-
تعداد ارسال ها
64 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط بمب اتم کوچک
-
تو گر گناه من شوی، توبه نمیکنم ز تو جام لبت بنوشم و باز گناہ میکنم...!
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عزیزم آرزوی موفقیت میکنم براتون در تایپ رمان سایه پندان
لطفا نام رو ویرایش بزنید به:
رمان سایه پنهان| آنجل کاربر انجمن نودهشتادیا
پارت اول روهم ویرایش کنید بنویسید
نام رمان
نام نویسنده
ژانر ها
خلاصه
مقدمه
وقتی اینارو تکمیل کردید مدیران اصلی انجمن تایپیک شمارو تایید میکنن بعد پارت گذاری رو شروع کنید
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
اره عزیزم سایت از اول بازگشایی شده چون یه مدت بسته شده دوباره باز شده
مرحوم اقای جوشنی هم بنیانگذار اول این انجمن بودن
-
بله میدونم. مرحوم اقا محمد جوشنی
و شبنم خانم و بقیه رفقا.
من با عنوان soratyrooz اونجا نویسنده بودم
اثارم هست .
-
چقدر عالییییی
پس تجربهی نویسندگی دارید، خیلی خوبه حتما آثار جدیدتون عالی میشه.
از مدیرای اصلی مثل
هانیه خانم پروین
نسترن خانم اکبریان
و مهتا خانم میتونید بپرسید هم مدیران و هم جزء قدیمیهای انجمن
-
سلام عزیزم آرزوی موفقیت میکنم برای شما در بازنویسی رمان سیاه قلب
لطفا تایپیک رو ویرایش بزنید اینطوری بنویسید
رمان سیاه قلب|دلسا کاربر انجمن نودهشتادیا
و توی اولین پیامی که فرستادین هم خلاصه و مقدمه اضافه کنید❤️🤭
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
من یک موتور سوارم -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
جای هرکی گذاشترفت؛ سبز! -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
روانشناسی سبز -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مذاکره با ماه- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ماجراهای خانواده ی چمن زاد!- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی!
- حکیم موانا
-
یاالله
سلام حاج خانم📿🌚
من درحال شبکهسازی گسترده و رفیق شدن با بچههای نودهشتادیا هستم. این بین رمان هم مینویسم😐🤭
خوشحال میشم بخونیدش و حتما حتما نقدش کنید نظرتونو بگید پیشنهاد بدین و از این چیزا خلاصه.
شایدم رفیق شدیم اصن! والا
اینم لینکشه:
-
سلام علیکم
توی چت باکس خوندم شما مامان هستید
میدونم مامانا کار زیاد دارن اما خب وقتی دارید نینی تونو میخوابونید روی پاتون رمان منم بخونید کلا ۴پارتشو نوشتم اما عاشقشم با همه مشکلات و نقص هایی که داره🥲
نظرتونو هم بگم بگید خوشحالم میشممم🤭
هر نقدی پیشنهادی چیزی...
-
سیسیییی
من منتظرم نقد کنی آخه را اینقدر سر خودتو شلوغ میکنی😭🤭
پوسیدیم روی انجمن 🥲 منتظر نظری نقدی پیشنهادی چیزی هستیم کسی نظرشو نمیگه آخه چرااااا
(ایموجی یه ادمک که داره موهاشو میکشه)
-
-
-کاش بودی!
-جای اینکه باشه نگران فردای خودش، تو فکر توعه!
-جلوم گریه کردی پشتم خندیدی'
-اگه گفتم که مثلت هست زیاد فقط واسه این بود که حرصت در بیاد؛
-از خانم شاید برای آقای دالره
-
سلاممم
شما اولین نفری بودین که مخاطب رمانم شدین
خوشحال میشم پارتای جدیدو هم بخونین 🤭❤️
-
سلام وقت بخیر
لیست ممنوعه هایی که گذاشتید عکساش باز نمیشن
-
-
تناقض در قلب تشابه رمان سوگسار | هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
بمب اتم کوچک پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#4 یه جاده بلند دیگه که حتی آخرش مشخص نبود جلوم سبز شد! یکه خورده سرعت قدم هام پایین اومد. فرصت کردم به عقب نگاه کنم. دیدم سروش جلوتر از بقیه است؛ تازه متوجه شدم بین انگشتهام لیز شده و خون میاد! عزمم رو جزم کردم ادامه بدم که این بار پنجهای گردنم رو با وجود موهای آشفته و گره خورده پشتم، قاپید. انگشت های بلندش تا خرخرهام میرسید و اونو فشار میداد. صداش پر از شعف بود: -چرا خونه؟ همینجا کارتو میسازم! فکر کردی فرار کنی چیمیشه؟ پیدات نمیکنم؟ توی گوشم آروم خندید. عصبی نبود! ظاهرا این تعقیب و گریز لذت آخرشبش رو هم بهش داده بود. آخرین جملهای که گفت کشدار بود، و دقیقا توی گوشم زمزمهاش کرد. میخواست بهم بفهمونه تحریک شده. از خودم بدم اومد! مکث کرد و ادامه داد: - پیزوری! هار نکن منو! برا خودت بد میشه. نظرت چیه بهت نشون بدم سزای گ*وهی که خوردی چیه؟ هوم؟ با هومی که توی گردنم کشید دیگه لرزش بدنم دست خودم نبود. ته خط رو میدیدم. با وجود تمام شجاعت و از خود گذشتگیای که بدنم برای من، انجام داد. این کارم با اینکه امید داشتم خوب پیش بره، اما به پشیمونی تبدیل شد! نمیخواستم احساس پیروزی کنه.دستش دور تنم حلقه زد! لعنت به همتون! لعنت به کسی که شماهارو اینطوری تربیت کرده! فشار انگشتهاش فراتر از آستانه تحمل من توی اون موقعیت بود، از فرت بیجونی اون دستی که روی سرم بود شل شد و افتاد کنار دستش. سایهامون به خاطر روشنایی ساختمون افتاده بود جلوم و بین پلک هایی که داشت بسته میشد دیدمش! چقدر منزجر کننده بود. پوست لخت آرنجم به ماشین کنار مون خورد. شاید داشتم میمردم که اینقدر بیحال بین دستاش بودم، اونطور که من دویدم، بعد از ایستادن باید تند تند نفس میکشیدم نه اینکه نفسم بریده بشه و کسی خفم کنه! همون سمتی از پهلوم که درد میکرد رو با دستی که دور تنم بود چنگ زد و من رو چرخوند. دیگه حتی خودش روهم نمیدیدم. با اینکه دستش دور گردنم نبود، قادر به نفس کشیدن نبودم. غافلگیرم کرد! دستش رو باز کرد و من که نه توانشو رو داشتم و نه انتظار چنین حرکتی رو، خوردم زمین! ضربهای که از پشت به کمرم وارد شد، باعث شد نفس عمیق بکشم. اینجا دیگه سنگریزه نداشت بلکه سیمانی بود. شک نداشتم از شدت ضربه صورتم مثل گچ سفید شده. سرم روی زمین خورده بود و دردش باقدرت پلکهامو رویهم میکشید. نور ساختمون که از اطراف اون هیبت بزرگ عبور میکرد، قیافهاش رو در خودش حل میکرد. صدای های مختلفی که از ساختمون میومدن حالا بلندتر از قبل شنیده میشد. مردمک چشمهام عین سنسور دزدگیر حرکاتش رو دنبال میکرد تا از کاراش سر دربیاره. اگر به خودم واگذار میکرد ازش میخواستم من رو بکشه، تعلل هم نکنه! خواسته زیادی بود برای کسی که میخواست همرنگ این جماعت نباشه و عفتاشو حفظ کنه؟ جلو اومد و پاهاشو اطراف بدنم گذاشت. چقدر تحقیر؟ دلم برای عزت و ارزشی که طی این چند روز از دست رفت، سوخت! برای شخصیتم که هیچی ازش نمود، سوخت. از پایین داشتم بهش نگاه میکردم. صورتم مماس لاستیک یک ماشین بود. بالاتنهاش رو به همون سمتی که ازش اومده بودیم چرخوند: - گمشید اونور حروملقمه ها! نمیدیدم داره به کی میگه، اما فهمیدم با اون نگهبانهاست. کاش پیش بابابزرگم بودم! میخوابیدم بغلش و گریه میکردم، ناخودآگاه با یادش نفس عمیقی از ته دلم کشیدم. پاهاشو بیشتر به تنم فشرد. دولا شد روم و زمزمه کرد: - و اما تنبیه تو! بهش نگاه نمیکردم تا وقتی که دستش سمت دکمه های پیراهن مشکیاش رفت. همون اول که دیدمش یقهاش باز بود، جوری نوشیدنی میخورد که از گردنش میچکید و توی لباسش فرو میرفت. تن لرزون و بیپناهم مرکز نگاههای کثیفشون بود. من اولین کسی بودم که فروخته میشد! و حضار با نهاتی توجه و سرگرمی بهم نگاه میکردن. حس و حالم خرابتر شد وقتی یادم افتاد بین اون همه دختر که با اراده خودشون توی اون جشن بودن، من با گریه سرم رو انداخته بودم پایین و خودم رو بغل کرده بودم. بالاترین قیمت رو اون پیشنهاد داد، و بعدش با لودگی کنارم نشست و برای اینکه به رقیباش بفهمونه برنده شده؛ چونمو بالا کشید تا نگاهش توی چشمام افتاد. در نگاهش یک انسان خودکامه دیدم! گفت: - همین الان برمیگردیم! دیگه نیاز ندارم تا آخر مهمونی بمونم! و بعد نوچههاش من رو با خفت توی محوطه ساختمون روی زمین کشیدن. چرا یکی از اون دخترایی که اونجا بود برای همجنس خودش تلاشی نکرد؟ من گیر آدمای اشتباه افتاده بودم یا ارزش های جامعه عوض شده بود؟ فکرش رو هم نمیکردم چنین مجالسی توی ایران اینقدر باب باشه. از قرار معلوم من اولین قربانی نبودم! دکمه های بعدی روهم باز کرد، لبه های پیراهنش از هم فاصله گرفت و جلوی صورتم بخاطر باد تکون میخوردن، گردنبند بلندش تا نزدیکی بینیم آویزون بود. گذشته رو ول کردم و سعی کردم برای الان راه فرار پیدا کنم. میخواست چیکار کنه؟ دوباره آدرنالین خونم بالا رفت! یقه لباسم رو با مشتهاش گرفت و کشید تا پاره بشه. انگشتهاش ترقوهامو لمس میکرد. چقد ضعیف بودم که نمیتونستم باهاش مقابله کنم! حالا میفهمم چرا گذاشت اینهمه بدوم، تا خستهام کنه! پلکهام از ترس و ضعف بدنی، بسته شد! موهام به پیشونی عرق کردهام چسبیده بود. دستهای متجاوزش با هیجان دنبال راهی سریعتر برای پاره کردن لباس توی تنم، بودن. خدایا من رو میبینی؟ صدای قلبم رو میشنوی؟ هیچ دارایی ازت نخواستم! فقط همین رو برام حفظ کن. -هی! سرم رو چرخوندم و چشامو باز کردم. سروش همونطور که خم شده بود برگشت سمت صدا. از اون سمتم که ماشینی نبود، یک مرد داشت آروم آروم نزدیکمون میشد...- 11 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- عشق ممنوع
- پیچیدگی در عین سادگی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تناقض در قلب تشابه رمان سوگسار | هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
بمب اتم کوچک پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#3 به محض اینکه خیز گرفتم تا فرار کنم، گرمای دست نگهبانی که در ماشین رو باز نگه داشته بود؛ نزدیک کمرم حس کردم. اما موفق نشد من رو بگیره! پاهام رو تا اخرین حد باز کردم و با تمام قوا دويدم. سر سروش هنوز پایین بود و به ماشین روبهرویی تکیه داده بود. بالا اومدن سرش و متمایل شدن بدنش به سمتم رو از گوشه چشمم دیدم. نور گوشی برجستگی استخوان گونهاش رو بیشتر نشون میداد با دیدن قیافهی ترسناکش هراس به دلم افتاد و انگیزهام برای فرار بیشتر شد. اصلا وضعیت درستی نداشتم، موهام جلوی چشمام تکون میخورد و مانع دیدم بود. یکم از موهام توی کش بود و به کمرم میخورد و بقیهاش جلوی صورتم بود. با یک دستم موهامو بردم عقب و دستم رو روی سرم نگه داشتم. صدای پاشون روی سنگها میومد. یک نفر خط و نشون میکشید و اون سروش بود: - دستم بهت برسه همینجا کارتو میسازم. راه فرار نداری تهش میگیرمت. خریت نکن تا بلایی سرت نیاوردم. صداش بخاطر دویدن میلرزید؛ داد و بیداد میکرد و استرس مثل یه موجود موذی توی دل و رودهام جولان میداد!کف دستام از وحشت عرق کرده بودن؛ حالا که بخاطر دویدن دستم رو تکون میدادم متوجه باد سرد روی پوستم میشدم. مدام پلک میزدم تا بتونم چیزی ببینم، انگار چشمهام تب داشتن! ضربان قلبم به حدی بالا بود که حس میکردم دریچههای قلبم تنگ شدن و خون کمتر از حد وارد بطنهاش میشه! کتف دستی که روی سرم بود گزگز میکرد. پهلودرد هم گرفته بودم. هر وقت دیگهای بود با چنین دردی میایستادم تا نفس عمیق بکشم. دستی که موهام رو باهاش نگهداشته بودم باعث میشد یکم تعادلم بهم بخوره و نتونم درست بدوم. سرم گیج میرفت و انگار جلوی چشمم تصاویر کشدار میشد. حتی یه لحظه حس کردم دارم از پشت زمین میخورم. شتابم توی دویدن باعث میشد به جای حرکت کردن روی سنگها، اونهارو لگد کنم و بخاطر همینا نوک انگشتهای پام میسوخت. خمشون کردم تا دردشون کمتر بشه اما نمیتونستم درست بدوم. وقتی دید دارم نامیزون حرکت میکنم، بیشتر کری خوند: - میکشمت! لیاقت صبر منو نداری دیگه داد نمیزد، عربده میکشید! حال جسمیم به کنار، حرفاش ذهنم رو مخدوش میکرد و سعی داشت بهم تلقین کنه نمیتونم. درد تا زانوهام ادامه دار شده بود. تصورم از کف پام این بود که خونشون روی سنگ ها هم مونده! به موازات ساختمون حرکت میکردم. هیچ روشنایی توی باغ نبود. کنار ردیف ماشین هایی که پارک شده بودن میدویدم. به ذهنم رسید برم پشت شون قائم بشم تا وقت بخرم و فرار کنم. اما کافی بود روز بشه و فرصت فرار گیرم نیاد. میتونستن راحت بین درختارو بگردن و من رو پیدا کنن. همینطور که میدویدم عقبهی ذهنم درحال نقشه کشیدن برای بهتر کردن فرارم بودم. حتی به فکرم رسید برگردم توی ساختمون بین مهمونها و خودم رو پنهان کنم. ساختمون با اون همه طبقه حتما راه فرار داشت، اما نگهبان هایی که اون داخل راستراست میچرخیدن، صد درصد من رو بخاطر داد و فریادهام و بخاطر تمام جواب هایی که به گستاخیهاشون میدادم، یادشون بود. سازهی بلند با دیوارهای سفید و نور پردازی، مقدمات رو برای هر لذتی فراهم میکرد. زیر پوست این زیباییها، حرام خدا رو به بهترین شکل به خوشگذرانترین های ایران میفروختند! از شهر دور بودیم! وقتی من رو میاوردن اینجا بیهوش بودم اما الان صدای ماشین ها توی اتوبان نشون میداد که خارج از شهر هستیم. راه رو درست میرفتم چون جریان باد باعث تکون دادن دری میشد که فکر میکردم در اصلی باغ بود؛ و به صدا نزدیک میشدم. پارس های بلند و ممتدی از چندتا سگ توی باغ میپیچید اما باد اجازه نمیداد بفهمم دقیقا کجا هستن. اگر سگی دنبالم میوفتاد واقعا شانس فرار کردنم خیلی کمتر میشد. ردیف ماشین ها داشت تموم میشد مطمئنم توی فرار موفق میشدم، کافی بود بعد از آخرین ماشین، میپیچیدم تا میرسیدم به در اصلی. چندتا آدم دیگه که اون اطراف بودن با شنیدن فریاد نگهبانا و سروش به سمتم دویدن: - بگیریدش وزهی هرجایی رو! خودم مهم نبودم! هرچی میخواست بهم توهین کنه، ایرادی نداشت. من نباید تنها داراییمو تقدیمش میکردم. همین برای حرص دادنش کافی بود. رسیدم به آخرین ماشین، پیچیدم تا برم سمت در، اما...- 11 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- عشق ممنوع
- پیچیدگی در عین سادگی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام عزیزم
دیدم که توی تایپیک رمان آیناز جان پیام گذاشته بودی.
خب راستش نباید اینکارو انجام بدی و میتونی توی نمایهی آیناز یا حتی توی خصوصی نظرتو بهش بگی.
لطفا به یکی از مدیر ها پیام بده و بگو نظرت رو حذف کنن ❤️❤️