رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. «فصل آخر: قیام خاکستری» پارت سی‌ام با فرو رفتن چاقو درون قلبش از خواب می‌پرد. نفس‌زنان دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار می‌دهد و چنگ می‌زند. یک‌آن متوجه نور می‌شود. مطمئن بود که چراغ مطالعه‌اش را پیش از خواب خاموش کرده. از جای برمی‌خیزد. مبهوت به دفتر که چون ماه پرتو می‌تاباند، نگاه می‌دوزد. سان با دهانی نیمه باز و دستی لرزان به گوشه‌ی دفتر چنگ می‌زند. با لمس شدنِ دفتر، توسط سان، نور محو می‌گردد. آب دهانش را قورت می‌دهد. دفتر را کمی می‌گشاید. با صدای فریادِ آز شوکه می‌شود. - سااان! دوباره آب دهانش را قورت می‌دهد. - سااان! دفتر را کاملاً می‌گشاید. نگاهش با دیدنِ آز، رنگِ ناباوری را به خود می‌گیرد. شکسته زمزمه می‌کند. - آ.. ز! آز روی لبه‌ی پرتگاه ایستاده؛ پیراهنی سپید و تا روی زانو به تن دارد و گیسوان سپید و مواجش به دستان باد می‌رقصند. روی شانه‌ی چپش ویالونی قهوه‌ای قرار دارد و کمانه‌ی ویالون را به دست راست گرفته‌ است. و نور ماه که روی آز می‌تابد و او را چون فرشته به دیدگان سان می‌رساند. آز که بالاخره متوجه حضور سان شده، تبسمی روی گونه‌هایش منگنه می‌زند. - سان، موسیقی معجزه‌ست! سپس آرنج آز خم می‌گردد و دستش کمانه را روی تارهای ویالون می‌نشاند. آز چشمانش را می‌بندد و مشغول نواختن می‌شود. او با مهارتی حیرت‌انگیز در حال نواختن قطعه‌ی «carol of the bells» است. و با هر نتی که به تحریر درمی‌آید، شفق‌های قطبی پررنگ‌تر و پررنگ‌تر می‌شوند. آز چشم می‌گشاید. حین نواختن، گام برمی‌دارد و از لبه فاصله می‌گیرد. اما نمی‌افتد؛ چرا که پایش روی شفق قطبی که به شکل پله‌ درآمده قرار گرفته است. و آز که حینِ نواختن، از پله‌های شفقی بالا می‌رود تا عاقبت به ماه می‌رسد. قطعه نیز به پایانش رسیده. آز کمان را نیز به دست چپش می‌گیرد و دست راستش را به سمت ماه می‌برد. سان مبهوت به خطوط متزلزل دفتر خیره است؛ گویی خطوط به شکل شفق‌هایی نامرئی در آمده باشند. دستش را به سمت دفتر می‌برد تا خطوط را لمس کند که یک‌آن دفتر پاره می‌شود و دستی از درونش بیرون می‌آید. دست به دستِ سان چنگ می‌زند و او را به سمتِ خود می‌کشد. گویا آز دستش را به داخل ماه فرو برده، دست سان را گرفته و سان را از درون ماه بیرون کشیده.
  2. پارت بیست و نهم آز از روی نیمکت روی زانوانش فرود می‌آید. کف دستانش را به هم می‌چسباند. مسخ، گریان و ملتمس زمزمه می‌کند. - سان، خواهش می‌کنم من رو بکش! سان لب‌هایش را روی هم می‌فشارد. از زجری که آز در حال کشیدنش است، شدیداً آزرده و غمگین به نظر می‌رسد. فریاد آز به قلب سان چنگ می‌زند و آن را می‌خراشد. - سان من چجوری توی این کابوس زندگی کنم؟ پیشانی‌اش را محکم روی زمین می‌کوبد. فریادِ جگر سوزش اشک‌های بیشتری را از چشمان سان خارج می‌سازد. - سان، تو خیلی خودخواهی! آز کمر راست می‌سازد. با بغض زمزمه می‌کند. - سان، تو زندگی من رو به خاطر هیچی جهنم کردی! آز برمی‌خیزد. دوباره تا لبه‌ی پرتگاه گام برمی‌دارد. می‌ایستد. انگشت اشاره‌ی چپش را بالا می‌آورد و فریادش که سرتاسر غم، خشم و نفرت است. - سان، ازت متنفرم! گورت رو گم کن! جیغی گوش خراش می‌کشد. - گمشو! سان بینِ هق زدن‌هایش، دفتر را به آرامی می‌بندد. و دنیای آز که دوباره و شاید برای همیشه به توقف در می‌آید. آز روی لبه‌ی پرتگاه ایستاده است. گیسوان سیاهش در دست بادِ استخوان‌سوز میرقصند. انگشتِ اشاره‌ی دستِ چپش را به سمتِ خورشید گرفته. دست راستش نیز به تنها طره‌ی سفید گیسوانش چنگ زده. و آز که در آن حالت، چون درختی خشکیده است؛ چرا که دیگر واژه‌ای نیست که آز را به حرکت دربیاورد. و آز که دیگر فقط می‌تواند فکر کند و مردمک‌هایش را در حدقه بچرخاند و لاغیر. سان دستانش را روی میز می‌گذارد. سرش را روی دستانش قرار می‌دهد و گریه‌ی بی‌امان و از روی پشیمان‌اش که فقط به گوش‌ خودش می‌رسد. - آز، من تو رو هم مثل خودم کردم. با هق‌هق ادامه می‌دهد. - چیکار کنم آز؟ دستانش را کنار می‌زند. سرش را به میز می‌کوبد. - من نتونستم زندگیم رو درست کنم. دوباره سرش را به میز می‌کوبد. - من زندگی تو رو هم خراب کردم. این‌بار سرش را محکم‌تر روی میز می‌کوبد. با خشمی که مخاطبش شخصی جز خودش نیست، می‌غرد. - من غم و کابوس رو به تو هم دادم! چراغ مطالعه‌اش را خاموش می‌کند تا تاریکی مطلق را به اتاقش هدیه دهد. سپس خود را از روی صندلی، روی زمین پرتاب می‌سازد. روی زمین دراز می‌کشد و زانوانش را به شکمش می‌چسباند. حینِ گریه‌اش پایه‌های صندلی چوبی را به آغوش می‌گیرد و چشم روی چشم می‌گذارد.
  3. «فصل نهم: ختم غفلت» 💧 پارت بیست و هشتم سان ناباور زمزمه می‌کند. - چرا؟ گیسوان سیاهش را چنگ می‌زند و فریاد می‌کشد. - چرا؟ تنفس سان به نفس‌نفس‌ زدن، می‌افتد. - چرا دوباره پژمرد؟ چرا دوباره خشکید؟ آز به سختی زانوان لرزانش را راست می‌کند و می‌ایستد. آز انگشتِ اشاره‌ی دستِ چپش را به سمتِ خورشیدِ در حال طلوع می‌گیرد. - دیدی سان؟ دیدی سیاهی و جنایت پیروز نمی‌شه؟ و چشمان گرد شده و مبهوتِ سان که می‌گریند. آز با بی‌رحمی ادامه می‌دهد. - سان تو شکست خوردی! سان به گلویش چنگ می‌زند، گویی هوایی برای نفس کشیدن ندارد. فریاد آز قلبِ سان را چنگ می‌زند. - درخت رو ببین! تو درخت زندگیت رو بیشتر خشکوندی! سان نگاه خیسش را به درخت می‌دوزد؛ که درخت هر لحظه ممکن است بشکند و زمین‌گیر شود. - سان، تو هم من رو نابود کردی هم درخت رو! آز حینی که به تنها طره‌ی سفید مویش چنگ می‌زند، در حال گریستن است. آز قدم‌های متزلزلش را تا نیکمت برمی‌دارد و خود را رویش پرتاب می‌سازد. سان می‌گرید و برای دم و بازدم تقلا می‌کند. آز نیز می‌گرید و پی در پی زیر لب زمزمه می‌کند. - سان، من رو نابود کرد! سان، من رو نابود کرد! سان من رو نابود کرد! سان، من رو ناب.. فریادِ دو رگه‌ی سان آز را به سکوت دعوت می‌نماید. - بسه! سان به هق زدن می‌افتد. - سان من شبیه تو شدم! آز به گیسوان سیاهش چنگ می‌زند و می‌کشد؛ گویی در تلاش برای کندن آن تارهای سیاه است. - من الان از خودم هم متنفرم سان! آز به صورتش چنگ می‌زند. - سان چرا همه چی به حالت قبل برنگشت؟ سان دستش را جلوی دهانش می‌گذارد تا جلوی صدای هق‌هایش را بگیرد. به آز جنون‌زده نگاه می‌دوزد. - سان من احساس می‌کنم شیطان شدم! آز پلک روی پلک می‌گذارد و چشمانش را می‌بندد. و ریه‌های آز که مدام پر و خالی از نفس‌های پی‌ در پی او می‌شود. - آز! آز هیستریک چشمانش را می‌گشاید. مسخ و گریان زمزمه می‌کند. - سان، من رو بکش!
  4. پارت بیست و هفتم - نه بزرگ‌تر برات مهم بود، نه کوچیک‌تر! آز به کارش ادامه داد و تا شکم نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - یادته؟ روزهایی که بچه و پیر، نوجوان و جوان، زن و مرد، همه رو وادار می‌کردی برای بخشیده شدن از جانبت به پات بیفتن؟ آز به کارش ادامه داد و تا سینه‌ی نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - عقده‌ی چی رو داشتی، هوم؟ که مردم به پاهات بیفتن و التماست کنن؟ در حالی که خودت مقصر بودی! آز به کارش ادامه داد و تا گردنِ نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - کمک؟ تو؟ تو فقط عقده‌ی تشکر شنیدن داشتی. دوست داشتی همه برای تشکر به پاهات بیفتن و به کفشات بوسه بزنن. آز به کارش ادامه داد و تا سرِ نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز با خشم غرید. - من، آز، تو، نامرد غرور، رو توی مدفوع و ادرار، زنده به گور می‌کنم! و نامرد که دیگر کاملاً در کثافتِ مدفوع آغشته به ادرار غرق بود. و نامرد که حینِ آخرین نفس‌هایش ناخودآگاه مقداری زیادی از کثافت مدفوع و ادرار را قورت داد. آز با بی‌خیالی محض، در تابوت را گذاشت. دستکش‌ها و چکمه‌ها را درآورد. به راه افتاد. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. کلاه و ماسکش را درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. نگاهش را به درخت دوخت. لبخندی از روی رضایت روی لب‌‌هایش نشست. و قطره اشکی که از چشمِ چپش روی گونه‌اش جاری شد. و درخت که بالاخره پوسته‌ی پژمرده و خشکیده‌اش را کناره زده و زنده و سبز به نظر می‌رسید. آز با ذوق از جایش برخاست. دستانش را گشود و زیرِ نم‌نم بارانِ شکوفه‌های گیلاس چرخید و چرخید و چرخید. آز زیرِ نم‌نم بارانِ شکوفه‌های گیلاس رقصید و رقصید و رقصید. آز زیرِ نم‌نم بارانِ شکوفه‌های گیلاس فریاد کشید و فریاد کشید و فریاد کشید. - می‌دونستم! می‌دونستم! می‌دونستم! آز لبه‌ی پرتگاه روی زانوانش نشست. پلک روی پلک گذاشت. نفس عمیقی کشید. و زمزمه‌ی سرشار از خوشی و سرخوشی آز که قلب خودش را پر از حرارت ساخت. - دنیا بدون گناهکاران گلستان می‌شه! پایان ~ سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، گیسوانش سیاه باقی می‌مانند، جز یک طره که سپید است. و درخت که در کسری از ثانیه دوباره می‌میرد. و دیگر خبری از نم‌نمِ بارانِ شکوفه‌های گیلاس نیست و بادِ سردِ استخوان‌سوز جایش را گرفته است. آز بلافاصله پس از کسب اختیار، ابروانش را در هم گره می‌زند و دندان‌هایش را روی هم می‌فشارد. پوزخند آز به گوشِ سانِ ناباور و مبهوت می‌رسد.
  5. «فصل هشتم: نیش و نگاه پر اهانت» 🩸 پارت بیست و ششم پس از آخرین غروب خورشید، بالاخره شب آخر فرا رسید. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. کلاهش را روی سرش تنظیم کرده و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود. آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نامردِ غرور ایستاد. نگاهش را قفلِ وضعیت تعفن‌برانگیز نامرد ساخت؛ چرا که او در کثیف‌ترین حالت ممکن قرار داشت. - ببین به کجا رسیدی، آغشته به مدفوعی! قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نامرد را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد می‌زد، فریاد کشید. - بریم برای آخرین نانفر، راه بیفت! و نامرد که گریه‌کنان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نامردِ مطیع را داخلِ تابوتِ چوبی خواباند. آز مقابلش روی صندلی نشست. با تاسف سری برای نامرد تکان داد. - آدمی مثل تو باید چنین مرگ حقیرانه‌ای داشته باشه! نگاهش را به چشمانِ پر غرور نامرد دوخت. - هنوزم غرور بی‌جای خودت رو حفظ کردی؟ از روی صندلی برخاست. دستکش‌های ضخیمش را پوشید. چکمه‌هایش را به پا کرد. ماسک ویژه را به صورت زد. سپس به سمت بشکه به راه افتاد. بشکه را روی زمین کشید و تا نزد تابوت آورد. در بشکه را گشود. و بوی نامطبوعی که در هوا پیچید و وحشت را به نگاهِ نامرد افزود. آز بشکه را خم ساخت و کمی از مدفوع آغشته به ادرار را روی پاهای نامرد ریخت. آز غرید. - غرور لازمه‌ی هر انسانیه اما تو... آز به کارش ادامه داد و تا زانوان نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - اما تو فکر کردی برای حفظش هر کاری می‌تونی انجام بدی! آز به کارش ادامه داد و تا ران‌های نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - پس برای حفظش با اهانت، نیش زدی و غرور و شخصیت زیر دستانت رو خرد کردی. آز به کارش ادامه داد و تا شکم نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید.
  6. پارت بیست و پنجم سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز نه طره که سیاه باقی می‌مانند. سان نفس عمیقی می‌کشد و با رضایت دستش را زیرِ چانه‌اش می‌گذارد. - آز، تا اینجا چطور بود؟ راضی بودی؟ قفسه‌ی سینه‌ی آز از روی خشم سنگین بالا و پایین می‌رود. سان با شیطنتی شرورانه، به صحبت ادامه می‌دهد. - آز، خشم گناهه! آز دستانش را مشت می‌کند. - آز! تو که ادعای سپید بودن می‌کنی چرا خشمگینی؟ آز پلک روی پلک می‌گذارد. دم عمیقی می‌بلعد و بازدمش را به شکل پوفی عمیق از ریه‌اش خارج می‌سازد. - تو چرا انقدر ذاتت سیاهه، سان؟ سان ابروانش را در هم گره می‌زند. - من ذاتم سیاهه؟ آز با بی‌رحمی تمام پاسخش را می‌دهد. - آره، ذاتت سیاهه! سان تو یه گناهکاری! سان پوزخندی روی نیمه‌ی راست صورتش می‌نشاند و چشمانش که اشک را در خود می‌جوشانند. - چ.. چ.. سان نفس عمیقی می‌کشد تا ادامه دهد. - چون درختِ زندگیم خشکیده! آز می‌غرد. - فکر می‌کنی با جنایاتت، درخت احیا می‌شه؟ سان در فکر فرو می‌رود. افکار منفی‌اش را پس می‌زند و با اطمینان پاسخ می‌دهد. - آره، مطمئنم! آز پوزخند صداداری روی نیمه‌ی راست صورتش می‌نشاند. - نه، مطمئنم! سان آب دهانش را قورت می‌دهد تا بغضش را خورده باشد. - آز، تو غم رو می‌شناسی؟ تای ابروی چپِ آز بالا می‌پرد. - همون حسی نیست که وقتی اختیارم رو به دست میارم تجربه‌ش می‌کنم؟ مردمک‌های سان در جای می‌لرزند. - آز، من ازت معذرت می‌خوام! فقط یه نانفر دیگه مونده. آز با بغض می‌غرد. - معذرت خواهیت چی رو درست می‌کنه؟ آز به گیسوانش چنگ می‌زند. - من دیگه اون آدم سابق نیستم! تو من رو هم مثل خودت گناهکار کردی! تو ذات من رو هم مثل خودت سیاه کردی! آز صورتش را داخلِ کاسه‌ی دستانش فرو می‌برد و با بغض زمزمه می‌کند. - حتی اگه تموم بشه، هیچی مثل سابق نمی‌شه! سان مات و مبهوت مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.
  7. پارت بیست و چهارم آز درِ دبه را گشود. - همیشه به موفقیت‌های بقیه چشم داشتی و همه کار می‌کردی تا از آن تو بشن. دبه را بالا برد و مقابلِ صورتِ ترسیده‌ی نازن گرفت. و غرش آز که از روی خشم بود. - تو همیشه با همه طرح دوستی و رفاقت ریختی اما از پشت به همشون خنجر زدی و زندگیشون رو صاحب شدی. پوزخندِ شیطانی‌اش را روی گونه‌ی راستش منگنه زد. - گناه تو از همه‌شون کثیف‌تر بود؛ چون همیشه با این زیبایی و لحنی دوستانه نقشه‌های شومت رو روی دوستانت عملی کردی! دبه را در حال آماده باش گرفت؛ گویی می‌خواست محتوایش را روی نازن خالی کند. - اسید هیدروفلوریکه؛ اسیدی که می‌تونه به زیرین‌ترین لایه‌های بدنت نفوذ کنه. آز جنون‌آمیز خندید؛ طوری که شکمش از شدتِ خنده‌اش می‌لرزید. - می‌خوام علاوه بر خودت، شیطانِ درونت رو هم از بین ببرم. یک‌آن تمامِ محتوای دبه را روی چهره و بدنِ نازن خالی کرد. و نازن که دردی وحشتناک در سرتاسر وجودش پخش شد. و پوستِ صورت و بدن نازن که شروع به سفید شدن کرد. و تاول‌های کوچک و بزرگ قرمز که بلافاصله روی جای‌جای بدن نازن شکل گرفتند. و ضربان قلبش که دیگر ضعیف ‌می‌زد و نفس‌هایی که دیگر توانایی کشیدنشان را نداشت. آز سریعاً تنِ آب شده‌ی نازن را از روی صندلی برداشت و داخلِ دیگ انداخت. و آز که قهقهه‌زنان با ملاقه‌ی دسته بلند، نازن را داخلِ دیگ هم می‌زد. و تن کریح و ترسناک نازن مُرده، که درون دیگ می‌جوشید. از تنِ خوش اندام نازن و چهره‌ی زیبایش چیزی جز یک جسدِ سیاه شده نمانده بود؛ پس آز با سرخوشی ملاقه را درون دیگ رها کرد. - تو آدمیزاد نبودی، فقط گرگی بودی که همیشه لباس میش به تن داشت. بزاقِ دهانش را جمع ساخت و داخلِ دیگ، روی جنازه‌ی نازن تف کرد. - امیدوارم توی جهنم بیشتر بسوزی! سپس سوت‌زنان به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. حینی که ماه را می‌نگریست؛ کلاهش را درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. ~
  8. «فصل هفتم: خنجر از پس» 🩸 پارت بیست و سوم ~ آز که مغز را به جای سابقش، کاسه‌ی سرِ نازن بازگرداند، راهِ کلبه‌اش را پیش گرفت. میلی به غذا نداشت، پس تنِ خسته‌اش را روی تخت انداخت و به خواب رفت. خورشید که رفت و ماه جایش را گرفت، آز به راه افتاد. در چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. گیسوانش را زیر کلاهش مخفی ساخت و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود. آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نازنِ حسادت ایستاد. نگاه ترسناکش را به چشمانِ ترسان نازن حسادت دوخت. با لبخندی شیطانی نازن را مخاطب قرار داد. - تنها چیزی که تو رو شبیه آدمیزاد کرده چهره‌ی پری‌رو و اندام ساعت شنی توئه، اما اگه این‌ها رو ازت بگیرم چی؟ آز قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نازن را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نازن می‌زد، فریاد کشید. - راه بیفت مارِ هفت خط! و نازن که اشک‌ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نازن را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نازن روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نازنِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نازن را آزاد ساخت. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی بست. آز به سمت دیگ غول‌پیکر روی آتش رفت. لبخندی از روی رضایت به بخار آبی که از سطحِ دیگ برمی‌خاست، روی چهره‌اش افزود. آز دستانش را با دستکش‌های بسیار ضخیم و بلند پوشاند. چکمه‌های بلند و مخصوصش را به پا کرد. و آز حینی که محافظ صورت و چشمش را برمی‌داشت، به سمت نازن رفت. - تو چی کم داشتی؟ دبه‌ی سفید را از روی زمین برداشت. و لبخندِ شرورانه‌ی آز که نازن را وادار به ادرار کرد؛ گویی نازن بسیار ترسان‌خاطر به نظر می‌رسید. آز ماسک را به چهره‌اش زد. - می‌تونستی بهترین چیزها رو داشته باشی، اما همیشه شیطانِ درونت به داشته‌های بقیه حسادت می‌ورزید.
  9. پارت بیست و دوم قفسه‌ی سینه‌ی آز دیگر بالا و پایین نمی‌شود. او دیگر نفس نمی‌کشد. و نگاهش که به مغزِ در حالِ فشارِ درون دستش دوخته شده است. به یک‌باره اسید معده‌اش را بالا می‌آورد. ناگهان به نفس‌زدن می‌افتد. شکمش می‌لرزد. دستش می‌لرزد. تنش می‌لرزد. زانوانش می‌لرزند. و زانوانش که تا می‌شوند و آز را زمین‌گیر می‌کنند. ناگهانی و فریاد کشان مغز را پرتاب می‌سازد؛ که مغز با دیوار نامرئی برخورد می‌کند و سپس به دامانِ آز بازمی‌گردد. حینی که مغز را پس می‌زند، دستانش را روی گوش‌هایش قرار می‌دهد و چشم بسته و پی‌ در پی جیغ می‌کشد. قهقهه‌های جنون‌زده‌ی سان با جیغ‌های آز آمیخته می‌شوند. - اگه می‌خوای ازم متنفر باشی، باید درست انجامش بدی آز! آز هیستریک به گریه می‌افتد. پلک از روی پلک برمی‌دارد و نگاهش روی جنازه‌ی نازن تنبلی می‌افتد. در چند سانتی از آز روی صندلی به خون کشیده شده؛ با جمجمه‌ای شکسته و مغزی که مقابل پاهایش روی زمین افتاده. - من رو از اینجا ببر! اما سان پوزخندزنان دست به سینه می‌نشیند و به لحنِ ملتمسانه‌ی آز بی‌محلی می‌کند. - چرا باید به حرف کسی که ازم متنفره گوش کنم؟ فریاد‌های گوش خراشِ آز حینی که خود را می‌زند به گوش سان می‌رسد. - بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! آز از شدتِ فشار متحمل، با پیشانی روی زمین سقوط می‌کند. - انقدر ضعیف نباش آز! اما آز بی‌حرکت روی زمین افتاده است. - امثال این آدما زندگی من و تو رو به این نقطه رسوندن. سان مشتش را روی دفتر می‌کوبد. زلزله، جهانِ آز را می‌لرزاند. صندلی به همراه نازن سقوط می‌کند و آز نیز پشت و رو می‌گردد. اما آز حینی که نگاه بی‌حالش را به آسمان شب دوخته، اشک می‌ریزد. - این دنیا نیازی به سپیدی نداره آز! سان به لحن وسوسه کننده‌اش ادامه می‌دهد. - اینجا جهنمه آز! سان آب دهنش را قورت می‌دهد. - پاشو و حقت رو بگیر آز! اما زمزمه‌ی پر از نفرتِ ضعیفِ آز که موجب تاسف سان می‌شود. - برو.. بمیر.. روانی! سان مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.
  10. پارت بیست و یکم ارّه را مقابلِ چشمان نازن گرفت. ابروانش را در هم گره داد و روی لبانش لبخندِ شیطان را طرح زد. - همه کاره‌ی بدن و حتی زندگیِ آدمیزاد، مغزشه! تیغه‌ی دندانه‌ای ارّه را روی سرِ نازن نهاد. - آدمیزاد با مغزش مدرسه می‌ره، دانشگاه می‌ره، سرکار می‌ره. صورتش را مقابل چشمانِ درشت شده از ترس نازن دوخت. - آدمیزاد با مغزش توی آزمون‌های تحصیلیش ثبت نام می‌کنه و قبول می‌شه یا نمی‌شه! کمی ارّه را روی سرِ نازن به حرکت درآورد. و پوستِ سر نازن که خراشیده شد. - آدمیزاد با مغزش مصاحبه‌ها و آزمونای شغل مورد نظرشو قبول می‌شه یا نمی‌شه! ارّه را دوباره‌ روی سرِ نازن به حرکت درآورد. و پوستِ سر نازن که این‌بار کمی شکافته شد و خون با قدرتی اندک روی چهره‌ی آز فواره زد. - تو همه جا با تقلب و پارتی حضور پیدا کردی. آز از شدتِ حرص نفسی عمیق کشید. دسته‌ی ارّه را سفت فشرد و غرید. - جای بقیه رو گرفتی، همیشه‌ی خدا! آز دوباره بازدمش را پر فشار بیرون داد. - تازه بقیه رو هم با این شیوه به مقامات بالا رسوندی. در چشمانِ سرخ نازن، نگاهِ خشمگینش را دوخت و فریاد کشید. - می‌خوام جمجمه‌ت رو بشکافم و ببینم مغز داری! جنون‌زده مشغول ارّه کشیدنِ کاسه‌ی سر نازن شد. و فوراه‌ی خون که روی سر و صورت آز پاشید. آز هیستریک و جنون‌زده غرید. - می‌خوام ببینم وجدانت کجای مغزت قایم شده! و نازن که از شدتِ درد، فشار و شوک تشنج کرد. تنش می‌لرزید، از درونِ دهانش کف بیرون می‌زد و قلبش نیز داشت آخرین کوبش‌هایش را ثبت می‌کرد. بی‌توجه به زنده یا مرده بودن نازن، اره کشید؛ به قدری که تمامِ لایه‌ها را کنار زد و به مغز رسید. از دو لبه‌ی جمجمه‌ی نازن را گرفت. تمام زورش را در میان گذاشت تا لبه‌ها را از هم دورتر و دورتر سازد. و در نهایت بالاخره توانست مغز را سالم بیرون بکشد. به چشمانِ در حدقه گرد شده و مرده‌ی نازن چشم دوخت. مغز را مقابل چشمانِ نازن گرفت و جنون‌زده خندید. - تو که مغز داشتی پس چرا ازش استفاده نکردی، هوم؟ مغز را بینِ دستش فشرد و ناخن‌هایش را داخلِ بافت نرمش فرو برد. ~ سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز هشت طره که سیاه باقی می‌مانند.
  11. «فصل ششم: در جایگاه دیگران» 🩸 پارت بیستم آب کتری که جوش آمد؛ آز کتری به دست سمتِ کلبه رفت. پس از دم کردن و نوشیدن چای دمنوش که در راستای بهبودی سرماخوردگی‌اش بود، به خواب رفت. تا غروب آرمید و ماه که دوباره در آسمان خود را نمایان ساخت، بیدار شد و راه افتاد. در چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. گیسوانش را زیر کلاهش مخفی ساخت و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود. آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نازنِ تنبلی ایستاد. نگاهِ ترسناکش را به نگاهِ بیخیالِ نازن دوخت. هربار آن نازن عوضی را از نزدیک می‌دید؛ در حال ادرار کردن بود. - می‌خوام بدونم وقتی داری شکنجه می‌شی هم قراره انقدر بیخیال باشی! پوزخند نازن تنبلی آز را خشمگین ساخت. آز قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نازن را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نازن می‌زد، فریاد کشید. - بریم برای کشف! و نازن که با بیخیالی به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نازن را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نازن روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نازنِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نازن را آزاد ساخت. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی بست. از داخلِ کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلود قیچی و ماشین ریش‌تراش را برداشت. پشت سر نازن ایستاد. حینی که گیسوان نازن را از ته قیچی می‌کرد، خم شد. و زمزمه‌ی پلیدانه‌اش را به گوشِ نازن رساند. - به نظرت وجدان توی قلب آدماست یا توی مغزشون؟ راست ایستاد. لبخندی شرورانه روی نیمه‌ی راست لبش نشاند. ماشین را روشن کرد و طی ده دقیقه سرِ نازن را برق انداخت. - به نظر من قلب فقط یه ماهیچه‌ست که به کنش‌های مغز، واکنش نشون می‌ده. دورِ صندلی چرخید. خم شد. حینی که نگاه به چشمانِ نازن می‌دوخت، اَرّه را از داخلِ کیسه بیرون کشید. - اوه، بالاخره یه واکنشی نشون دادی! سپس قهقهه‌ی آز که تنِ نازن را لرزاند.
  12. پارت نوزدهم آز دبه‌ی بنزین را برداشت. درش را گشود. و نازن که آغشته به بنزین شد. آز جنون‌آمیز قهقهه زد. - تو رو توی آتیش خشمت می‌سوزونم. نازن مدام خود را روی صندلی تکاند؛ آن‌قدر شدید که با صندلی روی زمین سقوط کرد. آز فندک مکعبی فلزی‌اش را از جیبش بیرون کشید. چشمان خمارش را به نازن دوخت. لبخندی تمسخرآمیز روی نیمه‌ی راست صورتش نشاند. و فندک که از دست آز رها شد و روی نازن فرود آمد. در کسری از ثانیه، نازن بینِ شعله‌های آتش قرار گرفت. - امیدوارم به داغ‌ترین نقطه‌ی جهنم بری! آز قوری پر از آبش را روی سینه‌ی نازن قرار داد. - توی این هوای سرد، چایی می‌چسبه! سپس سوت‌زنان به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. حینی که ماه را می‌نگریست؛ کلاهش را درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. ~ سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز هفت طره که سیاه باقی می‌مانند. آز سرش را می‌چرخاند. به نازن خشم که در حال سوختن بینِ شعله‌های آتش است، نگاه می‌دوزد. ناباور زمزمه می‌کند. - چقدر آدم وحشتناکی بود! سان که صدای آز را شنیده، به سمتِ دفتر خم می‌شود. - چه عجب یکم باهام راه اومدی! اما آز ابروانش را به هم قفل می‌سازد و اشک‌هایش که دوباره راهِ خودشان را گرفته‌اند. - همچنان ازت متنفرم و بر این باورم که داری اشتباه می‌کنی! سان کلافه کفِ دستش را روی صورتش می‌کوبد؛ عمیقاً از دستِ آز عصبانی به نظر می‌رسد. - آز تو چرا اینجوری‌ای؟ آز آب دهانش را قورت می‌دهد تا لرزش صدایش را کنترل کند. - سان تو مگه خدایی؟ تو حق قضاوت نداری! ما فقط باید اون‌ها رو تحویل قانون ب... سان می‌غرد و جمله‌ی آز را می‌بُرد؛ گویی با این‌کار قصدِ به سکوت و به خفگی دعوت کردنِ آز احمق دارد. - هیچ قانونی وجود نداره! سپس سان با خشم مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.
  13. پارت هجدهم آز پایش را روی گردن نازن نهاد و با خشم غرید. - با اون بچه چیکار می‌کردی که دست به خودکشی زد؟ روی زانویش نشست. بزاق دهانش را جمع ساخت و همه را روی صورتِ نازن خشم تف کرد. - اسم خودت رو انسان می‌ذاری؟ پایش را از روی گلوی نازن برداشت و گیسوان نازن را چنگ زد. از گیسوان نازن گرفته بود و او را روی زمین می‌کشید. و نازن که از شدت درد و فشار صورتش به سرخی می‌زد و رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده بودند. - یادته در اتاق رو قفل می‌کردی، هلش می‌دادی، موهاش رو می‌گرفتی، دور دستت پیچ می‌دادی و روی زمین می‌کشیدیش؟ گیسوان نازن را یک دور، دورِ دستش پیچاند. حال، آز متوقف شده بود و فقط گیسوان نازن را با تمام قوا می‌کشید. - تو مگه سوگند نخورده بودی؟ گیسوان نازن را رها ساخت. روی سینه‌اش نشست. سیلی‌ای روی نیمه‌ی راست صورتِ نازن خواباند. - اون بچه مریض بود! سیلی دیگری، این‌بار روی نیمه‌ی چپ صورتِ نازن خواباند. - تو که روی خشمت کنترل نداشتی چرا پرستار شدی؟ دو دستش را دورِ گردن نازن انداخت. چهره‌ی آز از خشم به رنگ خون در آمده بود. - چجوری دلت می‌اومد؟ چهره‌ی نازن به کبودی می‌زد. آز حلقه‌ی دستانش را تنگ‌تر کرد. - اون مگه بچه‌ی خودت نبود؟ نازن داشت جان پس می‌داد که آز متوقف شد. نفس‌زنان ایستاد. - هنوز.. برای.. مردن.. زوده! از گیسوان نازن گرفت و صندلی را بلند کرد. از داخلِ کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلود، بند انگشتی‌های پلاستیکی و نوک تیزش را بیرون کشید. انگشتی‌ها را به بندِ انگشتان دست چپش پوشاند. با دست راست از گیسوان نازن گرفت و سرش را بالا برد. حینی که در چشمانِ پر از دردِ نازن خیره می‌شد، با تیزی انگشتی‌ها، گونه‌ی راست نازن را خراشید. - من بی‌رحمم؟ من فقط دارم کارهایی که تو با بچه‌ی بیمار خودت می‌کردی رو روی خودت اجرا می‌کنم. آز تمامِ صورت، تمامِ گردن، تمامِ سینه، تمامِ شکم، تمامِ دست‌ها، تمامِ پاها، تمامِ کمر؛ تمامیِ بدن نازن را خراشید. و قطره‌های ریزِ خون که از جای‌جای بدن نازن خود را نمایان می‌کردند. بسته‌ی پلاستیکی را از درون کیسه بیرون کشید. گوشه‌ی بسته را به دندان گرفت و با خشم آن را پاره ساخت. مشتی از پودر فلفل و نمکِ درون بسته را بیرون کشید. سپس قهقهه‌زنان تمامِ بدنِ نازن را آغشته به فلفل و نمک کرد. و فریادهای از سرِ سوزشِ فجیع نازن که همگی درون لپ‌هایش خفه می‌شدند.
  14. «فصل پنجم: صِفَتِ شعله‌ور» 🩸 پارت هفدهم آز از روی نیمکت برخاست. بدون آن‌که نگاهی به نامرد طمع بدوزد، راهِ کلبه‌اش را به پیش گرفت. واردِ کلبه شد. خود را روی تخت چوبی انداخت. او هنگام طلوع خورشید خواب بود و غروب هنگام از خواب پرید. و گلودردش که نشان از آثار باران دیشب می‌داد. قرصی خورد و لباس‌هایش را تعویض کرد. راه افتاد. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. گیسوانش را زیر کلاهش مخفی ساخت و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود. آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نازنِ خشم ایستاد. نگاهِ ترسناکش را به نگاهِ ترسانِ نازن دوخت. - سلام عوضی، حال تعفن برانگیزت چطوره؟ قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نازن را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نازن می‌زد، فریاد کشید. - بریم به کارمون برسیم! و نازن که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نازن را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نازن روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نازنِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نازن را آزاد ساخت. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی بست. آز کمر خم ساخت و صورتش را مقابلِ چهره‌ی در هم رفته‌ی گرفت. تای ابروی چپِ آز بالا پرید؛ گویا از پیشانی چین خورده و نگاهِ خشمناک نازن رضایت نداشت. - ساختمان بهشت، طبقه‌ی دوم، اتاق خصوصی بیست و یکم. رنگِ خشمگین نگاه نازن در عرض یک ثانیه به وحشت تغییر رنگ داد. آز از روی رضایت پوزخند صدا دارش را به نیمه‌ی راست صورتش چسباند. - بیمار؛ دختری جوان و زیر سن قانونی، مبتلا به سندروم داون. نازن از ترس آب دهانش را قورت داد و این از نگاه تیز آز دور نماند. - چرا دیگه نگاهت خشمگین نیست، هوم؟ آز ایستاد و پای راستش را بالا آورد. کف پایش را روی چهره‌ی نازن کوبید؛ که نازن با صندلی، به پشت، روی زمین افتاد.
  15. پارت شانزدهم سرش را دوباره داخلِ کاسه‌ی دستانش فرو می‌برد. با غمی آلوده به خشم می‌غرد. - خدایا مگه روی حق الناس حساس نبودی؟ بینِ هق‌های بلندش، تلخ و جنون‌آمیز می‌خندد. - نکنه من جزو بنده‌هات نیستم؟ دندان‌هایش را روی هم می‌فشارد. - پس چرا هرگز حق من رو از بنده‌هات نگرفتی؟ کف دستانش را روی صورتش پهن می‌کند و گلوله‌های درشت اشکش را می‌زداید. - چرا خشک شدن درختِ زندگیم رو تماشا کردی و کاری نکردی؟ سرش را به سمتِ سقفِ سیاهِ اتاقش می‌گیرد. - چیکار می‌کردم که من رو هم می‌دیدی؟ چیکار می‌کردم که من رو هم می‌شنیدی؟ جیغی می‌کشد. - تا الان سکوت کردی، پس به سکوتت ادامه بده! سرش را پایین می‌گیرد. نفس‌زنان زمزمه می‌کند. - خدایا چه بنویسم، چه بعدها عملی کنم؛ باید به سکوتت ادامه بدی! دَمش را در سینه‌اش حبس می‌سازد تا بر غم آتشینش غلبه کرده باشد. پس از چند ثانیه بالاخره بازدمش را بیرون می‌دهد و زمزمه‌اش را به گوش خدا می‌رساند. - این آخرین کلام من با تو بود... خدا! دندان‌هایش را با غضب روی هم می‌فشارد. پاکن را برمی‌دارد و دفتر را می‌گشاید. - آز، تو هم حق نداری گریه کنی! پاکن را روی لغات «بغض» و «گریه‌کنان» که در آخرین سطرها نگاشته بود، می‌کشد و آنان را از نوشته‌هایش می‌زداید. - آز، حق نداری گریه کنی، من هم حق ندارم تو رو ضعیف نشون بدم. آز، تو هم باید مثل اون‌ و اون‌ها بی‌رحم و سنگدل باشی! و صدای بغض‌آلودِ آزِ بی‌خبر از جهانِ سان که به گوش سان می‌رسد. - من نمی‌خوام این کارها رو بکنم، چرا نمی‌فهمی سان؟ و صدای شکستن دوباره‌ی بغض آز و ادامه‌ی جمله‌اش که قلبِ سان را به درد می‌آورد. - ازت متنفرنم سان! سان می‌غرد. - خفه شو و ادامه بده! سپس سان، با خشم مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.
  16. پارت پانزدهم سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز شش طره که سیاه باقی می‌مانند. آز سرش را بالا می‌آورد و نگاهِ خیس و بهت زده‌اش را به نامرد طمع که مقابل چشمانش از درخت گوژآویز شده، می‌دوزد. سان دفتر را می‌بندد. و دنیای آز که منجمد می‌شود. و آز که دیگر حتی توانایی حرکتی کوچک را ندارد؛ چرا که آز حینِ بسته بودن دفتر، تنها اختیار افکار و چشمانش را دارد. سان سرش را روی دفتر می‌گذارد و به گریه‌اش ادامه می‌دهد. خود نیز می‌داند بارانی که در نوشته‌هایش می‌بارید؛ اشک‌هایش بودند. سرش را بالا می‌آورد و صورتش را بینِ دستانش می‌گیرد. خشمگین می‌گرید و فریادش را در کاسه‌ی دستانش خفه می‌کند. - من فقط یکم کودکی می‌خواستم! عربده می‌زند. - من فقط یکم نوجوانی می‌خواستم! گیسوانش را بینِ دستانش می‌گیرد. گیسوانش را می‌کشد و عربده می‌زند. - من فقط یکم جوانی می‌خواستم! به پهنای صورت اشک می‌ریزد، گیسوانش را می‌کشد و عربده می‌زند. - من فقط یکم زندگی می‌خواستم! و انگشتانش که به پوستِ صورتش چنگ می‌زنند و تا چانه‌اش را می‌خراشند. - خدایا حالم از اشرف مخلوقاتت بهم می‌خوره! دستِ چپش را مشت می‌سازد و مشتش را روی سینه‌اش می‌خواباند. و قلبی که در حال انفجار است؛ گویی آتشفشانِ غم درون قلب کوچکش جای گرفته باشد. - خدایا چرا من رو آفریدی؟ بی‌صدا فریادی می‌کشد. و مشتی که دوباره روی قفسه‌ی سینه‌اش می‌نشیند. - خدایا من رو ببر پیش خودت! نفس‌زنان دستِ راستش را بالا می‌برد و با خشونت اشک صورتش را می‌زداید. با دستِ راست به گیسوانش چنگ می‌زند، با دست چپ به سینه‌اش مشت می‌کوبد. - خدایا از کابوسی که اسمش رو زندگی گذاشتن خسته‌ام! بینِ هق زدن‌هایش فریاد می‌کشد. - خدایا من هم گیر افتادم! خدایا من گناهکار نیستم! به سینه‌اش چنگ می‌زند؛ چرا که سنگینی قلبش بیشتر از پیش‌تر حس می‌شود. - خدایا من گناهکار نیستم، فقط غم من رو به جنون کشونده!
  17. نامه‌ی پانزدهم ایران، دخترِ سازنده‌ی من! مادرت، وطنش ویرانه سرا شد. مادرت، هموطنانش آواره شدند. مادرت و هموطنانش ایران را دوباره روی آواره‌ها بنا کردند. «ایران! با کمک هم نسل‌های خودت، وطنِ مادرت رو همیشه آباد‌ترین بساز.»
  18. پارت چهاردهم نمِ باران تنِ خشکِ نامرد را به خیسی درآورده بود. آز هم از شدتِ میزانِ خشم انباشته شده درون قلبش، می‌لرزید. آز غرید. - حتی آسمان‌ها هم دارن کاری می‌کنن بیشتر زجر بکشی. حتی آسمان‌ها هم می‌خوان ضربه‌ی شلاق‌هایی که قراره روی تنت بشینن، سوزنده‌تر باشن! اولین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ سینه‌ی چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز غرید. - تو طمع کردی؛ طمعِ جایگاهی که مناسب تو نبود! دومین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ شکم چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز غرید. - حتی گزینش رو با تقلب جلو بردی! سومین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ صورتِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز غرید. - همه‌ی مخالفینت رو اعدام کردی! چهارمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ گلوی چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید. - تو با مدیریت اشتباهت، فرهنگ رو از مردم دزدیدی! پنجمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ دست راستِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید. - تو با مدیریت اشتباهت، تورم اقتصادی رو دو یا سه رقمی کردی! ششمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ دست چپِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید. - تو با مدیریت اشتباهت، فقر فرهنگی و اقتصادی رو روانه‌ی خونه‌ها کردی! هفتمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ کمرِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید. - تو با مدیریت اشتباهت، آرزوها و اهداف نوجوون‌ها رو ازشون ربودی. هشتمین ضربه‌ی شلاق را روی پای راستِ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید. - تو با مدیریت اشتباهت، جوون‌ها رو بیکار و افسرده کردی. نهمین ضربه‌ی شلاق را روی پوستِ پای چپ چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز با بغض غرید. - تو با مدیریت اشتباهت، آرزوی والدین رو که سر و سامون گرفتن فرزاندشون بود رو غیرممکن کردی! دهمین ضربه‌ی شلاق را دوباره روی پوستِ سینه‌ی چروکیده‌ی نامرد وارد ساخت. آز این‌بار گریه‌کنان غرید. - تو بخاطر زنده موندن و ادامه‌ی مدیریت اشتباهت، هزاران آدم بی‌گناه رو کشتی! آز روی زانوانش افتاد. لب‌هایش را روی هم می‌فشرد تا صدای گریه‌اش برنخیزد. صورت آز از باران شلاق می‌خورد؛ اما اشک‌هایش را هم مخفی می‌ساخت. و قلبِ نامرد که پس از آخرین شلاقی که خورد، ایستاد و دیگر نزد. آز تسمه را روی زمین رها کرد. به سختی ایستاد. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. قلبش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش چنگ زد. و تمامِ تنش که به اتفاق گیسوانش در حال خیس شدن توسط شلاق‌های باران بودند. ~
  19. «فصل چهارم: کفتاری در مقام شیر» 🩸 پارت سیزدهم روز دیگر از راه رسید. خورشید باری دیگر دوید و رفت. ماه که رخ نمایان نمود، درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. کش دور گیسوانش را سفت‌تر کرد و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود. آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. یک‌آن ضربه‌ای از پشت به سرش وارد شد. نالان و شوکه دستش را روی سرش گذاشت. دستِ خونین آز که نشان از زخم جدی‌اش می‌داد. چرخید. نامردِ پیر و فرتوت طمع یکی از میله‌های گناهان را به دست گرفته بود. و پوزخند آز به دست و پاهای قل و زنجیر شده‌ی نامرد و پوزخند آز به تنِ لرزان از اضطراب نامرد. آز قدم به سمت نامرد برداشت و نامرد قدمی به عقب؛ تا مرحله‌ای این صحنه ادامه داشت که نامرد به دیوار طویله چسبید. آز با لطافت میله را از دستان نامردِ پیرِ طمع چنگ زد و ربود. یک‌آن لگدی به کاسه‌ی زانوان نامرد وارد ساخت. - چجوری ایستادی؟ مگه من زانوهاتون رو خرد نکردم؟ نامرد دوباره زمین گیر شد و روی چهار دست و پایش افتاد. قهقهه‌ی شرورانه‌ی آز دور تا دور طویله پیچید. - مثل همیشه برای زنده موندن داری طمع می‌کنی؟ آز به سمت کمدِ فلزی و آبی رنگ کنارِ در قدم نهاد. در کمد را گشود و مته را برداشت. سیم مته را به پریز متصل کرد. از ریسمان دورِ گردن نامرد طمع گرفت و او را تا نزدیکی پریز کشاند. نامرد را به پشت خواباند. سپس هیستریک، گوژِ استخوانی و بسیار برجسته‌ی نامرد را با مته سوراخ ساخت. و نامرد طمع که مدام و هرچند بی‌جان، دست و پا می‌زد. و قلب نامرد طمع که بی‌قراری می‌کرد. و مابقی نانفرهای داخل اتاقک‌ها که با تنی عرق‌زده و چشمانی ترسان به جنایت آز خیره بودند. عاقبت، آز پس از اتمام سوراخ سازی گوژِ نامرد، سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد می‌زد، فریاد کشید. - راه بیفت خرفت، باهات کلی کار دارم! و نامرد که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد. باران نم‌نم می‌بارید. به پرتگاه که رسیدند، آز از درون کیسه‌ی سفید اما چرک‌آلودش ریسمانی برداشت. ریسمان را از سوراخِ گوژِ نامرد عبور داد. نامرد فرتوت طمع را چون گوشواره‌ای از درختِ خشکیده‌ی زندگی‌اش آویزان ساخت. و آز که تسمه به دست مقابل نامرد طمع ایستاده بود. پوزخند صدا دارش را به نیمه‌ی راست صورتش چسباند و نامرد را مخاطب قرار داد. - تقاصِ خون اون همه انسانی که به خاطر تو مردن رو امشب پس خواهی داد!
  20. پارت دوازدهم ~ آز داشت ماه را می‌نگریست که یک‌آن در جایش پرید. گویا تازه به یاد آورده بود که چه قصدی را طرح زده. نباید زمان را از دست می‌داد؛ در غیر این صورت برنامه ریزی‌اش بهم می‌خورد. ایستاد. نگاهش را به زمین دوخت؛ خون نامرد از روی سطحِ شیب‌دار جاری شده و خود را به درخت رسانده بود. آز پا روی باریکِ رود خون نهاد. تا نزدیکیِ نامردِ پرخوری گام برداشت. مقابلش روی زانوانش نشست. پوزخندی روی نیمه‌ی راستِ لبش چسباند و نگاهش را در چشمانِ گشاد شده در حدقه‌ی نامرد نشاند. دستِ آز روی گونه‌ی گوشتی نامرد نشست؛ هنوز تنش نسبتاً گرم بود. دست به زیرِ میز برد و هشت جعبه‌ را بیرون کشید. یکی از جعبه‌ها حاوی تجهیزات مورد نظرش بود. آن را گشود و در ابتدا دستکش پزشکی به دستانش پوشاند. - امیدوارم اعضای بدنت هنوز زنده باشن؛ در غیر این صورت همه‌ی مطالبی که در رابطه با زیست پزشکی خوندم و همه‌ی تشریحاتم هیچ می‌شن. ابروانش را در هم گره زد. - اگه حمله نمی‌کردی اینجوری نمی‌شد، عوضی! سپس نوکه‌ی تیز چاقوی پزشکی‌اش را روی قفسه‌ی نامرد نهاد و سینه‌اش را شکافت. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و قلب نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و ریه‌های نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و کبد نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و پانکراس نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و کلیه‌های نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و روده‌ی نامرد را با احتیاط از تنش بیرون آورد. اخم کرد، زیر لب به روحِ نامرد لعنت فرستاد و چشمان نامرد را با احتیاط از کاسه‌شان بیرون آورد. عاقبت هفت جعبه‌ی یخچالی را تا کلبه‌اش کشان‌کشان کشید و برد. آز قصد داشت اعضای بدنِ نامرد پرخوری را بفروشد و پولش را صرفِ امور خیریه ایتام کند؛ همان خیریه‌ای که نامرد در طول زندگی‌اش در حال دزدی از آن بود. اما آیا اعضای او قرار بود بدرد بخورند یا دیگر دیر شده بود؟ - اگه قابل فروش نباشن تا جهنم هم دنبالش می‌رم!
  21. پارت یازدهم سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز پنج طره که سیاه باقی می‌مانند. گویی پس از هر جنایت، بخشی از وجودِ پاک و سپیدش به سیاهیِ نوشته‌های سان در می‌آید. سان حینی که لبخندی از روی رضایت به روی لب می‌نشاند، به سمتِ دفتر خم می‌شود. - آز! آز که پرتوهای داغِ خورشید را روی چهره‌اش حس می‌کند، بدون آن‌که چشم بگشاید، با بغض می‌گوید. - کِی من رو به حال خودم رها می‌کنی؟ سان هیستریک، قاه‌قاه می‌خندد. - هنوز زوده آزم، قرارمون یادت رفته؟ آز با خشم می‌ایستد. دستان آغشته‌اش به خونِ نامرد را مشت می‌سازد. تا لبه‌ی پرتگاه گام برمی‌دارد. چشم می‌گشاید. از بینِ دندان‌های به هم فشرده‌اش می‌غرد. - من با تو هیچ قراری نداشتم نازن! سان که از نازن خطاب شدنش توسطِ آز کینه توزیده است، مشتش را روی دفتر فرود می‌آورد. و آز که از ضربه‌ی زلزله‌آورِ سان زمین‌گیر می‌شود. - تو قراره برای من همه‌ی اون عوضیای گناهکار رو بکشی و چاره‌ای جز این نداری! و آز که می‌لرزد؛ از غم، از خشم، از بی‌اختیاری‌اش. پس می‌ایستد؛ دقیقاً لبه‌ی پرتگاه و حینی که قصدِ پریدن دارد، فریاد می‌کشد. - من دیگه به ساز نوشته‌های تو نمی‌رقصم! اما دیوار نامرئی مانع از افتادنش می‌شود و او را سه متر پرتاب می‌سازد. پوزخند صدا دار سان از قوه‌ی شنیداری آز دور نمی‌ماند. آز روی زانوانش، روی زمین می‌افتد و به زمینِ سنگی چنگ می‌زند. سان دو دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد. - چرا انقدر سرسختی؟ تو برای اون نانفرها دل می‌سوزونی؟ آز روی زانوانش می‌چرخد. نگاهش را به سوی میز می‌دوزد. طاقت دیدنِ آن صحنه‌ی خشن و خونین را ندارد؛ پس سریعاً چشم می‌بندد. سان می‌غرد. - چرا نگاهش نمی‌کنی آز؟ چرا همش من رو آدم بده می‌دونی؟ مگه من خیانت کردم؟ مگه من مال حرام خوردم؟ آز اشک می‌ریزد و دندان‌هایش را به هم می‌فشارد. زیر لب و آرام زمزمه می‌کند. - تو مگه خدایی که تنبیهشون می‌کنی؟ ضربه‌ی دستِ سان به دفتر جهان آز را به لرزه در می‌آورد و غرشش گوشِ آز را می‌خراشد. - خدا برای من و درختِ خشکیده‌ی زندگیم هرگز کاری نکرد. سپس سان با خشم مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.
  22. پارت دهم نامرد حینی که داشت کبابی را درسته داخلِ لپ‌های گوشتی‌اش می‌چپاند، لحظه‌ای در سکوت به آز خیره شد. سپس به ادامه‌ی دو لپی خوردنش از همه‌ی غذاها ادامه داد. آز به لبخندِ عمیقش، عمقی جنون‌آمیز بخشید. و لحنش که شرورانه بود و رگه‌هایی از کنجکاوی نمایشی درونش یافت می‌شد. - می‌خوام بدونم معده‌ی حرام‌خوار تو می‌تونه تشخیص بده که داری گوشت و اعضای بدن یه حرام‌زاده رو می‌خوری و استخون‌هاش رو لیس می‌زنی یا نه؟ و نامرد پرخوری که قاشق و سیخِ جگر درون دستش سقوط کرده و داخلِ ظرفِ آبگوشت افتادند. با دهنی نیمه باز داشت آز را می‌نگریست. - برای تو چه فرقی می‌کنه که سیری و سیرابی بقیه رو بخوری یا خودشون رو، هوم؟ سپس جنون‌زده، قاه‌قاه خندید. نامرد پرخوری به یک‌باره هر چه خورده بود را روی میز بالا آورد. آز ایستاد تا کمتر نگاهش به میزِ تعفن‌برانگیز بیفتد. نامرد هم از شدت استفراغ از روی صندلی، خود را به زمین انداخت؛ او داشت تمامِ وجودش را بالا می‌آورد. یک‌آن نامرد پرخوری خشمگینانه از جای برخاست. ایستاد و به سمت آز حمله‌ور شد. زنجیر دور دستانش را دورِ گردن آز انداخت و فشرد. آز انتظار چنین حرکتی را نداشت، داشت خفه می‌شد و چهره‌اش نیز به رنگ خون درآمد. آز با خود گمان برد که اکنون وقتِ مرگ نیست، آن هم به دستِ یک نانفرِ نامرد؛ پس زانوی چپش را بالا آورد و به بینِ پاهای نامرد کوبید. نامرد با چهره‌ای سرخ شده از درد روی زانوانش فرود آمد. آز که گردنش را از بندِ زنجیرِ نامرد پرخوری رها ساخت. چاقوی غذاخوری را از روی میز چنگ زد. آز طی حرکاتی هیستریک‌وارانه، نامرد را روی زمین خواباند. روی شکمِ حجیم و گوشتالوی نامرد نشست. روی صورتش خم شد. چشمانش را روی چشمان نامرد قرار داد؛ به طوری که مژه‌های بلند آز با حدقه‌های نامرد تماس گرفتند. و دهان آز که در یک سانتی از دهان نامرد گشوده شد و با خشم درونِ دهانِ نامرد غرید. - تو رو به جهنم می‌فرستم، اون‌جا بهتر ازت پذیرایی می‌کنن حرام‌خوار! سپس سرش را بالا برد. دستِ حاوی چاقویش را بلند کرد. و چاقو که با شتاب بینِ سیبک گلو و چانه‌ی نامرد فرو رفت. چاقو را بیرون کشید. و فواره‌ی خون که صورتِ آز را طرح زد. و عاقبت، آخرین خرناس نامرد پرخوری که نشان از آخرین نفسش می‌داد. آز، نفس‌زنان به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخه‌های خشکیده‌ی درخت قرار داشت، جای گرفت. حینی که ماه را می‌نگریست؛ مدام دم عمیق گرفت و بازدمش را طولانی پس داد. کش مویش را چنگ زد و درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد می‌رقصیدند. ~
  23. «فصل سوم: معده‌ی پر از حرام» 🩸 پارت نهم خورشید که گریخت، ماه جایش را در آسمان گرفت. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاه‌پوش آز در چهارچوبش نقش بست. دستی به گیسوان سیاهش کشید و سپس با چهره‌ای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زده‌ی طویله متوقف شد. تا گوشه‌ی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکی‌اش را ربود. آز سوت‌زنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نامردِ پرخوری ایستاد. قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درونِ اتاقک نهاد. با تاسف به صورتِ گوشتی نامرد پرخوری خیره شد. - آماده‌ی قیامتت هستی؟ سپس خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نامرد را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد می‌زد، فریاد کشید. - راه بیفت خیکی! و نامرد که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگ‌ریزه‌های گوشه‌تیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نامردِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. حینی که به میزِ غذاخوری شش نفره اشاره می‌کرد، با لبخندی مهربان نامرد را مخاطب قرار داد. - من هیچکس رو گرسنه نمی‌کشم، پس از خودت پذیرایی کن. و نامرد پرخوری که مات، مبهوت و بهت زده محتواهای روی میز را می‌نگریست. و میز که انواع و اقسام غذاهای گوشتی را روی خود به چینش درآورده بود؛ کباب، تاس کباب، آبگوشت، کوفته، استیک، کتلت، خوراک گوشت، دل، قلوه، جگر، سیرابی و جغور بغور. آز آن سوی میز روی صندلی قرار گرفت و نشست. با لحنی ذوق زده نامرد را مخاطب قرار داد. - شاهانه نیست؟ نامرد پرخوری سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. آز قیچی کوچک را از درون جیب بافت سیاهش بیرون کشید. ایستاد. به سمتِ نامرد خم شد و کوک‌های دورِ دهان نامرد را برید. - بهتره به جای حرف زدن، از آخرین وعده نهایت لذت رو ببری. که نامرد پرخوری بی‌توجه به آز شروع به خوردن کرد. آز نشست و با لحنی پر از مهر و لطافت لب از روی لب برداشت. - تو همیشه اختلاس کردی و مال مردم رو به جیب زدی ولی من لطف کردم و تو رو گرسنه نکشتم. نامرد در سکوت غذا می‌خورد و به آز گوش می‌سپرد. آز آرنجِ دستِ چپش را روی میز نهاد و کف دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. لبخندِ ملیحش را روی لب نشاند. - تو سیری و سیرابی مال مردم رو، به ویژه مال یتیما رو دزدیدی و خودت و خانوادت رو سیر و سیراب کردی ولی من لطف کردم و تو رو گرسنه نکشتم.
  24. پارت هشتم ~ خورشید در آسمان که جایگاه ماه را ربود، آز از جایش برخاست. نگاهش را به زمین دوخت؛ خون نامرد از روی سطحِ شیب‌دار جاری شده و خود را به درخت رسانده بود. آز پا روی باریکِ رود خون نهاد. تا نزدیکیِ نامردِ هوس که دیگر جان در تن نداشت، گام برداشت. مقابلش ایستاد. کمرش را خم کرد. پوزخندی روی نیمه‌ی راستِ لبش چسباند و انگشتش را زیرِ بینی نامرد گرفت. و نامرد که دیگر نفس نداشت و تنِ خونینش رنگ‌پریده به نظر می‌رسید. آز با غمی نمایشی آهی عمیق کشید و متاسف نامردِ بی‌جان را مخاطب قرار داد. - اگه خائن نبودی به این روز نمیوفتادی، واقعاً ناراحتم. حینی که کمر راست می‌کرد، شرورانه قهقهه زد. به سمتِ کیسه‌ی چرک‌آلود رفت. پس از برداشتنِ چاقوی موردنظر، بازگشت. دو دست قلم شده‌ی نامرد را با احتیاط برداشت و روی زمین پرتاب کرد. سپس گره ریسمان‌های دور مچ‌ِ پاهایش را گشود. تنِ مُرده‌ی نامرد را روی زمینِ خونین خواباند. چاقوی قصابی‌اش را به دست گرفت و سرش را بیخ تا بیخ از گردنش برید و جدا ساخت. سلاخی کارِ سختی به نظر می‌رسید و تن دخترانه‌ی آز، طبیعتاً برای این چنین اعمالی قدرت کافی را نداشت؛ اما جنون نیرویی بود که به او قوت می‌داد. او وحشیانه تمامِ این صحنه‌ها را به تنهایی رقم زده بود. آز سرِ نامرد را بالا آورد و لبخندی ملیح به رویش روانه کرد. لبش را تا نزدیکیِ گوشِ چپِ نامرد برد. و چشمان آز که هیستریک‌وارانه درشت شدند و لحنش که پر از جنونِ افسار گریخته بود. - امیدوارم تا الان به جهنم رسیده باشی! شکمش از خنده لرزید. سر را کناری گذاشت. نوکه‌ی تیز چاقو را روی قفسه‌ی نامرد فرو برد و پوستش را شکافت. سوت‌ زد، سرخوش خندید و پوست را از تنِ نامرد جدا ساخت. سوت زد، سرخوش خندید و پاهای نامرد را مانند دستانش قلم کرد. سوت زد، سرخوش خندید و گوشت و استخوان‌های نامرد را قطعه‌قطعه کرد. سوت زد، سرخوش خندید و اعضای داخلی بدن نامرد را از درون شکمش تخلیه کرد. عاقبت دو تشت که یکی حاوی گوشت و استخوان‌ و دیگری که حاوی اعضای داخلی بدن نامرد هوس بودند را روی زمین کشان‌کشان تا کلبه‌اش کشید و برد. آز قصد داشت برای نامرد بعدی برنامه‌ای شاهکار بچیند. و یکی از مقدمات این بود که صخره را آب و جارو کند و آخرین وعده‌ی نامردِ پرخوری را برایش بپزد. و آز که در طول روز؛ سوت می‌زد، سرخوش می‌خندید و مراحل طرح خورده توسطِ خودش را، پی در پی به وقوعشان پیوند می‌زد.
  25. پارت هفتم سان مدادش را روی میز تحریرش می‌گذارد و نوشتن را متوقف می‌سازد. و آز که بلافاصله پس از وقفه‌ی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیه‌هایی اندک به سپید تغییر رنگ می‌دهند؛ جز چهار طره که سیاه باقی می‌مانند. سان کش و قوسی به بدنش می‌دهد و حینی که لبخندِ هیستریک و لرزانش را روی لب‌هایش می‌نشاند، سرش را به سمتِ دفترِ خم می‌کند. - آز! آز با شنیدن صدایِ سان، چشمانش به روی خورشیدِ در حال طلوع گشوده می‌شوند. بوی آهنین خون موجب می‌شود دستانش را بالا بیاورد. با دیدنِ ردِ خون روی نقطه به نقطه‌ی دستانش، تنش می‌خشکد. طولی نمی‌کشد که با یادآوری خاطراتی که در انجام هیچ‌یک اختیاری نداشت، تمامِ تنش به لرزش درمی‌آید. با دستان متزلزلش، به شلوارش چنگ می‌زند تا کمی از لرزش آنان را مهار کند؛ اما هیچ فرقی به حالش نمی‌کند. آز روی پاهای لرزانش می‌ایستد. از شدت وحشت، در حال نفس‌نفس زدن است. می‌چرخد. و نگاهش که ناباور روی نامرد هوس که در چند متری از او در آن حالت خونین و دست قلم شده به صندلی بسته شده، می‌نشیند. دم کشیدن و بازدم پس فرستادن با بدن آز غریبه می‌شوند. به سمتِ نامرد می‌دود؛ اما به دیواری نامرئی کوبیده می‌شود و او را زمین‌گیر می‌کند. مردمک‌های لرزان و خیسش روی نامرد قفل گشته و روی زانوانش به سوی او گام برمی‌دارد؛ که دیوار نامرئی همچنان مانع می‌شود. آز، هرگاه که سان نوشتن را متوقف می‌کند، تنها درونِ یک ناحیه و زون دایره‌ای شکلِ کوچک به قطر ۳ متر، می‌تواند تحرک داشته باشد؛ او هرگز نمی‌تواند با اختیار خودش، از آن دیوار عبور کند. آز به سمتِ پرتگاه می‌چرخد و اشک‌ریزان به خورشید نگاه می‌دوزد؛ چرا که او همیشه سانِ نامرئی را روی خورشید می‌بیند. با نفرت، با صدایی لرزان می‌‌غرد. - سان، ازت متنفرم! صدای آز به گوش سان می‌رسد و او را وادار به خنده‌‌ای جنون‌آمیز می‌کند. - آز، چندبار بهت بگم که اونا گناهکارن و تو باید از ذلتشون لذت ببری؟ آز دستانش را از خشم، مشت می‌سازد. - فرق تو با اونا چیه؟ تو هم کم از یه نانفر عوضی نداری... ادامه‌ی جمله‌اش را حینی که به هق‌زدن افتاده، جیغ می‌کشد. - سان تو حتی حرومی‌تر از اونایی! سان حینی که کلافه به گیسوانِ بلند و سیاهش چنگ می‌زند، مشت خشمگینش را روی دفتر می‌کوبد. و زلزله‌ای که جهان آز را می‌لرزاند. آز با صورت روی زمین می‌افتد. سان مدادش را بینِ انگشتانش می‌گیرد و می‌فشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس می‌دهد، تا ادامه‌ی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمان‌هایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشته‌های سان درمی‌آید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ می‌دهند.
×
×
  • اضافه کردن...