-
تعداد ارسال ها
66 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط H.DNR
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
H.DNR پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
وقتی دوباره متولد شدم! -
اقای دال.ره باید بت بگم:
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من️
-
سلام عزیزم آرزوی موفقیت میکنم براتون در تایپ رمان سایه پندان
لطفا نام رو ویرایش بزنید به:
رمان سایه پنهان| آنجل کاربر انجمن نودهشتادیا
پارت اول روهم ویرایش کنید بنویسید
نام رمان
نام نویسنده
ژانر ها
خلاصه
مقدمه
وقتی اینارو تکمیل کردید مدیران اصلی انجمن تایپیک شمارو تایید میکنن بعد پارت گذاری رو شروع کنید
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
اره عزیزم سایت از اول بازگشایی شده چون یه مدت بسته شده دوباره باز شده
مرحوم اقای جوشنی هم بنیانگذار اول این انجمن بودن
-
بله میدونم. مرحوم اقا محمد جوشنی
و شبنم خانم و بقیه رفقا.
من با عنوان soratyrooz اونجا نویسنده بودم
اثارم هست .
-
چقدر عالییییی
پس تجربهی نویسندگی دارید، خیلی خوبه حتما آثار جدیدتون عالی میشه.
از مدیرای اصلی مثل
هانیه خانم پروین
نسترن خانم اکبریان
و مهتا خانم میتونید بپرسید هم مدیران و هم جزء قدیمیهای انجمن
-
سلام عزیزم آرزوی موفقیت میکنم برای شما در بازنویسی رمان سیاه قلب
لطفا تایپیک رو ویرایش بزنید اینطوری بنویسید
رمان سیاه قلب|دلسا کاربر انجمن نودهشتادیا
و توی اولین پیامی که فرستادین هم خلاصه و مقدمه اضافه کنید❤️🤭
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
H.DNR پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
من یک موتور سوارم -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
H.DNR پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
جای هرکی گذاشترفت؛ سبز! -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
H.DNR پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
روانشناسی سبز -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
H.DNR پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مذاکره با ماه- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
H.DNR پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ماجراهای خانواده ی چمن زاد!- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی!
- حکیم موانا
-
یاالله
سلام حاج خانم📿🌚
من درحال شبکهسازی گسترده و رفیق شدن با بچههای نودهشتادیا هستم. این بین رمان هم مینویسم😐🤭
خوشحال میشم بخونیدش و حتما حتما نقدش کنید نظرتونو بگید پیشنهاد بدین و از این چیزا خلاصه.
شایدم رفیق شدیم اصن! والا
اینم لینکشه:
-
سلام علیکم
توی چت باکس خوندم شما مامان هستید
میدونم مامانا کار زیاد دارن اما خب وقتی دارید نینی تونو میخوابونید روی پاتون رمان منم بخونید کلا ۴پارتشو نوشتم اما عاشقشم با همه مشکلات و نقص هایی که داره🥲
نظرتونو هم بگم بگید خوشحالم میشممم🤭
هر نقدی پیشنهادی چیزی...
-
-کاش بودی!
-جای اینکه باشه نگران فردای خودش، تو فکر توعه!
-جلوم گریه کردی پشتم خندیدی'
-اگه گفتم که مثلت هست زیاد فقط واسه این بود که حرصت در بیاد؛
-از خانم شاید برای آقای دالره
-
سلاممم
شما اولین نفری بودین که مخاطب رمانم شدین
خوشحال میشم پارتای جدیدو هم بخونین 🤭❤️
-
-
#4 یه جاده بلند دیگه که حتی آخرش مشخص نبود جلوم سبز شد! یکه خورده سرعت قدم هام پایین اومد. فرصت کردم به عقب نگاه کنم. دیدم سروش جلوتر از بقیه است؛ تازه متوجه شدم بین انگشتهام لیز شده و خون میاد! عزمم رو جزم کردم ادامه بدم که این بار پنجهای گردنم رو با وجود موهای آشفته و گره خورده پشتم، قاپید. انگشت های بلندش تا خرخرهام میرسید و اونو فشار میداد. صداش پر از شعف بود: -چرا خونه؟ همینجا کارتو میسازم! فکر کردی فرار کنی چیمیشه؟ پیدات نمیکنم؟ توی گوشم آروم خندید. عصبی نبود! ظاهرا این تعقیب و گریز لذت آخرشبش رو هم بهش داده بود. آخرین جملهای که گفت کشدار بود، و دقیقا توی گوشم زمزمهاش کرد. میخواست بهم بفهمونه تحریک شده. از خودم بدم اومد! مکث کرد و ادامه داد: - پیزوری! هار نکن منو! برا خودت بد میشه. نظرت چیه بهت نشون بدم سزای گ*وهی که خوردی چیه؟ هوم؟ با هومی که توی گردنم کشید دیگه لرزش بدنم دست خودم نبود. ته خط رو میدیدم. با وجود تمام شجاعت و از خود گذشتگیای که بدنم برای من، انجام داد. این کارم با اینکه امید داشتم خوب پیش بره، اما به پشیمونی تبدیل شد! نمیخواستم احساس پیروزی کنه.دستش دور تنم حلقه زد! لعنت به همتون! لعنت به کسی که شماهارو اینطوری تربیت کرده! فشار انگشتهاش فراتر از آستانه تحمل من توی اون موقعیت بود، از فرت بیجونی اون دستی که روی سرم بود شل شد و افتاد کنار دستش. سایهامون به خاطر روشنایی ساختمون افتاده بود جلوم و بین پلک هایی که داشت بسته میشد دیدمش! چقدر منزجر کننده بود. پوست لخت آرنجم به ماشین کنار مون خورد. شاید داشتم میمردم که اینقدر بیحال بین دستاش بودم، اونطور که من دویدم، بعد از ایستادن باید تند تند نفس میکشیدم نه اینکه نفسم بریده بشه و کسی خفم کنه! همون سمتی از پهلوم که درد میکرد رو با دستی که دور تنم بود چنگ زد و من رو چرخوند. دیگه حتی خودش روهم نمیدیدم. با اینکه دستش دور گردنم نبود، قادر به نفس کشیدن نبودم. غافلگیرم کرد! دستش رو باز کرد و من که نه توانشو رو داشتم و نه انتظار چنین حرکتی رو، خوردم زمین! ضربهای که از پشت به کمرم وارد شد، باعث شد نفس عمیق بکشم. اینجا دیگه سنگریزه نداشت بلکه سیمانی بود. شک نداشتم از شدت ضربه صورتم مثل گچ سفید شده. سرم روی زمین خورده بود و دردش باقدرت پلکهامو رویهم میکشید. نور ساختمون که از اطراف اون هیبت بزرگ عبور میکرد، قیافهاش رو در خودش حل میکرد. صدای های مختلفی که از ساختمون میومدن حالا بلندتر از قبل شنیده میشد. مردمک چشمهام عین سنسور دزدگیر حرکاتش رو دنبال میکرد تا از کاراش سر دربیاره. اگر به خودم واگذار میکرد ازش میخواستم من رو بکشه، تعلل هم نکنه! خواسته زیادی بود برای کسی که میخواست همرنگ این جماعت نباشه و عفتاشو حفظ کنه؟ جلو اومد و پاهاشو اطراف بدنم گذاشت. چقدر تحقیر؟ دلم برای عزت و ارزشی که طی این چند روز از دست رفت، سوخت! برای شخصیتم که هیچی ازش نمود، سوخت. از پایین داشتم بهش نگاه میکردم. صورتم مماس لاستیک یک ماشین بود. بالاتنهاش رو به همون سمتی که ازش اومده بودیم چرخوند: - گمشید اونور حروملقمه ها! نمیدیدم داره به کی میگه، اما فهمیدم با اون نگهبانهاست. کاش پیش بابابزرگم بودم! میخوابیدم بغلش و گریه میکردم، ناخودآگاه با یادش نفس عمیقی از ته دلم کشیدم. پاهاشو بیشتر به تنم فشرد. دولا شد روم و زمزمه کرد: - و اما تنبیه تو! بهش نگاه نمیکردم تا وقتی که دستش سمت دکمه های پیراهن مشکیاش رفت. همون اول که دیدمش یقهاش باز بود، جوری نوشیدنی میخورد که از گردنش میچکید و توی لباسش فرو میرفت. تن لرزون و بیپناهم مرکز نگاههای کثیفشون بود. من اولین کسی بودم که فروخته میشد! و حضار با نهاتی توجه و سرگرمی بهم نگاه میکردن. حس و حالم خرابتر شد وقتی یادم افتاد بین اون همه دختر که با اراده خودشون توی اون جشن بودن، من با گریه سرم رو انداخته بودم پایین و خودم رو بغل کرده بودم. بالاترین قیمت رو اون پیشنهاد داد، و بعدش با لودگی کنارم نشست و برای اینکه به رقیباش بفهمونه برنده شده؛ چونمو بالا کشید تا نگاهش توی چشمام افتاد. در نگاهش یک انسان خودکامه دیدم! گفت: - همین الان برمیگردیم! دیگه نیاز ندارم تا آخر مهمونی بمونم! و بعد نوچههاش من رو با خفت توی محوطه ساختمون روی زمین کشیدن. چرا یکی از اون دخترایی که اونجا بود برای همجنس خودش تلاشی نکرد؟ من گیر آدمای اشتباه افتاده بودم یا ارزش های جامعه عوض شده بود؟ فکرش رو هم نمیکردم چنین مجالسی توی ایران اینقدر باب باشه. از قرار معلوم من اولین قربانی نبودم! دکمه های بعدی روهم باز کرد، لبه های پیراهنش از هم فاصله گرفت و جلوی صورتم بخاطر باد تکون میخوردن، گردنبند بلندش تا نزدیکی بینیم آویزون بود. گذشته رو ول کردم و سعی کردم برای الان راه فرار پیدا کنم. میخواست چیکار کنه؟ دوباره آدرنالین خونم بالا رفت! یقه لباسم رو با مشتهاش گرفت و کشید تا پاره بشه. انگشتهاش ترقوهامو لمس میکرد. چقد ضعیف بودم که نمیتونستم باهاش مقابله کنم! حالا میفهمم چرا گذاشت اینهمه بدوم، تا خستهام کنه! پلکهام از ترس و ضعف بدنی، بسته شد! موهام به پیشونی عرق کردهام چسبیده بود. دستهای متجاوزش با هیجان دنبال راهی سریعتر برای پاره کردن لباس توی تنم، بودن. خدایا من رو میبینی؟ صدای قلبم رو میشنوی؟ هیچ دارایی ازت نخواستم! فقط همین رو برام حفظ کن. -هی! سرم رو چرخوندم و چشامو باز کردم. سروش همونطور که خم شده بود برگشت سمت صدا. از اون سمتم که ماشینی نبود، یک مرد داشت آروم آروم نزدیکمون میشد...
- 11 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- عشق ممنوع
- پیچیدگی در عین سادگی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :