رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

بمب اتم کوچک

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    64
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط بمب اتم کوچک

  1. بچه‌ها ببینین بمب کوچولو چیکااااار‌ کرده. هوش مصنوعی رو دیوونه کرده. عجب کاوری‌ ساختم با هوش مصنوعی🤭🪄 خودشیفته هم خودتی:| تازشم‌ دوتا اتفاقای آینده رو توش اسپویل‌ کردم:
  2. آدم چاپلوس قبله نداره،هرجا منفعتش باشه سجده میکنه!

  3. خواست از روزگار شکایت کند، گفتمش همین که غم‌هایت [چاره] دارند جای شکر دارد!

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  4. غریبم با خود

    آشنایم به غم‌هایم!

  5. سایه نشین جهان شدیم از درد آبرو از حرف آدم‌و از نقل یاوه‌گو!

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  6. دیگه نمیخوام چشمام دنیارو ببینه!

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  7. زندگی تنها رسیدن به قله‌ها و فتح آنها نیست‌

    گاهی خارج شدن از دره‌ی شکست و لوپ تکرار است.

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  8. این آهنگ استاد معین رو اتفاقی پیدا کردم اما خیلی به رمانم میخوره انگار برای خودش نوشتن و خوندن. شاید الان خیلی مشخص نباشه اما اخرای رمان عجیب باهم جفت می‌شن این آهنگ و سوگ‌سار! اهنگ خونه‌ی آرزو
  9. ایشون هم نازبلای خودم Xخانوم‌ جینگول که فعلا رونمایی نمیشه!حالا چرا؟ چون کنار عکسش‌ اسمش هم هست. 🤭 محل تصویر الصاق تصویر شخصیت دختر اصلی داستان *یکسری شعر به تازگی توی نمایه‌ام آپلود کردم. توی اونارو که بخونین اسم شخصیت اصلی دختر هم پیدا میکنین!!
  10. تصویر دوم مربوط به پارت دهم رمانم هست، شخصیت اصلی مرد رمان سوگ‌سار! که بعد انتظار‌های فراوان بالاخره اسمش فاش شد این آقای طلبکار دوم!
  11. تصویر اول، جلد رمانم که خودم طراحیش کردم و خیلی ذوق کردم! به عبارتی اولین واقعیت از این مجازی، که توی ذهنم ساختم.
  12. سلام به همه‌ی خواننده‌های عزیز رمان سوگ‌سار، در خدمت شما هستم با آنچه از نظرم مخاطب باید ببینه یا گوش کنه، نه اینکه بخونه!
  13. سلام هانیه جان عزیزم من میخوام برای رمانم یکسری عکس و آهنگ مرتبط آپلود کنم کجا اینکارو بکنم؟

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      به روی ماهت نانا خانم

      https://forum.98ia.net/forum/60-عکس-شخصیت‌های-رمان/

      این تالار تاپیک بزن قندعسل

    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      قربون دستت گل بانو جانم

  14. #پارت10 خودش رو رسوند کنار ما: - پندار چیکار میکنی؟ ولی پندار جوابی نداد. یه جوری به عماد نگاه می‌کرد که اگر من رو بی‌هوش نمی‌کرد، سوزن رو به خودش می‌زد! سرنگ توی پوستم فرو رفت. قطره قطره خالی شدن‌اش توی رگم رو حس کردم! بخاطر ترسم از سوزن، بی‌حال بودم؛ اما کم کم کرختی و بی‌حسی هم سراغم اومد. جوری که دیگه به این فکر نمی‌کردم من با وضع نامناسبی توی بغل یه غریبه افتادم! صدا هارو می‌شنیدم و نگاهم فقط اثر آدمارو گیر می‌انداخت. تصویر واضحی نداشتم اما آدمی نزدیکم شد و پاهام رو گرفت و روی دستای یک نفر دیگه گذاشت. صدای مبهم اما نزدیکی رو شنیدم: - به شما دوتا اعتباری نیس، می‌برمش سوله. عماد برو در ماشینمو‌ باز کن. کاش از پس‌شون بر می‌اومدم. اگر قادر بودم می‌کوبیدم توی دهن شریکش، دیگه چیزی از خدا نمی‌خواستم: - حرفای اون پ…وز رو باور کردی؟ امشب کلی حرص خوردم وقتشه به خودم یه استراحتی بدم! پلک هام چند ثانیه روی هم میوفتادن و دوباره باز می‌شد. اما هیچ‌ کدوم از اعضای بدنم از مغزم پیروی نمی‌کرد. افت فشار و کند شدن قلبم به وضوح حس می‌کردم. روی دستای پندار افتادم. حتی انگشتم‌ رو نمی‌تونستم‌ تکون بدم. سر و گردنم روی ساعدش بود و نگاهم به ماه! وقتی راه می‌رفت تصویر ماه یک لحظه پشت شاخ و برگ درختا محو می‌شد و دوباره بیرون میومد. دست چپم از روی بدنم سر خورد و آویزون شد. همه چیز کشدار بود. رنگ ها توی هم فرو می‌رفتن. مغزم نمی‌دونست چطور اوضاع رو مدیریت کنه. بدن سردم به تن خیس و گرمی چسبیده بود. هم می‌شنیدم، هم لمس می‌کردم، هم می‌دیدم، اما از من پیروی نمی‌کردند. چقدر زجر آور بود! یه عروسک ازم ساختند؛ حتی صورتم رو حس نمی‌کردم! نمی‌فهمیدم چطور دارم نفس می‌کشم کنترلی روی دم و بازدم‌ام نداشتم. نفس عمیقی کشید که با قفسه سینه‌اش‌، بدن من هم تکون خورد. - چرند نگو! یک درصد هم راست گفته باشه من واسه چند دقیقه خوش‌گذرونی تو زیر پولم فندک نمی‌گیرم. پلکام روی هم افتاد. چرا دارو روی من تاثیری نداشت. کاش بی‌هوش می‌شدم و حرف‌هاشون توی گوشم نمی پیچید. صدای باز شدن در ماشین اومد. کسی من رو روی صندلی عقب ماشین ول کرد. موهام که توی ساعت مچیش گیر کرده بود رو بی‌دقت کشید تا جدا بشن. انگار مثل بچگی‌هام خودم رو به خواب زدم! چشمام بسته بود. اما متوجه اتفاقای دورم، می‌شدم. سرم گیج می‌رفت، تار می‌دیدم. پرده گوشم‌، انگار کسی اونارو مثل طبل میکوبید! اما اون داروی بی‌حسی مثل اینکه روی شنوایی تاثیر نداشت: - عماد پاهاش خونی شده، یه تیکه پارچه پیدا کن بپیچ دور پاهاش تا ماشین رو به گند نکشیده! پست فطرت، نه این نه بقیه‌شون به چیزی جز منفعت مالی‌اشون فکر نمی‌کردند. پلک‌هام باز شدند، نور ماشین انگار چشم‌هام رو حدقه در می‌آورد! قدرت و اراده‌ی بستن‌شون رو نداشتم، کسی مچ پاهام رو گرفت و دورشون رو پارچه‌ پیچید، حدس می‌زدم عماد باشه. نگران پوست لخت شکمم بودم که بخاطر بالا رفتن تاپ توی تنم، توی چشم می‌رفت. به محض اینکه دستاش دور پهلوهام‌ نشست تا من رو بالا بکشه فهمیدم خود بی‌وجودشه. دستش زیر لباسم حرکت کرد. حاله‌ی محوی از سرش که بالا گرفته بود و به صورتم نگاه می‌کرد رو می‌دیدم. چشمه‌ی اشکم جوشید و چون سرم کج بود بلافاصله روی صندلی ماشین افتاد. پرهوس زمزمه کرد: - ناراحت نباش خوشگله، توهم کیف میکنی! دستش روی بینیم نشست و اونو فشرد! فکم سِرّ و دهنم باز بود، تونستم نفس بکشم. انگار این کارم به مذاقش خوش نیومد، حرصی گفت: - گربه مردنی! خدایا خودت نجاتم بده، هرلحظه دیدم کمتر می‌شد و چند لحظه‌ای سیاهی می‌رفت. - اه، این سروش چی می‌خواد اینجا موس‌موس می‌کنه! چرا نمیزارن یکبار این حوری زمینی برامون بخونه؟! چرا مثل داعشی‌ها صحبت می‌کرد؟ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی به وضع دخترایی که توی فیلم دیدم، بیوفتم! متوجه منظورش نشدم. ولی این چیزی از نیت شومش‌ کم نمی‌کرد. با کف دستش روی سینه‌ام کوبید و بیرون رفت و در ماشین رو بست. تنها سودی که اون دارو برام داشت، برطرف کردن حالت تهوع‌ام بود. دست چپ‌ام زیر بدنم گیر کرده بود و جای سوزن می‌سوخت. از این حال خرابم بدم میومد. کاش بیهوشم می‌کردن. تا ترس این نوچه که از پشت شیشه ماشین بهم نگاه می‌کرد؛ از بین می‌رفت. فکر کنم قصد پندار اصلا بیهوش کردنم نبود. فقط میخواست قدرت فرار کردن و سرکشی رو از من بگیره، وگرنه تا الان باید کامل ادراکم‌ رو از دست می‌دادم. دری که بالای سرم بود باز شد. - فردا این قسط رو پرداخت می‌کنم. بدید ببرمش قول میدم فردا خروس‌خون پول تو حسابت باشه. در ماشین بسته شد و نور توی چشمم محو شد. کسی پشت فرمون نشست و شمرده شمرده گفت: - کل پول! نه فقط این قسط. کاری نکن سودشو‌ هم بگیرم! نمی‌دونم این احساس اعتماد و خیال راحت از بابت وجود پندار نامی که یک روز هم نشده شناختن‌اش، از کجا اومد! شاید چون دنبال کارای خودش و پولش بود نه بهره‌وری از شرایط! حداقل تا فردا می‌تونستم از این فرصت استفاده کنم و فرار کنم. قبل از اینکه پیش سروش برگردم. دستم که زیر بدنم موند گزگز می‌کرد و سرم بخاطر تکون خوردن ماشین چپ و راست می‌شد. لحظه آخر از زیر چشم دیدم جز پندار آدم دیگه‌ای هم سوار ماشین شد. حرفی نمی‌زدن که بهم کمک کنه، فقط چند بار اسم معراج رو شنیدم‌. حتی اشاره‌ای به درنا نمی‌کردن. درنا دوست دوران دانشگاه من بود. ارتباط زیادی باهاش نداشتم. در حدی که توی کلاس‌ها یا اردوها‌ می‌دیدمش، احوالپرسی می‌کردم. از همون وقتایی که تازه شناختمش با معراج نامی می‌گشت. وقتی دنبال کار‌های خیریه بودم که پول پیوند کلیه بابابزرگم رو جور کنم اتفاقی دیدمش. میتونم بگم نحس‌ترین روز زندگی من همون روز بود. نمیدونم چطور منی که به راحتی گول این حرفا رو نمی‌خوردم و اهل ریسک کنترل شده بودم، رو خام کرد! اون روزا خیلی تحت فشار بودم. با کوچکترین کلمه‌ی محبت آمیر بغض می‌کردم و گریه‌ام می‌گرفت. وقتی جویای حال مامانم شد و به راحتی مطرح کرد می‌دونه بابام فوت کرده بهش اعتماد کردم! شروع کردم از بدبختی‌هام حرف زدن! از غربتی‌ که بعد فوت مامانم کشیدم. عاشق درس‌ خوندن بودم اما ولش کردم. از فروختن خونه‌ی پدریم تا هرچیزی این چندسال تنهایی نتونستم باهاش کنار بیام. امید نداشتم بهم کمک کنه فقط می‌خواستم یکم خالی بشم. قیافه محزون و متاثری‌ که به خودش گرفته بود باعث شد به دروغ‌های بچه‌گانه‌اش اعتماد کنم! می‌گفت کاش زودتر من رو می‌دید. خیلی صریح به روم آورد که از دوستای‌ صمیمی‌ات چه خبر؟ اوناهم ولت کردن؟ تظاهر می‌کرد زده توی کار خیر. زن‌ها و دخترهای بدسرپرست و بی‌‌سرپرست رو وارد بازار کار می‌کنه. من اون برهه‌ از زمان بخاطر تجربه کردن یک‌سری اتفاقای بد و پشت سرهم دنبال راه جادویی بودم، که زود اون کابوس رو تموم کنم. نمي‌دونستم اوضاع بدتر می‌شه که بهتر نشه! ادعا می‌کرد تونسته توی یه هتل بین‌المللی مدیر بخش کارکنان بشه! خانواده ثروتمندی داشت. برای همین دور از ذهنم نبود. البته می‌دونستم باباش توی سفارت کار می‌کرد. بهم گفت توی شعبه‌ی ارمنستان کمبود نیرو داره. حرفاش من رو به عنوان یه آدم سرسخت مجاب کرد. توی اون شرایط یه دختر جوان بودم با یه قیم بیمار که نه پول درمانش رو داشتم و نه کسی که قبول می‌کرد هزینه‌ درمانش رو بده، به‌جاش براش کار کنم! بیشتر شبیه یه طعمه بدون دفاع بودم! حتی از اقوام و آشناهامون‌ هم کسی خبر نمی‌گرفت که خودت و بابابزرگت زنده‌اید‌ یا مرده! بهش گفتم که بابابزرگم کلیه می‌خواد اگر توی صف بیمارستان صبر کنیم خدایی نکرده دیر می‌شه. دلال‌ هم پول زیادی می‌خواد. پول آسايشگاه هم بود. خرج و دخلم‌ باهم همکاری نمی‌کردن! اون موقع چاره‌ای جز قبول کردن پیشنهادش نداشتم. اما کاش بیشتر فکر می‌کردم...
  15. ما بی‌غمان مست دل از دست داده‌ایم

    همراز عشق و هم نفس جام باده‌ایم

    پارت۱۰ سوگ‌سار

  16. هیچکس قبل رفتن خود خبر نمی‌دهد.

    مگر اینکه بخواهد بماند!

  17. به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
    عجب از محبت من که در او اثر ندارد
    غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
    دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد️

  18. غول بزرگ افسردگی خورد مارو نتونستیم از حلقش‌ بیایم بیرون.

    خیلی جالبه میخوای همه کار کنی و حال هیج کاری رو نداری!

    حتی دیگه میلی به آقای دال‌ره هم ندارم.

    با خودمم قهرم.

  19. یجو میخوان منو مجازات کنن انگار من زیر هیرکانی فندک زدم

    آدما ذات شون کثیفه مث هوا تهران

    میخوام رد شم از روشون بایه هواپیما

    -قفلی؛

  20. جواب هر سوالی که داری:

    اینجاست

    1. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      وقتی دانلود شد گوشش بده

  21. گیلاس عشقم امروز انجمن برام روون بود رفتم  هوزادو لایکیدم

    کلی مطلب هست که خوندم نتونستم واکنش بدم🤦‍♂️

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. سـانـاز

      سـانـاز

      میو بغض دار...

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      منم بغضی‌ام

      میخوای بترکم دوتامون راحت شیم؟

       

      *قهرم هنو

    4. سـانـاز

      سـانـاز

      آره لطفاً راحتم کن...

  22. نسیم عشقم انتشار رمانت رو تبریک میگممممم🎈💃🏻💃🏻

    1. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      رمان نبود دااستان بود🤦‍♂️😐😐😐🤣

    2. Silent
  23. روشنا عشقم حالت چطورههه

    حالا که منتقد شدی (رنگتم مبارکک)

    رمان منو بخون یه کوچولو نظر بده توی تایپیک نقدش

    بیا و با این کار بمب اتم خطرناک رو خوشحال کن

    انجمن از خطر انفجار حفظ میشه😁😎😎😎😎😎😎😎

    1. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      پارت جدیدم گذاشتم🤭

    2. Roshana

      Roshana

      خوبم عزیزم تو خوبی؟ چشم در اسرع وقت

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      مرسی جیگر🎈😗

  24. - صدای شلیک آمد، همه پرواز کردند من ولی ماندم! 

    به امید شلیکی دیگر...

    اما افسوس که شکارچی خودش را کشته بود؛

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 15
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      افرین دارییییی😍🎈

      الان کلی مهربونم باهات🤭

    3. عسل

      عسل

      چقدر دوستش داشتم مخصوصا اون شریک رو

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      به‌به، حالا یه کار میکنم کراش بزنین😎🤣

  25. همه دوستان نیگا‌ کنین. از بالا نفر دوم @رائوزین در حال بازدید از نمایه‌امه‌ و نفر پنجم از بالا @خانوم سین در حال بازدید از رمانم. در این حد آدم محبوب و مشهوری هستم‌ بمونه‌ به یادگار از فِیمِس(famous) انجمن😎📿📿 پ.ن: famous= معروف
×
×
  • اضافه کردن...