رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

H.DNR

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط H.DNR

  1. نسیم عشقم انتشار رمانت رو تبریک میگممممم🎈💃🏻💃🏻

    1. H.DNR

      H.DNR

      رمان نبود دااستان بود🤦‍♂️😐😐😐🤣

    2. Silent
  2. روشنا عشقم حالت چطورههه

    حالا که منتقد شدی (رنگتم مبارکک)

    رمان منو بخون یه کوچولو نظر بده توی تایپیک نقدش

    بیا و با این کار بمب اتم خطرناک رو خوشحال کن

    انجمن از خطر انفجار حفظ میشه😁😎😎😎😎😎😎😎

    1. H.DNR

      H.DNR

      پارت جدیدم گذاشتم🤭

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      خوبم عزیزم تو خوبی؟ چشم در اسرع وقت

    3. H.DNR

      H.DNR

      مرسی جیگر🎈😗

  3. - صدای شلیک آمد، همه پرواز کردند من ولی ماندم! 

    به امید شلیکی دیگر...

    اما افسوس که شکارچی خودش را کشته بود؛

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 15
    2. H.DNR

      H.DNR

      افرین دارییییی😍🎈

      الان کلی مهربونم باهات🤭

    3. عسل

      عسل

      چقدر دوستش داشتم مخصوصا اون شریک رو

    4. H.DNR

      H.DNR

      به‌به، حالا یه کار میکنم کراش بزنین😎🤣

  4. همه دوستان نیگا‌ کنین. از بالا نفر دوم @رائوزین در حال بازدید از نمایه‌امه‌ و نفر پنجم از بالا @خانوم سین در حال بازدید از رمانم. در این حد آدم محبوب و مشهوری هستم‌ بمونه‌ به یادگار از فِیمِس(famous) انجمن😎📿📿 پ.ن: famous= معروف
  5. بالاخره یه پارت نه مونم‌ شدددد.

    بزن رو من مشتی #۹🤭📿 

    1. رائوزین

      رائوزین

      خوندم خوندممم >>>

       

    2. H.DNR

      H.DNR

      دمت گرم دمت گرممم🤭❤️

  6. ممنون بابت لایک ها گل‌بانو خودم🤭🫂

    خیلی دلم میخواد کسی ازم ایراد بگیره و من ایرادو‌ برطرف کنم پس اگر پیشنهادی داشتی چه الان چه در آینده. منتظرشممم

    😁💙

  7. #9 هول‌زده برگشتم عقب. طلبکار دومی، اونی که مرغش یه پا داشت! دیگه نمی‌تونستم ادای آدمای شجاع رو دربیارم. ته دلم آشوب به پا شد. نگرانی که داشتم از بابت خودم نبود، نهایتاً آخرش این بود که خودم رو خلاص می‌کردم! حسم می‌گفت خدایی که اون بالاست می‌دونه من از ترس بی‌آبرویی به همچین چیزی رو آوردم. ناراحت بودم که مامان و بابا منو می‌بینن و کاری از دست شون برنمیاد. بابابزرگم خبر نداشت که چشم امیدش‌، ناموسش اینطور بی‌پناه و محقر دست به دست میشه. توی دلم خدارو صدا می‌زدم، فریاد می‌کشیدم از درون فرو می‌ریختم. اما نمی‌خواستم نشون بدم. تمام عزت و حریم پاکم وارد معامله های کثیف و کذایی شون شد. هرچی بیشتر می‌گذشت فرار موفق رو محال‌تر می‌دیدم. درسته که حرف نمی‌زد یا کمتر از بقیه موضع گیری می‌کرد اما بی‌توجه و مسلط، شرایط رو طبق نظر خودش پیش می‌برد. بی تفاوت‌ترین مرد نسبت به هیکل و موقعیت بی‌مانعم بود، اما بیشتر از بقیه ازش می‌ترسیدم. من حاضر جواب در برابر رفتارهاش بازخوری نداشتم! تا خواستم از بدنش فاصله بگیرم بازوی چپم رو قاپید! حتی نگهبان های سروش با اون همه قصاوت قلب‌ اینطوری عذابم ندادن! نفسم برید. لعنت به من که مقابل اون احساس ضعف می‌کردم. از بین لبایی که روی هم چفت شون کرده بودم؛ ناخواسته صدایی در رفت: -آخ‌! درد بازوم به حدی زیاد بود که آخ کشیده‌ای از بین لب‌هام اومد بیرون. دیگه کشش نداشتم! امشب همه چیز از آستانه‌ی تحملم‌ خارج بود. نمی‌تونستم ذهنم رو برای فرار جمع کنم. چشمای نافذش، فکرم رو‌ مختل می‌کرد. سرش رو بالا گرفت و رو به عماد تشر زد: - اون فایده نداره، سرنگو بیار! سکسه‌ام گرفت. نمیدونم چیشد منی که مدعی بودم همین الان مرگ برام شرافت‌مندانه‌تر از زندگیه از دهنم پرید: - س... سرنگ! می... خوای چیکار کن... ی؟ مستأصل وایساده بودم، مثل اینکه یه اعدامی خودش تیغ گیوتین رو تیز کنه!برگشتم سمت بازوم تا انگشت هاشو جدا کنم. انگار پنجه‌اش رو به پوستم بخیه زدن. نتونستم حتی یدونه از انگشت هایی که دور دستم پیچیدن رو باز کنم. تقریبا انگشت هاش به هم رسیدن و دستش‌ مشت شد، حتی صدای دستکش چرمش در اومد! گرمای بدنش با وجود اون دستکش‌ها روی پوستم حس می‌کردم. دندون هامو روی هم فشار می‌دادم که صدایی ازم در نیاد. حتی اگر پلک هامو می‌بستم تا اشکام جاری نشه، فایده نداشت. یک صدایی کنار گوشم حرکت می‌کرد و بهم تلقین میکرد: آخر کاره! از گوشه چشمم دیدم عماد با سرنگ برگشت. توی این فاصله موفق نشدم خود رو از چنگ اون طلبکار آزاد کنم. وقتی عماد جلوتر اومد فهمیدم سرنگ رو پر کرده‌. قبل از این فکر می‌کردم آمپول هوا میزنن بهم اما اینجوری نبود. اون سرنگ که پوششی هم نداشت رو، گرفت جلوی صورتش و گفت: - آمادست‌ آقا. چی توش بود؟ می‌خواستن منو معتاد کنن؟ توی فیلما دیده بودم اینکارو می‌کنن تا بتونن روی قربانی‌شون تسلط داشته باشن. یادم اومد، عماد میخواست با دستمال بیهوشم کنه که طلبکار سروش گفت: دستمال فایده نداره. بند دلم پاره شد! میخواست بی‌هوشم کنه! چشم‌هام، هیرون‌ بین سرنگ و پنجه‌ی پر قدرت طلبکار، می‌چرخید. انگار ساعت ها دویدم که اینجور نفس نفس می‌زدم. موهای مزاحمم‌ دوباره توی صورتم ریخته بودن. نمی‌خواستم دست از تقلا بردارم. به ذهنم خطور کرد انگشت هاش رو گاز بگیرم. اما چطور؟ چرم اصلا اجازه نمی‌داد دندون‌هام به پوستش‌ برسه. گذشته از اون جوری به من چسبیده بود که اجازه نمی‌داد گردنم رو خم کنم و کاری که میخوام رو انجام بدم. از لحظه‌ای که بازوم رو گرفته بود، تا همین الان بی‌تفاوت براندازم می‌کرد. حس می‌کردم گرفتن یه دختر بی‌پناه و تهدید کردنش‌، دم‌دستی‌ترین جرمش بود! حتی حالت ایستادنش‌ رو تغییر نمی‌داد. موهای پخش و پلام رو کنار زدم و اینبار مچ دستش رو چنگ انداختم. اگر چشمام به اون نگاه مطمئن و خونسرد میوفتاد ته مونده امیدم هم دود می‌شد می‌رفت هوا. ساعدش نشست روی قفسه سینم و من رو از پشت به خودش چسبوند. بازومو که ول کرد تازه می‌فهمیدم چقدر دردناکه! حس می‌کردم جریان خون رو از بازوم تا نوک انگشت هام قطع کردن! فهمیدم من رو اینطوری قفل کرد تا عماد اون داروی بی هوشی رو تزریق کنه. اوضاع قلبم وخیم بود. چیزی نخورده بودم و سرگیجه داشتم وقتی دستش رو گذاشت روی بازوم و توی تاریکی دنبال رگ می‌گشت. تازه فهمیدم چرا اونطور بازوم رو نگه داشت، تا رگ برای تزریق کردن گیر بیاره! دیگه نتونستم تودار باشم. شاید تاثیری نداشت اما از ادامه کار منصرف‌ می‌شدن. چند بار جیغ زدم، اما بخاطر خشکی گلوم‌ به سرفه افتادم. دهنم رو باز کردم تا نفس عمیق بکشم که حس کردم چرم دستکش‌‌اش توی دهنم فرو رفت. پنجه‌اش رو روی دهنم نگه‌ داشته‌بود. فکم رو فشار می‌داد. حس می‌کردم دندون‌هام‌ دارن بهم نزدیک می‌شن. چون دهنم باز بود، لبم توی دندونم فرو می‌رفت و می‌سوخت. اون لحظه دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم. جوری که بعدش از حال برم و سالها بیدار نشم. تا وقتی یادم بره مثل یه آدم بی‌پناه و کم‌ارزش باهام رفتار کردن . نمی‌خواستم توی ذهن‌شون یه موجود ضعیف و مغلوب به نظر بیام. سرفه‌‌هامو با دستش مهار می‌کرد. دکمه‌ی دستکش روی زخم لبم کشیده می‌شد و بیشتر می‌سوزوندش‌.از این رفتارش کفری شدم و سرم رو با شدت تکون دادم اما افاقه نکرد! میتونم با اطمینان بگم هیچوقت تا اون لحظه ضربان قلبم به این تعداد نرسیده بود. از سوزنی که قرار بود پوستم رو بشکافه، وحشت کردم. بیشتر تقلا کردم. حرکات بدنم طوری بود که انگار داشتم به هوا لگد می‌زدم. هیچ نتیجه‌ای نداد. حتی جای دستش روهم عوض نکرد. عماد پوست دستم رو بین دو انگشتش‌‌ گرفت. مغرضانه، میخواست به دردناک‌ترین حالتی که بلده تزریق کنه. اما متوقف شد، چون صدای در ماشین اومد. همینطور که داشتم سرم رو تکون می‌دادم تا شاید اون طلبکار مشتش رو از روی دهنم برداره. دیدم شریکش پیاده شد و به سمت‌مون اومد، دلم هری ریخت! بی‌هوش در اختیار عماد و رئیسش‌ بودن یعنی بدبختی محض...
  8. سلام لادن عزیزم

    خیلی خوش اومدی به جمع نودهشتیا 🎀💙

  9. چه رنگ زیبا و ملیحی🤭💙

    حالا رمان‌بان چیکارا میکنی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. H.DNR

      H.DNR

      خب خب بِبانید‌ و برقصید و بخندید که امشب سر هر رمانی یه بان هستتتت🤭💃💃

      @خانوم سین

      @هانی بانو

       

    3. H.DNR

      H.DNR

      عزیزم دیدم رمان آزمند فاصله‌ای تا فایل شدن نداره. 

      بهت تبریک میگم پرتلاش😁🎀

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      دورت بگردم دختر نازنین بوس بهت🥹🥹💓

  10. همین؟؟

    اون همه انتظار برای این سن، تهش باید این میشد؟

  11. سانازی هنوزم میشه نقد هفتگی ثبت نام کرد؟

    1. Yammakh

      Yammakh

      اره عزیزم 

    2. Yammakh

      Yammakh

      زهره

      ستایش

      سئودا

      تو

      😂 خیلی بعدتر میفتی ولی

    3. H.DNR

      H.DNR

      اشکال نداره جیگر من یکم کارام پیچیده توهم امروز تموم شون کنم.

      برم ۲تا پارت بنویسم بعد میام درخواست میدم

  12. سلام و صد سلام

    لطفا انتخاب کنید کدوم مدلو‌ میخواهید:

     

    چطور یک نفر را بکشم و سر به نیست کنیم صفر تا صد همه مراحل.

     

    چطور یک نفر رو با آمپول هوا بکشیم جاش نمونه.

    چطور یک نفر رو با وسایلی که توی خونه همه امون هست در حد مرگ مسموم کنیم.

     

    راه حل های فرار از پزشکی قانونی(هزینه ناچیزی داره. این آپشن جدیده)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. رائوزین

      رائوزین

      سه پارت خوندم ، چه قدر قشنگ نوشتیییی >>>> خیلی خوبه وای مشتاق تر شدممم😭😂

    3. H.DNR

      H.DNR

      اختیار داری جون دل😎🎀 بلاخره کاربلد در حوضه‌ی قتل کم پیدا میشه. من استاد نایابی هستم😌 خوشم اومد ازت گفتم بزا بهش پیام بدم

      خب ببین عشقم اول طعمه رو گیر میاری میبری یه جا ساکت و اینا. خودم مکان مناسب دارم ساعتی ۵۰۰ ملیون کرایه میدم.

      میری نیتروژن مایع گیر میاری. طرفو‌ میندازی‌ توش‌

      یارو چنان منجمد میشه انگار قطب شمال بوده. بعد میکوبیش‌ توی دیوار پودر میشه .

      اون ات و آشغالای‌ جسد یارو جمع میکنی، همون پودر‌ هارو میری تو اسید حالا چه اسیدی؟ HCL 

      بعد هم اسید‌ خالی کن توی چاه فاضلاب. 

      تموم شد و رفت. 

    4. H.DNR

      H.DNR

      مرسی عزیزم لطف داری. خوشحال میشم بقیه رمان رو همراهم باشی

      این مژده روهم میدم که حسابییی‌ توی طول داستان غافلگیر بشی اونم نه یک بار! اول تا آخر رمان سراسر راز و معماست

  13. زندگی صحنه‌ی یکتای‌ هنرمندی ماست

    هرکسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رو

    صحنه پیوسته به جاست

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

     

    - عاشقانه های نیمروزی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  14. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی.

    جان دلم من تکه اول رمانتو‌ خوندم خیلی قشنگ بود قلمت جاودان

    فقط اینکه ویرایش بزن اینجوری بنویس:

    رمانX | اثرX کاربر انجمن نودهشتیا 

  15. اسمش‌ خوردنی‌ ایدش‌ جدید شروع خوب دیالوگا‌ قشنگ مونولوگا‌ زیبا‌ حتی علائم نگارشی به موقع و به جا خلاصه خیلی خوب بود عزیزم قلمت جاودان🌱😍😀
  16. سانار دور از شوخی 

    چیزایی که توی دلنوشته ی ساناز نوشتی رو درک میکنم

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 46
    2. H.DNR

      H.DNR

      نخیر نمیشه که من والامقام‌ یه مملکتم‌ زشته لو می میره‌ کسی ازم حساب نمیبره‌ اونجوری.🤭🤭

      دیگه نگو عه عه عه😎🤣

    3. Yammakh

      Yammakh

      سوگولی جان.

       

    4. H.DNR

      H.DNR

      جان🤣

      عه نه چیز ببین بدم میاد نگو😐🤭

  17. شاید یکی دو روز دیگه اومدم یه پارت جدیدم گذاشتم

    کسی چه میدونه؟

  18. اقای دال‌ره عزیزم لطفا کادو تولد برام:

    بمب اتم

    نیتروژن مایع

    هیدروکلریک اسید

    یا لواشک بیار.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 12
    2. H.DNR

      H.DNR

      عالیه منم😂🤭

    3. عسل

      عسل

      با مربای ترش نظرت چیه جلوم ولی لب بهش نمیزنم

      خاک رس بریزم تو سرم

    4. H.DNR

      H.DNR

      نه بابا اشکال نداره

      مثلا خودم خیلی اهل مربا نیستم. مشکلی نیستشششش  

      قره قروت بخور خیلی خوشمزه است

  19. هانیه خانوم گل شبت بخیر عزیزم

    بی زحمت اسم منو بزار: هانا بمب اتم کوچولو

    چون خیلی بمب دوست دارم:)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. H.DNR

      H.DNR

      خدا😭😭😭😭 

      ناراحتی غم اندوه گریه و هزاران حالت اندوهگین دیگه....

      خب چاره داره 

      عزیزم این چطوره: بمب‌ناناس‌بلا

      نخند 😂 من باید علاقه زیادمو‌ به بمب اتم نشون بدم.

      بمب اتم خالی خوبه؟ 

      یا بمب‌اتم‌کوچک 

      این بمب اتم کوچک از همه بهتره، اگر با نیم فاصله بزنی جا میشه؟

      هانیه عشقم توروخدا‌ یکاریش‌ بکن😂💔

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      باشه بمب قشنگم

    4. H.DNR

      H.DNR

      وای هانیه عشقم خیلی بانمک شدددد😁😁

      دستت طلا😎

  20. I am alone and sad

    and I just wanted be happy 

  21. قلبم به خود می‌پیچد و مغزم درد می‌کند.

    باز هم همان داستان‌های خاک خورده‌ی قدیمی!

    باز هم همان تجربه‌های تلخ و خاطرات تیره.

    باز سیاهی و گرفتگی و خودم که قرار است تنهایی رفعشان‌ کند!

    [ولی اینبار‌ همراه این بدی ها، دوستان آشنایان و حتی خانواده‌اش را حذف می‌کند]

     

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  22. دلی نکشن‌ که ز هر دل به خدا، راهی هست...

  23. سلام عسل جان عزیزم من داستانتو‌ میخونم عزیزم ری اکشن هم میدم اما نقد بلد نیستم که بخوام‌ نظری بدم اما حمایت میکنم. توهم رمان منو بخون امروز کلی فعالیت کردم ۳تاااا‌ پارت گذاشتم🥲❤️

     

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. H.DNR

      H.DNR

      آهان یعنی بازم پارت هارو کوتاه تر کنم؟

    3. عسل

      عسل

      هنوز به آخریا نرسیدم فکر کنم پارت چهارم

    4. H.DNR

      H.DNR

      آهان ❤️

      تازه هانی بانو هم یکسری نکات ویراستاری بهم گفت اوناروهم‌ باید ویرایش کنم حسابی کار دارم🤣🎀

  24. سلام غزل جانم

    داستانتو‌ توی چت روم خوندم. تموم که شد موهای تن سیخ شده بود اصلا انگار یه بار سرد از توی بدنم رد شد😐

    قشنگ اون پیرزنه‌ هرچی که بود جونتو‌ نجات داده🥺🎀

    1. QAZAL

      QAZAL

      آره برگای منم ریخت😑🧑‍🦯

    2. QAZAL

      QAZAL

      آره برگای منم ریخت😑🧑‍🦯

      اما بعد اون دیگه به خدا بابت هیچ اتفاقی شکایت نکردم 

    3. H.DNR

      H.DNR

      منم عبرت گرفتم🤣

  25. سلام خانم گل🌚🎀

    رمان بیچاره مظلوم منو بخونین. مثل خودمه خیلی معصوم و آرومه😞🤣 کلا ۸پارته‌ گوگولی

     

     

    1. Silent

      Silent

      چشم قشنگم

    2. H.DNR

      H.DNR

      عزیزمی🎀

      داشتم پارت۲ جاذبه مرگ رو میخوندم.

      بعد هیجانی شده بودم یادم رفت دیالوگارو‌ بخونم. رفتم پایین تر بعد دیدم اصن یادم رفته یه تیکه رو بخونم🤣🤭

    3. Silent

      Silent

      عجب🤣

×
×
  • اضافه کردن...