-
تعداد ارسال ها
424 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و شش... گفتم: - بچه چطوره؟ مامان: - چرخیده، باید استراحت مطلق باشه تا خدانکرده سقط نشه. - یعنی چی؟ فرامرز گفت: - یه جای ثابت باید فقط دراز بکشه یا با تکیه بشینه. - میبریمش خونهی من، اونجا همه هواش رو دارن. آنا که تا آن موقع نگاهش به مهتا بود نگاهم کرد و گفت: - خواهرم خودش خونه داره نیازی به خونهی تو نداریم. - آنا خانم میدونم ازم ناراحتی ولی خب اونجا بیشتر میتونیم بهش برسیم. حرفم را قطع کرد و گفت: - خواهرم بیاد خونهی غریبه؟ من هرگز اجازه نمیدم، درضمن ازت ناراحت نیستم بلکه متنفرم. مامانم گفت: - آنا جان، برای مهتا پله سمه، شما چطور میخواین سه طبقه رو بدون آسانسور ببرین بالا؟ آنا: - شده کولش میکنم و میبرمش منت شماها رو نمیکشم، به اندازه کافی سر خواهرم بلا آوردین، اصلا شماها اینجا چیکار میکنین؟ برین رد کارتون، ما خودمون میتونیم از پس خودمون بربیایم دیگه حوصله دردسر نداریم از اینجا برین، نمیخوام ببینمتون. مامانم سمتش رفت و گفت: - آنا جان تو الان ناراحتی آروم باش بعدا باهم صحبت میکنیم، ببین خداروشکر حال خواهرت هم که خوبه. آنا گفت: - آره حالش خوبه اگه شماها اینجا نباشین بهترم میشه، گیرتون چیه؟ بچه! خیلی خب گفتی چهارماه دندون رو جگر بذارم قبوله، منتظر میمونیم تا بچه بدنیا بیاد بعد شما رو به خیر و مارو به سلامت بچه رو میگیرین و برای همیشه از زندگی ما میرین. مامان: - منظورت چیه؟ مگه نمیخواستی مهتا و سهراب باهم عقد کنن؟ آنا: - دیگه نمیخوام الان فقط خواهرم برام مهمه، گور بابای حرف مردم، برمیگردیم مشهد، البته بعد از اینکه از شر این بچهی مزاحم خلاص شدیم. دلم نمیخواست مهتا را از دست بدهم مامانم با نگرانی نگاهم میکرد فرامرز گفت: - خب دیگه تمومش کنین بحث و دعوا رو سر مریض خوب نیست حالا بعدا درموردش حرف میزنین. مامانم پیشم آمد و آرام گفت: - حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه مهتا بره چی؟ گفتم: - تصمیم با خودشه، نگران نباش هنوز چهار ماه فرصت داریم. آنا دوباره گفت: - تنهامون بذارین نمیخوام هیچکدومتون رو ببینم. فرامرز بلند شد و گفت: - بهتره بریم. همراهش شدیم و داخل سالن نشستیم گفتم: - شما برین خونه، باید استراحت کنین من اینجا میمونم. فرامرز گفت: - بلند شو بریم، اینجا موندن فایدهای نداره میترسم خواهرش بهت چیزی بگه. - نه شما مادرم رو ببر به اندازهی کافی اذیت شده تو این مدت. مامانم گفت: - نه به اندازهی این بیست و چند سال، الهی دورت بگردم تو چقد تو زندگیت مشکل داری. - درست میشه شما خودتو ناراحت نکن، الان تو خونه فکر کنم بیشتر از اینجا به شما نیاز دارن. مامانم: - چرا اتفاقی افتاده؟ - کیانا امروز از خواب بیدار شد کلی گریه کرد با بدبختی آرومش کردیم، لیانا هم با دوتا بچهی شیطون که یه جا نمینشینن درگیره، شما خونه باشی من خیالم راحته. مامانم: - باشه پسرم ما میریم ولی خیلی مواظب خوت باش و اینکه لطفا دهن به دهن آنا نذار ناراحته نمیخوام با هم دعواتون بیفته. - باشه عزیزم انقد نگران نباش برو حواسم هست. .... خیلی گذشته بود کاوه از اتاق خارج شد و چشمش به من خورد نزدیک آمد و گفت: - شما که نرفتین؟ - نه نتونستم برم، حالش چطوره؟. کاوه: - بیدار شده آروم و قرار نداره بدنش درد میکنه، میرم به پرستار بگم بهش مورفین بزنه باز. - میتونم ببینمش؟ کاوه: - مطمئن نیستم راستش خانومم خیلی ناراحته میترسم حرف ناجوری بهتون بزنه. - درک میکنم همش تقصير منه، میتونم یه درخواستی ازتون بکنم؟ کاوه: - بله بفرمایید. - خانومتون رو راضی کنین مهتا رو بیاره خونه ما، اونجا پله نداره و کلی آدم هستن که ازش مراقبت کنن تازه مامانم هم دکتره اینجور برای همه بهتره. کاوه: - چی بگم والا؟ حالا بذار مرخص بشه بعد درموردش حرف میزنیم. - باشه ایشالا زودتر خوب شه دلش رو ندارم حال بدش رو ببینم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و پنج... عزیزخانم بغلش کرد که دوباره شروع کرد به گریه کردن سریع پسش گرفتم و کمرش را نوازش کردم و گفتم: - با خودم میبرمش بی زحمت شما برو داخل، ببین کاوه یا بچهها چیکار میکنن. بعد سمت ماهان رفتم تا من را دید گفت: - پدرِ نمونه سال خوش میگذره؟ - حالا خودت رو ببینیم آقا، ماهان دیروز یا پريروز هیچ خانمی نیومد اینجا؟ ماهان: - منظورت رها خانمه؟ سر تکان دادم گفت: - چرا اومد، منم یه چک پنجاه تومنی بهش دادم، خیلی اصرار داشت بدونه شرط چیه؟ - نمیدونی چک رو نقد کرده یا نه؟ ماهان: - نه، اگه نقد کنه پیامش برای تو میاد. - وقت نکردم گوشیم رو نگاه کنم، باشه حالا میبینم. ماهان: - نمیخوای بگی این دختر کیه؟ - کسی که زندگیم رو خراب کرده. ماهان: - زندگیتو خراب کرده و تو بهش پول میدی؟ - خودم میدونم چیکار میکنم. کیانا را روی زمین گذاشتم و خواستیم برگردیم زنگ زدند عمو رسول در را باز کرد و گفت: - سلام دخترم، باز هم که اومدی. نمیدیدم ولی مطمئن بودم صدای رها بود گفت: - اومدم ببینم صاحب خونه اومده یا نه؟ گفتم: - عمو رسول بذار بیاد تو، آشناست. عمو رسول در را باز کرد و کنار ایستاد رها داخل آمد و سلام داد جوابش را دادیم که گفت: - من برای همه چیز آمادهام. - چک و نقد کردی؟ رها: - بله خیلی ممنون از لطفتون. - سوگند حالش چطوره؟ کی عملش میکنن؟ رها: - حالش خوبه پولش رو واریز کردم همه کارا انجام شده آخر هفته عملش میکنن. - ایشالا دوباره سرپا میشه. رها: - من اینجام تا شرطتون رو بشنوم. - پرستاری بلدی؟ با تعجب گفت: - پرستاری؟ از کی؟ به کیانا که کنار باغچه نشسته بود و با خاک بازی میکرد اشاره کردم و گفتم: - از این خانم. نگاهش کرد و گفت: - من از تنها بچهای که پرستاری کردم سوگند بود زمانی که مامانم ولمون کرد و بابام دق کرد ولی اون موقع هشت سالش بود ولی این بچه کوچیکه نمیدونم از پسش برمیام یا نه! مادرش کجاست؟ - مرده. رها: - تسلیت میگم بهتون. - نیازی نیست چون من نمیشناسمش. با تعجب نگاه میکرد برای اینکه شکش برطرف شود گفتم: - همین امروز حضانت رو گرفتم. رها: - بچه پرورشگاهیه؟ - بود، از امروز دختر منه، کیانا همتی، میتونی پرستارش بشی یا نه؟ کمی فکر کرد و گفت: - آره میتونم، ولی فقط روزا، شب رو باید برم خونه. - مشکلی نیست، میتونی از فردا کارت رو شروع کنی. کاوه با عجله آمد و گفت: - مهتا به هوش اومده. گفتم: - خداروشکر، خبر خیلی خوبی بود حالش چطوره؟ کاوه: - خانمم گفت دارن دست و پای شکستهاش رو میبندن حالش هنوز زیاد جا نیومده، گیجه. - میخوای بری بيمارستان؟ کاوه: - آره باز دردسر بچهها موند برای شما، میرم یه سر میزنم و میام میبرمشون. - منم میام. رو به رها گفتم: - کارت از الان شروع میشه فقط به جای یکی باید مواظب سه تا بچه باشی. گفت: - نه، جواب مادربزرگم رو چی بدم؟ - زمانی که تو اون جهنم بودی به مادربزرگت چی گفتی؟ رها: - دروغ گفتم،بهش گفتم مامان و بابای دوستم رفتن مسافرت و من قراره برم پیشش تا تنها نباشه. - پیرزن ساده هم قبول کرد، واقعیت رو بهش بگو باید بریم بیمارستان، واجبه. سر تکان داد و گفت: - باشه یه کاریش میکنم. به ماهان گفتم: - ببرشون داخل. مواظب همچی باش، خدانگهدار. سوار ماشین کاوه شدیم و به بیمارستان رفتیم، مهتا در اتاق خصوصی بود هنوز بیهوش بود صورتش زخم بود و چسب زده بودن دست و پای راستش را گچ گرفته بودن سلام دادم و پیش مامانم و فرامرز رفتم. کاوه گفت: - اینکه هنوز بیهوشه. مامانم گفت: - درد داشت بهش مورفین زدن خوابید. با نگرانی گفتم: - حالش چطوره؟ مامانم گفت: - خوبه، فقط باید استراحت کنه تا زخم و شکستگیهاش خوب بشه. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و چهار... لیانا: - ترانه تو اتاقه، تشنمه اومدم آب بخورم. عزیزخانم براش شربت آورد لیانا نشست و گفت: - مهتا جون بهوش نیومده هنوز؟ کاوه گفت: - نه هنوز. لیانا: - خیلی دلم براش سوخت اون بی گناه مجازات شد. گفتم: - میدونم قربونت برم تقصیر من بود ایشالا خوب شد جبران میکنم. چشماش پر اشک شد و گفت: - نه تقصیر من بود نباید دروغ میگفتم تا اینطوری نمیشد. کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: - ساکت، شاید خانوادهاش خبر نداشته باشن که چه اتفاقی افتاده. شربت را دستش دادم و گفتم: - بخور حالت خوب بشه. کاوه گفت: - خواهرتون با مهتا قبل از این اتفاق آشناییت داشتن؟ گفتم: - این خانم خواهرم نیست دخترمه، بله با هم دوست بودن. با تعجب گفت: - دخترتون؟ همسرتون کجاست؟ + من تا حالا ازدواج نکردم، این خانم با اون دختر بچهای که امروز دیدین فرزند خوندههام هستن. کاوه: - فرزند خونده؟ یعنی از پرورشگاه آوردین؟ این بچهها خانواده ندارن. - خانواده دارن ولی نخواستنشون، خودتون درگیر این چیزا نکنین، قصهاش طولانیه. لبخند زد و گفت: - ببخشید، قصد فضولی نداشتم ولی برام جالبه بدونم چطور حضانت دختر بچه رو به یک مرد مجرد دادن. - خب یه عقد صوری برگزار کردیم و بعد از گرفتن حضانت بچهها از اون خانم جدا شدم، و درمورد کیانا هم کمی پارتی بازی کردیم. صدای گریه از بالا میآمد به لیانا گفتم: - برو که بچهها بیدار شدن. شربتش را سریع خورد و بلند شد. ترانه،کیانا را بغل کرده بود و پایین آورد، لیانا رفت و از بغلش گرفت و سمت ما برگشت، دخترک طفلی خیلی گریه میکرد لیانا و عزیزخانم نمیتوانستند آرامش کنند منکه دیگر تجربهای نداشتم سعی کردیم با عروسکش مشغولش کنیم کلی شربت و خوراکی دادیم ولی اصلا آرام نمیشد فقط گریه میکرد و لیلی میگفت کاوه گفت: - لیلی کیه؟ شاید اون بتونه آرومش کنه. به مددکارش زنگ زدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: - ببخشید خانم فاطمی، کیانا تازه از خواب بیدار شده و دائم گریه میکنه و لیلی میگه میشه راهنمایی کنین که باید چیکار کنم. گفت: - منظورتون نازنینه؟ - بله اسمش رو عوض کردم. فاطمی گفت: - خیلی اسم قشنگیه مبارک باشه، عروسکش رو بهش دادین؟ - بله، ولی اصلا توجه نمیکنه. فاطمی: - اینجا یه خانمی هست که نازنین... معذرت میخوام، کیانا خیلی باهاش جور بود و بهش لیلی میگفت، این مورد طبیعیه، به مرور زمان عادت میکنه الان سعی کنین اسباب بازیهای مختلف یا غذا و هر چیزی که خوشش میاد سرگرمش کنین یا اگه مقدوره بیرون ببرینش تا آروم بشه و اگه خواستین میتونیم این خانم لیلی رو بفرستیم. - خیلی ممنون از راهنماییتون، نه به اون خانم نیازی نیست نمیخوام به این قضیه عادت کنه. فاطمی: - چون شما همسر ندارین اگه براتون مقدوره میتونین پرستار بگیرین اینجور کمک دستتون هستن. - خیلی ممنون خانم، اگه مشکلی بود میتونم باز تماس بگیرم؟ فاطمی: - بله شما هر لحظه میتونین با ما تماس بگیرین مواظب کیانای عزیزم باشین، خدانگهدار. گوشی را قطع کردم و از عزیزخانم خواستم بیرون ببردش تا حال و هواش عوض شود رو به کاوه گفتم: - معذرت میخوام ولی شرایط منو که میبینین دیگه، شما میتونین برین بالا استراحت کنین اگه چیزی لازم دارین بگین ترانه براتون بیاره. بعد خودم بیرون رفتم، کیانا را بغل کردم و موهاش را نوازش کردم با عروسکی که داشت سرگرمش کردم کلی خوراکی بهش دادم تا آرام شد البته بعد از نیم ساعت. عزیزخانم گفت: - سهراب جان تو مطمئنی که میتونی با این وضع کنار بیای؟ گفتم: - ته دلم رو خالی نکن عزیز، دلم شور میزنه میترسم از آینده، ولی نمیخوام این دختر رو برگردونم مخصوصا حالا که فهمیدم نوهی عموی مادرمه. هینی کشید و گفت: - تو از کجا میدونی؟ - ماهان برام همه چیز رو تعریف کرد. عزیزخانم: - پسرهِ فضول. - خودم خواستم بگه. نگاهم به ماهان افتاد که جلوی اتاق سرایداری پیش عمو رسول ایستاده بود و صحبت میکرد به عزیز خانم گفتم: - مواظب کیانا باش میام الان. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و سه... نگاهش کردم جواب این سوال چی بود؟ من واقعا مهتا رو میخواستم یا نه؟ گفتم: - میخوامش عزیزخانم، میخوامش. بستنی تموم شد ظرف را روی میز گذاشتم کیانا گفت: - بهبه. بهش خندیدم و گفتم - بازم میخوای؟ دوباره گفت: - بهبه. خواستم بلند شم که عزیزخانم گفت: - بشین من میارم. بلند شد و همهی بستنی را آورد ازش برداشتم و باز به کیانا دادم با لذت میخورد و بهبه میکرد. لیانا، آیناز و عماد را آرام کرده بود به آشپزخانه آورد و روی صندلی نشاند و گفت: - وای اینا خیلی شیطونن همش کار خطرناک میکنن. تو ظرف بستنی ریخت و جلویشان گذاشت، بچهها با بهبه و چهچه میخوردند. شایان یالله گفت و وارد شد کیانا را بغل کردم تا شایان هم جا شود نشست و گفت: - اولین روزِ بچه داری چطوره؟ گفتم: - تا اینجا که بد نبود. شایان: - مهتا چطور بود؟ - باید صبر کنیم تا بهوش بیاد بعد ببینیم چی میشه. لیانا گفت: - طفلکی خیلی دلم براش سوخت اون خیلی گناه داشت، ببینم اصلا چیشد که یهو گذاشت و رفت؟ - خواهرش انگار حرف بدی زد که ناراحت شد، خیلی عصبانیه، ندیدی چقد بهم تیکه انداخت! فقط بخاطر مامانم حرفی نزدم. شایان گفت: - حق داره خب، خواهرش رو فرستاده بود اینجا درس بخونه بعد داداش ما زد ته کار و درآورد. لیانا گفت: - اصلا باورم نمیشه که الان یه خواهر و برادر دارم. با تعجب گفتم: - برادر؟ لیانا: - آره بچهی مهتا پسره، البته اگه زنده باشه. - زنده است، فقط امیدوارم بهوش بیاد واگرنه من خودم رو هرگز نمیبخشم، همش تقصير من بود که اینطور شد. عزیز: - خودت رو ناراحت نکن پسرم، ایشالا که بهوش میاد. من هم امیدوار بودم که حالش خوب شود. ... در حیاط قدم میزدم حس میکردم تو خانه هوایی برای نفس کشیدن نیست. شوهر خواهرِ مهتا تو دیدم که به سمت خانه میرفت گفتم: - اومدی دنبال بچهها؟ متوجه حضورم شد نزدیک آمد و گفت: - آره، ببخشید که بهتون زحمت دادیم. - نبابا زحمتی نیست، بچهها الان خوابیدن، امروز انقد شیطونی کردن که از خستگی خوابشون برد. کاوه: - مادرشون یکم نگرانه؟ - بخاطر حضور منه؟ کاوه: - باید بهش حق بدی، آنا رو خواهرش خیلی حساسه، حتی وقتی دیدش هم نخواست قبول کنه که خواهرش چی کار کرده. - من واقعا متاسفم، ولی بدونین من هنوز بی معرفت نشدم که دختری که سرش بلا آوردم رو ولش کنم، تا ابدم درخدمتم. کاوه: - تقصير من هم بود میدیدم مهتا دوست داره بیاد حمایتش کردم من اون و مثل خواهر خودم دوست داشتم، بعد از مرگ مادر و پدرش افسردگی گرفته بود با خودم گفتم بیاد اینجا درس بخونه، دوست پیدا کنه حالش خوب میشه آنا راضی نبود ولی با مهتا انقد گفتیم و گفتیم تا قبول کرد، الان که فکر میکنم آنا از هردومون بیشتر میفهمید. - اون دختر خوبی بود مقصر منم که آلودهاش کردم، آآآ بفرمایید داخل، متاسفم اصلا حواسم نبود که باید دعوتتون کنم. با هم به خانه رفتیم، در اتاق لیانا رو باز کردم هر چهار نفرشان خواب بودند از کاوه اجازه گرفتم و وارد اتاق شدم و در را بستم به سمت لیانا رفتم و آرام صدایش زدم بیدار شد گفتم: - بابای این بچهها اومده میخواد ببینمتشون. خودش را جمع وجور کرد و شالش را سرش کرد در را باز کردم و گفتم: -بفرمایید داخل. کاوه گفت: - ببخشید مزاحم شدم. - خواهش میکنم. داخل آمد و با دیدن بچهها که آرام خوابیده بودن لبخند زد و گفت: - ببخشید خانم، اسباب زحمت شدیم. لیانا گفت: - نه زحمتی نبود. گفتم: - خب حالا که خیالتون راحت شد که بچهها خوبن، بریم پایین، شما باید استراحت کنین. پایین رفتیم و عزیزخانم برایمان شربت آورد گفتم: - مهتا خانم حالش چطور بود؟ کاوه گفت: - تغییری نکرده هنوز بیهوشه. لیانا هم آمد گفتم: - بچهها رو چرا تنها گذاشتی؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و دو... بعد نیشخندی زد و گفت: ن زنت کجاست پس؟ تو زن و بچه داری و باز چشمت دنبال خواهر من بوده؟ سهراب گفت: - این و گفتم که بدونی راجع به من اشتباه فکر میکنی. بعد رو به مادرش گفت: - تحمل اینجا و این حرفا رو ندارم میرم خونه، هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنین. سریع از بیمار خارج شد.. ... سهراب.. وارد خانه شدم و با دوتا بچهی شیطون روبرو شدم که از این مبل روی آن مبل میپریدند یا رو میز میرفتن و با گلدونها ور میرفتن لیانا را حسابی کلافه کرده بودن. نگاهم به کیانا افتاد که آرام روی زمین نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد کنارش نشستم و نوازشش کردم و گفت: - نمیخوای با بچهها بازی کنی؟ کیانا فقط نگاه میکرد هیچی نمیگفت دوباره گفتم: - دخترِ من گشنهاش نیست؟ باز هم هیچ نگفت، دستش را گرفتم و بلندش کردم بعد به آشپزخانه بردمش و روی صندلی نشاندمش عزیزخانم گفت: - آقا این بچهها کی هستن؟ از فریزر بستنی را درآوردم و به عزیزخانم دادم که در ظرف بگذارد. گفتم: - آیناز و عماد خواهرزادههای مهتان. عزیزخانم همینطور که مشغول کارش بود گفت: - اونا رو دیروز دیدم. بعد به کیانا اشاره کرد و گفت: - این کیه؟ ظرف را روی میز گذاشت ازش برداشتم و سمت دهان کیانا بردم و گفتم: - این دختر منه. عزیزخانم نشست و گفت: - دخترت؟ با نگرانی به کیانا نگاه کرد و گفت: - سهراب جان نکنه این هم سر شرط بندی... نگاهش کردم و باز مشغول بستنی دادن به کیانا شدم و گفتم: - من دیگه خطا نمیکنم، این همون بچه است که میخواستم حضانتش رو بگیرم اسمش کیاناست، خودم انتخابش کردم، قشنگه؟ لبخند زد و گفت: -خیلی قشنگه، تو خوش سلیقهای لیانا و کیانا، ولی تو مطمئنی که میخوای نگهش داری تو الان لیانا رو داری و بچهی مهتا. نفس عمیق کشید و گفت: - لیانا انقد درگیر بچههاست که من نتونستم باهاش حرف بزنم، چیشد عقد کردین؟ سرم را به نشانهی نه تکان دادم که گفت: - چرا؟ گفتم: - نشد. عزیزخانم: - اتفاقی افتاده؟ آخه چرا نشد؟ شما برای همین رفتین، ببینم اصلا مادرت کو؟ - بیمارستان. عزیزخانم: - چرا؟ اتفاقی افتاده؟ - نمیدونم خواهرش به مهتا چی گفت که ناراحت شد و از محضر رفت بیرون، هنوز وسط خیابون نرسیده بود که ماشین زد بهش و بردنش بیمارستان. عزیزخانم هینی کشید و گفت: - الان... الان حالش چطوره؟ - تا زمانی که من اونجا بودم بیهوش بود دکتر میگفت خودش و بچه خوبن، ولی باید بهوش بیاد تا ببینن چی میشه. - سهراب، اون واقعا بچهی توِ؟ جوابی نداشتم که بدهم دوباره گفت: -مهتا میگفت من پیش خدا رو سفیدم، چون اون محرمم بود راست میگه؟ - آره، رو سفیده. عزیزخانم: - خوشحالم که تربیت شدهی آقا فرهاد آدم خوبیه، ولی باید قبول کنی که اشتباه کردی. - اگه قبول نکرده بودم که نمیرفتم محضر برای عقد. عزیزخانم: - سهراب، تو بخاطر بچه قبول کردی که عقدش کنی؟ - نمیخواستمش، اون دختر خوبی و خوشگلی بود ولی نمیخواستمش، فقط میخواستم نجاتش بدم محرم خودم کردمش، وقتی نجابتش رو دیدم پا پس کشیدم ولی وقتی تو اتاق دیدم خوابیده نتونستم جلوی قلبم رو بگیرم، مهرش به دلم نشست خیلی خودم رو کنترل کردم نزدیکش نشم، ولی نتونستم گفتم حالا که محرم تن و قلبمه، یه بغل که به جایی برنمیخوره ولی یه بغل تبدیل شد به اتفاقی که نباید میافتاد، هنوزم طعمش زیر دندونمه، اون انقد شیرین بود که تونست منو مشتاق خودش کنه، عزیزخانم میترسم نباشه. عزیزخانم: - بد به دلت راه نده ایشالا خوب میشه دوباره میری محضر و عقدش میکنی بعد همه با هم زندگی میکنیم، فقط سهراب تو واقعا میخوایش یا بخاطر عذاب وجدان این کار و میکنی؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و یک... *بخش یازدهم* شایان و ماهان به محضر برگشتند لیانا زیر پنجره درحالی که پاهایش را در بغلش جمع کرده بود نشسته بود شایان نزدیک رفت و گفت: - لیانا خوبی؟ لیانا گفت: - چیشد؟ اون زنده است؟ شایان: - آره زنده است بردنش بیمارستان، اون حالش خوب میشه نترس، بلند شو باید بچهها رو ببریم خونه. لیانا به سه تا بچهی کوچولو نگاه کرد که میخواستند سفرهی عقد را بهم بریزند ولی محضر دار اجازه نمیداد لیانا بلند شد و گفت: ن این دوتا رو چیکار کنیم؟ شایان: - میبریم دیگه. لیانا پیش بچهها رفت و گفت: - بیاین بریم بچهها. عماد گفت: - مامانم کو؟ لیانا گفت: - خالهات حالش بد شد مامانت بردش دکتر. آیناز گفت: ن میریم پیشش. لیانا: - نه قربونت برم مامانت گفت شما رو با خودم ببرم تا بیاد دنبالتون. عماد گفت: - نمیام، مامانم گفته با غریبهها جایی نرم. لیانا: - خب مامانت درست گفته ولی منکه غریبه نیستم دیدی ما یک ساعت با مامانت بودیم دیروز هم شما اومدین خونه ما، پس ما باهم دوستیم، اگه با من بیاین بهتون بستنی میدم. عماد و آیناز با لیانا راهی شدن ولی کیانا نه. شایان بغلش کرد لیانا دست آیناز و ماهان دست عماد را گرفت و شش نفر با هم به خونه رفتند... سهراب و فرامرز با وجود ترافیک ولی خودشون را زود رساندن و وارد بیمارستان شدند. به رعنا زنگ زدند و پیششان رفتند، منتظر بودن تا دکتر عکسهای رادیولوژی و سونوگرافی را بررسی کند دکتر گفت: - بچه هنوز زنده است، اندامهای داخلی سالم هستن و هیچ پارگی نداره فقط ساق پای راست و بازوی راستش شکسته که باید گچ بگیرین باید خون تزریق بشه، خیلی کار خوبی کردین که جلوی خونریزی و گرفتین فقط باید صبر کنیم تا بهوش بیاد. فرامرز عکسها را گرفت و دوباره بررسی کرد سیدی سونوگرافی و امارای را چندین و چند بار با دستگاهی که آنجا بود نگاه کرد وقتی خیالش راحت شده مشکلی نیست دستگاه را خاموش کرد و پیش بقيه رفت، آنا حالش بد بود و فقط گریه میکرد و رعنا سعی داشت آرامش کند ولی فایده نداشت. مدتی که گذشت آنا انگار به خودش اومد و گفت: - کاوه بچههام کو؟ کاوه که تازه متوجه نبود بچهها شد گفت: - من انقد ترسیدم و عجله کردم که کلا بچهها رو فراموش کردم تو محضر خونه موندن. آنا هینی کشید و گفت: - بچههام تنها موندن؟ کاوه برو دنبالشون. سهراب حرفش را قطع کردم و گفت: - نه نگران نباشید بچهها رو شایان و لیانا بردن خونه، جاشون امنه. آنا عصبانی بلند شد و نزدیک سهراب رفت و سیلی مهمانش کرد و گفت: - همش تقصير توِ، اگه خواهرم و با وجودت، نجس نمیکردی الان کارمون به اینجا نمیکشید، بچههای من اگه تو خیابون بمونن، جاشون امن تر از خونه ی توِ. کاوه گفت: - بس کن آنا، درسته اشتباه کرد ولی ناخواسته بود، آقا سهراب لطف کردن که بچههامون و بردن خونه تا اتفاقی براشون نیفته. آنا با نیشخند گفت_ آره لطف کرده اول خواهرم و فرستاد بیمارستان، حالا نوبت بچههامه؟ سهراب تا میخواست حرف بزند رعنا با چشم و ابروهاش علامت میداد که ساکت شود، سهراب به احترام مادرش هیچ نمیگفت آنا گفت: - کاوه لطفا برو بچهها رو بیار دلم شور میزنه. رعنا گفت: - آنا جان بیمارستان که اجازه نمیده بچه بیاری، خودت هم که مطمئنا از خواهرت دل نمیکنی شوهرت گناه داره چجوری از پس دو تا بچه بربیاد بذار پیش لیانا بمونن من مطمئنم ازشون خوب مواظبت میکنه تازه عزیزخانم هم هست مواظبشونه. آنا گفت: - توروخدا نذارین این مردک نامرد بره خونه، آینازم فقط پنج سالشه. سهراب گفت: - شما راجع به من چی فکر کردی خانم؟ من تو عمرم همچین غلطی رو نکردم یک بار پام رو کج گذاشتم و پنج ماه تاوانش و هم پس دادم شما حق نداریم اینطور به من بی احترامی کنین، من اگه هرچی هم حیوون باشم با دختر بچهی پنج ساله کاری ندارم چون خودم دوتا دختر دارم. آنا با تعجب گفت: - تو بچه داری؟ دوتا؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی... سهراب از خجالت سرش را پایین انداخت و آنا با طعنه گفت: - خوبه، بعد از پنج ماه میخواد گندش رو جمع کنه، واقعا شما خجالت نمیکشی آقا سهراب؟ سهراب گفت: - متاسفم نمیخواستم اینطوری بشه ولی اتفاقیه که افتاده. آنا آرام گفت: - عجب رویی داره. سهراب خطاب به آنا گفت: - میشه من با خواهرتون چند دقیقه صحبت کنم میخوام چیز مهمی رو بگم. آنا دوباره طعنهآمیز گفت: - جای صحبت قبلیتون هنوز خوب نشده. آرام گفتم: - آنا خواهش میکنم بیشتر از این آبروم رو نبر. با عصبانیت نگاهم کرد نیشخندی زد و گفت: - من آبروتو میبرم؟ خوبه والا، انگار شکمِ من شش ماهه زده بالا. اعصابم از دستش خورد بود بلند شدم و بیرون رفتم. آنا و رعنا صدام میزدن ولی اهمیت ندادم طبقه پایین رفتم و از ساختمان خارج شدم و اجازه دادم اشکهایم جاری شوند. نمیدانستم کجا بروم، خانه؟ حالم از آنجا بهم میخورد. پیش بهار؟ که سرم غر بزند و منت بگذارد. من هیچ جا را نداشتم یک آن به خودم آمدم و دیدم وسط خیابان ایستادم و یک ماشین به سمتم میآمد، نمیتوانستم فرار کنم به زمین میخ شده بودم فقط چند ثانیه طول کشید تا پرت شوم بالا و چند متر آن طرفتر زمین بخورم همه چیز دور سرم میچرخید همهی تنم بی حس شده بود فقط گوشهایم میشنید چند نفر مدام صدام میزدن ولی نمیدیدم حتی نمیشناختم. ... راوی... مهتا از اتاق خارج شد لیانا از پشت پنجره نگاه میکرد آنا، رعنا و سهراب به دنبالش رفتند تا طبقهی پایین رسیدند مهتا را دیدند که به وسط خیابان میرود قبل از اینکه بتوانند حتی صدایش کنن به ماشین برخورد کرد و افتاد سه تایی سمتش دویدند، لیانا که از بالا نظارهگر بود جیغ کشید و روی دو پا نشست و سرش را بین دستانش گرفت ماهان، شایان، کاوه و عاقد سمت پنجره رفتند و با دیدن صحنهی تصادف بیرون رفتند، فقط لیانا و سه تا بچه ماندن... آنا مدام تو صورت مهتا میزد و صدایش میزد ولی بیفایده بود بقيه صدایش میزدند و میخواستند بیدار بماند ولی پلکهایش خیلی سنگینتر از این حرفها بود شایان روی صورتش آب پاشید با زحمت پلکهایش را باز کرد دست آنا که کنارش بود را گرفت و با زحمت و صدایی که از ته چاه درمیآمد گفت: - به کسی.. نگو که من... که من.. چی.. چیکار کردم، بذار....آبروت پیش بقی.. بقیه نره. آنا با ناراحتی داد زد: ن خفه شو عوضی، تو حق نداری منو اینجا تنها بذاری،مهتا توروخدا نخواب الان آمبولانس میاد، ببخشید که دیروز زدم تو گوشت، مهتا تو رو خدا نخواب بامن حرف بزن. باز پلکهایش سنگین شد، آنا همینطور که از زور گریه هق میزد یقهی مهتا را هم گرفته بود و تکانش میداد و گاهی هم به صورتش میزد. مهتا پلکهایش میلرزید ولی نمیتوانست باز کند. رعنا و فرامرز سعی داشتن جلوی خون ریزی سر و دستش را بگیرند رعنا گفت: ن سهراب دوباره زنگ بزن آمبولانس ، ببین کجاست؟ سهراب زنگ زد و بهش گفتن آمبولانس در ترافیک مانده. فرامرز گفت: - باید خودمون ببریمش واگرنه دوام نمیاره. رعنا گفت: - باشه باشه. کاوه ماشینش را آورد و در را باز کرد و گفت: - کمک کنین تا بذاریمش تو ماشین. آنا و رعنا بلندش کردند و در ماشين گذاشتن رعنا کنارش نشست، سرش را روی پایش گذاشت و سعی داشت بیدارش کند مهتا هوشیاری پایینی داشت کاوه با سرعت میرفت و آنا فقط گریه میکرد ... سهراب به شایان گفت: - منم میریم دنبالشون، شما بچهها رو ببرین خونه، لطفا مواظبشون باشین. شایان گفت: ن بچه های این دختر بیادبه هم اینجاست، اونا رو هم ببریم. سهراب سر تا پایش را نگاه کرد و گفت: - تو عقل داری؟ مگه ندیدی مامان و باباش رفتن، میخوای همینجا بمونن؟ شایان که متوجه اشتباهش شد معذرت خواهی کرد و گفت: - برو اگه کاری بود بگو من درخدمتم. سهراب سوار ماشین شد و قبل از حرکت کنه فرامرز هم سوار شد و با هم به بیمارستان رفتند..... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و نه... گفتم: - اون نمرده، زنده است. آنا: - کی؟ گفتم: - کسی که این بلا رو سرم آورد. آنا: - چی میگی؟ مادرش که گفت مرده. گفتم: - مادرش فکر میکنه اون مرده، ولی خودم دیدمش اومده بود برای معذرت خواهی، آنا بهم فرصت بده بخدا پیداش میکنم و مجبورش میکنم بیاد عقد کنیم من این پسره رو دوست ندارم. آنا: - نه مهتا، یه بار اشتباه کردی برای هفت پشتمون بسه، دیگه فرصت نمیدم همین امروز میریم عقد میکنین، حرف اضافه هم بزنی، میزنم تو دهنت. بعد بلند شد و رفت، به در که رسید گفت: - آماده شو ساعت ده میریم. خیلی گشنم بود به آشپزخونه رفتم آنا داشت صبحانه حاضر میکرد، سر سفره نشستم که چشمم به کره افتاد حالم بد شد سریع دستشویی رفتم و بالا آوردم وقتی برگشتم آنا حتی نگاهم نکرد. برای خودم تخم مرغ درست کردم و خوردم عادتم بود هیچی جز تخم مرغ نمیتوانستم بخورم البته آن هم با زور قرص حالت تهوع. همراه کاوه، آنا و بچهها سمت جایی که قرار گذاشته بودیم رفتیم رعنا، لیانا و آقا فرامرز منتظر بودن ولی ماهان نبود آنا گفت: - اون پسره نیست که. کاوه گفت: - بیا بریم، عجله نکن. پیاده شدن ولی من دوست نداشتم بروم احساس شرم داشتم احساس کوچیک شدن و تحقیر شدن داشتم آنا با حرکت چشم و ابرو به من فهماند که باید پیاده شوم؛ نمیخواستم گَزَک دستش بدهم، پیاده شدم و نزدیک رفتم و سلام دادم رعنا با مهربونی گفت: - سلام عروس قشنگم، خیلی خوش اومدی. فقط نگاهش کردم حتی لبخند هم نزدم کاوه گفت: - خب برنامه چیه؟ رعنا گفت: - یه کاری پیش اومده که بچهها رفتن سراغش، زود میان بفرمایید داخل. همه داخلِ محضر خانه رفتیم و نشستیم. حالم از این نمایش بهم میخورد نیم ساعتی گذشت ولی کسی نیومد آنا گفت: - شما مارو مسخره کردین؟ رعنا گفت: - عجله نکن دختر، کار خیره، میان، احتمالا کاراشون طول کشیده. نیم ساعت دیگه هم گذشت لیانا کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد انگار سنگینی نگاهم و حس کرد برگشت و گفت: - نگران نباش درست میشه. دوباره بیرون را نگاه کرد و گفت: - اومدن. رعنا هم کنار پنجره رفت و نگاه کرد و چند دقیقه بعد ماهان و شایان با یک دختر بچهی چهار ساله داخل آمدند، رعنا و لیانا با ذوق نگاهش میکردند کاوه و آنا بلند شدن منم مجبور شدم بلند شوم یک احوالپرسی مختصر کردیم و آنها نشستن رعنا گفت: - اصل کاری کجاست؟ شایان گفت: - پایینه، کار واجب داشت، میاد. رعنا باز گفت: - چقد دیر کردین نگرانتون شدیم. شایان گفت: - تا پرونده رو تکمیل کردن طول کشید و یکم هم برای اسم به مشکل خوردیم. لیانا گفت: - نمیخواین اسم این خوشگله رو بهمون بگین؟ شایان گفت: - اسمش شبیه اسم توِ، لیانا و کیانا. لیانا با ذوق بغلش کرد و گفت: - سلام آبجی قشنگم خوبی؟ تو چقد خوشگلی. رعنا روی صندلی نشست و بچه را روی پایش گذاشت و سرش را بوسید و گفت: - چه دختر خوبی، موهاتو کی اینجور خوشگل بسته. کیانا با اون چشمای گرد بامزه نگاهش میکرد ماهان گفت: - متاسفانه نمیتونه حرف بزنه. رعنا با ناراحتی گفت: - چرا؟ بهش میخوره چهار یا پنج سالش باشه باید بتونه صحبت کنه. شایان گفت: - نه فقط درحد آب و بهبه بلده مددکارش میگه باید باهاش تمرین کنیم. قبل از اینکه کسی حرفی بزند عاقد گفت: - اگه آقا داماد هم تشریف آوردن خطبه رو جاری کنیم. رعنا گفت: - نه حاج آقا یکم فرصت بدین. آنا گفت: - فرصت رو برای چی میخواین؟ شایان گفت: - عجله نکن این همه منتظر موندی ده دقیقه دیگه هم روش. زیاد نگذشته بود که در باز شد و سهراب وارد شد، گفت: - معذرت میخوام که منتظر موندین کار واجب داشتم. خیلی جا خوردم این از کجا سر و کلهاش پیدا شد رعنا نزدیک سهراب رفت و رو به ما گفت: - این آقا تنها پسرمه، اسمش سهرابِ، باعث و بانی این اتفاق، که تا همین دیشب فکر میکردم از دستش دادم ولی الان اینجاست صحیح و سالم، اومده تا اشتباهش رو گردن بگیره. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و هشت... گفتم: - میدونم، زنگ زد و بهم گفت، خودم ازش خواستم تا فردا وقت بخره تا ببینم چی میشه. مامان : - من فکر کردم به مامان و باباش زنگ زد. گفتم: - مادر و پدرش تو شهرستان زندگی میکنن اونجا تلفن آنتن نمیده. مامان: - خب حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم: - هر چی شما بگین. مامان: - کاریه که خودت شروع کردی تو که نمیذاری یه دختر بی گناه این وسط آبروش بره، مگه نه؟ گفتم: - دوستش دارم، اون دختر خوبیه، تو دانشگاه حواسم بهش بود خیلی تلاش میکرد به چشمم بیاد ولی من بهش اهمیت نمیدادم، هرگز به ازدواج باهاش فکر نکردم و الان با این بچه؟ نمیدونم چیکار کنم؟ اون دختر پاکی بود ولی الان رو نمیدونم. مامان: - مطمئنم که هنوز هم پاکه، تو این مدت زیاد اینجا میاومد، میدیدم هر موقع شایان یا ماهان میاومدن چادرش رو میپوشید اون دختر خوبیه سهراب، بهش شک نکن. گفتم: - یعنی میگین باهاش ازدواج کنم؟ مامان: - تصمیمش رو میذارم پای خودت، ولی تا فردا وقت داری چون خواهرش عصبانیه و اگه تو قبول نکنی باید شایان یا ماهان رو راضی به این کار کنی. لیانا در زد و وارد شد و گفت: - چی دارین میگین به هم؟ منم بیام؟ مامان گفت: - دیگه داشتم میاومدم، بیا تو عزیزم. او هم نشست و گفت: - خیلی خوشحالم که الان اینجایی. بهش لبخند زدم یهو انگار چیزی یادش آمده باشد با کف دست به پیشانیش کوبید و گفت: - یادم رفت برای چی اومده بودم. لحظهای مکث کرد و گفت: - آهان، عزیز خانم گفت بیاین برای غذا. خندیدم و گفتم: - کم حافظه شدی؟ یا از ذوق دیدن من فراموش کردی؟ خندید و گفت: - هر دو. مامان گفت: - پاشین بریم غذا بخوریم که عزیزخانم کلی تدارک دیده. گفتم: - شما برین، من یه دوش بگیرم میام. مامان: - الان؟ خب بذار برای آخر شب. گفتم: - چند روز حموم نرفتم الان واقعا به دوش آب سرد نیاز دارم. مامان: - باشه قربونت برم، ما میریم فقط زود بیا که غذا سرد نشه. بعد از اینکه رفتن دوباره دراز کشیدم درمورد مهتا مطمئن نبودم ولی اشتباه خودم بود دیگر، سریع دوش گرفتم و پیش بقیه رفتم بیرون سفره انداخته بودن نشستم بعد از ماهها بهم خوش گذشت. ... مهتا... تا صبح خوابم نبرد نشستم و به حال خودم گریه کردم نمیخواستم با ماهان ازدواج کنم باید به همه میگفتم که سهراب زنده است شاید اجازه میدادند تا آمدنش صبر کنیم حتی مطمئن نبودم که اون مرا بخواهد البته که باید بخواهد من تنها نمیتوانم بچهی او را بزرگ کنم باید به لیانا زنگ میزدم و میگفتم که پدرش را دیدم. آنا در اتاق را باز کرد و گفت: - تو دیشب نخوابیدی؟ اشکانم برای هزارمین بار جاری شد گفتم: - آنا بیا بشین و به حرفام گوش کن خواهش میکنم. کنارم نشست، سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم: - تو بهترین خواهری هستی که من دارم، ببخشید که من برات خواهر خوبی نبودم، آنا! من خطا نکردم تو این مدتی که اومدم تهران چادرم رو از سرم برنداشتم با هیچ پسری حرف نزدم تنها دوستی که داشتم بهار بود و شوهرش گاهی هم پسر عموش که منو ازت خواستگاری کرد، آنا، من یه اشتباه کردم ولی قسم میخورم اون محرمم بود بخدا هرچی دست و پا زدم، هرچی التماسش کردم نشنید، من نمیدونستم چه اتفاقی افتاده واگرنه زودتر میرفتم و نابودش میکردم، زمانی فهمیدم که خیلی دیر شده بود پیش چند تا دکتر رفتم همه میگفتن غیرقانونیه، هرچی قرص گیرم اومد خوردم ولی اون جون داشت حتی خودم رو انداختم جلو ماشین ولی نشد دستم شکست و چند وقت تو گچ بود آبجی توروخدا باهام بد نباش من بجز تو کسی و ندارم. آنا گفت: - وقتی اون شکم گنده تو دیدم دیگه هوش از سرم پرید، نمیخواستم باور کنم که خواهر من چنین کاری کرده، فقط میخواستم نابود بشه وقتی اون خانم گفت محرمت بوده به خودم گفتم خواهر من آدم خوبیه، وقتی گفت مُرده تمام دنیا وایستاد، به آینده فکر کردم به اینکه باید چیکار کنیم؟ حرف در و همسایه، حرف فامیل و چی بدیم؟ الان همه منتظر یه فرصتن تا بگن دیدی گفتم دختر جوون رو بفرستی شهر غریب اینجوری میشه، دیدی گفتم فلان، مهتا من خوبیت رو میخوام امروز میریم عقد میکنیم دیگه هیچ حرف و حدیثی پیش نمیاد. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و هفت... باشهای گفت و بدون اینکه ماشین یا چراغها را خاموش کند پیاده شد و جلوی ماشین ایستاد و گفت: - سلام به همگی، خیلی ممنون بخاطر این خوش آمدگویی گرمتون، راستش من میخوام یه چیزی و بگم که چند ماه ازتون مخفی کردم. عزیزخانم گفت: -بگو چیشده، نگرانمون کردی، پس کو مهمونت؟ شایان گفت: - عجله نکن خاله، میگم بهت، مهمونم تو ماشینه، البته که اون صاحب خونه است و ما مهمونیم، اول ازتون باید عذرخواهی کنم، راستش سهراب نمرده من بهتون دروغ گفتم که از نگرانیتون کم کنم اون زنده است و الانم اینجاست. بعد خطاب به من گفت: - نمیخوای پیاده شی؟ نمیدانستم چه واکنشی قرار است نشان دهند ولی خب باید با واقعیت کنار میآمدند، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم همه از دیدنم جا خوردند مامانم جلو آمد و گفت: - این واقعیت داره؟ تو... تو الان. به او اجازهی حرف زدن ندادم و بغلش کردم الان بیشتر از هر چیزی به او نیاز داشتم. گفتم: - ببخشید که پسر بدی برات بودم من نباید ترکت میکردم. آرام گریه میکرد و گفت: - تو منو ببخش پسرم، من کم کاری کردم برای پیدا کردنت. لیانا نزدیک آمد چشماش پر از اشک بود گفت: - بابایی. از مامانم جدا شدم دستانم را به رویش باز کردم و گفتم: - جون بابایی. خودش را در بغلم انداخت، بغضش ترکید و آرام هق میزد سرش را نوازش کردم و گفتم: - دختر منکه انقد لوس نبود. عزیزخانم و ماهان و ترانه هم و از زنده بودنم خیلی خوشحال بودن دلم برای همهشان تنگ شده بود. داخل رفتیم و شروع کردیم به صحبت کردن. ترانه گفت: - آقا فرامرز اومدن. مامانم بلند شد و گفت: -الان میام. بیرون رفت گفتم: - اقا فرامرز؟ لیانا گفت: - شوهر مامان رعناست که دعوتش کرده بیاد اینجا. آهانی گفتم و مشغول خوردن چای شدم چند دقیقه بعد آمدند، به احترام از جا بلند شدم زیاد طول نکشید تا یادم بیاید که این همان مردیست که در درمانگاه دیده بودم نزدیک آمد و گفت: - سلام آقا سهراب خیلی خوشحالم که زنده هستین و حالتون خوبه . دستم را دراز کردم سمتش که به گرمی فشرد و گفتم: - سلام خیلی ممنون خوشوقتم از آشنایتون. مامان نزدیک آمد و گفت: - سهراب جان باید چیزی و بهت بگم، راستش این آقا. حرفش را قطع کردم و گفتم: - همسرتونه، نیازی به گفتن نیست خودم میدونم، بفرمایید بشینین. فرامرز با بقيه هم سلام احوال پرسی کرد و نشست و گفت: - دیدی رعنا خانم بیخودی نگران بودی. گفتم: - نگرانی برای چی؟ فرامرز گفت: - مادرت خیلی نگران برخوردت با من بود الان ده دقیقه است منو بیرون نگهداشته و میگه اگه سهراب قبول نکنه چی؟ خندهام گرفت رو به مادرِ سادهام گفتم: - نه من بچهام نه شما که بخوایم نگران این چیزا باشیم شما کارتون درست بود تا ابد که نمیتونستی تنها باشی. لبخند زد و سرش را پایین انداخت. دوباره همه مشغول صحبت کردن شدند من هم معذرتخواهی کردم و به اتاقم رفتم، خیلی خسته بودم روی تخت دراز کشیدم زمان زیادی نگذشته بود که مادرم آمد به احترامش نشستم او هم کنارم نشست و گفت: - میخوام باهات حرف بزنم. سریع گفتم: - اگه درمورد آقا فرامرزه، نیازی به صحبت نیست من درک میکنم. گفت: - نه درمورد خودته، میخوام بدونم چی بین تو و مهتا گذشته ؟. نتوانستم حرفی بزنم، از خجالت بدون اینکه نگاهش کنم با بالشت کنارم بازی میکردم دوباره گفت: -سهراب، اون دختر حامله است میخوام بدونم کار تو بود؟ آرام گفتم: - نمیخواستم اینجوری بشه حالم خوب نبود. مامانم: - مهتا حالش خوب نیست میخواست بچه رو بکشه ولی من نذاشتم. سریع نگاهش کردم و گفتم: - چرا؟ مامان: - چون اون بچه دوماهش بود قلبش تشکیل شده این کار جرم بود و اینکه میخواستم بچهی بچهام رو بغل کنم. دوباره سرم را پایین انداختم و گفتم: - از کجا میشه فهمید که بچه واقعا مال منه. مامان: - باید بدنیا بیاد ازش آزمایش بگیریم بعد معلوم میشه که هست یا نه. گفتم: - اگه نبود چی؟ مامانم: - هیچی، دیگه اون دختر به ما ربطی نداره، سهراب! خواهرش فهمیده خیلی ناراحته، امروز باهاش حرف زدم قرار شد فردا بریم با ماهان عقد کنن. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نه خوب شد مرسی- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی خوب ممنون و ببخشید که خیلی اذیتت کردم 😘- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اره خوبه- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
واقعا متاسفم چند تا عکس میفرستم هرکدوم از نظر خودت خوب و مناسبه رو با همون فونت و روال اخری بذار. بعد یه نفس راحت بکش😂 -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
برام فرقی نداره اگه میگی خوب نیست میتونم عوض کنم مشکلب نیست -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
متاسفم زحمتت دادم ولی من اولین بارمه از این کارا میکنم و هنوز برام همه چیز خیلی عجیب غریبه😂🤦🏻♀️ -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اخه گفتی عکس خوب نیست کلا نابود کردی منو😂 -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
راجع به عشق یک طرفه است که میفهمه پسره خیلی راز های مگو داره. بعد وارد مرحله گروگانگیری و شکنجه میشن.پسره گلوله میخوره و ناپدید میشه. دختره میفهمه بارداره. در اخر ازدواج میکنن بچه دار میشن و میمیرن. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این آخری فونتش قشنگه -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خب اگه اینطوره که میتونیم عکس و عوض کنیم -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و شش... گفت: - بریم، خدا بزرگه. من سوار ماشین کاوه شدم و رعنا و لیانا هم سوار ماشین خودشان شدند و به سمت خانهی سهراب حرکت کردیم... داخل پذیرایی نشسته بودیم عزیزخانم شربت آورد طفلک خیلی نگران بود آنا گفت: - خب تا کی باید منتظر بمونیم؟ رعنا گفت: - شما چقد عجولی، صبر کن چشم. رو به عزیزخانم گفت: - شایان نیومده هنوز؟ عزیزخانم گفت: - نه، همین یکساعت پیش زنگ زدم خاموش بود. رعنا: - ماهان کجاست؟ عزیزخانم: - اونم رفته بیرون، نیست. رعنا: - ای بابا! باهاشون کار نداری که جفتشون اینجان، حالا کار دارم هیچکی نیست. عزیزخانم: - زمانی که اینجا بودن اقا سهراب بود ولی الان چی؟ تلفن خانه زنگ خورد عزیزخانم سمت تلفن رفت و گفت: - چه حلال زاده است شایانه. بعد جواب داد و وقتی قطع کرد گفت: - شایان گفت برای امشب مهمون خاص داریم خواست غذا درست کنم و جشن بگیریم. رعنا با تعجب گفت: - مهمون خاص؟ کیه؟ عزیزخانم شانهای بالا انداخت و گفت: - هرچی پرسیدم جواب نداد فقط گفت خیلی خاصه. صدای یالله گفتن یکی از بیرون میآمد عزیزخانم گفت: - بیا داخل پسرم. ماهان وارد شد و همه را از نظر گذراند و سلام داد رعنا خانم گفت: - سلام، بیا پسر، به موقع اومدی کارت داشتم. ماهان نزدیک آمد و گفت: - درخدمتم. انگار چیزی یادش آمد و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید گفت: - شایان زنگ نزده؟ عزیزخانم گفت: - چرا همین الان زنگ زد و گفت برای شب مهمون داره خواست تدارک ببینیم. ماهان لبخند زد و گفت: - پس داره میاد. رعنا : - کی؟. ماهان خودش را جمع کرد و گفت: - حالا میفهمین، فقط میشه من غذا رو انتخاب کنم. عزیزخانم گفت: - البته پسرم بگو. ماهان بی فکر و گفت: - قرمهسبزی، کباب تابه ای و فسنجون با سالاد شیرازی و دوغ. عزیزخانم گفت: - الهی بگردم، پسرم چقد این غذاها رو دوست داشت مخصوصا کباب تابهای رو. آنا با ناراحتی گفت: - خیلی ببخشید وسط انتخاب غذا مزاحمتون میشم ولی ما برای کاری اومدیم اینجا. رعنا گفت: - آره یادم رفته بود، معذرت. رعنا گفت: - میدونم که از این خواستهام ممکنه ناراحت بشی ولی مجبورم بگم بخاطر سهراب، چون نمیخوام فحش و نفرین پشت سرش باشه، راستش خواهر مهتا متوجه همه چی شد و الان ناراحته، خواستم بگم اگه مشکلی نداره... اگه مشکلی.. نداره.. مهتا رو عقد کنی. بغض کل وجودم را گرفته بود روی نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم. ماهان جا خورده بود و حرف نمیزد، حق داشت باید گناه کس دیگری را به دوش میکشید و تقاص پس میداد. کمی که گذشت گفت: - حتما این کار و میکنم فقط قبلش باید اجازه بگیرم. نگاهش کردم گوشیش را درآورد و با یکی تماس گرفت و بعد از ما دور شد، صدایش را نمیشنیدم فقط حرکاتش را زیر نظر داشتم. برگشت و گفت: - اشکالی نداره فقط امروز که محضرخونهها بستن ایشالا فردا میریم برای عقد. باورم نمیشد که قبول کند آنا گفت: - خیلی خب فقط دلم میخواد زیر حرفتون بزنین بعد هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین. بلند شد و گفت: - بریم. ماهان گفت: - تشریف داشته باشین امشب شب مهمیه، قراره جشن بگیریم حضور شما باعث خرسندی ماست. آنا گفت: - خیلی ممنون، بهتره بیشتر از این مزاحم نشیم. ماهم بلند شدیم و همراهش به خانه رفتیم. هیچکس حرف نمیزد بچهها با گوشی مامان و باباشون مشغول بودن و ماهم در سکوت نشسته بودیم و کسی هیچ کاری نمیکرد. ... سهراب... در تاریکی هوا به تهران رسیدیم و به خانه رفتیم، شایان زنگ زد و خبر رسیدنمان را داد عمو رسول در را باز کرد و وارد حیاط شدیم همهی اهالی خانه به پیشواز آمده بودند، دلم برای تک تکشان تنگ شده بود شایان گفت: - پیاده شو، من برم ماشین رو پارک کنم و میام. سریع گفتم: - نه، بذار همینجا باشه، تو برو بگو من زندهام، نمیخوام بترسن یا شوکه بشن. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
فونت اسم رمان به نظرم خیلی ساده است یه چیزی باشه که هم روان خونده بشه هم زیاد ساده نباشه. اسم منو لطفا جای قبلی بذار اینجور توازنش بهم ریخته درمورد اون کادر و افکت هم زیاد مطمئن نیستم برای جلد جذاب باشه، هست؟! -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نه هنوز -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
😂صداقتتو دوست داشتم- 53 پاسخ
-
- 1
-