-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
خدا بد نده
- 95 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عزیزم رمانت خیلی خوبه من عاشق رمان هایی هستم که بچه ها توش نقش دارن
جلد اول رو پی دی اف کردی؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
بابا تو که من رو شرمنده کردی با لایک هات
پی دی اف شد حتما بگو به من می خوام داشته باشم چندبار بخونم
-
-
-
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و شیش دانیال با خیال آرومتری گفت: - که اینطور. متاسفم که بهم دروغ گفتی و متاسفم برای اتفاقی که برای پدر و مادرت افتاده. و... نگاهش کرد. - چرا فکر میکنی این چیزها توی محبتم به تو تاثیر میذاره؟ الینا درحالی که لبهاش رو روی هم فشار میداد لبخند زد. دانیال هم لبخند زد و به سمتش خم شد. الینا متعجب بود. دانیال اون رو به بغلش کشید. سر الینا روی شونهش بود و چشمهاش گرد شده بود. اینجا چه خبر بود! ** دانیال ** روز مهمونی رسید. الینا توی اتاق من داشت کارهای آخر آماده شدن رو انجام میداد. آرایشگاه رفته بود و آرایش لایتی به قول خودش زده بود و بجای مو همش رو کلاه گیس گذاشته بودن و همون رو شنیون کرده بودن. لاک طوسیش رو توی اتاق زد و گفت: - من آمادهم. - مهمونها هم اومدن، دیگه کمکم باید بریم. در اتاق انگار با لگد باز شد. عصبانی به سمت در برگشتم تا چاک و دهن طرف رو له کنم اما نیوشا بود که با جیغ گفت: - وای الی محشر شدی! الینا هم جیغی کشید و همدیگه رو بغل کردن. با دیدن نیوشا یاد نامزدیشون افتادم و به باربد که پشت نیوشا اومده بود داخل، اشاره کردم جلو بیا. جلو که اومد دم گوشش گفتم: - جواب گرفتی خبر نمیدی؟ سرخ شد. - ببخشید داداش، گفتم اضطراب مراسم از دوشت کم بشه بعد. - نگران نباش! من به هزار جور اضطراب یکجا داشتن اعتیاد دارم. بعد رو به خانمها گفتم: - بریم دیگه. هر دو به سمتم برگشتن. نیوشا لباس مخمل بلند با چاک کوتاه روی پا به رنگ آبی تند داشت و باربد هم کت و شلوار ستش با پیراهن آبی کمرنگ و کروات مشکی پوشیده بود. اما من کت و شلوار مشکی با پیراهن ستش و کروات طوسی پوشیده بودم. الینا با حسرت گفت: - کاش توهم تمام طوسی میپوشیدی. - من کت و شلواری جز مشکی توی مهمونیها تنم باشه احساس میکنم هیچی تحت کنترلم نیست. - خیلی تحت تاثیر لباسهات هستی ها! و به نیوشا نگاه کرد و غر زد: - خیلی به تیپش میرسه. مثل زنا! من که دیگه میدونستم این حرفهای خانمها غر نیست و پزِ هیچی نگفتم. بهرحال بلند شدن. هر چهارتا به سمت پلهها رفتیم و جلوی پلهها ایستادم تا الینا از نیوشا دل بکنه و بیاد کنار من. اون هم اومد و بازوم رو گرفت. نیوشا هم کنار باربد ایستاد و هر چهارتا از پله پایین رفتیم. آهنگ قطع کرد و نگاهها به سمتمون برگشت. همه جلو اومد و از سر و کول ما و دخترها بالا میرفتن. چندشم میشد. وقتی دست الینا رو میبوسیدن. یکم بعد الینا ازم دور شد. فهمیدم زنها سمت خودشون کشیدنش. من هم مشغول جواب دادن به تبریکها بودم که از دور کسی رو دیدم که حسابی جا خوردم. باورم نمیشد. جلوتر رفتم. تقریبا به سمتش دویدم و روبهروش قرار گرفتم. - نگین! سرش رو پایین انداخت. نخواستم جلب توجه کنم. بازوش رو گرفتم و به باغ بردمش و یک کنار نگهش داشتم. - تو اینجا چه غلطی میکنی؟ سعی کرد بازوش رو از دستم بیرون بیاره. - با من درست صحبت کن. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و پنج جا خورده نگاهش کردم. - تو... - میدونم از طناز خواسته بودی. سوتفاهم نشه، برای طناز جاسوس گذاشته بودم. آخه داشت دست و بالک میزد برگرده. پوزخند زدم. - نه بابا، توهم بلدی! چیزی نگفت. بیصبر پرسیدم: - کجاست؟! - ترکیه. - آدرس! قلبم تند میزد اما اون با خونسردی گفت: - تا هفته دیگه به ایران میاد. محموله داره. اون هم توی قسمت تو. آب دهنم رو قورت دادم. - دمت گرم چشمه، دمت گرم! - در مقابلش ازت توقع دارم. - بگو هرچی میخوای. چیزی که گفت خیلی سخت نبود. - میخوام بیام با شما زندگی کنم. آرمین تقریبا دیگه اصلا من رو نمیبینه و من نگران آوام. - اینجا؟ - اینجا یا اون خونه فرقی نداره. میتونیم بگیم اون خونه مال خانواده منه و شما بیان با من زندگی کنید. چه روش خوبی به ذهنش رسید. - باشه، مشکلی نیست. همون موقع برای گوشیش پیام اومد. نگاه کرد. الینا بود. * باید ببینمت * * الان؟* * آره * رو به چشمه گفت: - بعدا دقیقتر صحبت میکنیم. - باشه، اون دختره؟ تازه دیده بودت که. ** دانای رمان ** دانیال نیشخندی زد و چیزی نگفت. هنوز لباس عوض نکرده بود. بیرون رفت و همینطور که با الینا قرار میذاشت کجا هم رو ببینن از جلوی نگین که با حسرت نگاهش میکرد رد شد و اصلا متوجهش نشد. به اون نیمکت جای سرویس بهداشتی رسید. الینا منتظرش بود. احساس کرد قیافه الینا گرفتهست. - سلام. الینا جواب سلامش رو داد و گفت: - بشین. دانیال نشست و نگران پرسید: - چی شده؟! تو که خوب بودی. الینا مکث طولانی کرد و بعد گفت: - مدتی هست که میخوام یک چیزی بهت بگم اما قسمت نشد تا امروز که خودت اسم ازدواج رو آوردی. این حرفت باعث شد به این نتیجه برسم که زودتر باید بهت بگم. دانیال ساکت بود اما اضطراب داشت. این حرف ممکن بود خیلی خطرناک باشه. - چی شده؟ - من... من پدر و مادر ندارم. دانیال جا خورد. الینا ادامه داد: - از وقتی یادمه پرورشگاه بودم. دانیال همچنان ساکت بود و الینا حرف میزد: - بخاطر دانشگاه تونستم با دوستم که نیوشا باشه خونه بگیرم. اما حالا نیوشا قرار ازدواج کنه و خونه رو میخواد پس بده. شوک دوم. - نیوشا با کی میخواد ازدواج کنه؟ - با داداش تو دیگه. جواب مثبت بهش داده. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و چهار ** دانیال ** همینطور که فکر میکردم همه درباره ماجرای من فهمیده بودن اما به من فقط خبرهاش از گوشه و کنار میرسید. هلن هم خبر داد که مدتی میخواد به خونه ما بیاد و تا روز مهمونی برسه. تعجب کردم. اینجا خونه خانواده هووش هست. اقوام هم راضی نبودن بیاد و طعنهوار میرسوندن اما بالاخره اون اومد. همه از دیدن خواهر کوچولومون آوا خوشحال شدیم. وقتی خواهرم رو بغل میکردم توی ذهنم اومد که باید به الینا نشونش بدم. هلن خبر داشت که چیها رو پسرها میدونند و چیها رو نمیدونند. بابک به اتاق دنیل رفته بود تا هلن توی اتاق اون بمونه و در همون حال گفت: - بدبخت پسر آخر! ستمکش پسر آخر! - نترس چند وقت دیگه شایان پسر آخر میشه. هلن توی اتاق بابک مونده بود و پنهانی به من گفته بود: - چرا اینجا آخه؟ برید خونه خودتون. فرداش من به الینا خبر دادم که توی پارک میبینمش. جای همون کافه همیشگی قرار گذاشتیم. آوا رو هم با خودم برده بودم. از پشت پنجره من رو بچه به بغل که دید خندید و داخل دوید و به سمتم اومد. - خدای من بچه! کنارم نشست و بغلش گرفت. - برای کیه؟ - خواهرمه. - ا، پس این خواهرته! نگاهی به صورت براقش کردم. - انگار بچه دوست داری! - خیلی! - پس بعد از ازدواج زود باید بچهدار بشیم. جا خورد. سرش رو بالا آورد و بهتزده نگاهم کرد. برعکس تصورم چیزی نگفت و دوباره سرش رو پایین انداخت و با بچه مشغول شد اما دیگه معلوم بود همه حواسش پی بچه نیست. ** دانای رمان ** وقتی با بچه وارد خونه شدم چشمه توی هال منتظرم بود. دستهاش رو دراز کرد. - آوردیش! بچه رو با احتیاط توی بغلش گذاشتم. - کی هست این خانم خوشبخت؟ - توی مهمونی میبینیش. - از خودمونه؟ سر تکون دادم یعنی نه. روی مبل دیگه نشستم. یکم بچه رو پیس پیس کرد بعد صداش رو پایین آورد و گفت: - دانیال من باید چیزی بهت بگم. - چی؟ - من نشونه اون برادرت که دنبالش هستی رو پیدا کردم. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و سه - چه قشنگه! دانیالمون خوش سلیقه شده ها. - لطف دارید! قشنگه؟ - خیلی! الینا همون رو انتخاب کرد و زن دایی بیرون اومد. دانیال درحالی که هنوز بخاطر نگین هول بود گفت: - زن دایی ناهار رو با ما بخورید. انگار زن دایی بدش نمیاومد. نگین که متوجه شد الانه مامانش قبول کنه گفت: - نیازی نیست، شما دوتا جوون هستید باهم باشین خیلی بهتره. بعد به مامانش گفت: - بریم؟ لباسهای اینجا رو نپسندیدم. - حق با نگینه. ما میریم دیگه. دانیال باهاشون دست داد. دست نگین سرد بود. الینا بیرون اومد. لباس دستش بود. زن دایی گونهش رو بوسید و براشون دعای خیر کرد و گفت: - حتما دیدن ما بیای. بعد دانیال رو نشون داد. - این پسر با کسی برای سرگرمی بُر نمیخوره. معلومه خاطرت خیلی براش عزیزه. و نمیدونست با این حرف چه آتیشی توی دل دخترش انداخته. اونها که رفتن الینا به دانیال نگاه کرد. - ناراحت شدی که اونها فهمیدن؟ - نه زیاد. - پس چرا رنگت پریده؟ این دختر خیلی ریزبین بود. - هول شدم. بیبرنامه بود. همون رو میخوای؟ - آره. - بده حساب کنم.حساب کرد و به خونه برگشت. کلافه بود. میدونست که اقوام به زودی میفهمند. نمیترسید، حق خودش میدونست اما احساس میکرد چیزهایی قرار فرق کنه که اون نمیدونه چی. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و دو و وقتی دانیال همراهش تا در رفت، الینا زیر لب گفت: - اونا… خیلی خوبن. دانیال گفت: - میدونم. الینا خندید. دانیال دستش رو گرفت و نگاهش کرد. - برای آخر هفته مهمونی رو گذاشتم. - خوبه! دانیال بهش خندید. هرچی جلوتر میرفت بیشتر متوجه میشد که الینا مدام آرومتر میشه. الینا توی فکر بود. دانیال پرسید: - به چی فکر میکنی؟ - به اینکه چی بپوشم. دانیال هول گفت: - ا راست میگی باید بریم لباس بخریم. الینا هم هول شد که نکنه اشتباه برداشت شده باشه: - منظورم اون نبود. - میدونم اما بهرحال باید لباس بخریم. بعد رفت و سویچ ماشین رو برداشت و باهم به پاساژ گرونی رفتن. الینا گفت: - اینجا خیلی گرونه، همین کارها توی شهر ارزونتره. - نه، باید یک چیزی باشه که مثلش پیدا نشه. - خوب ارزونتر میشه به این شکل گرفت. بالاخره دانیال کوتاه اومد و به پاساژی که مد نظر الینا بود رفتن. وارد مزونها که میشدن دانیال میدید لباسهای اونها هم به اندازه کافی خوب هست. البته به عنوان یک مرد زیاد سر در نمیآورد ولی بنظر نمیاومد زیاد فرقی با لباسهای افراد توی مهمونیشون داشته باشن. الینا چند لباس پوشید. یکی پیراهن دکلته براق طوسی بود که آستینهای حریر خاکستری داشت که خودش خیلی خوشش اومد. دانیال هم محوش شده بود اما وقتی ازش نظر پرسید گفت: - قشنگ نیست! - خدای من فوقالعادهست! چطور اینطوری میگی. - خیلی بازه. الینا نگاه دوبارهای به آینه انداخت و گفت: - باشه یکی دیگه بده. همین رنگ ترجیحا، خیلی بهم میاد! دانیال وسط رگالها مشغول گشتن شد. یک لباس آستین بلند و دامن ماکسی براق به همون رنگ که آستینهاش حریر بود و زیر آستینهاش باز بود و یقهش ربان داشت. الینا پوشید و خیلی خوشش اومد اما دانیال گفت: - خیلی سادهست! - پس برو یک چیز دیگه بیار. آستین حریر قشنگه. دانیال سمت رگالها رفت و مشغول گشتن بود که صدایی اومد: - دانیال؟! به سمت صدا برگشت. زن داییش و نگین بودن. ** دانیال ** هر دو متعجب بودن. نگین پرسید: - تو توی مزون زنانه چیکار میکنی؟! همونموقع الینا سرش رو از توی پرو بیرون آورد. - دانیال این لباس چی شد؟ ترجیح دادم اول به اون برسم. - الان، الان! لباسی خاکستری رنگ رو بدون اینکه نگاه کنم برداشتم و به سمت پرو رفتم و دستم رو داخل بردم. - بگیر. لباس رو که گرفت دوباره سمت اون دوتا برگشتم. هر دو متعجب به پرو زل زده بودن. یک لبخند روی لب زندایی نشست. - کیه کلک؟ لبخند درب و داغونی زدم. نگاهم روی نگاه ناباور نگین بود. زن دایی به سمت اتاق پرو رفت. ** دانای رمان ** زن دایی توی بهترین لحظه رسید. اون موقع الینا لباس قشنگش رو پوشیده بود و موهاش رو عقب انداخته بود. زن دایی با شادی گفت: - وای خدا چه دختر خوشگلی! نگین بیا ببین که دانیال چه کرده! نگین با چشمهایی که دلشکستهش رو به خوبی نشون میداد به دانیال نگاه میکرد اما با صدا زدن مادرش به اون سمت رفت. الینا قشنگ بود. دانیال برای کمک به دوست دخترش رفت و به اون که متعجب اونها رو نگاه میکرد گفت: - زن داییم و دخترشون نگین خانم. نگین با قلب شکسته به دانیال نگاه کرد. میخواست نگین اون بشه اما حالا نگین خانم شده بود. الینا با محبت بهشون دست داد. زن دایی نگاهش به لباس الینا بود. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و یک - اوم، بدم نمیاد. ولی... من رو به عنوان کی داری میبری؟ - خوب... به عنوان دوست دخترم دیگه. - صحیح! به عنوان دوست دخترت یا همراهت؟ یکم مکث کردم. - متوجه نمیشم؟ - دارم میپرسم بقیه من رو به عنوان دوست دخترت میبینند یا همراهت؟ - فرقش چیه؟ گاهی همراه آدم توی این مجالس دوست دخترش هم هست. جدی نگاهم کرد. - من دوست دختر تو هستم یا همراهت؟ - دوست دخترم، گفتم. - پس من رو به عنوان دوست دخترت معرفی کن. واقعا متوجه منظورش نمیشدم و این حس خنگی بهم دست میداد. - یعنی توی اون جمع هر آشنایی رو دیدم بگم دوست دخترمی؟ - من یک معرفی رسمیتر میخوام، یک با احترامتر. - منظورت چه نوع معرفی هست؟ با همون جدیت گفت: - من رو توی مهمونی خونه خودت به عنوان دوست دخترت همراه خودت داشته باش. اول تعجب کردم. نگاه جدیش نشون میداد این مسئله براش حکم تایید رسمی رابطهمون رو داره. حکم اینکه بازیچه نیست. پرسید: - باشه؟ یکم فکر کردم. مشکلی پیش نمیاومد. اون برای من رسمی بود. من فقط نگران آرمین بودم. نگران اینکه بخواد روی نامزد من هم نفوذ داشته باشه یا وارد اینکارش کنه. نگران اینکه بخاطر مخالفتش با نامزدی من با دختری که از خودمون نیست و براش یک رابطه سیاسی نیست با اون چپ بیفته اما از طرفی میدونستم تا الان هم آرمین تا حدی متوجه شده و حتما اگه بخواد حرکتی بزنه میزنه. پس بهتره حداقل برای مورد دوم هم شده به آرمین نشون بدم که این دختر برام خیلی عزیز و محترمه و خشونتی در مقابلش نمیپذیرم. اون هنوز ماجرای مامان رو فراموش نکرده و میدونه که من رو در مقابل خودش میبینه. باهاش طی میکنم که نامزد من حکم برادرهام رو داره و نباید توی کار ما باشه. - باشه. ** دانای رمان ** دانیال با خودش فکر کرده بود اگه قرار الینا رو به آشناها نشون بدم پس زیاد هم فرق نداره اگه اقوام بشناسنش. البته تصمیم اشتباهی بود و بهتر بود تا رسمیتر شدن رابطهشون چیزی نشون نمیداد اما با خودش فکر کرد با اومدن الینا به خونهشون احتمالا نگین متوجه بشه که اینجا خبری هست و بیخیال هر روز یواشکی نگاه کردنش بشه. عصر بود. هوا کمی سرد، و دانیال و الینا کنار هم از پلهها بالا میرفتند. الینا کمی آرامتر از همیشه بود. هر دو وارد آپارتمان شدن و به در واحد رسیدن اما کسی الینا رو ندید و دانیال بدون اینکه به روی خودش بیاره، خوشحال بود. دانیال در رو باز کرد. خونه گرم بود. نور زرد، بوی غذا و صدای آرام تلویزیون. باربد روی مبل نشسته بود و داشت چیزی میدید. تا در باز شد سرش رو بلند کرد. چشمهاش برای یکلحظه گرد شد. اما چیزی نگفت. فقط یک لبخند کوچک زد و بلند شد. دنیل از آشپزخونه بیرون اومد، لیوان چای دستش. وقتی الینا رو دید، خیلی آروم سر تکون داد: - سلام. الینا لبخند زد: - سلام… مزاحم شدم؟ - نه. خوش اومدی. بابک هم که از دستشویی بیرون اومده بود گفت: - سلام. الینا به اون هم لبخند زد. - سلام بابک. بابک سر تکون داد. دانیال گفت: - بشین. الینا روی مبل نشست. باربد از آشپزخونه پرسید: - چای میخوری؟ - اگه آمادهست. - اینجا چای همیشه آمادهست. الینا لبخند زد. این جملهٔ ساده یخ فضا رو کمی شکست. دانیال کنار اون نشست. انگار حضور الینا توی خونه برای خودش هم حس خوبی داشت. باربد چای آورد. لیوان رو جلوی الینا گذاشت. - بفرما! - مرسی! بابک گفت: - اگه خواستی کانال رو عوض کنیم بگو. - نه، خوبه. دانیال نگاه کوتاهی به بابک کرد، نگاهی که یعنی «مرسی» بدون اینکه چیزی بگه. چند دقیقه بعد گفتوگو باز شد: چند جمله دربارهٔ فیلمی که بابک میدید، چند جمله دربارهٔ کار دنیل، چند جمله دربارهٔ مسیر اومدن. هیچکس عجله نداشت. هیچکس سؤال سنگین نپرسید. هیچکس نقش بازی نکرد. اما زیر همهٔ این سادگی، یک چیز واضح بود: الینا داشت وارد خانواده میشد. وقتی چای تموم شد، الینا گفت: - خیلی خوش گذشت… مرسی که دعوتم کردین. - بازم بیا. - آره…اگه خواستی. الینا لبخند زد، یک لبخند گرم و واقعی: - حتماً. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت هر چهارتا روبهروش بودیم. دستم رو به سمتش دراز کردم و دست دادیم. بعد باربد دستش رو به سمتش دراز کرد و با اون هم دست داد و بعد دنیل به همین شکل اما بابک دست نداد و بجاش دستش رو روی سینهش گذاشت و یکم سر خم کرد. الینا لبخندی زد و سری تکون داد و همه دور میز نشستیم و بابک برای خودش یک صندلی آورد و قسمت بالایی میز گذاشت و نشست. همه سکوت کرده بودیم. نگاهی به پسرها کردم. معذب بودن. به الینا نگاه کردم. معذب نبود اما انگار کنجکاو بود که چرا اینها اینطوری هستن. توی فکر بودم که چطور سر حرف رو باز کنم که خود الینا پیشدستی کرد و از باربد پرسید: - حال نیوشا جان خوبه؟ پسرها از نیوشا خبر داشتن. باربد لبخند زد. - مرسی، آره! هرچند شما باید بیشتر ببینینش. - نه خوب هروقت مادرش میاد تهران پیش اون به هتل میره. - ا، من فکر میکردم مادرش میاد پیش شما. نوچی کشید. - نه بابا این هم اتاقیهامون خیلی داغون هستن ما خودمون هم تحملشون نمیتونیم بکنیم چه برسه مادر نیوشا. تازه کافی ما یک مهمون بیاریم که سرمون غر بزنند این کیه و اینجا چیکار میکنه. باربد خندید. ** دانای رمان ** بابک نشست روی مبل، پایش رو تکون داد و با لحنی آروم تر از همیشه گفت: - فکر میکردم… نمیدونم… یه جور دیگه باشه. دنیل گفت: - چطور؟ بابک شانه بالا انداخت: - نمیدونم. فکر میکردم شاید خیلی رسمی باشه یا خیلی ساکت. - آره، برای دانیال همچین انتخابی عجیب بود. بابک چند لحظه فکر کرد، بعد گفت: - به نظرت… به دانیال میخوره؟ دنیل مکث کرد. - آره. به نظرم میخوره. - چرا؟ - چون چشمهای دانیال وقتی نگاهش میکرد برق میزد و این مهم بود. بابک سرش رو تکان داد. انگار داشت حرفش رو مزهمزه میکرد: - راحت بود. ولی زیادی هم صمیمی نبود. یه تعادل داشت. - دقیقاً. - فکر میکنی دانیال… خیلی دوستش داره؟ دنیل لبخندش یکم عمیقتر شد: - اگه نداشت، با ما آشناش نمیکرد. - این یعنی خیلی. چند ثانیه سکوت. بعد بابک با اطمینان گفت: - من که ازش خوشم اومد. - منم. - امیدوارم همه چیز خوب پیش بره. دنیل با اطمینان گفت: - پیش میره. - چطور مطمئنی؟ دنیل لبخند زد. - چون دانیال اینجوری فقط برای کسی وقت میذاره که مطمئن باشه تا آخر باهاش میره. - پس این تازه اولشِ. - آره، انگار قرار بچههای داداشمون رو ببینیم. و هر دو بدون اینکه بیشتر حرف بزنند، فهمیدن همه چیز در زندگی دانیال واقعاً تغییر کرده. از اون طرف الینا با لذت و کنجکاوی همه سوراخ و سنبههای خونه رو نگاه میکرد. حنانه خانم و دانیال هم پشت سرش بودن. حنانه خانم خوشحال بود که با کسی که برای دانیال عزیز هست آشنا شده. اون هم دختری به این یک رنگی و مهربونی. الینا بدون هیچ برقی توی چشمهاش که نشون دهنده طمع به ثروت باشه و با شیفتگی واقعی از زیبایی خونه مشغول دیدن همه جا شد و حنانه خانم چه بسا از دستی تنهاشون نمیذاشت. الینا وقتی سوئیت حنانه خانم رو دید ذوق کرد. ** دانیال ** - چه باحال! شما یک خونه توی خونهتون دارید. خندیدم. بعد از با هیجان دیدن همه قسمتها و خوردن کاپوچینو دست به دست هم از خونه بیرون اومدیم. با ذوق گفت: - خیلی خونه قشنگی داری اما چرا درش زندگی نمیکنی؟ یکم هول شدم. - میدونی خانواده مادریم خیلی هوامون رو دارن، یکم برام سخته که یکدفعه بخوام ازشون جدا بشم. - وای من اگه همچین خونهای داشتم اصلا به اینطور چیزها فکر نمیکردم. لبخند زدم. بعد با عشقی که بهش داشتم نگاهش کردم و گفتم: - میخوام یک کاری کنم. - چی؟ - میخوام دعوتت کنم به یک مهمونی. ابرویی بالا انداخت. - او، من رو؟ - بله، همراهم رو. موهاش رو کنار زد. - بستگی داره که این مهمون کجا باشه و چی؟ - مهمونی خونه یکی از دوستهای خانوادگیمونه مهمونی نامزدیش. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نه بابک با حرص گفت: - تازه جز اون ما چهارتا برادر هستیم دیگه از این مسائل بزرگ زندگیمون باید به همدیگه اطلاع بدیم که. - شاید اصلا خجالت میکشیده! - خجالت چی آخه؟! باربد از راحل جدیدی که به ذهنش رسیده بود خوشحال بود و ادامهش داد: - میدونید که دانیال اهل اینطور کارها نیست. احتمالا خجالت کشیده که شما دربارهش بد فکر کنید یا دهن دهن بچرخه که نگفته. - خوب اینطور گفتن درسته؟! - دیگه گیج شده چطور بگه توی عمل انجام شده قرارتون داده. پسرها سکوت کردن و به حدی قانع شده بودن اما هنوز دلخور بودن. وقتی بیرون رفتن باربد مونده بود با فکر به ترسی که یکدفعه گرفته بودش. اون روز دانیال یکم دیرتر بیرون اومد. بیدار بود اما با استرسی که دوست نداشت باور کنه واقعی هست، یکم طول داد و بیرون نرفت. وقتی وارد هال شد دنیل و بابک سرگرم کار خودشون بودن و باربد هم توی اتاقش بود. سلام کرد و جواب گرفت اما متوجه نشد که واقعا توی خودشون هستن یا حسی هست که داره. پس خواست یکم سر حرف رو باز کنه: - شما صبحانه خوردین؟ دنیل بعد از مکثی با صدایی دلخور گفت: - آره. دانیال فکر کرد شاید حساس شده و دلخور شنیده پس گفت: - یک لیوان چای برای من میاری؟ دنیل چیزی نگفت اما سمت سماره رفت و این یعنی آره. یک دقیقه بعد ماگ دانیال کنار قندون قرار گرفت و دنیل بدون اینکه به دانیال نگاه کنه رفت. دانیال نگاهی به عکس خودش و الینا روی ماگ کرد و متوجه شد چرا دنیل این ماگ رو آورد و سریع ماگ رو برداشت که بخوره و بتونه از خونه بیرون بره. ** دانیال ** الینا غشغش خندید. - خوب حق دارن طفلکها! درحالی که دست توی جیب راه میرفتم لبخند زدم. گفت: - خوب یکبار باید رسمی باهاشون آشنا بشم. - نیازی نیست، پرو میشن. - ا، نگو اینطور. بیصدا خندیدم و گفتم: - خوب حالا مثلا کجا میخوای باهاشون آشنا بشی؟ - اوم، مثلا... همون خونه میلیاردی بالا شهرتون. جا خوردم. اول متوجه نشدم از کجا فهمیده بعد یاد نیوشا افتادم. ای بترکی باربد که همه چیز رو لو دادی. نمیدونم چیزی هم درباره مافیا میدونه یا نه. - آهان، اونجا! نگاهش نسبتا سرزنشآمیز بود. چقدر امروز آدم ازم دلخور میشدن. سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم: - دنیل و بابک از اون خونه خبر ندارن، نمیشه اونجا قرار گذاشت. - پس همون کافه همیشگی قرار بذار. - نیازه؟ سر تکون داد یعنی آره. - امشب بذارم؟ - آره، خوبه! و بعد هر دو سکوت کردیم. *** باربد نمیذاشت پشه رو بکشم. میگفت: - خداییش پشهای که شیش طبقه میاد بالا حقشه که نیش بزنه کارکرده زحمت کشیده. با خنده هلش دادم عقب و کار خودم رو کردم. بعد رو به بچهها داد زدم: - بریم دیگه. صدای دنیل از اتاق اومد: - الان میایم. بابک گفت: - نکنه داریم خواستگاری میریم که انقدر استرس داری؟ یک مرگی بهش گفتم که صدا تا اونجا نرفت. چند دقیقه بعد همه بیرون آماده بودن. باربد گفت: - بدش میاد بهش دست بدیم؟ دنیل گفت: - حاجی ناموس داداشمونِ نباید همین اول بهش دست بدیم. - اتفاقا چون زن داداشمون حساب میاد بهش باید دست بدیم. بابک نذاشت بحث اونها ادامه پیدا کنه و پرسید: - ما چی باید صداش کنیم؟ الینا خوبه؟ باربد گفت: - برای دیدار اول زیادی خودمونی هست. به برادرهام نگاه کردم که انگار بیشتر از من استرس داشتن. - بریم پسرها. همه سوار ماشین من شدیم و حرکت کردیم. قبل از حرکت چشمم به پنجره واحد دایی رادوین افتاد و از اونجا نگاه نگین از پشت پنجره رو دیدم. دنده رو آماده کردم و حرکت کردم و سعی کردم با یک نفس عمیق عذاب وجدان رو از خودم دور کنم. زیاد تا کافه نبود. انقدر که دنیل گفت: - ای بابا اگه اینجا بود که خودمون میاومدیم. - با این تیپهای رسمی که شما زدید حتما هم میشد تا اینجا پیاده اومد. نگاهی بهم کردن و خندیدن. پیاده شدیم و به سمت کافه رفتیم. کنجکاو بودم ببینم برای این دیدار رسمی چه تیپی زده. یکدفعه متوجه شدم که احساس خجالت نمیکنم اگه تیپ غیر رسمی زده باشه و بنظرم هرکاری کنه درست و قشنگه! این یعنی چی؟ این حس چی بود؟ لرزهای تنم رو گرفت. لرزهای از اینکه این همون احساسی باشه که توی ذهن من هست تنم رو گرفت. از دور دیدمش. به اون سمت رفتیم. یک کت مشکی تا زیر باسن با شلوار لولهای مشکی و شال مشکی پوشیده بود و مثل همیشه بدون آرایش بود. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشت درحالی که چشمهاش برق میزد بلند شد و گفت: - سلام! همینطور که باهاش دست میدادم به میز نگاه کردم و با تعجب گفتم: - این چیه؟! دستهاش که از دستهام جدا شد تندتند دست زد و گفت: - تولدت مبارک! تازه فهمید چه خبره! از تعجب تکخندهای زدم. با دست و هیجان اشاره به صندلیم کرد. - بشین. نشستم. خودش هم نشست. نگاه من روی قلبی که با گلبرگ درست شده بود و کیک کوچیک وسطش به رنگ مشکی که روش با رنگ عنابی اسم من نوشته شده بود. شمعهای سرخ و بادبدکهای تزیین شده سرخ و مشکی پشت سرش رد میشد تا به صورت درخشان خودش رسید. با چشمهای براق گفت: - خوشحال شدی! - خیلی! - واقعا؟ اصلا معلوم نمیشه که. با اینکه تولد دوست نداشتم اما نمیدونم اینکار چرا انقدر به دلم نشست. - خوب، من ذوقم توی چهرهم دیده نمیشه. - چرا؟ - چون درونگرام؟ با همون صاف و سادگی خودش گفت: - خوب پس من از کجا بفهمم تو ذوق کردی؟ - ازم بپرس. - اگه بهم دروغ گفتی چی؟ خندم گرفت و توی چشمهاش زل زدم. - من به تو دروغ نمیگم. قول میدم! لبخندش کمرنگ شد و چند ثانیه به چشمهام نگاه کرد بعد سری به معنی باشه تکون داد. گارسون با همون سفارش همیشگی اومد. معلوم بود از قبل سفارش داده. سفارش رو که گذاشت به من گفت: - تولدتون رو تبریک میگم! لبخند زدم. - ممنون! اون که رفت الینا از زیر میزی چیزی در آورد و به سمتم گرفت. هدیه بود. - این چیه؟ - پیچ پیچیه! لبخند زدم و گرفتم و گفتم: - لازم نبود عزیزم! - چرا، بود. بیصدا خندیدم و جعبه رو باز کردم. یک لیوان بود. یک لیوان سرامیکی که عکس دو نفرمون، یکی از محدود عکسهامون توی پارک روش چاپ شده بود، اون موقع اینطور چیزها زیاد پیدا نمیشد. - عجب چیز باحالی هست! - دوستش داری؟ - خیلی! واقعا خفنه! لبخند زد. سر و ته لیوان رو نگاه کردم و گفتم: - واقعا جالبه! فکر کنم مجبورم به برادرهام دربارهت بگم. - چطور؟ - آخه این رو توی خونه استفاده کنم میبینند. خندید. - خوب بگو. - میگم. ** دانای رمان ** شب دانیال به خونه برگشت. با همان ماگ! به آشپزخانه رفت و به آویزهای لیوان نگاه کرد. تردید داشت که اول به پسرها بگوید بعد لیوان را آویز کند یا برعکس. در آخر تصمیم گرفت لیوان را آویز کند و به هیچکس نگوید. اینطوری به خیال خودش نمیخواست به برادرها نشان بدهد که اجازه دخالت در زندگی شخصیاش را دارند. ماگ آویز شد و طبق عادت صبح بابک زودتر از همه بیدار شد و به آشپزخانه رفت و با چشمهایی خواب آلود لیوانی آب برای خودش ریخت و مشغول خوردن بود که چشمش به اون ماگ افتاد. چند ثانیه خوب متوجه نشد و بعد آب در گلوش شکست و درحالی که دهنش پر از آب بود به سرفه افتاد. دید اینطور نمیشه پس آب دهنش رو توی دستشور خالی کرد و حالا صدای سرفههاش بلندتر شده بود. انقدر که دنیل با صدا از خواب بیدار شده بود و به آشپزخونه دوید. - واه، چت شده؟ چندبار با دست به پشتش کوبید. بابک درحالی که بهتر شده بود به سمتی اشاره کرد. دنیل به اون سمت نگاه کرد. - چیه؟ جن دیدی؟ وقتی دوباره بابک نشون داد اینبار دید و متوجه شد. - این چیه؟! به سمت ماگ رفت و برداشت. هردو متعجب نگاهش میکردن. - این دانیاله؟! - این دختره کیه؟! - دوست دختر داره؟! گیج بهم نگاه کردن. یکدفعه دنیل ماگ رو گرفت و به سمت اتاق باربد رفت. بابک هم دنبالش رفت. در اتاق رو باز کردن. باربد از جا پرید. ذهنش سریع تحلیل کرد که پلیس داخل اومد. از جا پرید و به سمت کنج دیوار رفت و همونجا ایستاد. - من کاری نکردم! تو رو خدا! تو رو خدا! پسرها سرجاشون ایستادن. اگه وقت دیگهای بود به این حال باربد میخندیدن اما الان نمیشد. باربد یکم به حالت عادی برگشت. - شمایید! چتونه روانیها ترسیدم! دنیل ادا در آورد: - واه واه مامانم اینها! بعد جلو رفت و گفت: - زر نزن بگو این چیه. و ماگ رو نشونش داد. باربد که ماگ رو برای اولین بار میدید با دیدن تصویر روش ابروهاش بالا پرید. - اِ! - تو خبر نداشتی؟ - چرا داشتم اما نمیدونستم که اینطور میخواد به شما هم اطلاع بده. بابک با دلخوری از پنهانکاری دانیال گفت: - یعنی چی؟ چرا به ما نگفت؟ مثلا ما میخوایم دختره رو قر بزنیم یا مثلا بیاحترامی کنیم یا چی؟ - تو میدونی که رفتارهای دانیال یکم خاصه. دنیل با عصبانیت گفت: - میدونی چرا به ما نگفت؟ چون آدم حسابمون نکرد. - بابا این چیه حرفی! بالاخره این زندگی شخصیش هست. - و این زندگی شخصیت توی زندگی ما هیچ تاثیری هم نداره! -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفت جمع یکهو آروم شد. شوهر کیشکا لبخند زد: - آهان، پس اینطور فکر میکنی. خاله کیشکا گفت: - نه خاله، من مطمئنم خوب از پسش برمیای و دانیال هم میدونه که تو میتونی این چیزها رو حل کنی. ایندفعه هم تو با پدر برو. و موضوع بدون اینکه علیه دانیال بچرخه تموم شد. بابک بدون اینکه کسی بفهمه به دانیال نگاه کرد. نگاهی که یعنی: «فهمیدم… اینبار جلوتر از من بودی.» اما یک نفر نگاه اول دانیال و نگاه آخر بابک رو دید و با اعتقاد خودش تفسیرش کرد و برای بابک و کنترلگری دانیال حرص خورد و اون شوهر خاله کیشکا بود. هوا غروب بود. اون شب دانیال توی پیامش یک چیز رو برای الینا نوشت: * فردا توی همون پارک قدم میزنم.* الینا روی همون نیمکت قبلی نشسته بود و پاهایش رو آروم تکون میداد. تا دانیال رو دید، لبخند زد. - سلام آقای جدی. - سلام. الینا نگاهش کرد، چند ثانیه طولانی، بعد گفت: - میدونی این چند روز فهمیدم تو از اون آدمهایی هستی که وقتی چیزی رو نمیگن… بیشتر از وقتی که میگن، معلومه. - چی معلومه؟ - اینکه… دوست داری ببینیم همو. دانیال سکوت کرد. الینا صداش رو پایین آورد: - من هم دوست دارم! - میدونم. - همیشه حتی حرفهای محبتآمیزت رو با لحن جدی میگی؟ دانیال نگاهش کرد. نگاهی که نشون میداد برعکس چیزی که نشون میده در مشت این دختر قرار داره. الینا کمی خودش رو به سمت دانیال کشید. - الان چیزی بگو که الکی نباشه. دانیال چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت: - من از اینکه میبینمت، بدَم نمیاد. - میدونم. دانیال برای اولین بار یک لبخند واضح روی لبش نشست. - خوبه. - چرا؟ - از دخترهای باهوش و حاضر جواب خوشم میاد. الینا چند ثانیه نگاهش کرد، بعد آرام گفت: - پس میذارم اینطور بمونه. ** دانیال ** منتظر طناز توی کافیشاپ بودم. نمیدونستم آرمین تا انقدر من رو زیر نظر داره که اینجا هم متوجه دیدار ما بشه یا نه. - سلام! انقدر توی فکر بودم که متوجه نشدم کی اومد. بلند شدم و باهم دست دادیم و نشستیم. - خوش اومدی! هر دو نشستیم. با لبخند گفت: - چه خبر؟ سراغی از ما گرفتی. - من که همه مهمونیها دعوتت کردم نیومدی. - آره، ایران نبودم. سر تکون دادم. شنیده بودم با یک مافیا توی چین سَر و سِر داره. پرسیدم: - چه خبر؟ - مرسی، خبر خوشی؟ بگو ببینم چیکارم داشتی، کنجکاو شدم. یکم مکث کردم بعد گفتم: - باید به من کمک کنی، میخوام برادرم رو پیدا کنم. با وحشت پرسید: - شایان گمشده؟! اطلاعاتش از خانواده ما انگار خوب بود. سرم رو با دو طرف تکون دادم. - دنیل، بابک و باربد که هستن؟ سر تکون دادم یعنی آره. یک لحظه تازه متوجه شد. - یعنی یک برادر دیگه هم داری؟! نمی دونم چندتا برادر یا خواهر دارم؛ اما فعلا همین یکی رو پیدا کردم. - اسمش چیه؟ کجاست؟ چه کاری از دست من بر میاد؟ - اسمش پوریاست که پرهام صداش می زنند و نمی دونم اهل کجاست. من نمیتونم دنبالش برم چون آرمین کوچیکترین حرکتم رو می فهمه اما اطلاعات رو به تو میدم. میتونی برام انجامش بدی؟ لبخند زد و سر تکون داد. - آره. - ممنون! خرداد رسید. ماهی که بیست و پنج سال پیش من درش متولد شدم. بچهها چون میدونستن من از تولد خوشم نمیاد بیخیال اینکار شدن و فقط بهم تبریک گفتن. اما الینا نه! من رو توی یک کافه سورپراز کرد. همون کافهای که برای اولین قرار رفته بودیم. قرارمون همونجا بود. وقتی وارد شدم اول ندیدمش و چشم چرخوندم. پشت میزی بود که توی اون کافه تاریک با رنگ سرخ تزیین شده بود. چند ثانیه نفهمیدم چه خبره بعد به سمتش رفتم. - سلام! -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و شیش - در اینکه شباهنگ بچه دوست نیست شک ندارم. اما من میخوام راه خواهرزادهم رو باز کنم. - خواهرزادهت کیه؟ اصلا متوجه حرفهاش نمیشدم. - تو پسر بزرگ آرمین از همسر دائمشی و خواهرزاده من پسر بزرگش از همسر صیغهای. تقریبا همسن و سال خودت هست. میتونستم بخاطرش آدم بکشم. اما اون دوست نداره که خون برادرش ریخته بشه. من هنوز توی شوک بودم. برادر! برادر از همسر صیغهای آرمین؟! این چی میگفت؟ - تو چی میگی؟! - تو خبر نداشتی؟ مگه ممکنه؟ واقعا انقدر به نجیب بودن پدرت اطمینان داری؟ احساس کردم سرم داره گیج میره. - چندتا؟ چندتا خواهر و برادر دیگه دارم؟ - من چه میدونم! مگه شباهنگ آمار تخت خوابهاش رو به من داده؟ با این سرگیجه بازی خیلی سخت میشد. باید هرطوری شده سر از این مسئله در میآوردم. - برادرم کی هست؟ یا حداقل اسمش چیه؟ - اسمش رو به چیکار میخوای؟ می خوای اگه از اینجا رها شدی از سر راهت برش داری؟ - فقط بهم بگو. یکم مکث کرد بعد گفت: _ اسمش پوریاست؛ پرهام صداش میزنند. - توی دم و دستگاه آرمین هست؟ - آره همون جاست. تموم شد سوالات؟ سر تکون دادم. سرم خیلی گیج میرفت. کمخونی سراغم اومده بود. خبر جدید، استرس و ترس از باخت و اتفاقات بعدش باعث شد کارت اول به دوم نرسیده بیهوش بشم. خیریت بود. همه افراد کافه به سمت من دویده بودن و اونها نتونستن ماجرا رو جمع کنند. وقتی دیدن بهوش نیومدم من رو به بیمارستان رسوندن. بهوش که اومدم هزار چیز ذهنم رو درگیر میکرد اما اولیتبندی کردم و اولیش این بود: من نباید بذارم آرمین انقدر راحت من رو تا دم نابودی ببره. ** دانای رمان ** دوباره جمعه رسید. دیگه مادر هر جمعه میاومد. دانیال شایان رو در آغوش گرفته بود و باهاش سرگرم بود. تا عید چیزی نمونده بود و دخترها داشتن خریدهای عیدشون رو هم بهم نشون میدادن. چیزی که بنظر پسرها مسخره بود و پسرها داشتن حرف سیاسی میزدن، کاری که بنظر دخترها مسخره بود چون اونها اعتقاد داشتن که با حرف سیاسی زدن که کاری از پیش نمیره جز اینکه دو نفر دیگه حکومت کنند و اینجا ما توی سر و کله همدیگه بزنیم. زنهای فامیل دوست داشتن اگه صحبت سیاسی میخوان بکنند یا سوال و نقدی بگن به دانیال بگن چون بقیه سعی داشتن عقاید سیاسی خودشون رو تحمیل کنند، حتی به زور، اما دانیال همیشه منطقی و با اعتماد به نفس توضیح میداد. بزرگترها داشتن درباره یک کار مهم اداری که پدر بزرگ باید انجام میداد و بلد نبود و یکی باید میاومد کمکش صحبت میکردن. هرچی برنامهریزی رو بالا و پایین میکردن کسی جز پسرهای ساناز به ذهنشون نمیاومد. پدر بزرگ رو به دانیال گفت: - به نظرم یکی از شما چهارتا باید بیاد با من، یه نفر که حواسجمع باشه. این انتخاب رو به دانیال که توی جمع پسرها نبود و با برادر کوچیکش سرگرم بود سپرد. اما بابک که همونموقع، بعد از نطق قرایی، توی جمع سیاسیشون اومده بود تا میوه از روی میز بزرگترها برداره با هیجان گفت: - من میتونم بیام! میتونم اینطور به دانیال هم ثابت کنم برعکس چیزی که میگه عرضه کارهای اداری رو دارم. این جمله نه دروغ بود، نه تحریف، فقط یک برداشتِ شیطنتآمیزِ لحظهای از یک حرف قدیمی. و اقوام در یک ثانیه آماده شدن طرف بابک رو بگیرن. دایی فرهاد دهنش رو باز کرد: - ای وای دانیال، چرا... مادر بزرگ فرهاد نفس گرفت که بگه: - بابک از همه... پدر بزرگ هم آماده بود بگه: - خیلی... اما درست همون لحظه دانیال سرش رو بلند کرد و فقط یک نگاه کنترلشده به بابک انداخت. بابک در یک لحظه خشکش زد. انگار تازه فهمید داره چه مسیری رو باز میکنه. اقوام هنوز آمادهٔ دفاع بودن، اما بابک قبل از اینکه کسی چیزی بگه خیلی سریع با لبخند گفت: - نه نه اشتباه گفتم دانیال نمیگه، من فکر میکنم که همچین نظری داره چون تا حالا نشده خودم رو توی این زمینه نشون بدم. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنج - به آرمین اطمینان ندارم. بنظرم همه جا باهم باشیم بهتره. - هرطور راحتی! کتش رو در آورد و به چوب لباسی آویز کرد. بقیه لباسهاش اسپرت و راحت بود. پرسید: - کسی هم اون جا هست؟ - اصول دین می پرسی باربد؟ هزار نفر کلید ویلا رو دارن. به ویلا که رسیدیم باربد زودتر پیاده شد و به سمت ویلا رفت. من هم ماشین رو پارک کردم و دنبالش رفتم. ویکتور، منشی مسیحی آرمین منتظرمون بود. به انگلیسی شروع به صحبت کردم: - به به، آقا ویکتور! با لبخند به سمتم برگشت. - سلام آقا دانیال. باهم دست دادیم. - سلام، چه خبر؟ - اومده بودم ایران خواستم شما رو ببینم، خونهتون زیر ذربین نمیشه. - خوب کاری کردی، خونه خودته. باربد گفت: - من به اتاقم میرم؛ برای شام میبینمتون. باربد که رفت ویکتور به انگلیسی گفت: - امشب قمار داریم! - این جا که نیست؟ - نه. با خونسردی گفتم: - خیلی خوب، میام. اما احساس میکردم اون چندان خونسرد نیست. با چشم به طبقه بالا که اتاقها بود اشاره کرد. - این رو چیکار میکنی؟ - گفتی که این جا نیست. دیگه چیزی نگفت. بودن توی دستگاه خلاف انقدر باهوشم کرده بود که توی هوا بتونم استرس و موذیگری رو تشخیص بدم! شب بعد از شام ویکتور رو به رو در منتظر ایستاده بود و باربد هم داشت تلوزیون نگاه میکرد. ویکتور بهش قول داده بود یک ساعته میایم و اینطور قبول کرده بود همراهمون نیاد. به سمتش رفتم و جوری که ویکتور متوجه نشه اسلحه رو به سمتش گرفتم. با بهت نگاهم کرد. - ما که رفتیم تو هم از ویلا بیرون بزن و به تهران برگرد. این رو هم احتیاطی با خودت داشته باش. - چه خبره؟ - هیس، بگیر! با دست های لرزون اسلحه رو گرفت و آروم گفت: - نرو! - هیس! میتونستم باهاش نرم، میتونستم همین جا مجبورش کنم بگه چه نقشهای برام کشیدن، اما نگرانیم باربد بود. این که بلایی بین دعوای ما سرش بیاد یا افراد ویکتور بیرون ویلا منتظر اشارهاش باشند. به سمتش رفتم. - بریم. خواست از بالای شونههام نگاهی به باربد که سنگینی نگاهش رو روی کمرم احساس میکردم بندازه، که نذاشتم و با گذاشتن دستم روی کمرش به بیرون هدایتش کردم. سوار ماشینم شدیم و حرکت کردیم. من متر- متر فاصلهای که از خونه میگرفتیم رو حساب میکردم. توی دلم خدا رو قسم دادم که باربد لجبازی نکنه و بره. جلوی یک ویلا ایستاد و هر دو پیاده شدیم.در حالی که اصلا بهش اعتماد نداشتم دنبالش راه افتادم. بوی انواع کوفت و زهرماری به همراه دود شدید و چراغ های خاموش حالم رو بهم میزد. دنبال ویکتور به سمت بزرگترین میز کافه مخفی کشیده شدم. یک مرد کت و شلوار پشتش نشسته بود و چند مرد هم پشت سرش ایستاده بودن. این یعنی آدم کله گنده ای بود! با عصبانیت به ویکتور گفتم: - وقتی قرار بود با همچین کسی مبارزه کنم چرا نگفتی من هم چند نفر رو با خودم بیارم؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد روش رو گرفت. استرسم کم کم داشت به ترس تبدیل می شد! با این حال سرم رو بالا گرفتم و با قدم های استوار به سمت میز رفتم. مرد با کت و شلوار آبی آسمانی و من سویشرت مشکی و شلوار سورمهای رو به روی مرد ایستادم. سرش رو بالا آورد و همزمان دود سیگارش رو بیرون داد. ویکتور وقتی دید هردو بدون این که حرف بزنیم بهم زل زدیم به انگلیسی گفت: - جناب دانیال پسر بزرگ جناب شباهنگ هستن. مرد به آهستگی لاکپشت بدون این که بلند بشه دستش رو به سمتم دراز کرد توی دلم پوزخندی به عقدهای بازیهاش زدم و برای این که بهش بفهمونم من پسر آرمینم نه نوچهاش، بدون توجه به دستش روی صندلی نشستم. افرادی که همراهش بودن زیر چشمی بهش نگاه کردن اما اون فقط با چهره بنفش شده به من زل زده بود. فهمیده بودم که این بیخبری و تشریفات اومدنم دستور آرمین بود که به اصطلاح خودش با کوچیک کردن من به زمینم بزنه؛ ولی خبر نداشت بزنی زمین هوا میره! مرد گفت: - پدرت گفت خودم شرط بازی رو بهت بگم. بعد از این ماجرا اول باید ویکتور رو سرجاش بنشونم بعد این مرد رو پیدا کنم و بهش ضرب دست نشون بدم. جعبه پاستور رو روی میز گذاشت. - اگه تو بردی من پونزده میلیارد بهت میدم. پونزده میلیارد برای اون سالها پول خوبی بود! - اگه شما برنده شدی من باید پونزده میلیارد رو بدم؟ پوزخندی زد. - اگه من برنده بشم تو با من میای، به استامبول، به عنوان گروگان. جا خوردم و بعد از مدت کوتاهی اینبار من از عصبانیت بنفش شدم. عصبانی شدم. آرمین چه راحت من رو به پونزده میلیارد فروخت. نه به اون هارت و پورتش برای برگشت من نه به این به باد دادنم. - من چه بدرد تو میخورم؟ واقعا فکر کردی اگه با جون من آرمین رو تهدید کنی براش اهمیت داره؟ -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهار الان وقت لجبازی نبود. بلند شدم و به بهانه خوش و بش کردن با مهمونها از چند نفر گذشتم تا روبهروش قرار گرفتم. خونسرد نگاهم کرد. اما با خونسردی که حس بدی بهم دست میداد. کنارش ایستادم و به بار تکیه دادم. - تو اینجا چیکار میکنی؟ - چطور؟ - با اینکه توی رابطه هستی اومدی با داداش نامزد دوستت آشنا بشی؟ به سمتم برگشت و جدی نگاهم کرد. - با اینکه توی رابطه هستی گفتی نامزد داداشت برات دختر بیاره؟ - من اصلا اطلاعی نداشتم. جواب بده. - من برای دیدن دوست پسرم اومده بودم. یک قدم جلو رفتم و با جدیت گفتم: - پس تو از قبل آشناییمون من رو میشناسی. - بله. - پس نقشه اولین قرارمون از خودت بود. با همون خونسردی گفت: - بله. - چی درباره من میدونی؟ - میدونم دروغ گفتی. منتظر نگاهش کردم. ادامه داد: - تو توی شرکت کار نمیکنی، تو یک بچه پولداری که رییس شرکت باباجونت هستی و از خانواده همون شباهنگهای معروفی که یک مدت توی سیاست بودن. پس همینقدر میدونست. - نیوشا رو از کجا میشناسی؟ - دوستم، خیلی وقته. سکوت کردم. گفت: - حالا نوبت منه. سرم رو بالا آوردم تا ببینم منظورش چیه. - چرا من توی این مهمونی دعوت نبودم؟ روم رو گرفتم. روم رو گرفتم. - هنوز دوست نداشتم اقوام بدونند که دوست دختر دارم. نگاهی به دور و بر کرد. چشمهاش یکم برق زد. - چه اقوام باکلاسی! همونها هستن که باهاشون زندگی میکنی؟ - نه، اینها اقوام پدریم هستن. - اهوم. آهنگ رقص دو نفره گذاشتن. به تردیدم سریع غلبه کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم. - برقصیم؟ نگاهی به دستم کرد و بعد به صورتم. منتظر نگاهش میکردم. سیبی که توی دستش بود رو کف دستم گذاشت. به سیب نیمه خورده نگاه کردم. گفت: - باشه وقتی به عنوان دوست دخترت آوردیم باهات میرقصم. بعد ازم دور شد و به سمتی رفت. سیب رو توی مشتم فشردم و بعد توی سطل کنار میز بار انداختم و یک دستمال برداشتم تا دستم رو تمیز کنم. صدای باربد از کنار گوشم اومد: - این همون دوست دخترته؟! واقعا؟! - یعنی تو از نقشه دوست دخترت خبر نداشتی؟ - نه بابا! خیلی این خانمها زرنگ هستن. واقعا حق با اون بود. - این من رو از کجا دیده بود؟ - نیوشا ازم خواسته بود یک عکس خانوادگی بهش بدم تا به پدرش نشونمون بده. - هه، عجب موجودات عجیبی هستن این زنها! باربد لبخند زد. - دختر قشنگیه! مبارک باشه! - قشنگه ولی یاقیه! - تو رو خدا با این در نیفت. دستمال رو توی سطل پرت کردم. - در بخوام بیفتم زورم نمیرسه، من آدم شناس خوبیم! - اینها کار عشق داداش! - باربد مراقبش باش بخاطر لج من به کسی پا نده. باربد برگشت به الینا که داشت به یک جمع پاستور باز کمک میرسوند نگاه کرد. پس پاستور هم بلد بود. - فکر نکنم این دختر حال اینکارها رو داشته باشه. نگاه چه بیخیال داره لذتش از مهمونی رو میبره. - کسی نزدیکش نشه. - خوب خودت برو سراغش. مخالفت کردم: - من بهش گفتم که بخاطر اینکه اقوام نفهمن دعوتش نکردم الان دورش باشم حرف خودم رو نقص کردم. - باشه، من و نیوشا دورَش میکنیم نگران نباش. - دمت گرم! ** دانیال ** وسط این بل بشو وکیل آرمین ازم خواست به ویلای کرج برم. چون اونجا وسیله داشتیم بهتر دیدم زیاد چیزی برندارم. وقتی داشتم بیرون می رفتم باربد تازه اومد. سلام کردیم و پرسید: - کجا میری؟ - ویلای کرج. امشب احتمالا بر میگردم. - من هم بیام؟ مخالفت کردن و گفتم: - آرمین که نگفته توی بیای برای چی اینهمه راه رو بیای. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سه - الکل نداره. - نه، از اون عادیهاش برداشتم. سر تکون دادم یعنی بریز. نگاهی به دور و بر کردم. چه مهمونی ادعایی بود. با اینکه مختلط بود اصلا به پارتی نمیخورد و با وجود آهنگ رقص عادی که گذاشته بودن کسی وسط نمیرفت و فقط گاهی یک دوتا پسر جوون وسط میرفتن و با دختری که براشون قر میداد میرقصیدن یا چندتا دختر باهم میرقصیدن و پیرمردی میرفت بهشون شاپاش میداد. آهی کشیدم: - خدا رو شکر! نیوشا همینطور که لیوان رو بهم میداد گفت: - وا، چرا وسط پارتی یکدفعه آخوند شدی؟ - خدا رو شکر کردم که به حرف تو گوش کردم و این لباس رو پوشیدم اگه به سلیقه من بود یکی از همون لباسهایی میپوشیدم که اون دخترها که معلومه برای چی اومدن پوشیدن. - من که بهت گفتم مجلسش خیلی رسمیه! سر تکون دادم. - با بقیه پارتیها فرق میکنه. همون موقع ارکست ایستاد. نیوشا گفت: - فکر کنم اومدن. هر دو به سمت پلهها زل زدیم. آره، داشتن پایین میاومدن. نگاهش کردم. اه، با رنگ شرابی چقدر زشت شده بود. اون جذبه چهرهش رو از دست داده بود و احساس میکردم حتی چهرهش یکم شکستش. نیوشا دم گوشم گفت: - بیا بریم جلو. دست من رو گرفت و حرکت کرد اما من دنبالش نرفتم. برگشت و کنجکاو نگاهم کرد ولی من نگاهم به دانیال بود و حرکتی انجام ندادم پس خودش رفت. یکم بعد که دورشون خلوت شد مشغول اومدن به سمت بقیه مهمونها بودن. خوب اگه خودشون میاومدن اینها مریض بودن برای سلام جلو رفتن؟ خوب میموندید خودشون میرسیدن دیگه. درحالی که نوشیدنی رو به لبم نزدیک میکردم با دقت نگاه میکردم ببینم نوع برخوردش با هرکی چطوره. با کی محترمانهتر برخورد میکنه و با کی دوستانهتر. داشت به من نزدیک میشد اما هنوز متوجه من نشده بود. جلو روم که ایستاد لبخند رسمی داشت اما بعد از چند ثانیه لبخندش رفت و آثار تعجب توی صورتش نشست. فقط نگاهش کردم. برادرش دستش رو به سمتم دراز کرد. نگاهم رو از دانیال گرفتم و به برادرش دوختم و دست دادم. - خوش اومدید خانم! اگه اشتباه نکنم دوست نیوشا جان هستید! - بله. بعد به دانیال نگاه کردم که هنوز نگاهم میکرد. حواسها دیگه جمع ما بود و این رو فعلا، توی این مجلس، توی مجلسی که به عنوان مهمون اومده بودم نه صاحب خونه نمیخواستم. پس درحالی که نوشیدنی رو به لبم نزدیک میکردم خیلی نامحسوس به دانیال اشاره کردم برو. با این حرکت به خودش اومد و رفت. با اینکه جو تقریبا به حالت عادی برگشت اما هنوز نگاههای خیره بعضیها رو حس میکردم و سعی کردم خیلی اشرافی بنظر بیام و یک دستم رو از آرنج روی میز بار گذاشتم و به سرم رو بالا گرفتم و با ناز ادایی نوشیدنی میخوردم. نیوشا پیشنهاد لباس مجلسی باوقار رو داد و من بهترینش رو انتخاب کردم. دامن مشکی لباس چند لایه بود و بالاتنهش یک مخمل ساده دکلته بود و گردنبد نقره با نگینهای حنایی که پوشیده بودم تقریبا کل گردنم رو میپوشوند. یک کت آستین سرب مشکی پوشیده بودم و همه دستم که دیده میشد رو تتو موقت زده بودم که البته به نیوشا گفتم چون قبل از خبر برای این جشن زده بودم پاک نمیشد و مجبوری با اینکه استالیم رو خراب میکرد با همون اومدم. چون موهام کوتاه بود یک کلاه پهلوی حنایی با گل و ربان مشکی گذاشته بودم و به آرایشگر سپرده بودم آرایشم خیلی ملیح باشه. - خیلی جا خورد ها! نفهمیدم کی نیوشا کنارم اومد و با ذوق این رو دم گوشم گفت. با چشم دنبال دانیال گشتم. روی مبل جای چندتا مرد کت و شلواری نشسته بود و باهاشون صحبت میکرد و در عین صحبت کردن دستهاش هم تکون میداد. یکدفعه به سمت من برگشت و چشمش بهم افتاد و به سرعت روش رو گرفت و دوباره مشغول صحبت شد. نیشخند زدم و لیوان خالی نوشیدنی رو دست نیوشا دادم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - تو برو به نامزد بازیت برس. من امشب خیلی بازی دارم. ** دانیال ** درحال صحبت کاری بودم اما همه حواسم پی اون دختر بود. اینجا چیکار میکرد؟ میدونست اینجا مهمونی منه یا فقط برای آشنا شدن با برادر دوست پسر دوستش اومده؟ اگه اینطوری بود پس اون به من خیانت کرده! از طرفی اگه میدونسته پس نکنه میدونه من مافیام؟ اگه میدونست پس همه چیز نقشه بود؟ وسط اینهمه سرگیجه یکم هم نگران بودم. یعنی یکم میترسیدم. از واکنشش به اینکه اون رو به این مهمونی نیاوردم و حتی بهش خبر ندادم. اگه اون گناه کار نباشه نکنه فکر کنه من توی این مهمونیها کار غیر اخلاقی انجام میدم. سعی کردم حواس خودم رو جمع صحبتها کنم و به خودم گفتم: خجالت بکش خودت رو گم کردی. یکم بعد بلند شدم و به سمت مبل سلطنتی دراز کشی مشکی که گوشه سالن بود رفتم و روش نشستم و از دور به الینا زل زدم. پسری کنارش بود و باهاش حرف میزد. نکنه برای حرص دادن من با اون حرف میزد. دوباره نگاهش کردم. چقدر خوشگل شده بود! چقدر این لباس بهش میاومد! چقدر خانم شده بود! واقعا تک بود! پسر رفت و نگاه اون به من خورد. با چشم اشاره کردم کنارم بیا. لبخند شیطونی زد و روش رو برگردوند. نفسم رو به شدت بیرون دادم. اون دختر سعی داشت روی من نفوذ داشته باشه. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دو - چند وقته در ارتباطیم. یکم مکث کرد بعد گفت: - ارتباطین؟ - آره. - چند وقت؟ یکم حساب و کتاب توی ذهنم کردم و گفتم: - حدود یک ماه. - یک ماه دوست دختر داری بعد به من نگفتی؟ - خوب چیزی بینمون جدی نبود که بهت بگم. موشکافانه نگاهم کرد. - یعنی الان جدیه؟ خندیدم. اون هم خندید. - ای کلک، پس توهم بله! ابروم رو خواروندم و چیزی نگفتم. گفت: - حیف شد چون امروز به نیوشا گفته بودم یکی از دوستهاش رو بیاره باهم آشنا بشین. - دیونه، چرا بیخبر اینکار رو کردی؟ - من چه میدونستم فکر کردم تو تارک دنیا شدی، نگو آقا زیرزیرکی میرفته. سر تکون دادم. - حالا عیبی نداره اینجا پسر زیاده. باربد! - جان! - من یکم هنوز توی قضیه دیروز گیرم. باربد جدی شد و سرش رو پایین انداخت و منتظر ادامه حرفم موند: - چرا انقدر اقوام حساس شدن؟ - یکجورایی بهشون حق بده. به قول معروف دایه مهربونتر از مادر شدن. البته عادیه وقتی پدر یا مادری نباشه همه میخوان نقش پدر و مادر رو بازی کنند. - من دارم بیشتر از توانم صبر و محبت میذارم اما چیزی که اونها از من میبینند یک هیولاست. باربد با دلسوزی نگاهم کرد اما گفت: - مگه مهم اونها چی میبینند؟ - نیست؟! - تو خیلی به دیگران اهمیت میدی دانیال. جوابی ندادم. این رو تا حدی قبول داشتم. کلافه گفتم: - لابد شما بیرون از خونه چیزهایی گفتید. - نه، احتمالا از همون چیزهایی که جلوی خودشون بوده حدسهایی زدن. - آخه من هیچوقت جلوی کسی تندی که نکردم. با آرامش گفت: - همون تذکرها و گیر دادنها رو به اون حساب گذاشتن. از اونجایی که نوجوونیت یکم تند بودی هم این مسئله براشون بیشتر شبهه آورد. جز اون خوب تو یک وقتهایی دست بزن داری و این قابل انکار نیست. - اون چیزی که توی ذهن اونهاست خیلی بیشتر از، واقعیته. - قبول دارم. میدونی که این خانواده خیلی بچه دوست هستن و کم پیش اومده که دست روی بچههاشون بلند کنند. اگه بجای تو پدر و مادری هم این خصوصیت رو داشتن واکنشها همین بود. درحالی که کمکم داشتم قانع میشدم گفتم: - اما اون دوتا بچه نیستن. - اتفاقا این بیشتر میترسونه و اذیتشون میکنه چون اونها هم همین رو با خودشون میگن. میگن اون دوتا که بچه نیستن نتونند اعتراض کنند یا از خودشون دفاع کنند لابد دانیال انقدر بد میزنه که اونها مقاومت هم میکنند اما زورشون نمیرسه. سرم رو پایین انداختم و خندیدم. خندم بیشتر حالت عصبی داشت. ** الینا ** مدام چشمم به پلهها بود. - چرا نمیاد؟ ناخودآگاه چیزی که توی دلم بود رو بزرگ گفتم. نیوشا شیطون نگاهم کرد. - خیلی دلتنگی ها! لبخند نصفه و نیمهای زدم. لیوان نوشیدنی بیضررش رو بالا آورد. - برای توهم بریزم؟ -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یک ** دانیال ** الینا رو برای مهمونی دعوت نکرده بودم. نوع تیپ زدنش و اخلاقش نگرانم کرد. مهمونی فرا رسید. یک سفره هفتسین بزرگ داده بودم توی سالن پهن کنند، از اونهایی که توی پاساژها میذارن. با گلآرایی و بادبدم آرایی دورش. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کروات ساتن بادمجونی زدم. باربد هم کت و شلوار و جلیقه دودی پوشیده بود و کروات نقرهایش رو زیر جلیقه داده بود. با نارضایتی خودم رو توی آینه نگاه کردم. - نباید این تیپ رو میزدم. - چرا؟ - این رنگ به پوست تیره من نمیاد. بازوم رو گرفت و برم گردوند و نگاهی به سر و پام کرد. - آره، تازه چون تو چهارشونه هستی یکم گنده نشونت میده. سری به نشونه تاسف تکون دادم. - چارهای نیست دیگه! تو با نیوشا ست کردی؟ همینطور که عطر میزد گفت: - آره، لطفا توی همین مهمونی توهم رل بزن. خندیدم و بالاخره به زبون آوردم: - یکی هست. میخواست عطر رو به گردنش بزنه که با این حرف من هول شد و هم گردنش رو پایین آورد و هم عطر بالاتر رفت و هم دهنش رو باز کرد به من چیزی بگه که عطر پیس خورد و توی حلقهش رفت. به سرفه و عق زدن افتاد. خندم گرفت. - چی شده! رفت توی سرویس داخل اتاق و دهنش رو شست و چند عق بیفایده دیگه زد و بعد درحالی که صورتش درهم بود گفت: - چی؟! - نخود چی! - تو کسی رو دوست داری؟ نیشخند زدم. - دوست داشتن که شاید نشه گفت. اما بیشتر از دیگران به این سمت میره. روی تخت نشست. - کی؟! از اقوامه؟ - نه. - از خودمونه؟ نوچی گفتم. - کیه؟ - یک دختر دانشجو. - از کجا پیداش کردی؟ فکر کنم هنوز نفهمیده بود که دوست هستیم و فکر میکرد من فقط در نظرش دارم. - توی پارک نزدیک خونه. بین دانشگاهش و خونه ما هست. همون که من همیشه برای پیادهروی میرم. - حاجی چه خفن! بهش شماره هم دادی؟ -
سامانیان: 1. امیر نصر یکم (نصر بن احمد) ۲۹ 2. امیر اسماعیل سامانی (اسماعیل بن احمد) ۱۶ 3. امیر احمد بن اسماعیل ۶ 4. امیر نصر دوم (نصر بن احمد) ۳۰ 5. امیر نوح یکم (نوح بن نصر) ۱۲ 6. امیر عبدالملک یکم (عبدالملک بن نوح) ۷ 7. امیر منصور یکم (منصور بن نوح) ۱۵ 8. امیر نوح دوم (نوح بن منصور) ۲۲ 9. امیر منصور دوم (منصور بن نوح) ۲ 10. امیر عبدالملک دوم (عبدالملک بن نوح) کمتر از یک سال. 11. امیر اسماعیل دوم (اسماعیل بن نوح) - ۶ (به صورت پراکنده و در تقابل با غزنویان).
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و دو با پوزخند نگاهم کرد. - مادر من هم خیلی ناراحت شد که تو راضی نشدی به کاخ راهش بدی. جا خوردم. از دو چیز جا خوردم. اول اینکه فکر میکردم این اشتباه رو از سر نفهمی انجام داده و الان میفهمم خیلی هم برنامهریزی شده بوده، دوم اینکه مادرش با اون هماهنگ بوده. - پس تو خبر داری. - بله. - این قانون گذاشته شده و شما قبول کردید. دیگه اعتراض برای چیه؟ از روی تخت بلند شد و کلافه گفت: - چرا مادر من نباید توی کاخ خودش زندگی کنه؟ - مگه اطلاعات بهت گفت نتونستی اعتراض کنی که حالا از من طلبکاری؟ - ما فکر کردیم تو قبول میکنی. خودش فهمید که سوتی داده و لبش رو گاز گرفت و بعد به سمت تخت رفت و درحالی که معلوم بود تیری در تاریکی میزنه گفت: - تو اگه زن فداکار و خوبی بودی قبول میکردی. - متاسفم برای نگاه مرد سالارتون که زن خوب رو زن مطیع میدونید. بعد خواستم یکم خرش کنم پس روی تخت نشستم و گفتم: - میدونی بین عروس و مادر شوهرهایی که باهم زندگی میکنند چقدر مشکل به وجود میاد؟ تو باید از خدات باشه که ما جداییم و تو در آرامش. محلم نداد و بلند شد تا لباس عوض کنه. اون شب اون ناراحت خوابید و من تا صبح از حرص اتفاقهایی که برام افتاده به خودم میپیچیدم. ولی فرداش بهتر بودم. آرایشگرم هم اومد و برای یک شروع جدید آماده شده بود. عصر سواد با هیجان برگشت. - خبر خوش دارم! خبر خوش دارم! با اینکه ازش دلخور بودم اما کنحکاو پرسیدم: - چی؟ - امروز اسواتنی کودتا شد. من پادشاه شدم و تو ملکه. دهنم باز موند. - چی میگی؟! واقعا؟! - واقعا. دوره تبعید تموم شد. بهترین لباست رو بپوش. امروز عصر به اسواتنی میریم. مردم خیلی هیجان دارن تو رو ببینند. اونها بخاطر تو قیام کردن. بخاطر شروع جدید. بخاطر متحد جدید. من همیشه به تو مدیونم دختر! و سر کمدش رفت. من که دلگرم و هیجانزده شده بودم بیخیال دیشب شدم و رفتم یک دست لباس دیگه پیدا کنم. با خودم فکر کردم: اونجا فرودگاه احتمالا نداره، با اتوبوس یا ون میریم. لباس دامن بلند خراب میشه. پس بهتر یک چیز دامن کوتاه بپوشم. بین لباس های دامن کوتاهم گشتم. احساس خجالت میکردم. تا حالا جلوی نامحرم با اینطور تیپی نبودم. یکدفعه یاد باربد افتادم و طوری که من رو دیده بود. هل شدم. دستم لرزید. سرم رو تکون دادم تا اون خاطره از ذهنم بره و مشغول انتخاب لباس شدم. یک لباس کوتاه طلایی با دامن پفی و حریر قهوهای روی دامن چشمم رو گرفت. بالای لباس فقط دوتا بند داشت. با خودم فکر کردم: با این بخوام برم اعتبارم توی ایران رو هم از دست میدم و شاید ديگه حمایتم نکنند و اینطور اعتبارم توی اینجا رو هم از دست میدم. از طرفی من اطلاعاتی از نگاهها و حرکات مردم اسواتنی نداشتم اما با میزان ایذر بالاشون حدس میزدم که زیاد خوب نباشه. گیج با خودم حرف میزدم: - بلوز و شلوار بپوشم؟ نه شلوار امن نیست. دامن هم که خراب میشه. اصلا چادر بپوشم؟! و خودم به حرف خودم خندیدم. یک جرقه توی ذهنم روشن شد. - ایول، کت و شلوار میپوشم! کت هم کمی بلند بود و هم شیک و هم راحت. کلا یک دست کت و شلوار ماشی داشتم. تاپ استخونی رو زیرش پوشیدم و کت و شلوارم رو پوشیدم و آرایشگرم رو صدا زدم. اومد. - این رو میپوشی؟ - آره، زشته؟ -
بچه ها تو رو خدا یکی پارت جدید رو بفرسته @سایه مولوی@زهره تقیزاده@دنیای کوچک من
-
داستان در پناه باران | همه بچههای انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پونزده بابا سریع ما رو عقب کشید. - چه کوفتته؟ - درسته صحبت کن پیری! بعد یک قدم جلو اومد. - برای ننه مون که خیلی خوب قلدری می کردی. به ما که رسید وا رسید، ها؟ خجالت بکش من برادر بزرگ ترتم. - هر خری میخوای باش! - برید کنار می خوایم بریم. ما دیگه پشت دستمون رو داغ کردیم با این زن کاری داشته باشیم. شمسی الملوک با پوزخند گفت: - کجا؟ دیر اومدید زود می خوان برین! بودین حالا. ناخودآگاه احساس خطر کردم. نگاهی به بقیه کردم. اون ها هم همین حس رو داشتن. سعی کردم زودتر از این شرایط راحت بشم. خدایا نذر می کنم اگه این مشکل حل بشه پسر خوبی بشم! رو به بابا گفتم: - بریم دیگه من یک لحظه هم این وضعیت رو تحمل نمی کنم. هنوز سومین قدم رو بر نداشته بودم که یک نفر جلوم رو گرفت. دیگه ترسیده بودم: - شما از جون ما چی می خوان؟ - نترسید، جون نمیخوایم. رفت سمت شمسی که شخصا حسابش رو برسه و گفت: تا امروز هر غلطی که کردی باز هم دوستت داشتم اما تموم شد. امروز یا جنازه ی من میره بیرون یا تو. به این نوچه های قلچماقت هم بگو دست از سر بچه های من بردارند.هرچند نامردی تو خونشون هست و از تو و اون بابای نامرد از تر تو به ارث بردن بهشون بگو یه بار مردونه بجنگند با من و بذارن بچه ها برن. اصلا اگه من باختم هر چی دارم مال تو و اون نوچه هات باشه؟؟ خودت میدونی ثروت من آنقدری هست که تو و نوچه هات رو تا آخر عمر تأمین کنه. قبوله؟؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و ما انداخت و گفت: خیله خب قبوله. پسرا بذارید بچه ها و نوه هاش برن فقط این پسره بمونه. به هر حال هر قراردادی یه وجه ضمانت لازم داره مگه نه؟ من که تازه از شوک خارج شده بودم با ترس به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: چرا من آخه؟ مامانم هم داد زد: امکان نداره بگذارم پسرم اینجا بمونه. پدربزرگ یه لبخند یه وری بهش زد و گفت: به من اعتماد کن عروس گلم. قول میدم سالم بهت برش گردونم. مامانم با تردید بهش نگاه کرد و گفت: آخه شما یه پیرمرد و یه جوون لاجون هستین چجوری قراره از پس این قلچماق ها بربیاین؟ پدربزرگ با همون لبخند یه وری حرص در بیارش گفت: به من اعتماد کن و برو . من پسرت رو صحیح و سالم تحویلت میدم باشه؟ مادرم با تردیدی که هنوز تو نگاهش بود گفت: باشه آمل قول بدین هر دوتون سالم برگردید. ما تازه شما رو پیدا کردیم. دلمون نمیخواد از دستتون بدیم. باید مثل یه خانواده دور هم جمع بشیم دوباره قبوله؟ پدربزرگ این بار درست و حسابی لبخند زد و گفت: قبوله عروس گلم . حالا برید دیر میشه. مامانم با شنیدن این حرف به سمت بقیه رفت و دست بابا رو گرفت و همگی رو به سمت بیرون از اون جهنم دره هدایت کرد. بعد از رفتن مامان اینا شمسی نگاهی به پدربزرگ انداخت و با تمسخر گفت: خب عزیزززم ! حالا که بچه هات رفتن باهم تنها شدیم. بگو ببینم چی میخواستی بگی؟ پدربزرگ یه نگاه عاشقانه به شمسی انداخت و گفت: خب عزیزم اون نوچه هات رو رد کن چهار تا کلام حرف بزنیم با هم . شاید راضی شدی با دل عاشق من بسازی هوم؟ اگر قبول نکردی باز هم اموالم رو میزنم به نامت چطوره؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و من انداخت و گفت: باشه قبوله. پسرا میتونید بیرون اتاق منتظر بمونید. این بچه هم با خودتون ببرید. خوش دارم یکم با این عاشق دلخسته تنها باشم. هه.. با نگرانی به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: من هیچ جا نمیرم. ترجیح میدم پیشت بمونم. پدربزرگ هم گفت: نترس بچه فقط بهم اعتماد کن و زمان بده. منم با تردید نگاهش کردم و گفتم: با این که الانم به خاطر اعتماد به جنابعالی ته چاه افتادم اما برای آخرین بار بهت اعتماد میکنم . امیدوارم که پشیمون نشم. فقط تو رو خدا زودتر تمومش کن و منو با این قلچماق ها زیاد تنها نگذار. اینو که گفتم شمسی گفت: نترس بچه میسپرم که بهت به خوبی رسیدگی کنند. اونا تا وقتی من بهشون نگم دست از پا خطا نمی کنند. زیر لب گفتم: امیدوارم. شمسی رو کرد بهم و گفت: چیزی گفتی بچه؟ منم گفتم: نه هیچی نگفتم الآن هم از این جا میرم بیرون تا شما به حرف هاتون برسید.- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه ** دانای رمان ** دانیال طبق معمول از مسیر همیشگیاش میرفت، اما اینبار سه ساعت بعد الینا پیام داد: * «امشب نمیتونم بیام. یه کم حالم خوب نیست.»* * «چی شده؟»* * «سرما خوردم. چیز مهمی نیست.» * دانیال گوشی رو گذاشت. اما برخلاف همیشه، اینبار ذهنش آروم نشد. چند دقیقه بعد بدون اینکه چیزی بگه از خونه بیرون زد. هوا سرد بود. خیابان خلوت. دانیال مستقیم رفت سمت داروخانه. چیزهایی خرید: - قرص سرماخوردگی، استامینوفن، آموکسی - یک بسته دستمال - و یک شکلات کوچک که ناخودآگاه برداشت وقتی رسید جلوی خانهٔ الینا، برای اولین بار مکث کرد. نه از خجالت از اینکه خودش هم باورش نمیشد اینجاست. پیام داد: * «پایینم.»* الینا جواب نداد. چند ثانیه بعد در ساختمان باز شد و الینا با یک شال دور خودش پیچیده پایین اومد. وقتی دانیال رو دید، چشمهایش گرد شد: - تو اومدی؟ دانیال کیسه رو بالا گرفت: - گفتی حالت خوب نیست. الینا چند لحظه فقط نگاهش کرد. - دانیال تو معمولاً اینکارا رو نمیکنی. - برای همه نه. - میتونم یه چیزی بگم؟ نگاه شیفته الینا بهش حس خوبی میداد. - بگو. - این بهترین کاریه که یکی برام کرده. - چیز خاصی نبود. الینا لبخند زد. - برای تو شاید. اما برای من خیلی با ارزش بود. - تو برای من مهمی. هر دو بهم لبخند زدن. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
** دانای رمان ** باربد داشت با کامپیوتر توی اتاق دانیال کار میکرد. دانیال مشغول مرتب کردن کابینتها بود. بابک هم پشت میز ناهارخوری نشسته بود و مثنویی که هدیه دایی رضا به مناسبت خونه نوییشون رو بود میخوند. همهچیز آرام بود… تا اینکه دانیال یک پاکت کوچک پیدا کرد. پاکتی که نباید اونجا میبود. دانیال اون رو باز کرد. داخلش یک قبض بود. قبضی که باید دو هفته پیش پرداخت میشد. قبضی که بابک قول داده بود خودش رسیدگی کنه. دانیال چند لحظه فقط نگاه کرد. دنیل که مشغول رسیدگی به شکمش سر یخچال بود اولین نفر متوجه حال غیر عادی و مکث طولانی دانیال شد. - چی شده؟ دانیال جواب نداد. فقط آروم به آشپزخونه اومد و پاکت رو جلوی بابک گذاشت. بابک اول بیخیال به پاکت نگاه کرد و بعد که یادش اومد چی هست رنگش پرید. دانیال گفت: - این چیه؟ - اِ… اون… نشد یعنی. میخواستم... - درست حرف بزن ببینم چی میگی. صدای تندش تا اتاق نرسید اما دنیل و بابک رو نگران کرد. بابک نفسش را حبس کرد. - خب… راستش… اصلاً نرفتم. گفتم فرداش میرم. بعدش… یادم رفت. - بابک! این قبض اگه پرداخت نشه، جریمش دو برابر میشه! - میدونم… ببخشید! دانیال هیچچیز نگفت. فقط کتاب رو از دست بابک گرفت و روی میز گذاشت. بابک و دنیل معنی این حرکت رو میدونستن. دنیل با نگرانی نگاه به اتاق دانیال انداخت. کاش میشد که باربد رو صدا بزنه. اون جرات جلوی دانیال رو بگیره نداشت و حتی جرات اینکه وقتی دانیال انقدر عصبانی هست باربد رو صدا بزنه هم نداشت. بابک ترسید. با اینکه اون دائمی با دانیال زندگی نمیکرد اما بارها تجربه این حرکتهای دانیال رو داشت و میدونست الان چی میشه و مطمئن اعتراض برای یادآوری سن و سالش هم کمکی بهش نبود. قلبش تند میزد: - داداش… من… واقعاً… اشتباه کردم! سعی کرد صداش یکم بلندتر باشه تا باربد بشنوه اما فایدهای نداشت. دانیال یک قدم جلو رفت. - این اولین بار نیست. بابک سرش را پایین انداخت. اینکه دانیال بحث رو طول میداد شاید این معنی رو داشت که خودش هم میخواست زمان بخره تا آروم بشه. - میدونم! - و آخرین بار هم نیست، اگه همینجوری ادامه بدی، اگه یکی جلوت رو نگیره. - حق داری! و روش نشد بگه ببخشید، اشتباه کردم؛ چون چندینبار بخاطر حواسپرتی اینحرفها را زده بود. دانیال نزدیکتر شد. انقدر نزدیک که بابک حتی جرأت نکرد سرش رو بالا بیاره. - میدونی الان باید چی بشه… درسته؟ سکوت. دنیل همچنان به باربد نگاه میکرد مگه وسط کار یکلحظه سنگینی نگاهش را احساس کند. دانیال گفت: - بلند شو. بابک آروم بلند شد. هنوز خودش رو جمع نکرده بود که مشت دانیال روی سینهاش فرود اومد. چه ضربه سنگینی برای پسرک هجده ساله. چنان با شدت به عقب پرت شد که صندلی باهاش پرتاب شد و بابک کنار دیوار روی زمین افتاد. از صدای افتادن صندلی باربد به اون سمت برگشت و وقتی ایستادن دو برادرش رو توی آشپزخونه دید نگران بلند شد و به اون سمت دوید. وقتی بابک رو جمع شده توی خودش روی زمین دید سریع فهمید چه اتفاقی افتاده. دانیال رو سرزنش نکرد. کوپن خودش رو الکی خرج نمیکرد. فقط با دلسوزی به برادر کوچیکترش نگاه کرد که اون هم چارهای جز صبر برای کمتر شدن دردش نداشت. دنیل هم نگاهش دلسوز بود و کمی از دیر رسیدن باربد دلخور. دانیال نگاه خشکی به باربد انداخت که نگاهش به بابک بود و بعد به سمت اتاقش رفت تا چند دقیقه بعد از طوفان آرامش بگیره. ده دقیقه بعد آشپزخونه نیمهتاریک بود. هوا هنوز بوی تنش میداد. بابک روی لبهٔ صندلی نشسته بود و دیگه تیشرت تنش نبود. دنیل براش کرمی زده بود تا درد رو کم کنه و نمیخواست لباس چرب بشه. به قفسه سینهاش نگاه کرد. رویش ردی نمونده بود. دلخور بود. دانیال چهارشونه و ورزشکار بود و با این قدرت، ضربه زدن به اون نامردی بود. باربد روی صندلی دیگه نشسته بود. دنیل هم روی صندلی روبهرویی بابک بود. هر سه سکوت کرده بودن. نمیدونستن چی باید بگن. صدای دوباره باز شدن در اتاق دانیال که اومد یکم دوباره فضا ناآروم شد. برعکس اینکه امیدوار بودن برای رفتن به دستشویی بیرون اومده باشه اما تا بالای سر اونها اومد. هیچکس حرف نمیزد. چند ثانیه گذشت. بعد چند ثانیهٔ دیگه. و بعد… دانیال نفسش رو بیرون داد. همین یک نفس، انگار اجازهٔ نفس کشیدن به بقیه داد. دانیال با آرامش گفت: - بابک! بابک سرش رو بلند نکرد. اما نمیتونست جواب نده. میدونست دانیال از اینکار خیلی بدش میاد. - بله! دانیال جلو رفت و دو دستش رو روی میز گذاشت و طوری به بابک خیره شد انگار کسی دیگه اونجا نیست. - میدونی چرا مجبور شدم همچین کاری کنم؟ بابک حرصش گرفت. انگار اون بچه بود که باید اشتباهش رو تکرار میکرد. اما چاره دیگهای نبود. تا وقتی زور با دانیال بود باید کوتاه میاومد. - من اشتباه کردم. - نه فقط اشتباه. تو تکرارش کردی. - میدونم، حق داری! چی میتونست بگه. لابد حق داشت! بهرحال دانیال رییس خونه و خانواده بود و قانون میذاشت و اجرا میکرد. دانیال چند لحظه سکوت کرد. متوجه غرور جریحهدار شده برادرش بود. صندلی سمت چپ بابک را بیرون کشید و نشست. - من ازتون چیزی نمیخوام جز اینکه یاد بگیرین مسئولیت داشته باشین. همین. بابک سرش رو بالا آورد. به چشمهای برادرش که زل زد از دلخوریاش کم شد. صاحب این چشمها برایش خیلی عزیز بود. گفت: - قول میدم، دیگه تکرار نمیکنم. - قول نده. انجام بده. - باشه. و دانیال فکر کرد زودتر از اینجا باید برن چون اگه پسرها جلوی اقوام دهنلقی کنند حساب دانیال با کرامالکاتبینه.