رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

بمب اتم کوچک

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    64
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط بمب اتم کوچک

  1. بالاخره یه پارت نه مونم‌ شدددد.

    بزن رو من مشتی #۹🤭📿 

    1. رائوزین

      رائوزین

      خوندم خوندممم >>>

       

    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      دمت گرم دمت گرممم🤭❤️

  2. ممنون بابت لایک ها گل‌بانو خودم🤭🫂

    خیلی دلم میخواد کسی ازم ایراد بگیره و من ایرادو‌ برطرف کنم پس اگر پیشنهادی داشتی چه الان چه در آینده. منتظرشممم

    😁💙

  3. #9 هول‌زده برگشتم عقب. طلبکار دومی، اونی که مرغش یه پا داشت! دیگه نمی‌تونستم ادای آدمای شجاع رو دربیارم. ته دلم آشوب به پا شد. نگرانی که داشتم از بابت خودم نبود، نهایتاً آخرش این بود که خودم رو خلاص می‌کردم! حسم می‌گفت خدایی که اون بالاست می‌دونه من از ترس بی‌آبرویی به همچین چیزی رو آوردم. ناراحت بودم که مامان و بابا منو می‌بینن و کاری از دست شون برنمیاد. بابابزرگم خبر نداشت که چشم امیدش‌، ناموسش اینطور بی‌پناه و محقر دست به دست میشه. توی دلم خدارو صدا می‌زدم، فریاد می‌کشیدم از درون فرو می‌ریختم. اما نمی‌خواستم نشون بدم. تمام عزت و حریم پاکم وارد معامله های کثیف و کذایی شون شد. هرچی بیشتر می‌گذشت فرار موفق رو محال‌تر می‌دیدم. درسته که حرف نمی‌زد یا کمتر از بقیه موضع گیری می‌کرد اما بی‌توجه و مسلط، شرایط رو طبق نظر خودش پیش می‌برد. بی تفاوت‌ترین مرد نسبت به هیکل و موقعیت بی‌مانعم بود، اما بیشتر از بقیه ازش می‌ترسیدم. من حاضر جواب در برابر رفتارهاش بازخوری نداشتم! تا خواستم از بدنش فاصله بگیرم بازوی چپم رو قاپید! حتی نگهبان های سروش با اون همه قصاوت قلب‌ اینطوری عذابم ندادن! نفسم برید. لعنت به من که مقابل اون احساس ضعف می‌کردم. از بین لبایی که روی هم چفت شون کرده بودم؛ ناخواسته صدایی در رفت: -آخ‌! درد بازوم به حدی زیاد بود که آخ کشیده‌ای از بین لب‌هام اومد بیرون. دیگه کشش نداشتم! امشب همه چیز از آستانه‌ی تحملم‌ خارج بود. نمی‌تونستم ذهنم رو برای فرار جمع کنم. چشمای نافذش، فکرم رو‌ مختل می‌کرد. سرش رو بالا گرفت و رو به عماد تشر زد: - اون فایده نداره، سرنگو بیار! سکسه‌ام گرفت. نمیدونم چیشد منی که مدعی بودم همین الان مرگ برام شرافت‌مندانه‌تر از زندگیه از دهنم پرید: - س... سرنگ! می... خوای چیکار کن... ی؟ مستأصل وایساده بودم، مثل اینکه یه اعدامی خودش تیغ گیوتین رو تیز کنه!برگشتم سمت بازوم تا انگشت هاشو جدا کنم. انگار پنجه‌اش رو به پوستم بخیه زدن. نتونستم حتی یدونه از انگشت هایی که دور دستم پیچیدن رو باز کنم. تقریبا انگشت هاش به هم رسیدن و دستش‌ مشت شد، حتی صدای دستکش چرمش در اومد! گرمای بدنش با وجود اون دستکش‌ها روی پوستم حس می‌کردم. دندون هامو روی هم فشار می‌دادم که صدایی ازم در نیاد. حتی اگر پلک هامو می‌بستم تا اشکام جاری نشه، فایده نداشت. یک صدایی کنار گوشم حرکت می‌کرد و بهم تلقین میکرد: آخر کاره! از گوشه چشمم دیدم عماد با سرنگ برگشت. توی این فاصله موفق نشدم خود رو از چنگ اون طلبکار آزاد کنم. وقتی عماد جلوتر اومد فهمیدم سرنگ رو پر کرده‌. قبل از این فکر می‌کردم آمپول هوا میزنن بهم اما اینجوری نبود. اون سرنگ که پوششی هم نداشت رو، گرفت جلوی صورتش و گفت: - آمادست‌ آقا. چی توش بود؟ می‌خواستن منو معتاد کنن؟ توی فیلما دیده بودم اینکارو می‌کنن تا بتونن روی قربانی‌شون تسلط داشته باشن. یادم اومد، عماد میخواست با دستمال بیهوشم کنه که طلبکار سروش گفت: دستمال فایده نداره. بند دلم پاره شد! میخواست بی‌هوشم کنه! چشم‌هام، هیرون‌ بین سرنگ و پنجه‌ی پر قدرت طلبکار، می‌چرخید. انگار ساعت ها دویدم که اینجور نفس نفس می‌زدم. موهای مزاحمم‌ دوباره توی صورتم ریخته بودن. نمی‌خواستم دست از تقلا بردارم. به ذهنم خطور کرد انگشت هاش رو گاز بگیرم. اما چطور؟ چرم اصلا اجازه نمی‌داد دندون‌هام به پوستش‌ برسه. گذشته از اون جوری به من چسبیده بود که اجازه نمی‌داد گردنم رو خم کنم و کاری که میخوام رو انجام بدم. از لحظه‌ای که بازوم رو گرفته بود، تا همین الان بی‌تفاوت براندازم می‌کرد. حس می‌کردم گرفتن یه دختر بی‌پناه و تهدید کردنش‌، دم‌دستی‌ترین جرمش بود! حتی حالت ایستادنش‌ رو تغییر نمی‌داد. موهای پخش و پلام رو کنار زدم و اینبار مچ دستش رو چنگ انداختم. اگر چشمام به اون نگاه مطمئن و خونسرد میوفتاد ته مونده امیدم هم دود می‌شد می‌رفت هوا. ساعدش نشست روی قفسه سینم و من رو از پشت به خودش چسبوند. بازومو که ول کرد تازه می‌فهمیدم چقدر دردناکه! حس می‌کردم جریان خون رو از بازوم تا نوک انگشت هام قطع کردن! فهمیدم من رو اینطوری قفل کرد تا عماد اون داروی بی هوشی رو تزریق کنه. اوضاع قلبم وخیم بود. چیزی نخورده بودم و سرگیجه داشتم وقتی دستش رو گذاشت روی بازوم و توی تاریکی دنبال رگ می‌گشت. تازه فهمیدم چرا اونطور بازوم رو نگه داشت، تا رگ برای تزریق کردن گیر بیاره! دیگه نتونستم تودار باشم. شاید تاثیری نداشت اما از ادامه کار منصرف‌ می‌شدن. چند بار جیغ زدم، اما بخاطر خشکی گلوم‌ به سرفه افتادم. دهنم رو باز کردم تا نفس عمیق بکشم که حس کردم چرم دستکش‌‌اش توی دهنم فرو رفت. پنجه‌اش رو روی دهنم نگه‌ داشته‌بود. فکم رو فشار می‌داد. حس می‌کردم دندون‌هام‌ دارن بهم نزدیک می‌شن. چون دهنم باز بود، لبم توی دندونم فرو می‌رفت و می‌سوخت. اون لحظه دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم. جوری که بعدش از حال برم و سالها بیدار نشم. تا وقتی یادم بره مثل یه آدم بی‌پناه و کم‌ارزش باهام رفتار کردن . نمی‌خواستم توی ذهن‌شون یه موجود ضعیف و مغلوب به نظر بیام. سرفه‌‌هامو با دستش مهار می‌کرد. دکمه‌ی دستکش روی زخم لبم کشیده می‌شد و بیشتر می‌سوزوندش‌.از این رفتارش کفری شدم و سرم رو با شدت تکون دادم اما افاقه نکرد! میتونم با اطمینان بگم هیچوقت تا اون لحظه ضربان قلبم به این تعداد نرسیده بود. از سوزنی که قرار بود پوستم رو بشکافه، وحشت کردم. بیشتر تقلا کردم. حرکات بدنم طوری بود که انگار داشتم به هوا لگد می‌زدم. هیچ نتیجه‌ای نداد. حتی جای دستش روهم عوض نکرد. عماد پوست دستم رو بین دو انگشتش‌‌ گرفت. مغرضانه، میخواست به دردناک‌ترین حالتی که بلده تزریق کنه. اما متوقف شد، چون صدای در ماشین اومد. همینطور که داشتم سرم رو تکون می‌دادم تا شاید اون طلبکار مشتش رو از روی دهنم برداره. دیدم شریکش پیاده شد و به سمت‌مون اومد، دلم هری ریخت! بی‌هوش در اختیار عماد و رئیسش‌ بودن یعنی بدبختی محض...
  4. سلام لادن عزیزم

    خیلی خوش اومدی به جمع نودهشتیا 🎀💙

  5. چه رنگ زیبا و ملیحی🤭💙

    حالا رمان‌بان چیکارا میکنی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      خب خب بِبانید‌ و برقصید و بخندید که امشب سر هر رمانی یه بان هستتتت🤭💃💃

      @خانوم سین

      @هانی بانو

       

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      عزیزم دیدم رمان آزمند فاصله‌ای تا فایل شدن نداره. 

      بهت تبریک میگم پرتلاش😁🎀

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      دورت بگردم دختر نازنین بوس بهت🥹🥹💓

  6. همین؟؟

    اون همه انتظار برای این سن، تهش باید این میشد؟

  7. سانازی هنوزم میشه نقد هفتگی ثبت نام کرد؟

    1. سـانـاز

      سـانـاز

      اره عزیزم 

    2. سـانـاز

      سـانـاز

      زهره

      ستایش

      سئودا

      تو

      😂 خیلی بعدتر میفتی ولی

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      اشکال نداره جیگر من یکم کارام پیچیده توهم امروز تموم شون کنم.

      برم ۲تا پارت بنویسم بعد میام درخواست میدم

  8. سلام و صد سلام

    لطفا انتخاب کنید کدوم مدلو‌ میخواهید:

     

    چطور یک نفر را بکشم و سر به نیست کنیم صفر تا صد همه مراحل.

     

    چطور یک نفر رو با آمپول هوا بکشیم جاش نمونه.

    چطور یک نفر رو با وسایلی که توی خونه همه امون هست در حد مرگ مسموم کنیم.

     

    راه حل های فرار از پزشکی قانونی(هزینه ناچیزی داره. این آپشن جدیده)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. رائوزین

      رائوزین

      سه پارت خوندم ، چه قدر قشنگ نوشتیییی >>>> خیلی خوبه وای مشتاق تر شدممم😭😂

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      اختیار داری جون دل😎🎀 بلاخره کاربلد در حوضه‌ی قتل کم پیدا میشه. من استاد نایابی هستم😌 خوشم اومد ازت گفتم بزا بهش پیام بدم

      خب ببین عشقم اول طعمه رو گیر میاری میبری یه جا ساکت و اینا. خودم مکان مناسب دارم ساعتی ۵۰۰ ملیون کرایه میدم.

      میری نیتروژن مایع گیر میاری. طرفو‌ میندازی‌ توش‌

      یارو چنان منجمد میشه انگار قطب شمال بوده. بعد میکوبیش‌ توی دیوار پودر میشه .

      اون ات و آشغالای‌ جسد یارو جمع میکنی، همون پودر‌ هارو میری تو اسید حالا چه اسیدی؟ HCL 

      بعد هم اسید‌ خالی کن توی چاه فاضلاب. 

      تموم شد و رفت. 

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      مرسی عزیزم لطف داری. خوشحال میشم بقیه رمان رو همراهم باشی

      این مژده روهم میدم که حسابییی‌ توی طول داستان غافلگیر بشی اونم نه یک بار! اول تا آخر رمان سراسر راز و معماست

  9. زندگی صحنه‌ی یکتای‌ هنرمندی ماست

    هرکسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رو

    صحنه پیوسته به جاست

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

     

    - عاشقانه های نیمروزی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  10. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی.

    جان دلم من تکه اول رمانتو‌ خوندم خیلی قشنگ بود قلمت جاودان

    فقط اینکه ویرایش بزن اینجوری بنویس:

    رمانX | اثرX کاربر انجمن نودهشتیا 

  11. اسمش‌ خوردنی‌ ایدش‌ جدید شروع خوب دیالوگا‌ قشنگ مونولوگا‌ زیبا‌ حتی علائم نگارشی به موقع و به جا خلاصه خیلی خوب بود عزیزم قلمت جاودان🌱😍😀
  12. سانار دور از شوخی 

    چیزایی که توی دلنوشته ی ساناز نوشتی رو درک میکنم

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 46
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      نخیر نمیشه که من والامقام‌ یه مملکتم‌ زشته لو می میره‌ کسی ازم حساب نمیبره‌ اونجوری.🤭🤭

      دیگه نگو عه عه عه😎🤣

    3. سـانـاز

      سـانـاز

      سوگولی جان.

       

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      جان🤣

      عه نه چیز ببین بدم میاد نگو😐🤭

  13. شاید یکی دو روز دیگه اومدم یه پارت جدیدم گذاشتم

    کسی چه میدونه؟

  14. اقای دال‌ره عزیزم لطفا کادو تولد برام:

    بمب اتم

    نیتروژن مایع

    هیدروکلریک اسید

    یا لواشک بیار.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 12
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      عالیه منم😂🤭

    3. عسل

      عسل

      با مربای ترش نظرت چیه جلوم ولی لب بهش نمیزنم

      خاک رس بریزم تو سرم

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      نه بابا اشکال نداره

      مثلا خودم خیلی اهل مربا نیستم. مشکلی نیستشششش  

      قره قروت بخور خیلی خوشمزه است

  15. هانیه خانوم گل شبت بخیر عزیزم

    بی زحمت اسم منو بزار: هانا بمب اتم کوچولو

    چون خیلی بمب دوست دارم:)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      خدا😭😭😭😭 

      ناراحتی غم اندوه گریه و هزاران حالت اندوهگین دیگه....

      خب چاره داره 

      عزیزم این چطوره: بمب‌ناناس‌بلا

      نخند 😂 من باید علاقه زیادمو‌ به بمب اتم نشون بدم.

      بمب اتم خالی خوبه؟ 

      یا بمب‌اتم‌کوچک 

      این بمب اتم کوچک از همه بهتره، اگر با نیم فاصله بزنی جا میشه؟

      هانیه عشقم توروخدا‌ یکاریش‌ بکن😂💔

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      باشه بمب قشنگم

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      وای هانیه عشقم خیلی بانمک شدددد😁😁

      دستت طلا😎

  16. I am alone and sad

    and I just wanted be happy 

  17. قلبم به خود می‌پیچد و مغزم درد می‌کند.

    باز هم همان داستان‌های خاک خورده‌ی قدیمی!

    باز هم همان تجربه‌های تلخ و خاطرات تیره.

    باز سیاهی و گرفتگی و خودم که قرار است تنهایی رفعشان‌ کند!

    [ولی اینبار‌ همراه این بدی ها، دوستان آشنایان و حتی خانواده‌اش را حذف می‌کند]

     

    -یادداشت های پراکنده‌ی خانم شاید برای آقای دال‌ره 

  18. دلی نکشن‌ که ز هر دل به خدا، راهی هست...

  19. سلام عسل جان عزیزم من داستانتو‌ میخونم عزیزم ری اکشن هم میدم اما نقد بلد نیستم که بخوام‌ نظری بدم اما حمایت میکنم. توهم رمان منو بخون امروز کلی فعالیت کردم ۳تاااا‌ پارت گذاشتم🥲❤️

     

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      آهان یعنی بازم پارت هارو کوتاه تر کنم؟

    3. عسل

      عسل

      هنوز به آخریا نرسیدم فکر کنم پارت چهارم

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      آهان ❤️

      تازه هانی بانو هم یکسری نکات ویراستاری بهم گفت اوناروهم‌ باید ویرایش کنم حسابی کار دارم🤣🎀

  20. سلام غزل جانم

    داستانتو‌ توی چت روم خوندم. تموم که شد موهای تن سیخ شده بود اصلا انگار یه بار سرد از توی بدنم رد شد😐

    قشنگ اون پیرزنه‌ هرچی که بود جونتو‌ نجات داده🥺🎀

    1. QAZAL

      QAZAL

      آره برگای منم ریخت😑🧑‍🦯

    2. QAZAL

      QAZAL

      آره برگای منم ریخت😑🧑‍🦯

      اما بعد اون دیگه به خدا بابت هیچ اتفاقی شکایت نکردم 

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      منم عبرت گرفتم🤣

  21. سلام خانم گل🌚🎀

    رمان بیچاره مظلوم منو بخونین. مثل خودمه خیلی معصوم و آرومه😞🤣 کلا ۸پارته‌ گوگولی

     

     

    1. Silent

      Silent

      چشم قشنگم

    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      عزیزمی🎀

      داشتم پارت۲ جاذبه مرگ رو میخوندم.

      بعد هیجانی شده بودم یادم رفت دیالوگارو‌ بخونم. رفتم پایین تر بعد دیدم اصن یادم رفته یه تیکه رو بخونم🤣🤭

    3. Silent

      Silent

      عجب🤣

  22. هانی خانوم گل مرسی بابت لایک ها

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      عشق منی بوس بهت💋 من خودم برای نقد این موارد رو بهم گفتن ادیت زدم تو از الان رعایت کن که ایراد نگیرن

      قربونت برم هنرمند

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      اتفاقا‌ اسمش خیلی جذبم کرد. حتما میخونم و ری اکشن میدم.

      فقط اینکه یه آدمی توی رمان من هست با اسم معراج که خیلی آدم بدیه، توی رمانم در آینده بیشتر معرفیش میکنم امیدوارم ناراحتت‌ نکنه و بقیه رمانمو‌ بخونی🤣❤️

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      قربونت برمم مرسی ازت😭🩷

      ای واییی😂😂😂😂

  23. زندگی بدون عقل و درک غیر ممکنه! اونایی هم که بدون شعور، عقل یا درک کردن دیگران زندگی می‌کنن، اون اسمش زندگی نیست. زیستن‌عه!
  24. #8 بین ماشین ها و نزدیک درخت‌های باغ رفتم. تصمیم داشتم توی تاریکی خودم رو گم و گور کنم، اما آب‌پاش های کنار درختا خیسم کرده بودن. روی بازو ها و پاهام که پوششی نداشتن قطره‌های آب رو حس می‌کردم. نسیمی که قبلا راهنمای من برای گریختن بود حالا سرماش‌ پوستم رو می‌سوزوند. سرگردون مابین ماشینا و درختا می‌دویدم. از شانس بدم همه متوجه فرارم شده بودن و صدای تک‌تک شون میومد. عربده‌های سروش، چنگ می‌زد به پرده گوشم و استرسم رو چند برابر می‌کرد. صدای برخورد کفش هاشون با سنگ‌ریزه‌ها رو به وضوح می‌شنیدم، و من واهمه داشتم از اسیر دست طلبکار دومی سروش شدن! حتی اگر تهدیدی برای عفت من نباشه؛ شریکش و نگهبانش برای من خطر محسوب می‌شدن. هیچ‌ وقت همچین شرایطی رو تجربه نکرده بودم. همین باعث می‌شد آشوب توی ذهنم غوغا کنه. دوباره ضربان قلبم بالا رفته بود. دست و پاهام‌ سِر و لَخت بودن، انگار توی خواب دارم فرار می‌کنم! از وسط دوتا از ماشین ها رد شدم تا بتونم برم سمت ساختمون و توی تاریکی کنار اون، پنهان بشم و زمان بخرم. ندیدم که شیلنگ آب افتاده دقیقا پشت ردیف ماشینها‌ به محض اینکه از بین اونا رد شدم پام به اون گیر کرد. با صورت روی سنگ‌ها افتادم. نفس کم آورده بودم. قفسه سینم تند تند بالا و پایین می‌شد. چهار دست و پا شدم تا بلند بشم که دستی بازوم رو سفت چسبید و بالا کشید. انگشت‌هاش جوری دور دستم پیچیده بود که مطمئنم جاش کبود میشه. یکی داد زد: - گرفتیش‌ عماد؟ اما عماد جوابی نداد! خبیثانه توی مردمک های لرزون من نگاه می‌کرد. از همون وقتی که پشت اربابش‌ وایساده بود و مثلا نظاره‌گر بحث بود، با چشماش بهم دست درازی می‌کرد! اینقدر ترسیده بودم که متوجه نشدم خون دماغ شدم تا وقتی عماد چونم رو توی دستش فشرد و با متمسخر گفت: - آخی! جونت از دماغت نزنه بیرون یه وقت! نفس نفس می‌زدم و اگر صدام درمیومد تا جوابش رو بدم، لرزشش، قلب بی‌قرار و ذهن بی‌چاره‌ام رو، لو می‌داد! سرم رو تکون دادم تا چونم رو ول کنه که دیدم دو نفر دیگه هم رسیدن! عماد من رو که به واسطه‌ی بازوم نگه‌داشته بود، پرت کرد سمت کسی و از لای دندون‌هاش گفت: - بله آقا، ایناهاش گربه‌ی خیره‌ سر! پس زورشون‌ به سروش چربید‌ که اینطور مالکانه در موردم صحبت می‌کردن! اگر خودم رو نگه‌نداشته بودم مستقیم جلوی پاهاشون می‌افتادم. سرم رو با نفرت آوردم بالا دست‌هام رو مشت‌کردم تا شاید قوت قلب باشه برای صدای ترسیدم و گفتم: - شماها عرضه ندارید پول‌تون رو از کسی بگیرید. من هیچ با شما صنمی ندارم برید با سروش تسویه کنید من طلبی به کسی ندارم. درسته حرفامو‌ جمع بستم اما جرات نکردم توی چشمای‌ اون کسی که مستقیم اومد وسط بحث، و به جای طلب‌شون من رو خواست، نگاه کنم. نوری که از سمت راست توی چشم‌هام می‌تابید، مزاحم بود و نمی‌تونستم چهره‌هاشون رو تشخیص بدم. دکمه‌های کت‌شون باز بود. حس کردم اوناهم مثل من خیس شدن! دست به جیب کنار هم ایستاده بودن و خیلی آروم بهم نگاه می‌کردن! سرشون رو خم کرده بودن تا من رو ببینن. راه خودم رو گرفتم تا از کنارشون‌ رد بشم! اتمام حجت کردم باهاشون، باید زود فرار می‌کردم. حق به جانب چند قدم برداشتم، اون طلبکار اولی گفت: - عماد بندازش تو ماشین تا بریم. این حرف رو که زد، به جای اینکه فرار کنم مثل احمق‌ها برگشتم سمتش‌ و با غیظ نگاهش کردم. پرسیدم: - چی؟ عماد هم که انگار منتظر فرصت بود، سریع اطاعت کرد؛ عرایض اون مرد تمومی نداشت! برگشت سمت شریکش‌ و با عجله گفت: - میبرمش‌ کارگاه‌. فردا بیا ببین باید چیکارش کنیم! بعدشم توی چشمام زل زد و همون طور که دستاش توی جیبش‌ بود بالاتنه‌اش رو به سمتم خم کرد تا بهم نشون بده از اونا کوتاه‌تر و کوچیک‌ترم، لب‌هاش رو خیس کرد و غرید: - حواستو‌ جمع کن. طلب‌مون به کنار، ادب کردن تو از طلبم مهم‌تره! جفتک بندازی همین الان می‌برمت توی مهمونی، میگم انقدر باهات ور برن که تو خون خودت غلط بزنی و جون بدی... ه*رزه کوچولو! انگار توفان من رو با تمام قوا به دیوار سرد و بتنی کوبید! وقاحت صحبتش‌ در مورد من و خصوصی‌هام باعث شد عصبانیت و سرکشی‌ام، به ترس و استرسم غلبه کنه. نفسم از ترس بریده بود اما پرخاش کردم: - حق این کار رو ندارید! الکی بازی در نیار مردک. تو اگه کاری بلد بودی پولتو‌ می‌گرفتی! اما سمت ماشینی که پشت سرم‌ بود رفت و ریلکس در ماشین رو باز کرد تا سوار بشه. بدون اینکه نگاهم کنه یا جوابم رو بده! برگشتم سمت عماد که چیزی بگم اما دیدم اونم دستمال دستشه! هدفش چی بود جز اینکه بی دردسر من رو از این باغ خارج کنن؟ به قیافه منحوس‌اش نگاه کردم، ابروهاشو‌ بالا انداخت و سمتم اومد. عقب عقب رفتم که خوردم به کسی…
  25. #7 احساس کردم سایه کسی جلوی‌ پاهام افتاد. سرم رو بالا گرفتم. از بوی تند چیزایی که خورده بود ، تشخیص دادم اونی که داره حرف میزنه، همون سروشه. توی اون مهمونی کذایی، از بین اونایی که من رو دوره کرده بودن، از بطری دهنی‌اش توی جام دخترا نوشیدنی می‌ریخت؛ حرفای رکیک می‌زد. یادمه یکی بلند شد و اومد جلوم وایساد. چقدر خوشحال شدم فکر می‌کردم همجنس‌ من تصمیم گرفته بهم کمک کنه. اما وقتی جام نوشیدنی‌اش رو روی گردن و یقه‌ام خالی کرد و بعد دست‌های زنانه‌اش روی بالاتنه‌‌ام نشست، فهمیدم اون اصلا آدم نرمالی‌ نیست و اگر بخواد من رو از اینجا خارج بکنه، من رو لقمه خودش میبینه! کتف های سروش تکون می‌خورد و اونارو به عقب می‌داد. فکر کنم تیک عصبی داشت. تکون خوردن بدنش حواسم رو معطوف بحث‌شون کرد. اون پشت بهم وایساده بود. زمزمه کرد: - این از بدهی من به شما مبلغش بیشتره. بعد هم سرش رو چرخوند عقب و پرخاش کرد: - عقیل، یونس برید خفش کنید تا بریم خونه! معنی نگاه‌های تحقیرآمیز اون مرد، آزارم می‌داد. با اینکه پشت بدن سروش عملا به من دید نداشت، اما تک خنده‌اش که بیشتر شبیه پوزخند صدادار بود، بهم القا می‌کرد که انگار من یه موجود نجس و کثیفم که دارن لطف می‌کنن و من رو به جای بدهی‌شون می‌پذیرن. مچ دستم توسط عقیل گرفته شده بود و یونس عوضی هم بازوم رو چسبیده بود. خودم رو با شدت تکون دادم تا بتونم از دستای‌ متجاوزشون‌ در بیام. دیگه نتونستم ساکت بشینم. مطمئن بودم لحن عادی روی اینها تاثیر نداره داد زدم: - شماها حق اینکه یه آدم رو بخاطر پول‌های کثیف‌تون دست‌به‌دست کنید، ندارین. یونس بازوم رو ول کرده بود اما اون عقیل فرصت‌طلب مثل اینکه بخواد بازی بکنه، کمرم رو با یک دستش گرفت و روبه نیم رخ سروش که بخاطر حرفای من به سمتم متمایل شده بود، گفت: - آقا بدجور وحشیه، خوراک‌ خودتونه! همونطور که داشتم انگشت‌هاش‌ رو مثل زنجیر از دور کمرم باز می‌کردم، جوابش رو دادم: - وحشی توی... کافی بود اولین نفس رو بکشم تا بیهوش‌ بشم، و حتی دیگه فکر فرار هم نتونم بکنم. دست بزرگ و زمخت کسی، کل چهره‌ام رو پوشونده بود و انگشت هاش مثل ماسک به صورتم چسبیده بودن. نفس کم آوردم و دست و پا زدنم شروع شد. چنگ انداختم لباس کسی که نزدیکم‌ بود رو بگیرم. حتی سعی کردم پام رو بکوبم وسط پاهاش اما نمی‌شد چون نمی‌دیدم. اون عقیل لاشخور که دوتا دستاش روی بدن من بود، پس کی دستمال رو روی صورتم گذاشته؟ اشک‌هام سرازیر شدن. تاکی میخواستم نفس نکشم؟ اون پافشاری می‌کرد و دستمال رو روی صورتم فشار می‌داد. صدای طلبکار‌ اولی رو شنیدم، اونم به فکر منافع خودشون بود: - تسویه که کردی، پرتش می‌کنیم جلوی خودت! بخوای موش بدوونی‌ مثل سگ پاسوخته بازیت میدم! با حرف سروش، حس کردم تمام نگاه‌ها روی من چرخید. سیبل اون کینه چرکی طلبکارا، من شدم! با وقاحت تمام گفت: - دختره دست نخورده‌ست، کلی پول از کفم رفته سر قاپیدنش‌ از دست خریدارا، اگه... اگه برگرده ببینم بلایی سرش آوردین پولتونو‌ پس نمی‌دم! چون اون موقع دیگه کیف نمیده! بدنی که تا قبل از این سفر نفرین شده؛ دستای‌ هیچ جنس مذکری رو عمدا لمس نکرده بود. الان هم خودش و هم حریم‌ خصوصیش‌ مثل سفره جلوی این آدمای گشنه‌ پهن شده بود. دستم رو آویزون ساعد اون گنده‌لات کردم و سعی کردم بکشمش پایین. بینیم‌ میسوخت و گوشام‌ بخاطر نگه داشتن نفسم زنگ می‌زد. فرصت کردم از بین پلک‌های خیسم همون مدعی دوم رو ببینم که شمرده و کوتاه، همونطور که آستین های پیرهن سفیدش رو تامی‌کرد و بالا می‌داد گفت: - در حدی نیستی که بخوای منو تهدید کنی! اون مرد، سماجت عجیبی توی بیهوش کردن من داشت! دیگه آب از سرم گذشته بود، که حس کردم صورتم همراه با انگشت‌هاش کش اومد و جدا شد! یونس رو دیدم که نگهبان اون طلبکاره گرفته‌ بودش زیر مشت و لگد، پس اون داشت من رو بیهوش می‌کرد! نه فقط اون دوتا بلکه همه‌ی کسایی که اونجا بودن درگیر زد و خورد بودن! این انگار یه راه نجات بود که خود خدا برام فرستادش! اینبار سمت در اصلی نرفتم. رفتم سمت همون قسمت تاریک باغ که که طلبکار‌های سروش ازش بیرون اومده بودن. سرم گیج می‌رفت و تار می‌دیدم. اون دارو هرچند چند کم، مزید بر علتش‌ بود. گیج و منگ فقط می‌دویدم. بازم سنگ ریزه‌ها و اینبار خیس از آبیاری درختا بودن! به محض اینکه وارد سایه‌ی اون ظلمات شدم، فریاد کسی رو شنیدم که گفت: - بگیریدش‌ ولد چموشو‌ داره فرار می‌کنه!
×
×
  • اضافه کردن...