رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

H.DNR

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط H.DNR

  1. H.DNR

    مشاعره یک بیتی✍🏻

    نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت..
  2. H.DNR

    مشاعره یک بیتی✍🏻

    هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد
  3. اقای دال.ره باید بت بگم:

    اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

    دل من داند و من دانم و دل داند و من

    خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من

    تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من️ 

  4. سلام خیلی خوش اومدین

  5. H.DNR

    مشاعره یک بیتی✍🏻

    ‌ تو گر گناه من شوی، توبه نمی‌کنم ز تو جام لبت بنوشم و باز گناہ می‌کنم...!
  6. سلام عزیزم آرزوی موفقیت میکنم براتون در تایپ رمان سایه پندان

    لطفا نام رو ویرایش بزنید به:

    رمان سایه پنهان| آنجل کاربر انجمن نودهشتادیا 

    پارت اول روهم ویرایش کنید بنویسید 

    نام رمان

    نام نویسنده 

    ژانر ها

    خلاصه

    مقدمه

     

    وقتی اینارو تکمیل کردید مدیران‌ اصلی انجمن تایپیک شمارو تایید میکنن بعد پارت گذاری رو شروع کنید

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. H.DNR

      H.DNR

      اره عزیزم سایت از اول بازگشایی شده چون یه مدت بسته شده دوباره باز شده 

      مرحوم اقای جوشنی هم بنیانگذار اول این انجمن بودن

    3. anjel

      anjel

      بله میدونم. مرحوم اقا محمد جوشنی

      و شبنم خانم و بقیه رفقا.

      من با عنوان soratyrooz اونجا نویسنده بودم

      اثارم هست .

    4. H.DNR

      H.DNR

      چقدر عالییییی‌

      پس تجربه‌ی نویسندگی دارید، خیلی خوبه حتما آثار جدیدتون عالی میشه.

      از مدیرای‌ اصلی مثل

      هانیه خانم پروین

      نسترن خانم اکبریان‌ 

      و مهتا‌ خانم میتونید بپرسید هم مدیران و هم جزء قدیمی‌های انجمن

  7. H.DNR

    سلام عزیزم آرزوی موفقیت میکنم برای شما در بازنویسی رمان سیاه قلب

    لطفا تایپیک رو ویرایش بزنید اینطوری بنویسید 

    رمان سیاه قلب|دلسا‌ کاربر انجمن نودهشتادیا 

    و توی اولین پیامی که فرستادین هم خلاصه و مقدمه اضافه کنید❤️🤭

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      نودهشتیا عزیزم

    2. H.DNR

      H.DNR

      تایپ هوشمند گوشیم عوضش کرده🤦‍♀️ 

  8. جای‌ هرکی گذاشت‌رفت؛ سبز!
  9. ماجراهای خانواده ی چمن زاد!
  10. دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

    تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی!

    - حکیم موانا

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. H.DNR

      H.DNR

      تو تمنای من و یار من و جان منی.

      پس بمان تا که نمانم به تمناى کسى. 

      - مولانا ️ 

    3. s.a

      s.a

       از من عبور می‌کنی و دم نمی‌زنی

      تنها دلم خوش است که شاید ندیده‌ای !

      _قیصر امین‌پور. 

    4. H.DNR

      H.DNR

      نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست

      گوش کن نبض دلم زمزمه‌اش با تو یکیست .️ 

  11. یاالله

    سلام حاج خانم📿🌚

    من درحال شبکه‌سازی گسترده‌ و رفیق شدن با بچه‌های نودهشتادیا هستم. این بین رمان هم می‌نویسم😐🤭

    خوشحال میشم‌ بخونیدش و حتما حتما‌ نقدش‌ کنید نظرتونو‌ بگید پیشنهاد بدین و از این چیزا خلاصه.

    شایدم رفیق شدیم اصن! والا

    اینم لینکشه:

    بکوب رو من

    1. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      بهم گفتن رمان نقد نکن

    2. H.DNR

      H.DNR

      مشکلی نیست عزیز

    3. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      قربانت

  12. یاالله

    سلام حاج خانم📿🌚

    من درحال شبکه‌سازی گسترده‌ و رفیق شدن با بچه‌های نودهشتادیا هستم. این بین رمان هم می‌نویسم😐🤭

    خوشحال میشم‌ بخونیدش و حتما حتما‌ نقدش‌ کنید نظرتونو‌ بگید پیشنهاد بدین و از این چیزا خلاصه.

    شایدم رفیق شدیم اصن! والا

    اینم لینکشه:

    بکوب رو من

    1. Silent

      Silent

      سلام گلم

      همه اینجا رفیقیم عزیزم

      چشم لینک رمانتو بفرس سر فرصت میخونم. 

    2. H.DNR
  13. سلام علیکم

    توی چت باکس خوندم شما مامان هستید

    میدونم مامانا کار زیاد دارن اما خب وقتی دارید نی‌نی تونو میخوابونید‌ روی پاتون‌ رمان منم بخونید کلا ۴پارتشو‌ نوشتم اما عاشقشم با همه مشکلات و نقص هایی که داره🥲

    نظرتونو‌ هم بگم بگید خوشحالم میشممم🤭

    هر نقدی پیشنهادی چیزی...

    بکوب رو من حاج خانم📿🌚

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. H.DNR

      H.DNR

      (ناتنی) لینکشو‌ گذاشتم توی پیام بالاییم‌

      ممنون❤️

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      باشه عزیزم. میخونمش😊 

    4. H.DNR

      H.DNR

      قربون شما💃🎀

  14. سیسیییی 

    من منتظرم نقد کنی آخه را اینقدر سر خودتو‌ شلوغ میکنی😭🤭 

    پوسیدیم‌ روی انجمن 🥲 منتظر نظری نقدی پیشنهادی چیزی هستیم کسی نظرشو‌ نمیگه آخه چرااااا‌

    (ایموجی یه ادمک که داره موهاشو‌ میکشه)

  15. سلام علیکم 

    یاالله 

    بفرما حاج خانوم😎📿

    1. ماسو

      ماسو

      چشم حاج خانم

    2. H.DNR

      H.DNR

      سلام باشی ننه‌جان😂📿

  16. سلام علیکم 

    یالله 

    بفرما حاج خانوم

  17. -کاش بودی!

    -جای اینکه باشه نگران فردای خودش، تو فکر توعه!

    -جلوم گریه کردی پشتم خندیدی'

    -اگه گفتم که مثلت هست زیاد فقط واسه این بود که حرصت در بیاد؛

    -از خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  18. سلاممم

    شما اولین نفری بودین که مخاطب رمانم شدین 

    خوشحال میشم پارتای جدیدو هم بخونین 🤭❤️

     

    1. عسل

      عسل

      بله صددرصد میخونم

    2. H.DNR
  19. H.DNR

    سلام وقت بخیر

    لیست ممنوعه هایی که گذاشتید عکساش‌ باز نمی‌شن

    1. Silent

      Silent

      به زودی فایل جدید قرار میدیم. 

  20. پارت گذاری باشهعه؟‌

    اونم دوتا دوتا🤭😂

    برای خوندش بمال رو لینک داداچ😎📿

    1. H.DNR

      H.DNR

      پارت۴ ویرایش کامللل‌ شد!

  21. #4 یه جاده بلند دیگه که حتی آخرش مشخص نبود جلوم سبز شد! یکه خورده سرعت قدم هام پایین اومد. فرصت کردم به عقب نگاه کنم. دیدم سروش جلوتر از بقیه است؛ تازه متوجه شدم بین انگشت‌هام لیز شده و خون میاد! عزمم‌ رو جزم کردم ادامه بدم که این بار پنجه‌ای گردنم رو با وجود موهای آشفته و گره خورده‌‌ پشتم، قاپید. انگشت های بلندش تا خرخره‌ام می‌رسید و اونو فشار می‌داد. صداش پر از شعف بود: -چرا خونه؟ همینجا‌ کارتو‌ می‌سازم! فکر کردی فرار کنی چی‌میشه؟ پیدات نمی‌کنم؟ توی گوشم آروم خندید. عصبی نبود! ظاهرا این تعقیب و گریز لذت آخر‌شبش رو هم بهش داده بود. آخرین جمله‌ای که گفت کشدار بود، و دقیقا توی گوشم زمزمه‌‌اش کرد. می‌خواست بهم بفهمونه تحریک شده. از خودم بدم اومد! مکث کرد و ادامه داد: - پیزوری! هار نکن منو! برا خودت بد میشه. نظرت چیه بهت نشون بدم سزای گ*وهی که خوردی چیه؟ هوم؟ با هومی که توی گردنم کشید دیگه لرزش بدنم دست خودم نبود. ته خط رو می‌دیدم. با وجود تمام شجاعت و از خود گذشتگی‌ای که بدنم برای من، انجام داد. این کارم با اینکه امید داشتم خوب پیش بره، اما به پشیمونی تبدیل شد! نمی‌خواستم احساس پیروزی کنه.دستش‌ دور تنم حلقه زد! لعنت به همتون! لعنت به کسی که شماهارو اینطوری‌ تربیت کرده! فشار انگشت‌هاش فراتر از آستانه تحمل من توی اون موقعیت‌ بود، از فرت بی‌جونی اون دستی که روی سرم بود شل شد و افتاد کنار دستش‌. سایه‌امون به خاطر روشنایی ساختمون افتاده بود جلوم و بین پلک هایی که داشت بسته می‌شد دیدمش! چقدر منزجر کننده بود. پوست لخت آرنجم‌ به ماشین کنار مون خورد. شاید داشتم می‌مردم که اینقدر بی‌حال بین دستاش بودم، اونطور که من دویدم، بعد از ایستادن باید تند تند نفس می‌کشیدم نه اینکه نفسم‌ بریده بشه و کسی خفم کنه! همون سمتی از پهلوم که درد می‌کرد رو با دستی که دور تنم بود چنگ‌ زد و من رو چرخوند. دیگه حتی خودش روهم نمی‌دیدم. با اینکه دستش دور گردنم نبود، قادر به نفس کشیدن نبودم. غافلگیرم کرد! دستش‌ رو باز کرد و من که نه توانشو رو داشتم و نه انتظار چنین حرکتی رو، خوردم زمین! ضربه‌ای که از پشت به کمرم وارد شد، باعث شد نفس عمیق بکشم. اینجا دیگه سنگ‌ریزه نداشت بلکه سیمانی بود. شک نداشتم از شدت ضربه صورتم مثل گچ سفید شده. سرم روی زمین خورده بود و دردش باقدرت پلک‌هامو روی‌هم می‌کشید. نور ساختمون که از اطراف اون هیبت بزرگ عبور می‌کرد، قیافه‌اش رو در خودش حل می‌کرد. صدای های مختلفی که از ساختمون میومدن حالا بلند‌تر از قبل شنیده می‌شد. مردمک چشم‌هام عین سنسور دزدگیر حرکاتش‌ رو دنبال می‌کرد تا از کاراش سر دربیاره. اگر به خودم واگذار می‌کرد ازش میخواستم من رو بکشه، تعلل هم نکنه! خواسته زیادی بود برای کسی که می‌خواست همرنگ این جماعت نباشه و عفت‌اشو حفظ کنه؟ جلو اومد و پاهاشو‌ اطراف بدنم گذاشت. چقدر تحقیر؟ دلم برای عزت و ارزشی که طی این چند روز از دست رفت، سوخت! برای شخصیتم‌ که هیچی ازش نمود، سوخت. از پایین داشتم بهش نگاه می‌کردم‌. صورتم مماس لاستیک یک ماشین بود. بالاتنه‌اش رو به همون سمتی که ازش اومده بودیم چرخوند: - گمشید اون‌ور حروم‌لقمه ها! نمی‌دیدم داره به کی میگه‌، اما فهمیدم با اون نگهبان‌هاست. کاش پیش‌ بابابزرگم بودم! می‌خوابیدم بغلش و گریه می‌کردم، ناخودآگاه با یادش نفس عمیقی از ته دلم کشیدم. پاهاشو‌ بیشتر به تنم فشرد. دولا شد روم و زمزمه کرد: - و اما تنبیه تو! بهش نگاه نمی‌کردم تا وقتی که دستش‌ سمت دکمه های پیراهن مشکی‌اش رفت. همون اول که دیدمش‌ یقه‌اش باز بود، جوری نوشیدنی می‌خورد که از گردنش‌ می‌چکید و توی لباسش‌ فرو می‌رفت. تن لرزون و بی‌پناهم مرکز نگاه‌های کثیف‌شون بود. من اولین کسی بودم که فروخته می‌شد! و حضار با نهاتی توجه و سرگرمی بهم نگاه می‌کردن. حس و حالم خراب‌تر شد وقتی یادم افتاد بین اون همه دختر که با اراده خودشون توی اون جشن بودن‌، من با گریه سرم رو انداخته بودم پایین و خودم رو بغل کرده بودم. بالاترین‌ قیمت رو اون پیشنهاد داد، و بعدش با لودگی کنارم نشست و برای اینکه به رقیباش‌ بفهمونه برنده شده؛ چونمو‌ بالا کشید تا نگاهش‌ توی چشمام افتاد. در نگاهش‌ یک انسان خودکامه دیدم! گفت: - همین الان بر‌میگردیم! دیگه نیاز ندارم تا آخر مهمونی بمونم! و بعد نوچه‌هاش من رو با خفت توی محوطه ساختمون روی زمین کشیدن. چرا یکی از اون دخترایی که اونجا بود برای هم‌جنس خودش تلاشی نکرد؟ من گیر آدمای اشتباه افتاده بودم یا ارزش های جامعه عوض شده بود؟ فکرش رو هم نمیکردم چنین مجالسی توی ایران اینقدر باب باشه. از قرار معلوم من اولین قربانی نبودم! دکمه های بعدی روهم باز کرد، لبه های پیراهنش از هم فاصله گرفت و جلوی صورتم بخاطر باد تکون می‌خوردن، گردنبند بلندش‌ تا نزدیکی بینیم‌ آویزون بود. گذشته رو ول کردم و سعی کردم برای الان راه فرار پیدا کنم. می‌خواست چیکار کنه؟ دوباره آدرنالین خونم بالا رفت! یقه‌ لباسم رو با مشت‌هاش گرفت و کشید تا پاره بشه. انگشت‌هاش ترقوه‌امو لمس می‌کرد. چقد ضعیف بودم که‌ نمی‌تونستم باهاش مقابله کنم! حالا میفهمم چرا گذاشت این‌همه بدوم، تا خسته‌ام کنه! پلک‌هام از ترس و ضعف بدنی، بسته‌ شد! موهام به پیشونی عرق کرده‌ام چسبیده بود. دست‌های متجاوزش با هیجان دنبال راهی سریعتر برای پا‌ره کردن لباس توی تنم، بودن. خدایا من رو میبینی؟ صدای قلبم‌ رو می‌شنوی؟ هیچ‌ دارایی‌ ازت نخواستم! فقط همین‌ رو برام حفظ کن. -هی! سرم رو چرخوندم و چشامو باز کردم. سروش همون‌طور که خم شده بود برگشت سمت صدا. از اون سمتم که ماشینی نبود، یک مرد داشت آروم آروم نزدیک‌مون می‌شد...
×
×
  • اضافه کردن...