رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,028
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. پارت هفتاد و هفت - اتفاقا من فکر می‌کنم اون بچه و جوون آینده‌ای داره که می‌تونه خودش تغییر بده و به جایی برسه که این روزها رو یادش بره اما اون پیرزن دیگه امیدی جز مرگ نداره. - نظرت برام جالبه! یکبار که رفتی من رو هم ببر. با هیجان گفتم: - اتفاقا فردا قصد دارم برم تا میز یلداشون رو بچینم. - خدا، تو چقدر مهربونی دختر! از حرفش ذوق کردم. فرداش زودتر از من آماده بود. گفت: - قبل از رفتن چیزی براشون نگیریم؟ - اگه بگیریم که خیلی بهتره! - چی بنظرت خوبه؟ با خودم فکر کردم اون وضع مالیش خوبه پس می‌تونه خیلی چیزها بگیره. - اونجا غذا از بیرون نمیشه برد و خودشون باید درست کنند. اما مواد غذایی میشه برد. - پس همه چیز بگیریم، برنج، گوشت، گوجه، میوه، شیر، همه چیز. لباس هم بخریم؟ - بیشتر لباس‌های همون جا رو می‌پوشن اما اگه روسری، جامهری و تسبیح براشون ببریم خوشحال میشن. - کتاب دعا هم ببریم حتما. قرآن. وقتی دیدم بیشتر از من هیجان داره، حتی بدون اینکه توی چهره نشون بده، لذت می‌بردم. شاید این پسر می‌تونست آدم خوبی بشه. اگه جایی دیگه می‌بود. - بریم خرید. باهم به خرید رفتیم. دو کیسه برنج، شیش کیلو گوشت، پنج عدد مرغ، دو کیلو گوجه، یک دبه بزرگ شیر تازه، چند کیلو از انواع میوه ها. صندوق عقب ماشین پر شد. خندیدم. - امروز روز عید اون‌ها میشه! - کاش میشد شب یلدا ما هم اونجا باشیم. - صحبت می‌کنم شاید اجازه دادن. در حالی که پشت فرمون می‌نشست گفت: - واقعا امکانش هست؟ - چون من رو می‌شناسن شاید. - تو زیاد اونجا میری؟ آینه ماشین رو پایین دادم و شروع به کم کردن آرایشم کردم. - تقریبا! - اونجا بیشتر میری یا پرورشگاه؟ - پرورشگاه برای چی برم؟ چیزی که گفت باعث شد دست‌هام از حرکت بایسته. - چون بچگیت اونجا بوده. چند ثانیه مکث کردم تا ذهنم جمع و جور بشه و بعد گفتم: - خاطرات بدی رو یادم میاره. - آهان! و سکوت کرد. به پاساژ رسیدیم. - بیا هرچی که نیازه بگیر. چهل روسری، جامهری و تسبیح‌های کوچیک رنگی رنگی گرفتیم. - کتاب چی بگیریم؟ - ارتباط با خدا! البته بیشترهاشون سواد ندارن. - چرا؟ با افسوس گفتم: - خانواده‌هاشون اجازه ندادن. - بعد الان تاوان زنی که گوشه خونه سالمندان افتاده و حتی از داشتن کوچیک‌ترین سرگرمی‌ها محرومه رو کی میده؟ آه کشیدم. - نمی‌تونم برای همه آدم‌ها دعا کنم خدا ببخششون! دیگه چیزی نگفت و من هم سکوت کردم. چند ارتباط با خدا و قرآن کوچیک خریدیم.
  2. عزیزم پارت هات خیلی طولانیه

    1. Nil

      Nil

      سعی میکنم کوتا ترش کنم😘 

  3. اهنگ عزیزم یادت میاد سه شنبه ها رو گوش دادی؟ برای رمانت خیلی خوبه بنظرم اضاف کن بهش

    1. Arfand

      Arfand

      وای عزیزم خیلی مرسی ❤️‍🔥

  4. پارت هفتاد و شیش ** دانیال ** بر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوخت ما را دلت نخواست ندانم چرا نخواست برای مراسم عقد بزرگ باربد آماده می‌شدیم. این مدت خونه مثل بهشت بود. با پویا رابطه تلفنی داشتم به مامان و شایان سر میزدم و بقیه عزیزهام کنارم بودن. شب‌ها همه باهم فیلم می‌دیدیم و با حنانه خانم که شطرنج باز قابلی بود شطرنج بازی می‌کردم و با الینا برای ناهار و تفریح بیرون می‌رفتیم. یک دسته گل بزرگ گرفتم و به سوییت رفتم. الینا روی مبل نشسته بود و مدتی خونسرد من رو نگاه کرد و بعد گفت: - این دیگه چیه؟ دسته گل رو روی پاش گذاشتم. بزرگ بود و مجبور شد نگه‌ش داره که نیفته. - سالگرد آشنایی‌مون مبارک! - او! تو چقدر حواس جمعی! من اصلا اهل این چیزها نیستم. - می‌دونم، برای همین ساده انجام دادم. امیدوارم خوشحالت کرده باشه! نگاهش بین گل‌ها می‌چرخید. یکم منتظر موندم نظری بده اما چیزی نگفت. نگاهی به پرتقال‌های روی میز کردم. کنارش نشستم. متعجب نگاهم کرد. پرتقال رو برداشتم و پوست کندم. یک حبه برداشتم و به سمتش گرفتم. - نوش جان! لبخند زد. بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم. گفت: - اتاق یک دختر خانم نمیرن ها. - من میرم. وارد شدم. پشت سرم اومد. نگاهی به لوازم ساده و سنگین اتاقش انداختم و به سمت کتابخونه‌ش رفتم و کتابی برداشتم. - آریایی‌ها نویسنده گُردون چای؟ صفحه اولش رو باز کردم. خودش نوشته بود: * رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم شعرهایم دستباف مهربانی های توست...* - چه قشنگ! - ممنون! - خودت شاعرشی؟ سر تکون داد یعنی آره. - چرا تا حالا نگفتی می‌نویسی؟ - زیاد نمی‌نویسم آخه. - خوب... بنویس، برای من بنویس. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند زد. - باشه، می‌نویسم. بیرون که اومدم باربد رو دیدم. خندید. - پیش یار بودی؟ نیشخند زدم. از قیافه‌م متوجه شد باید یک مشکلی باشه و لبخند از روی لبش رفت. - چی شده؟ - الینا یکجوری شده باربد. از وقتی اینجا اومده سرد شده. حتی دارم شک می‌کنم که وقتی ازش درخواست ازدواج کنم جواب مثبت بده. - این حرف‌ها رو نزن. تو و الینا برای هم هستید. من حتی هدیه عروسیت رو انتخاب کردم. سر تکون دادم. - باشه زبون نریز. هوس دیزی کردم. بریم بزنیم بر بدن؟ - برو بابا ساعت یازده نصف شب. اون موقع هنوز انقدر گوشی‌ها پیشرفته نبود که ساعت یازده سر شب به حساب بیاد. - کی نظرت رو خواست! یاالله حاضر شو! با تعجب گفت: - داری جدی میگی؟ - بدو دیگه باربد. پوفی کشید و زیر لب فحشی داد و به سمت پله‌ها رفت. ** الینا ** می‌خواستم برم برای خونه سالمندان سفره‌ یلدا بندازم. یا بهتر بگم میز یلدا رو درست کنم. این خانه سالمندان رو خیلی دوست داشتم. خانه سالمندان خیریه بود. یعنی افرادی که داخلش بودن کسی نبود که مقرری اونجا رو بپردازه. بعضی‌هاشون رو از سطل آشغال یا جوب‌ها پیدا کرده بودن و بعضی‌ها از بی‌پولی و بی‌کسی به اونجا پناه آورده بودن یا کسی از همسایه‌ها متوجه شرایطشون شده و زنگ زده و به شهرداری گزارش داده. دلم می‌سوخت. یک عمر بدوی باز به این حال بیفتی! یک عمر زجر بکشی و آخر عمری حتی به اندازه اینکه سرت رو بذاری روی بالشت و بمیری آرامش نداشته باشی! همیشه دوست داشتم برای اینطور افراد کاری انجام بدم. وقتی این رو به دانیال گفتم، جواب داد: - اما من ترجیح میدم برای بچه و جوون‌ها کاری کنم. اون‌ها که آینده‌ای ندارن و آخر عمرشونه.
  5. سلام تو همون سادات دفعه پیش انجمن هستی؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      خیلی هم عالی

      اتفاقا می خواستم یک ماه دیگه ان شاالله بیام یزد

      گفتم ببینمت

      خود یزدی؟ 

    3. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      باعث شادیمه، نه من اردکانم

    4. ملیکا ملازاده
  6. دست همتون درد نکنه همکاری قشنگی بود و دوست های خوبی پیدا کردم
  7. بعضی وقت‌ ها ، باید یه نقطه بذاری و دوباره شروع کنی باز بخندی ، باز بجنگی ، باز بیفتی و دوباره محکم‌تر پاشی گاهی هم باید یه لبخند قشنگ به همه تلخی ها بزنی بگی ممنونم که یادم دادین به خودم تکیه کنم ... امروز در ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ این داستان به اتمام می‌رسد نویسنده این داستان همه بچه های انجمن هستن یعنی هرکی می تونست توی داستان شرکت کنه و نتیجه فکر سمی اینهمه نویسنده بود این داستان را تقدیم می کنیم به رقیه دختر امام علی و همسرش مسلم بن عقیل
  8. بنظرم بعدا رمان دیگه ای شروع کنیم
  9. بعضی وقت‌ ها ، باید یه نقطه بذاری و دوباره شروع کنی باز بخندی ، باز بجنگی ، باز بیفتی و دوباره محکم‌تر پاشی گاهی هم باید یه لبخند قشنگ به همه تلخی ها بزنی بگی ممنونم که یادم دادین به خودم تکیه کنم ... امروز در ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ این داستان به اتمام می‌رسد نویسنده این داستان همه بچه های انجمن هستن یعنی هرکی می تونست توی داستان شرکت کنه و نتیجه فکر سمی اینهمه نویسنده بود این داستان را تقدیم می کنیم به رقیه دختر امام علی و همسرش مسلم بن عقیل
  10. به خوبی و میمنتی ان شاءالله
  11. پارت هفده که صدام زد: - هی پسر! به سمتش برگشتم. - بله! کاغذی رو به سمتم گرفت. - بیا این رو بگیر. - چی هست؟ - بیا بگیر ببینم. اه چقدر این پدر و پسر و من نوه اخلاقمون مضخرفه که جواب سوال رو نمی‌دیم. کاغذ رو گرفتم و باز کردم. جا خوردم. خودش توضیح داد: - با همکارهام استهشاد جمع کردیم که بابای ملکا راضی بشه دختر مثل گلش رو به توی دیونه بده. حالا برو خوش باش! چشم هام برق زد. - بابا دمت گرم! - برو، فعلا. - کجا؟ دوباره گم نشی! - نه بر می گردم. بعد حرکت کرد و در همون حال دست برام تکون داد. من هم دست تکون دادم و کاغذ رو توی مشتم فشردم. بالاخره بعد از چند بار برو و بیا و خواستگاری پدر ملکا راضی به ازدواجمون شد و الان دم در آرایشگاه منتظرم که بیاد بیرون و بریم به مجلس عروسیمون برسیم. دنیا واقعا خیلی عجیبه کی فکرش و می کرد یه همکلاسی دختر تو دانشگاه فامیلم در بیاد و بعد عاشقش بشم! اون هم با این همه ماجرا. با باز شدن در آرایشگاه سرم و بلند کردم، ملکا بود چون شنل تنش بود چیزی از آرایش صورتش ندیدم. با دستور فیلمبردار خم شدم، آروم پیشونی داغش و بوسیدم. این حالت ها برام نا آشنا بود از کی تا حالا با دیدن ملکا قلبم تند می زنه، طوری که می خواد از جاش کند بشه؟! دسته گلی از رز سفید و به دستش دادم و آروم دستش و گرفتم رفتیم و سوار ماشین شدیم. به محض سوار شدن سریع خم شدم و شنلش و کمی به عقب دادم تا بتونم ببینمش. مات موندم اینی که جلومه واقعا ملکاست! پلکی زدم و به آرومی گفتم: - چقدر خوشگل شدی! لبخند شیطونی زد و گفت: - خوشبخت میشیم، مگه نه آقای خوشتیپ؟! زدم زیر خنده و گفتم: - بله مادمازل!اینو قول میدم بهت. صورتش و بین دستام گرفتم و... چیه؟! چقدر می خونین! بسه دیگه از دست شما زن آینده مو هم نمی تونم ببوسم؟! یا علی!
  12. که صدام زد: - هی پسر! به سمتش برگشتم. - بله! کاغذی رو به سمتم گرفت. - بیا این رو بگیر. - چی هست؟ - بیا بگیر ببینم. اه چقدر این پدر و پسر و من نوه اخلاقمون مضخرفه که جواب سوال رو نمی‌دیم. کاغذ رو گرفتم و باز کردم. جا خوردم. خودش توضیح داد: - با همکارهام استهشاد جمع کردیم که بابای ملکا راضی بشه دختر مثل گلش رو به توی دیونه بده. حالا برو خوش باش! چشم هام برق زد. - بابا دمت گرم! - برو، فعلا. - کجا؟ دوباره گم نشی! - نه بر می گردم. بعد حرکت کرد و در همون حال دست برام تکون داد. من هم دست تکون دادم و کاغذ رو توی مشتم فشردم.
  13. یک ساعتی از بیرون اومدنم از اتاق می‌گذشت. صحبت کوتاهشون انقدر طولانی شد که حتی قلچماق ها هم حوصله اشون سر رفت و گرفتند خوابیدند همون جا.منم که دیگه حوصله ام سر رفته بود وقتی کاملا از خواب بودن این دوتا قلچماق مطمئن شدم،به سمت در اتاق رفتم و آروم بازش کردم تا یه سرکی به داخل بکشم ببینم چه خبره؟ اما هر چی بیشتر نگاه میکردم کمتر به نتیجه می رسیدم.سالن غرق سکوت بود و هیچ خبری از شمسی و پدر بزرگ نبود. جلوتر رفتم دیدم پدر بزرگ روی مبل افتاده و شمسی با اون هیبتش افتاده روش. با خودم گفتم: هیچی دیگه تموم شد اگه از دست قلچماق ها جون سالم به در برد از اون زیر جون به در نمی بره. ماشالله کوه چربی بود شمسی خانوم. من نمی دونم ایم پدربزرگ ما عاشق چه چیزی تو این بشر شده؟ نه اخلاق درست و حسابی داره نه قیافه. همین جوری با خودم درگیر بودم که صدای بابابزرگم رو شنیدم گفت: جای این که با خودت حرف بزنی پاشو بیا کمک من پیرمرد این وزنه رو از رو من بزنیم کنار و در بریم. به خودم اومدم و رفتم کمکش و با هم شمسی رو کنار زدیم و گذاشتیمش رو مبل. پدربزرگ هم یه نفس راحت کشیدم و گفت: بدو تا این مصیبت های آسمونی بیدار نشدند بریم خونه. با تعجب گفتم: این چجوری خوابید؟ از کجا میدونی قلچماق ها خوابند؟ نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: با این هوشت چجوری نوه ی منی آخه؟ معلومه که میدونم چون خودم با خدمت کار خونه دست به یکی کردم تا توی غذا و نوشیدنی شون خواب آور قوی بریزه . فقط زمان لازم داشتیم تا اثر کنه که خداروشکر به خوبی تونستم زمان بخرم. پاشو بریم از این جا تا پلیس نیومده؟ با بهت نگاهش کردم و گفتم: پلیس برای چی؟ این جا چه خبره؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: صدات رو بیار پایین الان بیدارشدن میکنی و جفتمون رو به فنا میدی. پاشو بریم تو راه همه چی رو برات تعریف میکنم. سریع با هم از اون خونه ی جهنمی بیرون زدیم و رفتیم سوار ماشینمون که بیرون گذاشتیمش شدیم و به سمت خونه ی بابابزرگم راه افتادیم. تو راه بابابزرگم همه چیز رو برام تعریف کرد. من در حالی که دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم: وای خدای من! عشق و عاشقی و اینا یعنی همه اشون نقشه بود از اول؟؟ پس چرا ما رو وارد این نقشه کردی؟ پدربزرگ برای اولین جدی نگاهم کرد و گفت: نمیخواستم شما رو وارد این پرونده و این بازی کنم اما شمسی مکار تر از اون چه فکر میکردم بود. با همون بهت و تعجب نگاهش کردم و گفتم: هنوز هم باورم نمیشه شما پلیس بودین و این همه سال مخفیانه دنبال این باند خلافکار بودین. پس برای همین بابا و عمه ام رو از خودتون دور کردین نه؟ وای خدا هنوز هم حس میکنم دارین باهام شوخی میکنید. پدربزرگ با جدیتی که تا امروز ازش ندیده بودم گفت: مگه من با تو یه الف بچه شوخی دارم؟ با ترس نگاهش کردم و گفتم: حالا که بیشتر فکر میکنم نه. آروم جناب سرهنگ. میگم یعنی الآن شرشون به طور کامل از سرمون بر طرف شده؟ پدربزرگ هم دوباره جدی نگاهم کرد و گفت: پس من یک ساعته دارم چی میگم؟ تمام این سال ها که مأمور مخفی بودم تلاش کردم تا مدرک درست و حسابی گیر بیارم ازشون. حالا با اون مدارک که من دادم دست همکارام و میزان خلافی که مرتکب شدند هیچ شانسی برای زنده موندن ندارند. با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم: دمت گرم بابابزرگ. روز اولی که دیدمت فکر نمی کردم انقدر خفن باشی. بابابزرگم با حرص نگاهم کرد و گفت: درست حرف بزن بچه . خفن چیه؟ در ضمن اون شخصیت پوشش من بود و باید همیشه تو اون قالب میموندم چون زیر نظر بودم و باید باورم می‌کردند. حالا هم پیاده شو رسیدیم بقیه منتظرند. با بهت نگاهش کردم و گفتم: یعنی همه می دونستند الا من؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت: خیر فقط ملکا می دونست و اون همه رو آورده این جا. بر خلاف جنابعالی دهن لق هم نيست. گفته منتظر باشن تا من بیام حقیقت رو تعریف کنم.پیاده شو بچه جان. پیاده شدم و در حالی که به سمت خونه ی بابابزرگم می رفتم به ماجراهای عجیبی که از سر گذروندیم فکر میکردم.
  14. پارت هفتاد و پنج - راستی حاضر شو باهم خرید بریم. ابرویی بالا انداختم. - خرید چی؟ - لباس و اینطور چیزها. - برای تو؟ گیج شد. - نه دیگه برای تو. - من احتیاجی ندارم، لباس دارم. - می‌دونم اما دوست دارم من برات بخرم. کلافه گفتم: - نیازی نیست، برام چیزی نخر. همین پول هم زیادیه. - الینا... - تو مگه چیکاره منی که برام خرید می‌کنی؟ متعجب نگاهم کرد. من برگشتم و به داخل سوئیت رفتم. مایوم رو برداشتم. با نیوشا قرار بود به استخر بریم. با باربد هماهنگ بود که کسی داخل نیاد. به استخر که رسیدم گفتم: - ایول اینه زندگی! مایو پوشیدیم و هر دو توی آب شیرجه زدیم. نیوشا گفت: - شنا بلدی؟ - نه. تو بلدی؟ - نه. خندیدیم. توپ بادی رو برداشتم. - بیا از من بگیر. سرگرم بازی شدیم. انقدر آب به سر و صورتمون می‌ریخت که حالت تهوع گرفته بودم. یکی از کدبانوها داخل اومد و برامون سینی مزه آورده بود. من و نیوشا با ذوق * او * کشیدیم. - بذار بذار همین کنار استخر. گذاشت و رفت و ما هر دو آویز استخر شدیم تا بخوریم. نیوشا گفت: - عجب زندگی الینا! من و تو دیونه‌ هستیم؟ آهی کشیدم، خندیدم، و دوباره آه کشیدم و گفتم: - چیزی که می‌خوام اینه که این اتفاق بیفته، به هر قیمتی! بعد بیرون اومدم و گفتم: - تو امشب اینجایی؟ - نه، دو شب در هفته خونه خودمونیم. - اوهوم! پس اینجا زیادی گرفتت. با هیجان گفت: - آره واقعا! توهم زود با دانیال نامزد کن و بیا پیش ما زندگی کن. خندیدم. - برو بابا حوصله داری! - راستی شنیدم آرمین می‌خواد یک بانک بزنه. می‌خواد شعبه اصلی رو به دانیال بسپاره. - جَنَمِش رو داره دانیال؛ آرمین هم می‌دونه. اما من به اون بانکی که آرمین بخواد بزنه مشکوکم. نیوشا هم سر تکون داد یعنی من هم. - راستی... دانیال می‌خواد تو رو رسمی به عنوان نامزدش اعلام کنه. - ا! هنوز ازم خواستگاری هم نکرده. - حتما به زودی اینکار رو می‌کنه دیگه. پس دیگه زمانش بود. - بیا بیرون! بیا بیرون برگردیم اتاق که هزارتا کار داریم. دوش گرفتیم و خودمون رو خشک کردیم و لباس عوض کردیم. من یک پیراهن سفید ساده با آستین بلند حریر با دامن مشکی پوشیده بودم و یک شال روی سرم بود. به سمت اتاقم رفتم که صدایی اومد: - الینا! دانیال بود. نکنه الان قصد پیشنهاد داشته باشه! نه من آماده نیستم. به سمتش برگشتم. - هان! بخاطر استرسم ناخودآگاه نسبت بهش تلخ شده بودم. چند ثانیه نگاهم کرد بعد گفت: - هنوز ازم ناراحتی؟ - نه ناراحت نیستم. - پس بیا توی آلاچیق بشینیم. سر تکون دادم. - بریم. باهم رفتیم و توی آلاچیق نشستیم. با اینکه پاییز بود اما آفتاب بود و سردم نمیشد. یک جعبه از زیر صندلی در آورد و به سمتم گرفت. - تقدیم با عشق! - برای چی؟ - برای اینکه اینجایی، کنار من! خیلی کم از دانیال رمانتیکی می‌دیدم. لبخند زدم. - دانیال! - جانم! خنده بی‌صدایی کردم و جعبه رو گرفتم و باز کردم. چندتا سی دی داخلش بود. - وای، آلبوم موسیقی مهدی احمدوند! خواننده مورد علاقه‌م! سرم رو بالا آوردم. داشت با لذت نگاهم می‌کرد. دلم برای نگاهش ریخت. ** دانای رمان ** قرار شد که لوازم خونه قبلی رو کامل به این خونه بیارن چون تا حالا لوازم جدیدی که گرفته بودن رو چیده بودن. دانیال پیشنهاد داد قبل از رفتن از این خونه یک دورهمی بگیرن که البته خودش بعدا از این پیشنهادش پشیمون شد. خانواده دورهم جمع شدن و دانیال فکر می‌کرد: قرار یک روز الینا هم توی این جمع باشه یا نه! دانیال وارد آشپزخونه شد. بابک توی آشپزخونه بود و داشت ظرف‌ها رو جابه‌جا می‌کرد. کلافه به بابک گفت: - یک ساعت صدات می‌زدم، اینجایی؟ - ببخشید، جواب دادم گفتم کارم تموم بشه میام. - کارت این بود؟ خوب شاید من کار واجب‌تریت داشتم می‌اومدی بعد اگه دیدی اینکار واجب‌تره می‌رفتی. وحیده که اومده بود آجیل‌ها رو ببره شنید و بیرون که اومد به دایی رضا که جلوی در ایستاده بود گفت: - دیدین؟ باز دانیال داره سر بابک غر می‌زنه. دایی رضا منطقی گفت: - چیزی که نگفت. وحیده که تحت‌تاثیر جمع دانیال رو هیلتر خانواده می‌دونست گفت: - الان همین‌قدر هست. بقیه دعواهاشون رو می‌ذاره برای خونه خودشون. بابک و دانیال متوجه مکالمه اون‌ها نبودن. بابک گفت: - اگه لازمه بیام؟ - نه دیگه، خودم حلش کردم. - باشه، ببخشید! اما همین ببخشید برای زن عمو رضا که تازه وارد آشپزخانه شده بود علامت خطر شد. با اینکه ماجرا رو نمی‌دونست با نگرانی گفت: - بابک جان، عزیزم، اگه خسته‌ای نذار دانیال ازت کار بکشه. بابک و دانیال هردو جا خوردن. نذار دانیال ازت کار بکشه؟! چقدر این حرف‌ها را بین خانواده مرور کرده بودن که حالا اینطور جلوی خود دانیال به زبون می‌آوردن؟ بابک هول گفت: - چـ… چی؟ نه خسته نیستم. دانیال که انگار صبرش داشت به سر می‌اومد برگشت و پرسید: - کی از کی کار می‌کشه؟ بابک خواست درست کنه اما انگار خراب‌ترش کرد. گفت: - نه، اصلا صحبت درباره یک چیز دیگه بود. برای زن دایی بحث بدتر شد. این یعنی دانیال داشت بابک بی‌دفاع و مظلوم رو که گوشه آشپزخونه گیر آورده بود دعوا می‌کرد و چه معلوم، شاید وقتی که کسی توی آشپزخونه نبود یک سیلی هم به گوشش زده بود. زن دایی با لحنی که انگار دارد از یک کودک دفاع می‌کند: - دانیال یکم به اعصابت مسلط باش. تو همیشه زیادی جدی‌ای. چرا انقدر تند رفتار می‌کنی؟ برادرهات همینطوری جرات ندارن وقتی حتی خونه مادربزرگشون هستن پاشون رو روی پا بندازن بدون اینکه تو اجازه بدی اما با همه این‌ها باز هم هردفعه تو یک چیزی برای عصبانی شدن ازشون داری. خودت رو به یک روانشناس نشون بده پسرم. از اسیری که نیاوردی‌شون. با صدای زن دایی رضا بقیه اقوام که احساس می‌کردن توی آشپزخونه بحثی پیش اومده کم‌کم داخل می‌اومدن و هر کدوم به خواست خودش نوعی قضاوت می‌کرد که در همش یک چیزی سهیم بود. زن دایی کتک خوردن بابک از دانیال رو دیده و برای همین داره ذکر میده. بابک نگاهش رو از دانیال که مثل همیشه داشت صبوری می‌کرد گرفت و به اقوام دوخت و گفت: - اصلا هیچی نبود، چرا اینطور می‌کنید؟ اما کسی گوش نمی‌داد. آناشید هم خودش رو وسط بحثی که هیچ شناختی درباره‌ش نداشت انداخت و گفت: - آره دانیال جان… تو که خودت می‌دونی اخلاق‌ت چطوریه بنظر من هم بهتر یک روانشناس بری. این طفلک‌ها هم تا کی می‌تونند تحمل کنند؟ ما که می‌دونیم توی اون خونه چه خبر هست. نگاه طفلک از ترس تو جرات نداره از خودش دفاع کنه. دانیال فقط نگاهشان می‌کرد. متعجب از اینکه چطور از یک جملهٔ ساده به این نتیجه رسیدن. بابک که دید اوضاع داره عجیب می‌شه سریع گفت: - هیچ‌کس از هیچ‌کس نمی‌ترسه. ما فقط صحبت کردیم. اما اقوام قانع نشدن. دانیال از این نگاه‌ها زیاد اطلاع نداشت. اون می‌دونست که تذکرات کوتاهش رو گاهی اقوام می‌دیدن و شخصیت قلدر نوجوانی‌ش رو به یاد دارن اما سال‌ها از اون زمان گذشته بود و دانیال خیلی فرق کرده بود. اون خبر نداشت بعضی وقت‌ها خشونتی که به برادرهاش داره توسط اون‌ها خبرش به اقوام رسیده یا گاهی ترس از دانیال یا خاطره بحثی از طرف برادرهاش به جوون‌های اقوام گفته شده، حتی تا حد کمی مثل اینکه یکبار باربد تا نصف شب با آرشام که بیرون بود گفته بود: - من دیگه برم دانیال عصبانی میشه. درحالی که این عصبانیت در حد یک متلک انداخت اینکه... - آقا یک سر به خونه‌تون هم مهمونی بیان.... بود و بیشتر وقت‌ها خود ناراحت شدن دانیال برادرها رو نگران می‌کرد نه رفتار تندش. از طرفی جذبه‌ای که دانیال مخصوصا برای برادرهاش داشت باعث می‌شد اون‌ها بیشتر از واکنش دانیال حساب ببرن و گاهی از این ترس به خونه اقوام پناهنده می‌شدن که البته دانیال فکر می‌کرد انقدر خودشون می‌فهمند که اسرار خونه رو به کسی نمی‌گن. البته این پناهنده شدن‌ها هم در زمان زندگی توی خونه آرش بیشتر بود و بیشترش هم برای بدور موندن از اون تنش‌ها بود که اقوام این در ذهنشون ملکه شده بود که تمام این فرارها از دانیال هست. دایی رادوین آه طولانی کشید و گفت: - بابک جان… اگه یه وقت چیزی بود، به ما بگو. ما پشتتون هستیم. زنش گفت: - آره والا من چندبار به دنیل گفتم بذار شوهر خاله عسلت که رابطه بهتری با دانیال داره باهاش صحبت کنه اما اون به در خنده گرفت. بابک چشم‌هاش رو بست. دانیال دست به کمر ایستاد. - بابک، چیزی هست که من نمی‌دونم؟ و بقیه این حرف رو به منظور بازجویی دونستن. بابک با حرص و آروم گفت: - نه! هیچی نیست! فقط این‌ها فکر می‌کنن تو ما رو میزنی. اقوام یکهو ساکت شدن. دانیال هم. هیچ‌کدوم توقع انقدر صریح گفتن رو نداشتن. بعد دانیال آرام گفت: - من میزنم؟ یعنی اقوام فکر نکردن که چند پسر جوون هیچ‌وقت زیر ظلمی اینچنینی نمی‌مونند و خودشون بلد هستن از خودشون دفاع کنند؟ نکنه دانیال رو یک سرکوبگر حرفه‌ای می‌دونستن؟ بابک ادامه حرفش رو گرفت: - نه! ولی این‌ها اینطور فکر می‌کنن. بزرگمهر با لحن دفاعی برای اینکه دعوا بین دانیال و بزرگ‌ترها پیش نیاد گفت: - خانواده فقط نگرانن. تو گاهی تند حرف می‌زنی. همین رو یکم بزرگ می‌کنند اگه نه همه می‌دونیم تو چقدر برادرهات رو دوست داری. اقوام برای اولین بار فکر کردن شاید واقعا یکم بزرگش می‌کنند. دانیال نفسش رو بیرون داد. عصبانی بود. از اینکه انقدر آدم بده داستان به ناحق شده بود عصبانی بود. از اینکه دیگران دخالت می‌کردن عصبانی بود. گفت: - من تند حرف می‌زنم، ولی بابک برادرمه. اگه یه روزی مشکلی باشه، خودش می‌گه. نیازی نیست کسی حدس بزنه. باربد که تمام مدت دستی تیکه داده به درگاه آشپزخونه ایستاده بود و حرص می‌خورد با لحنی محکم گفت: - دقیقاً. ما نوزاد نیستیم که همه برامون دایه بهتر از مادر شدن. اقوام جا خوردن. باربد رو تا حالا انقدر تند ندیده بودن. چند ثانیه سکوت. بعد نماز که دید بزرگ‌ترها توی اون حالت غرق هستن و ممکن هست نتونند ماجرا رو جمع کنند سعی کرد جمع رو به نفع برادرها و به نفع شعور خودشون عقب بکشه: - باشه، باشه… ما فقط دلسوزیم. دنیل که کنار دایی فرهاد ایستاده بود زیر لب گفت: - دلسوزی‌تون زیادیه! و جز دایی و زن دایی کسی نشنید. و اقوام آروم آروم از آشپزخونه بیرون رفتن و جمع سنگین شد. کمی بعد با خداحافظی سرد و جواب سردتری رفتن و ساناز همچنان به روبه‌رو خیره شده بود البته این حرف‌ها باعث نمی‌شد که این واقعیت که دانیال گاهی اوقات سختگیری بیش از حد داره پنهان بمونه اما در حد تفکر اقوام نبود.
  15. پارت هفتاد و چهار ** دانای رمان ** هفته قبل اتفاقی افتاد که بهانه دست دانیال داد تا تخلیه کنه و به اینجا بیاد. اتفاقی هم هم بهانه آخر دست دانیال شد. آناشید و آرشام به نمایندگی از بقیه فامیل سر اصرار دانیال برای جدا شدن خواستن که درباره آخرین مسئله نگرانی‌شون اطمینان حاصل کنند. آناشید اولین نفر قبل از اینکه بقیه پسرها برسن به دانیال گفت: - ما از طرف کل اقوام اومدیم که مطمئن بشیم تو با برادرهات تند رفتار نمی‌کنی. این آخرین نگرانی ما برای جدا شدنتونه. دانیال با لحن سردی گفت: - رابطه من و برادرهام به کسی ربطی نداره. - آخه تو گاهی... می‌دونی… یه کم تند می‌شی. - ما می‌تونیم باهم یکجوری کنار بیایم. آرشام هم به حرف اومد: - ما فقط می‌خوایم مطمئن باشیم اذیت نمی‌شن. دانیال چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی پایین، اما محکم و کاملاً کنترل‌شده گفت: - ببینین… من و بابک مثل هر دو تا برادر دیگه‌ایم. گاهی دعوامون می‌شه، گاهی صدامون بالا می‌ره، گاهی هم… آره، تندی پیش میاد. آناشید جا خورد. - یعنی… تو قبول می‌کنی؟ - قبول می‌کنم که گاهی سخت‌گیرم. قبول می‌کنم که بابک کوچیک‌تره و من مسئولشم. ولی این‌که فکر کنین بابک از من می‌ترسه، یا من بهش آسیب می‌زنم این درست نیست. آرشام با تردید گفت: - ما فقط می‌خوایم مطمئن باشیم. - می‌فهمم. ولی یه چیز رو بدونین: بابک اگه مشکلی با من داشته باشه، خودش می‌گه. اون از من نمی‌ترسه. هیچ‌وقت. دخالت تا همین جا بسه، نه؟ آناشید و آرشام بهم نگاه کردن و به اجبار سر تکون دادن. ** دانیال ** الینا و حنانه خانم اومدن. پسرها خبر داشتن و خوب رفتار کردن. شب نیوشا هم اومد. با اینکه قبلا خونه رو دیده بود سه نکرد و حسابی ذوق نشون داد و گفت: - من از حالا اینجا می‌مونم. من استرس داشتم که اون و الینا چطور سر خونه کنار میان. همه دور میز دوازده نفره شام نشستیم. حتی برای اینکه چطور بشینیم مشکل داشتیم. بالاخره من یک سمتش نشستم و حنانه خانم سمت دیگه‌ش. هی یکی صندلی رو عقب می‌کشید و یکی جلو و معلوم نبود قصدمون چیه. آخر سر الینا سمت راست من نشست و باربد سمت راست حنانه خانم و کنار باربد همسرش نشست و سمت چپ من دنیل و کنارش بابک و هلن هم کنار الینا. خدمتکارها غذا رو آوردن و مشغول شدیم. بعد از غذا باربد گفت: - حالا دانیال خان باید به افتخار ورودمون و ازدواج من بنوازه. - بیخیال بابا! - دبه نکن دیگه. خندیدم. - باشه، گیتارم رو بیای. رفت گیتار رو آورد. همه روی مبل‌های مشکی رنگی که وسط سالن بالا بود نشستیم. الینا توی جمع‌ها اصلا کنار من نمی‌نشست و این حس خوبی از مرزها بهم می‌داد. شروع به زدن کردم. چشم و دلوم در پی یاره دل دیونه خبر داره بگردم سر تا سر دنیا می یونه گل ها پر کشم تنها مست و دیونه مثل پروونه بنوشم از شیره گل ها سر گه تا دامن شبا پریشونم از گل بهار می خوام بچینوم گل جونم چشم و دلوم در پی یاره دل دیونه خبر داره بگردم سر تا سر دنیا می یونه گل ها پر کشم تنها مست و دیونه مثل پروونه بنوشم از شیره گل ها سر گه تا دامن شبا بیا بیا ای کمون ابرو سلسله گیسو تو بیا ببرم ای نفس جون یه بوسم بده جونم بستون ** الینا ** گل انار آی گل قصه جون من به جون تو وصله گل انار آی گل پسته جون من به جون.تو وصله اگه یه روز بخت برگرده اگه یه روز بخت برگرده به جای گل و حوری و پری دیو بیاد بیرون از لای پرده به جای گل دسته و ریحون توی باغچه خار بیاد بیرون توی باغچه خار بیاد بیرون پریشونم از گل بهار می خوام بچینوم گل جونم چشم و دلوم در پی یاره دل دیونه خبر داره گاهی وسط خوندنش نیم نگاهی به من می‌انداخت اما تابلو نمی‌کرد و این رو دوست داشتم. نمی‌ذاشت هیچکی فکر بدی بکنه. قبل از خواب همراه من تا دم سوئیت اومد. من داشتم خمیازه می‌کشیدم که گفت: - الینا! - بله! - خوشحالم اینجایی! نگاهش کردم. این چشم‌ها داشت حقیقت ر.و می‌گفت: - وظیفه‌‌ت. خندید. زبون دراز کردم و داخل رفتم. دانیال هماهنگ کرده بود که یک عروسی بزرگ برای باربد بگیره اما چون اقوام مادریش نفهمن از این‌هاست انگار عروس داده و یک مراسم جمع و جور هم مثلا به عنوان عروسی از طرف این‌ها. صدای دعوای دانیال با گوشی می‌اومد: - توی خرج و مخارج‌ها اضاف و کم شده. -... - هشتصد تومن نیست. -... - هشتصد تومن در مقابل اون بار چیزی نیست اما اگه من الان جلوی اینکار رو نگیرم معلوم نیست دفعه بعد چقدر باشه. درحالی که گوش می‌کردم با خودم فکر کردم کاش آدم حتی توی کار خلاف با نظم عمل کنه. زندگی جدید من شروع شد. تا قبل از اومدن این‌ها من اینکا بودم اما کسی نمی‌دونست کخ واقعا توی این خونه نقشی دارم یا نه، ولی حالا خانم خونه بودم. همون روز دانیال کلی پول بهم داد. - از حالا خرجت با منه. - خود پرورشگاه به من کمک خرج ماهانه میده. - اون به من ربطی نداره.
  16. پارت هفتاد و سه ** عاقد خطبه عقد رو می‌خوند. من از روی صندلی به الینا نگاه کردم که بالای سر عروس ایستاده بود و قند می‌سابید. با دیدن نگاه من لبخند زد. نگاهم رو از اون گرفتم و به عروس و داماد دوختم. به برادرم که داشت داماد میشد. - عروس خانم وکیلم؟ هلن گفت: - عروس رفته گل بیاره. دوباره خطبه خونده شد. دوباره پرسیدن. زن دایی رادوین گفت: - عروس رفته گلاب بیاره. بار سوم خوندن. عروس مکث کرد و بعد گفت: - بله. لبخندم بزرگ‌تر شد. داداشم داماد شد! داماد هم بله گفت و بعد حلقه‌ها رو توی دست هم کردن. همه برای تبریک رفتیم. جعبه النگو رو سمت عروس گرفتم. با تشکر گرفت. تبریک بهش گفتم و بعد باربد رو به آغوش کشیدم. محکم به خودم فشردمش. - تبریک میگم مرد! - چاکریم! داداش له شدم. خندم گرفت و ازش جدا شدم. دوباره به الینا نگاه کردم که بهم لبخند زد. داماد رو به عروس سپردیم و همه رفتیم خونه جدیدمون. پسرها توی شوک بودن. - عجب خونه‌ای! اقوام هم که برای کمک اومده بودن همین حال رو داشتن. اون موقع الینا و حنانه خانم خودشون رو نشون ندادن و اقوام با اینکه از هلن خوششون نمی‌اومد اما وقتی این شرایط رو دیدن از سر و کولش هم بالا رفتن و همه قول تفریح توی باغ و استخر رو گرفتن.
  17. پارت هفتاد و دو ** دانیال ** این اتفاق بهونه خوبی شد تا بتونیم به خونه بریم. هرچی نیاز بود اضاف کردیم و دو کدبانوی دیگه هم گرفتیم. به حنانه خانم گفتم: - شما و الینا جان خانم‌های این خونه هستید. همه چیز با سلیقه شما باشه. باربد با خاله کیشکا برای ازدواجش صحبت کرد. خاله مخالف بود و می‌گفت سنت کمه اما قاطعیت باربد رو که دید کوتاه اومد و زنگ زد و قرار رسمی رو رسمی‌تر کرد. چشمه دوباره برگشت و یک اتاق خوب توی خونه گرفت و فقط منتظر ما بود. الینا رو که دیدم می‌گفت: - چشمه دختر خوبیه ولی من با حنانه خانم راحت‌ترم. یک خوبی که چشمه داره اینه که سعی نمی‌کنه توی کارهای خونه دخالت کنه. دخترش خیلی نازه. عاشق خونه‌هایی هستم که توشون بچه هست. نیوشا هم بعد از عقد میاد اینجا؟ - احتمالش هست. - اون بیاد من خانم خونه هم یا اون؟ خندم گرفت. - خوب تو. من رییس خانواده هستم و تو خانم خونه. - آخه اون رسمیه! در سکوت فقط نگاهش کردم. روز خواستگاری خیلی زود رسید. من و باربد و دایی رضا و زن دایی رفتیم. وارد خونه وکیل آرمین شدیم. اینکه از همه شرایطمون اطلاع داشت خیلی همه چیز رو راحت‌تر می‌کرد. با مهربونی ازمون استقبال کرد. زن دایی و دایی تا تونستن از خوبی‌های باربد گفتن و رفتن مثلا توی اتاق باهم صحبت کنند. یک ربع بعد درحالی که گوشه یقه لباس باربد لک رژ لب بود اومدن. همه خندیدن اما من اخم کرده بودم. بنظرم مراسم خواستگاری باید با حرمت و رسوم اجرا میشد. به خونه برگشتیم و قرارهای اصلی رو برای مراسم بعدی گذاشتیم. زن دایی رفت برای اقوام از دختره بگه. اقوام خیلی ذوق و نگرانی داشتن. همه خودشون رو در مقابل ما مسئول می‌دونستن و فقط خودمون بود که حقی نداشتیم. اما توی خونه زیاد مسئله بزرگ نبود. می‌دونستیم که اینجور میشه. باربد همون روز رفت و روی شونه‌ش اسم نیوشا رو تتو کرد. من باهاش دعوا کردم: - تو احمقی؟ الان اگه با نیوشا نتونی زندگی کنی چی؟ - من انقدر عاشق نیوشام که مطمئنم هرچی بشه ما باهم هستیم. - برو بابا اولش همه همین رو میگن! باهم پیش مشاور رفتن و اون هم اوکی داد. توی همین شرایط من با پسرها موضوع خونه رو مطرح کردم: - من از دخالت اقوام خسته شدم. چشمه هم که کسی رو جز ما نداره و خونه پدریش انقدر بزرگ هست که بتونیم درش زندگی کنیم. بهرحال باربد هم می‌خواد زنش رو دوران عقد جایی بیاره. دنیل گفت: - بنظر من هم خوبه. اینجا ما زیاد استقلال نداریم. همه به بابک نگاه کردیم. گفت: - همین که از شر دوست داشتن‌های زورکی این‌ها راحت بشم خوبه. عملی کردن تصمیم رو گذاشتن بعد از خواستگاری آخر باربد. توی این خواستگاری تعداد بیشتری از اقوام اومده بودن و صحبت‌ها شد و صد و هجده سکه و آینه شمعدون و قرآن مهریه عروس شد و درباره مراسم‌ها حرف‌هایی زدن که با اشارات دانیال ناتموم موند تا خودش بعدا با مادر عروس صحبت کنه. قباله امضا شد و یک حلقه نشون عروس کردن و از باقلوایی که خانواده داماد آورده بودن خوردن و تاریخ‌ها گذاشته شد. فرداش من تصمیمون رو به اقوام گفتم اما بلوایی شد اون سرش ناپیدا. گریه و خودزنی و التماس و داد و بیداد و نصیحت و حرف و... همه و همه باعث شد تصمیم بگیرم یک مدت کوتاه عقبش بندازم. اما وقتی که به خونه رفتم تا سری بزنم و الینا رو دیدم که توی کتابخونه من نشسته و عینک زده و کتاب می‌خونه پشیمون شدم. باید اینجا می‌اومدم. باید هر روز می‌دیدمش. متوجه من شد. - ا، دانیال اومدی! - آره، تو شهربازی دوست داری؟ چند دقیقه بعد شهربازی بودیم. براش توی یکی از بازی‌های شرطی شرکت کردم و با امتیاز کامل یک عروسک بردم. البته این‌ها خوب بلد بودن چطور بپیچونند که امتیازت کمتر بشه اما عروسک نسبتا بزرگی بود و وقتی که دیدم عروسک رو بغل کرده فهمیدم این دختر چندین وجه داره. جالب این بود که نه اون خواست جز فانفار چیزی بریم نه من. توی فانفار بهم لبخند زدیم و گفت: - برای اومدنت لحظه شماری می‌کنم. و قطعا من اون رو به همه افراد اون آپارتمان ترجیح می‌دادم.
  18. پارت هفتاد و یک - نذاشت؟ - نذاشت. بلند شد. - بهتر من با اولین پرواز برگردم. - شمارهات رو بده. شماره‌های هم رو زدیم بعد خواست روبوسی کنه که نذاشتم و گفتم: - تا فرودگاه میرسونمت. همینطور که پایین میرفتیم پرسیدم: - وسایل نداری؟ - قرار بود چند ساعت بیشتر نمونیم. مرد رو هم صدا کردیم و تا فرودگاه رسوندمشون. بلیط داشتن. هم دیگه رو بغل کردیم زیر گلوش جایی رو که فشار داده بودم بوسیدم. - یک روز دوباره هم رو میبینیم. - حتما. رو به پیرمرد گفتم: - هوای داداش ما رو داشته باشید ها. خندید. - حتما. خداحافظی کردیم و به هتل برگشتم. ** دانای رمان ** دانیال سعی داشت به حد ارتباط تماسی با برادرش راضی باشه و از طرفی دنبال فرصت بود که به این خونه جدید بره. می‌خواست بهانه‌ای پیدا کنه. دیروز الینا با لوازمش به اون خونه رفته بود و اتاق واحد حنانه خانم رو گرفته بود. از طرفی باربد هم قرار رسمی خواستگاری گذاشته بود و باید قدمی برمی‌داشتن و اولین قدم این بود که به اون خونه برن. بالاخره بهانه دست دانیال اومد. خانهٔ مادر بزرگ شلوغ بود. همه دور سفره بودند، بوی قیمه، صدای قاشق‌ها، و حرف‌های ریز و درشت فامیلی. بابک داشت با خاله کیشکا شوخی می‌کرد، اما وسط حرف‌ها یک‌هو چیزی گفت که نباید می‌گفت: - دانیال همیشه با این مسئله مشکل داره. یکبار بخاطر همین کار زد توی... دانیال از آن‌طرف سفره نگاهش کرد، تیز و هشداردهنده. بابک فهمید خراب کرده، اما دیر شده بود. شوهر خاله کیشکا فوراً گفت: - چی؟ گفتی زدت؟ بابک دستپاچه: - نه، یعنی چیزی نبود. دانیال فهمید که این ماجرا با حرف‌های صد من یک غاز بابک جمع نمی‌شه و شاید توضیح ندادن بهترین جلوگیری از دخالت و فوضولی‌ها باشه پس با لحنی که همچنان از بابک دلخور بود گفت: - بابک. بابک ساکت شد و همین سکوت برای اقوام یعنی «ترس». ویدا که جو گرفته بودش گفت: - بابک جان، عزیزم، اگه اذیتت کرده بگو. ما اینجاییم. بابک چشم‌هاش رو بست. - نه! اذیت نکرده! اما دانیال که دید بابک داره دست‌وپا می‌زنه، کمی تندتر از معمول گفت: - بابک، حرف نزن وقتی نمی‌دونی چی می‌گی. شوهر ویدا به دانیال پرخاش کرد: - جلوی ما اینطور بهش می‌پری وای بحال پشت سر! حق داره ازت می‌ترسه. بابک یکهو گفت: - نمی‌ترسم! اما کسی گوش نمی‌داد. ویسنا گفت: - اگه مشکلی دارید باید با حرف درستش کنید. شوهرش گفت: - توی همین خونه‌ هستید و این‌ها آرامش ندارن. وحیده گفت: - دانیال این‌جوری درست نیست. دانیال چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت: - فکر کنم من تنها کسی‌ام که اینجا اعتقاد داره بابک زبون داره. همه به سمت بابک برگشتن. بابک نفسش رو محکم بیرون داد و با صدایی که از همیشه محکم‌تر بود گفت: - هیچ‌کس منو اذیت نمی‌کنه. دانیال برادرمه. گاهی دعوامون می‌شه، گاهی هم خب تندی می‌کنه. ولی من ازش نمی‌ترسم. هیچ‌وقت. سکوت. بعد بابک ادامه داد این‌بار با لحنی که حتی دانیال رو هم غافلگیر کرد: - اگه یه روزی مشکلی باهاش داشته باشم، خودم می‌گم. نیازی نیست کسی ازم دفاع کنه. اقوام برای اولین بار ساکت شدن. دانیال نگاه کوتاهی به بابک کرد نگاهی که هم تشکر بود، هم غرور. بابک نشست و سفره آروم آروم به حالت عادی برگشت و همه فهمیدن رابطه برادرانه این‌ها چیزی فراتر از قضاوت‌های سادهٔ فامیلی است.
  19. پارت هفتاد **دانیال** لیوان آب پرتقال رو رو به روش گذاشتم. - بخور. سرش رو از لای دست‌هاش بیرون آورد. - سرم درد می کنه، نمی تونم. - بخور بهتر میشی. بی میل برداشت و پرسید: - چرا تا حالا هیچ کس به من چیزی نگفته بود؟ - من هم خبر نداشتم. تازه معلوم نیست چند تا تخم و ترکه دیگه انداخته. چیزی نگفت. توی لابی هتل نشسته بودیم. پرسیدم: - تو چند سالته؟ - بیست و چهار. تو چند سالته؟ - بیست و پنج. با کی زندگی می کنی؟ مامانت کیه؟ خواهر و برادر دیگه‌ای داریم؟ کجا زندگی می کنی؟ با حوصله در مقابل سوالات من گفت: - ما سه نفریم من، مامانم و شوهرش. خودم یک قلپ خوردم. - چطور از هم جدا شدن؟ - فقط یک سال باهم زندگی کردن بعد وقتی آرمین خواست از ترکیه بره مامانم هم طلاق گرفت چون نمیتونست خانوادش رو ول کنه. بعد به من زل زد. منظورش این بود تو بگو. لبخند کوچیکی زدم. - من با سه برادرمون زندگی میکنم. دهنش تعجب باز موند. امروز پیش از حد بهش شوک وارد شده بود. - سه برادر دیگه؟ شروع کردم شرحی از هر سه‌شون دادن. - وای خدای من! بلند شدم پرسید: - کجا؟ - برم به آرمین خبر بدم چند روزی خونه ما میمونی. - واستا من هم بیام. باهم بالا رفتیم. با گوشی خودم زنگ زدم که شمارهاش رو نتونند پیدا کنند. - بله! - دانیالم گوشی رو به آرمین بدید. بعد از چند ثانیه مکث صداش اومد: - به‌به آقا دانیال! جوابی ندادم. - چه خدا پرست شدی آقا! شنیدم می‌خواستی من رو ارشاد کنی. _ جالبه! من باید طلبکار باشم یا شما؟ صدای خنده بلندش اومد. - از تریپ احساسات وارد شدی پسر جان! - بدون اجازه من قاچاق در ایران رو میگم. جدی شد. - به تو چه ربطی داره؟ - من... - اون مقام رو من بهت دادم. تو فکر میکنی کی هستی دانیال؟ هنوز نفهمیدی که دوره پدر و پسریمون گذشت؟ از همون روزی که گفتم سندها رو برام جعل کن دیگه فراموش کردم تمام سال‌های پدر و پسری مون. نه تنها مال تو که دیگه داداشهات هم برام پسر نبودن. پس جایگاه خودت رو فراموش نکن دانیال، فراموش نکن که با اربابت داری صحبت میکنی. اگه گذاشتم اون کوفتی‌ها رو ببرن به اون جا فقط برای این بود نخواستم جایگاه برتر بودنت در مقابلشون خوار بشه. اون هم فقط برای آبروی خودم که نگن آرمین و پسرهاش دعوا دارن. زهرخندی گوشه لبم بود و آروم گفتم: - نیاز به یادآوری چیزی رو که خودم طرفدارش هم نیست، برای شکایت زنگ نزده بودم. - پس چه مرگت بود؟ - فقط خواستم بگم پوریا امروز بر نمی‌گرده؛ یک مدت پیش ما می‌مونه. - فکرش هم نکن. تعجب کردم. - چرا؟! - چرا فکر می‌کنی من انقدر احمقم؟ واقعا احساس می‌کنی نمی‌فهمم دست و پا زدن‌هات برای بدست آوردن قدرت رو؟ پرهام به کشور خودش بر می‌گرده و نه تو و نه اون هیچ‌وقت گذری هم باهم ملاقات نمی‌کنید. گوشی رو توی دستم فشار دادم. خواستم ذهن باز کنم که نذاشت و ادامه داد: - انقدر هم به من زنگ نزن. و قطع کرد. به عقب برگشتم. پوریا داشت نگاهم می کرد. به محض این نگاهم رو دید گفت:
  20. پارت شصت و نه بعد با لگدی تخت سینه پوریا به عقب پرتش کرد. اون عهده به کمکش رفتن همون موقع پنج، شیش نفری از دور پیدا شدن. با دیدن پرهامِ روی زمین افتاده به سمتمون دویدن. - چی شده؟! آقا پوریا خوبی؟! پسر که حالش بهتر شده بود با عصبانیت به دانیال اشاره کرد. - از این بپرس. یکیشون به دانیال که پشتش به اونها بود گفت: - هو، تو کی هستی؟! به سمتشون برگشت. رنگ مرد با دیدنش پرید. - عه آقا دانیال شمایید؟! این ماموریت به شما واگذاری شده؟! - این کوفتی‌ها رو کجا می برین؟ مرد با تردید به برادرکوچیک‌تر نگاه کرد. پوریا عصبانی بلند شد و درحالی که جرات نزدیک شدن نداشت پرسید: - به تو چه یابو؟! اصلا تو کی هستی؟! به پدرناتنیش نگاه کرد. - این کیه بابا؟! یعنی از من که پسر آرمینم مهمتره؟! مرد نگاهی به دانیال انداخت و آروم گفت: - آره بابا جان مهم‌تره؛ ایشون دانیال خان پسر بزرگ آرمین هستن. نود و نه درصد کارهای ما توی ایران زیر نظر ایشون انجام میشه فقط همین قاچاق اسلحه بود که خبر نداشتن. پرهام زیر لب گفت: - پسر آرمین؟! دانیال بی توجه به اون به گروهی که تازه اومده بودن نگاهه کرد و گفت: - جواب سوال من رو ندادین. - به... به افغانستان، برای طالبان. یکی دیگه‌شون با لحن دانیال خر کنی ادامه حرف اولی رو گرفت: - نمی‌شه الان برشون گردونیم، پلیس میگیره، هر جا هم بذاریم خطرش هست بذارین ما این دور رو خارج کنیم برای دفعه بعد هرجور شما و آقا آرمین به توافق برسید عمل می‌کنیم. دانیال با اخم به جعبه‌های پر از اسلحه خیره شد و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت: - این‌ها رو خارج کنید. من با بهت و اونها با شادی نگاهش کردن. ادامه داد: - ولی نه به من طالبان، به محافظان بدید. مرد که دیگه بزور نفس می‌کشید گفت: - آقا آرمین ما رو می‌کشن. - برین خدا رو شکر کنید خودم نکشتمتون. اونها سرشون رو پایین انداختن. دانیال رو به پیرمرد کرد. - تا یک ساعت دیگه هتل * باشین. - بله آقا. بعد نگاهی به پسر که هنوز معذب بود انداخت و رو به من گفت: - بریم؟ - بریم. دوباره از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم و سوار ماشین دانیال که با فاصله از محل حادثه پارک کرده بود سوار شدیم و ماشین رو به حرکت در آورد. - توقع داشتم ذوق بیشتری از دیدن برادرت نشون بدی. خندید و بعد از یکم سکوت گفت: - دروغ چرا، توی همین فاصله کم احساس می کنم بهش وابسته شدم. دوباره خندیدم. این پسر عجیب خانواده دوست بود.
  21. پارت شصت و هشت دانیال خندید. توی مهمونی الینا مثل یک ملکه می‌درخشید و همه برای دیدنش و چاپلوسی کردن براش از هم پیشی می‌گرفتن. اون هم تا حد امکان سعی می‌کرد آدم‌های جدید ببینه و بشناسه و با همه زود گرم می‌گرفت و خیلی‌ها راضی بودن که برعکس دوست پسرش دختری سرخوش و خوشرو هست. انقدر مدام درحال اینور و اونور رفتن بود که وقت نکرد برقصه. وقت غذا هم هر چهار نفر باهم پشت یک میز نشستن و نیوشا و الینا مدام حرف می‌زدن. شب دانیال هر دو رو به خونه‌شون رسوند و قبل از اینکه الینا پیاده بشه بهش گفت: - الینا! الینا با سرخوشی که از مهمونی مونده بود گفت: - جانم! - دیگه اینجا نمون. الینا متوجه نشد که دانیال چی میگه و گیج نگاهش کرد. دانیال ادامه داد: - بیا خونه من بمون. دست الینا روی دستگیره خشک شد. دانیال دوباره گفت: - توی سوئیت حنانه خانم بمون. همه چیز امنه. ماهم چند وقت دیگه اسباب‌کشی می‌کنیم. زن بابام هم هست. منظورم اینه من هیچ قصد بدی ندارم. الینا یکم مهبوت بود و بعد گفت: - روش... روش فکر می‌کنم. و در رو باز کرد و بیرون رفت. دانیال هرچی منتظر بود که برگرده و نگاهش کنه برنگشت و فقط با قدم‌های تند دور شد. خیلی زود ذهن دانیال از این اتفاق دور شد و به سمت برادرش کشش رفت. ** دانای رمان ** باربد از حیاط که اومد نگاه عصبانی دانیال رو دید. - چی شده؟ - با رکابی رفتی توی حیاطی که همه نوه‌ها جمع هستن؟ - اشکالش چیه؟ دانیال همینطور که حرصی به آشپزخونه می‌رفت گفت: - انقدر سبک نباش باربد! شب چهارتایی توی هال نشسته بودن. تلویزیون روشن بود اما هیچ‌کس واقعاً نگاه نمی‌کرد. دنیل روی زمین دراز کشیده بود و با کنترل کانال‌ها رو عوض می‌کرد. بابک روی مبل نشسته بود و یک کاسه تخمه بغلش بود. دانیال هم روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و داشت چای می‌خورد و باربد هم با وجود اینکه سرش توی برگه‌های جلوش بود همه حواسش پی آرمین بود. دنیل گفت: - بابک، تو چرا همیشه ظرف تخمه‌ها رو بغل می‌کنی؟ من هنوز دستم نرسیده، نصفش رو خوردی! - من؟ من فقط چندتا برداشتم… - چندتا؟ کاسه نصفه شده! بابک شونه بالا انداخت. - تخمه اعتیادآور خوب، شروعش با توی پایانش با خدا! دنیل خواست کاسه رو از دستش بگیرد، اما بابک سریع جمعش کرد و گفت: - نه دیگه، این مال منه! دانیال هم لبخند زد و گفت: - ولش کن دنیل، بذار آجیل بخوره تقویت بشه. خیلی لاغر شده. بابک با افتخار گفت: - دیدی؟ دانیال راست میگه من باید تقویت بشم. دنیل با شیطنت گفت: - باشه اما شب که دل درد گرفتی من نمی‌برمت بیمارستان ها! - من اگه سوار ماشین با رانندگی تو بشم به بیمارستان نمی‌رسم. - اوه اوه، ببین کی این حرف رو می‌زنه! ** هلن ** - نمی‌فهمم اومدن من چه توفیقی داشت که خودم خبر ندارم! بدون این که نگاهم کنه همینطور که شاخه و برگ‌های درخت‌ها رو کنار میزد تا رد بشیم گفت: - هیچی؛ کنیز حاج میر باقر کم داشتم که الحمدالله جور شد! ایشی گفتم و دنبالش راه افتادم. یکجا بالای کوه پشت بوته‌ها برای نشستن پیدا کردیم. باید یک نیم ساعتی منتظر میموندیم که سر و کلشون پیدا بشه. یک گروه با چند وانت اومدن و وانتها بارها رو خالی کردن. سر اون ها یک پسر جوون، با هیکل لاغر داغون، قد تا سرشونه دانیال، پوست زرد، چشم‌های دایرهای مشکی که از همین فاصله هم بخاطر بزرگیشون به خوبی مشخص می‌شد و موهای کم پشت مشکی. کنارش چند نفر دیگه ایستاده بودن. دانیال با عصبانیت به اون سمت رفت و من هم که هول شده بودم دنبالش دویدم. اون‌ها با دیدن ما آماده باش شدن ولی وقتی دانیال رو تشخیص دادن دستپاچه اسلحه‌ها رو جاسازی کردن. پوریا دست به کمر منتظر دانیال موند. - تو قرار این‌ها رو ببری؟ صدای شباهت عجیبی به صدای ماهان داشت. دانیال بی توجه به اون به بقیه نگاه کرد. - این‌ها چیه؟ وقتی این پا و اون پاشون رو دید گفت: - اسلحه‌ست، درسته؟ پوریا دست به کمر جلو اومد. - گیرم که باشه، تو رو سننه؟ نکنه پلیسی جوجه؟ این رو که گفت دانیال خشمگین به گلوی برادرش چنگ انداخت و از روی زمین بلندش کرد. سر انگشت‌هاش روی زمین بود و از این فشار می‌لرزیدن. با دست‌هاش سعی داشت به صورت دانیال صدمه بزنه و بقیه هم بازو و ساعد دانیال رو گرفته بودن و سعی داشتن جداش کنند. یک پیرمرد بیشتر از همه حرص میخورد. - آقا دانیال، غلامی‌تون رو می کنم، لطفا پسر زنم رو ول کنید! ولش کرد. پرهام روی زمین به حالت سجده کردن افتاد. همینطور که سرفه میکرد خواست بلند بشه اما دانیال پاش رو روی کمرش گذاشت و این اجازه رو بهش نداد. بجاش رو به همونی که پوریا رو پسر زنش میدونست گفت: - چطور این‌ها رو بیرون میبرین؟ مرد با ترس گفت: - یک گروه دیگه مون میان ازمون میگیرن. - کی میان؟ - تا... تا پنج دقیقه دیگه باید برسن. زیر لب گفت: - خوبه!
  22. پارت شصت و هفت کلافه گفتم: - حرف میزنی یا نه! از حرکت ایستاد و توی صورتم براق شد. - اینجام برای تو! اینجام برای اینکه دل تو رو بدست بیارم. اینجا مگه تو راضی بشی به عشق من. اینجام چون فهمیده بودم تو هنوز توی کار باباتی و برای این اومدم که بهت ثابت کنم انقدر دوستت دارم که بخاطر تو تا جهنم هم میام. بازوهاش رو ول کردم و دست‌هام رو توی موهام کردم و گفتم: - ای وای! ای وای! تو چه کردی با خودت دختر؟! سرم رو تند تند تکون می‌دادم. - تو دیوانه‌ای! امکان نداره کسی همچین کاری با خودش بکنه و عقل سالمی داشته باشه. تو از همه آدم‌هایی که دیدم بی‌عقل‌تری. - من اینکار رو بخاطر تو کردم. - فکر کردی من آدم احمقی رو که همچین کاری با زندگیش بکنه توی زندگیم راه میدم؟ رنگش پرید. با دلشکسته نگاهم کرد. بازوش رو گرفتم و به سمت در هلش دادم. - برو لباس عوض کن می‌فرستمت بری. دیگه هم دور و بر آرمین نبینمت. - من نمی‌تونم برم. - چرا اون وقت؟ با خجالت گفت: - انقدر بار سنگین برداشتم که نتونم برم. اگه برم سریع می‌افتم زندان. اول جا خوردم و بعد گفتم: - لعنت بهت نگین! لعنت! همون موقع در ویلا باز شد و من الینا رو دیدم که روی بهارخواب اومد. ناخودآگاه توی دلم احساس آرامش کردم. احساس آرامش کردم که اون انتخاب منه نه دختری که ممکن هست دست به هرکاری بزنه. به سمتش رفتم. با چشم داشت دنبال من می‌گشت. چقدر با این تیپ باوقار بنظر می‌اومد. - دنبال منی؟ نگاهم کرد. - آره، کجا بودی؟ - با یکی حرف میزدم. تو چطوری؟ راضی هستی؟ با چشم‌های براق گفت: - آره، همه خیلی مهربونند. - اون‌ها دو رو هستن. بهشون اطمینان نکن. - نیازی به اطمینان نیست. قرار نیست مدت زیادی ببینمشون. ** دانای رمان ** باهم به داخل رفتن. برق‌ها خاموش بود و رقص نور روشن و زن و مرد وسط می‌رقصیدن. الینا آروم به دانیال گفت: - می‌دونی الان چی می‌چسبه؟ - چی؟ - خواب. دانیال بی‌صدا خندید. - بریم برقصیم؟ الینا سرش رو تند به معنی نه تکون داد. - اگه قرار باشه وسط بوکس بریم من حاضرم اما رقص نه.
  23. زهره جان اگه می خواستی درد و دل کنی من هستم 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      اگه الان نیاز داری تنها باشی راحت باش هر وقت هم خواستی پی وی من در اختیارته 

    3. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      حتما، ممنون از این که درک میکنی:) 

    4. ملیکا ملازاده
  24. ملیکا ملازاده

    عشقم اهل اسمون بود

    خدایا به حق حال که دلم برایش تنگه دلش را ارام جایش را بهشت و محبتت را ارزانی اش دار #رهبرشهیدم
×
×
  • اضافه کردن...