رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. یک ابروش رو کمی بالا انداخت و هیچی نگفت. یکم بعد گفت: - حالا کسی هم انتخاب کردید؟ شونه‌ای بالا انداختم و با دو منظوری گفتم: - شاید! دیگه چیزی نگفت. مقابل آپارتمانش رسوندمش. عجب جایی بود! کیفش رو برداشت و گفت: - دستتون درد نکنه! پیاده شد. - شما دیگه برید. - منتظر می‌مونم داخل برید بعد میرم. دوباره ابروش بالا پرید. انگار عادتش بود. یکم نگاهش رنگ عجیبی گرفت و گفت: - مرسی!
  2. - ایران؟ - آره. با خونسردی گفتم: - فعلا هستم. - اومدین بمونید؟ - نه، اصلا. کنجکاو شد و این کنجکاوی برای ما خوب بود. - پس چی؟ - راستش... به روبه‌رو نگاه کردم و سعی کردم با همون خونسردی جذابی که یاسر گفته بود جواب بدم: - زیاد برام راحت نیست گفتنش. اومدم اینجا تا شاید بتونم دختری رو پیدا کنم که قلب من رو برای خودش کنه و ازدواج کنیم و باهم به اونجا بریم. خیلی احساس تنهایی می‌کنم.
  3. آتناملازاده

    متن مذهبی

    غیبت میکنی میگی دیدم که میگم؟! رفیق! اگه ندیده بودی که تُهمت میشُد!! ستارالعیوب باش؛ اگه چیزی هم میدونی نگو((:
  4. حضرت آیت الله خامنه ای دامت برکاته در زمان ریاست جمهوری به یکی از کشورهای اسلامی رفتند و ما به عنوان همراه در خدمت ایشان بودیم. حضرت آیت الله خامنه ای به رئیس جمهور آنجا فرمودند: بدهی ما را نمی دهید؟ او در جواب گفت: قرآن می فرماید: «فنظره الی میسره; به آدم بدهکار مهلت بدهید.» آقا با مزاح فرمودند: تا اینجا را قبول دارم ولی به شرط اینکه قسمت دوم آیه شریفه را نخوانید که اگر بدهکار توانایی پرداخت ندارد به او ببخشید; «ان تصدقوا خیر لکم». 🖌حجه الاسلام والمسلمین قرائتی (تهران)
  5. سلام

    خیلی وقته پارت قشنگت رو توی داستان همه بچه های انجمن نداشتیم

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      سلام عزیزم 

      امتحانام نزدیکه مشغول اونام ولی چشم در اسرع وقت میام مینویسم 💚

  6. - حاجی اینجا بیرونِ شهرِ، کجا بیام؟ یاسر گفت: - من فردا میام تا لوازم رو ببرم، اون رو هم میارم. الماس دیگه چیزی نگفت. باهم به سمت ماشین رفتیم. یاسر چندبار من رو پشتش نشونده بود که سوتی ندم. هر دو بیرون رفتیم و الماس هم صندلی کنار راننده نشست. - آخ، کی باشه به خونه برسم! سویچ رو گذاشتم و ماشین رو روشن کردم. این ماشین رو یاسر از دوستش قرض کرده بود. آهنگ ملایمی که یاسر گفته بود این دوست داره رو روشن کردم. سرش رو به اینور و اونور با لذت تکون می‌داد. یکم که گذشت پرسید: - شما تا کی هستید؟
  7. ۱۷۳ فرداش توی شرکت بودم. پرهام رو هم برده بودم. می‌خواستم کار یاد بگیره و دست کمکم باشه. حتی بچه‌هاش رو هم می‌خواست بیاره و کلا ایران بمونه. زنگ شرکت زده شد. بچه‌ها در رو باز کردن. خودش بود. با اون چهره کپی الینا! نفس عمیقی کشیدم و صاف ایستادم. به سمتم اومد و دستش رو دراز کرد. - به به دانیال خان! برعکس الینا بود. الینا هیچ‌وقت ناز یا چاپلوسی نکرده بود. همیشه غرور و زبون درازش رو داشت و همین هم بود که من رو جذب خودش کرده بود اما انگار این قرار بود راه دیگه‌ای رو بره. - سلام مهران خان، خوبی؟ باهم دست دادیم. پوریا رو معرفی کردم: - داداشم پوریا. باهم دست دادن. گفتم: - بیا تا کارت رو بهت بگم. ساعت کاری که تموم شد به مهران و پرهام گفتم باهام بیان. سوار ماشین شدن و به سمت جایی که می‌خواستم رفتم. اون‌ها هم کم‌کم داشتن باهم آشنا میشدن. به خونه ویلایی که رسیدیم ریموت رو زدم و داخل رفتیم. ماشین رو توی حیاط مقابل ویلا نگه داشتم. - مهران پیاده شو. و روبه پرهام گفتم: - تو هرجور راحتی عمل کن. - من منتظر می‌مونم. با مهران به سمت ویلا رفتیم. درش رو باز کردم و وارد ویلای نقلی اما شیکی شدیم که مبله بود. مهران گفت: - خونه مجردیته؟ زهرخند زدم. - نه. و کلید و سویچ رو سمتش گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. - این چیه؟ - اینجا از حالا به بعد برای تو هست. دهنش باز موند. طول کشید تا بتونه بگه: - ب... ب... برای چی؟! - بهت میگم. منتظر بمون. بعد خودم دستش رو بالا آوردم و کلید رو توی مشتش انداختم و گفتم: - ماشین توی پارکینگه. و خودم بیرون رفتم و اون رو تنها گذاشتم. اما شب در جواب ده‌های پیامش که داداش دمت گرم، من منتظرم هرچی بخوای اوکیم، حساب من رو از خواهرم جدا کنه براش نوشتم: * امشب می‌خوام به یک مهمونی برم که دوست دارم توهم باشی * سریع جواب داد: * چشم داداش مخلصتم هستم * چقدر حالم بد می‌شد از پاچه‌خواری! براش نوشتم: * عصر بیا اینجا باهم بریم، لباس نپوش اینجا همه چیز هست * به دنیل هم گفتم آماده بشه باهم میریم. احتمالا مهران فکر می‌کرد که می‌خوام با چند کله گنده آشناش کنم و توی کار بیارمش اما اون مهمونی فقط یک بزن و بکوب دوستانه بود که یکی از پسرهای مافیا راه انداخته بود و چون نسبت دوری با اون‌ها داریم دنیل باهاش تا حدودی دوست بود و اون هم من و دنیل و بابک رو دعوت کرده بود، از وجود پرهام خبر نداشت. بابک که معلوم بود نمیاد و فقط ما می‌موندیم. دوباره یاد بابک و کاری که می‌خواست بکنه افتادم. دوباره غم وجودم رو گرفت. این چند روز حال درستی نداشتم و نگرانی این مسئله روزی چندبار به سراغم می‌اومد و چند ساعتی ذهنم رو درگیر خودش می‌کرد. اوضاعمون هم بهم ریخته بود. حرفی از این مسئله وسط نیومد اما دنیل با بابک قهر بود و محلش نمی‌داد. من قهر نبودم اما حتی وقتی می‌دیدمش اضطراب سراغم می‌اومد برای همین ناخودآگاه باهاش سرد بودم و دوری می‌کردم.
  8. ا پس این میآورد. نامرد برای من نمی فرستاد. البته اگه می فرستاد همون جلوی در پس می فرستادم. من حتی یک مدت مدید اصلا نمی ذاشتم که فرهاد خونه مامان چیزی بخوره و برای غذا حتما باید به خونه بر می گشت اما انقدر خواهر زنم سر اینکار غر زد که دیگه مجبور شدم کوتاه بیام. از دور چشمم به صدف افتاد. داشت من رو نگاه می‌کرد اما وقتی دید دارم نگاهش می کنم روش رو گرفت. نیشخند زدم و مشغول خوردن غذاهای خوشمزه ای که برداشته بودم شدم. مثل رویا می موند. انقدر غذا به حد کافی مقابلم بود. انقدر خوردم که دیگه نا نداشتم. کم کم مهمون‌ها داشتن می‌رفتن. من هم کنار یاسر ایستادم برای خداحافظی. همه رفتن و فقط خودمون موندیم. که دیدم الماس لباس عوض کرده و پایین اومده. - مامان من دیگه برم. - ا، کجا؟! امشب رو بمون. - نه دیگه برم. یاسر گفت: - هرطور راحتی! سیاوش جان شما الماس خانم رو می‌رسونی؟ الماس اخم کرد و گفت: - خودم میرم. مامانش سریع به نقشه کمک کرد و گفت: - واه با اینهمه آرایش خودت می‌خوای بری؟ نه نمیشه. صدف گفت: - آره دریا جون، دیروقت هم هست و خطرناکه. تازه هدیه‌هات هم باید ببری. دویست و شیش تو انقدر جا نداره. - خوب ماشین رو چیکار کنم؟ - بذار اینجا فردا بیا ببر.
  9.  

    آدم ذره ذره به اینکه اتفاقای زندگیشو به هیچکس نگه عادت میکنه.

     

  10. وقت شام رسید. درحالی که سرم از اون همه سر و صدا دو دو میزد سمت میز سلف سرویس رفتم. یاسر قبلا بهم گفته بود که دریا همیشه کم غذا بر می‌داره. طبق نقشه درحالی که حسابی خسته بودم یک بشقاب پر از همه چیز کردم و دنبالش رفتم. یک صندلی پیدا کرد و نشست. می خواست مشغول خوردن محتویات بشقابش بشه که بشقاب رو ازش گرفتم و بشقاب خودم رو روی پاش گذاشتم. سرش رو متعجب بالا آورد و نگاهم کرد من اما نگاهش نکردم و به سمت میز سلف سرویس رفتم تا یکم خوراکی برای خودم هم بردارم. این که هیچی بر نداشته. یک دل سیر خوردم. خیلی وقت بود انقدر غذا نخورده بودم. بعد خودم رو به یاسر رسوندم و دم گوشش گفتم: - تو خیلی اکبیری هستی. همچنین وضعی داری بعد مادرمون داره توی اون شرایط زندگی می کنه! چپ چپ نگاهم کرد. - فکر می کنی اون گوشت و روغن و برنجی که هر ماه خونه مامان هست رو کی بهش میده!
  11. پارت هشتاد و سه - پادشاه گفتن که زانیا رو نباید با خودتون ببرید. فقط می‌تونید شاهدخت رو ببرید. عصبانی گفتم: - زانیا بچه من هست. یکم مکث کرد و بعد گفت: - زانیا شاهزاده ما هست و نباید از کاخ خارج بشه. لب‌هام رو روی هم فشار دادم. - اون می‌ترسه من و پسرم برای همیشه بریم؟ سکوت کرد. من هم جواب رو می‌دونستم. برگشتم و به زانیا نگاه کردم که با اون چشم‌های معصومش نگاهم می‌کرد. این بچه بدون من توی کاخ چیکار می‌تونست بکنه! تازه ممکن بود یکی از زن‌ها یا ملکه مادر از این فرصت استفاده کنه و قیمی بچه رو بدست بگیره. جز اون خودم هم به زانیا خیلی عادت کرده بودم و دوست نداشتم این سفر رو بدون اون برم. سر چرخوندم و به دخترم که توی بغل صبیه بود نگاه انداختم. برای یک نوزاد این سفر خیلی سخته. مریض میشه و شاید بلایی سرش بیاد. گرما هم خیلی زیاده. مراقبت کردن هم ازش سخته. خم شدم و بچه رو از بغل صبیه گرفتم و به آغوش زاکیا دادم. متعجب نگاهم کرد. گفتم: - برو به اربابت بگو این گروگان پیشش تا ما برگردیم. بهت‌زده گفت: - ملکه! - من حرفم رو زدم زاکیا. و بعد دست زانیا رو گرفتم و توی ماشین نشستیم. زاکیا گفت: - اما من دستور دارم شاهزاده رو ببرم. اهمیتی ندادم و دستور حرکت دادم. آرایشگر گفت: - واقعا بچه رو دادی بره؟! و زانیا گفت: - چرا خواهر رو دادی؟ من می‌خواستم خواهر هم باشه. دست دور شونه‌ش انداختم و گفتم: - خواهر کوچولو هست، توی این سفر مریض میشه. اولین جایی که سفرمون رسمی شروع شد وقتی بود که ماشین‌ها رو برگردوندیم و سوار قایق دستساز محلی‌ها شدیم و وارد رود شدیم. قایق خیلی کوچیک بود و همش این نگرانی وجود داشت که ممکن بیفتیم و در حالی که زانیا رو محکم گرفته بودم خدا رو شکر می‌کردم که دزیره رو نیاوردم. هر دو نفر روی یک قایق می‌تونستیم باشیم و مردی که قایق رو هدایت می‌کرد مدام با یک چوب بلند به دیواره‌های رودخانه میزد تا قایق به وسط آب بیاد و به جایی برخورد نکنه. بعد وارد دهکده‌های مختلف شدیم. مردم از دیدن من تعجب می‌کردن. تعداد کمی خبر داشتن که پادشاهشون همسر سفید پوست گرفته. باهاشون آشنا می‌شدم و از خونه و طرز زندگی‌شون دیدار می‌کردم. بیشتر خونه‌ها کاهگلی و گنبدی بود که به سه قسمت تقسیم میشد: اتاق پدر و مادر با تخت‌های محلی، طویله، اتاق بچه‌ها. جلوی در هم آشپزخونه. باورم نمیشد که چطور با حیوون‌هاشون می‌خوابیدن. برای اولین بار به ذهنم رسید که این‌ها چطور موهاشون رو به این شکل درست می‌کنند! یکجور سفت و عجیب و چهل تیکه میشه. ازشون پرسیدم و فهمیدم با نوعی گِل درستش می‌کنند. هوس کردم من هم درست کنم. نشوندنم و موهام رو با گل و حوصله درست کردن. زانیا با ذوق گفت: - چه قشنگ شدی مادر، اصیل شدی، از ما شدی! بوسیدمش و بعد آینه خواستم. آرایشگرم برام آینه آورد. نگاه کردم و خندم گرفت. باحال شده بود. توی کاخ آشپز ایرانی آورده بودم و غذای ایرانی می‌خوردم اما اینجا بیشتر تونستم به غذاهای محلی اونجا آشنا بشم. سیب‌زمینی و لوبیا توی بیشتر غذاها بود. اما وقتی که از اسواتنی گردی به کشورهای دیگه آفریقا هم رفتم غذاهای دیگه هم دیدم. به هر کشوری که می‌رسیدم سریع از طرف حاکمیت دعوت میشدم و خبرنگارها هم روی سرم می‌ریختن. پیج خودم هم حسابی پیشرفت کرده بود و لاوهام بیش از پنج میلیون بازدید داشت. فکر نکنم کسی به اندازه من طرفدار توی اینستا داشته باشه. توی هر سفر علاوه بر دیدارهای رسمی به مناطق محلی هم برای سر زدن می‌رفتم. توی همون سفر با قبیله میمون‌خورها آشنا شدم و بعد به قبیله‌ای رسیدم که هر توریستی که می‌رسید، بهش پیشنهاد می‌دادن بچه‌هاشون رو بخره؛ چون مطمئن بودن هرجا از اینجا شرایطشون بهترِ. خیلی دلم برای بچه‌های اونجا سوخت اما خواستم یکی‌شون رو به فرزندی بگیرم که هم وضعیتش بهتر بشه و هم یک بچه دیگه و یک دست کمک برای آینده داشته باشم. برای زانیا، دزیره و بقیه بچه‌هام هم خوبه که یک خواهر یا برادر دیگه داشته باشن که احتمالا مشکل خوردن سیاسی هم باهاشون نباشه. فقط باید بهشون بفهمونم که این خواهر یا برادر شماست نه خدمتکار.
  12. سلام 

    رمان آغوش رو خوندی؟ 

    چطور بود؟ 

    1. Hananeh

      Hananeh

      سلام عزیز دل مقداری از رمانت رو خوندم قلم خوبی داری ولی پارت های اول رمان یک مقدار گیج کننده هست شخصیت ها خیلی پشت سر هم معرفی شدند(حداقل واسه من که اینطور بوده) ولی رابطه بین داداش ها دوست داشتنیه موفق باشی گل دختر💕

    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      💐❣️💐❣️💐

  13. ۱۷۲ شب بود که دنیل خودش رو رسوند.گ و زنگ زد توی گوهرشادِ. من بلند شدم برم. به بابک نگاه کردم که با تردید دنبالم راه افتاد. دنی به محض داخل اومدن به سمت بابک دوید و گفت: - راسته میگن میخوای بری؟ می خوای بری لعنتی؟ واقعاً روت میشه؟ چقدر تو پستی آخه؟ بابک با تردید به من نگاه کرد. می‌خواست ببینه اگه دنیل بهش حمله کنه پشتش در میام یا نه. رو به روی دنی ایستادم. - آروم باش. با ناراحتی به من گفت: - چرا تا سر حد مرگ نمیزنیش؟ چرا توی زیر زمین زندانیش نمیکنی که از سرش بیفته؟ چرا همینطور که گذاشتی باربد بره بابک رو هم آزاد می‌ذاری؟ حداقل به حق فدا کردن کل زندگیت براش نگذار بهت خیانت کنه. بابک گفت: - من خیانت نمیکنم. فقط میخوام درس بخونم. اگه خودت هم قرار بود به یک کشور خارجی برای دانشگاه بری همین حرف‌ها برازندت بود؟ بدون این که منتظر جواب بمونه به داخل رفت. من هم به نگاه خشمگین و شکسته دنیل نگاه کردم و گفتم: - به هتل برگرد و بخواب. و خودم هم داخل رفتم. نصف شب بیماریم ضعیفم کرد و انداختم. بابک هرچی به دستش می‌اومد به خوردم میداد و شونه‌هام رو ماساژ میداد. گاهی می رفت و طلب دارو میکرد. پتویی دور خودم پیچیدم و به داخل مسجد رفته بودم تا سردی که به بدنم هجوم آورده اذیتم نکنه. بابک میدونست همه این‌ها به خاطر خودشه اما چیزی نگفت. طاقت نیاوردم و به بابک گفتم: - من از اینجا میرم. و زنگ به دنیل زدم تا دنبالم بیاد. باید به تهران می‌رفتم. دیگه طاقت نداشتم اینجا بمونم. با چشمه و دنیل وارد خونه شدیم که حنانه خانم به سمتمون دوید. صورتش رنگ پریده بود و ترسیده بود. ماهم نگران شدیم. گفتم: - اینجا چه اتفاقی افتاده؟! - آرمین اینجاست. جا خوردم. می‌دونستم بخاطر کار بابک عصبانی هست اما نه دیگه تا این حد که تا اینجا بیاد. ** دانای رمان ** - کدوم اتاق؟ راهنمایی‌اش کرد. آرمین روی تختش نشسته بود. - تو چرا اومدی؟ اگه پلیس بگیرت چی؟ - نمیگیره، نمیفهمم. حتی داداش خودت نفهمید من اینجام. دوربین‌ها هم تعداد کنترل بود. شنیدم با اون بچه اعتکاف رفتی. تصمیمش رو گرفته بود هرطور شده از برادرش مراقبت کنه. - مجبور شدم. به خاطر بابک. - گفتم به من بسپرش مجبورش میکنم همکاری کنه. - قرار نیست بابک از ما بشه. ابرویی بالا انداخت. - آخرش که چی؟ - آرمین به مولا اگه بفهمم هم تو و هم خودم رو به آتیش می‌اندازم. - آروم باش بابا جان! بعد با پوزخند گفت: - به اون کاری ندارم. برای پسرِ مهران اومدم. - اون برای نفوذی بودن اومده. - و تو باید اون رو از خودمون کنی. دانیال مکث کرد. این بنظر خیلی سخت می‌اومد. - من سعی‌م رو می‌کنم. - سعی نه، تو اینکار رو برای من می‌کنی. ** دانیال ** این مدت مهران چندین بار به من پیام داده بود و سعی می‌کرد خودش رو دوست من نشون بده. همش از اینکه دنبال کار و پول هست می‌گفت. یا از این می‌گفت که توی خونه‌شون خیلی اذیت هست و دیگه اونجا نمی‌تونه زندگی کنه اما چون پول نداره نمی‌تونه جایی رو اجاره کنه. بالاخره من هم پیشنهادی که اون منتظرش بود رو دادم. به عنوان منشی شرکتم هم استخدامش کردم. همون‌قدر که دوست داشت نزدیک شده بود. اون اول یکم تو بمیری و من بمیرم در آورد و بعد قبول کرد. آدرس رو بهش دادم و منتظر موندم بیاد. دارم برات آقای ملوانی! فکر کردی من احمقم که دوباره به شما اولاده اعتماد کنم! یکبار اعتماد کردم برای هفت پشتم کافی بود. همه چیزم رو سر همون اعتماد از دست دادم و چیزهایی کشیدم که هنوز یادش می‌افتم قلب پر از خشم میشه.
  14. و بعد برگشتم و بیرون رفتم. وقتی من رسیدم چراغ ها خاموش بود و همه وسط با رقص نور داشتن می‌رقصیدن. غربتی ها! حالا که ناصر نمی دید آب شنگولی رو برداشتم و یک کنار نشستم و همینطور که به جمعی که چیزی ازش نمی دیدم نگاه می کردم به صدف فکر کردم و بعد ذهنم سمت زنم رفت. برای یک وام کلون که می گفت می تونه بگیره من عاشق و مادر ساده دلم رو گول زد که خونه رو یک مدت بنامش کنیم و اون هم نصف وام رو به مادرم میده. انقدر خوب و مهربون بود که جز یاسر که خودش رو به در و دیوار زد که اینکار رو نکنیم کسی بهش شک نکرد. یاسر هم اون موقع اول جوونیش بود و زیاد آدم حسابش نکردیم. اما باز هم زنم وقتی دید یاسر انقدر کلافه‌ست برای اینکه ما شک نکنیم همه طلاهاش که ذخیره خودش و مادرش بود رو امانت پیش ما گذاشت. ای امان از آدم مرموز و دورو.
  15. - پس حسودیت شده! - کجای حرف من همچین معنی داشت؟ - چون اگه واقعا حسودید نشده بود می‌تونستی مستقیم بگی مگه بین من و شما چه صنمی هست که بخوام حسادت کنم نه اینکه توضیحاتی بگی که حتما خودت توی ذهنت مرورش کردی. رنگش پرید. بچه رو یکم تکون تکون داد و بعد بلند شد و بچه به بغل به سمت در رفت. - خدا شفات بده! دستم رو توی چهارچوب در گذاشتم که نتونه بیرون بره. با اخم نگاهم کرد. - معلوم هست چته؟! درحالی که نگاهم به اون بود دستی روی سر بچه ش کشیدم. - بچه قشنگی هست!
  16. چهل و شیش بهار بدون تردید گفت: - الان! - پس دیدی این چیز بدی نیست؟ - آخه... عبدالله سعی کرد هنوز مهربون باشه. - آخه نداره دیگه. تو به من اطمینان داری یا نه؟ - آره. - پس نگران نباش! بهار زیر لب گفت: - باشه. استرسش کمتر شد اما خودش هم متوجه بود که یک چیزی اینجا مشکل داره اما نمی‌فهمید چی. چند ماهی نگذشت که علائم اعتیاد در عبدالله خودش رو نشون داد. پوست صورتش تیره شد. همه می‌دونستن از اعتیاد هست اما اون می‌گفت: - بخاطر کم خوابی هست. این شب‌ها بی‌خوابی به سرم زده. اما کم‌کم علائمش به حدی رسید که قابل انکار نبود. رگ‌های دستش تیره شده بود. حالت تهوع‌های مداوم داشت. سردردهای شدیدی داشت که حتی گریه بچه رو نمی‌تونست تحمل کنه. کم‌کم اسهال‌های بدی می‌گرفت. هیچی به معدش نمی‌ساخت. دل‌دردهاش هم کلافه‌ش کرده بود. بهار که دیگه گول حرف‌های عبدالله رو نمی‌خورد بهش می‌گفت: - این کوفتی رو ترک کن! همش بخاطر اونه. و عبدالله که از درد به خودش می‌پیچید می‌گفت: - خفه شو گمشو بیرون! بهار ناراحت پشت سر به مادرش گفت: - نمی‌دونم چرا ترک نمی‌کنه! و مادرش مگفت: - خیلی سخته که آدم معتاد بخواد اعتیادش رو ترک کنه. اون موقع تازه فهمید که چه بلایی سر زندگیش اومده.
  17. آتناملازاده

    متن مذهبی

    نورایمان وقتـے درونت پاڪ باشد ، خُدا چھره‌ات را گیرا مـےکند این گیرایـے از زیبایۍ و جوانـے نیست این گیرایـے از نورِ ایمانـے است ڪھ در ظاهر نمایان میشود
  18. چهل و پنج بهار با تعجب نگاهش کرد. عبدالله برای اون چیزی گرفته بود؟ برای اون یا بچه! به سمت بغچه رفت و بازش کرد. دهنش هم باز موند. چند دست پارچه و لباس بچه و روسری و وسایل بچه و مادر بچه. - این‌ها برای من و بچه‌ست؟! عبدالله خندید. - آره، دوستش داری؟ بهار هم خندید. - بله، ممنون! عبدالله نیشخندی زد و به اتاقش رفت و بهار خوشحال بود که عبدالله انقدر تغییر کرده. البته عبدالله خیلی تغییر کرده بود. اون شادتر بود و کمتر به میخونه می‌رفت و بجاش به خونه همسایه که یک مرد تنها بود می‌رفت. این رفتن‌ها معمولا بعد از خوابیدن بهار بود و بعد از حدود دو ساعت به خونه برمی‌گشت و جایی که فاصله کافی رو با بهار داشته باشه به خواب می‌رفت. زمان زایمان رسید و اینبار بهار خیلی راحت‌تر از قبل تونست زایمان کنه. یک دختر دنیا آورد ولی عبدالله ناراحت نشد و گفت: - ابراهیم یک خواهر نیاز داشت. اسمش رو کلثوم می‌ذارم. مبارکمون باشه! بهار سرگرم بچه‌داری بود و مدتی زمان برد تا متوجه بشه چه چیزهایی توی زندگیش داره تغییر می‌کنه. دیگه رفتن به خونه همسایه چندبار در روز شده بود. بهار اول متوجه نشد چه خبره اما یکبار وقتی توی جمع همسایه‌ها بود شنید: - آره این ممد شیرگی هم توی خونه‌ش بساط راه انداخته و مردها رو اغفال می‌کنه. بهار با تعجب پرسید: - ممد شیرگی کیه دیگه؟ - همین همسایه دیوار به دیوار شما. - شیرگیه؟! بهار دقیق نمی‌دونست شیرگی یعنی چی اما می‌دونست که نوعی مواد مخدر هست. - آره والا مگه بوش به خونه شما نمیاد؟ زیر لب گفت: - نه. و دلش زیر و رو شد. شب که عبدالله رو دید به سمتش رفت و روبه‌روش ایستاد. - آقا! - بله! - شما... شما... انگشت‌هاش رو بهم فشار می‌داد و سرش پایین بود. انگار اونی که مقصر بود اون بود. - شما شیرگی شدید؟ بعد با اضطراب سرش رو بالا آورد و به چشم‌هاش زل زد. عبدالله کمی در سکوت مکث کرد و بعد گفت: - تو از کجا شنیدی؟ - پس واقعیت داره! و اشک توی چشم‌هاش حلقه زد. عبدالله سریع گفت: - هی هی! تو چی راجع‌به شیره می‌دونی؟ - می‌دونم چیز بدیه. یک چیزی مثل نوشیدنی. آدم رو از حالت عادی خارج می‌کنه و بعد مریض و بداخلاقش می‌کنه و همه اموالش رو برای اون میده و نمی‌تونه ازش رها بشه تا وقتی که از مریضی میمیره. عبدالله خندید. - نه بابا از این خبرها نیست. - نیست؟ - نه. و با محبت نگاهش کرد. - نگران نباش! برای من این اتفاق‌ها نمی‌افته. من خیلی بدنم قوی‌تر از این چیزهاست. معتاد هم نشدم. هروقت بخوام از این ماده کوفتی می‌کَنم. - خوب اگه می‌تونید بکنید الان بهترین زمان نیست؟ - ببین اصلا من خوش‌اخلاق‌تر شدم یا بداخلاق‌تر؟
  19. ۱۷۱ اول گیج نگاهم کرد و یک دفعه متوجه ماجرا شد. وحشت کرد. - دانیال! - هیس! بقیه نفهمن. سرش رو پایین انداخت. تا آخر افطار حرف نزدیم. بعد همه به دیدار با خانواده‌هاشون رفتن و من هم بیرون رفتم. هرچند که احتمال نمی‌دادم کسی اومده باشه. البته می‌دونستن اومدن ها! اما الان دوست داشتم کسی رو ببینم که مطمئنم برای من نمیاد. اما برعکس چیزی که تصور می‌کردم اون هم اینجا بود. باورم نمیشد که اینجاست. توی ذهنم اومد: حتما یک نقشه‌ای داره. حتما، وگرنه اون برای دیدن من که نمی‌اومد. حتی بابک هم از دیدنش جا خورد. در اصل از دیدن همشون جا خورد و من مجبور شدم توضیح بدم که چرا همه باهم اومدیم. دنیل بابک رو مسخره می‌کرد و الینا و خواهرش یک کنار نشسته بودن و بدون توجه به ما عبادت می‌کردن. اما متوجه می‌شدم گاهی نگاهش به سمت من برمی‌گرده. خودم هم کلافه بودم و به سختی می‌تونستم چهره‌م رو حفظ کنم. قبل از رفتن چشمه یک پلاستیک پر از خوراکی بهمون داد و گفت: - دانیال جان بگذار بچه خوش بگذرونه بهش سخت نگیر. بابک که دلش از اتفاق‌های افتاده گرفته بود به چشمه گفت: - واقعا کاش توهم اینجا بودی! چشمه بهش خندید و بابک که اونور رفت به من گفت: - روز اولی چیکارش کردی که غمگینه؟ خودم هم باورم نمیشد که اشک توی چشم‌هام حلقه بزنه. بهت‌زده نگاهم کرد. آروم گفتم: - من کاری نکردم. باهاش کاری ندارم. چشمه دلم داره آتیش میگیره. بابک میخواد بره، میخواد بلایی که باربد سرم آورد رو تکرار کنه. نمی‌تونست چیزهایی که میشنوه رو باور کنه. - دانیال... چی میگی؟! - بابک میخواد حوزه نجف ثبت‌نام کنه و از پیش ما بره. کاش میمردم و این وضعم نبود. یادم نمیاد دیگه کی انقدر شکسته شدم. سعی داشتم نذارم کسی اشک‌هام رو ببینه. فقط بابک و مهران بودن که من رو نگاه می‌کردن. بابک متوجه دلیل گریه‌م شده بود و صورتش درهم بود. طاقت نیاوردم و خداحافظی کردم و به دستشویی رفتم تا صورتم رو بشورم. بیرون که اومدم مستقیم بالا رفتم و تا وقتی همه برای خواب جمع نشدن مثل چوب خشک دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. بابک اومد و نزدیکم نشست اما چیزی نگفت. چراغ‌ها رو که خاموش کردن رفت سرجاش پیش دوست‌هاش خوابید. البته من فکر کردم خوابید چون اون هم مثل من بیدار بود و نصف شب طاقت نیاورد و به سمتم اومد. سرش رو روی دستی گذاشت که زیر سرم گذاشته بودم و صورتش رو توی بازوم پنهان کرد. از شدت گریه شونه‌هاش بالا و پایین می‌شدند. آستینم خیس شده بود و من هنوز بهش بی‌تفاوت بودم. دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم بغلش کردم. مطمئنم اگه توی اون وضع کسی ما رو میدید برامون مشکل ساز میشد اما ما بی توجه بدون این که یک کلمه حرف بزنیم توی آغوش هم گریه میکردیم. تا نزدیک سحر این روند ادامه پیدا کرد. بعد از سحر دلم از همه کس و همه جا گرفته بود. به خدا پناه بردم و از خودش برادرم رو خواستم. پای گوشیم که رفتم دیدم سرهنگ پیام داده و حالم رو پرسیده.انقدر بهش اطمینان داشتم که همه چیز رو کف دستش بگذارم. طول کشید تا برام بفرسته. * جلوش رو نگیر دانیال اون حق زندگی داره نمیتونی آرزو و آینده‌ش رو خراب کنی* حرفش درست بود. هرچند برام سنگین اومد اما قصد داشتم بهش عمل کنم. ظهر بابک پیشم اومد و نزدیکم نشست. - معذرت میخوام! حتی نگاهش نکردم. - برای من هم دوری از شما خیلی سخته! وقتی دید جواب و توجهای نمیگیره بغض کرده کنار رفت. چرا تقاص گناه‌های من تموم نمیشه! بقول یاس من سرم به سنگ نخورد سنگو به سرم زدن! بعد از ظهر شد و کم‌کم بقیه افراد اونجا هم به گوشه‌گیری و سکوت من اعتراض می‌کردن اما محلی ندادم. بالاخره با چشم از بابک خواستم بیاد. روبهروم نشست و سرش رو پایین انداخت. - کی میخوای بری؟ صدام چنان بیحال بود که خودم وحشت کردم. ناراحت از حالم گفت: - مهرماه. هر وقت بتونم بهتون سر میزنم. - هرچی نیاز داشتی بهم بگو. باورش نمیشد این حرف رو از من میشنوه. با چشم اشاره کردم پیش دوستهات برگرد. اشاره کردم دور شو و دور شد. به این دوری‌ها باید عادت میکردم. شب بعد از افطار کسی دیدنمون اومد که با وضع الان اون رو مقصر حالم می‌دونستم. باربد! بابک به محض دیدنش برای این که بهانه دست من نده وارد مسجد شد. من هم خواستم برگردم که گفت: - به کمکت احتیاج دارم. لعنت به شبی که آرمین تو رو به مامان هدیه داد. - خواهش میکنم! آخرین بار. قول میدم که دیگه نیام. باز هم سکوت. - نیاز شدید به پول دارم. کسی رو ندارم. لعنت به هرچی خودخواه به همهشون به این نامردها! به داخل رفتم.
  20. سلام پست بعدی رمان همه بچه های انجمن رو می ذاری؟ 

    1. دنیای کوچک من

      دنیای کوچک من

      گذاشتم . شرمنده این چند روز امتحان دارم کمتر میتونم سر بزنم.

    2. آتناملازاده
    3. دنیای کوچک من

      دنیای کوچک من

      خواهش میکنم گلم. 

      موفق باشی قشنگم. 

  21. آتناملازاده

    متن مذهبی

    شھید‌آوینی‌میگفت: بالی‌نمیخواهم... این‌پوتین‌ھای‌کھنہ‌ھم‌میٺواند ❥ مرابہ‌آسمانھاببرد من‌ھم بالی نمی‌خواھم... بی‌شك‌با'چـادرم'می‌توانم‌مسافرِ‌آسمانھاباشم چادرمن،بال‌پروا‌زمَن‌اسٺ.🌱
  22. آتناملازاده

    متن مذهبی

    میگفت تو هِمت و باكری باش ، شهآدت خودش ميآد بغلت ميكُنه ...
  23. - صدف؟ آره رفت توی اتاق های پشت آشپزخونه. فکر کنم رفت به بچه ش سر بزنه. رنگم پرید. - صدف... ازدواج کرده؟! - قبلا ازدواج کرده بود. همسرش ترکش کرد. - که اینطور! کارش دارم، برای نقشه‌مون. اتاق ها کجاست؟ با دست به پشت آشپزخونه اشاره کرد. وارد راهرو شدم. چندتا اتاق اونجا بود. از صدایی که از اتاق ها می اومد فهمیده اونجا نیست. به اتاق سوم که رسیدم دیدم در نیمه بازه. نگاه کردم. روی تخت نشسته بود و یک بچه هم روی دستش بود. همونجا ایستادم. نمی‌دونم چرا اونجا بودم و چیکار می خواستم بکنم. انگار خودش متوجه شد کسی داره نگاهش می‌کنه. به سمت من برگشت.
×
×
  • اضافه کردن...