رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    767
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. - خفه شو ببینم. پانیذ کمک ملکا رفت. - بلند شو بریم. کمکش کرد و به سمت در رفتیم اما یک نفر جلومون رو گرفت. یکی از همون پسرها بود. - کجا؟! بابا سریع ما رو عقب کشید. - چه کوفتته؟ - درسته صحبت کن پیری! بعد یک قدم جلو اومد. - برای ننه مون که خیلی خوب قلدری می کردی. به ما که رسید وا رسید، ها؟
  2. از جا پریدم. - معلوم هست داری چه غلطی می کنی پیرزن؟ اون مردهای گنده از جا پریدن - چی زر زر کردی؟ بابا بلند شد و گفت: - اصلا ما قرار نیست برگردیم. نه این مامان رو می خوام نه این برادرهای قلچماغ رو. بلند بشین بریم. احساس کردم بابا یکم ترسیده. عمه سمت ملکا دوید و نگران گفت: - خوبی عزیزم؟ ببینم پات رو! من هم نگاه کردم. مچ پای ملکا حسابی باد کرده بود. مامان با پرخاش به ننه بزرگ گفت: - تو از اون چیزی که می گفتن هم بدتری.
  3. همه با اخم و ابروهای درهم هم رو نگاه می کردن. ما هول شده بودیم ننه بزرگ دست به کمر ایستاد. - نمی خوان بشینید؟ بابا با حرص گفت: - دعوتمون نکردی بعد سمت مبل رفت و نشست. عمه هم مغلوب کناری نشست و همه نشستیم. معذب بودیم. نگاه بابا و عمه روی ننه بزرگ می رفت و نمی تونستن جلوی این رو بگیرن. ننه بزرگ بی احساس ما گفت: - چیه؟ خوشگل ندیدید؟ یکم بعد با حرص گفت: - نمی خوان ابراز محبتی به مادرتون بکنید؟
  4. پارت دو توی پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پدرام، اعصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا. همه‌ی بچه‌ها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدم‌های عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله می‌گیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش می‌رفت برای اینکه مبارزه‌شو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو می‌فرستادم و خودم با یک کیلو تخمه می‌نشستم و نمایش رو با کیفیت بالا می‌دیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمی‌کرد آرام می‌اومد و می‌رفت انگار نه انگار که همسر آینده‌اش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش می‌گفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستان‌ها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که می‌خواستم نمی‌رسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندون‌های روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و‌ دیدم که بله، استاد بنده‌ی خدا چند دقیقه‌اس داره بِر و بِر من و رو نگاه می‌کنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش می‌کنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و می‌دونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمی‌تونم بی‌خیالش بشم. بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
  5. خخ من رو بگو خوشحال شدم چندتا پارت نوشتید نگو...
  6. من که جز تو هیچی ندارم
  7. پارت اول - آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپ‌های بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش می‌کردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشم‌های دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آینده‌م. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت. ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش. با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچه‌های اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود. اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم می‌خونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم. حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم. _ سک سک! ایستاد و با حرص نگاهم کرد. _ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره. با خنده سری تکون داد. _ از دست تو بچه! با خنده گفتم: _ استاد چاکریم! روی شونه‌م زد. _ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن. دست‌هام رو بهم مالوندم. _ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم. _ هیییی از دست تو بابات چی می کشه استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود. _ جان من بهش نگین استاد! _ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس. دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش. _ چاکرت هستیم ما که! بعد سمت بچه‌ها رفتم.
  8. بسم الله الرحمن الرحیم داستان در پناه باران نویسنده همه بچه‌های انجمن ژانر عاشقانه اجتماعی خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیده‌ی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل می‌برد
  9. همه خندیدیم. به جلوی خونه شمسی الملوک که حالا فهمیدیم مادر جونمونه رسیدیم و پیاده شدیم. یکم بعد ماشین بابا اومد و با فاصله از ما ایستاد. طول کشید تا بابا بتونه پیاده بشه. به سمت ما اومد. عمه با چشم‌های خیس که یک قطره اشک هم از کنار چشمش پایین می ریخت نگاهش کرد. بابا جلوی عمه ایستاد و سرش پایین بود. انگار یک عمر طول کشید تا بابا تونست بگه: - آبجی شرمنده م! من به تو خیلی بد کردم! چیزی ندارم بگم جز اینکه شرمنده‌م! بغض عمه ترکید. کمی سرش رو پایین انداخت و گریه کرد و بعد گفت: - من خیلی وقته تو رو بخشیدم!
  10. پارت شصت و یک - آره، مجازات داره. البته فکر نکنم توی ایران شلاقی مثل شلاق‌های شما باشه اما خشونت های خانگی هست و بیشتر وقت‌ها بی‌اطلاعی یا ترس خود خانم‌ها و گاهی سرسری گرفتن افراد قانونی قبل از اینکه روند قانون راه بیفته باعث میشه که اونطور که باید رسیدگی نشه. از اینطور صحبت‌ها خسته شده بودم. انگار خدا حرف دلم رو شنید که همون موقع شروع به زدن آهنگی با شیپور و انواع سازهای دیگه کردن که آهنگ تندی هم بود. زن‌ها خوشحال بلند شدن. - این آهنگ مخصوص سیاه پوست‌هاست. با لبخند باوقاری گفتم: - در جریان هستم! توی انیمیشن روح دیده بودم. اون خانم با ذوق گفت: - بیان وسط. - ممنون، باشه برای وقتی که بیشتر با این رقص آشنا شدم. اون موافقت کرد و رفت اما بعد سواد سراغم اومد و با سرخوشی و کمی مدهوشی گفت: - بیا بریم برقصیم. خندیدم. - من نمی‌تونم این رقص رو برم. - کاری نداره که! بیا. و بعد دستم رو گرفت و من رو به وسط کشید. به چنان حالتی کشید که جام توی دستم موند. وسط ایستاده بودم و محبوت اینور و اونور رو نگاه می‌کردم. سواد چند حرکت زد و به من گفت: - شروع کن. همین ها رو برو. اصلا از موقعیتی که بودم راضی نبودم. خیلی‌ها منتظر نگاهم می‌کردن. خنده زوری کردم. - عزیزم، من با این لباس نمی‌تونم. - این که مشکل حل نشده‌ای نیست. بعد یک چاقو از میز کنارش برداشت و قبل از اینکه بتونم بفهمم چه خبره شروع به بریدن دامنم کرد. چند نفر هینی کشیدن. خودم از همه شوکه‌تر بودم. برق از سرم پریده بود. احساس رسوایی داشتم. باورم نمیشد استایل قشنگم رو اینطور نابود و من رو جلوی بقیه خورد کرده بود. نزدیک بود واکنشی تلخی نشون بدم وقتی که سواد نصف دامنم رو روی صندلی انداخت و گفت: - حالا راحتی! احساس سرگیجه کردم. واقعا این بی‌احترامی و ضایع شدن رو درک نمی‌کردم. کف دست‌هام مورمور شد و دوست داشتم زیر گریه بزنم و مهمونی رو ترک کنم اما می‌دونستم این اتفاق جز برای من برای کسی دردسرساز نمیشه. سعی کردم همین‌قدر آبرویی که برام مونده بود رو جمع کنم. خنده زوری کردم. - عزیزم تو که لباسم رو خراب کردی! - برقص و کیف کن! لباس چیه؟ بعد شروع به انواع رقص کرد. نگاه‌ها به من بود. وای من اصلا قصد ندارم این رقص رو برم انگار برای من نیست. از طرفی یکم به رقص بندری شبیه بود پس خواستم این روش رو برم چون بنظر می‌اومد دست از سرم بر نمی‌داره و نگران بودم اگه باز هم مخالفت کنم هرکی بدتری بزنه. شروع به رقص بندری کردم. صدای جیغ و سوت‌ها بالا رفت. یکم طول کشید تا بفهمن رقص خودشون نیست. سواد گفت: - این چه نوع رقصیه! - این رقص محلی ماست عزیزم. نگاه چه قشنگه! کم‌کم متوجه شدم چند نفر سعی می‌کنند مثل من برقصن. خوبه رقص خودم رو هم جا انداختم. شب توی ماشین با اون لباس احساس خورد شدن می‌کردم اما تا آپارتمان تحمل کردم. لباس عوض کردم و با خودم فکر کردم وقتی از اینجا می‌رفتم چه زیبا بودم و حالا چقدر زشت. دوست داشتم خرخره سواد رو بجویم اما بجاش با سیاست گفتم: - من خیلی ناراحت شدم که لباسم رو پاره کردی. کاش اینکار رو نمی‌کردی عزیزم.
  11. سلام میشه یک پارت دیگه برای رمان همه بچه های انجمن بنویسی؟ 

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      سلام چشممم:) 

  12. مامان گفت: - واستین غذا بخوریم بعد بریم. بابا سر غذا کلافه بود. مدام غر میزد. بعد از غذا با تردید اماده شدیم. ما سوار ماشین ملکا شدیم و بابا بزرگ و مامان و بابا باهم. سر راه ملکا گفت: - استرس دارم که قرار مامانم داداشش رو ببینه. - تو که خوبی. من توی شوک ماجرا هستم. - واقعا. اگه کسی بفهمه توی ایران این اتفاقا که برای خانواده ما افتاده، افتاده لول کشورمون درجه میاد پایین تر. خندیدیم. به در خونه ملکا که رسیدیم بابا ماشین رو دور تر نگه داشت و ما جلوی خونه نگه داشتیم و زنگ زدیم. انگار مادرش اماده بود که پایین اومد. به ما سلام کرد و نگاهی به ماشین بابا انداخت که فاصله ش زیاد بود و سوار شد. احساس کردیم بغض داره برای همین توی ماشین سعی کردیم تا حد امکان دلقک بازی در بیاریم تا حالش بهتر بشه. اخر سر گفت: - تو چقدر سبکی بچه! بابات اینطور نبود.
  13. پارت شصت من هم لبخندی زدم و بلند شدم و خرمان خرمان همراهش رفتم. زن‌های کمی لباس بلند پوشیده بودن که با دیدن رقص محلی متوجه شدم چرا. وای خدا من هیچ‌وقت نمی‌تونم توی این رقص همراهی‌شون کنم. بیخیال افرادی که وسط بودن شدم و به زن‌ها رسیدم. برام دست تکون دادن و من رو کنار خودشون نشوندن. نگاه بعضی‌هاشون با اشتیاق به من بود و بعضی‌ها هم پشت چشم نازکی کردن و روشون رو گرفتن. نمی‌دونستم کی بانوی درجه بالا هست و کی همسر رییس جمهور. یکی از زن‌ها مچ دستم رو گرفت و با محبت گفت: - شما شاهزاده خانم هستید؟ خندم گرفت. - من؟! نه. - پس حتما اشراف‌زاده هستید. درحالی که لیوان نوشیدنیم رو برمی‌داشتم گفتم: - نه، من یک مترجم ساده‌م. - اوه پس همه مردم ایران اینطور با اصالت رفتار می‌کنند؟ اول از تعریفش خر کیف شدم بعد خواستم بگم بله اما فکر کردم ممکن در آینده ایرانی رو ببینند که چنین خصوصیتی نداره. - تعدادی زیادی بله. یکی دیگه‌شون گفت: - ما خیلی از اومدن شما خوشحال هستیم. ایران همیشه برای ما الگو بود. اون جلوی کشورهایی که ما رو به استعمار گرفتن ایستاد. اون امید ما برای کم کردن قدرت‌های اروپایی هست. یکی دیگه‌شون گفت: - قدرت‌های شرفی علاقه به احاطه به ما رو ندارن و قدرت گرفتن شرق برای ما خوبه. در سکوت گوش می‌کردم. این چیزهایی نبود که تا حالا شنیده باشم. یکی دیگه‌شون گفت: - از طرفی ایران کشور در حال پیشرفتی هست و شنیدم خیلی خوب هم از نظر اجتماعی جلو رفته. اسواتنی واقعا نیاز به تغییراتی فرهنگی، محیطی داره. دوباره یک نفر دیگه گفت: - ایران با هر کشوری که بجای آمریکا سمت اون بیاد روی خوش نشون میده. حالا هم که یک دختر ایرانی اومده حتما بیشتر همراهمون هست. من توی ایران از طرفدارهای نظام و سیاست‌های ایران نبودم برای همین نظریات الان برام یکم عجیب می‌اومد. یک نفر بحث دیگه‌ای رو شروع کرد: - درسته که ایرانی‌ها روی دخترهاشون خیلی حساس هستن؟ - از چه لحاظ؟ - انقدر که میگن اگه یک دختر ایرانی رو بدزدی ایران یک لشکر برای مقابله می‌فرسته. یکم فکر کردم و بعد سر تکون دادم. - تقریبا میشه گفت اینطوری هست. اما یکی از اون‌هایی که پشت چشم نازک کرده بود روش رو برگردوند و با حرص گفت: - انقدر هم ایران قابل تعریف نیست. من شنیدم توی ایران پدرها اجازه دارن سر دخترهاشون رو ببرن. یک دختر اینطوری خبرش رو خوندم. اسم عجیبی داشت. رومی.. رومینا. با یادآوری رومینا و این قانون تلخ حالم بد شد. سر تکون دادم. - متاسفانه بعضی قسمت‌های قانون مدنی ایران مشکل داره. البته در حال تغییر هست، اما کمی کُند. یکی از زن‌هایی که طرفدار ایران بود به اون زن گفت: - اوه، هرچی هم که توی ایران همچین شرایطی باشه به پای کشوذر ما نمی‌رسه. بعد از من پرسید: - درسته که توی ایران اگه مردی زنش رو شلاق بزنه مجازات میشه؟
  14. پارت بیست از الکساندرا واکنشی دریافت نکرد پس خونه رو با خشونت ترک کرد و به میخونه رفت. اون روز به یکی از دخترهای میخونه که بهش نخ می‌داد پا داد و وقتی باهم توی تنها اتاق میخونه رفتن بهش گفت: - این پرویی رو از کجا آوردی؟ - هرکاری دلم گواهی میده انجام میدم. من عاشق شما هستم. می‌تونید من رو ترد کنید یا جونم رو بگیرید. اون دختر اولین دختری بود که توی میخانه‌ها به دلش نشسته بود. اون شب با خودش فکر کرد: چطور که او به نظرم هم بالغ و عاقل بود هم بچه و سر به هوا؟! اما در همون زمان که اون دختر فکر می‌کرد عجب تیکه‌ای رو تور کرده الکساندرا زندگی توی جهنم رو شروع کرده بود. روزهای آینده رو الکساندرا بیشتر مجبور بود توی کمد پنهان بشه تا کتک نخوره. عبدالله همه راه‌های فرار رو بسته بود. عبدالله هر شب که به الکساندرا نیاز داست اهمیتی به حال اون نمی‌داد و الکساندرا هم فهمیده بود اگه قرار زنده بمونه خودش باید غذا درست کنه چون عبدالله بیرون غذا می‌خورد. پس کم کم به یک زن مطیع و همیشه ساکت تبدیل شد. سه هفته توی اون خونه زندانی بود و هنوز رابطه‌شون خوب نشده بود و راه فرار پیدا نکرده بود و تنها خوبی این بود که خانواده عبدالله گفته بودن دیگه نمی‌خوان اون دختر رو ببینند و به اونجا نمی‌اومدن. یک شب الکساندرا خواب دید مادرش فوت شده با دوقلوهاش میره سر خاکش. از خواب پرید. عرق کرده بود. احساس بدی داشت. احساس دلپیچه داشت. عصر که عبدالله اومد به سراغش رفت و برای اولین بار بعد از سه هفته با خواسته خودش باهاش حرف زد: - امشب هم خواست رفت؟ عبدالله تعجب کرد. این مدت الکساندرا مثل روح توی خونه بود و اصلا فکر نمی‌کرد از شب‌ها به میخونه رفتنش ناراضی باشه. - آره. - بسیار خوب! - کاری داری با من؟ این سوالش رو نرم پرسید. نمی‌خواست این فرصت رو برای آشتی از دست بده. الکساندرا سرش رو پایین انداخت و عبدالله نگاهش می‌کرد و با خودش فکر می‌کرد از اون زن زیبایی چند هفته پیش هیچی نمونده. - من خبری داشت... برای تو. عبدالله گیج نگاهش کرد. وقتی دید الکساندرا چیزی نمیگه بلند شد و دستش رو روی بازوش گذاشت. - چی شده عزیزم؟ الکساندرا از برخورد اون دست چندشش شد. از اون حرف به ظاهر محبت‌آمیز چندشش شد. با خودش فکر کرد واقعا می‌تونه اینکار رو بکنه یا نه! اما از طرفی خسته از اینهمه شکنجه بود. توی کشور غریب گیر افتاده بود و حتی دیگه سرکار هم نمی‌رفت که همکاری متوجه حالش بشه و افرادی که در آلمان می‌شناختنش همین‌قدر می‌دونستن که خودخواسته در ایران مونده. این قضیه آخر هم که بود. - من... فکر کرد... باردار بود. عبدالله چند لحظه سکوت کرد. بچه؟! دوباره بچه؟! اون دوباره می‌تونست بچه‌دار بشه؟! - عزیزم! و توی آغوش کشیدش. الکساندرا با اینکه برای خودش هم سخت بود به زبون آورد: - من خواست ما تغییر کرد... و باهم خوب بود. ما خوشبخت شد؟ - معلوم خوشبخت می‌شیم عزیزم، معلومه! تو همه دنیا رو برای من به ارمغان آوردی! و از اون روز رابطه جدیدی بینشون شروع شد. رابطه‌ای که عبدالله فکر می‌کرد همه چیز خوبه اما الکساندرا هنوز توی کابوس بود. عبدالله برای بچه‌ش خیلی ذوق داشت و خانواده‌ش هم وقتی فهمیدن ذوق کردن و به دیدار الکساندرا اومدن و چنان خوب باهاش رفتار کردن که دختر بیچاره مونده بود این‌ها همون خانواده هستن یا نه. الکساندرا ماجرای خوابش رو گفته بود و عبدالله گفت: - دختر هم خوبه!
  15. بابا بزرگ با گریه گفت: - میان برام خواستگاری؟ بابا گفت: - باشه، باشه. بابا بزرگ خوشحال شد و خندید و رو به من گفت: - آتیش کن اون ابوقراضت رو. خندیدم. - دستت درد نکنه! بابا به مامان گفت: - حاضر شو توهم بیا. و به بابابزرگ رو کرد. - من فقط بخاطر شما میام وگرنه هیچ علاقه ای به دیدن اون خانم نداشتم.
  16. - از شما؟! - از همه. اون هیچ وقت دایی ت رو نبخشید. بابا پلک هاش رو روی هم فشار داد و گفت: - لعنتی! باشه، میریم. ما هورا کشیدیم. بابا مظلوم به بابا بزرگ نگاه کرد. - بنظرت آبجی وقتی من باشم میاد؟ بابا بزرگ با یکم خشم و یکم بغض گفت: - اون خر تر از اینه که به دل بگیره. ملکا که بغض کرده بود گفت: - ا، مامانمه ها.
  17. خانواده انتخابی
  18. بعد گفت: - تازه اگه می خواست از دلمون در بیاره اون باید می اومد اینجا. یکدفعه. پدر بزرگ زیر گریه زد و روی مبل نشست و به پاهاش کوبید. - من هم همه این طعنه ها رو شنیدم و توهین ها رو دیدم، درد عشق رو تحمل کردم، هر روز دوست داشتم خودم رو بکشم اما اینکار رو نکردم چون شما رو داشتم. بعد هم تو من رو به یک دختر فروختی و رفتی. حالا هم نمی ذاری به اولین و آخرین آرزوی زندگیم برسم؟ همه با دلسوزی نگاهش کردیم. بابا گفت: - خوب من راضی، آبجی رو چطور می خوان به کار بیارید؟ - من با اون قبلش صحبت کردم. - ا! اول پیش اون رفتید؟! چطور؟! بابا بزرگ نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت. - من با تو قهر بودم با دخترم که قهر نبودم. ملکا گفت: - اما من شما رو ندیده بودم. - چون بابات راضی نبود. می خواست اینطور انتقام بگیره.
  19. پارت پنجاه و نه سواد با لذت نگاهم می‌کرد. - خیلی قشنگ شدی! دستش رو به سمتم گرفت. - بریم؟ دستش رو با عشوه گرفتم. - بریم. بیرون رفتیم. بقیه هم همراهمون اومدن. همه همون لباس معمولی‌شون رو داشتن اما همه نگاه‌ها روی من خیره می‌موند. بیرون که رفتیم دوربین خبرنگارها داشت از شدت عکس گرفتن می‌ترکید. یکم حس بدی داشتم. تا حالا با این تیپ جلوی اینهمه آدم نبودم. انقدر همهمه بود که ناگفته می‌دونستم گل این مجلس من هستم. همون ماشین رییس‌جمهور اومده بود. یک نفر در رو باز کرد و من نشستم و سواد کمک کرد دامن لباسم رو داخل ببرم و خودش هم کنارم نشست. ماشین حرکت کرد. سواد برام از بار لیموزین کمی نوشیدنی ریخت و به دستم داد. - استرس داری؟ - طبیعتا بله. - تو عالی از پسش بر میای. همین حالا هم همه روزنامه‌ها درباره برخورد اشرافی تو صحبت می‌کنند. بعد برای خودش نوشیدنی ریخت و کنارم نشست. انگشتش رو روی گردنبدم گذاشت. - خوشحالم که انداختیش! - چرا مردمت انقدر دوستت دارن که این رو برات فرستادن؟ - چون می‌خوان با به قدرت رسیدن من دیکتاتوری پدرم از بین بره. سر تکون دادم. به جلوی کاخ رسیدیم. راننده در رو باز کرد و سواد پیاده شد و بعد دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده بشم. باهم به سمت کاخ رفتیم. نگهبان‌های جلوی در، در رو باز کردن و خم شدن و ما داخل رفتیم. جمعیت زیادی اونجا بود و همهمه بالا بود و اصلا سبک مهمونی‌های کلاسیک اروپایی، چیزی که من انتظارش رو داشتم، رو نداشت. زن و مرد راحت می‌نشستن و بلند حرف می‌زدن و وسط رقص‌های محلی خودشون رو داشتن. ورود ما رو اعلام کردن. همه چشم‌ها به سمتمون برگشت و همه خیره موندن. اون‌ها لباس‌های مجلسی داشتن اما لباس من یک چیز دیگه‌ بود. آرایشم هم. دستم رو دور بازوی سواد انداختم و سرم رو بالا گرفتم. باهم به سمت رییس‌جمهور که بالای مجلس روی تخت نشسته بود رفتیم و در این حین چند نفر جملاتی به زبون خودشون به ما می‌گفتن که نمی‌فهمیدم معنی‌ش چی هست. به رییس جمهور که رسیدیم به افتخارمون بلند شد و گونه‌های هردومون رو آبدار بوسید که من نگران آرایشم شدم. - خوش اومدید! هر دومون رو کنار خودش نشوند. کم کم همه مشغول کارشون شدن. گاهی نگاه حسود زن‌ها رو می‌دیدم. رییس جمهور کمی باهامون صحبت کرد که یکی از زن‌هاش اومد و احترام گذاشت و گفت: - سرورم اجازه هست این بانوی زیبا رو بین جمعمون ببرم؟ - بله، البته.
  20. پانیذ با حرص گفت: - اون چیزی که تو دیدی یک آدم دیگه شده بود؟ - خوب ندیدی اصرار داشت که بچه هات حتما باید بیان؟ شاید می خواست بچه ها بیان تا ازشون حلالیت بطلبه. با این حرفم پانیذ و ملکا قانع شدن اما بابا غرید: - الان پشیمون شدنش چه بدرد من می خوره؟ من همه زندگیم رو از دست دادم. بچگیم رو. نوجوونی و جوونیم رو. با اینکه نبود اسمش همه جا بود. همه بهم می گفتن که تو بچه فلانی هستی. همه جا اسم مادرم به بدی در رفته بود. اشک توی چشم هاش جمع شد. دلم سوخت. تا حالا فکر نکرده بودم شاید بابا هم دردهایی داشته باشه. کلا تا حالا به هیچ کسی جز خودم فکر نکرده بودم.
  21. بابا کلافه گفت: - تو دقیقه چرت و پرت نگو ببینم اینجا چه خبره؟ اصلا چطور توی این وضعیت می تونی چرت و پرت بگی؟ - بابا انقدر من این مدت چیزهای شوکه آور دیدم عادت کردم دیگه. بابا ترجیح داد بجای من با بابا بزرگ شر و کله بزنه: - خوب برو ازش خواستگاری کن. چرا اومدی سراغ ما؟! - بابا گفته تا شما دوتا نیان جواب نمیده. - یعنی بعد از چهل، پنجاه سال یاد بچه هاش که کرده اینه که بیان خواستگاریش؟! یعنی الان بلند بشم بیام خواستگاری ننه م؟ من غش کردم. چشم غره ای به من رفت و گفت: - زهرمار!
  22. بابا گفت: - تو که انقدر حساس روی کاری چطور با شمسی می خوای کنار بیای؟ - اولا شمسی نه و ننه. بعدش هم بابا چرا نمی فهمی. من عاشقشم! تمام این سال ها نتونستم به زن دیگه ای فکر کنم. من عاشق همین اخلاق گند و رفتار تندشم.
  23. پارت نوزده و از خونه بیرون رفت. می‌دونست که به این زودی نباید رفته باشه اما کجاست؟ احتمالا با ماشین میره سمت شمال کشور و از اونجا به ترکیه و ترکیه رو ادامه میده به سمت اروپا. یعنی با اتوبوس میره؟ حتما دیگه، با گاری که نمیره. شاید هم با قطار بره. آره احتمالا با قطار میره. باید یک چیزی براش بخره. یک چیزی که از دلش در بیاره. پول‌هاش توی خونه بود اما الان نمی‌خواست به خونه برگرده. بهتر بود بره از دخل مغازه برداره. یکدفعه حس ناامیدی شدیدی بهش دست داد. داشت خودش رو گول میزد. آنا، پسرش، الکساندرا، هیچ‌کدوم هیچ‌وقت برنمی‌گشتن. کلافه به خونه برگشت. دیگه خواهر و مادرش رفته بودن. به داخل اتاق رفت کتاب‌هاش رو برداشت و همه رو به بیرون پرتاب کرد. فریاد میزد و پرتابشون می‌کرد. جلد کلفت کتاب‌ها جدا میشدن و روی زمین غلت می‌خوردن و گاهی کتابی باز و گاهی بسته به زمین برخورد می‌کرد و حتی دو کتاب داخل حوض افتاد. همون جا کنار کتابخونه دراز کشید و از شدت حرص ناخودآگاه خوابش برد. توی خواب بچه‌ش رو می‌دید که داره دور حوض بازی می‌کنه و آنا هم چای روی بهارخواب میاره. وقتی بلند شد از خانواده‌ش دلخور بود. چه راحت زندگیش رو خراب کرده بودن. بعد از اون همه درد یکم شادی توی زندگیش اومده بود. مگه نمی‌خواستن که زجر نکشه؟ حداقل ادعاشون که اینطور بود. پس چرا باهاش اینکار رو کرده بودن؟ در نهایت آدميزاد می‌فهمه که هیچکس به رنج او اهمیت نمی‌ده و زخمش برای هیچکس جز خودش درد نداره...💔 یاد وقتی افتاد که آنا داشت شهر رو ترک می‌کرد و اون رو پیدا کرده بود. اون موقع به ترمینال رفته بود و از اتوبوس پیاده‌ش کرد. با خودش فکر کرد شاید اینبار هم راهی باشه. البته بنظرش خیلی غیر منطقی می‌اومد اما یک چیزی ته دلش اون رو به سمت اینکار می‌برد. خودش رو به ترمینال رسوند و دنبال اتوبوس تهران گشت. بالاخره پیداش کرد. سریع بالا دوید و شروع به گشتن بین مسافرها کرد. همه با تعجب نگاهش می‌کردن. یکدفعه احساس کرد آنا رو دید. جا خورد. آنا... همون روز که بچه به بغل سعی در فرار داشت. آنا، آنای من! به خودش اومد. آنا نبود، الکساندرا بود. که با یک شال ساده اونجا نشسته بود و بهت‌زده عبدالله رو نگاه می‌کرد. - عبدالله! عبدالله فقط نگاهش کرد. از خشم داشت می‌لزرید. چیز دیگه‌ای هم باعث لرزش میشد. اینکه چرا الکساندرا رو آنا دیده بود. قصد داشت که الکساندرا رو با خشم ببره اما وقتی از لحنش حدس زد امکانش هست بدون زور ببرش ترجیح داد همین حرکت رو بزنه. خم شد و به آرومی مچ دستش رو گرفت. همه نگاه‌های چپ چپ روشون بود. آروم بهش گفت: - بلند شو بریم. - تو اومد دنبال من؟ - آره، بلند شو. الکساندرا با ناراحتی گفت: - اون‌ها من رو دوست نداشت. - دیگه نمی‌ذارم کسی بیاد خونه و مزاحمت بشه. بریم؟ - تو من اذیت کرد. عبدالله دیگه داشت خسته میشد. اما سعی کرد آخر این بازی هم تحمل کنه پس با صدای آروم‌تری گفت: - می‌تونی بهم یک فرصت دوباره بدی؟ الکساندرا نگاهش کرد. اون دوباره پرسید: - می‌تونی؟ الکساندرا درحالی که اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود لبخند زد و سر تکون داد. عبدالله هم از اینکه نقشش گرفت لبخند زد. - پس بریم. هر دو باهم پیاده شدن. الکساندرا کمی تردید و بسیاری امید داشت. از اینکه عبدالله فهمیده بود اشتباه کرده، دوستش داره و حاضره بخاطرش نذاره کسی بیاد خونه‌شون راضی بود. وقتی وارد خونه شد حس خوبی داشت. حالا واقعا حس می‌کرد اینجا خونه خودش هست اما زیاد توی این حالت نموند. اما به محضی که وارد خونه همه چیز عوض شد. عبدالله بازوش رو گرفت و توی صورتش غرید: - کاری می‌کنم جرات نکنی بدون اجازه من آب بخوری. برای الکساندرا کابوس تلخی بود. حدود یک ساعت عبدالله داشت با مشت و لگد و شلنگ کتکش میزد. صدای جیغ‌های الکساندرا خونه رو برداشته بود. عبدالله سرش داد زد: - اینجا خونه خانواده منه، توهم عروس اون‌هایی باید همیشه با احترام ازشون پذیرایی کنی. فهمیدی؟! بعد از موهاش گرفت و اون رو روی زمین کشید و به داخل اتاق انداخت و خودش به سمتش گرفت. امروز قصد خیلی بدی داشت.... الکساندرا زخمی و ناباور از شکنجه‌های این مرد توی اتاق افتاده بود و قسمت وحشتناکش اینجا بود که عبدالله بهش فرمان می‌داد که با همون حال بلند بشه و کارهای خونه رو انجام بده؛ اما اون واقعا توانایی بلند شدن رو نداشت. چه می‌دونست که چه زنان مظلومی این‌طرف عالم هستن که بعد از اینهمه کتک بلند میشن و نوکری اون مرد رو می‌کنند. یکدفعه چشم‌هاش رو بست. عبدالله به اون تجاوز کرده بود! این طرف دنیا گاهی یک مرد صرفا بخاطر اینکه چند آیه خونده شده خودش رو مالک یک زن می‌دونه و کاری که در همه دنیا اعدام داره رو خیلی راحت انجام میده. عبدالله اومد و فریاد کشید: - مگه من با تو نیستم؟! بلند شو، من گرسنه‌م.
  24. بدو بدو به سمت دستشویی دویدم. بابا عصبانی گفت: - توی این وضعیت تو کجا میری؟! - الان میام. وقتی اومدم همه دورهم نشسته بودن و حرف میزدن. بابا می گفت: - آخه مرد حسابی چرا اون رو می خوای؟ تا بود که حسابی کتکت میزد. بعد هم یواشکی پسرت رو برداشت ببره مثل اون پسرهای قلچماقش به عنوان بادیگارد و نوچه بزرگ کنه که تونستی به موقع متوجه بشی و پسش بگیری اما یک سر این مدت به ما نزد. چرا حالا دنبال این زن داری میری؟ بابا بزرگ با حرص گفت:
  25. من نمی دونم چرا همچین کار زشتی رو با گربه کردم. خخخ شوخی کردم ها فکر نکنید واقعا همچین کاری کردم.
×
×
  • اضافه کردن...