رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

H.DNR

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط H.DNR

  1. #3 به محض اینکه خیز گرفتم تا فرار کنم، گرما‌ی دست نگهبانی که در ماشین رو باز نگه داشته بود؛ نزدیک کمرم حس کردم. اما موفق نشد من رو بگیره! پاهام رو تا اخرین حد باز کردم و با تمام قوا دويدم. سر سروش هنوز پایین بود و به ماشین روبه‌رویی‌ تکیه داده بود. بالا اومدن سرش و متمایل شدن بدنش به سمتم رو از گوشه چشمم دیدم. نور گوشی برجستگی استخوان گونه‌اش رو بیشتر نشون می‌داد با دیدن قیافه‌‌ی ترسناکش‌ هراس به دلم ‌افتاد و انگیزه‌ام برای فرار بیشتر شد. اصلا وضعیت درستی نداشتم، موهام جلوی چشمام تکون می‌خورد و مانع دیدم بود. یکم از موهام توی کش بود و به کمرم می‌خورد و بقیه‌اش جلوی صورتم بود. با یک دستم موهامو بردم عقب و دستم رو روی سرم نگه داشتم. صدای پا‌شون‌ روی سنگ‌ها میومد. یک نفر خط و نشون می‌کشید و اون سروش بود: - دستم بهت برسه همین‌جا کارتو‌ می‌سازم. راه فرار نداری تهش‌ می‌گیرمت‌. خریت نکن تا بلایی سرت نیاوردم. صداش بخاطر دویدن می‌لرزید؛ داد و بی‌داد می‌کرد و استرس مثل یه موجود موذی توی دل و روده‌ام جولان می‌داد!کف دستام از وحشت عرق کرده بودن؛ حالا که بخاطر دویدن دستم رو تکون میدادم متوجه باد سرد روی پوستم می‌شدم. مدام پلک می‌زدم تا بتونم چیزی ببینم، انگار چشم‌هام تب داشتن! ضربان قلبم به حدی بالا بود که حس می‌کردم دریچه‌های قلبم تنگ شدن و خون کمتر از حد وارد بطن‌هاش می‌شه! کتف دستی که روی سرم بود گز‌گز می‌کرد. پهلودرد هم گرفته بودم. هر وقت دیگه‌ای بود با چنین دردی می‌ایستادم تا نفس عمیق بکشم. دستی که موهام رو باهاش نگه‌داشته بودم باعث می‌شد یکم تعادلم بهم بخوره و نتونم درست بدوم. سرم گیج می‌رفت و انگار جلوی چشمم تصاویر کشدار می‌شد. حتی یه لحظه حس کردم دارم از پشت زمین میخورم. شتابم توی دویدن باعث می‌شد به جای حرکت کردن روی سنگ‌ها، اونهارو‌ لگد کنم و بخاطر همینا نوک انگشت‌های پام می‌سوخت. خم‌شون کردم تا دردشون کمتر بشه اما نمی‌تونستم درست بدوم. وقتی دید دارم نامیزون ‌حرکت میکنم، بیشتر کری خوند: - می‌کشمت! لیاقت صبر من‌‌و نداری دیگه داد نمی‌زد، عربده می‌کشید! حال جسمیم‌ به کنار، حرفاش ذهنم رو مخدوش می‌کرد و سعی داشت بهم تلقین کنه نمی‌تونم. درد تا زانو‌هام ادامه دار شده بود. تصورم از کف پام این بود که خون‌شون روی سنگ ها هم مونده! به موازات ساختمون حرکت می‌کردم. هیچ روشنایی توی باغ نبود. کنار ردیف ماشین هایی که پارک شده بودن می‌دویدم. به ذهنم رسید برم پشت شون قائم بشم تا وقت بخرم و فرار کنم. اما کافی بود روز بشه و فرصت فرار گیرم‌ نیاد. می‌تونستن راحت بین درختا‌رو بگردن و من رو پیدا کنن. همینطور که می‌دویدم عقبه‌ی ذهنم درحال نقشه کشیدن برای بهتر کردن فرارم بودم. حتی به فکرم رسید برگردم توی ساختمون بین مهمون‌ها و خودم رو پنهان کنم. ساختمون با اون همه طبقه حتما راه فرار داشت، اما نگهبان هایی که اون‌ داخل راست‌راست می‌چرخیدن، صد درصد من رو بخاطر داد و فریادهام و بخاطر تمام جواب هایی که به گستاخی‌هاشون میدادم، یادشون بود. سازه‌ی بلند با دیوارهای سفید و نور پردازی، مقدمات رو برای هر لذتی فراهم می‌کرد. زیر پوست این زیبایی‌ها، حرام خدا رو به بهترین شکل به خوشگذران‌ترین های ایران می‌فروختند! از شهر دور بودیم! وقتی من رو میاوردن اینجا بیهوش بودم اما الان صدای ماشین ها توی اتوبان نشون می‌داد که خارج از شهر هستیم. راه رو درست می‌رفتم چون جریان باد باعث تکون دادن در‌ی می‌شد که فکر می‌کردم در اصلی باغ بود؛ و به صدا نزدیک‌ می‌شدم. پارس های بلند و ممتدی‌ از چندتا سگ توی باغ می‌پیچید اما باد اجازه نمی‌داد بفهمم دقیقا کجا هستن. اگر سگی دنبالم میوفتاد واقعا شانس فرار کردنم خیلی کمتر می‌شد. ردیف ماشین ها داشت تموم می‌شد مطمئنم توی فرار موفق می‌شدم، کافی بود بعد از آخرین ماشین، می‌پیچیدم‌ ‌ تا می‌رسیدم به در اصلی. چندتا آدم دیگه که اون اطراف بودن با شنیدن فریاد نگهبانا و سروش به سمتم‌ دویدن: - بگیریدش‌ وزه‌‌ی هرجایی‌ رو! خودم مهم نبودم! هرچی میخواست بهم توهین کنه، ایرادی نداشت. من نباید تنها دارایی‌مو تقدیمش‌ می‌کردم. همین برای حرص دادنش‌ کافی بود. رسیدم به آخرین ماشین، پیچیدم تا برم سمت در، اما...
  2. -A negative mind will never give you a positive life!

  3. سلام عزیزم

    دیدم که توی تایپیک رمان آیناز جان پیام گذاشته‌ بودی.

    خب راستش نباید اینکارو‌ انجام بدی و میتونی توی نمایه‌ی آیناز یا حتی توی خصوصی نظرتو‌ بهش بگی.

    لطفا به یکی از مدیر ها پیام بده و بگو نظرت رو حذف کنن ❤️❤️

    1. المیرانجاتی

      المیرانجاتی

      ممنون عزیزم از توجهت ..حتما..

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      حل شد دخترا 

    3. المیرانجاتی

      المیرانجاتی

      مرسی که هستی ❤️🫰

  4. سلام 🤭

    بفرما بزن رو من سیسی🎀

  5. H.DNR

    هپ با ضریب ۵

    ۶۱۱
  6. سلام عزیزم آرزوی  موفقیت میکنم براتون.

    لطفا ویرایش‌ کنید اینطوری بنویسید

    رمان هلیوس| اثرjustira کاربر انجمن نودهشتیا 

     

    بعد توی قسمت تایپ رمان هم بنویسید:

    نام رمان

    نام نویسنده 

    ژانرها

    خلاصه

    مقدمه

    بعد منتظر تایید مدیرا‌ باشید❤️

    1. Justira

      Justira

      سلام خیلی ممنونم از کمکتون 😭❤️

    2. H.DNR

      H.DNR

      خواهش گلم

  7. سلام هانیه خانوم

    مرسی بابت لایک ها عزیز❤️❤️🫂

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      خیلی قشنگ می‌نویسی دختر

      ادامه بده

    2. H.DNR

      H.DNR

      عزیزمی‌ لطف داری🫂❤️

      چشم حتما

  8. 2# اجازه‌ نمی‌دادم مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین دارایی‌ که داشتم‌ و ازم بگیرن. زانو هامو سفت کردم و سعی کردم بلند بشم چون دستام و ول کرده بود تونستم بایستم. اما هنوز قدمی برنداشتم که دوتاشون بازو هام و گرفتن و تا خواستم دوباره حرکتی بکنم، حس کردم از بدنم جدا شدم! اینقدر محکم من و به ماشین کوبیدن که انگار هوا توی گلوم گره خورده و ریه‌هام مچاله شدن! راضی بودم همین الان می‌مردم و زودتر‌ از این قتلگاهی که برای نجابت و پاکی من تدارکت دیدن نجات پیدا کنم. اما همه چیز اینقدر ساده‌انگارانه‌ نبود. تا اون لحظه متوجه اومدن نفر سوم نشدم. چون فقط به فرار فکر می‌کردم. می‌خواستم عصبی‌شون بکنم تاحدی که من و بکشن! بخاطر تاریکی هوا فقط هیبت مرد رو می‌دیدم و چهره‌اش رو نمی‌دیدم. تا اینکه گفت: -بندازیدش‌ تو دیگه چرا اینقدر کشش‌ می‌دید. تن لش‌تون و تکون بدید باید زود بریم. صاحبش‌ رو خوب می‌شناختم حتی اگر قیافه‌اش و ندیده باشم!به حدی ازش نفرت داشتم که می‌تونستم با دست‌هام خفه‌اش کنم. یکی از نگهبان‌ها من و ول کرد تا در ماشین و باز کنه و اون یکی این‌ بار موهام‌ و که دورم ریخته بود دور دستش‌ پیچید تا من و بندازه‌ توی ماشین. جای تک تک موهام‌ توی سرم آتیش گرفت. مطمئنم وقتی دستش‌ و از دور موهام باز می‌کرد دسته‌ای از موهام کف دستش دیده می‌شد! حس کردم پوست سرم از جممه‌ام جدا شد. دست هامو بالا آورد و روی دستاش گذاشتم تا شاید موهام و رها کنه. سعی کردم با پای چپم بزنم توی زانوش‌ با اینکه نزدیکم بود و موهام توی دستش‌، اما چون کفشی نداشتم، ضربه‌‌‌ام کاری نبود. شک کردم شاید بهش برخورد نکرده. خواستم یکبار دیگه انجامش بدم که صدای خنده‌ همه‌‌اشون اومد. از اینطور خندیدن قصد و قرضی داشتن می‌خواستن من و بیچاره و ناتوان در برابر خودشون‌ جلوه‌ بدن و موفق هم شدن. احساس حقارت می‌کردم،قلبم برای تنها کسی که توی زندگیم داشتم و حالا بی‌خبر از حالم‌ منتظرم بود به درد اومد. روحش‌ هم خبر نداشت من الان بین این آدما‌ی از خدا بی‌خبرم. کاش برام دعا کنه! موجود نفرت انگیز ی که حتی نمی‌شد براش کلمه‌ی آدم رو استفاده کنم عقب‌تر ایستاده بود و داشت تقلای‌ من و برای نجات پیدا کردن می‌دید. نگهبانی که در ماشین و باز کرد هم نگاهم می‌کرد. شاید قبل از این اگر کسی بهم می‌گفت آدما با نگاه‌شون می‌تونن بهت تعرض کنن باور نمی‌کردم اما اینجا کامل احساسش‌ کردم. چون این نگاه‌ها دست داشتن! و روی تنم کشیده می‌شدن و لمس می‌کردن! دلم میخواست‌ قطره‌ قطره می‌شدم اما با این لباسای‌ نازک جلوی چشم‌شون نبودم. انگار لباس نداشتم که اینطور با تفریح و سر خوشی بهم نگاه می‌کردن. اگر الان دست‌هامو جلوی بدنم‌ می‌گرفتم بیشتر تحریک می‌شدن تا حرکت ناشایستی انجام بدن. تنها کاری که می‌تونستم بکنم تف کردن به اون بی‌وجودی بود که برای لذت خودش کل آینده‌ی یک دختر رو خراب می‌کرد! چون فقط پول داشت و می‌تونست! با اینکه نمی‌خورد بهش اما نفرت من و نشون می‌داد. خواستم این کار و بکنم ولی سرم و که با موهام نگه داشته بودن و به سمت ماشین چرخوندن‌. با دست‌هام که آزاد بود لبه در ماشین و گرفتم تا نتونن من و توی ماشین هل بدن. نمی‌دونم اون قدرت بدنی رو بعد از چند روز غذا نخوردن و استرس کشیدن از کجا آوردم که حتی با وجود دوتا نگهبان به معنای واقعی غول! من توی ماشین نرفتم. اونی که موهامو‌ گرفته بود، سعی کرد با کشیدن موهام‌ حواسم و پرت کنه تا دست‌هام و از لبه در جدا کنم. وقتی دید فایده نداره گفت: - تو نمیره آقا سروش چیکارش کنیم توله سگو؟ سرم و چرخوندم تا بهش جواب بدم زبونم اینجور موقع‌ها خوب به کمکم‌ میومد: - بی وجود، توله‌ سگ تویی! بله چشم گوی بی اختیار. پشت پول یکی دیگه قایم شدی! بی وجود ارباب بی‌ناموسته‌! مطمئنم‌ تا ابد از اسم سروش بدم میاد. حتی اگه نجات پیدا کنم هم هربار با یاد این اتفاقا موهای‌ سرم سفید می‌شد! شاید این اطمينان نجات پیدا کردن فقط یه حس بود، که ذهنم برای مدیریت اوضاع ایجادش‌ کرده. اما قلبم امیدش‌ به خدا بود. منتظر بودم سروش چیزی بگه تا بازم جوابش و بدم، اما سرش‌ خم بود و توی گوشیش نگاه می‌کرد. نور گوشی دیدن چین دور ابروهاش‌ و اخم‌هاش و راحت می‌کرد. شاید پلیس‌ها نزدیک باغ بودن که اینطور عصبی و با سرعت چیزی می‌نوشت. هر سه حواس‌شون پرت بود می‌تونستم فرار کنم توی باغ و بعد هم به هر صورتی شده برم بیرون از این مخمصه. به دست‌هام نگاه کردم می‌لرزیدن. تردید داشتم که موفق بشم. ناخن هام و با تمام زور و قدرتم‌ توی دستایی که موهامو چنگ زده بودن فرو کردم و شد! انتظارش و نداشتم اما مرد با تمام توانش‌ فریاد کشید. درست نزدیک گوشم! و دستاش رها شدن. تنها راه فرار گذر کردن از کنار سروش بود و من فرصت فکر کردن نداشتم خیز گرفتم تا فرار کنم. چون مدتی یک‌جا ایستاده بودم جای سنگ هارو توی پوست کف پام حس می‌کردم. دویدن‌ روی این تکه‌سنگ ها با با پایی که حتی جوراب هم نداشت سخت بود. می‌دونستم هر لحظه تعلل فقط احتمال نجات پیدا کردنم و کمتر میکنه! یا الان یا هیچ وقت دیگه...
  9. از گذشته بیاموز‌ 

    اما بار آن را بر دوش نکش!

    چراغ را اگر پشت سرت نگاه داری

    سایه‌ات پیش پایت را تاریک خواهد کرد...

     

    -یادداشت های خانم شاید در غیاب آقای دال‌ره 

  10. H.DNR

    یه نصیحت واسه نفر قبلیت بنویس

    حتی اگر مسئول به وجود اومدن تک تک مشکلاتت‌ نباشی. بازم اونا مشکلات تو هستن و قرار نیست کسی اونارو‌ برات برطرف کنه! خودت باید شروع کنی...
  11. مهم ترین چیزی که هستم شیدای‌ آقای دال‌ره بودنه‌ همین:) از این جوونایی‌ که عشق کور‌شون‌ کرده
  12. سلام محبوبم امروز حالت چطوره؟

    خوشحالم‌ که دوباره دارم حضورت و حس می‌کنم. تو هم همین حسو داری؟

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  13. اگر قرار بود ماشین زمان داشتم می‌رفتم پیش حکیم مولانا!

    مثلا موقع سرودن این شعر می‌رسیدم:

    تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس

    خود راه بگویدت که چون باید رفت

  14. تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت *** #1 انگشت‌های زبرش‌ و توی گردنم حس می‌کردم، چون یقه لباسم و از پشت توی مشتش‌ فشرده بود به گردنم گیر کرده بود و نمی‌گذاشت راحت نفس بکشم. بخاطر سردی هوا رد گریه روی صورتم می‌سوخت؛ صدای آهنگ توی فضای بی‌انتهای‌ باغ می‌پیچید و توی تاریکی اطراف فرو می‌رفت. هنوزم اون فریادها، قیمت گذاری روی چیزی که تملکی روی اون نداشتن، جیغ و گریه قطع نشد بود! درست مثل خودم که وقتی من و از ساختمان بیرون می‌آوردند جیغ می‌زدم. معده درد عصبی، تمرکز روی فرار رو برام غیرممکن می‌کرد. سرم بخاطر گریه‌ی زیاد گیج می‌رفت. گلوم خشک شده بود و دهنم تلخ و چسبناک بود. بخاطر اتفاقایی که با فاصله زمانی کم و پشت سر هم افتاده بودن حتی نمی‌تونستم هضم کنم چطور باید با این وضع کنار بیام و برای فرار کردن راهی‌ پیدا کنم. انگار دست و پام برای مخالفت کردن با اون مرد جون‌ نداشتن. بدنم سر و بی‌حس شده بود، انگار خون توی رگ‌هام لخته شده بود و توان حرکت کردن‌ و از من سلب می‌کرد. نگهبان بی‌توجه به اینکه ممکنه زمین بخورم فقط هولم‌ می‌داد به جلو، توی اون شرایط هم چشم‌هام در گردش بودن تا راهی‌ برای فرار پیدا کنن. شاید آخر خط بود و من نمی‌خواستم باور کنم! چون تمام امیدم به خدا بود؛ دعا می‌کردم راهی برای فرار کردن نشونم بده! نمی‌دونم توی این لحظه‌ها چند بار توی دلم خدا رو صدا زده بودم . انگار پاهام به زمین چسبیده بودن و هیچ رقبتی برای حرکت کردن نداشتن ، تعادلم‌ و دست دادم! دیگه جلوتر از اون راه نمی‌رفتم بلکه من و دنبال خودش می‌کشید. سیاهی شب طوری بود که حتی با وجود ماه کامل هم روشن نمی‌شد. یک قدم جلوتر هم پیدا نبود. تنها چیزی که در تیررس‌ نگاهم وجود داشت حجمی از شاخ و برگ درختایی بود که توی تاریکی قرار داشتن و نمی‌تونستم بفهمم این باغ چقدر ادامه داره، نمی‌دونستم دارن من و کجا می‌برن، البته نمی‌خواستم باور کنم! هر بار که زانوهام با تکه سنگ های روی زمین اصابت می‌کرد. سوزش زانوهام‌ بیشتر می‌شد و حتی خیسی خون رو هم زیر شلوارم حس می‌کردم! تقلا کردم دستم و بالا بیارم تا چنگ بزنم به انگشت هایی که دور یقه پیراهنم‌ تابیده بود. مرد یک لحظه متوقف شد. سعی کردم روی پاهام‌ بایستم. اتفاقا فکر فرار هم داشتم، اما زنجیر اسارت اون اجازه نمی‌داد! مچ دستم حالا جای یقه لباسم بین انگشت‌هاش بود. سرم آوردم بالا، تصویر درستی‌ ازش نمی‌دیدم. گردنم به حدی درد می‌کرد که تحمل نگه‌ داشتن سرم و نداشت. می‌خواستم قوی باشم الان وقت تسلیم شدن نبود. فقط گفتم: - بزار برم! جوابم و نداد. چطور می‌تونست یه آدم بی‌گناه و اینقدر راحت قربانی کنه؟ برگشت تا حرکت کنه که لبه‌ کتش و گرفتم، آخرین راه نجاتم متقاعد کردن این مرد بود که تیری توی تاریکی بود. چون خودم هم می‌دونستم از ترس اربابش‌ هم که شده من و رها نمی‌کنه. برخلاف دستای سرد من دستای‌ اون گرم بود! قدرت بدنی‌اش از من خیلی بیشتر بود. میدونستم حتی اگر همین الان هم دستم و رها کنه، جای انگشت هاش روی مچم‌ می‌مونه. از بالا بهم نگاه می‌کرد. می‌خواستم بزنم توی صورتش‌ تا وقت بخرم و فرار کنم که مچ اون یکی دستم و هم گرفت و این بار با سرعت من و روی زمین دنبال خودش کشوند، به حدی بدنم یخ کرده بود که وقتی پوست پاهام با زمین تماس داشت، گرم می‌شد. دوباره تلاش کردم. نمی‌دونستم کدوم یکی از فکر هایی که توی سرم هست جواب می‌ده یا کدوم و باید انجام بدم، اما پاهام رو منقبض کردم تا شاید نتونه من و تکون بده. شروع کردم به جیغ کشیدن. سعی می‌کردم با ناخن هام روی دستش چنگ بزنم، و تقریبا هیچ فایده‌ای نداشت: -ولم کن، به چه حقی دارید من و خرید و فروش می‌کنید مگه کی هستید. از حیوون پست‌ترید! وایسا! نمی‌خوام باهات بیام. وایساااا‌ به محض اینکه ساکت شدم صدای ماشین شنیدم. اگر بگم قلبم از ترس در آستانه‌ی سکته بود، اغراق نکردم! به سک سکه افتاده بودم حتی دیگه جیغ هم نمی‌تونستم بکشم. توی این وضعیت حتی نمی‌دیدم پشت سرم چه اتفاقی داره میوفته. روبه روم تنها تاریکی محض، درخت‌ها و ساختمونی‌ که ازش بیرون اومده بودیم پیدا بود. سعی کردم سرمو‌ به عقب بکشم تا ببینم چقدر تا ماشین فاصله داریم که دیدم نگهبان دیگه‌ای خم شد تا بازوی من و بگیره....
  15. از رفیقات‌ یاد می‌گیری اعتماد نکردن رو!

  16. سلام شب‌بخیر 

    ببخشید میپرسم، تجربه‌ای ندارم در این خصوص، اسم رمانی که من به تازگی شروعش‌ کردم خیلی شبیه رمان یه نویسنده دیگه است. راستش اصلا دقت نکرده بودم به این اینکه یه نفر دیگه داره یه رمان با چنین اسمی مینویسه(خوهر ناتنی) و دقیقا منم اسم رمانمو‌ گذاشتم(ناتنی) راستش هیچ اسم دیگه ای که مناسب باشه نمیتونم انتخاب کنم برای رمان خودم اشکال نداره تا این حد شبیه هم؟

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام عزیزم 

      تا وقتی عین هم نباشن مشکلی نداره خوشگلم

    2. H.DNR

      H.DNR

      ممنون❤️

  17. H.DNR

    یکیشو انتخاب کن!

    برف بازی دریا یا جنگل؟
  18. شاید بعد چهارسال اون قدرا هم ایده‌ی بدی نباشه (دوباره نوشتن)!

    درست زمانی که عشق آقای دال‌ره هوش و حواس و حوصله‌ی کاری برام نذاشته!

  19. بسم‌رب نام رمان: سوگ‌سار نام نویسنده: هانابانو | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: تا به حال با مادری که فرزند نانتی‌ش رو به دنیا آورده، مواجه شدین؟ مادری که منتظر به آغوش کشیدن فرزندی باشه که از خون خودش نیست؛ هرچند در وجود خودش رشد کرده و کامل شده. اگر جدال بین مادر خونی و مادر ناتنی بالا گرفت، فرزند کدوم‌شون رو به مادری می‌پذیره؟ گزینش فرزند مهم‌تره یا تصمیمی که پدرش می‌گیره؟ و معیار این انتخاب‌ها چیه؟ آیا بهانه‌ها به همون اندازه که در باهم بودن اونها نقش داشتن، در جدایی‌شون موثرن، یا نه؟ و چه اتفاقی می‌افته اگر یکی از اون‌ها تصمیم بگیره از میدان مبارزه خارج بشه و تا ابد برنگرده؟ مقدمه: چشم‌هام با سرعت باز می‌شن و انگار دوباره جون به قلبم داده می‌شه. فشار لباس روی پوستم، باعث می‌شه بهش چشم بدوزم؛ لباس عروس تنمه! کم‌کم روشنایی‌ توی اتاق بیشتر می‌شه و من صدای ناله‌ و عزاداری می‌شنوم. همون‌طور که نشستم، سعی می‌کنم عقب برم اما دیوار پشت سرم اجازه نمی‌ده. فضای سرد و پر از مه، نفس کشیدن‌ رو برام سخت کرده. ضربان قلبم کندتر از حالت معمولیه و حتی صداهایی که به گوشم می‌رسن کشدار‌ن. لابه‌لای نوری‌ که هر لحظه بیشتر می‌شه، زن‌هایی رو می‌بینم که چهره‌هاشون زیر حجابِ چادر پنهانه. به سمتم‌ حرکت می‌کنن. دیگه صدای عزادارا‌ی به گوش نمی‌رسه. قلبم به تپش می‌افته‌ و به پرده‌ی گوشم فشار میاره‌. هر لحظه بیشتر بهم نزدیک می‌شن و طول اتاق‌ قدیمی رو بیشتر طی می‌کنن‌. به دامن بلندم چنگ می‌زنن و به زیر چادر‌هاشون می‌کشن. می‌خوام بایستم تا فرار کنم؛ اما از زیر لباسم خون جاری می‌شه. اون‌ها خم می‌شن و دست‌هاشون زیر دامنم‌ به حرکت در میاد. قبل از اینکه بفهمم منشأ این خون چیه، چشم‌‌هام تار می‌بینن و... صفحه‌ی نقد: *هر نظری چه منفی چه مثبت حسابی خوشحالم میکنه پس بفرمایید! اینم گالری رمانم: *پیشنهاد میکنم حتما یه سر بزنید! پارت گذاری: پنجشنبه‌ها ساعت ۲۳.۰۰ ممنون از ساناز عزیزم که با صبوری توی ویرایش این قسمت رمانم خیلی کمک کرد:) @Yammakh
  20. به نظرم جسارت میخواهد‌ دست به قلم شدن و جاری کردن خط فکری شخصی‌ات بر داربست کاغد آنهم‌ در این دنیا که همه، قبل از انسان بودن یک منتقد و قضاوتگر‌ هستند'!

  21. H.DNR

    یکیشو انتخاب کن!

    تا آخر عمرم هر روز یک میلیارد. موی بلند یا کوتاه؟
  22. H.DNR

    یکیشو انتخاب کن!

    فیزیک یه شغل با درآمد عالی ولی تمایلی بهش نداری یا یه شغل با درآمد کم ولی با علاقه‌ انتخابش کردی
  23. کاش کسی را داشتم در میان سیل انسانی و در این جنگل بشریت حامی من بود یکی، تنها یکی از این‌هایی که در دایره‌ی اطرافم‌ دیده می‌شوند.

    مرا می‌ستایید‌، همه‌ی افکارم را عقایدم را اخلاقم را دوست می‌داشت، نه چون با من هم‌نظر بود! چون با من هم‌قدم‌ بود و مرا‌ به‌ قول‌ بعضی‌ها‌ قبول داشت! حتی اگر پندار هایم‌ برایش‌ نامفهوم و بی‌دلیل بود چون من بودم، من‌را قبول داشت....

    افسوس که حتی من هم من را قبول ندارد. چه توقع بعیدی‌ دارم من!

     

    -یادداشت های خانم شاید در غیاب آقای‌ دال‌ره؛

  24. H.DNR

    یکیشو انتخاب کن!

    خب چون نفر قبلی گزینه‌ای ننوشته بود که انتخاب کنم. برای نفر بعدی مینویسم:) دوستای زیاد اما غیر صمیمی یا یکی دوتا دوست خیلی صمیمی
×
×
  • اضافه کردن...