رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

آتناملازاده

عضو ویژه
  • تعداد ارسال ها

    189
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. پارت پنجاه و چهار در هواپیما باز شد و روبه‌روی یک جمعیت بزرگ قرار گرفتیم. فلش دوربین‌ها داشت کورمون می‌کرد. دست در دست هم جلو رفتیم. استرس باعث شده بود چهره‌م بیحالت‌تر دیده بشه و این خیلی خوب بود. وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتیم ترسم این بود که دامن لباسم زیر پام بیاد و بیفتم ولی همچین نشد. به پایین پله‌ها که رسیدیم به اون مرد که رییس جمهور آفریقای جنوبی بود و خودش به استفبالمون اومده بود لبخند رسمی زدم. اون هم داشت با تحسین نگاهم می‌کرد. جلو اومد و به انگلیسی به سواد گفت: - چه بانوی برازنده‌ای! سواد به من نگاه کرد. - همسرم و ملکه اسواتنی هستن. بانو ترنج! خودم مشغول صحبت شدم که بدونه انگلیسی بلدم: - ترنج هستم سرورم و از آشنایی با شما خوشبختم! بعد یک کرنش توپ کردم که حسابی خر کیف شد. - ما از ایران مشترکیم که چنین گوهر نابی رو برای ما به ارمغان آورد. اوه اوه پس خودش هم خوش بر و زبون هست. برگشت و گفت: - بفرمایید، من همراهی‌تون می‌کنم. همراهش رفتیم و بین راهمون کلی هم سیاست‌مدار به خط ایستاده بودن و من سعی داشتم آروم قدم بردارم و به هر کدومشون یک لبخند بزنم و سر تکون بدم. به ماشین خوشگل رییس‌جمهور رسیدیم. یک نفر در رو برامون باز کرد و اول خود رییس جمهور سوار شد و بعد ما و همه چسبیده بهم بودیم.
  2. بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: - اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. - آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. - اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ ایستاد و به سمتم برگشت. - من رو نگاه. به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: - بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: - خیلی - پس حق داشته بشناسه
  3. سلام خوبی

    ببین توی قسمت رمان همه بچه های انجمن این پارت که نوشتی خیلی سخته چون راحلش به ذهن هیچ کدوممون نمیرسه پارت بعدی رو خودتت بنویس ببینیم نقشه چیه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      پاک نه بنظرم تا اینجا اومده بخور نمیر ادامه بدیم چون رمان شانسی باحاله 

      حالا همون شیطنت چی باشه خوبه؟ 

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      تا شب نشده دوتا پارت میذارم ببینیم چی میشه، اگه نشد که میگم پاک کنن. 

    4. آتناملازاده

      آتناملازاده

      پارت بعدی رو نوشتم

  4. پارت پنجاه و سه لبخند پدرانه‌ای زد و سر تکون داد. اون که رفت به سمت خانمه برگشتم و دستم رو سمتش دراز کردم. - تبسم! بیست و چهار ساله. اهل تهران. باهم دست داد. - صبیه، بیست و هفت ساله از خرمشهر. - خوشبختم! - همچنین! به همسرت بگو من بادیگاردم که خودت درخواست دادی و مربی نینجا هستم. فهمیدم که نمی‌خوان سواد شک کنه که فرستاده اطلاعات ایران و سر همین فهمیدم که بله فرستاده اطلاعات ایرانه. - حتما! بعد از خداحافظی از همه ما و دوتا فردی که سواد با خودش آورده بود و صبیه سوار هواپیمای شخصی شدیم که رییس جمهور آفریقا برامون فرستاده بود. توی هواپیما خیلی خوب بود هم تخت داشت و صندلی و میز بار. من روی صندلی نشستم و به ایران نگاه کردم. یعنی باز دوباره اینجا رو می‌دیدم؟ یکی کنارم نشست. نگاه کردم. سواد بود. پرسید: - خوبی؟ - آره. یک گیلاس به سمتم گرفت. - چون روی آسمون ایران می‌اومد اجازه نداشت مشروب داشته باشه. لبخند زدم و آب طالبی رو ازش گرفتم و خوردم. - آخیش! جیگرم حال اومد! بی‌صدا خندید و گفت: - به چی نگاه می‌کنی؟ - به خاکم، به کشورم. - از حالا به بعد خاک تو اسواتنی هست. چیزی نگفتم اما توی دلم گفتم: مگه میشه؟ من بند بند وجودم به ایران گره خورده. دستم رو روی پنجره گذاشتم و دوباره توی همون دلم گفتم: ایران عزیزم! ایران عزیزتر از جانم! هرجای دنیا که باشم به تو وفادار خواهم بود و هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم. قشنگ‌ترین کشور دنیا، دوستت دارم! بعد به سمت سواد برگشتم و سعی کردم به حرفش بگیرم که غم دوری از وطن رو کمتر حس کنم اما انگار این غم تموم نشدنی بود. سواد دستم رو گرفت و من رو اتاقی برد که تخت اونجا گذاشته شده بود. - تا حالا توی این فاصله روی تخت خوابیدی؟ و من تازه یادم اومد که هنوز لباس‌هام رو عوض نکردم. پس درحالی که مانتو و شالم رو در می‌آوردم و یک مهمان‌دار سیاه پوست برای گرفتنش اومد گفتم: - نه. سرش رو دم گوشم آورد و گفت: - تا حالا روی تخت توی آسمون... و خندید. من هم خندم گرفت. حالا یک تاپ نارنجی فسفری داشتم و موهام آزاد بود. سواد خودش روی تخت چهارزانو زد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و من دستش رو گرفتم و روی تخت رفتم. با همهمه چشم باز کردم و فهمیدم نزدیکیم. سریع لباسی که آماده کرده بودم رو در آوردم. یک لباس مجلسی ساده بود اما می‌دونستم خیلی بهم میاد. کی می‌خواست بفهمه چقدر پولش رو دادم؟ بذار فکر کنند که دادم فلان برند برام بدوزه. یک لباس ماکسی ساتن بلند به رنگ سبز روشن بود که شنلی داشت که از آستین‌هاش پایین می‌اومد و روی بازوهاش گلدوزی داشت و بالای شنل هم که از روی شونه‌هام شروع میشد به همین شکل. کفش‌های پاشنه پنج سانتی همرنگش رو پوشیدم. موهام رو بالای سرم خودم گوجه‌ای بستم و یک نیم‌تاج کوچیک که فقط دورش رو می‌گرفت گذاشتم. سریع کرم زدم و بعد خط چشم ماژیکیم رو کشیدم و ریمل زدم. حتما باید یک آرایشگر بگیرم. نمی‌دونم توی اسواتنی می‌تونم آرایشگر خوبی پیدا کنم یا نه اما اگه هم اونجا آرایشگر خوبی باشه باز هم آرایش برای اون رنگ پوست رو بلد هست و روی صورت سفید هیچ تسلطی نداره. شاید به آرایشگر خودم بگم بتونه بیاد. رژگونه تیره زدم و پشت پلک‌هام رو پوست‌پیازی کردم و آخر سایه‌م رو یکم رنگ لیمویی زدم. بنظر خوب شده بود اما باز هم توی دلم گفتم ای کاش آرایشگر برای این دیدار مهم داشتم. بیرون اومد و صبیه نگاه کرد. نمی‌دونم ناراحت شد که من قرار نیست با حجاب باشم یا نه. سواد هم من رو دید و چشم‌هاش برق زد. - من زیباترین ملکه اسواتنی رو دارم. بهش لبخند زدم. دستش رو به سمتم دراز کرد. خودش هم کت و شلوار و جلیقه مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود. هواپیما ایستاده بود. باهم جلوی در رفتیم. دستم رو بالا آورد و بوسید و گفت: - به زندگی جدیدت خوش آمدی عزیزم! می‌خوام ببینم چطور ملکه آداب دانی میشی. بهش لبخند زدم. داشت خواسته‌ش رو می‌رسوند. توی دلم گفتم: ملکه‌ای بشم که ببینی و لذت ببری!
  5. سلام عزیزم

    رما عبدالله رو خوندی؟ 

    چطور بود؟ 

  6. پارت پنج - من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. پانیذ با حرص گفت: - حالا که می دونی دست از سرمون بردار - اما... - اما چی؟! حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. - مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. - عمه ما؟! ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. - پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. - چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ - انگار شما خبر ندارید! پدر بزرگ و مادر بزرگمون توی بچگی مادر من فوت می کنند. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: - ای وای! و روی زمین نشست. من پرسیدم: - مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ - چهارده. پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود.
  7. 🔻کاش یک تخریبچی
    می‌زد به #معبر_نفس ما؛

    🔻تخریب می‌کرد.
    آن چه من است و #هوای_نفس !

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      ای کاش تخریبچی‌اش رو پیدا کنیم، منم چند تا معبر دارم لازم داره منفجر شه😅

  8. سلام عزیزم رمان عبدالله چطور بود؟ 

    1. bano.z

      bano.z

      سلام قربونت 

      داستان خوبی داره فقط خلاصه داستانت رو درست کن تو خلاصه گفتی آنا یعنی زن اول طلاق میگیره در حالی که آنا فوت شد ، خوبه که از توضیحات اضافه پرهیز کردی ولی یک جاهایی مثل اون موقع که برشکست شدن ، یا دعواهای انا و عبدالله یکم توضیح بیش تر می خواست که من بیش تر متوجه اشتباه عبدالله تو ازدواج اول بشم طبق خلاصه ای که از داستان دادی ، از خوندنش لذت بردم تا اینجا

    2. آتناملازاده
    3. bano.z

      bano.z

      فدات عزیزم❤️

  9. فقط یک چیزی توی پارت دو

    برای مرد اگه ننویسی که ذوق داشت یا از خوشحالی دلش قنچ رفت بهتره معمولا مرد رو اینطور توصیف نمی‌کنند بجاش با غرور و هییبت تاج رو بذاره و یک نیشخند توی آینه به خودش بزنه و هدیه های لیا رو هم با لذت نگاه کنه و پیشنهاد امیر هم بجای دلم قنچ رفت بگه بنظر پیشنهاد خوبی می اومد بهش احتیاج داشتم. هیجان های مرد اینطور نوشته بشه بهتره

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. BLSPAT

      BLSPAT

      https bs2web at, blsp at, bs2best at bsme.at
    3. BLSPAT

      BLSPAT

      https bs2web at, blsp at, bs2best at bsme.at
    4. آتناملازاده

      آتناملازاده

      بنظرم ویرایش بزنی خوبه

  10. پارت یازده *** عبدالله با شونه‌های خمیده وسط خونه‌ش ایستاده بود. تا دوازده روز بعد از فوت همسرش و دو فرزندش مونده بود اما دیگه طاقت نیاورده و برگشته بود. مادرش با گریه سمتش اومد. - مادر فدات بشه! بیا وسایلت رو جمع کن بریم خونه ما. عبدالله درحالی که دورتا دور خونه‌ای که همه خاطرات همسرش در اونجا بود رو در نظر می‌گذروند با صدایی که از ته چاه می‌اومد گفت: - نه، می‌خوام خونه خودم بمونم. - آخه.. - اصرار نکن مادر، اینطور راحت‌ترم. مادر با حالی بد از غم پسرش نگاهش کرد. غذایی براش گذاشت و رفت. تمام مدت عبدالله به پشتی تکیه داده بود و فکر می‌کرد. تمام خونه بوی آنا رو می‌داد. صدای خنده‌هاش توی خونه می‌پیچید. صدای خنده، های اون و پسرش. احساس می‌کرد به هر طرف که نگاه می‌کنه آنا و غلامرضا رو درحال بازی می‌بینه. چه دختر پر انرژی بود. چه پسر سرحال و قشنگی داشت. چه زندگی خوبی داشت! چه جهان باهاش بد تا کرده بود. روزها به تلخی می‌گذشت. عبدالله حال سر کدون رفتن رو نداشت. مادرش می‌اومد و براش غذا می‌ذاشت و خواهرش هم هر روز بهش سر میزد اما عبدالله بیشتر روز رو یا خواب بود و یا خودش رو به خواب میزد. چهلم آنا و پسرش رو باهم توی خونه مادرش گرفتن. اونجا عبدالله دید که توقعش از همشهری‌ها که بهش دلداری بدن زیادیه و اون‌ها غیر مستقیم یا گوش به گوش می‌رسوند که خدا عبدالله رو بخاطر گناهاش مجازات کرده و خانواده‌ش رو ازش گرفته. این فشارهای روانی دیگران عبدالله رو بیشتر اذیت می‌کرد. به در لجبازی زد و دوباره میخونه رفتن رو شروع کرد و دور خودش رو پر از لهو و لعب کرد و سعی داشت به مردم محل نده اما مشکل دیگه‌ای پیش اومد. بخاطر اینکه به بدکاری معروف شده بود دیگه کمتر کسی حاضر بود که از اون خرید کنه و این باعث شد که ورشکسته بشه. شوهر خواهرش بهش پیشنهاد داد: - یک شرکت آلمانی هست که می‌تونی با اون به صورت کلی بهشون بفروشی. - برای چی اینطور میوه می‌خوان؟ - این‌ها هر هفته مهمونی دارن. خودشون آلمانی‌ها و بزرگ‌های شهر و کشور. عبدالله بنظرش بد نمی‌اومد. - باشه، هماهنگ کن ببینیم چی میشه. عبدالله می‌دونست زیاد افرادی نیستن که بخوان میوه به اون‌ها بدن چون خودش و پولشون رو حروم می‌دونستن. بالاخره شوهر خواهرش با جواب اومد: - اتفاقا خیلی خوشحال شدن. برگه‌ای رو به عبدالله داد. - فردا ظهر این میوه‌ها رو دم شرکت بیار. پولشون رو نقد بهت میدن. فرداش عبدالله بی‌نگرانی از حرف مردمی که همین حالا هم کلی حرف پشتش در آورده بودن به شرکت رفت. جلوی شرکت ایستاده بود که یک نفر پایین اومد. - آقا... عد... آه؟ به سمت کسی که اسم رو اینطور تلفظ کرد برگشت و هل شد. تا حالا جز توی میخونه‌ها دختر سر لخت ندیده بود. یک دختر جوون حدود بیست و هشت ساله با استخون بندی درشت، پوست تیره و موهای فندقی خوش حالت و چشم‌های درشت آبی. زن روبه‌روش ایستاد و با چشم‌های براق گفت: - شما میوه آورد؟ - بله... بله خانم! - خیلی تشکر! من آمد با شما کرد حساب. بعد یک دسته اسکناس از جیبش در آورد. عبدالله درحالی که محو دختر بود گفت: - قابل نداره! دختر دست‌هاش رو تکون داد. - نه‌ نه، نکرد با من تعارف. من گول خورد. عبدالله زیر لب خندید و اسکناس‌ها رو گرفت و شمرد و با یک تخفیف توپ بقیه پول رو به دختر برگردوند. - ان شاءالله توی شادی‌هاتون استفاده کنید! دختر خندید. - من که نفهمید شما چی گفت! و بعد میوه‌ها رو تحویل گرفت و رفت.
  11. پارت ده طبیب بچه رو معاینه کرد و گفت: - مسافری؟ - بله. یک چیزی بهش میدم چند ساعت حالش رو خوب می‌کنه اما به محضی که به مقصد رسیدی طبیب بالای سرش بیار. بعد یک دوا درست کرد و بزور توی حلقوم بچه ریخت. عبدالله بچه رو به مینی‌بوس برگردوند و حرف طبیب رو به آنا گفت. راننده هنوز گاز می‌داد و دیگران آنا رو تنها نمی‌ذاشتن و هر کدوم از زن‌ها چند دقیقه‌ای کنار آنا می‌موند و به بچه رسیدگی می‌کرد و خودش رو دلداری می‌داد. یک ساعت بعد تب بچه پایین اومد و آنا به دختری که کنارش بود با ذوق گفت: - ببین، تبش پایین اومده! همه مسافرها خوشحال بودن اما نزدیک زادگاه آنا تب بچه بالا رفت. عبدالله دلداریش می‌داد: - چیزی نمیشه الان دیگه رسیدیم. شهر تاریک و کوچیک نمایان شد. وارد شهر که شدن عبدالله نفس عمیقی کشید که دیگه خطر رفع شده اما همون موقع صدای جیغ‌های کر کننده‌ای از بغل گوشش بلند شد: - نفس نمی‌کشه! عبدالله نفس نمی‌کشه! *** عبدالله با نگرانی به آنا که سر قبر کوچیک بچه‌شون نشسته بود و مات روبه‌رو بود نگاه کرد. امروز هفته‌م بچه‌شون بود و هنوز حالش به حالت طبیعی برنگشته بود و عبدالله نگران بچه‌ای که توی شکمش بود، بود. سه روز پیش که حالش بد شده بود دکتر گفت که خانمت دوباره باردار هست اما انقدر غم روی قلب این زن بود که عبدالله نگران بود که بچه دومشون هم از دست بدن. - عبدالله، مادر! عبدالله نگاهش رو از همسرش گرفت و به مادرش که به محض گرفتن نامه با خواهر و شوهر خواهرش راه افتاده بودن انداخت. - مادر! مادر بغلش کرد و عبدالله سعی کرد که توی بغل مادرش گریه نکنه اما مادر به گریه افتاد. - خدا بهت صبر بده مادر! خدا به ههمون صبر بده! عبدالله در حالی که به شدت احساس تنها بودن می‌کرد و احساس اینکه هیچ‌کسی حواسش به حال اون نیست و اینکه اون هم اولین فرزندش رو از دست داده رو انگار کسی درک نمی‌کنه. همون موقع صدای جیغ‌های آنا بلند شد. چندتا از زن‌ها به سمتش دویدن. عبدالله و مادرش هم اون‌ها رو نگاه کردن. مادر عبدالله نوچ نوچی کرد و گفت: - همینطورش هم این زن چیزی نبود. نه تونست نیاز تو رو براورده کنه و نه از خانه‌داری و زندگی‌داری چیزی می‌دونست، الان هم بچه دومش رو هم به کشتن میده. عبدالله حوصله این صحبت‌ها رو نداشت. چرا مادر درک نمی‌کرد الان زمانش نیست؟ آنا جیغی کشید و به پشت توی بغل زن‌ها افتاد. عبدالله جلو رفت تا آنا رو کمک کنه. زن‌ها آب آوردن و توی صورتش ریختن اما بهوش نیومد. یکی از اقوام آنا طبیب بود و اومد تا زن رو معاینه کنه. عبدالله داشت فکر می‌کرد باید قید بچه توی شکم آنا رو بزنه که مرد یکدفعه از حرکت ایستاد و سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به عبدالله دوخت. عبدالله نگاهش کرد. متوجه شد که مرد بهت‌زده هست. مونده بود که چرا همچین واکنشی نشون میده که چشم‌های مرد به سمت سرخ شدن رفت و بعد سکندری خورد و روی زمین نشسته افتاد و با بغض گفت: - یا رقیه سادات! و دستش رو روی چشم‌هاش گذاشت و به گریه افتاد. همه با تعجب نگاهش کردن که مرد با دست دیگه اشاره به آنا کرد و با همون گریه گفت: - سنکوب کرده! مُرده!
  12. انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره - مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! - وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. - خوب؟ مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: - بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. - از چی شروع کنم؟ - این آقا کی بود؟
  13. چقدر موضوع رمانت خوبه

    شروع و خلاصه هم خیلی خوب بود

    قلم هم زیبا 

    1. s.a

      s.a

      خیلیی ممنونم عزیزم

      فکر نمیکردم کسی بخوندش  انگیزه گرفتم

    2. آتناملازاده
  14. پارت نه - نه امروز احساس کردم غلامرضا یکم سرماخورده‌ست پس موندم. عبدالله اول دست روی پیشونی غلامرضا گذاشت تا خیالش راحت بشه حالش خوبه و بعد گفت: - خوب کردی. لوازمت رو جمع کن یک مدت سفر میریم. آنا در حالی که متعجب بود گفت: - سفر؟ کجا؟ - شهر شما. پیش خانواده‌ت. آنا بین خوشحالی و تعجب مونده بود. - پیش خانواده من؟! - آره، دوست نداری بریم؟ - چرا، چرا! اما چرا انقدر یهویی. عبدالله غلامرضا رو به مادرش سپرد و گفت: - یهویی نبود. قصدش رو داشتم. الان هم یک پول خوبی دستم اومده بود گفتم بریم. آنا با ذوق قبول کرد و رفت لوازمشون رو جمع کنه. توی ایستگاه اتوبوس عبدالله متوجه بود که آشناها می‌بیننش و نگاه سرزنش باری بهش می‌اندازن و سلام نمیدن. خدا رو شکر آنا انقدر خوشحال بود که متوجه دور و برش نبود. وسایل رو شاگرد توی قسمت بار گذاشت و حرکت کردن. عبدالله توی خودش بود و غلامرضا هم روی دست آنا که داشت برای دیدن خانواده‌ش برنامه می‌چیند خوابش برده بود. حدود یک ساعت بعد آنا نگران گفت: - عبدالله، بچه دوباره تب کرده. عبدالله از اون حال بیرون اومد و دستش رو روی پیشونی غلامرضا گذاشت. - ای وای! از کی تب کرده؟ - الان دست زدم تب داشت. عبدالله خونسرد گفت: - تبش زیاد نیست. یکم گرم بگیرش. آنا بچه رو به خودش چسبوند که بدنش گرم‌تر بشه اما دو ساعت بعد تب غلامرضا شدیدتر شده بود. آنا نگران گفت: - طبیب باید ببینش. - اینجا که طبیبی نیست، از شهری هم رد نمیشیم. وقتی رسیدیم شهرتون سریع طبیب بالای سرش میاریم. یکم آب بهش بده. اما بچه توانایی قورت دادن آب رو نداشت. آنا شروع به خوندن دعا بالای سرش کرد. حال غلامرضا بهتر نبود و زن قلبش تندتند میزد. - تو رو خدا یک کاری کن! عبدالله خودش نگران بود اما سعی داشت زیاد بروز نده که آنا نترسه. بلند شد و ایستاد. - برادرها، خواهرها. همه متعجب به سمتش برگشتن و راننده هم از این حرکت یهویی نگران شد و از توی آینه نگاه کرد ببینه چه خبره. - بچه من تب کرده. ما هیچ وسیله و دوایی نیاوردیم. خانمم هم اولین بچه‌ش هست و تجربه‌ای نداره. کسی کمکی می‌تونه به ما بکنه؟ همهمه بین جمعیت افتاد. بیشتر خانم‌ها بلند شدن و به سمت صندلی اون‌ها اومدن تا بچه رو ببینند. یکی پتو بچه‌ش رو دور غلامرضا انداخت، یکی با آب صورتش رو شست. یکی از راننده خواست بایسته تا براش آب جوش نبات درست کنه. یکی براش دعا می‌خوند. یکی آنا رو که حالا دیگه آروم آروم گریه می‌کرد رو آروم می‌کرد. حال بچه به سمت بهتر شدن نمی‌رفت. به راننده گفتن: - آقا اولین شهر و روستا نگه دار. راننده سعی کرد با اتوبوس لق‌لقوش تندتر حرکت کنه. حدود یک ساعت بعد به یک روستا رسیدن. عبدالله و یکی از مردها بچه رو توی پتو پیچیدن و تند به داخل روستا دویدن. آنا هم می‌خواست بره اما عبدالله جدی بهش گفت: - نه تو سرعتمون رو کم می‌کنی بچه سرما می‌خوره. آنا گریه می‌کرد که بره اما خانم‌ها بغلش می‌کردن و سعی می‌کرد آرومش کنند. در خونه اولین روستایی رو زدن و اون هم تا ماجرا رو شنید سریع یاالله گفت و داخل خونه بردشون و خودش دنبال طبیب رفت.
  15. پارت پنجاه و دو فردا روم نمیشد از اتاق بیرون بیام. تنها چیزی که یکم بهم انرژی می‌داد این بود که بابا فکرش رو نمی‌کنه توی شب اول ما انقدر پیش رفته باشیم. صدای خنده سواد و بابا از توی هال می‌اومد. توی آینه خودم رو برسی کردم که نشانه‌ای چیزی از شب قبل نداشته باشم. خیالم که راحت شد مشکل انتخاب لباس خوردم. نمی‌دونم چرا از نوع بودن با سواد جلوی بابا خجالت می‌کشیدم. آخر سر یک ژاکت دکمه‌دار سفید قرمز با شلوار مخمل قرمز گوجه‌ای پسندیدم. بیرون رفتم. صداها از توی آشپزخونه می‌اومد. به اون سمت رفتم. همه به سمتم برگشتن. دره که انگار بخاطر آشتی‌مون خیلی خوشحال بود گفت: - صبح بخیر عروس! برات صبحانه مخصوص درست کردم. با دیدن کاچی‌ها از خجالت سرخ شدم. بابا روش رو گرفته بود و اصلا به روی خودش نمی‌آورد. کنار سواد نشستم. با محبت نگاهم کرد و به انگلیسی پرسید: - خوبی؟ - بله. این رو آروم گفتم و خودم رو مشغول صبحانه نشون دادم. بابا و سواد از وقت رفتن صحبت می‌کردن. سواد گفت: - سفارت آفریقای جنوبی در ایران قصد داره مراسمی برای عروسی ما بگیره، احتمالا بعد از شرکت در اون مراسم میریم. بعد بابا سوالی پرسید که باعث شد من هم حواسم رو به اون‌ها بدم. - آقا سواد اگه دختر من پسردار بشه. سلطنت شما به نوه من میرسه یا بقیه بچه‌هاتون؟ نگاه هر سه‌مون به سواد بود. سواد نگاهی به ما کرد و آب دهنش رو قورت داد. - من... یعنی ما... یعنی حمایت بزرگان و سپاهی‌ها مهم. - خود امپراطور نمی‌تونه کسی رو بعد از خودش معرفی کنه؟ - آخه... سفید پوست احتمال نشد. همه در سکوت بهم نگاه کردیم. تا حالا به قدرت رسیدن پسرم فکر نکرده بودم. سواد سریع گفت: - اما اون‌ها ثروتمند میشن و بعد می تونند توی هر کشوری که دوست دارن تحصیل و زندگی کنند و دولت ما خرجشون رو میده. این هم بد نبود اما فکر سلطنت یکم توی سرم افتاد. خیلی زود وقت رفتن رسید. شب قبلش با دوست‌هام دورهمی داشتیم. - دور شدن از شما برام خیلی سخته! دیبا گفت: - چرا دور؟ ماهم باهات میایم. - شما الان باهام میان؟ - الان که نه، وقتی ملکه شدی ما رو دعوت می‌کنی تا بیایم. یکم مدهوشی از سرم پرید و صاف نشستم و گفتم: - واقعا؟ بجای دیبا، سوگل جواب داد: - آره، ما هم رو تنها نمی‌ذاریم. زمرد گفت: - نه تو سختی و کشور غریب، نه توی ثروت و قدرت. - اما خانواده‌هاتون چی؟! - ای بابا ما تا کی باید وصل اون‌ها باشیم؟ ماهم زندگی خودمون رو می‌خوایم. یک زندگی درباری. بلوط گفت: - حق با این‌هاست. دربار جای خطرناکیه! توی فیلم‌ها و کتاب‌های تاریخی دیدم. تو متحد احتیاج داری. خانم ماه گفت: - تو احتمالا تنها سفید پوست اون درباری برای همین ممکن خیلی اذیتت بکنند. و مظفر گفت: - نهایت اگه خیلی اذیت شدیم برمی‌گردیم. و من پر از شور و شوق شدم که می‌تونم دوست‌هام هم کنار خودم داشته باشم. روز رفتن با اشتیاق بیشتر و دلتنگی کمتر از همه خداحافظی کردم. فقط مامان بود که نمی‌دونست چرا دارم میرم و فکر می‌کرد برای دیدار و مسافرت به آفریقای جنوبی میریم. توی فرودگاه همون آقایی که از اطلاعات به من معرفی شده بود یک خانم رو بهم معرفی کرد: - ایشون به عنوان دست کمک شما میان اما در اصل یکی از افراد قوی ما هستن. چه از لحاظ رزمی و چه فکری. می‌تونید به ایشون تکیه کنید. - خیلی لطف کردید!
  16. ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد.
  17. کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. - آقا با شمام! به سمتم برگشت. - بله آقا! - بزن کنار! - چرا؟ ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. - گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: - چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود!
  18. قبول کنیم چه بخوایم چه نخوایم
    بعضی ها آدم زندگی ما نیستن
    یه جوری انگار باهاشون نفس تنگی میگیریم
    دلممون تند تند میزنه..
    دوای دردش فقط فقط دوری از اون آدمه..

    1. QAZAL

      QAZAL

      دقیقا👌اما بعضاً هم دست تو نیست و مجبوری زندگی کنی باهاشون

    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      متاسفانه ادم های سمی زندگی انسان ها معمولا خیلی نزدیک تر از اونی هستن که بشه نکته های روانشناسی درباره دوری ازشون رو به کار بگیریم

    3. QAZAL
  19. همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ می‌بینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچه‌ها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم.
  20. خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه!
  21. پارت هشت خیلی زود از همه جا ترد شد. از این راز فقط مادر و خواهرش اطلاع داشتن و تا اون موقع حقش می‌دونستن اما حالا دیگه خواهرش ناراحت بود. - شوهرم کارهای تو رو بهم سرکوفت میزنه. چی میشد سالم‌تر زندگی کنی! مادر به دختر توپید: - شوهرت غلط کرده با تو! عقل نداشتی بهش بگی داداش من سال‌ها مجرد بوده. - اون موقع ای که مجرد بوده گیر نیفتاده مادر جان حالا که زنی داره مثل ماه گیر افتاده. - ببند دهنت رو! بجایی که پشت داداشش باشه بهش می‌پره. خواهر نمی‌تونست این منطق رو قبول کنه. - این باعث میشه شوهر من بگه که حق همچین کاری داره. مادر شونه دخترش رو گرفت و به بیرون هلش داد. - برو شوهرت رو جمع کن انقدر هم به داداشت نتاز. خواهر عصبانی چادرش رو برداشت و رفت. مادر به سمت عبدالله که کلافه لب خودش رو می‌جویید رفت و جلوی پاش نشست. - مادر قربونت بره! این دختره برات زن نمیشه؟ منظورش آنا بود. - نه مامان اون مشکلی نداره. - چرا داره. من هزاربار گفتم نذار این همش بره شهرشون که تو اینطور تنها نمی‌مونی. - مادر تو که می‌دونی. من همیشه اینطور بودم. و بعد از خجالت اینکه جلوی مادرش اینطور حرف‌ها زده سرخ شد. - خوب زن گرفتیم برات که از اینطور چیزها دورت کنه. بعد آه عمیقی کشید و یک کنار نشست و گفت: - زنت چه واکنشی نشون داد؟ عبدالله سرش رو به دو طرف تکون داد. - هنوز نمی‌دونه اما به زودی می‌فهمه. - نه، نباید بفهمه. تو که می‌دونی خانواده اون چطور هستن. ممکن بیان و ببرنش. - چطور کاری کنم نفهمه؟ بالاخره از اینور و اونور به گوشش می‌رسه. مادر یکم فکر کرد بعد گفت: - یک مدت از اینجا برید. - چی؟! - یک مدت برید شهر زنت زندگی کنید. الان همه نگاه‌هاشون به تو بده اما یک مدت برید بعد برگردین این خبرها می‌خوابه. عبدالله از حرف‌های مادرش گیج شده بود. - شما رو چیکار کنم؟ مغازه‌م رو چیکار کنم؟ خونه و زندگین رو چیکار کنم؟ - نمی‌خواد که برای همیشه بری. دو سه ماه برو. مغازه هم که شاگرد داره و الحمدالله آدم قابل اعتمادی هست. پول رو برات می‌فرستیم. من هم شوهر خواهرت هست چند وقت بی‌مرد نمی‌مونم تا تو بیای. عبدالله یکم فکر کرد. پیشنهاد عجیبی بود اما بد نبود. خودش هم طاقت این شرایط رو نداشت و احساس می‌کرد رفتن بهتره. با مادرش خداحافظی مفصلی کرد و بعد به مغازه رفت و هرچی پول توی دخل بود رو برداشت و بعد به خونه رفت و خدا خدا می‌کرد کسی هنوز به آنا چیزی نگفته باشه. داخل خونه که رفت آنا مشغول بازی با پسرش بود. با دیدن عبدالله هردو خوشحال سلام کردن. عبدالله سعی کرد خودش رو خونسرد و خوشحال نشون بده. غلامرضا رو در آغوش گرفت و به آنا گفت: - امروز بیرون نرفتی؟
  22. پارت پنجاه و یک ترجیح می‌دادم زیر لفظی نگیرم تا یک چیز عجیب و غریب دیگه از سواد بخوام بگیرم. دستش رو توی جیبش کرد و قلب من پایین ریخت. یک جعبه توی دستم گذاشت. بدون باز کردنش دستم گرفتم و گفتم: - با اجازه بزرگ‌ترها بله! صدای هلهله و دست بالا رفت. آخیش تموم شد! خدا لعنتت کنه سواد چطوری روز عقدم رو بهم زهر کردی! هیچی ازش نفهمیدم. همون موقع بابا به سمتم اومد. بلند شدم و روبوسی کردیم. - تبریک میگم دخترم! ان شاءالله خوشبخت بشی! - زیر سایه شما بابا! بابا به سمت سواد رفت و مامان به سمت من اومد و محکم بغلم کرد. - مبارک عزیزم! - مرسی گلم! وقت برای بقیه اقوام نشد و عاقد دفتر رو آورد امضا کنیم و بعد که رفت دیگه همه بهم محرم شدن و حجاب‌ها در اومد و دوست‌هام اومدن من رو کشیدن وسط. من هم سعی داشتم حال بدم رو با رقص خالی کنم و از اون حالت بیرون بیام. یک ساعتی رقصیدیم و پذیرایی شدن بعد همه ازم خداحافطی کردن و رفتن. مامان آخرین نفر بود و به سواد گفت: - آقا سواد این ماه من امانت دست شما! - من با همسرم خوب و مهربان بود! مامان هم با خیال راحت رفت. اون‌ها که رفتن دره که تمام مدت آروم یک کنار ایستاده بود با تردید جلو اومد. منتظر ایستادم تا برسه. دستش رو به سمت من دراز کرد. - تبریک میگم! نگاهی به چهره‌ش کردم و لبخندی زدم که سعی کردم صمیمی به چشم بیاد و توی دلم گفتم: اینکه دیگه قرار نیست باشه، پس حداقل جلوی چشم بابا خوب جلوه بدم! بجای اهمیت به دستش خودم رو جلو کشیدم و اون رو در آغوش کشیدم و خیلی رسمی دست‌هام رو پشتش کشیدم. - خیلی ممنون عزیزم! از روی شونه‌هاش لبخند رضایت آمیز بابا رو دیدم. جدا که شدم بابا جلو اومد و با همون لبخند گفت: - عزیزم بهتر آقا سواد رو به اتاقت ببری. جفتتون خسته هستید و بهتر یکم استراحت کنید. آقا سواد لوازم برای خودتون آوردید؟ - بله ساک پشت در. - باشه میرم براتون میارم. سواد نذاشت و سریع گفت: - نه نه خودم آورد. اون‌ها رفتن و من هم نیم نگاهی به چهره خجالتی ولی خوشحال دره انداختم و توی دلم گفتم: گقدر احمقه! و بعد منتظر سواد ایستادم تا بیاد. وقتی اومد باهم به اتاق رفتیم. اتاق رو خوب مرتب کرده بودیم و روی سقفش از بالای تخت خواب بادبدک با ربان وصل کرده بودیم. اتاق من سی متری بود و کاغذ دیواری‌های مشکی سفید با فرش جیگری قدیمی داشت و تخت یک نفرم رو بابا دیروز با تخت دو نفره فلزی عنابی رنگ توی دیوار عوض کرده بود. یک کمد و میز تحریر خاکستری داشتم و همین‌قدر داغون و زوال در رفته. تنها چیز قشنگ توی اتاقم پرده حریر بادمجونی رنگش بود. بادبدک‌ها هم لیمویی، مشکی بود و با هیچی ست نبود. برعکس من سواد با لذت به دوروبر نگاه می‌کرد. - این اتاق ایرانی هست! لبخند زوری زدم و توی دلم فکر کردم: چه اتاقی داشته باشم توی کاخش! و گفتم: - اتاق‌های کاخ شما حتما خیلی قشنگه! - باید بیای ببینی امیدوارم خوشت بیاد! بعد تازه هر دو یادمون اومد که برای یک چیز دیگه به اتاق اومده بودیم. زیر نگاه خیره سواد از خجالت سرخ شدم. با اینکه این اولین تجربه‌م نبود اما این که با کمی عشق و مراعات و احترام و محبت سواد بود تا اون سراسر غریضه حیوانی باربد کجا.
  23. #پارت_سه بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی!
  24. پارت هفت همون روزها پدربزرگ مادری عبدالله فوت کرد. تقریبا کسی براش ناراحت نشد چون خدا بیامرز بیش از صد سال عمر داشت و بعد از اینکه ارث خوبی هم به بچه‌ها رسید همه خوشحال هم شدن. آنا با دیدن ارثی که به مادرشوهرش رسید دهنش آب افتاد و بدون هماهنگی با عبدالله سراغ مادرشوهرش رفت. - دویست بده ما خونه جدید بخریم خورد خورد پس میدیم. - برو برای پول های بابای خودت نقشه بکش. آنا یکجور بهش برخورد انگار حرف اون‌ها غیر منطقی بود. اینبار به شوهرش رو زد و گفت: - خونه یک خواب برام سخته. - چیکار کنم یعنی؟ - یک خونه دیگه بگیر. عبدالله اهمیتی به حرف آنا نداد. اون هم برای پول مامانش دندون گرد کرده بود اما برای خونه نه، برای کاسبی. آنا دلخور شد و عبدالله فرداش برای زنش لباس گیپور گرفت با اینکه آنا گیپور دوست نداشت از اون خوشش اومد. - خیلی قشنگه اصلا فکر نمی‌کردم گیپور بتونه انقدر قشنگ باشه. عید نوروز رسید. آنا عید رفت و آمد دوست نداشت و به همین دلیل از اول عید با عبدالله و غلامرضا پیش مادرش رفتن و پنجم عید عبدالله برگشت اما آنا و غلامرضا تا سیزده عید برنگشتن. رفتار آنا با عبدالله خیلی با سیاست شده بود. یکبار دید توی خونه همونجا که غذا خورده همون جا ریخته. - عزیزم غذا خوردی نوش جونت اما میشه بیای این نون‌ها رو تمیز کنی من اینجا رو تازه مرتب کردم. شوهرش از برخورد خوبش انقدر خوشحال شد فرداش براش گل گرفت. آنا هم در مقابل برای خوشحال کردن همسرش موهاش رو حنا گذاشت تا اون ببینه و لذت ببره. کنار همسرش خیلی خوشحال بود. گاهی گمان نمیکنی ولی خوب می‌شود ؛ در آخر تو عاشقِ همون آدمی میشی که باعث میشه دنیارو متفاوت ببینی. یک شب خواب دید خدا براش، نامه فرستاده. نامه رو که باز کرد نوشته بود * بسم الله الرحمن الرحيم * وقتی بیدار شد حس خیلی خوبی داشت. اردیبهشت که تموم شد یک سر به خانواده ش زد. بعد که خانواده شوهرش دیدنش برای اینکار سرزنشش کردن. اون هم غر زد: - اسیر که نیستم. زندگی دارم. خانواده دارم. - به عبدالله گفتم دختر خاله ش رو بگیره اینطور نشه. آنا کلافه بیرون اومد و دوباره هیچ‌کدوم ار دو زن از حرف‌هایی که بینشون رد و بدل شد به عبدالله نگفتن و شاید برای همین رابطه‌شون ادامه داشت. آنا هرچند مغرور و لوس بود اما روحیات مذهبی داشت و مخصوصا عشق شدیدی به امام حسین داشت و محرم‌ها شبی چندتا روضه می‌رفت و در همون حال که توی تاریکی روضه ایستاده سینه میزد و قطرات اشک از چشم‌های پایین می‌اومد توی دلش می‌گفت: حسین جان.. یک روز می‌رسد که بپیچد درون شهر دیوانه‌ی غمت،وسط روضه درگذشت اون روزها عبدالله هم خیلی سرش شلوغ بود. بازاری‌ها مدام روضه می‌دادن و اون می‌رفت. برعکس تصورش پیش نماز مسجد محل که عبدالله شب‌ها پشت سرش نماز می‌خوند با این روضه‌ها مخالف بود و وقتی که از عبدالله پرسید چرا روضه‌های شبونه مسجد رو نمیاد و عبدالله توضیح داد بهش گفت: - شرکت در این مراسمات درسته که ممکن نشانه ادب باشه اما اگه زیاد شرکت کنید وظیفه شما به حساب میاد در حالی که وظیفه شما حکومت کشور و بهتر دورهمی و مراسماتتون با افراد فریخته باشه. پس پدر پیر شما، شما رو نصیحت می کنه که از اینطور مراسم ها که برای ریا و خودنمایی هست دوری کنید و شخصیت خودتون رو آلوده به چنین جوهایی نکنید و برای سرگرمی و بهتر شدن وضع روحی از مراسمات فرهنگی تری استفاده کنید. اما چیزی معلوم شد که اهل محل زودتر از آنا فهمیدن. معلوم شد که عبدالله شب‌هایی که دیر میاد کجا هست. یکی از حسودها که عبدالله رو توی کاباره دیده بود توی محل جا انداخت. کسی محلش نمی داد و همه باهاش سرد بودن و پشت سر به پادشاه می گفتن: - اون مرد خراب رو از محل بیرون کنید. مردم ذوق و علاقه برای دیدنش نداشتن و هرجا اون می اومد سکوت بود.
×
×
  • اضافه کردن...