رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

المیرانجاتی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

2 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

92 بازدید کننده نمایه

دستاورد های المیرانجاتی

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • One Month Later
  • Reacting Well
  • Week One Done
  • Collaborator
  • First Post

نشان‌های اخیر

7

اعتبار در سایت

  1. پارت ۱۷ آب حموم که قطع شد، یک لحظه فقط همون‌جا وایستادم. بخار همه‌جا پخش شده بود… انگار اطرافم مه گرفته بود و من وسطش گم شده بودم. حوله رو پیچیدم دور خودم،لباس پوشیدم و چادرسرکردم در حموم رو آروم باز کردم. پا گذاشتم بیرون، یعنی توی راهروی خونه راحله؛ همون راهرویی که بوی خوشبوکننده ارزون و نم دیوار قاطی شده بود. راحله کنار در ایستاده بود. اولین چیزی که حس کردم نگاهش بود… نگاهی که نمی‌خواست قضاوت باشه، ولی بود. نگاهی که می‌گفت: «تمیز شدی؟ مطمئنی؟» بدون اینکه بگه. یه دستش به چهارچوبه در بود، دست دیگه‌اش یه حوله تمیز نگه داشته بود. با صدای آروم اما خشک گفت: «بیا… بیا اینو بگیر. موهات خیسه.» حوله رو گرفتم. نمی‌تونستم تو چشماش نگاه کنم. رفت سمت اتاق مهمان. منم دنبالش رفتم. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم زمینو جمع کرده، یک تشک نازک پهن کرده وسط اتاق، روش هم یه ملافه سفید انداخته. کنارش بالش گذاشته بود. مثل مهمونی نبود… بیشتر شبیه آماده‌سازی یه گوشه برای یه بیمار… یا کسی که باید جدا نگه داشته بشه. داشت ملافه رو صاف می‌کرد. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: «خب… غسل کردی؟» ایستادم. خشکم زد. «آره…» فقط همینو گفتم. ولی انگار همین جواب براش کافی نبود. نگاهش رو آورد بالا. با احتیاط پرسید: «یعنی مطمئنی؟ ریحانه… ما اینجا نماز می‌خونیم. خودت نماز میخونی نمی‌خوام… نمی‌خوام مشکلی پیش بیاد.» چیزی تو قلبم شکست. صدای خرد شدنش رو شنیدم. زیر لب، اما واضح گفتم: «راحله… یعنی چی؟ مگه من سگ نجس‌ام که این‌جوری باهام رفتار می‌کنی؟» برای یک لحظه، فقط یک لحظه، دیدم ته چشمش برق زد. برقِ ترس… برقِ شرم… برقِ «اینو نباید می‌گفتم». اما زود خودش رو جمع کرد. «من… منظورم این نبود. تو اینجوری حرف نزن. فقط… فقط احتیاط. می‌فهمی که؟ می‌خوام نمازمان… می‌دونی… پاک باشه.» گفتم: «اگه اینه… من برم اصلاً تو انباری بخوابم؟ یا پشت در؟ شاید اون‌جا… پاک‌تره.» این بار نگاهش خورد زمین. هیچ نگفت. فقط نفسش گرفت و رفت بیرون. من موندم و سکوت اتاق. چادر رنگی که داده بودم سر کنم، هنوز روی سرم بود. بهش نگاه کردم و حس کردم حتی پارچه‌اش هم دیگه غریبه‌ست. نشستم روی تشک. بوی صابون هنوز از پوستم می‌اومد… اما حس پاکی نداشتم. هیچی نداشتم. چند دقیقه بعد مسلم از جلوی اتاق رد شد. صدای قدم‌هاش اومد، بعد مکث کرد، برگشت سمت در. چشم‌هاش لحظه‌ای بهم افتاد. نگاهی که پر بود از قضاوت. از تحقیر. از «تو باعثش شدی». از «ما داریم بهت لطف می‌کنیم که اصلاً گذاشتیم بمونی». گفت: «خاموش کن چراغ رو بخواب. فردا صبح زود باید بریم سر کار. سروصدا نکن.» بعد بدون اینکه منتظر جواب بشه رفت. چکید روی دلم. مثل یک لکه چربی که نمی‌ره. هر چقدر هم بسابی. راحت نشدم. تو گلو‌م دوباره سنگ جمع شد. چشم‌هام سوخت. چراغ رو خاموش کردم. تو تاریکی دراز کشیدم. صدای تلویزیون از سالن می‌اومد، گاهی صدای عوض کردن کانال گاهی هم سرفه‌های مسلم. تشک زیرم نازک بود، سرد بود، بی‌روح بود. احساس می‌کردم حتی زمین خونه راحله هم نمی‌خواد من روش باشم. پتو رو کشیدم روی سرم. اما تاریکی آرومم نمی‌کرد. اتفاقاً بدتر هم می‌کرد. چون تو تاریکی چشم‌بند رو یادم می‌اورد. صداها برگشتن… همون نجواهای خشن همون کشمکش همون دعوای چندتا مرد که انگار سر یک چیز «هیجان‌انگیز» جر و بحث می‌کردن… و به دکتری که ناجی من بود ته دلم آشوب شد. نفسم بند اومد. چشم‌هام رو بستم ولی هر چی بیشتر فشارشون می‌دادم تصاویر بیشتر می‌اومدن صداها واضح‌تر سایه‌ها بزرگ‌تر… به پهلو خوابیدم. بعد به پشت. بعد دوباره به پهلو. جایم پیدا نمی‌شد. دنیام پیدا نمی‌شد. خودم پیدا نمی‌شدم. به سقف خیره شدم. صدای عقربه ساعت دیواری از سالن نفوذ می‌کرد تو اتاق. هر تیک‌تاکش مثل سیلی بود. ساعت شاید دو نصفه شب بود ولی من فقط یک فکر تو سرم می‌چرخید: «من دیگه همون ریحانه نیستم… از امشب… هیچ‌وقت نمی‌شم.» نمیدونم کی خوابم برد. یا اصلاً خواب رفتم یا فقط بیهوش شدم از خستگی روح. اما قبل از اینکه چشم‌هام کامل بسته بشه، آخرین چیزی که حس کردم سردی بالشی بود که بوی هیچ‌کس رو نمی‌داد و تنهایی‌ای که انگار از خودش هم تنهاتر بود.
  2. پارت ۱۶ درِ حموم که پشت سرم بسته شد، انگار دنیا یکهو کوچیک شد… کوچیک و خفه. چراغ زرد کمرنگ بود، بخار روی آینه نشسته بود، و صدای تیک‌تاک لوله‌ها، مثل این بود که یکی از تهِ دیوارها داره آه می‌کشه. چادر رو از سرم برداشتم، انداختم روی چهارپایه. یک لحظه فقط وایستادم. پا‌هام می‌لرزید. انگار هنوز توی همون جاده‌ام… همون باد سرد… همون تاریکی… دست بردم سمت شیر آب. همین‌که آب گرم خورد روی پوستم، یک لرز عجیب از ستون فقراتم رفت بالا. نشستم کف حموم. سرم رو تکیه دادم به دیوار سرد. آب از سر و صورتم رد می‌شد و با خودش اشک‌هام رو می‌برد. ولی گریه‌م قطع نمی‌شد. حتی وقتی صدام نمی‌اومد، شونه‌هام می‌لرزید. شروع کردم بدنم رو شستن… نه. شستن نبود. ساییدن بود. انگار می‌خواستم چیزی رو از پوستم بکنم، چیزی که نمی‌رفت… چیزی که با آب و صابون پاک نمی‌شد. هر چقدر تندتر دست می‌کشیدم، احساس می‌کردم کمتر می‌شم… کمتر… کمتر… تا جایی که انگار هیچی ازم نمونده. اشک‌هام قاطی آب داغ می‌شد، از چونه‌م می‌ریخت پایین. نمی‌دونم از کِی، ولی صدای هق‌هق‌هام تبدیل شد به بی‌صدا گریه کردن… اون مدل گریه‌ای که فقط نفس آدم رو می‌بُره. همین‌جا بود که یههو… یههو اون لحظه‌ها برگشت. نه با تصویر واضح. نه با جزئیات. فقط با حس. با تیکه‌پاره‌هایی از صداها، بوی تند ماشین، دست‌های بسته، چشم‌بندی که جلو نور رو گرفته بود… همه‌چی تیره بود. صداها قاطی. نمی‌دونستم چند نفرن. دو نفر؟ سه نفر؟ یا شاید بیشتر… فقط می‌دونستم هر صدایی که می‌شنیدم، نیش‌دار بود، خشن بود، عجله داشت. و بعد… اون لحظه‌ای که یکی‌شون گفت: «این… این دختره…بچه ها دست نخوردس» چیزی یخ زد تو دلم. حتی با اینکه چشم‌بند داشتم، حس کردم فضا عوض شد… صداها، لحن‌ها… انگار یکهو هیجان افتاده بود تو جمعشون. حرف نمی‌زدن، بیشتر شبیه بحث و کشمکش بود. صدای هل دادن. صدای دعوا… که «کی اول» که «کی نوبت داره» که «نه، من…» من فقط می‌لرزیدم. می‌لرزیدمو جیغ میزدم خفه و نمی‌تونستم حتی نفس بکشم. اون صحنه‌ها… اون صداها… زیر آب دو برابر واضح‌تر می‌شدن. دوباره گریه‌م گرفت. این بار انگار تمام وجودم داشت می‌سوخت. پوستم داغ بود اما روحم سرد. خیلی سرد. با دست‌هام شکمم رو گرفتم. دردی توش بود، اما… اما عجیبه. هیچی حس نمی‌کردم. درد بدنم کم‌اهمیت شده بود. انگار تمام درد واقعی تو قلبم جمع شده بود… تو گلوم… تو یادم… تو اون حس تحقیر که هنوز از بدنم نمی‌رفت بیرون. سرم رو بردم زیر دوش. آب داغ می‌ریخت روی موهام، روی گوش‌هام، روی چشم‌هام. چیزی نمی‌دیدم. فقط تاریکی. همون تاریکی چشم‌بند. همون تاریکی شب جاده. همون تاریکی صدای مردهایی که نمی‌دونستم چهره‌شون چیه… ولی صدای نفس‌کشیدنشون هنوز تو گوشمه. بی‌اختیار دستم روی دیوار کشیده شد. محکم. انگار می‌خواستم چیزی رو بگیرم، ولی چیزی نبود. فقط آب بود و گریه و یک دختر خسته که نمی‌دونست چطور باید دوباره خودش رو پیدا کنه. زیر دوش خم شدم، سرم رو چسبوندم به زانو‌هام. نفسم بند می‌اومد. صدام خفه شده بود. ولی یک جمله تو ذهنم تکرار می‌شد: «چرا من؟» نمی‌دونم چند دقیقه اونجا بودم. یا چند ساعت. زمان گم شده بود. مثل خودم. وقتی بالاخره شیر آب رو بستم، بدنم سرد شده بود… اما دلم به اندازه یک جهان درد می‌کرد.
  3. پارت ۱۵ وقتی ماشین جلوی خونه خواهرم نگه داشت، هنوز چشم‌هام از گریه می‌سوخت. پا که گذاشتم بیرون، هوا خنک بود اما من داغ بودم… داغ از تحقیر داغ از ترس داغ از حرف‌هایی که تو ماشین شنیدم. راحله دستم رو از روی بازو کشید و گفت: «بیا… بیا تو. زود باش.» از پله‌ها که رفتیم بالا، کلید رو تو قفل چرخوند و همین‌که در بسته شد پشت سرمون، دستم رو گرفت و کشید سمت اتاق مهمان. در رو بست. نفسش رو با عصبانیت از بین دندون‌ها بیرون داد. بعد بی‌هیچ مقدمه‌ای رفت سمت کمد، دست برد لای لباس‌ها و چیزی رو بیرون آورد. یک بسته کوچیک… قرص اورژانسی. با عجله آورد جلو صورتم. انگار بمب دستش بود. «ریحانه…» صداش آروم بود اما پر از استرس. «بگیر. بخور. الان بخور. زود.» چشم‌هام گرد شد. گفتم: «چـ… چرا؟ من…» حرفم رو برید. «نپرس! نپرس، فقط بخور! نمی‌خوام بدتر از این بدبخت بشیم. نمی‌خوام دستمون تو پوست گردو بمونه. نمی‌خوام فردا مجبور بشیم جواب کسی رو بدیم.» نگاهش لرزید. ترسیده بود… اما نه برای من. برای خودش، برای آبرو، برای خانواده. قرص رو گذاشت کف دستم. دستم می‌لرزید. انگار یک سنگ داغ گذاشته بود تو دستم. با صدای لرزون گفتم: «راحله… من…» اما باز هم نذاشت حرف بزنم. «ریحانه خواهش می‌کنم. الان وقت توضیح نیست. همین الان بخور تا… تا بدبختمون نکردی.» اشک‌هام دوباره راه افتاد. با دست پشت کمرم رو هل داد که بشینم. نشستم. قرص رو انداختم تو دهنم. بعد لیوان آب رو آورد و محکم گذاشت دستم. گفت: «بخور بخور بخور… تمامش کن.» خوردم. چاره‌ای نداشتم. احساس می‌کردم دیگه اختیار هیچ‌چیز در زندگی‌م دست خودم نیست. لیوان رو گرفت. نفسش رو با فشار بیرون داد، برای لحظه‌ای پشتش رو به من کرد، بعد برگشت. «برو حموم.» لحنش خشک بود… ولی لرزی ته صداش بود. «زود. همین الان. تن و بدنت رو خوب بشور. می‌فهمی؟ حسابی.» این جمله مثل مشت خورد تو شکمم. سرم رو پایین انداختم. ادامه داد: «نمی‌خوام… نمی‌خوام چیزی از امروز یادت بمونه. برو… فقط برو بشور خودتو.» رفتم سمت در اتاق که برم حموم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه، راحله چادر رنگی گل‌دارش رو برداشت و گذاشت جلوی من. «چادر رو سر کن.» متعجب نگاهش کردم. «الان؟ برای چی؟» چشماش رو ریز کرد. صداش رو آورد پایین، اما پر از عصبانیت گفت: «مسلم هزار بار گفته این بی‌حیا جلوی من چرا بلوز دامن می‌پوشه؟ الان اگه بیاد و تو رو این‌جوری ببینه، دوباره حرف درمیاره. سرت کن. چادر رو سرت کن، رو بگیر. دیگه کافیه… بیشتر از این خجالت‌زده‌مون نکن.» چشم‌هام پرِ اشک شد. لبم لرزید. گفتم: «راحله… من چیکار کردم؟ به خدا من…» دستش رو بالا آورد، یعنی «ساکت باش». «نمی‌خوام بشنوم. تو فقط چادر رو سر کن. فقط. خواهش می‌کنم دیگه دردسر درست نکن.» چادر رو از دستش گرفتم. پارچه‌اش سبک بود، رنگی… همون که همیشه خودش سر می‌کرد. انداختم روی سرم. اما احساس می‌کردم یک کوه سنگین افتاده روی شونه‌هام. انگار چادر نبود… انگار بار تهمت بود بار قضاوت بار سکوت بار چیزی که حتی نگذاشتن اسمش رو بگم. راحله در رو یک‌کم باز کرد و گفت: «برو. حمومه اون‌طرف زود باش.» پاهایم سست بود. ولی رفتم. توی راهرو، چراغ‌ها زرد و کم‌نور بودند. صدای تلویزیون از سالن می‌اومد… شوهرخواهرم داشت با کنترل کانال عوض می‌کرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. من همون چادر رو محکم‌تر دور خودم گرفتم و با قدم‌هایی لرزون سمت حموم رفتم. چشم‌هام می‌سوخت گلوم درد می‌کرد ولی از همه بیشتر قلبم درد گرفته بود… قلبی که تو یک شب، هم تحقیر شد، هم متهم شد، هم بی‌صدا له شد. و هیچ‌کس… هیچ‌کس
  4. پارت ۱۴ وقتی بالاخره از روی صندلی بلند شدم، هنوز پام درست جون نداشت. زمین زیر پام نرم بود، انگار روی پنبه راه می‌رفتم. خواهرم بازوم رو گرفته بود و تقریباً منو می‌کشید سمت درِ کلانتری. هوای راهرو سرد بود و بوی عجیبی می‌داد… بوی کاغذ کهنه و سیگار. چند نفر از کنارمون رد شدن و یک لحظه نگاهم کردن. اون نگاه‌ها… همون نگاه‌هایی که آدم رو کوچیک می‌کنه. سعی می‌کردم سرم رو پایین نگه دارم. فقط می‌خواستم زودتر از اونجا برم بیرون. نزدیک درِ خروجی که رسیدیم، صدای قدمی پشت سرم اومد. برگشتم. مردراننده بود. مدارکش دستش بود، کیفش رو هم گرفته بود. صورتش هنوز رنگ نداشت. ولی نگاهش دیگه مثل قبل نبود… نه حتی خشمگین. فقط سرد. خیلی سرد. چند قدم اومد جلو. یک لحظه به خواهرم نگاه کرد، بعد به شوهرخواهرم. بعد چشم‌هاش روی من ثابت شد. قلبم یکهو تند زد. نمی‌دونم چرا… شاید چون هنوز ته دلم امید داشتم حداقل بگه «حالت خوبه؟» اما نگفت. خیلی آرام، خیلی خشک گفت: «امیدوارم… دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم.» همین. نه بلند، نه با دعوا. فقط یک جمله کوتاه که انگار یک در رو برای همیشه می‌بست. حس کردم چیزی تو سینه‌م فرو ریخت. می‌خواستم چیزی بگم… مثلاً «من نخواستم این‌جوری بشه» یا «ببخشید که گرفتار شدی» یا حتی فقط «ممنون که کمک کردی». ولی صدا از گلوم بیرون نیومد. فقط نگاهش کردم. یک لحظه… شاید یک ثانیه… چشم‌هامون تو هم موند. بعد سرش رو چرخوند و از کنارمون رد شد. درِ کلانتری باز شد، هوای شب خورد تو صورتش، و رفت. همین‌قدر ساده. انگار هیچ‌وقت همدیگه رو ندیده بودیم. بیرون، شب خنک بود. نور چراغ‌های زرد خیابون روی آسفالت افتاده بود. سرم هنوز گیج می‌رفت. شوهرخواهرم جلو رفت سمت ماشین. یک پراید سفید که همیشه باهاش می‌اومد دنبال خواهرم. درِ عقب رو باز کرد و با لحن خشک گفت: «بشین عقب.» نشستم. راحله هم کنارم نشست. در بسته شد. صدای موتور ماشین بلند شد. چند دقیقه اول هیچ‌کس حرف نزد. فقط صدای موتور و صدای نفس‌های بریده من. اول سعی کردم جلوی خودمو بگیرم… ولی نشد. اشک‌ها خودشون راه افتادن. بی‌صدا اول… بعد شانه‌هام شروع کرد به لرزیدن. راحله یکدفعه با عصبانیت گفت: «بس کن دیگه!» سرم رو آوردم بالا. چشم‌هاش قرمز بود، ولی نه از گریه… از عصبانیت. ادامه داد: «ریحانه گوش کن… خوب گوش کن. حق نداری… می‌فهمی؟ حق نداری این موضوع رو به هیچ‌کس بگی.» هق‌هقم قطع نشد. گفتم: «ولی…» محکم حرفمو برید: «ولی نداره! نه به مامان، نه به بابا، نه به دوستات، به هیچ‌کس این موضوع همین‌جا تموم شد.» اشک‌هام بیشتر شد. گفتم: «من… من که تقصیری نداشتم…» راحله نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست خودش رو کنترل کنه، ولی نشد. «بحث تقصیر نیست! بحث آبروئه! می‌فهمی؟ آبروی خانواده!» شوهرخواهرم که تا اون موقع ساکت رانندگی می‌کرد، یکهو پوزخند زد. از توی آینه نگاهم کرد و گفت: «آره… آبرو.» بعد با لحن تندتری ادامه داد: «اصلاً بگو ببینم… تف سربالایی رو چجوری جمع کنیم؟» صدای گریه‌م بند اومد. نفهمیدم منظورش چیه. ادامه داد: «فردا مردم بپرسن چی بگیم؟ بگیم چند نفر ریختن سرش؟ کی باور می‌کنه؟ اونم مردم تو دهن بین محل ما ،وای حجره ی اقاجون و بگو ...یکدوم از اون بازاریا بفهمن دیگه باید بساط حجره رو‌جمع کنیم» سکوت کردم. بعد با صدایی که پر از تحقیر بود گفت: «دختر اگه سرش به کار خودش باشه، هیچ‌کس تو خیابون سمتش نمیاد.» قلبم فرو ریخت. ادامه داد: «حتماً یه کرمی ریختی تو خیابون که اینا ریختن سرت.» انگار کسی با مشت زد تو شکمم. خواستم بگم: «به خدا من…» ولی حرف تو گلو خفه شد. راحله سریع گفت: «بس کن دیگه! الان وقت این حرفا نیست.» ولی شوهرخواهرم کوتاه نیومد. «نه، باید بفهمه! فکر کرده هرکاری دلش خواست می‌کنه بعد ما جمع کنیم؟» من دیگه نتونستم حرف بزنم. سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین. چراغ‌های خیابون یکی‌یکی رد می‌شدن. نور زرد… تاریکی… نور زرد… تاریکی. اشک‌ها از کنار صورتم می‌ریختن پایین. هیچ‌کس دیگه چیزی نگفت. فقط من بودم… گریه‌ام و صدای جاده. تمام راه تا خونه خواهرم… فقط گریه کردم. بی‌صدا بی‌وقفه مثل کسی که چیزی تو وجودش شکسته و دیگه هیچ‌جوری درست نمی‌شه.
  5. پارت ۱۳ آروم‌آروم، انگار از اعماق یک چاه تاریک می‌اومدم بالا. اول صدای‌هارو شنیدم… صداهایی دور… خفه… انگار چندتا آدم پشت یک دیوار ضخیم دارن بحث می‌کنن. بعد سردی چیزی روی لب‌هام حس کردم. یکی قاشق کوچیک رو گذاشت تو دهنم. طعم شیرینِ تیزِ آب‌قند اومد زیر زبونم. چشم‌هام رو که باز کردم، صورت خواهرم رو دیدم. چشم‌هاش خیس بود ولی خودش رو جمع کرده بود که گریه نکنه. اون حالتش همیشه یعنی «الان وقت گریه نیست، وقت کنترل کردن اوضاعه.» خم شد روی گوشم، آروم ولی عصبی، جوری که هوا داغ شد کنار گوشم، گفت: «جمع کن خودتو.الان وقت لوس بازی نیسن یالا ریحانه… پاشو. می‌بریمت خونه ما. اگه آقاجون با این حال و روز ببینتت، دیوونه می‌شه. خودتو جمع کن… الان وقت این نیست.» می‌فهمیدم عصبیه، ولی پشت اون عصبانیت… ترس بود. ترس از قضاوت مردم. ترس از پدرمون. ترس از اینکه این ماجرا هی بزرگ‌تر و بزرگ‌تر بشه. سعی کردم بشینم. سرم گیج می‌رفت. دستش رو پشت کمرم گذاشت و کمک کرد. نفس عمیق کشیدم. اتاق هنوز یکم می‌چرخید، ولی می‌تونستم تشخیص بدم همه دارن نگاهم می‌کنن. شوهرخواهرم دست به سینه ایستاده بود، عصبانی و آماده‌ی شروع دوباره‌ی جنگ. مرد یک گوشه با فاصله ایستاده بود، یقه‌اش هنوز کج، نگاهش دیگه مثل قبل نبود… نه ترحم، نه نگرانی… یه جور خستگی همراه با احتیاط. سروان برگشت سمت خواهرم و گفت: «خب؟ تکلیف چیه؟ شکایت ثبت می‌کنین یا نه؟ باید بدونم پرونده باز می‌کنیم یا نه.» خواهرم سریع، بدون مکث، جوری که انگار از قبل تمرین کرده، گفت: «نه جناب سروان… ما شکایتی نداریم. نه از این آقا… نه از کسی دیگه.» صدای «نه» گفتنش مثل یک چاقوی کُند رفت تو دل من. نه از درد… از حس تنها شدن. این‌که حتی خانواده‌م می‌خواستن همه‌چی رو جمع کنن، بساط رو ببندن، برن… انگار اتفاقی نیفتاده. ولی قبل از اینکه حرفی بزنم، سروان رو کرد سمت مرد: «شما هم اگر حرفی دارین بزنید. فعلاً در گزارش اسم شما هست. تا فردا باید در دسترس باشین.» مرد دست‌هاشو تو جیبش کرد، سرش رو یک‌کم کج کرد، خسته و دل‌به‌هم‌خورده گفت: «اگه کاری با من ندارین… من دیگه می‌رم. این‌جا بودن من هیچ کمکی نمی‌کنه. از اول هم اشتباه بود که…» حرفش رو نصفه خورد. ولی معلوم بود جمله کاملش اینه: «…که کمک کردم.» حرکاتش آروم بود، اما نگاهش کلافه. انگار می‌خواست از این اتاق و این شب و این دردسر فرار کنه. داشت سمت در می‌رفت که شوهرخواهرم دوباره پرید وسط. مثل کسی که تازه آتیشش دوباره تیز شده باشه: «کجا؟ واستا ببینم! تو همین‌جوری نمی‌تونی بری! اول مدارکتو بده، نشونی کامل! باید بدونیم کی هستی و از کجا اومدی! بعد هرجا خواستی برو!» سروان با کف دست اشاره کرد آروم‌تر: «آقا… ول کنید. ما از ایشون مشخصات می‌گیریم. این‌جا قانون داره، هرکسی نمی‌تونه از کسی بازجویی کنه.» مرد برگشت، نگاهش سردتر شد، انگار بیشتر هم از خانواده ما فاصله گرفت: «مدارکمو می‌دم. هرچی لازمه ثبت کنید. فقط می‌خوام از اینجا برم.» شوهرخواهرم زیر لب غر زد: «آره، برو… ولی بعداً اگه چیزی درومد گردنگیر خودته.» من هنوز داشتم نفس‌های کوتاه‌کوتاه می‌کشیدم. آب‌قند هنوز مزه می‌داد. خواهرم هنوز دستم رو محکم گرفته بود، انگار می‌ترسید دوباره بیفتم. من فقط نگاه کردم… به مرد که داشت اطلاعاتش رو می‌داد، به شوهرخواهرم که هنوز حرص می‌خورد، به سروان که خسته شده بود، به مأمور زن که از دور نگاهم می‌کرد، با یه غم عجیب تو چشم‌هاش. و یک حس سنگین، مثل پتک، نشست روی سینه‌م: «من توی این اتاق… تنها‌ترین آدمم.» خواهرم خم شد و کنار گوشم گفت: «بلند شو چموش خانوم… بریم. بریم خونه که دونه دونه موهات تو چنگ آقاجونه» دیدم تصمیم گرفته. راهشو انتخاب کرده. و من؟ من انگار هنوز نه توان حرف داشتم، نه توان مخالفت. فقط آهسته گفتم: «باشه…» اما ته دلم می‌سوخت. هم از بی‌پناهی هم از اینکه هیچ‌کس هنوز نپرسید: «ریحانه… چی بهت گذشته؟»
  6. پارت ۱۲ همه‌چیز تو چند ثانیه تبدیل شد به داد و فریاد و تقلا. دست‌های گره‌خورده تو یقه، صدای سرفه مرد، نفس‌های سنگین شوهرخواهرم، جیغ خفه خواهرم… من فقط می‌دیدم، انگار از پشت شیشه، انگار این صحنه مال زندگی یکی دیگه‌ست نه من. سروان با صدایی که انگار از ته شیشه شکسته بیرون می‌اومد، داد زد: «بسه! هر دو عقب برین! این‌جا کلانتریه، نه قهوه‌خونه!» دو تا مأمور مرد پریدن وسط و با زور بازو شوهرخواهرم رو از مردناجی جدا کردن. بازوش رو گرفتن و چند قدم کشیدنش عقب. شوهرخواهرم هنوز فحش می‌داد، نفسش قاطی عصبانیت می‌زد بیرون: «ول کنید! بذار بپرسم چی‌کار کرده باهاش! بی‌ناموس…» مأمور زن هم رفت سمت مرد. یقه پیرهنش کامل از فرم افتاده بود، گردنش سرخ و خط ناخن‌ها روش افتاده. جای لگدروی گوشی موبایلش که هنوز روی زمین بودمشخص بود سروان با لحن محکم گفت: «آقای دکتر، شما بشین. آروم باشید. به ضررتونه الان حرف بزنید.» مرد، با اینکه نفسش سنگین می‌رفت بالا و پایین، ساکت نشست روی صندلی. یک سکوت عصبی… یه سکوتی که حس می‌کردی نیمی ازش خشمِ نگه‌داشته‌ست، نیمی ترس. بعد یهو سرش رو آورد بالا، مستقیم به چشم‌هام نگاه کرد. ولی اون نگاه… نه مثل نگاه چند دقیقه قبل بود نه شبیه نگاه کسی که می‌خواد همدردی کنه. یه چیزی توش یخ زده بود. یه سردیِ عجیبی. انگار تازه فهمیده باشه اسم من… یا خودِ من… یه دردسر بزرگم. یه چیزی که با هر قدمش بدتر می‌شه. ترس داشت‌ تو نگاهش می‌لولید: ترس از حرف مردم، ترس از پرونده، ترس از اینکه تو این ماجرا گیر افتاده. من بریده‌بریده زیر لب گفتم: «من… من … به خدا…» ولی نگاهم نکرد. سرشو چرخوند طرف دیگه، انگار نمی‌خواست حرفم رو حتی بشنوه. خواهرم اومد کنارم. چادرش رو جمع کرد جلو، دستش رو گذاشت روی مچم و با حرص، با عجله، کشیدم سمت خودش. اونقدر محکم که مچم داغ شد. «پاشو. پاشو بریم. ما شکایت نداریم. نمی‌خوایم بیشتر از این بی‌آبرو بشیم. پزشکی قانونی چی آخه؟ مردم می‌فهمن… پدرم می‌فهمه… پاشو.» خواستم بگم «درد دارم… سرم سبک شده…» ولی حرف تو گلو گیر کرد. فقط با بی‌تعادلی همراهش کشیده می‌شدم. مأمور زن جلوی خواهرم رو گرفت. دست‌هاش رو روی سینه‌اش قفل کرد و گفت: «خانم. شما… شما زن هستی خواهرشید. اونی که باید بیشتر از همه نگران حالش باشه شمایید. بعد می‌گید شکایت نداریم؟ بعد می‌گید آبرو؟ اگه شما این رو می‌گید… وای به حال بقیه.» خواهرم یک لحظه انگار نفسش برید. چشماش گرد شد. سرش رو پایین انداخت. ولی هنوز زیر لب می‌گفت: «من فقط… نمی‌خوام خراب‌تر بشه… نمی‌دونم چی درسته…» این جمله رو که گفت، دنیا دور سرم چرخید. نه از سرزنش‌ها نه از فریادها نه از نگاه مردم. از این‌که خواهرم… کسی که هیچوقت حتی وقت مریضی دست روی پیشونیم نمی‌ذاشت… الان بین من و آبرو، داشت آبرو رو انتخاب می‌کرد. انگار یه چیزی تو سینه‌ام خاموش شد. نور آخرین شمع. همون لحظه یک موج سرد از پشت گردنم پایین رفت، چشم‌هام تار شد. صدای سروان دور شد… صدای خواهرم انگار از انتهای یک تونل می‌اومد. شوهرخواهرم هنوز داد می‌زد ولی صداش موج‌دار شده بود، مثل وقتی زیر آب هستی و آدم‌ها پشت شیشه حرف می‌زنن. می‌خواستم بگم «من دارم می‌افتم…» ولی دنیا زودتر از من افتاد. صندلی، دیوار، نور فلورسنت، صدای جیرینگ دسته کلید روی زمین… همه قاطی شد. همه چرخید. چهره‌ها تبدیل شدن به لکه‌های رنگی… و من یکهو رها شدم. آخرین چیزی که شنیدم، صدای مأمور زن بود: «آهای! خانم… حالش بد شد! یه لیوان آب بیارید! سروان… سریع!» و بعد همه‌چیز خاموش شد.
  7. پارت۱۱ خواهرم هنوز داشت زیر لب نوحه‌وار تکرار می‌کرد «یا فاطمه… یا فاطمه…» که یک‌دفعه رو کرد سمت مأمور زن و با صدایی لرزون اما پر از اضطراب گفت: «خب الان باید چیکار کنیم؟ یعنی… یعنی تکلیف چیه؟» مأمور زن که انگار چندبار امشب این سؤال رو شنیده بود، نفسش رو آهسته پس داد و گفت: «اول برگه ثبت شکایته. باید پرونده تشکیل بدیم. بعدش هم… پزشکی قانونی. تا گزارش اون نیاد، ما نمی‌تونیم هیچ‌چیز رو رسمی ثبت کنیم.» خواهرم دستش رو گذاشت روی پیشونیش و با ناباوری گفت: «نه… نه خانم… ما آبرو داریم… مردم می‌فهمن… پزشکی قانونی یعنی همه خبردار می‌شن چی شده…» قبل از اینکه مأمور چیزی بگه، شوهرخواهرم با اون اخم همیشگی و لحن حق‌به‌جانبش پرید وسط حرفش: «نه راحله! اتفاقاً باید بریم پزشکی قانونی! الان باید مدرک داشته باشیم دستمون که چی شده، که کی چی‌کار کرده! نمی‌شه همین‌طوری ولش کنیم که!جواب آقاجون و چی بدیم؟» خواهرم برگشت طرفش، چادر رو تکون داد و با عصبانیت گفت: «خاک عالم! تو نمی‌فهمی! آبرو یعنی چی؟ آبروی خانوادگی یعنی چی؟ تو می‌دونی اگه این حرفا پخش بشه ما چطورتو محل سر بلند کنیم؟ یا پدرم می‌ذاره زنده بمونیم؟!» شوهرخواهرم پوزخندی زد. از همونایی که همیشه آخرش دعوا درمی‌اومد. «آبرو؟ الان که همین‌جاشم آبرو رفت راحله! وقتی دختر خانواده نیمه‌شب سر از کلانتری درمیاره، یعنی آبرویی نمونده! حداقل کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که بفهمیم چی شده… مدرک داشته باشیم… حقمونو بگیریم…» خواهرم دوباره زد روی صورتش، یک‌جور زدن عصبی، شلخته، از سر هم ترس هم خشم: «ای‌خدا… ای‌خدا…» شوهرش با پافشاری گفت «نه راحله! این حرفا چیه؟ باید بریم پزشکی قانونی! باید مدرک دستمون باشه. این‌جوری که نمی‌تونی ببریش خونه! همه می‌پرسن چی شده.» خواهرم تند گفت: «نه! لازم نیست همه چیز رو به همه بگیم!» خواهرشوهرم قاطع‌تر، بلندتر: «اتفاقاً باید بگیم! باید عمل‌مون درست باشه. باید مدرک داشته باشیم، وگرنه همین دختر فردا پس‌فردا یه چیزی می‌گه می‌ندازه گردن همه ما!» وسط بحث داشتند همدیگه رو می‌جویدن که سروان بلند شد، دست‌هاش رو روی میز کوبید و گفت: «خانم‌ها، آقایون! خواهش می‌کنم بس کنید. برای ادامه کار، هم شکایت باید ثبت بشه، هم پزشکی قانونی باید گزارش بده. این قانونِ ماست.اگر شکایت ندارید دست خواهرتون و بگیرین و برین» بعد رو کرد سمت مرد که کنار در، کمی عقب‌تر از ما ایستاده بود، دست‌ها تو جیب، صورت خاکستری، چشم‌هاش پر از خستگی. «آقای دکتر. شما هم فعلاً تا روز کاری از تهران خارج نمی‌شید. اسم شما هم تو گزارش اولیه ثبت می‌شه.» انگار یک بمب وسط اتاق منفجر شد. شوهرخواهرم با تعجب، اخم‌هاش رو بیشتر جمع کرد: «ایشوووون؟! ایشون چه ربطی به ماجرا دارن اصلاً؟» سروان محکم، خیلی جدی گفت: «خانم رو ایشون به کلانتری رسوندن. پس فعلاً باید در دسترس باشن و توضیح بدن.» تا این جمله تموم شد، شوهرخواهرم یهو انگار برق سه‌فاز بهش وصل شده باشه، صورتش سرخ شد، رگ گردنش باد کرد. چند قدم برداشت جلو… و قبل از اینکه کسی بفهمه چطور، یقه مرد رو با دو تا دستش محکم گرفت و کشید بالا. صداش مثل فریاد گرگ زخمی بلند شد: «بی‌ناموووووس! حتماً خودت یکی از اونایی! ها؟! برا چی آوردیش کلانتری؟! ها؟! چیکار کردی با دختر مردم؟!» همه‌چیز توی یک ثانیه به هم ریخت. مرد تکون خورد، یقه‌اش چروک شد، گوشی موبایلش افتاد زمین. فقط یک لحظه فقط یک لحظه اون چشمای همیشه کنترل‌کرده و آرامش پرید بیرون و توش جرقه عصبی درخشید. خواست دست شوهرخواهرم رو پس بزنه، ولی نگه داشت. یه‌جور خودداری دردناک، مثل کسی که می‌دونه اگر الان جواب بده، اوضاع صد برابر بدتر می‌شه. با صدایی عصبی اما کنترل‌شده گفت: «ول کن آقا… ول کن گفتم… من غلط کردم اصلاً کمک کردم…» شوهرخواهرم یقه‌اش رو بیشتر کشید، انقدر که پوست گردن مرد قرمز شد. «کمک؟! کمک یعنی نصفه‌شب دختر مردم تنها پیشت چی می‌کرد؟ ها؟ چی‌کار کردی؟!» من تو دلم جیغ زدم: «نکن! نکن! تقصیر اون‌نیست ولی صدام انگار اصلاً نرسید. هیچ‌کس بش نمی‌فرستاد. خواهرم هم پرید جلو، دست گذاشت روی بازوی شوهرش، ولی اونقدر عصبانی بود که دستش رو پرت کرد کنار: «بذار حرفشو بزنه! بذار بگه چرا اون ساعت شب باهاش بوده!» سروان داد زد: «آقا دست نگه دارید! این‌جا کلانتریه جای دعوا نیست! دست از یقه ایشون بردارید!» مأمور زن دوید سمتشون و سعی کرد شوهرخواهرم رو عقب بکشه. دو نفر دیگه از اتاق کناری اومدن. صدای برخورد کفش‌هاشون با زمین، صدای نفس‌نفس زدن، صدای خش‌خش چادر خواهرم، همه قاطی شده بود. و مرد تو اون شلوغی، با یقه چروک، گردن برافروخته، نفس تند فقط دود از گوش‌هاش بلند بود. آماده انفجار. ولی محکم خودش رو نگه داشته بود. فقط تکرار کرد: «ول کن… من غلطی نکردم… این دختر نصفه‌شب تو خیابون حالش بد بود… من رسوندم… همین.» اما معلوم بود کسی نمی‌خواست بشنوه. من کنار دیوار بودم. چسبیده بودم بهش. پا‌هام می‌لرزید. اشکم دوباره راه افتاد. و تو اون هرج‌ومرج فقط یک فکر تو سرم تیر می‌زد: «همه دارن به جان هم می‌افتن… به خاطر من… و هیچ‌کس هنوز نپرسیده چی سرم اومده. هیچ‌کس!» اتاق پر شده بود از فریاد، لرزش، اتهام… و من وسطش، کوچیک… سرد… لرزون… انگار داشتند منو از هر طرف می‌کشیدن ولی هیچ‌کس هیچ‌کس دستمو نمی‌گرفت.
  8. پارت ۱۰ درِ کلانتری با یک جیغ کوتاه و فلزی باز شد. صدای قدم‌های تند و عصبی توی راهرو پیچید. من هنوز روی صندلی کوچک کنار دیوار نشسته بودم؛ دست‌هام روی شکمم قفل شده بود و اشکام خشک شده بود روی پوستم مثل نمک. اول شوهرخواهرم وارد شد. قد بلند، ریش مرتب، ابروهای گره‌خورده، انگار از قبل هم منتظر بوده اتفاق بدی بیفته که ثابت کنه حق با خودشه. پشت سرش خواهرم… چادر سرمه‌ای، محکم جلو صورتش را گرفته بود، چشم‌هاش قرمز از گریه یا عصبانیت… یا هر دو. شوهرخواهرم همین که چشمش به من افتاد، بی‌درنگ اخم کرد. خواهرم اما حتی یک لحظه هم صبر نکرد. مستقیم اومد سمتم. دستم رو از روی صندلی کند و کشید کنار اتاق، پشت یک ستون کوتاه که از چشم بقیه کمی دورتر بود. به محض اینکه مطمئن شد کسی نگاه نمی‌کنه، ناخن‌های تیزش رو محکم فرو کرد تو گوشه بازوم. ریز، سریع، ظاهراً نامحسوس… اما دردش برق انداخت تو تنم. از شدت درد دندون روی دندونم گذاشتم. با صدای خیلی خفه و عصبی گفت: «تو چه غلطی کردی؟ ها؟ کجا بودی؟ قرتی خانوم! با کی بودی؟» چادرش رو با حرص کشید جلو و همزمان چادر من رو هم از پشت گرفت و مرتب کرد. «این چادر رو هم انگار از سرت پرت کردی تو خیابون! جمعش کن… درستش کن… آبرومون رفت…» نفسم قطع شد. چشم‌هام داغ شده بود. خواستم بگم «من… من کاری نکردم…» ولی گلوم خشک بود. حرفم بیرون نیومد. یه مامور دیگه به کناردستیش گفت «میفرستن پزشکی قانونی فکر کنم » خواهرم به صورتش کوبید و شیهه کشید «یا ابوالفضل ،پزشکی قانونی؟» شوهرخواهرم نزدیک شد و با حالتی که انگار نتیجه‌ی یک پیش‌بینی عجیب رو تأیید کرده، با لبخند تلخی گفت: «دیدی گفتم؟ حاجی حق داشت. لیاقت آزادی نداری. دختر خوب تو خیابون نمی‌چرخه. دانشگاه دیگه چه مسخره بازیه،نگاه کن به خودت… معلوم بود نم‌کرده داری…» قلبم فرو ریخت. مثل سقوط از یک پل بلند. احساس کردم پا‌هام خالی شد، ولی نگهم داشت… فقط برای اینکه جلوی چشمش نیفتم. داشتم می‌لرزیدم. از توهینش از قضاوتش از اینکه حتی یک درصد هم تلاش نکرد بفهمه چه اتفاقی افتاده. خواهرم رو به مأمور زن کرد، با صدایی که سعی می‌کرد محترمانه باشه ولی از استرس می‌لرزید: «خانم… بفرمایید… چی شده؟ چرا گفتید باید پزشکی قانونی؟» مأمور زن با خستگی گفت: «من که توضیح دادم… وضعیت ایشون و شکایت… و اینکه باید بررسی بشه. ولی الان… آخر شَبه. آخر هفته هم هست. پزشکی قانونی تا دو روز دیگه باز نمی‌کنه.» خواهرم یهو دستش رفت سمت صورتش و محکم زد تو گونه خودش. صدای برخورد دستش با پوستش مثل سیلی توی اتاق پیچید. «یا فاطمه‌ی زهرا… تو چه غلطی کردی دختر؟!» بعد چادرش رو کشید روی صورتش و شروع کرد زیر لب نوحه‌وار تکرار کردن: «خدایا منو ببخش… منو ببخش…» من عقب رفتم، دست‌هام رو بردم جلوی دهانم که صدای گریه‌ام بیرون نریزه. ولی لرزشم شدیدتر شد. شوهرخواهرم با عصبانیت گفت: «پزشکی قانونی؟! خدا به خیر کنه. آبروی خانواده رفت. من به حاجی چی بگم؟ چی؟تف میکنه تو صورتم که همینجا چالت نکردم» خواهرم رو کرد سمت من، انگار می‌خواست تو چشم‌هام حقیقتی پیدا کنه که خودش قبلاً در ذهنش ساخته بود: «تو… با… کسی…» باقی جمله رو گفت ولی نجوا کرد؛ آنقدر که حتی خودم به سختی شنیدم. سرم رو محکم تکون دادم. «نه! به خدا… نه… من… من…» ولی قبل از اینکه حرفم کامل بشه، شوهرخواهرم دستش رو آورد بالا و با بی‌حوصلگی گفت: «بسه. الان وقت داستان ساختن نیست. میری پزشکی قانونی معلوم میشه … معلوم نیس که....» انگار یه جای مغزم ترک برداشت. خشک شدم. نفس کشیدن سخت شد. از توی اتاق، مردپزشک داشت همه‌چیز رو نگاه می‌کرد. نه جلو می‌اومد نه حرف می‌زد فقط بهت‌زده و کلافه، دست‌هاش رو تو موهاش فرو کرده بود و انگار باورش نمی‌شد وسط چه دعوای خانوادگی گیر افتاده. یک لحظه چشم‌هام با چشم‌هاش تلاقی کرد. نگاهش هیچ شباهتی به نگاه اولش نداشت. نه ترحم نه خشم فقط یک جور حس گم‌گشتگی… یک «من این‌جا چکار می‌کنم؟»خالص. خواهرم هنوز داشت زیرلب می‌گفت: «الهی من بمیرم… چه غلطی کردی ریحانه… چرا کارو به اینجا کشوندی…» ولی هیچ‌کس نپرسید «چی شد؟ چی سرت اومد؟ چه کسی این بلا رو سرت آورد؟» نه خواهرم نه شوهرش نه پدرم پشت تلفن هیچ‌کس. انگار همه فقط دنباله مقصر بودن… نه حقیقت. و من همون‌طور وسطشون ایستاده بودم چادرم رو با دست‌هام گرفته بودم بدنم می‌لرزید و تنها فکری که از وسط تمام این سروصدا رد می‌شد این بود: «کاش یکی… فقط یک نفر… حداقل بگه نترس… من کنارت هستم.» ولی کسی نگفت. حتی خدا هم سکوت کرده بود.
  9. پارت ۹ همین که مأمور زن گفت «ثبت شکایت و ارجاع به پزشکی قانونی»، انگار یه چیزی داخل قفسه‌ی سینه‌ام پاره شد. همه‌ی جونم ریخت تو پا‌هام. ناخودآگاه دستم رو از دستش کشیدم عقب. «نه… نه… من نمیام… لطفاً… خواهش می‌کنم… من نمی‌تونم برم اونجا… بزارین پدرم بیاد… فقط یه بار دیگه زنگ بزنید… یه بار دیگه…» صدایم شبیه دختر بچه‌هایی شده بود که از کابوس پریده باشن. زار زدم. اشکام هی می‌ریخت و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. صدای هق‌هقم توی اتاق پیچید، حتی سروان هم که تا حالا خشک و بی‌حرف بود، یه لحظه مکث کرد. مأمور زن یه نفس عمیق کشید. نگاهش نرم شد؛ از اون نگاه‌هایی که می‌فهمی طرف دلش می‌سوزه، ولی مجبور به انجام یه کاریه که خودش هم ازش خوشش نمیاد. سرش رو کمی خم کرد و گفت: «باشه عزیزم… باشه. یه بار دیگه تماس می‌گیریم. ولی فقط یه بار… قول بده بعدش هرچی شد همکاری کنی.» من فقط سرم رو با گریه تکون دادم. انگار داشتم چنگ می‌زدم به آخرین شاخه‌ی نازک دنیا. مأمور زن گوشی رو برداشت، درِ اتاق رو نیمه‌باز کرد و رفت کنار میز سروان. من از همون‌جا صدای زنگ خوردن گوشی خونه‌مون رو می‌شنیدم؛ صدایی که همیشه برام عادی بود، حالا مثل پتک می‌خورد وسط قلبم. دست‌هام یخ زده بود. بعد صدای مادرم اومد. خسته، اما لرزون: «بله؟… الو؟» مأمور زن گفت: «خانم، دخترتون اینجاست… باید یکی از اعضای خانواده فوری خودش رو برسونه کلانتری.» صدای مادرم از پشت خط ترکید: «اگه پدرش ببینتش میکشتش… یا امام حسین… چی شده؟!» مأمور زن آهسته تعریف کرد که «وضعیت نگران‌کننده‌ست و حضور خانواده ضروریه.» بعد مادرم، بی‌اختیار و با نفس‌بریده گفت: «شوهرخواهر و خواهرش همین الان راه افتادن… تو راهن… دارن می‌رسن… فقط… فقط مواظبش باشید…» من زیر لب گفتم: «مامان…» ولی صدایم حتی به خودم هم نرسید. مأمور زن هنوز داشت حرف می‌زد که یهو صدای پدرم از پشت خط اومد؛ بلند، عصبی، آشنا… صوتی که وقتی بچه بودم فقط با شنیدنش گریه‌ام می‌گرفت. «دیگه اون دختر تو خونه‌ی زندگیِ من جایی نداره! دیگه دخترِ من نیست! تمام!» قلبم از جای خودش کنده شد. دست‌هام از هم باز شد. انگار کسی از پشت یه ضربه‌ی محکم به قفسه‌ی سینه‌ام زد. مادرم پشت خط جیغ زد: «حسین! بس کن! الان وقت این حرفا نیست!» ولی پدرم گوش نداد. گوشی رو کوبید و تماس قطع شد. اتاق یهو ساکت شد. ساکتِ ساکت. انگار همه‌شون ،سروان، مأمور زن، حتی مردپزشک ، برای یه لحظه نفس نکشیدن. من سرم خم شد. اشکم دیگه از چشم‌هام نمی‌ریخت؛ از صورتم می‌چکید روی زمین. صدای گریه‌ام ضعیف شده بود، مثل کسی که دیگه توان گریه کردن هم نداره. مأمور زن گوشی روگذاشت و برگشت سمت من؛ نگاهش پر از همون دلسوزی قبلی بود، اما حالا با کمی درماندگی. «… عزیزم… خانواده‌ات تو راهه… خواهرت و شوهرخواهرت… ولی پدرت… شاید فردا بهتر حرف بزنن…» من هیچی نگفتم. فقط توی خودم جمع شدم. انگار دنیا دور سرم تیره شد. کنار دیوار، مردپزشک ایستاده بود. نه داد می‌زد نه حرف می‌زد نه حتی تکون می‌خورد. فقط با یک‌جور پریشونی عجیبی به زمین نگاه می‌کرد. انگار تازه فهمیده باشه وارد چه باتلاقی شده. چشماش قرمز شده بود؛ نه از گریه، از عصبی بودن. لبش رو گاز گرفته بود و نفسش تند می‌رفت. ولی عجیب این بود: دیگه سرم داد نمی‌زد دیگه نمی‌گفت چرا اینو گفتی چرا اونو نگفتی دیگه ادعایی نمی‌کرد… فقط نگاه می‌کرد. به من؟ به کف زمین؟ به هیچ جا؟ نمی‌دونم. سروان بالاخره سرفه‌ای کرد و گفت: «خب… با این وضعیت… تا خانواده‌اش برسن، نمیخوای ثبت شکایت و تشخیص هویت افراد رو‌انجام بدیم؟.» یهو انگار دنیا دوباره فشارش رو گذاشت روی شونه‌هام. هق‌هق زدم: «نه… نه… من… من نمی‌تونم…خواهش می‌کنم…» ولی صدام دیگه به هیچ‌کس اثر نمی‌کرد. نه روی سروان نه روی قانون نه حتی روی خدا… فقط مرد پزشک یک‌دفعه بدون اینکه نگاهم کند، زیر لب گفت: « از کجا سر و کله‌ات پیدا شد دختر…؟» نه تمسخر بود نه پرخاش یه جور درماندگی خالص بود. من فقط نشستم روی صندلی، دست‌هام رو دور شکمم حلقه کردم، و توی دنیایی که داشت تکه‌تکه می‌شد، تنها کاری که بلد بودم انجام دادم: گریه کردم. بلند، بی‌صدا، بریده‌بریده… گریه‌ای که حتی خودم هم نمی‌فهمیدم از دردِ تنم بود از حرف پدرم یا از این که هنوز زنده بودم.
  10. پارت ۸ صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی روی کف سنگی اتاق، مثل جیغ بود توی گوشم. مأمور زن بلند شد. یک نگاهِ کوتاه، شاید از سر دلسوزی، بهم انداخت و رفت سمت در. من هنوز مچاله شده بودم روی صندلی، دست‌هام رو بین پاهام حبس کرده بودم و لرزش بدنم بند نمی‌اومد. در که باز شد، صدای همهمه‌ی بیرون هجوم آورد تو. صدای بم و جدی سروان، صدای قدم‌های تند یک نفر که حدس می‌زدم مردراننده باشه. مأمور زن رفت بیرون و در رو کامل نبست، لای در باز موند. گوش‌هام تیز شده بود، انگار کل وجودم شده بود یک جفت گوش که بفهمم اون بیرون چه بلایی داره سر سرنوشتم میاد. شنیدم که مأمور زن با صدای خیلی آروم داشت به سروان توضیح می‌داد. کلماتش مفهوم نبود، ولی سنگینیِ حرف‌هاش رو حس می‌کردم. یهو صدای مرد مثل بمب توی راهرو ترکید: «چی؟! چشم‌هاش بسته بوده؟» در با شتاب باز شد. مرداومد تو، پشت سرش هم سروان با همون صورت سنگی و مأمور زن. مرد صورتش سرخ شده بود، رگ گردنش زده بود بیرون. انگار دیگه اون آدمِ خونسرد و جدیِ چند ساعت پیش نبود. مستقیم زل زد تو چشم‌های خیس من. نگاهش پر از ناباوری و خشم بود، از اون خشم‌هایی که آدم رو پودر می‌کنه. «تو چشمات بسته بود وقتی منو دیدی؟ واقعاً داری اینو می‌گی؟» من فقط سرم رو انداختم پایین. اشکام دوباره راه افتادن. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. یه قدم اومد جلوتر، صدایش می‌لرزید ولی نه از ترس، از حرص: «دختر جون! من تو رو وسط جاده، زیر اون تاریکی لعنتی دیدم. دلم سوخت! تو داشتی از حال می‌رفتی، تو خودت التماس کردی، گفتی فقط منو برسون یه کلانتری… یادت رفت؟ من همون‌جا داشتم با گوشیم زنگ می‌زدم به پلیس، خودت گفتی نزن، گفتی فقط راه بیفت. حالا جلوی اینا می‌گی نمی‌دونم کی بود؟ می‌گی چشمات بسته بود؟» سروان دستش رو گذاشت رو شونه‌ ش: «آقای دکتر، آروم باشید. ایشون تحت فشاره، شوکه شده.» مرد با عصبانیت دست سروان رو پس زد و رو به مأمور زن گفت: «تحت فشار یعنی چی خانم؟ یعنی من که زندگیم رو گذاشتم، عملم رو کنسل کردم و این دختر رو نجات دادم، حالا باید متهم بشم؟ چون ایشون یادش نمیاد من کی‌ام؟» من فقط هق‌هق می‌کردم. صدام از ته چاه می‌اومد: «من… من هیچی ندیدم… همه جا تاریک بود… چشمامو بسته بودن… فقط می‌ترسم… نمی‌دونم…» حقیقت این بود که می‌ترسیدم اگه بگم اون نجاتم داده، بابام بگه حتماً باهاش سر و سری داشتی. می‌ترسم اگه بگم اون بود، اون آدم‌های تو ماشین برگردن سراغم. مغزم قفل شده بود. فقط می‌خواستم همه‌چیز تموم شه. فضا سنگین شده بود، انگار اکسیژنِ اتاق تموم شده بود. بوی کاغذهای کهنه و نمِ لباس‌هام ، با بوی تند سیگاری که معلوم نبود کی اون گوشه کشیده، قاطی شده بود و حالم رو بدتر می‌کرد. مأمور زن، در حالی که یه پوشه رو توی دستش جابه‌جا می‌کرد، خیلی خونسرد گفت: «خیلی خب. با این وضعیتی که پیش اومده و با توجه به اظهارات ایشون باید شکایت تنظیم بشه، هم این خانم و هم شما آقای محترم ارجاع داده میشین به پزشکی قانونی. .» انگار زمان ایستاد. مرد یک لحظه خشکش زد. بعد یهو انگار منفجر شد. خنده‌ی هیسترییکی کرد و گفت: «پزشکی قانونی؟ من؟! شوخی می‌کنی دیگه؟» سروان جدی‌تر شد: «قانون شوخی نداره. تا مشخص نشه چه اتفاقی افتاده، شما مظنونِ ردیف اولی. باید معاینه بشید، هم شما هم ایشون.» مرد قاطی کرد. مشتش رو کوبید روی میزِ چوبی که صدای وحشتناکی داد. «من پزشکم! می‌فهمید یعنی چی؟ من خودم روزی ده بار با این مسائل سر و کار دارم. در شأن من نیست که مثل یه مجرم، مثل یه متجاوز با من برخورد بشه! من این دختر رو از روی زمین جمع کردم، فهمیدید؟ من هیچ‌جا نمیام! این توهینه… این رسماً توهینه به من!» سروان با لحن تحکم‌آمیزی گفت: «شأنتون محفوظ آقای دکتر، ولی اینجا کلانتریه، نه بیمارستان. اگه بی‌گناهی، پزشکی قانونی ثابت می‌کنه. وگرنه راهی نداری جز اینکه بازداشت بمونی تا تکلیف روشن بشه.» مرد برگشت سمت من. نگاهش جوری بود که انگار داشت ازم متنفر می‌شد. من همون‌طور که دستام می‌لرزید، فقط چادرم رو دور خودم محکم‌تر پیچیدم و سرم رو بردم لای زانوهام. صدای داد و بیداد مرد و لحن خشک سروان توی سرم می‌پیچید و من فقط به این فکر می‌کردم که اگه بابام بفهمه باید برم پزشکی قانونی، همون‌جا کارم تمومه… همون‌جا منو می‌کشه. سکوت سنگینی بعد از فریادهای مرد ناجی اتاق رو گرفت. مأمور زن اومد سمت من و دستم رو گرفت: «بلند شو عزیزم. باید ثبت شکایت انجام بدیم و پیگیری و‌پزشکی قانونی» من بلند شدم، پاهام نای راه رفتن نداشت. مرد هم همزمان با ما، با قدم‌های سنگین و صورتی که از شدت عصبانیت به کبودی می‌زد، راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشتیم، حس می‌کردم دارم به تهِ یک دره‌ی تاریک‌تر سقوط می‌کنم. صدای تیک‌تیکِ ساعت بزرگِ دیوارِ راهرو، مثل پتک توی سرم صدا می‌کرد: پزشکی قانونی… پزشکی قانونی…
  11. پارت ۷ نفس‌هام هنوز نامنظم بود. اشک‌هام، دونه‌دونه، بی‌اختیار می‌ریخت. سروان منتظر بود چیزی بگم، اما گلوم می‌سوخت… آخرش دست‌هام رو جمع کردم روی سینه‌ام و با صدایی لرزون گفتم: «میشه… با یه خانوم حرف بزنم؟ لطفاً… تنها…» سروان اول یک‌جوری نگاهم کرد که انگار می‌خواست بگه «این دیگه چه بساطیه؟»، اما بعد صورتش کمی نرم شد. سری تکون داد و گفت: «باشه. صبر کن.» در اتاق رو نیمه‌باز کرد، مأمور پشت میز نگهبانی رو صدا زد و گفت: «خانم شیفت شب کجاست؟ صداش کن بیاد اتاق بازجویی.» بعد برگشت سمت مردراننده و با اشاره گفت: «شما هم بیاین بیرون. منتظر بمونید.» امیرحسین یه لحظه نگاهش رو از من گرفت، انگار مونده بود باید چی بگه یا بکنه. آخرش بدون حرف، فقط با همون عصبانیت خفه‌ای که از قبل داشت، بیرون رفت. در پشت سرش بسته شد. نفس کشیدم. نفسی که انگار بار سنگینی رو از روی قفسه‌ی سینه‌ام برنداشت؛ فقط برای یک لحظه اجازه داد نفسم بالا بیاد. چند دقیقه بعد، صدای کفش‌های یک نفر نزدیک‌تر شد. در باز شد. خانمی وارد شد؛ حدوداً سی‌ساله، قد متوسط، مقنعه‌ی سرمه‌ای، صورت خسته ولی آرام. از اون نگاه‌ها داشت که آدم احساس نمی‌کنه قراره قضاوت بشه. آروم سلام کرد. سروان از اتاق رفت بیرون و در رو بست. لحظه‌ای که تنها شدم با اون خانم… انگار سد گلوهام شکست. خانم روبه‌رویم نشست. صدایش آرام و کاملاً زنانه بود، بدون لحن بازجویی. «عزیزم… آروم. من اینجام. هرچی بخوای می‌تونی بگی. هرچی گفتی پیش خودم می‌مونه.» سرم پایین بود. نگاه نمی‌کردم. ولی همین جمله‌ی آخر، همین «پیش خودم می‌مونه»، انگار وزنه‌ای رو از پاهام برداشت. لرزیدم. زیر لب گفتم: «من… من دانشگاه بودم… استاد نیومده بود…» نفسم برید. چند ثانیه خیره شدم به تارهای قالی. صداها تو اتاق انگار دور شدن… فقط صدای خودم از خیلی دور برمی‌گشت. «وقتی برگشتم… خیابون خیلی خلوت بود… خیلی… بعد یک ماشین… یهو کنار پام… ترمز زد…» اشک‌هام پرید بیرون. نتونستم کنترلش کنم. دست‌هام رو گذاشتم جلوی صورتم. خانم با یک بسته دستمال جلویم گرفت: «باشه عزیزم… آروم… می‌فهمم سخته… هرطور راحتی بگو.» نفس گرفتم. با صدایی که بیشتر شبیه خرخر گریه بود گفتم: «منو… منو کشیدن تو ماشین… چشمامو بستن…» بقیه جمله‌ام گیر کرد. اما خانم لازم نبود چیزی بیشتر بشنود؛ فهمید. بدون اینکه بپرسه چی شد، فقط سرش رو پایین انداخت و دستش رو گذاشت پشت کتفم. گفت: «باشه… همین‌قدر کافیه. لازم نیست توضیح بدی. من فهمیدم…» صدای گریه‌ام شدیدتر شد. ولی نه گریه‌ی عصبی و وحشت‌زده‌ی قبل… این یکی گریه‌ی کسی بود که بالاخره یکی حرفش رو باور کرده. خانم چند دقیقه چیزی نگفت. فقط نزدیکم نشست تا آروم‌تر شم. بعد با احتیاط گفت: «عزیزم… یه چیزی رو باید بدونی. بیرون یک آقا هست که میگه تو رو کنار جاده پیدا کرده و آورده اینجا. می‌خوام بدونم… واقعاً همون‌جوری بوده؟ یا… اونم تو ماجرا بوده؟» ته دلم خالی شد. انگار یکهو جهان دور سرم چرخید. سرم رو بلند نکردم. اشکام دوباره راه افتادن. جمله‌ها سخت‌تر از قبل از گلوم بیرون می‌اومدن. «م… من… من نمی‌دونم… چشمام… بسته بود…» خانم گفت: «ببین، من باید بدونم. این خیلی مهمه. اون آقا تو ماشینش بوده، نیمه‌شب، بدون اطلاع، بی‌خبر… می‌خوام بدونم تو مطمئنی کاری نکرده؟» نفسم برید، قلبم کوبید. تصویر صورت پدرم اومد جلوی چشمم. اون صداش… اون خشونتش… اون جمله: «همون‌جا بمونه.» اگر می‌گفتم «بله، اون کمک کرد»، فردا صبح هر کسی که سر راهش بود ممکن بود آسیب ببینه. اگر می‌گفتم «نه»، مرد گیر می‌افتاد… اما اگر دوباره اون آدم‌ها پیدام می‌کردن؟ اگر پدرم… اگر بفهمه… ترس، دو دلی، خجالت، وحشت… همه‌چیز قاطی شد. بعد فقط یک جمله ازم بیرون افتاد: «شاید… شاید فقط ترسیده بوده… شاید… خواسته کمک کنه… من… من چشمام بسته بود… نمی‌دونم… نمی‌دونم…» این «نمی‌دونم» نه تأیید بود نه تکذیب نه نجات کسی نه محکوم کردن کسی… این «نمی‌دونم» دقیقاً حقیقت بود. تلخ‌ترین شکل حقیقت. خانم آرام سرش را تکان داد. یادداشت نکرد. فقط گفت: «باشه عزیزم… باشه. همین‌قدر کافی‌ست. بقیه‌اش رو بعداً می‌پرسم. فعلاً تو باید آروم بشی.» ولی من آروم نمی‌شدم. چون پشت آن در… سروان داشت منتظر می‌موند ببیند «داستان این دختر چیه» و مرد هم هیچ‌چیزی از حرف‌هایی که زدم نمی‌دانست…
  12. سلام عزیزم

    دیدم که توی تایپیک رمان آیناز جان پیام گذاشته‌ بودی.

    خب راستش نباید اینکارو‌ انجام بدی و میتونی توی نمایه‌ی آیناز یا حتی توی خصوصی نظرتو‌ بهش بگی.

    لطفا به یکی از مدیر ها پیام بده و بگو نظرت رو حذف کنن ❤️❤️

    1. المیرانجاتی

      المیرانجاتی

      ممنون عزیزم از توجهت ..حتما..

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      حل شد دخترا 

    3. المیرانجاتی

      المیرانجاتی

      مرسی که هستی ❤️🫰

  13. پارت ۶ سروان گوشی رو از روی میز برداشت. شماره‌ای که با هزار زور و لرز نصفه‌نیمه گفته بودم رو یکی از مأمورا همزمان روی یک برگه نوشت. خودم حتی مطمئن نبودم درست گفتم یا نه. فقط تو اون لحظه دلم می‌خواست یک نفر، هرکسی، بیاد و بگه من آدمم… گم‌شده‌م… نه مجرم. سروان شماره رو گرفت. زنگ خورد. هر ثانیه‌ی بوقش مثل ضربه‌ی چکش بود روی سرم. دست‌هام رو به هم فشار داده بودم، انگار می‌خواستم لرزششون رو پنهان کنم. مردراننده کمی دورتر ایستاده بود، تلفنش هنوز تو دستش بود و نگاهش عصبی روی زمین. هر از گاهی لبش رو گاز می‌گرفت. بوق… بوق… تا اینکه بالاخره تلفن اون‌طرف برداشته شد. سروان با صدای رسمی گفت: «سلام آقا. از کلانتری شماره‌ی … تماس می‌گیرم. درباره‌ی دخترتون» قبل از اینکه جمله‌اش کامل بشه، صدای پدرم پیچید تو اسپیکر. خشک. سرد. پر از همان لحن همیشگی که تا مغز استخوانم رو می‌سوزوند. «دختر من اون موقع شب کلانتری چیکار می‌کنه؟» انگار یک مشت محکم خورد وسط سینه‌ام. نفسم گرفت. سرم پایین‌تر رفت. سروان گفت: «آقا، ایشون اینجا هستن. پیدا شدن. حالشون خوب نیست، شوکه هستن…» پدرم با صدای بلندتر، طوری که مشخص بود آدم‌ها اون‌طرف خط ترسیدن ازش، گفت: «هرکی تا این ساعت کلانتری بوده، همون‌جا هم بمونه! تا صبح نگهش دارید. خودش جوابگو باشه که چرا این وقت شب خیابون بوده.» بدنم یخ زد. حرفش مثل یک ضربه نبود مثل یک چاقوی سرد بود که آروم و بی‌احساس فرو می‌ره تو قلب آدم. اشکم بی‌صدا ریخت. چشم‌هام تار شد. سروان مکث کوتاهی کرد، سرش رو کمی کج کرد، بعد با لحن رسمی گفت: «آقا، باید بیاین برای تحویل گرفتنش.» پدرم با صدای سنگین و بی‌رحمانه گفت: «نمیام. تا صبح بمونه اونجا. من همین‌جا می‌فهمم چه غلطی کرده.» گوشی قطع شد. صدای بوق بعد از قطع تماس، از صدای نفس‌هام بلندتر بود. من فقط نشستم… بی‌حرکت… مثل کسی که یکی از ستون‌های زندگیش رو ازش کشیدن بیرون و حالا سقف داره روی سرش می‌ریزه. یک لحظه بعد، صدای مرد بلند شد. نه فریاد… ولی پر از عصبانیت کنترل‌شده. از اون عصبانیت‌هایی که آدم برای نگه داشتنش از ته دل فشار میاره. «خب؟ این یعنی چی؟» سروان نگاه خونسردی به او انداخت. «یعنی باید بمونی.» مرد با دست به من اشاره کرد، انگار بخواد بگه "این دختر" ولی لحنش حرصی بود: «من الان یک ساعت اینجام، کارمو گذاشتم، بیمارستان منتظرم، نصف شهر رو دور زدم… فقط کمک کردم! حالا باید تا صبح اینجا بمونم چون پدرش نمیاد؟» سروان شانه بالا انداخت. کاملاً جدی، کاملاً رسمی. «تا وضعیت ایشون روشن نشه، شما هم نمی‌تونید برید. شاید شما هم در ماجرا دخیل باشید.» مرد انگار برق گرفتش. چشم‌هاش گرد شد، بعد سریع اخم کرد و گفت: «من؟! من دخیل باشم؟ من اصلاً این دختر رو نمی‌شناسم! از جاده جمعش کردم آوردم اینجا که کمک کنید، نه اینکه خودمو گیر بندازم!» سروان بدون لحظه‌ای نرم شدن گفت: «ممکنه صحنه‌سازی کرده باشین که خودتون رو بی‌گناه جلوه بدین.» مرد یک قدم جلو رفت، اما بعد ایستاد، انگار یادش افتاد نباید تو کلانتری احساساتی رفتار کنه. با حرص و صدای پایین‌تر گفت: «جناب سروان… من پزشکم. عمل داشتم. الان هم مجبور شدن بدون من شروع کنن. منو چرا نگه می‌دارید؟» سروان دستش را روی میز زد محکم، اما کافی که حرفش جدی‌تر شنیده شود. «وقتی یک دختر بدون هویت، با وضعیت نامعلوم، نصفه‌شب میاد کلانتری و هیچی نمی‌گه، هر احتمال و سناریویی مطرحه. شما آخرین نفری هستید که باهاش بودید. تا وقتی پدرش بیاد، یا خودش توضیح بده، هیچ‌کس نمی‌ره.» مرد سرش رو عقب برد، دستش رو گذاشت روی پشت گردنش و آه کشید. «لعنتی…» من سرم پایین بود، اما حدس می‌زدم چشم‌هاش پر از خشم شده. بعد صدای آرام‌ترش، اما سنگینی که پشتش بود رو شنیدم: «این انصاف نیست…» سروان گفت: «ممکنه نباشه. اما قانون اینه.» اشک‌هام روی دامنم چکید. نفسم بریده‌بریده بود. مرد چند لحظه به من نگاه کرد نه از روی دلسوزی، نه از روی کنجکاوی بیشتر از روی درماندگی. انگار می‌خواست بگه: «چرا حرف نمی‌زنی؟ چرا نمی‌گی چی شده؟ چرا من گیر افتادم؟» ولی چیزی نگفت. من هم نمی‌تونستم نگاهش کنم. برای چند ثانیه، همه‌چیز ساکت بود. سکوتی که سنگین‌تر از هر حرفی بود. بعد سروان گفت: «خب خانم… حالا که با خانواده تماس گرفتیم و اون‌ها هم گفتن نمیان، فقط یک راه می‌مونه. شما باید توضیح بدی چه اتفاقی افتاده. کوچیک‌ترین چیزی هم که بگی می‌تونه تکلیف همه‌چیز رو مشخص کنه.» نگاه‌ش کردم. دهانم باز شد. چیزی درونم شکست. ترس از پدرم ترس از تنهایی ترس از بازداشتگاه ترس از اینکه فکر کنن من کار بدی کردم همه‌ی اینا با هم فشار آورد و آخرش فقط یک جمله ازم بیرون افتاد. اما اون جمله… همه‌چیز رو تغییر می‌داد.
  14. پارت ۵ نمی‌دونم چند دقیقه اون‌جا نشسته بودم. شاید پنج دقیقه بود، شاید نیم ساعت. زمان توون اتاق انگار کش میومد. صدای تیک‌تیک ساعت روی دیوار با صدای قلبم قاطی شده بود. سروان برگشت سر جاش، خودکار رو برداشت و دفتر گزارش رو آورد جلوش. یک نگاه جدی به من انداخت. نه ترسناک… اما خیلی رسمی، خیلی سنگین. گفت: «خب خانم. اسم؟» لب‌هام خشک شده بودن. دهنم باز شد، اما صدایی بیرون نیومد. چشم‌هام به نقطه ثابت روی میز قفل شده بود. یک لکه قهوه خشک‌شده کنار دسته گیره کاغذ… همون‌جا نگاهم گیر کرد. انگار اگر چشم‌هام رو ازش برمی‌داشتم، همه‌چیز منفجر می‌شد. سروان گفت: «ببین… می‌دونم حالت خوب نیست. اما حداقل اسمت رو بگو. تا وقتی هویتت مشخص نشه نمی‌تونیم هیچ‌جوری کمکت کنیم.» باز هم هیچی نگفتم. جمله‌ها تو گلوم گیر کرده بودن. می‌خواستم بگم «می‌ترسم» اما انگار تارهای صوتیم قفل بودن. صدای نفسم رو فقط خودم می‌شنیدم. مرد راننده هنوز کنار میز، چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. دست‌هاش تو جیبش، نگاهش به زمین، اما معلوم بود عصبیه. ناگهان گوشی‌اش زنگ خورد. یک نگاه سریع به صفحه کرد و زیر لب، بی‌هوا گفت: «اوه نه…» از صدای لرزش خفیف گوشی، انگار تن من هم لرزید. با عجله جواب داد: «بله؟… آقای دکتر… بله می‌دونم… گفتم تو راه‌ام…» مکث. صدای گرفته‌اش رو شنیدم: «نه… نمی‌رسم. انگار باید مونیتور رو بدین دست تیم شیفت شب… عملو خودتون شروع کنید.» اون سکوت سمت دیگر خط تقریباً از این‌جا حس می‌شد. و بعد امیرحسین گفت: «گفتم نمی‌تونم بیام! الان کلانتری‌ام… گیر کردم…» سروان نیم‌نگاهی پرمعنی به او انداخت. امیرحسین گوشی رو کمی کنار برد، نفسش رو محکم بیرون داد و دستش رو گذاشت روی پیشونیش. کم‌کم عصبانیتش واضح شده بود. سروان رو کرد به من: «خانم جان… اسمت؟ فامیلت؟ از کجا اومدی؟ چرا این وضعیت؟» لب‌هام لرزید. نفسم بند آمد. گفتم: «م… من…» سروان منتظر موند. چشم‌هاش تیز شد، اما نه به قصد ترساندن. بیشتر انگار می‌خواست بفهمه مشکل از چیه. بعد، با لحن خیلی معمولی گفت: «باشه… اسم نمی‌گی؟ مشکلی نیست. جلو می‌ریم. آدرس؟ شماره خانواده؟ دانشجو هستی؟ کار می‌کنی؟ از کجا پیدات کردن؟ چرا این ساعت؟» هر سؤال مثل یک ضربه بود. هر کلمه‌اش یک گره جدید تو گلوم درست می‌کرد. زیر لب گفتم: «نمی‌تونم…» سروان کمی خم شد جلو، دست‌هاش رو روی میز گذاشت. «چی رو نمی‌تونی؟ حرف بزنی؟ یا می‌ترسی؟» اشک‌هام ریخت. مثل شیر آب باز شده بود. به سختی نفس می‌کشیدم. پاهام یخ کرده بود. سروان آهی کشید و صندلیش رو عقب برد. بعد با لحنی خسته اما سرد گفت: «خانم… ببین… ما نمی‌فهمیم تو چه حالی هستی. هیچ‌کس نمی‌فهمه. ولی اینجا قانون داریم. اگر تکلیف روشن نشه، مجبوریم نگه‌ت داریم.» یک دفعه بدنم تکون خورد. سرم رو بلند کردم. سروان ادامه داد: «اگه وضعیتت مشکوک باشه، اگه احتمال جرم دخیل باشه، اگه هویت مشخص نشه، طبق قانون باید امشب بمونی تو بازداشتگاه. تا فردا صبح روشن بشه قضیه چیه.» کلمه‌ی «بازداشتگاه» انگار یک سیلی محکم خورد تو صورتم. تصویر پدرم یکهو تو ذهنم ظاهر شد. صورتش داد زدنش غضبش قسم خوردنش اصلاً نمی‌تونستم تصور کنم فردا صبح، وقتی پیدام نکنن، چه اتفاقی می‌افته. ترس از پدرم ترس از نگاه مردم ترس از اینکه فکر کنن من کاری کردم ترس از این آبروریزی ترس از همه‌چی همه یک‌جا ریخت روی سرم. نفسم برید. دهانم باز شد. اشک‌هام داغ شد. سروان، شاید برای اینکه «زبونم باز بشه»، شاید چون می‌دید نمی‌تونم حرف بزنم، گفت: «خانم، ما نمی‌دونیم چی کردی… قتل کردی؟ درگیری داشتی؟ فرار کردی؟ چه اتفاقی افتاده که این‌جوری‌ای؟ وقتی حرف نمی‌زنی ما باید بدترین حالت رو در نظر بگیریم. پس—» صدام یکهو از گلوم جهید بیرون. «نه! من… من قتل نکردم! من…» انگار اون جمله شوک لازم بود. یکهو بقیه‌ی کلمات هم پشتش هجوم آوردن. با گریه، نفس‌نفس‌زنان گفتم: «خواهش می‌کنم… خواهش می‌کنم… فقط… فقط با پدرم تماس بگیرید…» سروان مکث کرد. من با صدای بریده ادامه دادم: «فقط… فقط بهش بگید اینجام… فقط… بهش بگید من زنده‌ام… لطفاً…» چادر رو جلو صورتم کشیدم. بدنم می‌لرزید. اشک‌هام روی دامن چادر لکه می‌انداخت. مردراننده یکی از واضح‌ترین نفس‌کشیدن‌های عصبی عمرش رو انجام داد. صدای قدمش رو شنیدم که چند قدم عقب رفت، چند قدم جلو آمد. شاید داشت خودش رو کنترل می‌کرد. سروان آرام گفت: «بالاخره حرف زدی… خب. پدر. شماره‌ش رو بده.» اما من… اصلاً نمی‌تونستم شماره بگم. ذهنم قفل شده بود. فقط اشک می‌ریخت. دست‌هام می‌لرزید. زیر لب جمله رو تکرار کردم: «با پدرم تماس بگیرید… خواهش می‌کنم… فقط همین… فقط همین…»
  15. پارت ۴ پاهام هنوز می‌لرزید وقتی که از ماشین پایین اومدم. زمین زیر پام محکم بود، اما حس می‌کردم ممکنه هر لحظه فرو بره. هوا سرد نبود، ولی من می‌لرزیدم، انگار بدنم هنوز تو همون تاریکی گیر کرده بود. مرد کنارم قدم برمی‌داشت. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور. یک جوری قدم می‌زد انگار نمی‌خواست به من دست بزنه، اما نمی‌خواست هم بذاره زمین زیر پام خالی بشه. از جلوِ کلانتری رد شدیم. چراغ سفید و تیزِ بالای در، مثل نور اتاق عمل بود. همه‌چی تو اون نور خیلی واقعی‌تر به نظر می‌رسید… خیلی بیشتر از حد تحمل من. دو تا مأمور دم در بودن. یکی‌شون قدبلند، با یونیفرم مرتب و نگاه تیز. اون یکی کوتاه‌تر و ریزبین‌تر… از همون نگاه‌های سنگینی که آدم رو می‌کُنه. چشم‌هاشون مستقیم افتاد روی من. قلبم فرو ریخت. دست‌هام رو تو چادرم مچاله کردم. نفسم بند آمد. همون مأمور قدبلند، که معلوم بود مسئول‌تره، ابروهاشو داد بالا و گفت: «خانم؟ حالتون خوبه؟ چی شده؟» کلمه‌ی «چی شده» مثل یک تلنگر بود. دهانم باز شد… اما هیچ صدایی درنیومد. لب‌هام می‌لرزید. اشکم دوباره جمع شد. حتی نمی‌تونستم بهش نگاه کنم. مأمور ریزبین، با شک‌ نگاهم کرد، بعد نگاهش رفت سمت مردراننده گفت: «ایشون همراهته؟» من تکون نخوردم. نه سر تکون دادم، نه حرف زدم. هیچی. ترس، مثل دست‌هایی نامرئی، گلوم رو فشار می‌داد. مردراننده یک قدم عقب‌تر بود. نه جلو می‌اومد نه خودش رو قاطی می‌کرد. فقط گفت: «نه. همراهش نیستم. تو راه دیدمش.» مأمور قدبلند با سردی گفت: «بفرمایید داخل. برای گزارش باید مشخص بشه چی شده.» قدم گذاشتیم داخل. فضای کلانتری بوی کاغذ نم‌خورده و چای مانده می‌داد. چراغ‌های فلورسنت سقف، نور سردی پخش می‌کرد. چندتا مأمور پشت میزها بودن. همه با دیدن ما سرشون رو بلند کردن. نگاه‌ها… سنگین. کنجکاو. محیط رسمی، اما نگاه‌ها نه رسمی بود، نه غریبه. نگاه آدم‌هایی که دنبال فهمیدن داستان‌اند. جوری نگاه می‌کردن انگار من خودِ مشکل بودم. پا‌هام دیگه بهم فرمان نمی‌برد. احساس می‌کردم زمین می‌لرزه. یک دستم روی دل‌دردی ناشی از اضطراب فشار می‌دادم. صحنه‌ها می‌اومدن و می‌رفتن. میزها. پرونده‌ها. صدای زنگ تلفن. مأموری که می‌خندید. یکی که داشت چیزی تایپ می‌کرد. نور سفید. همه‌چیز زیاد بود. خیلی زیاد. مأمور ثبت گزارش پشت یک میز لخت چوبی نشسته بود. چهره‌اش رسمی بود، اما نه بی‌احساس. بیشتر انگار خسته… نگاهی به من انداخت، بعد به مردراننده گفت: «بنشینید.» نشستم، اما حس می‌کردم صندلی زیرم مثل آب شناوره. چادر رو جلو صورتم کشیده بودم، صدام می‌لرزید. مأمور گفت: «خب… خانم… اسم؟» باز هم دهنم باز شد. هیچ صدایی نیومد. مأمور با دقت نگاهم کرد. «اسمتو بگو. چیز سختی نیست.» چشم‌هام پر اشک شد. صدایم بریده‌بریده: «م… م… من…» گلوم خشک شد. نفس بند آمد. مأمور اخم ریزی کرد اما نه از سر عصبانیت،از سر اینکه داشت می‌فهمید مشکلم فقط حرف نزدن نیست. چند ثانیه مکث کرد، بعد کمی صداشو آروم کرد: «ببین… ما می‌خوایم کمکت کنیم. ولی باید بدونیم چی شده.» اشکم چکید روی دامان چادرم. دست‌هام رو گره کردم. نفسم تند شده بود. نه می‌تونستم حرف بزنم نه حتی نفس عمیق بکشم. مأمور نگاهش رفت سمت مردراننده که دورتر ایستاده بود، دست‌هاش تو جیبش، نگاهش بی‌حوصله ولی بی‌دلیل مضطرب. مأمور با صدای بلند گفت: «آقا! شما همراهشی دیگه؟ بیا جلو ببینم مشکلش چیه!» مرد برای اولین بار بدون اینکه مقاومت کنه، به سمت میز اومد. نه تند نه کند یک جوری که معلوم بود از این موقعیت خوشش نمیاد. ایستاد کنار میز. نگاه سریع و کوتاهی به من کرد بعد رو کرد به مأمور و گفت: «من همراهش نیستم. عرض کردم… تو راه دیدمش. کنار جاده بود، با همین وضع. می‌لرزید، گریه می‌کرد. خواستم با پلیس تماس بگیرم که خودش اصرار کرد نکنم و مستقیم بیارمش اینجا.» مأمور با شک نگاهش کرد. «شما از کجا رد می‌شدی اون موقع شب؟» مردکمی عصبی نفسش رو بیرون داد. «پزشک هستم،داشتم می‌رفتم سمت بیمارستان. دیرم شده بود. همین الان هم دیرم شده. فقط خواستم کمک کنم… همین.» مأمور باز هم پرسید: «چی شده بهش؟ چیزی گفت؟» مردی که حالا فهمیدم دکتربود سرش را آرام تکان داد. «نه. هیچ‌چیز. فقط گریه می‌کرد. نمی‌خواست با پلیس تماس بگیرم.» مأمور نیم‌نگاهی به من انداخت. من هنوز ساکت بودم. نفس‌هام تند. اشکم بی‌وقفه. سروان،که حالا فهمیده بودم درجه‌ش اینه،صندلی‌اش رو کمی عقب داد و گفت خیلی جدی: «مهندس… یا دکتر… یا هرچی… تا وقتی وضعیت این خانم روشن نشه و تا وقتی ایشون اظهاراتش رو نگه شما باید اینجا بمونی.» مرد اخمش رفت تو هم. خیلی کوتاه. بعد صاف نگاهش کرد و با لحن رسمی اما عصبی گفت: «جناب سروان، من واقعاً عجله دارم. کار دارم.بیمارستان مریض اورژانسی تحت عمل دارم، وظیفه‌م نبود بیارمش، فقط انسانیت کردم کمکش کردم. همین.» سروان بدون یک میلی‌متر نرم شدن گفت: «کمکت سر جای خودش. اما قانون هم سر جای خودش. ممکنه این خانم آسیب دیده باشه، ممکنه پرونده‌اش جدی باشه. تا وقتی حرف بزنه و بگه چی شده، شما اینجا می‌مونید.» صدای قدم مأمورها، صدای ورق خوردن پرونده‌ها، صدای قلم… همه یکهو بهم ریخت. حس کردم همه‌ی دنیا داره دور سرم می‌چرخه. سرم رو خم کردم پایین. اشک‌هام بی‌وقفه می‌ریخت. با خودم می‌گفتم: «اگه حرف بزنم می‌میرم… اگه حرف نزنم هم می‌میرم…» ترس از پدر ترس از قضاوت ترس از نگاه‌ها ترس از خودم همه‌چیز یک‌جا خفه‌م کرده بود. مردراننده، که معلوم بود از ماندن کلافه شده، چند ثانیه با دهان بسته چیزی گفت که فقط حس کردم: «خدایا…» فقط من شنیدم. یک نجوا بود. یک غر. اما تنها چیزی که برای من مهم بود این بود که: دیگه تنها نبودم. ازم توقع نداشتن قوی باشم. فقط انتظار داشتن حرف بزنم… حتی اگر نمی‌تونستم.
×
×
  • اضافه کردن...