رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

H.DNR

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط H.DNR

  1. هانی خانوم گل مرسی بابت لایک ها

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      عشق منی بوس بهت💋 من خودم برای نقد این موارد رو بهم گفتن ادیت زدم تو از الان رعایت کن که ایراد نگیرن

      قربونت برم هنرمند

    3. H.DNR

      H.DNR

      اتفاقا‌ اسمش خیلی جذبم کرد. حتما میخونم و ری اکشن میدم.

      فقط اینکه یه آدمی توی رمان من هست با اسم معراج که خیلی آدم بدیه، توی رمانم در آینده بیشتر معرفیش میکنم امیدوارم ناراحتت‌ نکنه و بقیه رمانمو‌ بخونی🤣❤️

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      قربونت برمم مرسی ازت😭🩷

      ای واییی😂😂😂😂

  2. H.DNR

    زندگی بدون چی نمیشه !؟

    زندگی بدون عقل و درک غیر ممکنه! اونایی هم که بدون شعور، عقل یا درک کردن دیگران زندگی می‌کنن، اون اسمش زندگی نیست. زیستن‌عه!
  3. #8 بین ماشین ها و نزدیک درخت‌های باغ رفتم. تصمیم داشتم توی تاریکی خودم رو گم و گور کنم، اما آب‌پاش های کنار درختا خیسم کرده بودن. روی بازو ها و پاهام که پوششی نداشتن قطره‌های آب رو حس می‌کردم. نسیمی که قبلا راهنمای من برای گریختن بود حالا سرماش‌ پوستم رو می‌سوزوند. سرگردون مابین ماشینا و درختا می‌دویدم. از شانس بدم همه متوجه فرارم شده بودن و صدای تک‌تک شون میومد. عربده‌های سروش، چنگ می‌زد به پرده گوشم و استرسم رو چند برابر می‌کرد. صدای برخورد کفش هاشون با سنگ‌ریزه‌ها رو به وضوح می‌شنیدم، و من واهمه داشتم از اسیر دست طلبکار دومی سروش شدن! حتی اگر تهدیدی برای عفت من نباشه؛ شریکش و نگهبانش برای من خطر محسوب می‌شدن. هیچ‌ وقت همچین شرایطی رو تجربه نکرده بودم. همین باعث می‌شد آشوب توی ذهنم غوغا کنه. دوباره ضربان قلبم بالا رفته بود. دست و پاهام‌ سِر و لَخت بودن، انگار توی خواب دارم فرار می‌کنم! از وسط دوتا از ماشین ها رد شدم تا بتونم برم سمت ساختمون و توی تاریکی کنار اون، پنهان بشم و زمان بخرم. ندیدم که شیلنگ آب افتاده دقیقا پشت ردیف ماشینها‌ به محض اینکه از بین اونا رد شدم پام به اون گیر کرد. با صورت روی سنگ‌ها افتادم. نفس کم آورده بودم. قفسه سینم تند تند بالا و پایین می‌شد. چهار دست و پا شدم تا بلند بشم که دستی بازوم رو سفت چسبید و بالا کشید. انگشت‌هاش جوری دور دستم پیچیده بود که مطمئنم جاش کبود میشه. یکی داد زد: - گرفتیش‌ عماد؟ اما عماد جوابی نداد! خبیثانه توی مردمک های لرزون من نگاه می‌کرد. از همون وقتی که پشت اربابش‌ وایساده بود و مثلا نظاره‌گر بحث بود، با چشماش بهم دست درازی می‌کرد! اینقدر ترسیده بودم که متوجه نشدم خون دماغ شدم تا وقتی عماد چونم رو توی دستش فشرد و با متمسخر گفت: - آخی! جونت از دماغت نزنه بیرون یه وقت! نفس نفس می‌زدم و اگر صدام درمیومد تا جوابش رو بدم، لرزشش، قلب بی‌قرار و ذهن بی‌چاره‌ام رو، لو می‌داد! سرم رو تکون دادم تا چونم رو ول کنه که دیدم دو نفر دیگه هم رسیدن! عماد من رو که به واسطه‌ی بازوم نگه‌داشته بود، پرت کرد سمت کسی و از لای دندون‌هاش گفت: - بله آقا، ایناهاش گربه‌ی خیره‌ سر! پس زورشون‌ به سروش چربید‌ که اینطور مالکانه در موردم صحبت می‌کردن! اگر خودم رو نگه‌نداشته بودم مستقیم جلوی پاهاشون می‌افتادم. سرم رو با نفرت آوردم بالا دست‌هام رو مشت‌کردم تا شاید قوت قلب باشه برای صدای ترسیدم و گفتم: - شماها عرضه ندارید پول‌تون رو از کسی بگیرید. من هیچ با شما صنمی ندارم برید با سروش تسویه کنید من طلبی به کسی ندارم. درسته حرفامو‌ جمع بستم اما جرات نکردم توی چشمای‌ اون کسی که مستقیم اومد وسط بحث، و به جای طلب‌شون من رو خواست، نگاه کنم. نوری که از سمت راست توی چشم‌هام می‌تابید، مزاحم بود و نمی‌تونستم چهره‌هاشون رو تشخیص بدم. دکمه‌های کت‌شون باز بود. حس کردم اوناهم مثل من خیس شدن! دست به جیب کنار هم ایستاده بودن و خیلی آروم بهم نگاه می‌کردن! سرشون رو خم کرده بودن تا من رو ببینن. راه خودم رو گرفتم تا از کنارشون‌ رد بشم! اتمام حجت کردم باهاشون، باید زود فرار می‌کردم. حق به جانب چند قدم برداشتم، اون طلبکار اولی گفت: - عماد بندازش تو ماشین تا بریم. این حرف رو که زد، به جای اینکه فرار کنم مثل احمق‌ها برگشتم سمتش‌ و با غیظ نگاهش کردم. پرسیدم: - چی؟ عماد هم که انگار منتظر فرصت بود، سریع اطاعت کرد؛ عرایض اون مرد تمومی نداشت! برگشت سمت شریکش‌ و با عجله گفت: - میبرمش‌ کارگاه‌. فردا بیا ببین باید چیکارش کنیم! بعدشم توی چشمام زل زد و همون طور که دستاش توی جیبش‌ بود بالاتنه‌اش رو به سمتم خم کرد تا بهم نشون بده از اونا کوتاه‌تر و کوچیک‌ترم، لب‌هاش رو خیس کرد و غرید: - حواستو‌ جمع کن. طلب‌مون به کنار، ادب کردن تو از طلبم مهم‌تره! جفتک بندازی همین الان می‌برمت توی مهمونی، میگم انقدر باهات ور برن که تو خون خودت غلط بزنی و جون بدی... ه*رزه کوچولو! انگار توفان من رو با تمام قوا به دیوار سرد و بتنی کوبید! وقاحت صحبتش‌ در مورد من و خصوصی‌هام باعث شد عصبانیت و سرکشی‌ام، به ترس و استرسم غلبه کنه. نفسم از ترس بریده بود اما پرخاش کردم: - حق این کار رو ندارید! الکی بازی در نیار مردک. تو اگه کاری بلد بودی پولتو‌ می‌گرفتی! اما سمت ماشینی که پشت سرم‌ بود رفت و ریلکس در ماشین رو باز کرد تا سوار بشه. بدون اینکه نگاهم کنه یا جوابم رو بده! برگشتم سمت عماد که چیزی بگم اما دیدم اونم دستمال دستشه! هدفش چی بود جز اینکه بی دردسر من رو از این باغ خارج کنن؟ به قیافه منحوس‌اش نگاه کردم، ابروهاشو‌ بالا انداخت و سمتم اومد. عقب عقب رفتم که خوردم به کسی…
  4. #7 احساس کردم سایه کسی جلوی‌ پاهام افتاد. سرم رو بالا گرفتم. از بوی تند چیزایی که خورده بود ، تشخیص دادم اونی که داره حرف میزنه، همون سروشه. توی اون مهمونی کذایی، از بین اونایی که من رو دوره کرده بودن، از بطری دهنی‌اش توی جام دخترا نوشیدنی می‌ریخت؛ حرفای رکیک می‌زد. یادمه یکی بلند شد و اومد جلوم وایساد. چقدر خوشحال شدم فکر می‌کردم همجنس‌ من تصمیم گرفته بهم کمک کنه. اما وقتی جام نوشیدنی‌اش رو روی گردن و یقه‌ام خالی کرد و بعد دست‌های زنانه‌اش روی بالاتنه‌‌ام نشست، فهمیدم اون اصلا آدم نرمالی‌ نیست و اگر بخواد من رو از اینجا خارج بکنه، من رو لقمه خودش میبینه! کتف های سروش تکون می‌خورد و اونارو به عقب می‌داد. فکر کنم تیک عصبی داشت. تکون خوردن بدنش حواسم رو معطوف بحث‌شون کرد. اون پشت بهم وایساده بود. زمزمه کرد: - این از بدهی من به شما مبلغش بیشتره. بعد هم سرش رو چرخوند عقب و پرخاش کرد: - عقیل، یونس برید خفش کنید تا بریم خونه! معنی نگاه‌های تحقیرآمیز اون مرد، آزارم می‌داد. با اینکه پشت بدن سروش عملا به من دید نداشت، اما تک خنده‌اش که بیشتر شبیه پوزخند صدادار بود، بهم القا می‌کرد که انگار من یه موجود نجس و کثیفم که دارن لطف می‌کنن و من رو به جای بدهی‌شون می‌پذیرن. مچ دستم توسط عقیل گرفته شده بود و یونس عوضی هم بازوم رو چسبیده بود. خودم رو با شدت تکون دادم تا بتونم از دستای‌ متجاوزشون‌ در بیام. دیگه نتونستم ساکت بشینم. مطمئن بودم لحن عادی روی اینها تاثیر نداره داد زدم: - شماها حق اینکه یه آدم رو بخاطر پول‌های کثیف‌تون دست‌به‌دست کنید، ندارین. یونس بازوم رو ول کرده بود اما اون عقیل فرصت‌طلب مثل اینکه بخواد بازی بکنه، کمرم رو با یک دستش گرفت و روبه نیم رخ سروش که بخاطر حرفای من به سمتم متمایل شده بود، گفت: - آقا بدجور وحشیه، خوراک‌ خودتونه! همونطور که داشتم انگشت‌هاش‌ رو مثل زنجیر از دور کمرم باز می‌کردم، جوابش رو دادم: - وحشی توی... کافی بود اولین نفس رو بکشم تا بیهوش‌ بشم، و حتی دیگه فکر فرار هم نتونم بکنم. دست بزرگ و زمخت کسی، کل چهره‌ام رو پوشونده بود و انگشت هاش مثل ماسک به صورتم چسبیده بودن. نفس کم آوردم و دست و پا زدنم شروع شد. چنگ انداختم لباس کسی که نزدیکم‌ بود رو بگیرم. حتی سعی کردم پام رو بکوبم وسط پاهاش اما نمی‌شد چون نمی‌دیدم. اون عقیل لاشخور که دوتا دستاش روی بدن من بود، پس کی دستمال رو روی صورتم گذاشته؟ اشک‌هام سرازیر شدن. تاکی میخواستم نفس نکشم؟ اون پافشاری می‌کرد و دستمال رو روی صورتم فشار می‌داد. صدای طلبکار‌ اولی رو شنیدم، اونم به فکر منافع خودشون بود: - تسویه که کردی، پرتش می‌کنیم جلوی خودت! بخوای موش بدوونی‌ مثل سگ پاسوخته بازیت میدم! با حرف سروش، حس کردم تمام نگاه‌ها روی من چرخید. سیبل اون کینه چرکی طلبکارا، من شدم! با وقاحت تمام گفت: - دختره دست نخورده‌ست، کلی پول از کفم رفته سر قاپیدنش‌ از دست خریدارا، اگه... اگه برگرده ببینم بلایی سرش آوردین پولتونو‌ پس نمی‌دم! چون اون موقع دیگه کیف نمیده! بدنی که تا قبل از این سفر نفرین شده؛ دستای‌ هیچ جنس مذکری رو عمدا لمس نکرده بود. الان هم خودش و هم حریم‌ خصوصیش‌ مثل سفره جلوی این آدمای گشنه‌ پهن شده بود. دستم رو آویزون ساعد اون گنده‌لات کردم و سعی کردم بکشمش پایین. بینیم‌ میسوخت و گوشام‌ بخاطر نگه داشتن نفسم زنگ می‌زد. فرصت کردم از بین پلک‌های خیسم همون مدعی دوم رو ببینم که شمرده و کوتاه، همونطور که آستین های پیرهن سفیدش رو تامی‌کرد و بالا می‌داد گفت: - در حدی نیستی که بخوای منو تهدید کنی! اون مرد، سماجت عجیبی توی بیهوش کردن من داشت! دیگه آب از سرم گذشته بود، که حس کردم صورتم همراه با انگشت‌هاش کش اومد و جدا شد! یونس رو دیدم که نگهبان اون طلبکاره گرفته‌ بودش زیر مشت و لگد، پس اون داشت من رو بیهوش می‌کرد! نه فقط اون دوتا بلکه همه‌ی کسایی که اونجا بودن درگیر زد و خورد بودن! این انگار یه راه نجات بود که خود خدا برام فرستادش! اینبار سمت در اصلی نرفتم. رفتم سمت همون قسمت تاریک باغ که که طلبکار‌های سروش ازش بیرون اومده بودن. سرم گیج می‌رفت و تار می‌دیدم. اون دارو هرچند چند کم، مزید بر علتش‌ بود. گیج و منگ فقط می‌دویدم. بازم سنگ ریزه‌ها و اینبار خیس از آبیاری درختا بودن! به محض اینکه وارد سایه‌ی اون ظلمات شدم، فریاد کسی رو شنیدم که گفت: - بگیریدش‌ ولد چموشو‌ داره فرار می‌کنه!
  5. دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

    ‌ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

    دانی که پس از عمر چه ماند باقی

    مهر است و محبت است و باقی، همه هیچ

     

    - دردودل های خانم‌شاید برای آقای دال‌ره:)

  6. #6 وقتی که توی قسمت روشن روبه‌روی ساختمون پا گذاشت. چشمش روی من نشست. نه به سروش نگاه می‌کرد و نه به شریکش! تقلا می‌کردم یجوری فرار کنم. هیچ ایده‌ای توی سرم نبود. به طرز فجیهی جز تسلیم شدن راهی نمی‌دیدم؛ چون حالا یک نفر من رو وارد ماجرای خودشون کرده بود و سعی داشت توجه بقیه‌ارو هم سمت من معطوف کنه: - معراج چرا؟ طرف حساب ما توی مفت‌خوری! همینو‌ میبریم جای طلب‌مون! حق نداری برای ما تعیین تکلیف کنی. پول که آوردی حرفاتو‌ میشنوم! من هیچ وقت توی عمرم هم زمان با چندتا مرد غریبه که از قضا جوان و بی‌قید و بند بودن، حرف هم نزده بودم! با این جثه‌، حتی نمی‌دونستم چطور از خودم دفاع کنم! سروش و نگهبانش و حتی اون طلبکار هم به من نگاه می‌کردن. نگهبان سروش بخاطر حرصش‌ با نیروی بیشتری دستم رو فشار داد. علی‌رغم همه مقاومتی که کردم تا جلوی اونا گریه نکنم، چند قطره که منتظر بودن تا بیرون بیان روی گونه‌ام چکیدن. فقط از خدا میخواستم نفهمن کاسه چشم‌هام لبالب‌ از اشک شده. حتی نمی‌تونستم درست و حسابی اون مرد هارو تشخیص بدم! منتظر فرصت بودم تا چشم‌هام رو خالی کنم. برای این بی‌پناهی و آوارگی‌ام، ساعت‌ها اشک بریزم! دعا دعا می‌کردم حس ترس و وحشتم‌ رو بو نکشن‌ وگرنه، بیشتر من رو اذیت می‌کردن. شریک اون طلبکار، معرکه‌ راه انداخته بود! من مثل طعمه زخمی که می‌دونه به آخر خط رسیده، بین اون همه شکارچی می‌لرزیدم. هیچکس نبود با خودش فکر کنه اون یه آدمه‌، جایز نیست جای طلب‌مون دست به دستش کنیم! جلوتر که اومد، پشت سرش دیدم مثل سروش اونم یه نوچه داشت، که سر تا پام رو وارسی می‌کرد و رد نگاهش از پایین تنه‌ام بالاتر نمیومد. سعی کردم حداقل یجوری از تیررأس نگاه خرابش‌ کنار برم. اون غول بیابونی! با جلوتر اومدن طلبکار دوم، من رو کنار خودش کشید. حس دستای زبرش‌ که دور مچم بودن آزارم می‌داد. سرم برگشت سمت سروش، اون هم نزدیکم من اومد. احساس خطر کرده بود؟ از همون اولین نگاهی که اون مرد بهم انداخت حس کردم جدی‌تر از شریکش میخواد زود این بحث رو تموم کنه و ضربه‌اش رو به سروش بزنه. برخلاف شریکش که گاهی از کوره در می‌رفت و شلوغ می‌کرد، اون آروم حرف می‌زد. هرکس رو میخواست تحقیر می‌کرد. هر تصمیمی می‌گرفت، کسی مخالفت نمی‌کرد: - هر روز، هر روزی که دیر کنی. جریمه میدی! مثلا میای میبینی کلیه‌‌اشو فروختیم! یا لالش‌ کردیم! اگه این حرفارو سروش زده بود من تا الان هرچی بلد بودم نثارش کرده بودم. اما اون با آدمای شبیه خودش هم شوخی نداشت. اینکه با شکستن حریم خصوصی‌ام تهدیدش‌ نکرد، برام قوت قلب بود، اما من که صبر نمی‌کردم کارایی که میگه رو عملی کنه! فرار می‌کردم! همین امشب. عجیب‌تر از حرف های این طلبکار، این بود که سروش بلبل‌زبون با اون زبون تیز و خلق‌وخوی‌ باز سرشبش، جوابش‌ رو نمی‌داد! نگهبانا‌ی سروش شیش دنگ حواس‌شون به من بود. جرات نداشتن با اون مرد گل‌آویز بشن، سر من و دستام‌ حرص‌شون رو خالی می‌کردن. از شرایط کلافه بودم، توان مخالفت هم نداشتم. هرکس آدمای اطرافم‌ رو می‌دید با وجود این کت و شلوار های مشکی و صورت های مردانه و ریش و محاسن کوتاه، با خودش فکر می‌کرد چقدر فرهیخته و محترم هستن. کسی نمی‌دونست اونها حاضرن برای مال دنیا ناموس کسی رو بگیرن و براشون مهم نباشه اون آرزو و آینده داره! انگار یه ببر میخکوب من بود و تصمیم داشت در آن واحد درسته قورتم‌ بده! حس میکردم الان آتیش و مذاب از کنار پلک‌هاش پایین میاد. هدفش از اینطور بررسی کردن من، چی بود؟ توی موقعیت جدیدم نیاز نبود سرم رو به عقب برگردونم تا حواسم بهش باشه، روبه‌روم با فاصله ایستاده بود و مردمکش از توی چشمام جایی نمی‌رفت! فکر می‌کرد من خودخواسته اینجام؟ یا از اینکه دارن به عنوان یک محصول قابل ارائه با آپشن‌های متفاوت دست‌به دستم میکنن، خوشحالم؟ من سر ندونم‌کاری‌های بچه‌گانه‌ام اینجا بودم و پذیرفته‌ بودم مقصر اصلی خودمم که گول درنا رو خوردم! حتی اگر من رو همین الان با یه گلوله وسط پیشونیم می‌کشتن، برام مهم نبود! من از بی‌آبرو شدن به دست این جماعت پست می‌ترسیدم، دلم برای بابابزرگم که چشم امیدش‌ من بودم، می‌سوخت. سرم رو انداختم پایین، شرمنده بابابزرگم بودم! توی افکار ضد و نقیض خودم دست و پا میزدم که...
  7. هرچیز که در خیال بگنجد واقع است!

    هرچیز

  8. ببخشید من اطلاعی‌ راجب این موضوع تگ و.. نداشتم @راویِ امید ممنون بابت توضیحات‌تون. درسته نویسنده‌ها به قول معروف تا ته خط داستان رو میدونن‌ و برای همینه‌ که یک‌سری مواردی که برای مخاطب نامفهومه‌ برای اونا واضح هست و یکم درک خواننده براشون سخت میشه.
  9. سلام و درود راستش نمیدونم در جواب نقد شما که هوشمندانه و با وسواس همین چندتا‌ پارت رو سنجیده دقیقا چطور بنویسم، ادبی یا صمیمانه! اما قبل از همه ازتون تشکر می‌کنم به دو دلیل، اول صداقت. خیلی مهمه آدما یاد بگیرن دشمن میتونه با تعریف های نابه‌جا توهم‌های مخرب توی ذهن درست کنه و برعکس دوست می‌تونه با انتقاد های سازنده زمینه پیشرفت فراهم کنه. هیچ‌وقت نویسنده نمی‌تونه از دید یک خواننده که به اندازه‌ی نویسنده‌ی داستان از دورنمای‌ اون خبر نداره، نوشته‌اش رو قضاوت کنه. و بعد اینکه شما وقت‌تون رو صرف خوندن، تحلیل کردن، نتیجه گیری و نوشتن نقد کردید، اونم رمانی که کلا ۵تا پارت داشت. من از اینکه [وقت] گذاشتید ازتون کمال تشکر رو به‌جا میارم. این رمان سالهاست‌ توی ذهنم چرخ خورده، هر خبر هر اسم هرمکانی‌ و هر شخصیتی‌ رو توی لایه‌لایه‌ خودش کشیده، طوری که طبیعی و واقعا اجتماعي باشه بدون اینکه خودم بخوام! شما ذکر کردید که اسم رمان اگر قراره عوض بشه مشتاق هستید ببینید‌ چی میشه، راستش قبلا اسم رمان (ناتنی) بود که به اندازه کافی بار احساسی داستان رو نمی‌تونست حمل کنه اینه که تغییر کرد و شد، سوگ‌سار. نمیدونم چقدر موفق بودم تا اینجا اما من هرلحظه توی اون مکان دیدم لمس کردم بو کردم چشیدم نفس کشیدم فکر کردم استرس رو تجربه کردم تا بتونم هرچیزی که اعصابم رو از طریق تخلیل تحریک کرد بنویسم. سر هر دیالوگ فکر کردم چطور بنویسم که احساسات دخترانه درش بکار نرفته باشه و مردانه و خشن باشن. سعی کردم توی‌ شخصیت هر کدوم از فراد داستان چندتا‌ اخلاق رو بولد‌ کنم که محوریت رفتار و سکنات اونارو شکل میده، البته که هنوز خیلی هاشون وارد داستان نشدن یا فقط اسم‌شون اومده. در مورد لحن، من عامیانه نوشتم البته با رعایت یک‌سری خط قرمز ها مثلا تکه‌ کلام‌هایی که هرکسی متوجه اونها نمیشه یا اصطلاحات غیرعامیانه رو وارد نکردم. مگر توی دیالوگ‌ها. فقط متوجه منظورتون نشدم که گفتید باید همینطوری ثابت بمونه، یعنی در ادامه از زبان شخصیت پسر اصلی ننویسم داستان رو؟ من تصمیم داشتم کمی از زبان دختر و کمی از زبان پسر روایت بشه. چون اینطوری توصیف احساسات و افکار اونها در لحظه، ملموس‌تر میشه. به نشانه‌ی تشکر هم شعر مورد علاقم از شاعر محبوبم رو براتون مینویسم که بعد چهارسال گشتن در دنیای دوبیتی ها و اشعار، هنوزم مناسب‌ترین و زیباترین‌ شعر از نظر منه:) تا در طلب گوهر کانی، کانی تا در هوس لقمه نانی، نانی این نکته رمز اگر بدانی، دانی هر چیز که در جستن آنی، آنی
  10. درود

    هانیه خانوم گل  من میتونم کاربر فعال باشم؟ توی نمایه ام عدد ۲۴۴هستش‌ یعنی تعداد ارسالی هام ۲۰۰تا شده؟ یا نه؟

     

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      قشنگم ارسالی‌هات ۴۸ تاست

      کاربر فعال باید حداقل ۲۰۰ ارسالی داشته باشه

    2. H.DNR

      H.DNR

      آهان فرق دارن پس😂🥲

  11. هنگامی که از چیزی می‌ترسی 

    خود را در آن بیفکن، زیرا گاهی ترس از آن چیز از خود آن سخت‌تر است.

    ‐نهج‌البلاغه 

  12. برترین انتقام، بهتر شدن خویش است.

    - نهج‌البلاغه 

  13. خاطراتی که آدم هایش رفته اند دردناکند!
    ولی خاطراتی که آدم هایش حضور دارند، اما شبیه گذشته نیستند به مراتب دردناک‌تراند...

  14. اگه کسی برای نگهداشتن
    تو نمیجنگه ، هیچوقت برای
    موندن کنارش، با خودت نجنگ
    ...

  15. به‌رقص‌مرگ‌میان‌تنت‌ادامه‌بده
    نفس‌بگیروبه‌جان‌کندنت‌ادامه‌بده
    نومیدنگردنزدیک‌است‌رسیدنت‌ادامه‌بده

  16. آرزوهای بلند،
    خواستن های طولانی
    . .
    آه
    ای انسانیت؛
    تو چرا کوتاه آمده‌ای؟

  17. خدایا از زندگی سیر شدم. دارم رودل میکنم بیا مارو وردار ببر. هوس زندگی دیگه به سرمون نزنه.

     

  18. یاالله 📿

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 29
    2. H.DNR

      H.DNR

      ببین همش بخاطر فصله‌

      من اینجوریم که بیدار میشم صبحونه میخورم

      بعد میبینم چقد میچسبه‌ برم دوباره بخوابم🤣😐

    3. Yammakh

      Yammakh

      من میل غذا دارم ولی حتی حال ندارم پاشم شکممو سیر کنم😂🫠

    4. H.DNR

      H.DNR

      وای خدا🤣

      تو عصری که مردم لایف استایل مخصوص خودشونو‌ دارن، ما گشادی مخصوص خودمونو داریم🌚😐

  19. درعصبانی‌ترین‌وناامید‌ترین‌حالت‌ممکن‌هم‌ازت‌ناراحت‌

    نیستم‌وازت‌دست‌نمی‌کشم!‌آقای‌دال‌ره 

  20. سلام گل بانو

    در خصوص زدن تایپیک چالش ۷۵ روز، میشه یکم راهنماییم کنی❤️❤️

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      تو تالار چالش می‌تونید تاپیکشو بزنید

      بعد لینکشو برای همه بچه‌ها بفرستید تا ببینن و در صورت تمایل، اعلام آمادگی کنن. هدفشونو بگن و فلان

      بصورت روزانه یا ترجیحا هفتگی هم تمام کاربرای چالش رو تگ کنید تا صادقانه بگم تا کجا پیش رفتن، پسرفت یا پیشرفتی داشتن. تجربیاتشونو بنویسن

    2. H.DNR

      H.DNR

      عالیه

      یکم کارای خودم ریخته بهم، درست شون کردم تایپیک رو میزنم❤️

  21. عزیز جان لطف میکنی پایین هر پیامت یک اخلاق خوب و یک اخلاق بد بنویسی که تایپیک بسته نشه🎀 دور از جونت عزیزم. عادت خوب: زود بیدار شدن بهترین عادته😭 عادت بد: قوز کردن!
  22. به به تایپیک هنوز تاسیس نشده اولین داوطلبش‌ مشخص شد😌 اشکالی داره همین‌جا تگش کنم بپرسم؟ اخلاق خوب: آدمی که زود اعتماد نکنه اخلاق بد: آدم شکاک، اون کسی که بهش شک میکنی اگر واقعا بی‌گناه باشه خیلی اذیت میشه
  23. وای ننه منم برای دوستام همین بودم میدونم چی میگی😭🫂 اخلاق خوب: فضول نباشه! حرفم عجیبه اما به نظر کسی که سرش توی کار خودشه ادم پخته‌ایه‌ اخلاق بد: کسی که همه ی درد هاشو برای خودش نگه میداره و باکسی حرف نمیزنه
  24. آره اینجوری خودتو‌ زیاد آزار میدی یه سوال دارم، میتونم تایپیک جامع بزنم مثلا چالش ۷۵ روز سخت هرکس‌ هدف خودشو مشخص کنه با برنامه هاشو بعد باهم رقابت کنیم و یکم شور و هیجان بهاری ایجاد کنیم مثلا هرشب درصد پیشروی روزانه‌ مونو بگیم و... اهداف مون میتونه‌ متفاوت باشه حتی بچه ها می‌تونن توی فقط و فقط ۱۰ روز از ۷۵ روز شرکت کنن. به نظرت مدیرا‌ اجازه میدن؟ *خانم گل نظرت در مورد ایده‌ی بالا چیه؟ @هانیه پروین اخلاق خوب: ادمایی‌ که زود باهمه صمیمی می‌شن رو دیدید؟ اینا به همه مثبت نگاه میکن اخلاق بد: وابستگی زیاد به فناوری و تکنولوژی
×
×
  • اضافه کردن...