رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Justira

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    16
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های Justira

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • One Month Later
  • Collaborator
  • Dedicated نادر
  • Week One Done
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

10

اعتبار در سایت

  1. پارت 8 — صدای قدم سوم چند لحظه اول، هیچ‌کدام حرفی نزدند. تنها صدایی که در راهروی سنگی می‌پیچید، صدای قدم‌هایشان بود؛ صدایی آرام و منظم که از دیوارها بازمی‌گشت و دوباره در سکوت گم می‌شد. نور گوی، فضای اطرافشان را به اندازه‌ای روشن می‌کرد که زمین زیر پایشان و چند متر جلوتر دیده شود، اما فراتر از آن، تاریکی همچنان دست‌نخورده باقی مانده بود. هلیوس انتظار داشت هر لحظه اتفاقی بیفتد. منتظر بود دیواری جابه‌جا شود، زمین فرو بریزد یا یکی از آن معماهای عجیب آزمون سر راهشان ظاهر شود. اما هیچ‌چیز رخ نمی‌داد و همین کم‌کم آزاردهنده می‌شد. راهرو بی‌پیچ‌و‌خم، بی‌نشانه، بی‌انتها و مستقیم ادامه پیدا می‌کرد. هلیوس بالاخره سکوت را شکست. _ فقط منم یا اینجا زیادی آرومه؟ بلوما که چند قدم جلوتر راه می‌رفت، بدون اینکه برگردد گفت: _ بلاخره پرسیدی! هلیوس ابرو بالا انداخت. _ ها؟ _ از وقتی وارد شدیم، هر سی ثانیه یه بار اطرافتو نگاه می‌کنی. _ من فقط مراقبم. بلوما سرش را کمی به سمت او چرخاند. _ دنبال چیزی می‌گردی که ثابت کنه اینجا خطرناکه. هلیوس چند لحظه ساکت ماند. متأسفانه حق با او بود. برای همین موضوع را عوض کرد. _ کم‌کم دارم می‌فهمم چرا بعضیا ازت می‌ترسن. بلوما ایستاد و کاملا رو به روی هلیوس قرار گرفت. _ از من نمی‌ترسن. _ مطمئنی؟ _ معمولا از چیزایی که نمی‌فهمن می‌ترسن. هلیوس چند لحظه نگاهش کرد. _ این قرار بود جواب سوال من باشه یا تهدید؟ _ خودت انتخاب کن. گوشه‌ی لب هلیوس بالا رفت. برای اولین بار از شروع آزمون، احساس کرد گفت‌وگو با او آن‌قدرها هم سخت نیست. درست در همان لحظه که به راهشان ادامه دادند، صدایی از پشت سرشان به گوش رسید. با ایستادن هردویشان، صدا هم قطع شد. بلوما نیم نگاهی به عقب انداخت. راهرو پشت سرشان خالی بود و فقط تاریکی محض را می‌دید. بلوما چند ثانیه نگاه کرد، بعد شانه بالا انداخت. _ احتمالا صدای سنگی چیزی بود. دوباره راه افتادند. چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدا تکرار شد. این بار هر دو هم‌زمان ایستادند و باز هم سکوت عایدشان سد. بلوما اخم کرد. _ شنیدیش؟ _ آره. _ شبیه چی بود؟ هلیوس لحظه‌ای فکر کرد. _ صدای پا یا راه رفتن؟ بلوما چیزی نگفت، اما اخمش عمیق‌تر شد. دوباره به راه افتادند. صدای قدم‌هایشان در راهروی سنگی می‌پیچید و چند لحظه بعد، از دیوارها بازمی‌گشت. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید؛ آن‌قدر عادی که کم‌کم می‌شد صدای قبلی را توهمی گذرا تصور کرد اما درست زمانی که هلیوس داشت خودش را متقاعد می‌کرد بیش از حد حساس شده، صدای دیگری در میان انعکاس قدم‌هایشان پیچید. قدم‌هایش بی‌اختیار کند شد. یک لحظه بعد کاملا ایستاد. نگاهش آرام پایین رفت؛ اول به رد قدم‌های خودش روی سنگ، بعد به پاهای بلوما که چند قدم آن‌طرف‌تر متوقف شده بود. چیزی درست به نظر نمی‌رسید. _ بلوما... بلوما سرش را بلند کرد. _ چی شده؟ هلیوس با صدایی پایین گفت: _ صدای قدم‌ها رو می‌شنوی؟ _ خب معلومه که می‌شنوم. _ نه، خوب گوش کن. بلوما ساکت شد و هر دو بی‌حرکت در جای خود ماندند. چند ثانیه گذشت؛ ثانیه‌هایی که در آن راهروی سنگی بیش از حد ساکت به نظر می‌رسید. نه صدای باد می‌آمد، نه صدای حرکت آب و نه حتی صدای گروه‌های دیگری که باید جایی در این هزارتو سرگردان می‌بودند و بعد صدا دوباره شنیده شد. این بار واضح‌تر از قبل نه انعکاس بود و نه توهم، صدای قدمی بود که در سکوت راهرو طنین انداخته بود اما هیچ‌کدامشان حرکت نکرده بودند. بلوما فورا برگشت و به تاریکی پشت سر خیره شد. راهرو خالی بود. هیچ سایه‌ای دیده نمی‌شد هیچ حرکتی وجود نداشت، تنها چیزی که آنجا انتظارشان را می‌کشید، همان تاریکی سرد و بی‌انتها بود. هلیوس احساس کرد موهای پشت گردنش سیخ شده است. لبخند کوتاهی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر برای پنهان کردن اضطراب به کار می‌روند تا نشان دادن آرامش. _ اینو دیگه نمی‌تونی گردن سنگ‌ها بندازی. بلوما نگاهش را از تاریکی برنداشت. _ نه. برای اولین بار، هیچ توضیحی نداشت و همین موضوع از خود صدا نگران‌کننده‌تر بود. چند لحظه بعد، صدای قدم دوباره در راهرو پیچید، اینا بار نزدیک‌تر بود. آن‌قدر نزدیک که هلیوس ناخودآگاه گوی را محکم‌تر در دست گرفت. نور طلایی و نقره‌ای گوی لرزید و روی دیوارهای اطراف سایه‌هایی متحرک انداخت سپس دوباره سکوت حاکم شد. سکوتی سنگین و کشدار؛ انگار چیزی در تاریکی ایستاده باشد و آن‌ها را زیر نظر گرفته باشد. چیزی که می‌توانست ببیند اما خودش دیده نمی‌شد. هلیوس نفسش را آرام بیرون داد. _ خیلی خب. بلوما سرش را به سمت او چرخاند. _ خیلی خب چی؟ هلیوس چند لحظه به تاریکی خیره ماند و بعد گفت: _ یا یکی داره باهامون بازی می‌کنه! مکث کوتاهی کرد. _ یا واقعا اینجا یه چیزی هست. این بار بلوما بلافاصله جواب نداد. اخم ظریفی میان ابروهایش نشست؛ انگار خودش هم برای نخستین بار مطمئن نبود چه فکری باید بکند. بعد از چند ثانیه گفت: _ امیدوارم گزینه اول باشه. صدای قدم دوباره در راهرو پیچید. این بار آن‌قدر نزدیک بود که هردویشان تقریبا هم‌زمان سر برگرداندند. دیگر نمی‌شد آن را توهم یا بازیِ انعکاس صدا میان دیوارهای سنگی دانست. صدا واقعی بود؛ آن‌قدر واقعی که هلیوس می‌توانست ارتعاش خفیفش را در سکوت سنگین راهرو حس کند. بلوما بی‌اختیار چند لحظه به تاریکی خیره ماند. نگاهش میان دیوارهای سنگی و سایه‌های لرزان نور گوی جابه‌جا می‌شد؛ انگار امیدوار بود چیزی پیدا کند که برای این اتفاق توضیحی منطقی داشته باشد. اما هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. نه حرکتی، نه سایه‌ای و نه حتی نشانه‌ای از حضور موجودی دیگر که همین موضوع بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده بود. سکوت دوباره بر فضا حاکم شد؛ سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر از قبل روی شانه‌هایشان می‌نشست. و دوباره صدا به گوش رسید، این بار صدا از پشت سرشان نیامد. از سمت راست بود. هر دو تقریبا هم‌زمان به سوی دیوار سنگی چرخیدند. نور گوی روی سطح ناهموار سنگ‌ها لغزید و برای لحظه‌ای چیزی را آشکار کرد؛ انعکاسی کم‌رنگ و محو، آن‌قدر گذرا که هلیوس مطمئن نبود واقعا آن را دیده یا ذهنش با او بازی کرده است. اخم کرد و یک قدم جلو رفت. _ تو هم دیدیش؟ بلوما لحظه‌ای مکث کرد. _ امیدوار بودم فقط تو دیده باشیش. این جواب کافی بود تا هلیوس بداند خیال‌پردازی نکرده است. هر دو آهسته به دیوار نزدیک شدند. هرچه فاصله کمتر می‌شد، آن انعکاس محوتر به نظر نمی‌رسید؛ برعکس، کم‌کم شکل مشخص‌تری پیدا می‌کرد. انگار تصویری پشت لایه‌ای از آب یا شیشه پنهان شده باشد و حالا آرام‌آرام خودش را نشان دهد. هلیوس دستش را بالا آورد و نور گوی را روی دیوار انداخت. در همان لحظه نفسش برای چند ثانیه در سینه حبس شد. آنچه روبه‌رویشان قرار داشت، یک انعکاس ساده نبود. دو پیکر در دل سنگ دیده می‌شدند؛ دو سایه‌ی انسانی که در راهرویی بسیار شبیه همین راهرو حرکت می‌کردند. سایه‌ها مبهم بودند، اما یک چیز به شکل ترسناکی واضح به نظر می‌رسید. یکی از آن‌ه هلیوس و دیگری، شبیه بلوما بود. هیچ‌کدام حرفی نزدند. گوی میان دستانشان لرزید و نورش برای لحظه‌ای کم‌سو شد. در دل دیوار، تصویرها همچنان به راه رفتن ادامه می‌دادند. اما مشکل اینجا بود که حرکاتشان با حرکات آن‌ها هماهنگ نبود. چند ثانیه بعد، نسخه‌ی درون دیوار ایستاد. در حالی که هلیوس هنوز بی‌حرکت روبه‌رویش ایستاده بود. احساس سردی از ستون فقراتش بالا خزید بعد تصویر درون سنگ آرام سرش را بلند کرد. مستقیم به او نگاه کرد و همان لحظه صدای قدم دوباره در راهرو پیچید. این بار دیگر هیچ شکی باقی نمانده بود. صدا از آن سوی دیوار می‌آمد.
  2. پارت 6 — پشت شیشه‌ها وقتی اِما از موتور پایین آمد، اولین چیزی که حس کرد آسودگی نبود؛ بلکه همان کلافگی آشنایی بود که هر بار بعد از حرف زدن با نیکلاوس سراغش می‌آمد. کلافگی عجیبی که دلیلش را خودش هم دقیق نمی‌دانست. شاید به خاطر این بود که آن مرد بیش از حد راحت رفتار می‌کرد، شاید هم چون هر بار حرفی می‌زد که دلش نمی‌خواست به آن فکر کند و بعد ناخواسته ساعت‌ها در ذهنش می‌ماند. کلاه ایمنی را از سر برداشت و بدون اینکه نگاهش کند، آن را به سمتش گرفت. ـ ممنون. نیکلاوس کلاه را گرفت و با همان آرامش همیشگی گفت: ـ خواهش می‌کنم. ـ و فکر نکن این قرارِ هر روز اتفاق بیفته. ـ کدوم؟ ـ اینکه منو برسونی! ـ خب امیدوارم فردا دیر نکنی. اِما اخمی کرد و خواست جواب تندی بدهد، اما وقتی ساعتش را نگاه کرد، فهمید هنوز هم برای بحث کردن وقت ندارد. ـ خداحافظ. ـ روز خوبی داشته باشی اِما. و قبل از اینکه جوابی بشنود، موتور را روشن کرد و میان ماشین‌ها ناپدید شد. اِما چند لحظه به خیابانی که موتور در آن گم شده بود نگاه کرد، بعد سرش را تکان داد و از پله‌های ورودی بالا رفت. درهای شیشه‌ای اکسیس مثل همیشه بی‌صدا باز شدند. هوای داخل ساختمان با بیرون فرق داشت؛ نه فقط به خاطر گرما یا سرمای کنترل‌شده‌ی سیستم تهویه، بلکه به خاطر حس عجیبی که همیشه در اینجا وجود داشت. همه‌چیز بیش از حد منظم بود. آدم‌ها با قدم‌های حساب‌شده راه می‌رفتند، مکالمه‌ها کوتاه و کنترل‌شده بودند و حتی سکوت هم انگار بخشی از قوانین نانوشته‌ی ساختمان محسوب می‌شد. اما امروز چیزی فرق داشت. در نگاه اول نه، اگر کسی تازه وارد ساختمان می‌شد احتمالاً متوجه هیچ‌چیز نمی‌شد. ولی اِما از چند روز گذشته آن‌قدر در این طبقه‌ها رفت‌وآمد کرده بود که تغییرات کوچک را حس کند. چند نفر کنار دستگاه قهوه ایستاده بودند و آهسته‌تر از معمول حرف می‌زدند. منشی بخش مالی سه بار پشت سر هم به ساعتش نگاه کرد. حتی مینا هم که معمولا چهره‌ای داشت که می‌توانست از سنگ ساخته شده باشد، از وقتی اِما وارد شده بود دو بار پوشه‌ای را از روی میز برداشته و دوباره سر جایش گذاشته بود. وقتی اِما نزدیکش شد تا برنامه‌ی روزانه را بگیرد، نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد. ـ اتفاقی افتاده؟ مینا نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ نه. اما لحنش آن‌قدر سریع بود که بیشتر شبیه بله به نظر می‌رسید. اِما ابرویی بالا انداخت. ـ مطمئنی؟ مینا پوشه را بست و این بار آهسته‌تر گفت: ـ فقط یه جلسه مهم داریم. ـ جلسه مهم؟ ـ یکی از سهام‌دارها امروز میاد. بعد انگار که بخواهد همان‌جا بحث را تمام کند، پوشه‌ای به دستش داد. ـ اتاق کنفرانس طبقه دوازده رو آماده کن. اِما سری تکان داد و راه افتاد، اما حس می‌کرد جوابش را کامل نگرفته است. طبقه دوازدهم همیشه خلوت‌تر از بقیه بود. نه به این خاطر که آدم‌های کمتری آنجا کار می‌کردند؛ برعکس، مهم‌ترین دفترهای ساختمان در همان طبقه قرار داشتند. اما رفت‌وآمدها کمتر و حساب‌شده‌تر بود. انگار هرکس آنجا حضور داشت، دلیل مشخصی برای حضورش داشت. اِما بعد از مرتب کردن صندلی‌ها، بطری‌های آب را روی میز گذاشت و برای چندمین بار فاصله‌ی بین آن‌ها را تنظیم کرد. کار خسته‌کننده‌ای بود، اما مزیتش این بود که می‌توانست در سکوت فکر کند یا حداقل سعی کند فکر نکند که متأسفانه مغزش همکاری نمی‌کرد. هر بار که می‌خواست روی کارش تمرکز کند، تصویر نیکلاوس جلوی خانه‌اش ظاهر می‌شد بعد صدایش و بعد آن نگاه مطمئن و اعصاب‌خردکنش. ـ واقعا احمقه... جمله ناخواسته از دهانش بیرون آمد. ـ امیدوارم منظورت من نباشم. صدای مردانه باعث شد تقریبا بطری آب از دستش سر بخورد. اِما سریع برگشت. همان مردی بود که چند روز قبل در راهروی طبقه هشتم دیده بود؛ همان کت‌وشلوار مرتب، همان نگاه آرامی که هیچ عجله‌ای در آن دیده نمی‌شد. برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند. بعد اِما با کمی دستپاچگی گفت: ـ نه....منظورم شما نبودید. مرد نگاه کوتاهی به بطری‌های روی میز انداخت. ـ خیالم راحت شد. و برخلاف چیزی که انتظار می‌رفت، بدون آن‌که توضیح بیشتری بخواهد یا شوخی را ادامه دهد، به سمت میز رفت. چند برگه روی میز کنفرانس جا مانده بود. آن‌ها را برداشت و نگاهی گذرا بهشان انداخت. اِما دوباره مشغول مرتب کردن صندلی‌ها شد، اما حضور او باعث شده بود سکوت اتاق دیگر شبیه چند دقیقه قبل نباشد. ـ جلسه مهمیه؟ این سوال را خودش هم نمی‌دانست چرا پرسید. شاید چون کنجکاوی از صبح مثل خاری کوچک زیر پوستش مانده بود. مرد نگاهش را از روی برگه‌ها برداشت. ـ برای بعضیا آره. ـ و برای شما؟ چند ثانیه سکوت کرد. انگار جواب را انتخاب می‌کرد. ـ من از اون آدم‌هایی نیستم که از جلسه خوششون بیاد. گوشه لب اِما تکان خورد. ـ پس حداقل توی این مورد هم‌نظریم. برای اولین بار لبخند کوتاهی و خیلی کمرنگی روی صورت مرد نشست. قبل از آنکه چیزی بگوید، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد، قدم‌هایی که نه بلند بودند و نه عجول، با این حال توجه هر دو را به سمت در کشاندند. چند نفر از کارکنان از مقابل اتاق رد شدند و ناگهان فضای بیرون تغییر کرد. تغییری نامحسوس اما واضح که باعث شد پچ‌پچ‌ها قطع شوند. کسانی که کنار دیوار ایستاده بودند، صاف‌تر ایستادند. حتی منشی جوانی که چند دقیقه قبل با تلفن صحبت می‌کرد، سریع تماسش را قطع کرد. اِما ناخودآگاه به راهرو نگاه کرد. مردی از انتهای سالن نزدیک می‌شد، قد بلند بود و کت تیره‌ای پوشیده بود و دست‌هایش در جیب‌هایش قرار داشتند، ظاهرش تفاوت چشمگیری با بقیه نداشت اما واکنش آدم‌ها به او متفاوت بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت و هیچ‌کس حتی مستقیم نگاهش نمی‌کرد انگار حضورش به تنهایی کافی بود. اِما دقیقا نمی‌توانست توضیح بدهد چه چیزی در او آزارش می‌داد. شاید نگاهش و شاید آرامش بیش از حدش، شاید این احساس عجیب که انگار همه‌چیز اطرافش را می‌دید، حتی وقتی به آن نگاه نمی‌کرد. مرد از مقابل اتاق گذشت، فقط برای یک لحظه نگاهش به داخل افتاد. همان یک لحظه کافی بود تا چشم‌هایشان به هم برخورد کرد. نگاهی کوتاه که باعث شد اِما بی‌دلیل احساس کند چیزی درونش منقبض شده است. مرد عبور کرد و چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در اتاق کنفرانس در انتهای راهرو پیچید. سکوتی کوتاه میان اِما و مرد ناشناس کنار میز افتاد. بعد اِما آهسته پرسید: ـ اون کی بود؟ مرد نگاهش را به راهرو دوخت. ـ تامی وین. اسم را خیلی عادی گفت. اما چیزی در لحنش باعث شد اِما حس کند موضوع به این سادگی نیست. ـ همون سهام‌دار؟ ـ آره. بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: ـ آدم مهمیه. اِما زیر لب گفت: ـ بیشتر شبیه آدم خطرناکی بود که لباس گرون پوشیده. مرد این بار خندید. خنده‌ای کوتاه که انگار ناخواسته از او بیرون آمده باشد. ـ امیدوارم هیچ‌وقت اینو جلوی خودش نگی. ـ چرا؟ ـ چون معمولا آدم‌ها وقتی تامی وین رو دست‌کم می‌گیرن، بعدا بابتش پشیمون می‌شن. قبل از اینکه اِما بتواند سوال دیگری بپرسد، صدایی از بیرون آمد: ـ آقای هاتورن؟ مرد سرش را بلند کرد. ـ بله؟ ـ جلسه داره شروع میشه. اِما ناگهان متوجه شد، هاتورن؟ پس این همان معاون شرکت بود. نگاهش ناخودآگاه دوباره روی او ثابت ماند اما آقای هاتورن انگار به این نگاه‌ها عادت داشت. فقط پوشه را از روی میز برداشت و به سمت در رفت. نزدیک خروجی لحظه‌ای مکث کرد. بعد رو به اِما گفت: ـ خانم گری‌مونت؟ ـ بله؟ ـ اگه قراره درباره آدم‌های این ساختمون قضاوت کنی، حداقل چند روز صبر کن. در نگاهش اثری از سرزنش نبود بیشتر شبیه توصیه‌ای دوستانه بود بعد بدون آن‌که منتظر جواب بماند، از اتاق خارج شد. اِما چند ثانیه همان‌جا ایستاد. نگاهش بین در بسته‌ی اتاق و صندلی‌های مرتب‌شده جابه‌جا می‌شد. احساس می‌کرد از صبح وارد جایی شده که همه آدم‌هایش چیزی می‌دانند و فقط او از آن بی‌خبر است و عجیب‌تر از همه اینکه حس می‌کرد پشت لبخند آرام اِتان و نگاه سرد تامی، چیزی مشترک پنهان شده؛ چیزی که هنوز نمی‌توانست اسمش را حدس بزند.
  3. پارت 5 _ دیر شد صدای زنگ گوشی برای چندمین بار در اتاق پیچید. اِما با اخم دستش را روی تخت کشید تا گوشی را پیدا کند. هنوز چشم‌هایش کامل باز نشده بودند که بالاخره گوشی را پیدا کرد. ساعت را دید و همان لحظه از جا پرید. _ لعنتی! چند ثانیه بعد وسط اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد همزمان لباس بپوشد، کیفش را پیدا کند و یادش بیاید دیروز وسایلش را کجا پرت کرده است. لباس‌ها روی صندلی رها شده بود، کیف روی زمین غش کرده، نوشیدنی نیمه‌خورده‌ی دیشب روی میز دهن‌کجی می‌کرد و ذهن خودش هم از همه بدتر سر به سرش می‌گذاشت. قرار بود امروز حداقل یک روز عادی داشته باشد. اما ظاهرا زندگی با این ایده موافق نبود. با عجله لباسش را تنش کرد. موهایش را بدون دقت جمع کرد و یک لنگه جورابش را همان‌طور که راه می‌رفت پیدا کرد و دکمه‌ی مانتو را اشتباه بست، هرچند بعد دوباره بازش کرد. یک‌ نفس کیفش را برداشت و به سمت در دوید. کل خانه پشت سرش مانند خودش شلوغ و آشفته مانده بود. مثل صبح‌هایی که آدم ناگهان می‌فهمد از زمان عقب افتاده و دیگر فرصت ندارد شیک و مرتب باشد. در خانه را باز کرد و تقریبا بیرون دوید. هوای صبح سرد بود. اِما هنوز مشغول مرتب کردن موهایش بود که صدای بوق کوتاهی از پایین کوچه آمد. سرش را بالا آورد و همان‌جا ایستاد. ـ نه... موتور مشکی کنار جدول پارک شده بود و نیکلاوس، با لیوان قهوه‌ای در دست، انگار از مدت‌ها قبل منتظر ایستاده بود. وقتی نگاهشان به هم افتاد، خیلی آرام گفت: ـ صبح بخیر. اِما با ناباوری خیره‌اش شد. ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟ ـ منم خوشحالم می‌بینمت. ـ نیکلاوس. ـ اِما. ـ جواب سوال من نبود. ـ سوال قشنگی هم نبود. اِما پلک زد. ـ تو همیشه این‌قدر رو اعصابی؟ ـ هنوز صبح نشده، صبر کن بهتر هم میشم. این بار واقعا اخم کرد. ـ جدی میگم، اینجا چی کار می‌کنی؟ نیکلاوس جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. ـ داشتم رد می‌شدم. ـ جلوی خونه‌ی من؟ ـ دنیا جای کوچیکیه. ـ مزخرفه. ـ موافقم. چند ثانیه سکوت بینشان افتاد. اِما دست به سینه ایستاد. ـ تو منو تعقیب می‌کنی؟ ـ نه. ـ مطمئنی؟ ـ صددرصد. ـ پس از کجا فهمیدی من اینجام؟ ـ حدس زدم. ـ آدرس خونه‌مو حدس زدی؟ ـ خب وقتی این‌طوری میگی، نه. اِما آهی کشید. ـ غیرممکنی. ـ این تعریف بود؟ ـ نه. ـ حیف شد. نیکلاوس نگاه کوتاهی به ساعتش انداخت. ـ راستی، دیر کردی. اِما ناخودآگاه ساعت خودش را نگاه کرد و همان لحظه فهمید حق با اوست. ـ لعنتی... ـ دقیقا. ـ ساکت شو. ـ هنوز چیزی نگفتم. ـ همینم اعصابمو خرد می‌کنه. گوشه‌ی لب نیکلاوس بالا رفت. ـ سوار شو. ـ نه. ـ چرا؟ ـ چون نمی‌خوام. ـ دلیل منطقی؟ ـ نمی‌خوام. ـ قبول. و دیگر چیزی نگفت. همین باعث شد اِما مکث کند. معمولا آدم‌ها بعد از شنیدن جواب منفی بحث را ادامه می‌دادند. اما او فقط همان‌جا ایستاده بود. کاملا آرام. ـ همین؟ ـ همین. ـ اصرار نمی‌کنی؟ ـ نه. ـ عجیبه. ـ می‌تونم شروع کنم اگر دوست داری. ـ نه! ـ پس همون بهتر. اِما با حرص نگاهش کرد. نیکلاوس بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت. ـ اتوبوس بعدی ده دقیقه دیگه میاد. ـ خب؟ ـ و تو هفت دقیقه دیگه باید اونجا باشی. ـ از کجا می‌دونی؟ ـ چون وقتی از خونه دویدی بیرون، معلوم بود دیرت شده. اِما چیزی نگفت. چون متأسفانه درست می‌گفت. نیکلاوس ادامه داد: ـ پس یا سوار میشی، یا امروز اولین روزی میشه که دیر میرسی. ـ از اعتماد به نفست متنفرم. ـ خیلی‌ها متنفرن. ـ و باز هم ادامه میدی. ـ هنوز کسی جلوی منو نگرفته. نگاه اِما بین موتور، ساعت و بعد دوباره به او. ـ فقط چون عجله دارم. ـ حتما. ـ برداشت اشتباه نکن. ـ هرگز. ـ و فکر نکن این یعنی بهت اعتماد دارم. ـ اصلا. ـ و... ـ اِما. ـ چی؟ ـ قبل از اینکه پنج تا شرط دیگه اضافه کنی، سوار شو. برای چند لحظه فقط به هم خیره شدند. بعد اِما با بی‌میلی به سمت موتور رفت. ـ از این تصمیم پشیمونم می‌کنی. ـ احتمالا. ـ حداقل صادقی. ـ همیشه. اِما پشت سرش نشست. اول فقط گوشه‌ی کت او را گرفت. موتور هنوز حرکت نکرده بود. ـ آماده‌ای؟ ـ بله. موتور روشن شد و چند متر بعد، وقتی سرعت بیشتر شد، اِما ناچار شد محکم‌تر او را بگیرد. همان لحظه صدای خنده‌ی کوتاه نیکلاوس را شنید. ـ یه کلمه بگی، خودم پرتت می‌کنم پایین. ـ نمی‌خواستم چیزی بگم. ـ دروغگو. موتور وارد خیابان اصلی شد. باد سرد صبحگاهی میان ساختمان‌ها می‌پیچید. برای چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند. بعد نیکلاوس گفت: ـ راستی. ـ چی؟ ـ فکر کنم امروز روز خوبی باشه. ـ چرا؟ ـ چون بالاخره قبول کردی کمک بگیر. اِما چشم‌هایش را بست. ـ کاش پیاده می‌شدم. خنده‌ی کوتاه نیکلاوس دوباره در باد گم شد و مسیر رفتن به محل کار آن‌قدرها هم طولانی به نظر نمی‌رسید.
  4. پارت 4 — جرقه هوا آن‌طور که باید سرد نبود، اما بوی باران در خودش داشت. همان بوی مبهمی که قبل از خیس شدن کامل شهر، در خیابان‌ها پخش می‌شود و انگار به آدم یادآوری می‌کند چیزی در راه است. اِما از کوچه‌ای باریک عبور می‌کرد که چراغ‌های زرد و کم‌جانش روی آسفالت نیمه‌نم‌دار افتاده بودند و هر قدمش را در لکه‌ای از نور و سایه تکه‌تکه می‌کردند. دست‌هایش را در جیب کت فرو کرده بود و نگاهش مستقیم به ناکجا آباد بود چون حواسش مدام به چیزی برمی‌گشت که نمی‌خواست به آن فکر کند. صدای قدم‌ها از چند دقیقه قبل با او همراه شده بودند. نه آن‌قدر نزدیک که بتواند به عقب برگردد و واکنش نشان دهد، نه آن‌قدر دور که بتواند نادیده‌شان بگیرد. فقط بودند؛ مثل یک حضور اضافه در پشت سرش که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. اِما آهسته نفسش را بیرون داد و پیچ کوچه را رد کرد، بعد ناگهان ایستاد. سه نفر بودند. یکی‌شان جلوتر آمد، با آن لبخندی که بیشتر از اینکه اعتماد بدهد، هشدار می‌داد. ـ این ساعت، تنهایی توی این کوچه‌ها راه رفتن برای دخترایی مثل تو خیلی خطرناکه. اِما حتی ابرو هم بالا نداد. انگار نه تعجب کرده بود، نه ترسیده، نه حتی علاقه‌ای به ادامه‌ی این نمایش داشت. نگاهش آرام از صورت مرد عبور کرد و دوباره برگشت. ـ توصیه‌ت رو نگه دار برای کسی که ازش استفاده کنه. لبخند مرد کج‌تر شد. ـ داری اشتباه می‌کنی. ما فقط نگرانیم. اِما آرام سرش را کمی کج کرد؛ حرکتی کوچک، اما پر از بی‌حوصلگی. ـ خیلی مهربونید ولی من به نگرانی شما نیاز ندارم. مرد یک قدم جلوتر آمد. آن دو نفر دیگر هم، بی‌صدا، از دو طرف پخش شدند. فضا دیگر فقط یک گفت‌وگو نبود. بیشتر شبیه یک تصمیم بود. اما اِما هنوز همان‌جا ایستاده بود. مثل کسی که مدت‌هاست یاد گرفته ترس، چیزی نیست که به او کمک کند. اولین نفر دستش را به سمت بازوی او دراز کرد. اِما مچش را گرفت و با تمام نیرو عقب کشید. مرد تعادلش را از دست داد و به نفر کناری برخورد کرد. ـ لعنتی... جمله‌اش کامل نشده بود که دومی جلو پرید و این بار مشت محکمی به شانه‌ی اِما زد. درد بدی در بدنش پیچید و عقب رفت. این دیگر دعوا نبود، آن‌ها سه نفر بودند و او فقط خودش بود. تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که راهی برای خارج شدن پیدا کند. یکی از آن‌ها دوباره به سمتش حمله کرد. اِما ضربه‌ای به زانویش زد و خودش را کنار کشید. مرد خم شد. فرصت کافی بود. اِما بدون فکر شروع به دویدن کرد. صدای فحش و قدم‌هایشان پشت سرش بلند شد. خیابان بعدی روشن‌تر بود چون چند مغازه هنوز باز بودند. همین باعث شد تعقیب‌کنندگانش سرعتشان را کم کنند و چند لحظه بعد، صدای قدم‌ها قطع شد. وقتی مطمئن شد دیگر کسی دنبالش نمی‌کند، کنار دیوار ایستاد و نفس‌نفس زد. شانه‌اش درد می‌کرد و گوشه‌ی لبش طعم خون گرفته بود اما حداقل توانسته بود خودش را نجات دهد. نگاهش به کفش‌هایش افتاد. بعد دوباره بالا آمد و همان لحظه صدای موتور از انتهای کوچه پیچید. مردی چند متر دورتر کنار موتور تیره‌اش ایستاده بود. ژاکت اسپرت، حالت ایستادن بی‌تفاوت و نگاهی که انگار نه دخالت می‌کرد، نه بی‌خبر بود؛ فقط همه چیز را نگاه می‌کرد. ـ مبارزه‌ی جالبی بود. اِما لحظه‌ای با تعجب به او خیره شد. انگار مدتی بود آنجا حضور داشت. اِما اخم کرد. ـ داشتی تماشا می‌کردی؟ ـ داشتم مطمئن می‌شدم اوضاع تحت کنترله. ـ و اگر نبود؟ مرد شانه‌ای بالا انداخت. ـ اون موقع احتمالا دخالت می‌کردم. جوابش آن‌قدر خونسرد بود که اِما را بیشتر عصبانی کرد. ـ چه لطف بزرگی. ـ خواهش می‌کنم. اِما چند ثانیه به او خیره ماند بعد فهمید مرد عمدا دارد اذیتش می‌کند. ـ همیشه این‌قدر رو اعصاب حرف می‌زنی؟ ـ معمولا نه. ـ پس امروز روز خاصیه؟ ـ شاید. گوشه‌ی لب مرد تکان خورد. اولین نشانه‌ی یک لبخند. اِما نگاهش را از او گرفت. نمی‌دانست چرا هنوز آنجا ایستاده. شاید چون عجیب بود. شاید چون برخلاف بیشتر آدم‌ها، تلاش نمی‌کرد خودش را چیزی غیر از آنچه هست نشان دهد. ـ زخمی شدی؟ سوال ناگهانی بود. اِما ناخودآگاه دستش را به گوشه‌ی لبش برد. ـ چیز مهمی نیست. ـ معلومه. ـ چی معلومه؟ ـ اینکه از اون آدمایی هستی که حتی وقتی زخمی میشن، وانمود می‌کنن اتفاقی نیفتاده. اِما پوزخند زد. ـ و تو از اون آدمایی هستی که درباره‌ی بقیه زیادی نظر میدن. ـ شغل منه. ـ روانشناسی؟ ـ نه. ـ پس چی؟ ـ حدس زدن. برای اولین بار اِما خندید، خنده‌ای که کوتاه و بی‌اختیار بود. مرد انگار از این واکنش غافلگیر شد. ـ بالاخره خندیدی. ـ خوشحال نباش. ـ دیر گفتی. چند ثانیه سکوت میانشان نشست. باد خنکی از خیابان گذشت. مرد کلاه ایمنی‌اش را برداشت. ـ اسم داری؟ ـ همه دارن. اِما لحظه‌ای مکث کرد. ـ اِما. مرد سر تکان داد. ـ اسم قشنگیه. ـ حالا نوبت توئه. ـ نیکلاوس. ـ نیکلاوس چی؟ ـ فعلا همون نیکلاوس کافیه. اِما چشم‌هایش را ریز کرد. ـ مرموز بازی درمیاری؟ ـ نه. ـ پس؟ ـ فقط عجله‌ای برای شناخته شدن ندارم. پاسخش عجیب بود. اما دروغ به نظر نمی‌رسید. چند لحظه بعد، نیکلاوس به ساعتش نگاه کرد و به سمت موتور برگشت. ـ بهتره بری خونه. ـ دستور میدی؟ ـ پیشنهاد میدم. ـ فرقش چیه؟ ـ اینکه برای دومی حق انتخاب داری. اِما ناخواسته لبخند کم‌رنگی زد. نیکلاوس موتور را روشن کرد. قبل از حرکت، نگاه کوتاهی به او انداخت. نه از آن نگاه‌هایی که آدم‌ها برای جلب توجه می‌کنند. بیشتر شبیه نگاه کسی بود کالای مورد علاقه‌اش را یافته و به ذهن می‌سپارد تا سری بعد حتما آن را بخرد. ـ مراقب خودت باش، اِما. بعد گاز موتور را چرخاند و در خیابان ناپدید شد. اِما تا چند ثانیه به مسیر خالی او خیره ماند. بعد به راهش ادامه داد. نمی‌دانست دوباره او را خواهد دید یا نه. اما یک چیز را می‌دانست. آن شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ذهنش فقط درگیر اکسیس نبود.
  5. پارت 3 — قواعد نانوشته صبح زود، اکسیس از همیشه بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. اِما مقابل ساختمان ایستاد و کارت موقتی که روز قبل برایش صادر شده بود را در دست فشرد. باران شب گذشته رد براق خودش را روی خیابان‌ها جا گذاشته بود و برج شیشه‌ای شرکت، زیر آسمان خاکستری لندن مثل غولی خاموش سر به فلک کشیده بود. امروز دیگر برای مصاحبه نیامده بود. از امروز، اینجا محل کارش محسوب می‌شد. هرچند هنوز مطمئن نبود از این موضوع خوشحال باشد یا نه. بعد از عبور از گیت ورودی، زنی از بخش منابع انسانی او را تحویل گرفت و بدون اتلاف وقت در راهروهای مختلف ساختمان به حرکت افتاد. در طول مسیر، اِما بیشتر تماشا می‌کرد تا گوش بدهد. میزهای مرتب، دیوارهای شیشه‌ای و کارمندانی که با چهره‌های خنثی از کنارشان عبور می‌کردند. همه‌چیز بیش از حد منظم بود. مثل ساعت بزرگی که هزاران چرخ‌دنده در آن مشغول کار بودند. زن گفت: ـ اینجا بخش خدماته. مسئولیتت حفظ نظم محیط، آماده‌سازی اتاق‌های جلسه و رسیدگی به درخواست‌های داخلیه. اِما سر تکان داد. زن ادامه داد: ـ مهم‌ترین قانون اینجاست که مزاحم روند کار نشی. ـ متوجه‌ام. ـ خیلی‌خب. بعد از چند راهرو و دو آسانسور دیگر، بالاخره به طبقه‌ی اصلی محل کارش رسیدند. فضا نسبت به طبقات قبلی خلوت‌تر بود. دیوارها روشن‌تر بودند و بیشتر درها با شیشه‌های مات پوشانده شده بودند؛ طوری که می‌شد حضور آدم‌ها را پشت آن‌ها حدس زد، اما نه بیشتر. زن مقابل یکی از میزها ایستاد. ـ مینا، نیروی جدید. زنی حدودا سی‌ساله سرش را از روی مانیتور بلند کرد. موهای تیره و مرتبی داشت و نگاهش از آن نگاه‌هایی بود که انگار هیچ‌چیز از زیر دستشان در نمی‌رفت. ـ خوش اومدی. برخلاف کلماتش، لحنش گرم نبود، فقط مودب بود. زن همراه اِما رفت و او را با مینا تنها گذاشت. چند ثانیه سکوت برقرار شد. مینا پوشه‌ای را بست و از پشت میز بلند شد. ـ بیا، محیط رو نشونت بدم. در حالی که راه می‌رفتند، توضیح‌های کوتاه و دقیقش ادامه پیدا کرد. ـ این اتاق جلساته،اون قسمت مربوط به مدیریت داخلیه، انبار وسایل انتهای راهروئه، درخواست‌های روزانه از طریق سیستم برات ارسال میشن. اِما همه‌چیز را در ذهنش ثبت می‌کرد. بعد از چند دقیقه، مینا مقابل در چوبی بزرگی در انتهای راهرو ایستاد. برخلاف بیشتر درهای طبقه، این یکی شیشه نداشت. کاملا بسته و غیرقابل دیدن بود. ـ اونجا چیه؟ مینا نگاه کوتاهی به در انداخت. ـ بخشی که لازم نیست درباره‌ش چیزی بدونی. جوابش آن‌قدر سریع بود که اِما دیگر چیزی نپرسید. اما کنجکاوی کوچکی در ذهنش شکل گرفت. مینا دوباره به راه افتاد. ـ یه توصیه. ـ بله؟ ـ اینجا آدم‌ها زیاد سوال نمی‌پرسن. ـ چرا؟ مینا نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ چون معمولا جواب‌ها به دردشون نمی‌خوره. و بعد موضوع را عوض کرد. انگار همان یک جمله کافی بود. ساعت هنوز به نه نرسیده بود که صدای باز شدن در انتهای راهرو در فضا پیچید. نه بلند بود و نه غیرعادی اما توجه چند نفر را جلب کرد. اِما که مشغول مرتب کردن میز پذیرایی یکی از اتاق‌ها بود، ناخودآگاه سرش را بلند کرد. همان مرد، همان مردی که روز مصاحبه دیده بود. با کت‌وشلوار تیره و قدم‌های آرام و همان نگاه سنجیده‌ای که انگار هیچ‌چیز از چشمش پنهان نمی‌ماند. این بار فرصت بیشتری برای دیدنش داشت. او از کنار چند کارمند عبور کرد. بعضی‌ها با احترام سلام کردند. بعضی‌ها فقط سکوت کردند. اما همه متوجه حضورش بودند. مرد بدون عجله در طول راهرو حرکت کرد. وقتی از نزدیکی اِما گذشت، نگاهش برای لحظه‌ای روی او مکث کرد؛ یک ثانیه، شاید کمتر. این بار اِما مطمئن بود او را شناخته است با این حال چیزی نگفت. مرد از کنارشان عبور کرد و پشت یکی از درهای انتهایی ناپدید شد. فضا دوباره به حالت عادی برگشت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اما برای اِما، آن لحظه بیش از حد حساب‌شده به نظر می‌رسید. ساعتی بعد مشغول مرتب کردن یکی از اتاق‌های جلسه بود. فنجان‌های قهوه را جمع می‌کرد و صندلی‌ها را سر جایشان می‌گذاشت. همه‌چیز آرام بود تا اینکه متوجه برگه‌ای روی میز شد. برگه‌ای که احتمالا یکی از مدیران جا گذاشته بود. ناخواسته نگاهش روی چند خط نوشته سر خورد. "پرونده بسته شد." "دسترسی لغو شود." "هیچ نسخه‌ای باقی نماند." قبل از آنکه بتواند بیشتر بخواند، صدای قدم‌هایی نزدیک شد. اِما سریع برگه را سر جایش گذاشت و عقب رفت. چند ثانیه بعد مردی وارد اتاق شد، پوشه را برداشت و بدون اینکه حتی به او نگاه کند، خارج شد. اما همان چند کلمه کافی بود تا چیزی در ذهنش گیر کند. پرونده‌ای که نباید باقی بماند؟ دسترسی‌ای که لغو شده بود شاید موضوعی کاملا عادی بود. شاید هم نه. تا پایان شیفت، اِما چند بار دیگر از کنار همان راهروی انتهایی عبور کرد. هر بار نگاهش ناخواسته روی در چوبی مکث می‌کرد. در بسته بود. بی‌حرکت و خاموش؛ اما حس عجیبی داشت. مثل دری که پشتش چیزی پنهان شده باشد. چیزی که هنوز برای دیدنش زود بود. وقتی عصر ساختمان را ترک می‌کرد، برای آخرین بار به طبقه نگاهی انداخت. صبح فکر می‌کرد وارد یک شرکت بزرگ شده است اما حالا مطمئن نبود. چیزی در اکسیس وجود داشت که با ظاهر مرتب و بی‌نقصش همخوانی نداشت. چیزی که هنوز نمی‌توانست اسمش را پیدا کند. اما آن را حس می‌کرد و همین کافی بود تا بداند از امروز، دیگر فقط یک محل کار ساده در زندگی‌اش نیست.
  6. پارت ۲ — میان سکوت و نگاه ساختمان هولدینگ اکسیس از دور بیشتر شبیه یک تکه فلز عظیم بود تا یک محل کار. شیشه‌های بلندش آسمان خاکستری لندن را در خودشان منعکس می‌کردند و هیچ نشانی از گرما یا صمیمیت نداشتند. اِما چند لحظه مقابل ورودی ایستاد. آدم‌ها با قدم‌های سریع از کنارش عبور می‌کردند؛ زن‌ها و مردهایی با لباس‌های رسمی، کیف‌های چرمی و چهره‌هایی که انگار برای هر دقیقه از روزشان برنامه داشتند. او بند کیفش را محکم‌تر گرفت. ـ فقط یه مصاحبه‌ست. این جمله را برای خودش تکرار کرد و وارد ساختمان شد. لابی بزرگ و روشن بود. کف سنگی براق زیر نور چراغ‌ها می‌درخشید و صدای برخورد کفش‌ها با زمین در فضا می‌پیچید. همه‌چیز بیش از حد تمیز و مرتب به نظر می‌رسید؛ انگار هیچ چیز اجازه نداشت خارج از جای تعیین‌شده‌اش قرار بگیرد. پشت میز پذیرش، زنی با ظاهری کاملاً آراسته مشغول کار بود. وقتی اِما نزدیک شد، زن نگاهی به او انداخت و گفت: ـ اِما گری‌مونت؟ ـ بله. ـ برای مصاحبه‌ی ساعت ده؟ ـ درسته. زن چیزی را روی مانیتورش بررسی کرد و پوشه‌ای برداشت. ـ طبقه‌ی هشتم. اتاق ۸۰۳. اِما تشکر کوتاهی کرد و به سمت آسانسور رفت. درهای فلزی آسانسور بسته شدند و تصویرش در آینه‌ی مقابل ظاهر شد. برای لحظه‌ای به خودش نگاه کرد. در میان آن ساختمان شیک و بی‌نقص، بیشتر از همیشه احساس می‌کرد به اینجا تعلق ندارد. زنگ آسانسور به صدا درآمد. در طبقه‌ی هشتم راهروها روشن و آرام بودند. روی دیوارها تابلوهای مینیمال نصب شده بود و هیچ صدایی جز زمزمه‌ی دور سیستم تهویه شنیده نمی‌شد. اتاق ۸۰۳ انتهای راهرو قرار داشت. وقتی وارد شد، سه نفر پشت میز نشسته بودند؛ دو مرد و یک زن. هیچ‌کدام لبخند نزدند. زن میانسال با اشاره‌ای کوتاه گفت: ـ بفرمایید، بشینید. اِما روی صندلی نشست. مردی که عینک باریکی به چشم داشت، پرونده را باز کرد. ـ اِما گری‌مونت، بیست‌وسه ساله. تحصیلات ناتمام. سابقه‌ی رسمی هم ندارید. ـ نه، ولی چند ساله مستقل کار می‌کنم. ـ چه کاری؟ ـ نظافت، رسیدگی به خانه‌ها و کارهای خدماتی. مرد چیزی یادداشت کرد. زن میانسال گفت: ـ محیط اینجا ساده نیست. فشار کاری بالاست. مطمئنی از پسش برمیای؟ اِما بدون مکث جواب داد: ـ بله. مرد دوم که تا آن لحظه ساکت بود، برای اولین بار حرف زد. ـ بر چه اساسی این‌قدر مطمئنی؟ اِما لحظه‌ای فکر کرد. ـ چون گزینه‌ی دیگه‌ای ندارم. برای اولین بار سکوت کوتاهی بین اعضای کمیته افتاد. سکوتی که برخلاف انتظار از روی کنجکاوی بود. مرد عینکی دوباره نگاهش را به پرونده برگرداند. ـ افراد دیگه‌ای هم برای این موقعیت درخواست دادن که رزومه‌ی قوی‌تری دارن. ـ می‌دونم. ـ پس چرا فکر می‌کنی باید تو رو انتخاب کنیم؟ اِما دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. ـ چون هر کاری بهم بسپارید انجام میدم. زن میانسال نگاه کوتاهی با همکارانش رد و بدل کرد. مصاحبه چند سؤال دیگر هم داشت؛ کوتاه، رسمی و بی‌روح. وقتی تمام شد، زن پوشه را بست. ـ نتیجه تا چند روز آینده اعلام میشه. ـ ممنون. اِما از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. در راهرو احساس سبکی نمی‌کرد. احساس شکست هم نمی‌کرد. بیشتر شبیه کسی بود که از قبل جواب را می‌دانست و حالا فقط تاییدش را شنیده بود. به سمت آسانسور حرکت کرد. چند نفر از یکی از راهروهای فرعی خارج شدند و از کنارش گذشتند.او سرش را پایین انداخت و دکمه‌ی آسانسور را فشرد. در همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید. صدایی که نه بلند بود و نه عجول، اما توجهش را جلب کرد. ناخواسته برگشت. مردی از انتهای راهرو نزدیک می‌شد. با قد بلند، کت‌وشلوار تیره و با حرکت‌هایی آرام و مطمئن؛ از آن آدم‌هایی که بدون تلاش کردن، توجه دیگران را به خودشان جلب می‌کنند. برای یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد. فقط یک لحظه. مرد بی‌تفاوت از کنارش گذشت و وارد راهروی دیگری شد. اما اِما تا چند ثانیه بعد همچنان به همان نقطه خیره مانده بود. انگار چیزی در آن نگاه کوتاه، بیش از حد آگاهانه بود. بعد درهای آسانسور باز شدند و رشته‌ی افکارش را بریدند. بیرون ساختمان، هوا سردتر شده بود. ابرها پایین آمده بودند و خیابان زیر نور کم‌رنگ ظهر رنگی کدر پیدا کرده بود. اِما مسیر ایستگاه اتوبوس را در پیش گرفت. وقتی کنار پنجره نشست، شهر آرام‌آرام از مقابل چشمانش عبور کرد. سعی کرد به مصاحبه فکر نکند، سعی کرد آن مرد را هم فراموش کند. اما در هیچ‌کدام موفق نبود. دو روز بعد، مشغول شستن ظرف‌ها بود که تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس. چند ثانیه به صفحه خیره ماند، بعد تماس را پاسخ داد. ـ الو؟ صدای آشنایی از آن طرف خط آمد. ـ خانم گری‌مونت؟ ـ بله. ـ از هولدینگ اکسیس تماس می‌گیرم. قلبش یک ضربه محکم زد. زن ادامه داد: ـ خوشحالیم اعلام کنیم که برای موقعیت شغلی موردنظر پذیرفته شدید. لطفاً فردا ساعت هشت صبح برای تکمیل مدارک مراجعه کنید. اِما حرفی نزد. چند ثانیه طول کشید تا معنی جمله را درک کند. ـ ببخشید، من قبول شدم؟ ـ بله. تبریک میگم. تماس پایان یافت. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. اِما آرام گوشی را پایین آورد. نگاهش روی سینک، ظرف‌های نیمه‌شسته و آشپزخانه‌ی کوچک خانه چرخید. همه‌چیز همان بود که قبل از تماس بود. اما خودش دیگر دقیقا همان آدم چند دقیقه‌ی قبل نبود. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، دری به رویش باز شده بود. اینکه پشت آن در چه چیزی انتظارش را می‌کشید، هنوز نمی‌دانست.
  7. پارت 1 — آخرین صدای در سقف اتاق همان رنگ سفید و بی‌روح همیشگی را داشت؛ رنگی که اِما آن‌قدر به آن خیره شده بود که دیگر چیزی را در او بیدار نمی‌کرد. صدای فریادهای پدرش از طبقه‌ی پایین می‌آمد و در سکوت اتاق می‌پیچید، اما او بی‌حرکت روی تخت دراز کشیده بود و به نقطه‌ای نامعلوم روی سقف نگاه می‌کرد. ـ تو مسئول همه‌چی هستی! صدای پدرش دیگر آن خشم سابق را نداشت. بیشتر شبیه مردی بود که زیر آوار زندگی مانده و دنبال مقصر می‌گردد. ـ تو باعث شدی همه‌چی رو از دست بدم، همه‌چی! اِما چشم‌هایش را بست. زمانی پدرش قهرمان زندگی‌اش بود؛ مردی که جواب همه‌چیز را می‌دانست. حالا اما فقط سایه‌ای از آن آدم باقی مانده بود؛ سایه‌ای که توسط الکل و مواد درهم می‌شکست. ترک تحصیلش هم از همین‌جا شروع شده بود. نه با یک تصمیم ناگهانی، بلکه آرام و بی‌صدا، درست مثل رنگی که کم‌کم از روی دیوار می‌ریزد. اوایل فکر می‌کرد می‌تواند همه‌چیز را با هم نگه دارد؛ مدرسه، خانه و پدری که هر روز بیشتر از روز قبل فرو می‌ریخت اما زندگی از آن بازی‌هایی نبود که همیشه بتوانی هر دو طرفش را ببری. صدای محکم بسته شدن در خانه در فضا پیچید. پدرش باز هم رفته بود. اِما به سقف خیره ماند. نمی‌دانست این بار چقدر طول می‌کشید، چند ساعت؟ چند روز؟ آرام از روی تخت بلند شد. اتاقش کوچک بود، اما تنها جایی محسوب می‌شد که هنوز احساس می‌کرد به خودش تعلق دارد. کنار پنجره، میز تحریر قدیمی‌اش قرار داشت؛ میزی که زمانی پر از دفتر و کتاب بود و حالا روی آن اسپری‌های شوینده، دستمال‌ها و وسایل نظافت چیده شده بود. همین‌ها خرج زندگی‌شان را می‌دادند. آخرین باری که پدرش از خانه بیرون رفت، قبل از بستن در فقط یک جمله گفته بود: ـ حداقل یه کاری کن خونه تمیز بمونه. انگار تمیزی خانه می‌توانست چیزی را نجات بدهد. بعد هم اضافه کرده بود: ـ مجبوری از پس خودت بربیای. و اِما این کار را یاد گرفته بود، اینکه از پس خودش بربیاید. برای خودش و برای مادری که مدت‌ها قبل رفته بود و هیچ توضیحی هم باقی نگذاشته بود. چند روز بعد، اِما در خانه‌ی یکی از مشتری‌هایش مشغول به کار بود. خانه‌ای بزرگ در غرب لندن؛ پر از وسایل گران‌قیمت و سکوتی که بوی پول می‌داد. وقتی گردگیری قفسه‌ی کتاب‌ها را تمام می‌کرد، چشمش به برگه‌ای افتاد که لای یکی از طبقات چسبانده شده بود. «هولدینگ اکسیس به تعدادی نیروی جوان و پرانرژی برای بخش اداری و خدماتی نیازمند است. سابقه‌ی کار الزامی نیست.» پایین آگهی یک شماره تلفن نوشته شده بود. اِما چند لحظه به آن خیره ماند. اسم اکسیس را قبلا شنیده بود. شرکتی بزرگ که نامش گاهی از اخبار و رادیو به گوش می‌رسید. شاید این همان فرصتی بود که مدت‌ها منتظرش بود. نه فقط پول، برای این‌که دوباره احساس کند بخشی از جهان بیرون است؛ جهانی که سال‌ها بود از آن فاصله گرفته بود. فردای آن روز، بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودش، شماره را گرفت. صدای مودب زنی پشت خط از او خواست هفته‌ی بعد برای مصاحبه به دفتر مرکزی شرکت مراجعه کند. تماس کوتاه بود، اما بعد از قطع شدن گوشی، برای اولین بار در مدت‌ها چیزی شبیه امید در دلش روشن شد. صبح روز مصاحبه، لندن زیر آسمانی خاکستری بیدار شده بود. باران ریزی می‌بارید و قطره‌ها روی شیشه‌ی پنجره سر می‌خوردند. اِما مقابل آینه‌ی کوچک اتاقش ایستاد. کت کهنه اما تمیزش را مرتب کرد و به تصویر خودش نگاه انداخت. چهره‌اش هنوز جوان بود، اما چشم‌هایش داستان دیگری تعریف می‌کردند؛ داستان سال‌هایی که زودتر از موعد از او گذشته بودند. لب‌هایش را روی هم فشرد. ـ امروز فقط یه روز عادیه. صدایش مطمئن نبود. ـ برو، مصاحبه رو انجام بده و برگرد. کیفش را برداشت و چند ثانیه دستش روی دستگیره‌ی در ماند. حس عجیبی داشت؛ انگار قرار بود چیزی را پشت سر بگذارد، هرچند هنوز نمی‌دانست چیست. بعد در را باز کرد و از خانه بیرون رفت، بی‌خبر از این‌که همین مصاحبه‌ی ساده، قرار است اولین حرکت یک بازی بسیار بزرگ‌تر باشد.
  8. نام رمان: مهره آخر نم نویسنده: جاستیرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانرها: معنایی، جنایی، درام خلاصه: در لندن، هیچ چیز به اندازه‌ی ظاهر آرام آدم‌ها خطرناک نیست. اِما گری‌مونت، دختر بیست‌وسه‌ساله‌ای که بعد از سال‌ها درگیری با گذشته‌ای آشفته و خانواده‌ای از هم‌پاشیده، برای بقا به هر فرصتی چنگ می‌زند، شغلی ساده در هولدینگ قدرتمند اکسیس پیدا می‌کند. اما ورود او به این شرکت، خیلی زود فراتر از یک کار معمولی می‌رود. چیزهای کوچکی شروع به تغییر می‌کنند؛ پرونده‌ای که نباید حذف می‌شد، پیامی که زودتر از موعد می‌رسد، جمله‌ای که نیمه‌کاره رها می‌شود و نگاه‌هایی که بیش از حد می‌دانند اما هیچ‌وقت چیزی نمی‌گویند. هرچه اِما بیشتر تلاش می‌کند واقعیت را بفهمد، بیشتر در شبکه‌ای از سکوت، قدرت و بازی‌های روانی گرفتار می‌شود. در دنیایی که حقیقت مدام شکل عوض می‌کند، او باید بین آن‌چه درست به نظر می‌رسد و آنچه واقعا اتفاق افتاده، یکی را انتخاب کند. اما بعضی انتخاب‌ها فقط اشتباه نیستند؛ بعضی انتخاب‌ها نابودت می‌کنند.
  9. پارت 7 — مسیری که نفس می‌کشد راه باریکی که پشت ستون‌ها باز شده بود، آن‌ها را به عمق بیشتری از آکادمی می‌برد. دیوارهای سنگی دیگر خشک و ساده نبودند؛ رگه‌هایی از کریستال‌های کم‌نور در دلشان دیده می‌شد که هر چند قدم یک‌بار، نوری سرد و آبی‌رنگ بیرون می‌دادند و سایه‌ها را روی زمین می‌کشیدند. بلوما شانه‌به‌شانه‌ی هلیوس حرکت می‌کرد. گوی میان دستانشان آرام‌تر شده بود، اما این آرامش بیشتر شبیه سکوت قبل از طوفان بود. نگاه بلوما مدام بین دیوارها، زمین و فاصله‌ی قدم‌هایشان در حرکت بود. بعد از چند دقیقه، مسیر ناگهان به یک شکاف طبیعی در دل سنگ رسید؛ شکافی باریک که از زمین تا سقف امتداد داشت. هر دو ایستادند. _ این که یه راه نیست، هست؟ نور گوی روی صورتشان افتاد و خستگی و تمرکز را پررنگ‌تر کرد. _ فکر کنم فقط باید ازش رد بشیم. هلیوس به عمق شکاف نگاه کرد. باد سردی از داخل بالا آمد؛ بوی سنگ خیس و انرژی خام فضا را پر کرد. در همان لحظه، گوی در دستانش شروع به لرزش کرد؛ نور طلایی و نقره‌ای‌اش ناپایدار شد، مثل دو جریانی که روی یک مسیر نمی‌مانند. هلیوس اخم کرد. _ دوباره شروع شد. بلوما آرام گفت: _ نه، این فرق داره. باید هم‌زمان تصمیم بگیریم تا رد بشیم. نگاه هلیوس به او برگشت و بلوما به شکاف اشاره کرد. _ اگر یکی زودتر یا دیرتر حرکت کنه، جواب نمی‌ده یا بدتر، همه‌چی خراب می‌شه. سکوت سنگینی میانشان افتاد. از داخل شکاف، صدایی ضعیف بالا آمد؛ شبیه جریان هوا، اما منظم، انگار خود مسیر نفس می‌کشید. هلیوس یک قدم به لبه نزدیک شد. _ اگر اشتباه کنیم چی؟ بلوما نگاهش را پایین انداخت. _ پس بهتره اشتباه نکنیم. برای لحظه‌ای هیچ‌کدام حرف نزدند. بعد، صدایی از پشت سرشان آمد. _ به نظر می‌رسه دیر رسیدین. هر دو برگشتند. دو نفر از گروهی دیگر کمی عقب‌تر ایستاده بودند. یکی از آن‌ها لبخند کم‌رنگی داشت؛ لبخندی که بیشتر از اعتماد، بوی رقابت می‌داد. _ ما از قبل فهمیدیم باید هم‌زمان رد بشیم. هلیوس نگاهش را تیز کرد. _ پس چرا هنوز اینجایین؟ پسر شانه بالا انداخت. _ چون هنوز هیچ‌کس جرأت نکرده اولین نفر باشه. بلوما نگاه کوتاهی به هلیوس انداخت؛ نگاهی بین سؤال و تصمیم. هلیوس آهسته گفت: _ اونا می‌خوان ما رو سپر بلا کنن. بلوما پاسخ داد: _ به سازشون برقصیم یا نه؟ هلیوس یک قدم جلو رفت و کنار لبه‌ی شکاف ایستاد. باد سردتر شد و گوی در دستانش لرزید؛ انگار خودش هم از تصمیم بعدی مطمئن نبود. _ اگر بخوایم بریم، باید هم‌زمان باشه. بلوما کنار او آمد. چشم‌هایش را به تاریکی دوخت. _ جدا از هم‌زمان بودن، باید یکی بشیم. هلیوس آهسته نفسش را بیرون داد. برای لحظه‌ای، همه‌چیز ساکت شد؛ حتی صداها هم عقب کشیدند. بعد، هر دو هم‌زمان دستشان را روی گوی گذاشتند. نور جهش کرد. طلایی و نقره‌ای در هم پیچیدند و به یک جریان واحد تبدیل شدند. زمین زیر پایشان لرزید؛ اما این لرزش بیشتر شبیه پاسخ دادن بود تا هشدار و بعد، بدون تردید، قدم به تاریکی گذاشتند.
  10. پارت 6 — جایی که سکوت جواب نمی‌دهد راهی که زیر حلقه باز شد، بیشتر شبیه فراموش‌شده‌ای قدیمی بود تا بخشی از آکادمی. دیوارهای سنگی باریک و مرطوب، با رگه‌هایی از نور کم‌رنگ که از میان شکاف‌ها عبور می‌کردند، مسیر را به‌سختی روشن نگه می‌داشتند. هلیوس جلوتر حرکت می‌کرد و گوی را محکم در دست داشت. نور طلایی و نقره‌ای حالا آرام‌تر شده بود، اما همچنان درون آن جریان داشت؛ انگار به حضور هر دو واکنش نشان می‌داد. بلوما کمی عقب‌تر حرکت می‌کرد؛ نه از ترس، بلکه از عادتی که در او ریشه دوانده بود؛ عادتِ اینکه همیشه پیش از آن‌که قدمی بردارد، جهان را یک بار با نگاهش سبک‌سنگین کند. چند دقیقه در سکوت گذشت، تا اینکه صدای افتادن اولین قطره آب روی سنگ، در فضای بسته‌ی مسیر پیچید. قطره‌ها یکی پس از دیگری می‌چکیدند و ریتم آرام و پیوسته‌ی آن صدا، کم‌کم در فضا حل شد تا اینکه مسیر ناگهان به فضایی وسیع‌تر باز شد. اتاقی دایره‌ای شکل، با سقفی بلند که در تاریکی گم شده بود. در مرکز اتاق، ستون‌هایی سنگی قد برافراشته بودند؛ نامنظم، ترک‌خورده، شکسته، اما هنوز ایستاده، انگار چیزی از فروپاشی کامل آن‌ها جلوگیری کرده باشد. میان این ستون‌ها، فضایی تاریک و کشیده دیده می‌شد؛ چیزی که می‌شد آن را مسیر نامید، یا شاید فقط توهمی از یک مسیر. هلیوس قدمش را آهسته‌تر کرد. _ این دیگه چیه؟ بلوما هنوز به حلقه نگاه می‌کرد. نه مثل کسی که دنبال جواب باشد؛ بیشتر شبیه کسی که دارد قواعد پنهانش را می‌بیند. _ ما کسی‌ نیستیم که مسیر رو انتخاب کنیم، اون داره مارو انتخاب می‌کنه. هلیوس سریع برگشت، انگار جمله را درست نشنیده باشد. _ چی گفتی؟ بلوما بلافاصله جواب نداد. یک قدم جلو رفت؛ نور کم‌جان گوی روی صورتش افتاد و سایه‌ی نگاهش را کش داد. _ اینجا برای انتخاب ساخته نشده. لبانش را با زبان تر کرد و بعد از مکث آرام‌تر پاسخ داد: _ برای جدا کردنه. برای اینکه ببینه کی به کجا تعلق داره. نور درون گوی لرزید. انگار نور مردد بود که چه‌کار کند. هلیوس اخم کرد. _ چرا این کار رو می‌کنه؟ این بار بلوما نگاهش را از حلقه گرفت. _ چون هنوز هماهنگ نیستیم. سکوت نسبتا طولانی میانشان برقرار شد. اما این سکوت خالی نبود؛ بیشتر شبیه فشاری بود که آرام‌آرام جمع می‌شود. صدایی خفیف به گوش رسید، با وجود خفیف بودن امکان نادیده گرفتنش وجود نداشت. شبیه کشیده شدن فلز روی سنگ و سپس سنگ روی سنگ بود. هلیوس با تاخیر سرش را چرخاند. یکی از ستون‌ها با نظمی سرد و حساب شده خودش را جابه‌جا کرد و پشت سرش، مسیر بسته شد. بلوما بدون نگاه کردن به او گفت: _ اینجا دو تصمیم جدا جواب نمی‌ده. هلیوس نگاهش را به او دوخت. _ یعنی چی؟ _ یعنی اگر هر کدوممون جدا انتخاب کنیم گوی واکنش نشون می‌ده و مسیر تحمل دوگانگی مارو نداره! هلیوس آهسته نفسش را بیرون داد و نگاه کوتاهی به بلوما انداخت. _ پس باید یکی اعتماد کنه. بلوما چیزی نگفت. اما سکوتش طولانی شد؛ آن‌قدر که جواب دیگر لازم نبود گفته شود. ستون دیگری حرکت کرد و راه تنگ‌تر شد. هلیوس گفت: _ تو جلو برو. بلوما سریع نگاهش کرد. _ مطمئنی؟ _ نه، ولی باید امتحان کنیم. هیچ‌کدام تکان نخوردند، فقط فضا بود که سنگین‌تر می‌شد. بلوما سر تکان داد. _ باشه. به راه افتاد و هلیوس پشت سرش گام برمی‌داشت. گوی میان دستانش از امنیت و یکپارچه بودن گرم شد و برای اولین بار، هیچ‌چیز تضمین نمی‌کرد که اگر یکی اشتباه کند، این مسیر هنوز ادامه‌ای داشته باشد.
  11. پارت 5 — وقتی مسیر تصمیم می‌گیرد راه بازگشت طولانی‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید. دیوار سنگی پشت سرشان هنوز دیده می‌شد، اما حالا مسیر میان درختان حالتی ناآشنا پیدا کرده بود؛ انگار جنگل در غیاب تصمیم اشتباهشان، شکل تازه‌ای به خود گرفته بود. هلیوس گوی را در دستش جابه‌جا کرد. نور طلایی و نقره‌ای دوباره درون بلور جریان پیدا کرده بود، اما این بار ضعیف‌تر از قبل می‌درخشید. بلوما آرام گفت: _ مسیر عوض شده. هلیوس نگاهی به اطراف انداخت. _ یا شاید از اول همین بوده و ما اشتباه می‌رفتیم. بلوما چیزی نگفت، این بار مخالفت نکرد و همین سکوت برای هلیوس عجیب‌تر از هر بحثی بود. چند دقیقه بعد، مسیر به فضای بازتری رسید؛ جایی که زمین با سنگ‌های پراکنده پوشیده شده بود و حلقه‌ای فلزی در میانشان دیده می‌شد، درست وسط مسیر. راهی برای دور زدنش نبود، و نشانه‌ای هم از ادامه‌ی مسیر دیده نمی‌شد. بلوما جلو رفت و مقابل حلقه ایستاد. _ اینجا یه چیز دیگه‌ست. هلیوس نزدیک‌تر شد. حلقه روی زمین حک شده بود، اما به محض اینکه نور گوی به آن برخورد کرد، خطوطی روی سطحش جان گرفتند و روشن شدند؛ نقش‌هایی شبیه مدارهای انرژی که در تاریکی می‌درخشیدند. هلیوس نگاهش را تنگ کرد. _ باید ازش عبور کنیم. بلوما چشم از حلقه برنداشت. _ یا باید فعالش کنیم. برای چند ثانیه هر دو به آن خیره ماندند. هیچ دستورالعمل و نشانه‌ای از راه‌حل وجود نداشت فقط سکوتی سنگین، انگار خود حلقه منتظر تصمیم آن‌ها بود. هلیوس یک قدم جلو رفت. _ من میرم. بلوما سریع گفت: _ نه. هلیوس برگشت. _ نه؟ _ اگه اشتباه باشه، گوی خاموش میشه. هلیوس نگاهش را به حلقه انداخت. _ و اگه درست باشه، وقت از دست می‌دیم. بلوما مکث کرد. بعد آرام گفت: _ آزمون درباره زمان نیست. این جمله برای لحظه‌ای در ذهن هلیوس ماند. چیزی نگفت اما عقب هم نرفت. دستش را به سمت گوی برد. در همان لحظه بلوما هم هم‌زمان دستش را روی بلور گذاشت. نور طلایی و نقره‌ای شدیدتر شد. حلقه زیر پایشان واکنش نشان داد. خطوط روی زمین یکی‌یکی روشن شدند اما بلافاصله بعد، بخشی از حلقه خاموش شد، نیمی روشن و نیمی تاریک. هلیوس اخم کرد. _ چی شد؟ بلوما آرام جواب داد: _ فقط وقتی کامل فعال میشه که هر دو طرفش هم‌زمان تغذیه بشن. هلیوس نگاهش را بالا آورد. _ یعنی هماهنگی کامل. بلوما تأیید کرد. _ نه فقط همکاری، هماهنگی. سکوتی کوتاه میانشان افتاد. این بار از جنس تردید نه بلکه از جنس فهمیدن بود. هلیوس نفسش را آهسته بیرون داد. _ پس باید دقیق باشیم. بلوما نگاهش را به او داد. _ باید یکی بشیم، نه دو نفر. برای لحظه‌ای، جمله در هوا معلق ماند. بعد هر دو هم‌زمان دستشان را روی گوی فشردند. نور شدت گرفت و حلقه در پاسخ، کامل روشن شد. زمین زیر پایشان لرزید؛ لرزشی که نوید ار گشوده شدن داشت. سطح سنگی حلقه کنار رفت و مسیری پنهان در زیر زمین آشکار شد؛ راهی باریک و تاریک که به عمق ناشناخته آکادمی می‌رفت. هلیوس پایین را نگاه کرد. _ اینجا اصلا بخشی از مسیر نبود. بلوما آرام گفت: _ شاید هست. فقط مخصوص همه نیست. هلیوس نگاه کوتاهی به او انداخت. برای اولین بار، چیزی در ذهنش شکل گرفت که هنوز اسم نداشت. اما دیگر فقط یک همراه ساده نبود.چیزی بین دوستی و دشمنی و همین کافی بود که قدم اول را به سمت تاریکی بردارد.
  12. پارت 4 — دو مسیر با اعلام آغاز آزمون، موجی از جنب‌وجوش در میدان شماره سه به راه افتاد. گروه‌ها یکی پس از دیگری به سمت مسیرهای منتهی به برج غربی حرکت کردند. بعضی با اطمینان قدم برمی‌داشتند، انگار از همین حالا پیروزی را از آنِ خود می‌دانستند. بعضی دیگر با هیجان و کنجکاوی اطراف را زیر نظر داشتند و عده‌ای نیز در سکوت، نگرانی‌شان را پشت چهره‌های جدی پنهان می‌کردند. هلیوس و بلوما نیز همراه جریان دانش‌آموزان از میدان خارج شدند. گوی بلورین هنوز میان دستانشان قرار داشت و نور طلایی و نقره‌ای درون آن آرام می‌درخشید، برای چند دقیقه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. فقط صدای قدم‌های دانش‌آموزان روی سنگ‌فرش‌ها و زمزمه‌های پراکنده در فضا شنیده می‌شد. برج غربی در دوردست دیده می‌شد؛ سازه‌ای بلند و باریک که نوکش از میان شاخه‌های درختان قدیمی آکادمی بیرون زده بود. در ظاهر، مقصد چندان دور به نظر نمی‌رسید. اما هلیوس مطمئن بود اگر آزمون به این سادگی بود، اساتید این همه روی همکاری تاکید نمی‌کردند. پس از حدود ده دقیقه پیاده‌روی، مسیر اصلی به دو راه جداگانه تقسیم شد. دانش‌آموزان کم‌کم متوقف شدند. درست در میان دو مسیر، تخته‌سنگی خاکستری قرار داشت. روی آن جمله‌ای حک شده بود: «راه کوتاه همیشه راه درست نیست.» زمزمه‌ها بلافاصله آغاز شد. بعضی گروه‌ها بدون معطلی وارد مسیر سمت راست شدند. برخی دیگر ایستادند و شروع به بحث کردند. هلیوس به دو راه نگاه کرد. مسیر سمت راست کوتاه‌تر به نظر می‌رسید. سنگ‌فرش مرتب داشت و تا جایی که دیده می‌شد مستقیم ادامه پیدا می‌کرد اما مسیر سمت چپ پیچ‌وخم بیشتری داشت و میان درختان گم می‌شد. هلیوس گفت: _ از سمت راست میریم. بلوما نگاهش را از نوشته‌ی روی سنگ برنداشت. _ مطمئنی؟ _ آره. _ چرا؟ هلیوس شانه‌ای بالا انداخت. _ چون قراره گوی رو به برج برسونیم، نه برای هر قدمش یک ساعت فکر کنیم. بلوما نگاه کوتاهی به او انداخت. _ روی سنگ یه هشدار نوشته شده. _ یا شاید یه تله برای کسایی که زیادی بهش فکر می‌کنن. بلوما چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: _ تو همیشه این‌قدر عجول تصمیم می‌گیری؟ هلیوس اخم خفیفی کرد. _ و تو همیشه این‌قدر به هر چیزی شک داری؟ برای لحظه‌ای سکوت میانشان حاکم شد. بلوما اولین کسی بود که نگاهش را برگرداند. _ من فقط دوست دارم قبل از انتخاب، همه چیز رو ببینم. _ و من ترجیح میدم قبل از غروب آفتاب به برج برسیم. این بار لبخند کم‌رنگی روی صورت بلوما نشست. _ پس معلومه چرا ما رو هم‌گروه کردن. هلیوس ابرو بالا انداخت. _ منظورت چیه؟ _ چون تقریبا درباره همه چیز مخالف هم فکر می‌کنیم. هلیوس چیزی نگفت اما در دلش اعتراف کرد که احتمالا حق با او بود. در نهایت تصمیم گرفتند مسیر سمت راست را انتخاب کنند. دست‌کم برای شروع، منطقی‌ترین گزینه به نظر می‌رسید. ده‌ها گروه دیگر هم همین مسیر را در پیش گرفته بودند و همین موضوع انتخابشان را مطمئن‌تر جلوه می‌داد. در آغاز، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. مسیر سنگ‌فرش‌شده و صاف بود و درختان بلند دو سوی راه را در آغوش گرفته بودند. نسیم خنکی میان شاخه‌ها می‌پیچید و برگ‌ها را به آرامی به رقص درمی‌آورد؛ آن‌قدر آرام و بی‌خطر که باور کردن وجود هرگونه آزمون یا مانع در پیش رو دشوار به نظر می‌رسید. چند گروه جلوتر از آن‌ها در مسیر حرکت می‌کردند. بعضی با صدای بلند شوخی می‌کردند، بعضی درباره‌ی ماهیت آزمون حدس می‌زدند و بعضی دیگر با جدیتی که انگار در میانه‌ی یک مأموریت واقعی بودند، قدم برمی‌داشتند. کم‌کم هلیوس احساس کرد شاید حق با او بوده است. شاید نوشته‌ی روی سنگ فقط برای ایجاد تردید طراحی شده بود؛ راهی برای سنجیدن میزان اعتمادبه‌نفس دانش‌آموزان، اما درست در همان لحظه که این فکر از ذهنش گذشت، نور گوی میان دستانشان لرزید. هلیوس بی‌درنگ ایستاد و بلوما نیز چند قدم آن‌سوتر متوقف شد. رگه‌های طلایی و نقره‌ای درون بلور چند بار چشمک زدند، گویی برای حفظ روشنایی خود تقلا می‌کردند، اما لحظه‌ای بعد همه‌چیز خاموش شد. سکوتی نامعمول روی مسیر افتاد. نه فقط گوی آن‌ها؛ گوی‌های دیگر نیز یکی پس از دیگری نورشان را از دست داده بودند. زمزمه‌های نگران از میان دانش‌آموزان بلند شد و نگاه‌های سردرگم میان بلورهای خاموش و مسیر پیش رو جابه‌جا می‌شد. _ چی شد؟ _ چرا خاموش شد؟ _ مگه نباید روشن می‌موند؟ زمزمه‌های نگران از میان دانش‌آموزان بلند شد، اما فرصت زیادی برای حدس و گمان باقی نماند. چند ثانیه بعد، زمین زیر پایشان لرزید. لرزشی نه آن‌قدر شدید که تعادل کسی را بر هم بزند، اما به اندازه‌ای که همه را وادار به سکوت کند. هلیوس نگاهش را به مسیر روبه‌رو دوخت و همان لحظه متوجه شد چیزی تغییر کرده است. مسیر دیگر مستقیم نبود. جایی که چند لحظه قبل راهی صاف و باز امتداد داشت، حالا به دیواری بلند از سنگ ختم می‌شد؛ دیواری که انگار از دل زمین بیرون آمده بود. صدای اعتراض از هر سو بلند شد. _ غیرممکنه! _ این دیوارها از کجا اومدن؟ _ ما همین الان از اینجا رد شدیم! بلوما نگاهش را به دیوار سنگی دوخت و آرام گفت: _ خب... هلیوس پیش از آنکه جمله‌اش کامل شود، آهی کشید. _ نگو. لبخند محوی گوشه‌ی لب‌های بلوما نشست. _ می‌خواستم بگم شاید اون نوشته بی‌دلیل نبوده. هلیوس دستش را روی پیشانی کشید. _ آره، فهمیدم. برای نخستین بار از آغاز آزمون، لبخندی واقعی روی چهره‌ی بلوما ظاهر شد. نه از روی تمسخر، بلکه شبیه رضایت کسی که حدسش درست از آب درآمده باشد. عجیب‌تر این بود که هلیوس با دیدن آن لبخند عصبانی نشد. فقط حس عجیبی در سینه‌اش پیچید؛ حسی ناشناخته که نمی‌توانست برایش اسمی پیدا کند. در همان لحظه صدای یکی از اساتید از میان بلورهای جادویی نصب‌شده در طول مسیر پخش شد و در میان درختان طنین انداخت: _ به اولین مرحله‌ی آزمون خوش اومدید. همه بی‌اختیار ساکت شدند. _ بعضی از مسیرها شما رو جلو می‌برن و بعضی فقط زمانتون رو هدر میدن. استاد لحظه‌ای مکث کرد و بعد ادامه داد: _ همکاری یعنی گاهی به قضاوت هم‌گروهتون اعتماد کنید، حتی وقتی مطمئنید حق با شماست. چند نفر زیر لب غرولند کردند، اما برای هلیوس جمله‌ی آخر از همه بلندتر به گوش رسید؛ انگار مستقیما خطاب به او گفته شده بود. بلوما بار دیگر به دیوار سنگی نگاه کرد. _ فکر کنم باید برگردیم. هلیوس نفسش را آرام بیرون داد. _ فکر کنم این بار حق با توئه. بلوما با تعجب نگاهش کرد. _ انتظار نداشتم اینو بشنوم. _ عادت نکن. این بار هر دو لبخند زدند؛ لبخندی کوتاه اما واقعی. سپس مسیر بازگشت را در پیش گرفتند، بی‌آنکه بدانند مرحله‌ی بعدی آزمون از این هم پیچیده‌تر خواهد بود.
  13. پارت 3 — آغاز آزمون یک ساعت بعد، میدان تمرین شماره سه شلوغ‌تر از همیشه بود. دانش‌آموزان سال دوم در گروه‌های دو نفره در سراسر محوطه ایستاده بودند و هرکدام مشغول حدس زدن درباره ماهیت آزمون بودند. میدان شماره سه برخلاف سایر زمین‌های تمرین، فضایی برای مبارزه نداشت. نه سکوهای تماشاگران در اطراف آن به چشم می‌خورد، نه موانع رزمی و نه حتی اهداف تمرینی که معمولا در دیگر میدان‌ها دیده می‌شدند. در مرکز میدان سکویی دایره‌ای از سنگ سفید قرار داشت و روی آن، ده‌ها گوی بلورین با اندازه‌های مختلف دیده می‌شد. همین موضوع باعث شده بود حدس‌های عجیب‌وغریب میان دانش‌آموزان پخش شود. هلیوس کنار یکی از ستون‌های سنگی ایستاده بود و با بی‌حوصلگی اطراف را نگاه می‌کرد. از شلوغی خوشش نمی‌آمد. خصوصا وقتی می‌دانست موضوع اصلی بیشتر زمزمه‌ها خودش است. چند قدم آن طرف‌تر، دو نفر از دانش‌آموزان ترکسوس آرام صحبت می‌کردند. آن‌قدر آرام که تصور می‌کردند کسی نمی‌شنود، اما هلیوس شنید. _ هنوزم نمی‌فهمم چرا بلوما باید با اون هم‌گروه بشه. _ شاید خواستن شانس بقیه بیشتر بشه. هر دو خندیدند. هلیوس نگاهش را از آن‌ها گرفت. واقعا حوصله نداشت. در همین لحظه صدای قدم‌هایی از سمت چپش شنید. وقتی سر برگرداند، بلوما را دید. او مثل همیشه آرام به نظر می‌رسید. انگار برایش فرقی نمی‌کرد امروز چه اتفاقی قرار است بیفتد. چند نفر از دانش‌آموزان ناخودآگاه راه را برایش باز کردند. بلوما با فاصله معقولی کنار هلیوس ایستاد. چند ثانیه سکوت میانشان گذشت. سکوتی که عجیب‌تر از آن بود که ناراحت‌کننده باشد. در نهایت بلوما گفت: _ به نظر میاد همه از انتخاب گروه‌ها ناراضی هستن. هلیوس نگاهش را از میدان نگرفت. _ همه نه. _ درسته. مکث کوتاهی کرد. _ بیشترشون. برای لحظه‌ای چیزی شبیه لبخند روی صورت هلیوس نشست اما آن‌قدر کوتاه بود که خودش هم مطمئن نبود واقعا اتفاق افتاده باشد. در همان لحظه صدای استاد اوریون در میدان پیچید. _ دانش‌آموزان، در جایگاه‌های خود قرار بگیرید. همهمه‌ها خاموش شد و همه به سمت سکوی مرکزی نگاه کردند. استاد اوریون روی سکو ایستاده بود و در کنارش سه استاد دیگر حضور داشتند. او صبر کرد تا سکوت کامل برقرار شود. سپس گفت: _ پیش از شروع آزمون، لازم می‌بینم چند سوءتفاهم رو برطرف کنم. چند نفر کنجکاوانه به هم نگاه کردند. _ می‌دونم بیشترتون فکر می‌کنید این آزمون قراره قدرتتون رو محک بزنه. اما اشتباه می‌کنید. چند نفر از دانش‌آموزان ترکسوس آشکارا ناامید شدند. استاد بی‌توجه ادامه داد: _ اگر هدف ما فقط اندازه‌گیری قدرت بود، شما الان توی میدان مبارزه ایستاده بودید، نه اینجا. نگاهش روی جمعیت چرخید. _ فرمانده‌ای که نتونه با دیگران همکاری کنه محکوم به شکسته، حاکمی که فقط به خودش اعتماد داشته باشه دیر یا زود سقوط می‌کنه و وارثی که نتونه کنار دیگران بایسته هرگز شایسته رهبری نیست. این بار حتی زمزمه‌ای هم شنیده نشد، همه گوش می‌دادند. استاد دستش را به سمت گوی‌های بلورین گرفت. _ هر گروه یک گوی دریافت می‌کنه. مأموریت شما اینه‌که اون رو از میدان شماره سه تا برج غربی برسونید. چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند. همین؟ اما استاد ادامه داد: _ اما مشکلی که هست هیچکدومتون به تنهایی نمی‌تونید این گوی رو حمل کنید. زمزمه‌ها دوباره آغاز شد. استاد یکی از گوی‌ها را برداشت. بلور درخشید. _ این گوی‌ها با انرژی عناصر فعال می‌شن و اگر فقط یک نفر لمسشون کنه، خاموش می‌مونن. او گوی را روی سکو گذاشت، نور فورا از بین رفت. _ اما اگر دو نفر هم‌زمان انرژی‌شون رو بهش منتقل کنن... گوی دوباره روشن شد. نور آبی‌رنگی درون آن به جریان افتاد و استاد لبخند کم‌رنگی زد. _ گوی فورا فعال می‌شه. این بار همه متوجه موضوع شدند. آزمون واقعا درباره همکاری بود. استاد اوریون گفت: _ رسیدن به برج غربی اون‌قدرها هم ساده نیست. موانعی سر راهتون قرار داره، اما هیچ‌کدوم رو نمی‌تونید با قدرت خام پشت‌سر بزارید. نگاهش جدی‌تر شد. _ اگر باهم کار نکنید حتی پاتون رو توی مسیر هم نمی‌تونید بزارید. بعد دستش را بالا برد. _ حالا گروه‌ها، گوی‌ها خودشون رو دریافت کنن. دانش‌آموزان به سمت سکو حرکت کردند. هلیوس و بلوما نیز جلو رفتند. وقتی نوبتشان رسید، یکی از کوچک‌ترین گوی‌ها را تحویل گرفتند. بلور شفاف بود و رگه‌هایی نقره‌ای درون آن دیده می‌شد. بلوما دستش را روی سطح سرد آن گذاشت. هلیوس هم همین کار را کرد. برای یک لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد، سپس نور طلایی و نقره‌ای درون گوی در هم پیچید. بلور روشن شد. چند نفر اطرافشان با تعجب نگاه کردند. رنگ نور گوی آن‌ها با بقیه متفاوت بود. استاد اوریون چند ثانیه بیشتر از حد معمول به آن خیره ماند اما چیزی نگفت. هلیوس متوجه این نگاه شد و همین موضوع حس خوبی به او نداد. وقتی از سکو فاصله گرفتند، بلوما هنوز به گوی نگاه می‌کرد. انگار چیزی ذهنش را مشغول کرده بود. هلیوس گفت: _ چیزی شده؟ بلوما نگاهش را بالا آورد. _ نه. مکث کوتاهی کرد. _ فقط انتظار نداشتم این رنگ رو ببینم. هلیوس نگاهی به نور درون بلور انداخت. طلایی و نقره‌ای، خورشید و ماه؛ بی‌دلیل احساس کرد از این ترکیب خوشش نمی‌آید یا شاید بیش از حد از آن خوشش آمده بود. برای همین گفت: _ احتمالا اتفاق مهمی نیست. بلوما لبخند محوی زد. _ شاید. چند ثانیه بعد صدای آغاز آزمون در میدان پیچید. گروه‌ها یکی پس از دیگری به سمت مسیر منتهی به برج غربی حرکت کردند. هلیوس و بلوما نیز راه افتادند. نه دوست بودند و نه حتی یکدیگر را می‌شناختند اما حالا یک گوی بلورین میان دست‌هایشان بود و اگر می‌خواستند از آزمون عبور کنند، چاره‌ای جز همکاری نداشتند و هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند این مسیر قرار است بیشتر از آنچه تصور می‌کنند، زندگی‌شان را تغییر دهد.
  14. پارت 2 — آزمون هماهنگی عناصر صبح در آکادمی لایسئوم همیشه زودتر از آنچه باید آغاز می‌شد. هنوز خورشید کاملا از پشت دیوارهای بلند کوهستان بالا نیامده بود که زنگ‌های برنجی برج مرکزی در سراسر محوطه به صدا درآمدند. صدایی آشنا که هر روز خواب را از چشم دانش‌آموزان می‌ربود و آن‌ها را به سوی کلاس‌ها، میدان‌های تمرین و برنامه‌های بی‌پایان آکادمی می‌کشاند. هلیوس از این صدا متنفر نبود اما علاقه‌ای هم نداشت. او روی تخت باریک خوابگاه نشست و برای چند ثانیه به پنجره‌ی کوچک اتاق خیره شد. نور کم‌رنگ صبح از میان شیشه‌ها عبور می‌کرد و روی دیوار سنگی روبه‌رو می‌افتاد. شب گذشته خواب خوبی نداشت. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صحنه‌ی کلاس در ذهنش تکرار می‌شد. صدای خنده‌ها، طعنه‌های استاد و بعد صدای بلوما که به دنبالش با احترام استاد همراه بود. هلیوس با اخم سرش را تکان داد. فرقی نمی‌کرد، هر دلیلی که داشت، آن اتفاق تمام شده بود. او آخرین کسی بود که به کمک دیگران نیاز داشت. از جا بلند شد، لباس فرم آکادمی را پوشید و از خوابگاه خارج شد. هوای صبح خنک بود. دانش‌آموزان در مسیرهای سنگ‌فرش‌شده رفت‌وآمد می‌کردند. بعضی با عجله به سمت کلاس‌ها می‌رفتند، بعضی هنوز خواب‌آلود بودند و بعضی دیگر از همین اول صبح درباره‌ی تمرینات روز بحث می‌کردند. هلیوس ترجیح می‌داد درگیر هیچ‌کدام نشود. اما گاهی دیگران چنین نظری نداشتند. هنگام عبور از کنار ساختمان شرقی، صدای آشنایی شنید. _ هی، آرایش سه‌گانه! چند نفر خندیدند، هلیوس حتی برنگشت. پسر دوباره گفت: _ دفعه‌ی بعد حواست باشه استاد ازت سوال نپرسه! صدای خنده‌ها بلندتر شد. هلیوس قدم‌هایش را تندتر کرد. سال‌ها بود که یاد گرفته بود جواب بعضی آدم‌ها را ندهد چون بیشتر وقت‌ها سکوت آزاردهنده‌تر از هر پاسخی بود. او از کنار فواره‌ی مرکزی عبور کرد و وارد سالن اصلی شد. اما همان لحظه متوجه شد چیزی غیرعادی است. تقریبا تمام دانش‌آموزان سال دوم دور تابلوی اعلانات جمع شده بودند. زمزمه‌ها در فضا پیچیده بود. عده‌ای هیجان‌زده و عده‌ای ناراضی و بعضی‌ها کاملا شوکه به نظر می‌رسیدند. هلیوس در دل آه کشید. تجربه به او می‌گفت این میزان هیاهو هرگز خبر خوبی نیست. با بی‌میلی به سمت جمعیت رفت، بعد از چند لحظه توانست خودش را به تابلو برساند. برگه‌ی بزرگی روی آن نصب شده بود. در بالای صفحه با حروف درشت نوشته شده بود: آزمون هماهنگی عناصر دانش‌آموزان سال دوم موظف‌اند در گروه‌های دو نفره در این آزمون شرکت کنند. گروه‌ها توسط شورای اساتید انتخاب شده‌اند. هلیوس ابرویش را بالا انداخت. اساتید؟ معمولا دانش‌آموزان خودشان هم‌گروهی‌هایشان را انتخاب می‌کردند. این موضوع به تنهایی عجیب بود. نگاهش را پایین برد. نام‌ها یکی‌یکی در برابر چشمانش ظاهر شدند. کاستور سلنارا — دراکون ترکسوس سایروس اتریا — مگنس ترکسوس و بعد نگاهش روی یک نام ثابت ماند. هلیوس ترکــ — بلوما سلنارا چند ثانیه طول کشید تا مطمئن شود اشتباه نخوانده است. دوباره نگاه کرد. همان بود. زمزمه‌ها اطرافش بلندتر شد. _ این دیگه چه تصمیمیه؟ _ حتما اساتید عقلشونو از دست دادن. _ چرا باید ولیعهد سلنارا با اون هم‌گروه بشه؟ _ چقدر بدشانسه. هلیوس فکش را سفت کرد. عادت داشت درباره‌اش حرف بزنند. اما این باعث نمی‌شد شنیدنش آسان‌تر شود. در همان لحظه یکی از پسرهای ترکسوس با صدای بلند گفت: _ امیدوارم آزمون عملی باشه. حداقل اون موقع معلوم میشه بعضیا چقدر به درد می‌خورن. خنده‌ی چند نفر بلند شد. هلیوس توجهی نکرد. چشمش هنوز روی لیست بود. واقعا چرا؟ از میان تمام دانش‌آموزان آکادمی، چرا بلوما؟ شاید اشتباهی رخ داده بود. شاید قرار بود اسم فرد دیگری آنجا باشد. اما اساتید چنین اشتباهاتی نمی‌کردند. _ به نظر میاد امروز روز طولانی‌ای در پیش داریم. صدای آرامی از سمت راستش آمد. هلیوس سرش را برگرداند. بلوما کنار تابلو ایستاده بود. چند دانش‌آموز بلافاصله عقب رفتند تا برای او جا باز کنند. اما خود او انگار متوجه این رفتارها نبود یا اهمیتی نمی‌داد. نگاه آرام‌اش روی برگه بود و کاملا خونسرد نگاه می‌کرد. درست برخلاف شایعاتی که اطرافشان می‌چرخید. هلیوس گفت: _ این تنها چیزیه که از این لیست فهمیدی؟ بلوما برای اولین بار به او نگاه کرد. چشم‌هایش از نزدیک تیره‌تر از چیزی بودند که هلیوس تصور می‌کرد. _ فعلا مهم‌ترین چیزه. _ برای تو شاید. _ و برای تو؟ هلیوس لحظه‌ای مکث کرد. _ اینکه چرا اساتید همچین تصمیمی گرفتن. بلوما دوباره به تابلو نگاه کرد. _ اگر انتخابمون کردن، حتما دلیلی داشتن. _ این جواب نیست. _ میدونم. برای چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد. سکوتی که ناراحت‌کننده نه بلکه سکوتی عجیب بود. مثل دو غریبه که هنوز نمی‌دانند باید درباره‌ی هم چه فکری کنند. در همین لحظه صدای یکی از اساتید در سالن پیچید. _ دانش‌آموزان سال دوم! همه ساکت شدند. استاد اوریون از میان جمعیت عبور کرد. مردی بلندقد با موهای جوگندمی و چهره‌ای جدی، او مقابل تابلو ایستاد و گفت: _ همون‌طور که روی برگه نوشته شده، آزمون هماهنگی عناصر از امروز آغاز میشه. زمزمه‌ها دوباره بلند شد. استاد ادامه داد: _ این آزمون روی قدرت خام شما سنجیده نمیشه. چیزی که ارزیابی خواهد شد، توانایی همکاری و هماهنگی شماست. چند نفر نارضایتی‌شان را پنهان نکردند. استاد بی‌توجه ادامه داد: _ گروه‌های برتر اجازه‌ی حضور در برنامه‌ی پیشرفته‌ی آکادمی رو به دست میارن. این بار سکوت کامل شد. حتی کسانی که تا آن لحظه بی‌علاقه به نظر می‌رسیدند، توجهشان جلب شد. برنامه‌ی پیشرفته، بخشی از آکادمی که فقط بهترین دانش‌آموزان به آن راه پیدا می‌کردند. استاد نگاهش را میان جمعیت چرخاند. _ اولین مرحله‌ی آزمون تا یک ساعت دیگه در میدان تمرین شماره سه برگزار میشه. بعد مکثی کرد. _ و بهتون پیشنهاد میکنم از همین حالا یاد بگیرید با هم‌گروهی‌هاتون کنار بیاید. با پایان حرفش، همهمه‌ی سالن دوباره آغاز شد. دانش‌آموزان دسته‌دسته شروع به صحبت کردند. برخی هیجان‌زده و برخی نگران و برخی از انتخاب هم‌گروهی‌هایشان ناراضی بودند. هلیوس بار دیگر به سمت بلوما نگاه کرد. اما او دیگر کنار تابلو نبود، در میان جمعیت ناپدید شده بود؛ انگار هیچ‌وقت آنجا نایستاده بود. هلیوس نگاهش را از میان دانش‌آموزان عبور داد. برای لحظه‌ای موهای تیره‌ی او را در دوردست دید که میان راهروهای سنگی آکادمی دور می‌شد و ناخواسته این فکر از ذهنش گذشت که شاید این آزمون قرار بود سخت‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کرد.
  15. پارت 1 — نور پنهان در آکادمی هوای آکادمی لایسئوم، برخلاف سرمای نامحسوس بیرون دیوارهای سنگی‌اش، همیشه بوی کاغذهای کهنه، جوهر و عرق شاگردانی را می‌داد که برای بیدار کردن قدرت‌های خفته‌شان آموزش می‌دیدند. برای بیشتر دانش‌آموزان، این بو بوی افتخار بود اما برای هلیوس، بوی زنده ماندن. در راهروهای بلند، صدای قدم‌های دانش‌آموزان با انعکاس سنگ‌ها در هم می‌آمیخت و یادآور این حقیقت بود که اینجا فقط یک مدرسه نبود؛ اینجا جایی بود که آینده‌ی اِپیروس ساخته می‌شد. او در آخرین ردیف کلاس نشسته بود؛ همان جایی که همیشه انتخاب می‌کرد. نه چون از درس فراری بود، بلکه چون از نگاه‌ها خسته شده بود. انتهای کلاس، تنها نقطه‌ای بود که می‌توانست برای چند ساعت وانمود کند وجود ندارد. لباس فرم آکادمی بر تنش مثل بقیه بود، اما هیچ لباسی نمی‌توانست فاصله‌ی میان او و دیگر دانش‌آموزان را پنهان کند. بیشتر آن‌ها نام‌های بزرگی پشت سرشان داشتند؛ فرماندهان، مشاوران، اشراف و وارثان خاندان‌های قدرتمند. اما هلیوس چیزی جز خودش نداشت یا دست‌کم، چیزی نداشت که اجازه‌ی گفتنش را داشته باشد. صدای استاد استراتژی در کلاس می‌پیچید: _ در نبرد دره‌ی اِسترا، سقوط جناح شرقی باعث فروپاشی کل آرایش دفاعی شد. به همین دلیل فرماندهان باستان همیشه... هلیوس دیگر ادامه‌ی جمله را نشنید. نگاهش بی‌اختیار از تخته گذشت و روی ردیف‌های جلو متوقف شد. بلوما، ولیعهد سلنارا؛ دختری که تقریبا همه در آکادمی درباره‌اش حرف می‌زدند اما نه به خاطر زیبایی‌اش، به خاطر این‌که برخلاف بیشتر اشراف‌زادگان، هیچ‌وقت تلاشی برای جلب توجه نمی‌کرد و این حتی بیشتر باعث حرف و حدیث پشت سرش می‌شد اما خب به هرحال همیشه مردم یک سوژه برای حرف زدن یا پیدا می‌کنند و یا می‌سازند. دآرام پشت میز نشسته بود و گاهی چیزی می‌نوشت، گاهی ابروهایش را در هم می‌کشید و گاهی انگار در میان حرف‌های استاد دنبال اشتباهی پنهان می‌گشت. عجیب بود؛ کسی که از روز تولدش می‌دانستند روزی حاکم سلنارا خواهد شد، بیشتر از همه درس می‌خواند. هلیوس برای لحظه‌ای بیشتر به او خیره ماند ولی این نه به خاطر شیفتگی، صرفا کنجکاو بود. بلوما هیچ شباهتی به تصوری که از یک ولیعهد در ذهنش بود، نداشت. در همان لحظه، بلوما انگار حضور نگاه او را حس کرد. سرش را کمی بالا آورد و چشم‌هایشان برای کسری از ثانیه به هم گره خورد. _ هلیوس! صدای استاد مثل ضربه‌ای ناگهانی در کلاس پیچید و حواس پرتی او باعث خنده چندنفر از بچه‌های کلاس شد. هلیوس بی‌درنگ نگاهش را برگرداند که با نگاه سرد استاد که به خودش خیره شده بود، مواجه شد. _ خیلی دوست دارم بدونم چه چیزی از درس من مهم‌تره. سکوتی کوتاه کلاس را فرا گرفت و هلیوس چیزی نگفت. استاد قدمی جلو آمد. _ بگو ببینم. وقتی داشتم درباره‌ی آرایش سه‌گانه توضیح می‌دادم، دقیقا به چی فکر می‌کردی؟ زمزمه‌هایی در کلاس پیچید و گویا فیلم جالبی را تماشا می‌کردند که چشم به انتظار پاسخ هلیوس بودند. لحظه‌ای مکث کرد زیرا می‌دانست هر جوابی بدهد اشتباه است. پس فقط گفت: _ به نکته‌ی بعدی، استاد. صدای خنده از گوشه و کناره‌های کلاس جمع نمیشد. استاد ابرویش را بالا برد. _ به نکته‌ی بعدی؟ لبخند تمسخرآمیزی روی صورتش نشست. _ تو هنوز فرق بین فکر کردن و خیره شدن رو نمیدونی؟ هلیوس فکش را سفت کرد، سال‌ها بود که به این نگاه‌ها عادت کرده بود اما عادت داشتن به معنی بی‌درد بودن نبود. استاد دست‌هایش را پشت کمر قفل کرد. _ بعضی‌ها فکر می‌کنن فقط چون تونستن وارد آکادمی بشن، حق دارن کنار وارثان واقعی بشینن. این بار، دیگران حتی زحمت پنهان کردن خنده‌شان را هم به خود ندادند. هلیوس نگاهش را پایین انداخت، در نگاهش خشمی شعله می‌کشید که هیچکس نباید آن را می‌دید. استاد ادامه داد: _ اما آکادمی جایی برای خیال‌بافی نیست. مخصوصا برای کسانی که هیچ نامی پشت سرشون ندارن. سکوت سنگینی کلاس را فرا گرفت و درست همان لحظه صدایی از ردیف جلو بلند شد. صدایی که در عین آرام بودن انقدر واضح بود که امکان نادیده گرفتنش وجود نداشت. _ با احترام استاد... همه برگشتند. بلوما از جایش بلند شده بود. استاد برای لحظه‌ای مکث کرد. _ بله، بانوی سلنارا؟ بلوما نگاهش را مستقیم به استاد دوخت. _ تا جایی که یادمه، قوانین آکادمی برای همه‌ی دانش‌آموزها یکسانه. کلاس به حدی ساکت شد که حتی نفس کشیدن بعضی‌ها به گوش می‌رسید. استاد اخم کرد. _ منظورتون چیه؟ بلوما بدون تردید پاسخ داد: _ منظورم اینه که جایگاه خانوادگی نباید معیار ارزش دانش‌آموزها باشه. چند نفر ناباورانه به او نگاه کردند و مشخص بود هیچ‌کس انتظار چنین حرفی را نداشت. استاد برای چند ثانیه چیزی نگفت و بعد نگاه کوتاهی میان بلوما و هلیوس رد و بدل کرد. _ ممنون از یادآوری شما بانوی سلنارا. لحنش محترمانه بود اما به وضوح رضایت نداشت و دوباره به سمت تخته برگشت. _ حالا اگر بحث تمام شده، به درس ادامه بدیم. کلاس، ظاهرا به حالت عادی برگشت اما چیزی تغییر کرده بود و هلیوس این را حس می‌کرد. نگاه‌های اطراف دیگر مثل قبل نبودند. زمزمه‌ها آرام‌تر شده بو و خودش هم نمی‌توانست دلیل کاری را که بلوما کرده بود بفهمد. آن‌ها حتی با هم حرف نزده بودند چرا باید دخالت می‌کرد؟ چرا باید خودش را وارد موضوعی می‌کرد که هیچ ارتباطی به او نداشت؟ صدای زنگ پایان کلاس در فضا پیچید، دانش‌آموزان از جا بلند و صندلی‌ها جابه‌جا شدند. کلاس کم‌کم خالی شد. هلیوس آخرین نفرها از جایش بلند شد، کتابش را برداشت و به سمت در رفت. اما درست پیش از خروج، بی‌اختیار برگشت. بلوما هنوز کنار نیمکتش ایستاده بود و برای لحظه‌ای کوتاه، نگاهشان دوباره به هم رسید. نه لبخندی و نه کلمه‌ای رد و بدل شد. او تنها کسی در آن کلاس بود که نخندیده بود و عجیب‌تر از آن تنها کسی بود که سکوت نکرده بود.
×
×
  • اضافه کردن...