رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    767
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. اخم هاش درهم شد. - چی؟! کار رو شروع کرده بودم نمیشد ادامه ندم: - آره خوب. پدر بزرگ ازمون خواست. بابا مشتش رو به زمین کوبید. - لعنت بهت بعد از جا بلند شد و بیرون رفت و رو به روی بابا جان که داشت چای می خورد قرار گرفت. - برای چی اومدی اینجا؟ تو که بهمون گفتی دیگه تردمون کردی و نمی خوای ببینی مون. چرا هردفعه خبرهای جدیدی بهمون می رسید. بابا جان لیوانش رو روی میز گذاشت و بلند شد و با خشونت گفت: - این چه وضع صحبت کردن با پدرته؟ تو ما رو تنها گذاشتی و رفتی. من بودم که پای شما موندم با اینکه مادرتون ولتون کرده بود. بابا یکم خودش رو جمع کرد و بعد گفت: - خوب حالا چی می خوای؟ - می خوایم برام بیان خواستگاری. - خواستگاری کی؟! خواستگاری چی؟! جوابی داد که مجبور شدم دستم رو بذارم روی لبم تا خنده م نگیره. - خواستگاری ننه ت. - این مسخره بازی ها چیه؟! - دارم جدی میگم. می خوام برام بیان خواستگاری ننه ت. انقدر جدی می گفت که حتی ما شک کردیم. مامان وحشت زده گفت: - شما می خوای بری خواستگاری شمسی الملوک؟! اینبار پشمای ما ریخت. نکنه واقعا اون ننه بابا بود؟! - آره مگه اشکالش چیه؟! اون عشق اول و آخر منه. - اون شما و بچه هاتون رو ول کرد که بتونه به کاباره بپیونده و بعد با رییس کاباره ازدواج کرد و براش چند پسر لات آورد. - ماشالله اطلاعاتت کامله ها.
  2. نفهمن دیگه چیکارشون میشه کرد؟ اصلا انگار نه انگار که خوشگل ترین دختر داداش دنیا رو دارن. قدرت نمی دونند که
  3. پارت هجده با صدای در خونه به سختی پلک‌هاش رو که بهم از یک شب توی تنهایی گریه چسبیده بود، باز کرد. پس عبدالله رفته بود! اون هم بدون اینکه بعد از یک شب سخت دلداریش بده! الکساندرا بلند شد تا دوری توی خونه بزنه و یک چیزی به عنوان صبحانه بخور چون دیشب هم شام نخورده بود. اینجا نون تست نداشتن، غذای نیمه آماده هم. سریع‌ترین غذایی که میشد درست کرد تخم مرغ بود. مشغول پیدا کردن وسایل مورد نیاز بود که دوباره صدای در اومد. خوشحال شد. پس عبدالله برگشته بود که از دلش در بیاره. - هی، دختره کافر! متعجب از جا پرید. صدای چه کسی بود؟ از همسایه‌ها بود؟ بدون اجازه‌ش وارد خونه‌ش شده بود؟ به دوتا زنی که چادرشون رو در می‌آوردن و به سمتش می‌اومد نگاه کرد. زن‌ها هر دو با تحقیر نگاه به سر و پاش نگاه کردن. این نگاه الکساندرا رو یاد نگاه دیشب اون مرد می‌انداخت و کلافه میشد: - هوم، خوب تیکه‌ای هم گرفته عبدالله. - شما چه کسی بود؟ - اوه، حرف زدن هم که بلد نیست عروس خارجی. الکساندرا داشت کلافه میشد. این‌ها کی بودن و چی می‌خواستن؟ زن جوون‌تر جلو اومد. - تو اسمت چیه دختر؟ - شما کی هستید؟ - جواب من رو بده. الکساندرا با حرص گفت: - شما بی‌اجازه اومد خانه من، من هم اول سوال پرسید. بعد من جواب داد! - زبون دراز هم هستی با اون زبون نصف نیمه‌ت. الکساندرا نمی‌فهمید این دو زن چی میگن پس کلافه گفت: - اگه حرف مهم نبود برید بیرون. - تو نمی‌تونی دستور بدی از خونه پسرم بیرون برم یا نه. الکساندرا کمی ایستاد و بعد گفت: - تو مادر عبدالله؟ - به، بی‌ادب هم هستی! الکساندرا نمی‌فهمید چرا همچین توهینی رو تحمل می‌کنه. خواهر شوهر چند قدم تهدیدآمیز جلو اومد و چونه الکساندرا رو توی دستش گرفت. - ببین خانم کوچولو! معلوم نیست با کی بودی و کی بی حیثیتت کرده که خودت رو به داداش ساده من انداختی. اما اینجا برای تو زیادیه. تو بدرد همون میخونه‌ها می‌خوری. ما امثال تو رو توی زندگی‌هامون نمیاریم. چی شد اصلا خودت رو هم سطح داداش من دونستی؟ فکر کردی بی‌کس و کاره که آویزش بشی. الکساندرا متوجه حرف‌های اون‌ها نمیشد اما متوجه خشونتشون چرا. چونه خودش رو عقب کشید. - چرا اینطور کرد؟! چرا مثل آدمِ فرهنگ رفتار نکرد؟ شما ایرانی‌ها وحشی! مادر سرش داد زد: - تو به ما میگی وحشی فلان فلان شده؟ از زندگی پسر مظلومم گمشو بیرون. - پسر شما اصلا مظلوم نبود. اون دیوانه! ببینید. بعد مچ دست کبودش رو نشون داد. دو زن ابروشون بالا پرید و بعد خواهر بهش غرید: - ببین روز اول طفلک داداشم رو چقدر اذیت کردی که دست روت بلند کرد. الکساندرا دستش رو انداخت و با شگفتی به دو زن خیره شد. الان بود که مقاومتش درهم بشکنه و به گریه بیفته. شب عبدالله کلافه به خونه برگشت. اما وارد خونه که شد بجای الکساندرا مادر و خواهرش رو دید. سریع فهمید ماجرا چیه و هول جلو رفت. - الکساندرا کجاست؟! خواهر جرات نکرد جواب بده و مادر گفت: - رفته. گفت نمی‌تونه این زندگی رو تحمل کنه و رفت. عبدالله با ناراحتی و خشم به زن‌های خانواده‌ش نگاه می‌کرد و اون‌ها رو تنها دلیل ترد شدنش می‌دونست. - چرا دست از زندگی من بر نمی‌دارید؟ - داری بخاطر اون دختر سر ما داد می‌زنی؟ - بالاخره یکیو پیدا میکنی که میبینی نصف خونِ اون تو رگاته، نصف مغزِ اون تو سرته، نصفِ قلب اون تو قلبته، نصف زمان تو با اونه، و میبنی که نصف از تو تو وجود یه نفر دیگه اس؛ اونوقت میفهمی که زندگی ارزش ادامه دادن داره... اون دوتا با تعجب نگاهش کردن. عبدالله گفت: - من میرم و برش می‌گردونم. - تو اینکار رو نمی‌کنی. - می‌کنم.
  4. من تحمل غرغر رو ندارم خیلی زود تسلیم میشم، می دونم نباید اینطور باشه ها اما هست
  5. پارت پنجاه و هشت برای فردا شب از طرف رییس‌جمهور مراسمی برای اومدن ما گرفته بودن. سواد گفت: - خوبه اینجا مهمونی رفتن رو امتحان می‌کنی تا به عنوان ملکه توی کشور خودت سوتی ندی. - به قول ما ایرانی‌ها روی سر کَل اوستا میشیم. - کَل چیه؟ براش معنی ضرب‌المثل رو توضیح دادم. خندید و گفت: - من قرار لباس محلی بنفش بپوشم. - خوبه، من هم لباس بنفش دارم. وای من باید آرایشگر ایرانی داشته باشم. بعد یک چیزی به ذهنم رسید. اصلا چرا من نباید آرایشگر خودم رو بیارم. - سواد! - جان! - من می‌خوام برای آرایشگر خودم دعوتنامه بفرستم امکانش هست؟ یکم فکر کرد بعد شونه‌ای بالا انداخت. - آره فکر خوبیه، بالاخره یکی باید باشه که کنارت باشه. خوشحال لبخند زدم. اون شب خوب فکر کردم کدوم آرایشگر رو بیشتر قبول دارم. یک آرایشگر داشتم که صورتم خیلی زیر دستش بود و رابطه‌مون هم خیلی خوب بود پس نامه‌ای نوشتم با شرح وضعیتم که البته احتمالا خبرها رو شنیده بود و ازش دعوت کردم که بیاد. سواد هم صحبت‌های لازم رو کرد که دولت آفریقای جنوبی کمکش کنه تا بیاد. می‌دونستم برای این مهمونی که نمی‌رسه اما برای بقیه جاها دست کمکم بود. روز بعد رسید. فرداش خودم مشغول انتخاب لباس شدم. لباس بنفش داشتم اما نمی‌دونستم مناسب هست یا نه. لباس نامزدی دوستم بود که وقتی دنبال جمع کردن لباس خوشگل بودم این رو ازش گرفته بودم. یک لباس پفی شاپن‌دار که بالاتنه ساده داشت و روی دامنش هم منجنیق دوزی بود. دقیقا مثل لباس عروس اما بنفش. یقه‌ش هفتی بود که برمی‌گشت. - سواد! - جان! - این مناسب این مراسم هست؟ بعد لباس رو بالا گرفتم. - خوبه؟ یکم نگاهش کرد. - زیادی تجملاتیه اما باز هم خوبه. - اینجا آرایشگر اروپایی نداره؟ - احتمالش هست کسی پیدا بشه که اروپا آرایشگری یاد گرفته باشه. بذار میگم برات پیدا کنند و به اینجا بیارن. تشکر کردم. یک خانم پیدا شد که خیلی هم خوشحال بود. پرسید: - ملکه می‌تونم از شما عکس بگیرم برای تبلیغ کارم؟ - البته! هر دو خوشحال بودیم. اون از اینکه افتخار آرایش یک ملکه رو داشت و من هم بخاطر اینکه انقدر با ارزش شدم. من عاشق معروف شدنم! عاشق ستاره شدن! آرایش رو تموم کرد و لباس رو تنم کرد و لباسم رو کمک کرد تنم کنم. بعد چندتا عکس گرفتیم و من هم توی آینه خودم رو نگاه کردم. گریمم کامل بود اما آرایش ملایمی داشتم با رژ لب تیره و رژگونه کمرنگ شرابی. سایه کمرنگ مشکی و لاک کالباسی براق هم زده بود. موهام کوتاهم که رنگش رو تازه طلایی کرده بودم رو واکس زد که همون حالت دار بمونه و تاج کوچیکی که رییس‌جمهور بهم هدیه داده بود رو روی سرم گذاشته بود. چون توی خاندان‌های سلطنتی جواهرات ارزنده مد بود اما چون من همچین چیزهایی نداشتم با ترسم کنار اومدم و اون گردنبد دندون رو با هزار وحشت توی گردنم انداختم اما چیزی توی ذهنم گذشت: مردمانم، این فداکاری شما رو جبران می‌کنم!
  6. پارت هفده - یس! روحانی لبخند خودش رو خورد و بعد خطبه رو خوند و به زن نگاه کرد. الکساندرا فهمید منظور چی هست و بله گفت. از عبدالله هم جواب مثبت رو گرفتن و شاهدان تایید کردند. روحانی مبارک باد گفت و عبدالله با شکلاتی که گرفته بود از جمع تشکر کرد و بعد بلند شدن و بیرون رفتن. عبدالله بیرون مسجد دست الکساندرا رو گرفت و فشرد. - ورودت به زندگی من رو خوش آمد میگم! - من نفهمید منظور تو رو. عبدالله خندید. - هیچی. بعد دستش رو ول کرد. - بیا بریم جایی که بهت قولش رو داده بودم. الکساندرا خوشحال همراهیش کرد. تا وقت وارد اون کوچه شدن که مشکلی نبود. جلوی در عبدالله به الکساندرا گفت: - چادرت رو به من بده. الکساندرا با خوشحالی چادرش رو در آورد و به عبدالله داد. با اون خیلی اذیت بود. موهاش رو یکم عقب زد و ته آرایشی داشت. عبدالله محوش شد. یکم هم حس غیرت بهش دست داد. الکساندرا از همه اون دخترها قشنگ‌تر بود. البته شاید چهره اصلی انقدر زیبا نبود اما آرایش‌های غلیظ اون زمان و مدل موها زن زیبا رو هم بد چهره نشون می‌داد و از طرفی آرایش ساده اروپایی و مدل موی ساده الکساندرا رو زیباتر نشون می‌داد. - چرا نرفت؟ - هیچی، بریم. دست الکساندرا رو گرفت و باهم داخل رفتن. کاباره شهر اون‌ها زیاد چیز خاصی نبود. یک سالن که به ساندویچ کثیف‌های آینده بیشتر شباهت داشت. چند صندلی فلزی و میزهای ساده گذاشته بودن و یک سن ساده درست کرده بودن و دیوارها هم سفید و عادی بود. الکساندرا یکم از این حالت کاباره که یک زن با موهای کوتاه پف کرده و لباس کوتاه و یقه گرد مشکی که روش شاین قرمز داشت با آرایش غلیظ درحال خوندن آهنگی بود و همینطور کمی درجا میزد، توی ذوقش خورد اما چیزی نگفت و فکر کرد: از هیچی بهتر هست. بعد با خودش فکر کرد: باشه یکبار توی مهمونی با همکارهام می‌برمش تا ببینه دورهمی یعنی چی. عبدالله دستش رو کشید و به سمت تخت‌های سنتی آخر سالن که به چشمش نخورده بود، برد و هر دو روش نشستن. الکساندرا به زن‌هایی که سعی داشتن برای مردها دلبری کنند نگاه کرد. یک زن گارسون هم سراغ اون‌ها اومد و سفارش خواست و عبدالله بدون پرسیدن از الکساندرا سفارش رو داد. وقتی نوشیدنی رو برای الکساندرا آوردن و کمی خورد احساس کرد صدای خواننده و فضا به دلش می‌شینه. این وسط چند نفر که عبدالله رو می‌شناختن به سراغشون می‌اومدن و حال می‌پرسیدن. یکی‌شون درحالی که نگاه هیزش روی الکساندرا بود گفت: - چند بهت بدم این زن رو امشب برای من بذاری؟ - گورت رو گم کن عنتر! صیغه‌م. ابروهای مرد بالا پرید. - عجب! و در حالی که با همون نگاه کثیفش سر تا پای الکساندرا رو از نظر می‌گذروند گفت: - بالاخره هر صیغه‌ای هم تاریخ انقضا داره دیگه، نه؟ مشت عبدالله زیر فکش فرود اومد. الکساندرا جیغ کوتاهی زد و خواننده سکوت کرد. عبدالله که از تخت به پایین پرید همهمه بین جمعیت افتاد. دو مرد شروع به زندن هم کردن و الکساندرا یاد فیلم‌های آمریکایی می‌افتاد. دو ضارب رو از هم دور کردند اما از راه دور اون دوتا بهم فحش‌های رکیک می‌دادن. بعد عبدالله به سمت الکساندرا اومد و با یک دست چادر اون رو برداشت و با دست دیگه دستش رو گرفت و گفت: - بریم. الکساندرا رو دنبال خودش به بیرون کشید. چند قدمی با خشم رفت بعد به سمتش برگشت و طبق عادت مردهای ایرانی اون زمان از جای دیگه‌ای عصبانی بود سر همسرش خالی کرد: - دیگه نبینم جلوی مردی چادرت رو در آوردی ها! زن‌های ایرانی طبق آموزه‌های خودشون ترجیح می‌دادن اینطور وقت‌ها سکوت کنند تا شرایط بدتر نشه اما الکساندرا خواست از حق طبیعی خودش دفاع کنه پس پرخاش کرد: - چرا سر من داد زد؟! - جواب نده! دهنت رو ببند و فقط بگو چشم. الکساندرا نه می‌دونست که دهنت رو ببند جمله بی‌تربتی هست و نه می‌دونست چشم چیه اما اعتراض‌آمیز گفت: - برای چی جواب نداد؟ اگه تو شد داد زد من هم شد جواب داد. عبدالله عصبی به سمتش رفت. الکساندرا ترسید و یک قدم عقب رفت. عبدالله روبه‌روش ایستاده و توی صورتش غرید: - خفه میشی یا خفه‌ت کنم! الکساندرا با وحشت به عبدالله خیره شد. اون مرد چیکار داشت می‌کرد؟! عبدالله چادر رو توی صورت الکساندرا کوبوند و گفت: - بپوش این کوفتی رو! دیگه نمی‌ذارم از خونه بیرون بیای. زنکه چشم دریده! الکساندرا درحالی که دست‌هاش می‌لرزید چادر رو پوشید. عبدالله دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید. گاهی از کنارشون سگی رد میشد و گاهی رهگذری می‌دیدن اما عبدالله به هیچ کدوم اهمیتی نمی‌داد و تمام حرصش رو روی فشار دادن مچ الکساندرا خالی می‌کرد و الکساندرا جرات هیچ اعتراضی نداشت و حالش از خودش بخاطر این ضعف بهم می‌خورد. به حیاط خونه که رسیدن عبدالله دست الکساندرا رو به کناری پرت کرد و خودش به داخل رفت و الکساندرا موند و مچ دستی که کبود شده بود.
  7. - اوم، بابا بزرگ ما رو پیدا کرد چون می خواست شما رو ببینه. - غلط کردی! اون تو و ملکا رو باهم پیدا کرد یا این نقشه شما دوتا برای ازدواجتونه؟ ای بابا این چقدر باهوشه! - اوم... می‌دونید.... راستش ما از اول هم قصد ازدواج نداشتم. از اونجایی که خودم هم قبل از حرف زدن فکر نکرده بودم به اندازه اون ها شوکه شدم. مامان و بابا همزمان گفتن: - چی؟! - آره... آره... تصمیم گرفتم همین راه رو ادامه بدم: - ما برای رویارو کردن شما و عمه این نقشه رو کشیدیم.
  8. سخته واقعا خرس کربلا یا ترکیه؟
  9. ایشی گفت و روش رو گرفت. من گفتم: - پس پیش به سوی دهن شیر. اول به سمت خونه خودمون رفتم. جلوی در که رسیدم پانی گفت: - من خیلی استرس دارم میشه من نیام؟ ملکا گفت: - ا، خیلی بدی! می‌خوای رفیق نیمه راه باشی؟ - بله. - بله و زهرمار! پیاده شو ببینم. هر سه خندمون گرفت و پشت سر پدر بزرگ که انگار عزم جدی داشت پیاده شدیم. کلید انداختیم و داخل رفتیم. من اومدم یاالله بگم که یادم اومد پدر شوهر مامانم به حساب میاد. - کجایین؟ - بیا آشپزخونه. هر دو توی آشپزخونه بودن. به اونجا رفتیم. پدر بزرگ پشت سرمون بود. سلام کردیم. بابا ملکا رو که دید اخم کرد و زیر لب جوابمون رو داد و سرش رو پایین انداخت و به تیکه کردن گوشت ها مشغول شد. گفتم: - بابا برات هدیه آوردم. زیر لب فحشی داد و محلم نداد. مامان که داشت پلاستیک به بابا می داد تا تیکه های گوشت رو درش بذاره خندید و گفت: - ملکا جان خوش آمدی! بذار دست هام رو بشورم میام. و بیخیال پلاستیک شد و بلند شد. من هم ترجیح دادم هدیه رو نشون بدم پس به دخترها اشاره کردم کنار برین و هر سه کنار رفتیم.
  10. سلام عزیزم رمان عبدالله رو خوندی؟ چطور بود؟ 

  11. مونث یک سفر یک هفته ای با کسی که دوستش داری یا یک شب خوابیدن با دوست هات؟
  12. پدر بزرگ در سکوت و عبوس بود. بعد یکدفعه گفت: - من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. ما پشمامون ریخت. - یعنی چی؟! - گفتم من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. همین حالا. - اینطور که همه نقشه های ما بهم می ریزه. مشتی روی کابوت زد. - بدرک فلان فلان شده! بپیچ اون سمت. من که از بددهنی این پیرمرد جا خورده بودم سکوت کردم اما پانی گفت: - واقعا بخاطر اون پیرزن لات داری اینکار رو می کنی؟
  13. پارت شونزده - آره، یک جشن دو نفره. من و تو در کاباره. الکساندرا دست‌هاش رو بهم زد. - وای کاباره! در ایران این نوع تفریح نیز هست؟ عبدالله بهش خندید و با خودش فکر کرد: ایرادی نداره یکبار ببرمش. بهرحال اون زن دائمم که نیست. و به دختر لبخند زد و کادویی که براش گرفته بود رو بهش داد. دختر پرسید: - این چی؟ - بازش کن ببینی. بازش کرد. یک پارچه دراز بود که برش داشت و با تعجب بالا و پایینش کرد. یکدفعه فهمید چیه. - چادر؟ - بله. - اما من چادر نخواد. عبدالله سعی کرد با زبون بازی مسئله رو حل کنه: - من هم دوست دارم تو اونطور که خودت خوشت میاد بگردی اما مردم اینجا اگه با این تیپ تو رو ببینند خیلی اذیتت می‌کنند. الکساندرا با ناراحتی به چادر نگاه کرد. عبدالله گفت: - فقط وقتی بیرون میریم اینطور هست. - بسیار خوب، کی برای عقد رفت؟ - ناهار رو بخوریم بعد. الکساندرا با اشتیاق کباب رو خورد. مزه‌ش به دلش نشست. بعد عبدالله بهش یاد داد که چطور چادر سفید با گل‌های تیره رو بپوشه و باهم بیرون رفتن. همون‌موقع زن یکی از همسایه‌ها اون‌ها رو دید و از دیدن دختر بلوند کنار همسایه بدنامش تعجب کرد. - عبدالله خان، این کیه؟ قبل از اینکه عبدالله چیزی بگه الکساندرا به فکر اینکه چیز خوبی برای مردم ایران هست با ذوق گفت: - من صیغه هست. برق سه فاز از بدن عبدالله و زن همسایه رد شد. زن همسایه ایشیفت و داخل خونه رفت و عبدالله با خودش فکر کرد شاید تصمیمش خیلی هم درست نبود. الکساندرا با تعجب پرسید: - چرا او ناراحت شد؟ عبدالله گیج گفت: - ولش کن، حسوده. و دست الکساندرا رو گرفت و به مسجدی برد که از قبل با روحانیش صحبت کرده بود. به راهرو داخل مسجد که رفتن الکساندرا یکدفعه چادرش رو در آورد و گفت: - آخیش! عبدالله درحالی که هنگ کرده بود چادر رو سرش کرد. - چیکار می‌کنی؟! - مگه نگفت توی خانه نیاز نبود؟ - اینجا خونه نیست مسجده، محل عبادت ما، اینجا حتما باید چادر داشته باشی. الکساندرا فهمید چه خبره و به گیجی خودش خندید اما عبدالله کلافه بود. اگه کسی می‌دید چی! - بریم داخل. داخل رفتن. روحانی با شاهدهایی که خودش آورده بود منتظرشون بود. بلند شد و احوال‌پرسی کردن و هر دو مقابل روحانی نشستن. روحانی اسم و فامیل و نام پدر الکساندرا رو پرسید. - الکساندرا پروتینا دختر اِرمَن. همه تعجب کردن. این دختر ایرانی نبود! سعی کردن به روی خودشون نیارن و گفتن: - شما برای یک صیغه یک ساله اومدید. من متن رو می‌خونم و هرچیزی که لازم بود برای شما توضیح میدم و در مقابل وقتی اشاره کردم شما اگه راضی به این ازدواج هستید بگین بله.
  14. پارت پنجاه و هفت اون که رفت صبیه پرسید: - هنوز هم می‌خوای بری و دور بزنی؟ با خونسردی گفتم: - بله. و باهم بیرون رفتیم. به محض اینکه پام رو بیرون گذاشتم یک لشکر خبرنگار که بعضی‌هاشون سفید پوست بودن روی سرم افتادن. سوال‌هایی که با هر نوع زبونی می‌پرسیدن تمومی نداشت. به انگلیسی گفتم: - من فقط انگلیسی و فارسی بلد هستم. این باعث شد که صدای سوال‌ها کمتر بشه و فقط اون‌هایی که انگلیسی بلد بودن سوال کنند. نمی‌دونستم باید جوابی بدم یا نه. حالش رو نداشتم و هنوز از برخورد چند دقیقه قبل ناراحت بودم پس تصمیم گرفتم بدون جواب اما با احترام از بینشون رد بشم ولی سوالی باعث شد که سرجام خشکم بزنه: - برای شما قبول این مسئله راحت هست که قرار مادر قانونی پسر یتیم همسرتون بشین؟ به سمتش برنگشتم تا نگاه متعجبم رو نبینه. یکم خودم رو آروم کردم و بعد نگاهش کردم. - منظورتون از پسر یتیم همسرم، پسر من هست؟ پسر قانونی من؟ به شما یاد ندادن که درباره اتفاقات تلخ زندگی انسان‌ها بهتر صحبت کنید و روشون برچسب نزنید؟ اون هم در مقابل مادرشون؟ هل شد. همه سکوت کردن اما دوربین‌ها روم خیره بود. می‌دونستم که این حرف خیلی روشون تاثیر گذاشته هرچند حرف دل من نبود. شب سواد با ذوق داشت وبلاگ‌های روزنامه‌ها رو نگاه می‌کرد. - ترنج تو فوق‌العاده هستی! همه جا از محبتت و دفاعت از پسرم دارن صحبت می‌کنند. من درحالی که روی مبل نشسته بودم و ناخون‌هام رو سوهان می‌کشیدم گفتم: - آهان، که اینطور! با این نوع جواب دادنم انگار فهمید غصه‌م درباره چیه که خودش رو جمع و نگاهم کرد. - چیزی شده؟ می‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟ سوهان رو کنار گذاشتم و نگاهش کردم. - کاش حداقل خودم می‌دونستم. - متوجه هستم چی میگی. خودم هم چاره‌ای نداشتم. این تنها شرطی بود که هم پیمان‌هام ازدواج با تو رو قبول می‌کردن. اون‌ها می‌خوان این بچه من به قدرت بعد از من برسه. - برای چی؟ تو چندتا بچه دیگه هم داری و حتی احتمالا چند بچه دیگه هم خواهی داشت. روی مبل مقابل من نشست و گفت: - همسر سومم از نظر خانوادگی قوی‌ترین همسر من بود. پدرش یک قبیله قدرتمند داره و حالا هم بزرگ‌ترین حامیه منه. - اگه اینطور هست نوه‌شون رو باید می‌بردن پیش خودشون بزرگ کنند. - اون‌ها می‌خوان نوه‌شون به عنوان ولیعهد توی چشم و کاخ باشه. سر تکون دادم. - باشه من مشکلی نمی‌بینم. بهرحال بچه‌های من که نمی‌تونند ولیعهد بشن. اون هم که من نباید تر و خشکش کنم حتما مربی و دایه داره. - آره اما من امیدوارم از محبتت تو محروم نباشه. - نگران نباش! من همچین آدمی نیستم. از طرفی مسئولیتی که قبول کردم پس زیرش نمیزنم. به سمتم خیز برداشت. - وای تو چه مهربونی بانوی من! و کنارم نشست و گونه‌م رو بوسید.
  15. سلام عزیزم 

    پارت های رمان عبدالله که خوندی چطور بود

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      خوب بود قربونت عالی منتظر بقیه اش هستم ❤️

    2. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      پارت جدید رو گذاشتم عزیزم

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      الان میرم می خونم😍

  16. پارت پنجاه و شیش اول متعجب شدم. اون از من همچین توقعی داشت؟! بعد خودم رو جمع کردم و گفتم: - عالیجاب می‌دونند که رنسانس حاصل تفکر جمعی بود. - بله اما همیشه یک جرقه نیاز هست. لبخند زدم و سر تکون دادم. - مطمئن هستم که اینطور هست. من همه تلاشم رو می‌کنم. شب دیروقت به هتل برگشتیم و سواد به خواب رفت. فرداش من طبق عادت خودم زودتر از خواب بیدار شدم اما سواد هنوز خواب بود. حوصله تنها موندن نداشتم. جز اون دوست داشتم از اولین سفر خارجیم نهایت لذت رو ببرم و پس دنبال یک لباس خوب گشتم. یک لباس لری مشکی، یخی پیدا کردم که مخصوص همین سفر گرفته بودم. پوشیدمش و روسری حریر آبی با کلاه مشکی لری گذاشتم و آرایشی کردم. چه خوب شده بودم. کیفم رو برداشتم و بیرون رفتم. یادم اومد من محافظ دارم. چند ضربه به در اتاقش زدم. یکم بعد باز کرد. - جان! برای اولین‌بار بدون حجاب دیدمش. - من می‌خوام یکم دور بزنم توهم میای؟ - آره، الان میام. چند دقیقه بعد حجاب کرد و باهم بیرون رفتیم. به لابی که رسیدیم صبیه داشت توی گوگل می‌دید اینجا چه جاهای دیدنی داره که یک نفر به انگلیسی صدامون زد: - مادام ترنج! چشم‌هام از کلمه مدام گرد شد. اوه، چه غلطا! به عقب برگشتم و زنی که این حرف رو زد رو نگاه کردم. یکی از کارکن‌های هتل. - بله! - میشه همراه من بیان؟ صبیه سریع جلوی من ایستاد و با انگلیسی روونی گفت: - شما نمی‌دونید ایشون کی هستند که چنین درخواستی دارید؟ - اتفاقا به خوبی در جریان هستم. کسی هم که می‌خواد ایشون رو ببینه غریبه نیست. بعد به چشم‌های من زل زد و گفت: - مادر همسرتون علاقه به دیدار شما دارند. بعد برگشت و به سمتی نگاه کرد. از لابی به یک سالن پذیرایی بزرگ می‌خورد و آخر اون یک نفر روی مبل نشسته بود. جا خوردم و یکم هول شدم. برگشتم و به صبیه نگاه کردم. اون هم تعجب کرد. باید می‌رفتم. البته که باید می‌رفتم. درحالی که یکم استرس گرفته بودم و هول شده بودم به اون سمت رفتم. هرچی نزدیک‌تر میشدم بهتر متوجه جزئیات میشدم. یک خانم سیاه پوست با هیکل متوسط و بلوز اکلیلی گوجه‌ای و شلوار فندقی که موهای فرش رو بالا بسته بود و به صورت آبشاری پایین می‌اومد و آرایش غلیظی هم داشت. روبه‌روش ایستادم. یکم طول کشید که یادم بیاد ایشون یک ملکه هست. یعنی الان باید احترام می‌ذاشتم؟! یعنی از این به بعد وضع اینطوری هست؟ گروهی به من احترام می‌ذارن و من به بقیه؟ وای نکنه این رسم توی خاندان‌های سلطنتی تموم شده باشه و من با اینکار خودم رو مسخره کنم. بیخیال! مسخره بشم بهتر از اینه که دشمن‌تراشی کنم. کرنش کردم و به انگلیسی گفتم: - ملکه مادر! گوشه لبش یکم بالا رفت. صاف ایستادم. به انگلیسی گفت: - پس شما عروس جدید ما هستید. با لبخند به لحنی که بنظر دوستانه نمی‌اومد گفتم: - بله. - و کسی که ما رو از کاخ خودمون بیرون کرد. پس برای دعوا اومده بود. - این قانونی بود که کشورم برای راحتی من گذاشته و درش نقشی نداشتم. - جدا؟ یعنی ما می‌تونیم به کاخ خودمون برگردیم و در مقابل اعتراض ایران ادعا کنیم که عروسمون درخواست برگشت ما رو داده؟ زشک، دیگه چی؟! حالا جواب این حرف رو چطور بدم؟ تمرکز کن ترنج، تو الان یک ملکه هستی و باید خیلی نکته‌سنج و دقیق باشی. - زندگی تنهایی برای شما سخت هست؟ ممتوجه منظورم نشد و نگاهم کرد. با فروتنی الکی گفتم: - من تلاشم رو می‌کنم که همه لوازم آسایش شما فراهم باشه. صورتش رو به سرخی رفت. - که اینطور! و از جا بلند شد و خواست از کنارم رد بشه اما قبل از رد شدن گفت: - انقدر مغرور به کشور من نیا خانم کوچولو، یادت نره که من سال‌هاست بین قدرتمندهای این کشور می‌گردم و تو یک غریبه هستی که وارد سرزمین من میشی. خودت رو به عشق پسرم هم مغرور نکن.من می‌شناسمش. تو خیلی موقتی. از کنارم رد شد و رفت. من درحالی که لب‌هام رو روی هم فشار می‌دادم سکوت کردم تا با حرفی آتو دستش ندم.
  17. پارت پونزده روی تشک دراز کشیده بود و به عبدالله که مشغول مرتب کردن یقه لباسش بود نگاه می‌کرد. عبدالله در همون حال گفت: - حاج آقای مسجد محل رو برای صیغه میارم. چون وقتی بیرون میری کسی فکر نکنه زن اونطوری هستی و بدونند زن منی. توی یک فرصت مناسب هم باید با مادرم آشنات کنم وگرنه از بقیه می‌فهمن و بد میشه. - چه زمان؟ - امشب بهشون خبر میدم. الکساندرا سر تکون داد. عبدالله بلند شد و گفت: - من حموم عمومی میرم و از اونجا حاج آقا رو هم میارم. توهم می‌تونی تا اون موقع خونه رو یک گشت بزنی و با جای همه چیز آشنا بشی. برای امشب نیاز نیست غذا درست کنی از بیرون می‌گیرم. - من اصلا غذا ایرانی بلد نبود. - ا؟ اشکال نداره میگم خواهرم بهت یاد بده. بعد دکمه‌های پیراهنش رو بست وبه سمت الکساندرا خم شد. - خداحافظ! و به لبش بوسه کوتاهی زد و رفت. بعد از رفتن اون الکساندرا بلند شد و دوری توی خونه زد و لوازم آشپزخونه رو که چینی‌های قشنگی بود دید و یکیش رو برداشت و به زبون خودش گفت: - چه زیباست! حیاط نامرتب هم دید زد. - چه بد که ایرانیان چمن ندارن. عبدالله به خونه مادریش رسید. دم در ایستاد و صلواتی توی دلش گفت و داخل رفت. مادرش وقتی توی حیاط دیدش متوجه شد که حال پسرش بعد از مدت‌ها خوب هست. - سلام! - سلام گل پسرم، خوش اومدی مادر! چند وقته سر به این پیرزن نزدی. عبدالله پیشونی مادرش رو بوسید. - ببخشید مادر جان، حالم زیاد روبه‌راه نبود. بریم داخل که براتون حرف گفتنی زیاد دارم. - خوب شد اومدی مادر! اتفاقا یک دختر برات پیدا کردم پنجه آفتاب. عبدالله معذب خندید. داخل رفتن و مادرش رفت براش چای بیاره. سینی رو روبه‌روش گذاشت و خودش هم چهارزانو نشست و گفت: - بذار برات بگم چه دختری هست... - مادر! - عبدالله، نگو نه که دلم می‌شکنه! عبدالله هول شد. - نه... ماجرا یک چیز دیگه‌ست. - جان مادر! - من... من خودم یک خانمی رو انتخاب کردم. مادر با حال بهتر به پسرش نگاه کرد. پس داره به زندگی برمی‌گرده! - کی هست؟ خانواده‌ش کی‌ان؟ چند سالشه؟ - از ما نیست؟ - دوباره از یک شهر دیگه‌ست؟ عبدالله یکم هول گفت: - اصلا ایرانی نیست. مادر یکم ساکت موند اما چون توی شهرشون گاهی همچین اتفاقی می‌افتاد باکنجکاوی گفت: - عراقیه؟ - نه... آلمانیه. مادر چند ثانیه شوکه ساکت بود. حتی خوب نمی‌دونست آلمان کجاست. - اجنبی؟ - بله. - کافر؟! عبدالله ساکت شد. اون زمان مسیحی‌ها هم کافر می‌دونستن. یکدفعه مادر شروع به زدن خودش کرد. - ای وای! ای وای! ای وای! عبدالله خودش رو جلو کشید و دست‌های اون رو گرفت و نگران گفت: - مادر، تو رو خدا اینکار رو نکنید! - تو می‌خوای من رو بیچاره کنی؟ دختر کاباره‌ای گرفتی؟ - اون کاباره‌ای نیست. توی یک شرکت کار می‌کنه. مادر برای اولین بار به روی پسرش آورد که... - میخونه برات بست نبود که کثافط کاری‌هات رو به خونه‌ت هم خواستی بکشونی؟ عبدالله خشکش زد. خود مادرش هم سکوت کرد. نمی‌خواست این حرف رو بزنه. عبدالله دلخور و سنگین بلند شد. - بهرحال اون خانم خونه منه، اگه می‌خوان ببینینش بدون ناراحت کردنش باید ببینیدش. بعد بلند شد و بیرون رفت. بدنش یخ کرده بود و دست‌هاش مشت بود. نفهمید کی به خونه رسید. وارد که شد دید الکساندرا توی بهارخواب نشسته. به سمتش رفت. الکساندرا بلند شد. - اومد؟ عبدالله لبخند زد و دست‌هاش رو دو طرف صورت الکساندرا گذاشت و با محبت گفت: - برگشتم. - خانواده اومد؟ - نه، اون‌ها الان نمیان. نگاه کنجکاو زن رو که دید گفت: - میان، اما یک روز دیگه. - بسیار خوب، پس کباب نگرفت؟ عبدالله خندید. - چرا چرا الان میرم می‌گیرم. شب که کباب رو خوردن بهش گفت: - امروز میریم یک حوزه عقد کنیم اما تو باید حجاب سرت کنی. - همیشه؟ - توی شهر با این تیپ بری اذیتت می‌کنند. همه جا که نمی‌تونی خودت رو پسر جا بزنی. الکساندرا با حسرت آهی کشید. - آره، اینطوره! - البته تو مجبور نیستی که زیاد از خونه بیرون بری، هرچی لازم داشته باشی خودم تهیه می‌کنم. الکساندرا نفهمید که این حرفی که بنظزش خیلی مهربانانه می‌اومد در اصل یک درخواست مخالف حقوق بشر بود که اون روزها در ایران خیلی رواج داشت. - باشه، ویسکی داری؟ عبدالله یکم هول شد. اون توی خونه هیچ‌وقت اینطور چیزها رو نگه نمی‌داشت و توی همثن میخونه و کاباره می‌خورد. - نه اما میرم برات می‌گیرم. - امشب قرار من و تو همسر بشیم؟ من قصد همسر شدن ندارم. - نه نه، این یک چیز موقتیه. بعد از دوباره صیغه رو کامل برای اکساندرا توضیح داد. الکساندرا خندید. - چه چیزهای عجیبی شما مسلمان‌ها دارید. خوب، بعد از اون جشن می‌گیریم؟
  18. پارت چهارده عبدالله اول خوب درک نکرد چی میگه بعد شگفت‌زده به سمتش برگشت. - چی؟! - من رفت از ایران. - کی؟! چرا؟! الکساندرا با خوشی بدون اینکه بدونه توی فکر عبدالله چی می‌گذره گفت: - دوره کار من تمام شد. گرفتن برای من یک بلیط برای شنبه. عبدالله کلافه لب‌هاش رو روی هم فشار داد و گفت: - حتما خانواده‌تون خیلی خوشحال میشن. - به آن‌ها کرد تلفن و گفت. آره آن‌ها خوشحال! من هم خوشحال! دلم برای شهرم تنگ شد. آنجا خیلی تمیز و مرتب! عبدالله چیزی نگفت. حس بد دوباره از دست دادن کسی که دوستش داره عذابش می‌داد. اون شب خوابش نبرد و روز بعد هم توی مغازه ذهنش مدام درگیر بود. آخر سر تصمیم گرفت اینبار بازنده نباشه. شنبه دم خونه الکساندرا موند. حدس میزد که اون روز سرکار نباشه پس انقدر منتظر موند تا از در بیرون اومد. الکساندرا که حالا تیپ زنانه با حجابی از ترس مردم شهر زده بود با هیجان به سمت عبدالله اومد. - تو اومد با من بای کرد؟ عبدالله نفهمبد بای چیه پس گفت: - آره، بیا بشین می‌رسونمت. الکساندرا با هیجان درحالی که احساس می‌کرد دلش یکم برای این مرد عجیب جهان سومی تنگ میشه پشت گاری نشست. گاری حرکت کرد. عبدالله در سکوت بود و دیگه مثل قبل وقت بردن الکساندرا به خونه‌ش لبخند نداشت. بالاخره قبل از اینکه به ایستگاه اتوبوس برسه تا الکساندرا از اونجا به تهران بره تا بتونه با هواپیما به شهر خودش بره گاری رو کناری نگه داشت و تمام قد به سمت الکساندرا برگشت و روی سکوی گاری نشست. الکساندرا با تعجب نگاهش کرد. یعنی عبدالله با این چهره غمگین چی می‌خواست بگه. - ببین... مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. - نمی‌دونم چقدر از حرف‌هام رو متوجه میشی و نمی‌دونم آیا تا بحال متوجه شدی یا نه. اما... من تو رو دوست دارم. انقدر که دوست دارم همسرم باشی. اگه بخوای بری می تونی بری اما بدون دل من می‌شکنه. اگه هم می‌خوای بمونی می‌تونی بمونی و من سعی می‌کنم انقدر خوشبختت کنم که همین جا رو به آلمان ترجیح بدی. تازه تو می‌تونی هروقت دوست داری بری پس چرا این رو تجربه نمی‌کنی؟ الکساندرا گیج نگاهش می‌کرد. اون ازش خواستگاری کرده بود؟! چه ایرانی‌ها زود از هم خواستگاری می‌کنند. توی ذهنش شروع به کنکاش کرد. به قول عبدالله اون هر وقت می خواست می تونست به کشور خودش برگرده. حس کمی هم به عبدالله داشت و از طرفی توی کشور خودش تنها بود و کسی رو نداشت و این یعنی همه خرج و مخارجش هم با خودش بود اما اینجا توی ایران خرج و مخارج با مرد هست و خونه هم همینطور. از طرفی اون چیزهای ترسناکی درباره مردهای ایرانی شنیده بود، هرچند که درباره عبدالله هیچ‌کدوم رو باور نمی‌کرد و این شهر نسبت به جایی که خودش زندگی می‌کرد مثل روستایی محروم می‌موند. به عبدالله که با چشم‌های عاشقش منتظر نگاهش می‌کرد چشم دوخت. *** وارد خونه عبدالله شد. خونه بنظرش زیبا بود. ظرافت ایرانی رو دوست داشت. - اینجا خونه ماست؟ - بله. دوستش داری؟ - زیباست! عبدالله به اتاقشون بردش. الکساندرا وقتی دید تخت توی اتاق نیست یکم توی ذوقش خورد. عبدالله گفت: - اینجا رو دوست داری؟ - با کمی تغییر آنچه من بخواهم می‌شود. بعد به سمت عبدالله برگشت که با چشم‌های براق نگاهش می‌کرد. این نگاه رو می‌شناخت...
  19. - به این میگن حسن انتخاب. - واقعا دیگه زمانش بود - خوب، کی عقد کنیم؟ شمس الملوک با سلیطه گری گفت: - هووو چی برای خودتون می برین و می دوزین، من که جواب ندادم
  20. پارت پنجاه و پنج - همسر رییس‌جمهور کیه و چند سالشه؟ - رییس‌جمهور همسرهای متعددی داره. با اعتراض به سمتش برگشتم. - مگه شما مسیحی نیستید؟! چرا همه‌تون چندتا همسر دارید؟ - نه مردم اینطور نیستن، فقط قدرت حاکمه اجازه دارن. - چرا؟! با خنده گفت: - چون زورمون می‌رسه. با خنده و حرص نگاهش کردم. اون هم خندید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. - همسر زیبای من! - گمشو! - مگه دین شما اینطور نداره؟ با حرص ساختگی گفتم: - شما همه چیزی که به ریش دین ما می‌بندین رو خودتون انجام می‌دید. - مثلا چی؟ - مثلا گردن ما می‌ندازید که بچه بازیم اما امثال جزیزه اپسین و این‌ها از شما مسیحی‌ها هستن. خندید. - باشه من تسلیم، من رو نزن. من هم خندیدم. باهم بیرون رفتیم. خبرنگارها از سر و کولمون بالا می‌رفتن. وقت تصور ملکه شدنم اصلا به یاد این مشکل نیفتاده بودم. با محافظت به سمت ماشین رفتیم و سوار لیموزینمون کردن. به اون باکلاسی که همیشه فکر می‌کردن نبود. از داخل انقدر دراز به چشم نمی‌اومد. شاید هم مدل‌های مختلفی داره. ماشین رفت تا به جلوی کاخ ریاست جمهوری که یک کاخ سفید و بی ظرافت بود رسید. در ماشین رو باز کردن و دوباره هر دو پیاده شدیم. فلش دوربین‌ها به شدت می‌زد و من سعی می‌کردم به زاویه‌های مختلف درحالی که با وقار ایستادم لبخند بزنم تا عکس‌هام خوب بیفته. خیلی چیز سختی نبود که بفهمم این دوربین‌ها بخاطر من داره فلش می‌زنه. چند مسئول به استقبالمون اومدن و ما رو به داخل راهنمایی کردن و وقتی در کاخ بسته شد نفس عمیقی کشیدم. آخیش، تموم شد! حالا با آرامش و لذت بیشتر می‌تونستم با وقار قدم بزنم و اون حس ملکه بودنی که دوست داشتم رو احساس کنم. از دور رییس‌جمهور رو دیدم که به سمتمون میاد. داشت می‌خندید. - سواد، خوش آمدی! و روبوسی کردند. بعد به سمت من اومد و گونه‌هام رو بوسید و من هم توی هوا گونه‌ش رو بوسیدم. با محبت نگاهم کرد. - شما هم خوش آمدی دخترم! - ممنون عالیجناب! دستش رو دور کمر من گذاشت و به سمتی هدایتم کرد و از سواد هم خواست به اون سمت بریم. باهم وارد سالن تجملاتی شدیم و روی مبل‌ها نشستیم. دستور داد که خدمه ازمون پذیرایی کنند و به من گفت: - از هتل راضی هستید؟ - بله، خیلی قشنگ هست! - شما از سواد جان خوب مراقبت کردید، امیدوارم که بتونیم در مقابل براتون کاری انجام داده باشیم. درحالی که نمی‌دونستم منظورش از شما من هست یا ایران بهش لبخند زدم. ادامه داد: - من خیلی امیدوارم که با اومدن شما اسواتنی یک رنسانس فرهنگی رو بگذرونه.
  21. پارت سیزده عبدالله نفهمید چی گفت اما لبخند زد و گفت: - می‌خوای برسونمت؟ الکساندرا بدون خجالت اومد و پشت گاری سوار شد. عبدالله حرکت کرد. - شما اینجا چه؟ - من همین‌موقع شب از همین سمت خونه میرم. شما گفتی پیاده میری گفتم پیدات کنم برسونمت. از این به بعد هم می‌تونم همین کار رو بکنم. - شما اذیت نشد؟ عبدالله نوچی گفت: - نه بابا! کمی در سکوت گذشت. الکساندرا یک شب بعد از مدت‌ها بدون ترس داشت می‌رفت و آرامش گرفته بود. - شما دیر رسید خانه همسر ناراحت نشد؟ چهره عبدالله غمگین شد. وقتی به فکر آنا می‌افتاد هم حالش بد میشد و هم یکم عذاب وجدان می‌گرفت. - همسرم فوت کردن؟ - چه چیز را؟ عبدالله اول متوجه منظور دختر نشد بعد که فهمید خندید و گفت: - نه، منظورم اینه.... منظورم اینه مُرده، مرگ! الکساندرا دستش رو روی دهنش گذاشت. - چه تلخ! برای چه؟ - ما پسر کوچیکی داشتیم. پسرم مریض شد... و مُرد. از غصه پسرم همسرم هم دق کرد. سر خودش از یادآوری این خاطرات درد گرفت. الکساندرا دستش رو جلو برد و روی شونه عبدالله گذاشت. - اوه، شما نباید غصه خورد؛ آنها می‌شوند ناراحت. تن عبدالله از برخورد اون زن لرزید. با اینکه تا حالا با زن‌هایی بود اما اون‌ها رو زن‌های کم ارزشی می‌دونست و نه به چشم جنس مخالف بلکه به چشم کالا بهشون نگاه می‌کرد برای همین اینبار براش فرق داشت. - بله... حق با شماست! عبدالله الکساندرا رو به جلوی اون خونه رسوند و بعد خودش رفت و بعد از مدت‌ها توی خونه تاریک و بی‌روحش به این فکر کرد که اگه یک زن دیگه اینجا باشه چقدر خونه روح بگیره. اگه یک زن مو بلوند اینجا باشه! در ماه آینده هر شب عبدالله الکساندرا رو می‌رسوند. هر دو تا خونه‌شون حرف می‌زدن و گاه می‌خندیدن. عبدالله کمی نگران بود که ببیننده‌ای متوجه زن بودن فرد همراهش نشه. البته اون زمان هشت شب زمان دیری بود و معمولا کسی توی کوچه و خیابون پیدا نمیشد. دیگه دلخوشی عبدالله الکساندرا بود و با اینکه هنوز یاد بچه‌ش از ذهنش نرفته بود اما یاد آنا براش کمرنگ شده بود و خاطره لبخند آنا با اون صورت ظریفش خیلی دورتر از تصوره هر روزه خنده الکساندرا با صورت درشتش بود. آنا حس خاصی به عبدالله جز اینکه شاید بشه یک همراه در ایران باشه پیدا نکرده بود. اون که مدت‌ها بود غریزه حیوانیش بی‌جواب مونده بود طبق فرهنگ خودشون احساس کرد عبدالله می‌تونه دوست خوبی برای اینکار باشه. بعد از یک ماه اتفاق خاصی افتاد. یکبار که عبدالله الکساندرا رو سوار کرد احساس کرد یکم زیادی خوشحاله. چند دقیقه بعد از حرکت و حرف زدن بهش گفت: - چیزی شده؟ - چه؟ - بنظر یکجوری میای که انگار خبر خوبی بهت رسیده. الکساندرا خندید. - بله، بله! - خوب چی هست این خبر خوش؟ الکساندرا تقریبا به ذات فضول ایرانی‌ها داشت عادت می‌کرد. - من، به زودی رفت از ایران.
  22. وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: - یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: - از کی برای کی؟ اون پسر گنده بک دیگه گفت: - نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. - نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن.
  23. البته سر اینکه اسم درست کدوم هست اختلاف نظرهایی وجود داره
  24. ادعایی در آورد و گفت: - بریم. هر سه داخل رفتیم. وارد که شدیم اون پنج گنده یک رو که دیدم بیشتر نگران دخترهای همراهم شدم و با خودم گفتم کاش اینجا نیومده بودیم. اصلا چه اطمینانی به این پدر بزرگ تازه پیدا شده داشتیم؟ همون موقع شمسی الملوک معروف اومد. یک زن به گندگی پسرهاش. یکجور دخترها رو ماچ کرد که فکر کنم یک قابلمه آب ازشون پایین بیاد. بعد همه دور هم نشستیم. یک همهمه ای به پا شد. هر کدوم با یکی مون صحبت می کرد. من که همه حواسم پی ترس جایی که هستیم بود اصلا خوب متوجه نمیشدم چی میگیم.
×
×
  • اضافه کردن...