-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت دوم در سوی دیگهای از تهران، ابوالفضل تسبیح دونه درشت به دست، داشت مسیر خونهش رو زیر نور ماه طی میکرد. کوچه خلوت بود؛ پس نیازی نداشت به چیزی که بهش علاقمند نبود، وانمود کنه. از این رو، حینی که تسبیح رو دایرهوارانه دوران میداد، دست آزادش رو به سمت یقهش برد تا دکمهش رو باز کنه. با دیدن باریکه نوری از از پشت شمشادها، قوهی بویاییش به طور ناگهانی فعال شد؛ طوری که دیگه تسبیح رو نچرخوند، دیگه قصد باز کردن دکمهش رو نداشت و دیگه پاهاش هیچ گامی برنداشتن. ابولفضل، به ابول ساقی معروف بود و شامهش بوی عرق رو به قول آشناهاش، مثل سگ از فرسخها دورتر هم میتونست استشمام کنه. حینی که سلانهسلانه به سمت شمشادها میرفت، مدام به پرههای دماغش چین مینداخت و صدادار بو رو به داخل بینیش هورت میکشید. - بوی سگیه! ابروهاش رو توی هم گره زد و چشمهاش رو ریز کرد. عمیقتر از مراتب گذشته، باری دیگه بو رو بویید و با لحنی موشکافانه زیر لب زمزمه کرد. - کشمشه! توی چند قدمی از شمشادها متوقف شد. بیصدا دم عمیقی بلعید که اینبار اخم از صورتش پر زد، چشمهاش هم برقی زدن و گرد شدن. زبون خیسش رو روی لبهای خشکیدهش کشید و مسخ و نسخ زیر لب نالید. - نابِ ۴۰ درصدی! لحظاتی کوتاه توی همون حالت خشکش زد؛ اما به یکباره به خودش اومد. سریعاً سرش رو به چپ و راست تکون داد و اخمهاش رو در هم کشید تا بتونه توی جلد جدی خودش فرو بره. به آرومی روی جدول، کنار شمشادها ایستاد و به دو پسر نوجوون دبیرستانی که بساط کرده بودن، چشم دوخت. بساطشون یه چیپس نمکی، یه دلستر گازدار انگور، دوتا لیوان یکبار مصرف کاغذی و یه بطری از نوشیدنی ناب ۴۰ درصدی بود. - اخویان دبیرستانی، اینجا چخبره؟- 29 پاسخ
-
- 14
-
-
-
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
«به نام خدایی که دنیا را متعادل آفرید» پارت اول قرص کامل ماه، توی آسمون پاییزی و بیستارهی تهران، باریکهای از نورش رو توی حیاط خونهی ساغر انداخته بود. ساغر توی اون هوای نسبتاً سرد، شلوارکی زرد پوشیده و تا ساق پا توی تشت کشمشها بود؛ کشمشهایی که روز گذشته، توی مسجد و با کمک زنان محله، به نیت کشمش پلوِ نذری پاک شده بودن. هرچند ساغر قصد دیگهای براشون داشت. یه لیوان گردآلودی شیشهای که حجماً نیم لیتری بود، به دست داشت و حین جرعهجرعه بالا رفتنش، مستانه میخوند و میرقصید و کشمشها رو لگد میکرد. - (ساغرا می هی، هی، هی، هی بریز بنویس گر که نرقصم، گلهمندی بنویس) جرعهجرعه نوشان و توی تشت، روی نوک پاهاش، با هر «هی» یه فشار پر عشوه به کشمشهای له شده میآورد و ابرو بالا میپروند. - (ساغرا، پیک، پیک، پیک، پیک، پیک بریز بنویس هر که نرقصد، گلهمندی بنویس) کشمش لگد کنان، با هر «پیک» که میگفت، دست راستش که نگه دارندهی لیوانش بود، عقب و جلو میرفت و پایین تنهش به چپ و راست. - (کَس نداند چیست امشب، امشب ماجرا پس بدون معطلی، نوش کن باده را) سرمستانه قهقههای زده و آخرین جرعهها رو پس از «نوش کن باده را» یه نفس، بالا رفت. - (یا رب، چه یاری! یا رب، چه نگاری! چه زلف پریشونی! عجب مهرهی ماری!) همزمان با همخونی این بخش از آهنگ، گردنش رو به جلو برد، سرش رو پایین گرفت و مشغول دَوَران دادن موهای کوتاهش به قصد رقص شد. بخاطر نوشیدن، سرش عجیب سنگین شده بود؛ طوری که انگار یه توپ بولینگ توی سرش گذاشته باشن. پاهاش نتونستن کمرش رو نگه دارن و کمرش هم نتونست راست بشه؛ در نهایت، به زمین و جاذبهش درود فرستاد. اما ساغر دختر عمل بود و هیچوقت توی زندگیش، از هیچ لحاظی زمین نخورده بود؛ اینبار هم به جای اینکه منتظر باشه تا با سر زمین بخوره، کف دستهاش رو سریعاً به زمین چسبوند، کله معلقی زد و با ماتحت و پشت به تشت روی زمین نشست.- 29 پاسخ
-
- 17
-
-
-
-
-
نمیشه ویراستارا همرنگ موهای دختر پروفایلم شن؟
اینجوری ویراستار میمونم تا ابد😂🧘♀️
-
از ۱۴ سالگی توی نودهشتیا مینوشتم اما هیچوقت چیزی رو تموم نکردم. یکی از آرزوهای نوجوونیم هم این بود که رمانم توی همین جمع کوچیک خودمون، توی تالار نخبگان برگزیده باشه. تا اینکه توی ۲۱ سالگی به سوی نویسندگی بازگشتم و به آرزوم هم رسیدم. درخواستم رو توی ساعت X ثبت کردم و @هانیه پروین توی ساعت X+1 منتقلش کرد. 😂😍
- 14 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
انجام شد ✅☑️- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست کاور کاترینا|مهریسان کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای .reyhan. ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این قشنگ تره- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
های هانی،
استعفای من قابل قبوله؟ 😵😂
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
Yammakh پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
...- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های مورد تایید مدیران
نام رمان: کاسنی چهار آتیشه نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، طنز سیاه خلاصه: ساغر، دختری در ظاهر مذهبی که یه عطاری رو میچرخونه و عرقِ گیاهان رو میکِشه؛ اما در باطن ریاکاریه که توی زیر زمین عطاریش عرقهای الکلی بار میذاره. مشتریهای زیرمینی ساغر با رمز عبور «کاسنی چهار آتیشه» از مشتریهای عطاری متمایز میشن؛ اما روزی، ابوالفضل، که از قضا از اخویان بسیجیه، از اون قلابیهاش، رمز عبور رو توی عطاری ساغر به کار میبره. مقدمه: به قول ساغر، دیگ تقطیر یکی از بهترین اختراعات بشره؛ اون میتونه با یک بار تقطیر، عرقی معمولی و یک آتیشه تولید کنه، اون میتونه با دو بار تقطیر، عرقی غلیظتر، خوشبوتر و دو آتیشه تولید کنه، اون میتونه با سه بار تقطیر، عرقی خیلی غلیظ، قوی، مخصوص و سه آتیشه تولید کنه، اما توی تقطیر چهارم، عرق چهار آتیشهای تولید نمیشه؛ بلکه الکلی گیاهی خلق میشه.- 29 پاسخ
-
- 22
-
-
-
-
-
-
-
درود زهره جان
امروز نوبت قرار گیری نقد شما بود
اما مشکلاتی هست که موکولش کردم به وسط هفته 💚
-
قدرت تکلم روشنا = قدرت تکلم ساناز
توی گیم، توی دعوا، به یه پسر بچه بی ادب فحش دادم؛ به تته پته افتادم و جملات نامفهوم از دهنم بیرون اومد. پسر بچههه برگشت گفت: «خاله اول حرف زدن یاد بگیر بعد فحش بده.»
حاضر بودم فحش ناموسی بخورم ولی این رو نشنوم😂😭💔
-
مدار ۱😂😭
- 27 پاسخ
-
- 1
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت دوازدهم آسمانِ تاریکِ امشبِ بهاری، به مثل زندگانی تو، نه ستارهای داشت و نه ماهی؛ همه جایش را ابرهای دودی و تیره فرا گرفته بودند. مثلاً بهار آمده بود؛ اما باد، استخوان میسوزاند. باد، از لابهلای گیسوانت خود را به زخمِ پشت سرت رسانده و دردش را تشدید میکرد. کلبهی سنگیات، در دورترین نقطهی ممکن از دیگر خانههای روستا بود و تو دندان روی دندان سابان، بیکفش قدم برداران و بیتوجه به صدا زدنهای مکرر آن مرد، در مسیر خانهات، گام برمیداشتی. من هم شرورانه مشتم را هر از چند گاهی، از پشت پیشانیات، به جمجمهات میکوفتم؛ طوری که کلافه بودی. از این بازی لذت میبردم؛ باد و من، تودهی افسردگی، دست به دست هم داده بودیم تا روان ناز را فرو بپاشانیم. که موفق شدیم؛ چرا که تو از لابهلای دندانهایت غریدی، همزمان، دست راستت را مشت ساختی و به میانهی پیشانیات کوبیدی. ضربه آنقدر کاری بود که من از جایم پرتاب شدم. پیروز از این گل به خودیات، خود را روی مغزت پهن کردم. بین نیمکرههای مغزت، قل میخوردم و قل میخوردم و قل میخوردم. بین نیمکرههای مغزت، میخندیدم و میخندیدم و میخندیدم. و قهقهههایم که درون سرت پژواک میشدند و تو را آزار میدادند. بالاخره به خانهات رسیدی. در خانهات نیمهباز بود؛ گویی از عصرهنگام همانطور مانده بود. پای راستت را بالا بردی و لگدت را به در کوفتی؛ طوری که در تختهای با قدرت گشوده شد و بلافاصله با دیوار سنگی برخورد کرد. با غیض وارد خانه شدی. دستت را به لبهی در گرفتی و با خشونت هلش دادی. در، خود را با سرعت به چهارچوبش کوبید و با صدایی بلند و ناهنجار بسته شد. پشت در، روی زمین سنگی و سرد نشستی و کاسهی زانوانت را به قفسهی سینهات چسباندی. سرت را به در تکیه زدی و نگاه غمگینت را از کلبهی احزانت گرفته و پلک روی پلک نهادی. افکار و احساساتت را میدیدم که در قالب تصاویری متحرک در جایجای مغزت نقش میبستند؛ که از جان تو میکاستند و به انرژی من میافزودند. آدمها و اتفاقات درون افکار و احساساتت را میدیدم که همگی با چنین صفاتی ظاهر میشدند؛ خشم، غرور، دروغ، ترس، بیوفایی، شک، حسادت، حرص، بیعدالتی، بیصبری، بیپروایی، تنبلی، بطالت، ضعف، شهوت و غضب. همانطور که روی پهلوی چپم لم داده و دستم را زیر چانهام گذاشته بودم، پوزخندی زده و با تمسخر لب از روی لب برداشتم. - ناز، میتونستی امروز به همهی این خاطرات مزخرف پایان بدی اما باز هم بیعرضه بودی و نتونستی.- 13 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
معرفی و نقد رمان رینگ زندگی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتادیا
Yammakh پاسخی برای Kim Seoda ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عشقمی دختر کوچولو 💚🍀 بترکون🥊🩸 -
معرفی و نقد رمان رینگ زندگی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتادیا
Yammakh پاسخی برای Kim Seoda ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
های بر نویسندهی هانا، بوکسور قدرتمند، رینگ زندگی 🥊 ۹۹.۹۹ پیرنگت رو میدونم و همرو برام اسپویل کردی اما خب همچنان منتظرم به تحریر دراومدنشون رو هم بخونم. هانا شخصیت قدرتمندیه و از لحاظ روانی خودم رو شبیهش میبینم. حامی هم شخصیت مورد علاقهمه و آرکا هم بچه بدی نیست😂 منتظرم ببینم چیکار میکنی؛ انتظارم انفجاره راستی این نقد نیستا، نقدو توی تاپیک هفتگیم میذارم «بنویس که سبکت رو توی ایده دهی دوست میدارم؛ شخصیتهای دخترت همگی خود ساخته و قدرتمندن و این نشون دهندهی رویاها و اهداف بزرگ سئودا کوچولوئه.»- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درود بر تو؛
لطفا این تاپیک رو «ملاک ویراستاری» رو مطالعه کن تا مشکلی توی ظاهر رمانت نداشته باشی.
اگر جایی هم مشکل داشتی بگو توضیح بدم.
قلمت خیلی خوبه فقط پرش لحن داشتی (از ادبی به عامیانه) که با ویرایش حل میشه. کمی هم مشکل ویراستاری داشت پارتت که با مطالعه بخش ویراستاری از بین میرن.
-
من، تو، او معرفی و نقد رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود بانو خوش اومدی خیلی خوشحالم که خوندیش و نظرت رو هم بیان کردی؛ انگیزه گرفتم برای ادامه دادن🥺💚 نظراتت از هزاران نقد سازنده هم برام با ارزشتره 🥺💚 مرسی روشنا جانا (هرچند همیشه لامپ و عمو روشن باقی میمونی) 🥺💚- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت یازدهم - موسیقی نجاتمون میده! چندمینِ تیر آخر بود که داشت توسط آن مرد، در میشد و پاهایت را به زمین چسب میزد؟ خشم در حال هورت کشیدن خونم بود و هر لحظه قابلیت انفجار را داشتم. آن مرد به چه حق و جرعتی داشت این خزعبلات را تحویل تو میداد؟ کاش موسیقی مدنظرش را به آغوش میکشید و راهش را از زندگیات دور میکرد! - هنوز برای زندگی کردن دیر نشده؛ بیا ناجی هم باشیم! دوباره صدای نرم و هیجانزدهی آن مرد و این حشرات مزاحم درونت! پروانهها که متوقف بودند، به یکباره به پرواز درآمده و به سوی قلبت جستند؛ قلب و دلت لرزید و دوباره خرسند شدی. من نیز بالاخره منفجر شدم؛ طوری که دندانهایم را روی هم میسابیدم، دستان مشت شدهام را از درون سرت، به جمجمهات میکوبیدم و واژگانی را تکرار میکردم. - روانشناسی زرده! روانشناسی زرده! روانشناسی زرده! ... اما تو محوِ نگاهِ به رنگِ قهوهیِ آن مرد بودی و او نیز محوِ نگاهِ قهوهایِ روشنِ تو؛ گویی با مردمکهای لرزانتان از دردهایتان میگفتید و همدردی میگرفتید. ناز، نباید نجات پیدا میکردی؛ نجات تو برابر بود با نابودی من. ناز، من نباید به تنهایی نابود میشدم؛ تو نیز باید در فلاکت، همراه من بودی و با یکدیگر رقمش میزدیم.پس به ضربهی مشتهایم قوت بخشیدم و مشتکوبان غریدم. - ناز، اون هم مثل بقیه بهت ضربه میزنه؛ گرگ همیشه با لباس میش به آدم نزدیک میشه. ناز، باورش نکن! «مثل بقیه» ترکیب برندهای بود که اکثراً تو را تسلیم به پیروزی من میکرد. نگاهت را دوباره بیحسی فرا گرفت و حینی که لب از روی لب برمیداشتی، پوزخندی روی نیمهی راست لبانت نقش بست. - ناجی؟ ناز، صدای پوزخند و گفتهی همراه با تمسخرت روح مرا جلا داد و ابروان آن مرد را بالا پراند. من پیروز میدان بودم؛ نه تو و نه آن مرد! آخرین مشت را از بابت پیروزیام، روی جمجمهات کوفتم؛ طوری که از شدت درد ابروانت را در هم گره زدی و صورتت در هم رفت. حینی که دستت را روی پیشانیات میفشردی، چرخیدی. به سوی درِ کلبهی کاملاً چوبی و نقلی، گام برداشتی و از خانهی آن مرد خارج شدی.- 13 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و یازدهم هوزاد که با لبخندی محو روی لب، مشغول شنا بود، با شنیدن جملهی پیشین اهرمن به خود آمد. حضور اهرمن را در نزدیکیاش حس نکرد و به یکباره از حرکت ایستاد. آب هوزاد را بلعید، درون خود کشید و تنش را به جریان خروشان خود سپرد. اهرمن ترسان به سویش یورش برد و شناکنان به زیر آب رفت. هوزاد را به آغوش کشید و بالاتنهاش را از آب بیرون آورد. هوزاد پی در پی دمهایی بیبازدم بلعید تا نفسهای نکشیدهاش را جبران کند. اهرمن، هوزاد را به سختی تا لبهی رودخانه کشاند و او را روی لبه رود نشاند. لحظات بسیاری نگذشته بود که اهرمن ابروانش را به هم گره زد، نفسزنان و ترسیدهخاطر لب از روی لب برداشت و برای نخستین مرتبه، با صدایی نسبتاً بلند غرید. - هوزاد، مگه شنا رو یاد نگرفتی؟ چرا دست و پا نزدی؟ چرا شنا نکردی؟ هوزاد از لحن تند و خشمناک اهرمن نرنجید و در عوض لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. - دست و پا نزدم تا سوالت رو پاسخ بدم. سپس هر دو دستش را به سوی منبع صدای اهرمن، چهرهاش، هدایت کرد. محتاطانه انگشتان اشارهاش را در پی چشمان اهرمن، روی صورت مبهوت و در هم رفتهی او چرخاند. به هدفش، چشمان اهرمن، رسید. چشم گشود و عسلیهای بیفروغش را به نگاه منتظر اهرمن دوخت. هوزاد حرکتی به گردنش داد، سرش را به نزدیکی صورت اهرمن برد و با لحنی پر از احساس زمزمه کرد. - من تو رو دوست میدارم! خشم و نگرانی از وجود اهرمن گریختند و عشق جایگزینشان شد. اهرمن چشمان خمار و پر احساسش را به عسلیهای هوزاد دوخت. هوزاد به یکباره فاصلهی سر خود و اهرمن را به هیچ رساند و لبان غنچه شدهاش را روی پیشانی داغ و نمناک اهرمن نشاند. با برخورد لبانش روی پیشانی اهرمن، قلب هر دو از درون سینهشان به درون شکمهایشان فرو ریخت و رعشهای خفیف به جان اهرمن افتاد. اهرمن از بابت این بوسهی ناگهانی سرمست بود؛ چرا که گمان نمیبرد هوزاد بخواهد چنین کند. لحظهای بعد، گویی باورش شد که لبخندی محو روی لبان لرزانش طرح خورد و پلکهایش روی هم نشستند. هوزاد، در همان حین که لبانش به پیشانی اهرمن چسبیده بودند، عاشقانه و پر احساس نجوا کرد. - اهرمن، مدتهاست که دنیا رو هم به خاطر تو دوست میدارم؛ از آتش مقدس آتشکده گرفته تا آب ذلال رودخانه.- 124 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پایان سوگواری من، برای خودی که کشته شد؛ اما تا دنیای مردگان رفتم و او را برگرداندم. ؛)
- 48 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ساناز، بالاخره، تو، تبدیل به، من، شد
- 48 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ساناز، پایان شب سیه، سپید است؛ گویی به یکی از غمهایم پایان دادم و بالاخره روز را دیدم.
- 48 پاسخ
-
- 2
-
-