رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

مهدیه طاهری

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    424
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت صد و هفتاد و نه... سهراب: - اتفاق؟ نه چه اتفاقی! الحمدلله دخترم صحیح و سالمه و اومده خونه خودش، دیگه نمی‌ذارم هیچ بی شرفِ گدا گشنه‌ای اذیتش کنه. صدای لیانا از اتاق می‌آمد سهراب بلند شد که در اتاق باز شد و لیانا بیرون آمد و گفت: - بابا مگه نگفتی نمی‌ذاری این بیشرف اذیتم کنه، چرا راه دادیش تو خونه. با گریه گفت: - توروخدا این آشغال رو بندازین بیرون حالم ازش بهم می‌خوره. رسول سعی می‌کرد آرومش کند گفت: - لیانا چقد سروصدا می‌کنی گفتم بشینیم با هم صحبت کنیم. لیانا داد زد: - خفه شو، تو یکی خفه شو، حالم ازت بهم می‌خوره گمشو بیرون از خونه ما. رسول: - خودت می‌دونی که می‌تونم ازت شکایت کنم بخاطر ترک منزل، پس لج نکن آماده شو بریم خونه. سهراب با ناراحتی گفت: - هووی مردک کی و داری تهدید می‌کنی؟ دختر سهراب همتی رو؟ اگه تا الانم تحملت کردم بخاطر مادرت بوده ولی مهمونی تموم شد گمشو بیرون. رسول‌: - شما دخالت نکنین وظیفه‌تون بود به دخترتون یاد بدین چجوری با شوهرش حرف بزنه ولی نتونستین، خودم بهش یاد میدم. سهراب عصبانی جلو رفت و یک سیلی مهمانش کرد و گفت: - مادر نزاییده کسی رو که دست روی دختر من بلند کنه، چجوری می‌خوای یادش بدی؟ با کتک؟ با کمربند؟ جرات داری یک کلمه دیگه بگو تا همینجا آویزونت کنم. شریفه گفت: - بچه یتیم گیر آوردی می‌زنی! حرفی هست به من بگو، شما دیگه چرا آقا سهراب! شما که تحصیل کرده‌ای، از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن ابله‌هان باور کنن، این دو نفر دو روز دیگه آشتی می‌کنن شما دخالت نکنین. سهراب عصبانی به شریفه گفت: - پسر شما بچه یتیم گیر آورده که بدن دخترم رو سیاه و کبود کرده! بعد دست لیانا را گرفت و آستینش را بالا زد و گفت: - ببین شریفه خانم، احترامت برام واجبه، ولی پسر شما از حدش گذشته. شریفه با ناراحتی گفت: - آره رسول این کار توِ؟ دستت درد نکنه پسر، خوب رو سفیدمون کردی، آقا سهراب، پسرم حالا یه بچگی کرده دیگه، شما به بزرگواری خودت ببخش، بذار برن سر خونه و زندگیشون دیگه تکرار نمی‌کنه. سهراب : - باشه، از بدن کبود شده‌ی دخترم می‌گذرم، ولی خیانت پسرت رو می‌خوای چیکار کنی؟ رسول گفت: - آقا سهراب این قضیه بین من و شماست، چرا خانواده‌ام رو درگیر می‌کنی؟ سهراب دوباره سیلی بهش زد و گفت: - بی غیرتِ آشغال، گمشو بیرون. رسول: - من اگه برم زنم و هم می‌برم. بعد دست لیانا را گرفت و کشید که لیانا جیغ کشید و گفت: - برو به جهنم، من نمی‌خوامت. به اتاق برگشت و در را محکم بست. رسول گفت: - من لیانا رو طلاق نمیدم. سهراب گفت: - چرا میدی، خوبشم میدی. رسول: - بشین تا طلاقش بدم. سهراب: - هم طلاقش رو میدی هم مهریه‌اش رو میدی هم خونه‌‌ای که از چنگش درآوردی. رسول نیشخندی زد و گفت: - اون خونه مال منه، دخترت زده به نامم. بعد بلند گفت: - لیانا آماده شو بریم، من رو سر لج ننداز. سهراب: - بیخود سر دخترم داد نزن اون هرکار که باباش بگه رو می‌کنه، دست مامان جونت رو بگیر و به سلامت، فقط دلم می‌خواد تو دادگاه ببینمت نه جای دیگه. رسول: - طلاقش نمیدم تو هم هیچ کاری نمی‌تونی بکنی. سهراب: - خواهیم دید. لیانا از اتاق بیرون آمد و گفت: - من آماده‌ام بریم. نزدیک رفتم و دستش را گرفتم و گفتم: - چی میگی یادت رفته باهات چیکار کرد؟ آرام گفت: - نه یادم نرفته، ولی من اشتباه کردم خونه رو به نامش زدم باید برم و پسش بگیرم. انگار سهراب از نگرانی لیانا خبر داشت گفت: - از خیر خونه می‌گذرم فردا بیا دادگاه. لیانا گفت: - نه بابا بهم فرصت بده برات پسش می‌گیرم.
  2. #پارت صد و هفتاد و هشت... لیانا با عصبانیت داد زد: - خفه شو گمشو بيرون، همون روز که بابام گفت این هیچی نداره و بخاطر پولت اومده باید به حرفش گوش می‌کردم؛ می‌دونی تقصير بابام هم هست که نزد تو گوشم و به حرفم گوش داد، گمشو بیرون ازت متنفرم عوضی. حالم خیلی بد بود هر لحظه ممکن بود پس بیفتم رسول گفت: - خانمی ببخشید برات جبران می‌کنم. با زور گفتم: - برو بیرون. رسول گفت: - مامان جان شما دیگه چرا؟ بذارین صحبت کنم. پرستار داخل آمد و گفت: - ساعت ملاقات تموم شده بفرمایید بیرون واگرنه مجبورن حراست رو خبر کنم. رسول گفت: - لیانا من بیرون منتظرت می‌مونم تا خوب بشی و با هم بریم خونه. لیانا دوباره داد زد: - از جلوی چشمم گمشو برو. رسول رفت و من روی صندلی نشستم، حالم بد بود لیانا به هق هق افتاده بود گفت: - کاش من به جای بچه‌ام مرده بودم. به سختی بلند شدم و کنارش نشستم، بغلش کردم و گفتم: - این چه حرفیه دورت بگردم، اگه برای تو اتفاقی بیفته که من و بابات نابود می‌شیم؛ چیزی نشده که، منو بابات تا آخرش با تو هستیم. لیانا: - مامان مهتا، بابا راست می‌گفت که همه چیز رو ازم می‌گیره! گفتم: - فقط می‌خواست رسول بفهمه که قرار نیست جایگاه قبلی رو تو زندگیمون داشته باشه، ما کنارتیم، تو جز سلامتی به هیچی دیگه فکر نکن. ولی اون حالش خیلی بدتر از این حرف‌ها بود. ..... طبقه پایین یک اتاق برایش آماده کردیم و کمکش کردم تا بشیند خیلی درد داشت تمام این دو روز که بیمارستان بود یا خونه آمده سهراب مواظبش است و نمی‌گذارد ناراحت شود. رسول را در این چند روز ندیدم، ولی وقتی سهراب برایم تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده دلم می‌خواست کله‌ی رسول را بکنم چطور دلش آمده با لیانا این کار را بکند! بعد از دو روز مامان رسول زنگ زد و گفت به خانه‌ی لیانا رفته، ولی کسی نبوده و هرچی زنگ زده گوشی لیانا خاموش بوده من هم گفتم لیانا حالش خوب نیست و پیش ما آمده. یک ساعت بعدش آمد، طفلک از کارهای رسول خبر نداشت بردمش تا لیانا را ببیند با محبت با لیانا حرف می‌زد ولی لیانا یا جوابش را نمی‌داد یا به سردی برخورد می‌کرد مادرش از دست رسول ناراحت بود که از حال لیانا چیزی نگفته. برای شام نگهش داشتم او هم به رسول زنگ زد و دعوتش کرد پسرک بی چشم و رو آمد. سهراب از دیدنش در خانه خیلی ناراحت شد ولی بخاطر مادرش حرفی نزد رسول می‌خواست به اتاق لیانا برود، مانع رفتنش شدم و گفتم: - مگه نشنیدی گفت نمی‌خواد ببینتت. گفت: - مامان جان لطفا دخالت نکن باید باهاش حرف بزنم. - من مامان آدم خیانت کار نیستم، اگه الانم اینجایی فقط بخاطره مادرته، شانس بیاری و دخترم رو اذیت نکنی واگرنه من می‌دونم و تو. بی اهمیت به من به اتاق رفت، صدای لیانا را می‌شنیدم که داغ کرده بود و فقط می‌خواست بیرون بندازتش ،ولی رسول آرام صحبت می‌کرد. پیش شریفه خانم رفتم که گفت: - ماشالله پسرم خیلی خوش سلیقه است خوب کسی رو انتخاب کرده برای زندگی، البته که عروسم هم خیلی خوشبخته با وجود رسول. سهراب گفت: - بله معلومه که دخترم خوشبخته، من رو داره، مادرش رو داره که مثل کوه پشتش هستیم، دخترم تو زندگیش کم و کثری نداره چون هرچی بخواد براش فراهم می‌کنم. شریفه خندید و گفت: - دستتون درد نکنه، ولی پسر من هم کم نمی‌ذاره درحد توانش براش خرج می‌کنه. سهراب: - منتی نیست وظیفشه، از جیب من می‌گیره و برای دخترم خرج می‌کنه، هنوز آقا زبونشم درازه. شریفه: - آقا سهراب اتفاقی افتاده چرا با طعنه صحبت می‌کنین.
  3. #پارت صد و هفتاد و هفت... رسول: - آخه باباجان. سهراب : - من بابای تو نیستم. رسول: - آقا سهراب، منکه معذرت خواستم بازم معذرت می‌خوام اصلا غلط کردم ،خوبه؟ لطفا بذارین من با لیانا صحبت کنم از دلش درمیارم. سهراب: - بوی پول به مشامت خورده آره؟ فکر کردی می‌تونی لیانا رو راضی کنی که برگرده خونه‌ات؟ نخیر آقا، محض اطلاعت باید بگم لیانا اگه برگرده، از ارث محرومه و هر چی که بهش دادم و ازش پس می‌گیرم. نگاهم به لیانا افتاد که با چشم‌های اشکی به پدرش زل زده بود. سهراب گفت: - مهتا، کیانا بریم بیرون. فقط نگاهشان می‌کردم کیانا و سهراب می‌خواستند بیرون بروند که لیانا گفت: - بابا من نمی‌خوام با این آقا صحبت کنم تنهام نذار. سهراب ایستاد و گفت: - بهتره تنها صحبت کنین خودتون به توافق برسین که می‌خواین چیکار کنین. لیانا: - بابا توروخدا بهش بگو بره، وجودش داره حالم و بد می‌کنه. با ناراحتی گفتم: - چرا یکی به من نمیگه اینجا چه خبره. کیانا نزدیک آمد و گفت: - مامان بیا بریم بیرون. دستش را پس زدم و گفتم: - رسول تو بهم بگو قضیه چیه؟ رسول سر به زیر گفت: - خب راستش لیانا از من قهر کرده می‌خواد طلاق بگیره. هینی کشیدم و گفتم: - رسول داره راست میگه لیانا؟ آخه چرا؟ شما که زندگیتون خوب بود. رسول با ناراحتی گفت: - نمی‌دونم کی زیر پاش نشسته و حرف طلاق رو پیش کشیده واگرنه لیانا می‌دونه من چقد دوستش دارم هرگز حاضر نیستم طلاقش بدم. لیانا با عصبانیت گفت: - آره می‌دونم چقد دوستم داری، از عشق زیاد با اون دختره‌ی. نتوانست ادامه بدهد سهراب نزدیک آمد و گفت: -تا الانم سکوت کردم بخاطر خانمم بود که حالش بد نشه ولی دیگه تحمل لال شدن و ندارم، زمانی که شایان گفت بخاطر پول لیانا رو گرفتی و دختر احمقم دوستت داره گفتم اشکال نداره انقد پول می‌ریزم به پات که دخترم رو ول نکنی ولی وقتی شنیدم دخترم حامله است گفتم باشه بچه بدنیا بیاد همه چیز رو فراموش می‌کنین ولی دیگه خیانت رو نمی‌بخشم، تو جلوی چشم دخترم، یکی دیگه رو آوردی خونه‌ات، اصلا این یه مورد و هم می‌ذاریم کنار، تو به چه حقی دست رو دخترم بلند کردی! فکر کردی حالا که دختر خونیم نیست بی کس و کاره؟ دیگه گفتی هر بلایی هم سرش بیارم هیچکی سراغش نمیاد آره؟ نخیر آقای محترم، باید بگم لیانا یه خانواده داره که جونشون رو هم برای هم میدن. رسول: - آقا سهراب یه فرصت دیگه بهم بده، بخدا جبران می‌کنم. سهراب: - فرصت سوزی کردی، انقد که همه بهت احترام گذاشتن فکر کردی آدم مهمی هستی، آره؟ نخیر فقط بخاطر لیانا بهت احترام می‌ذاشتیم واگرنه تو لایقش نبودی اگه اجازه دادم بیای تو خانواده‌مون، فقط بخاطر دل دخترم بود که گفت دوستت داره واگرنه تو چی داشتی جز یه دست کت و شلوار! حالا هم من کاری ندارم زنت می‌خواد برگرده آزاده، ولی هرچی که بهتون دادم و باید برگردونه خونه، ماشین، جهیزیه و هر چی که من بهتون دادم. بعد از اتاق بیرون رفت، باورم نمیشد رسول سر به زیر که همه قسمش را می‌خوردند خیانت کرده باشه. لیانا فقط اشک می‌ریخت پرستار آمد و گفت: - ساعت ملاقات تمومه بفرمایید بیرون. دوتا خواهر هم دیگر را بغل کردند و بعد از خداحافظی کیانا رفت؛ رسول روی تخت نشست و گفت: - لیانا خانم قربونت برم. لیانا عصبانی گفت: - خفه شو نمی‌خوام صداتو بشنوم. رسول: - قربونت برم بذار صحبت کنم، من نمی‌خواستم اینجوری بشه وقتی فهمیدم تو دختر سهراب نیستی خب ناراحت شدم که بهم دروغ گفتی، ساناز نشست زیر پام ،یهو به خودم اومدم دیدم تو خونه است لیانا تو که می‌دونی...
  4. #پارت صد و هفتاد و شش... به سالن اشاره کرد و گفت: - داخله ،بچه‌ام تنهاست، برو پیشش گناه داره. نزدیک رفتم و گفتم همراه بیمارم در را باز کرد پیداش کردم بیهوش روی تخت افتاده بود صدایش زدم ولی جواب نمی‌داد. به پرستاری رفتم و گفتم: - دخترم چرا جواب نمیده؟ پرستار گفت: - چیزی نیست درد داشت بهش مسکن تزریق کردیم خوابه. بعد از کمی صحبت کردن که مطمئن شدم حالش خوب است پیش سهراب برگشتم و گفتم: - رسول کجاست؟ سهراب با ناراحتی گفت: - رفته یه سفر کاری. - می‌دونه لیانا چیشده؟ گفت: - آره بهش گفتم. - الهی بمیرم برای بچم، موقعی که به ما نیاز داشت نه من کنارش بودن نه شوهرش. نگاهم کرد و گفت: - وجود تو مهم بود واگرنه بود و نبود رسول که فرقی نداره. - چطور؟ نیشخندی زد و گفت: - اونم اگه بود باید مثل من اینجا می‌نشست. - چرا به سپیده نگفتی بیاد، یا یکی از خدمتکارا؟ سهراب: - شایان گفت سپیده مریض شده تب و لرز کرده دیگه نتونستم حرفی بزنم ولی خودش اینجا بود دو ساعت پیش رفت. ... ساعت ملاقات کیانا هم آمد و کنار لیانا نشست و آن طفلک درد داشت کیانا آرام کنار گوشش حرف میزد گفتم: - ببینم چرا مادر و خواهرشوهرت نیومدن؟ یعنی رسول بهشون نگفته؟ سهراب گفت: - نمی‌دونم،احتمالا نگفته دیگه. - چقد بی مسئولیت، خودم باید زنگ بزنم بهشون، به‌هرحال اونا حق دارن که بدونن چه اتفاقی افتاده. سهراب با ناراحتی گفت: - ای بابا، آخه عزیزم زنگ بزنی که چی؟ بگی چرا سراغ عروستون نمی‌آید! اینجوری خودت و لیانا رو کوچیک می‌کنی، وظيفه رسوله که بگه بهشون، نه ما. - آره حق با توِ، ولی آخه اونا وظیفه‌شونه که بیان یا حتی زنگ بزنن. سهراب: - ولشون کن هرموقع فهمیدن میان. یک ربع گذشت در زدن و بعد رسول داخل آمد، با لبخند از جا بلند شدم ولی آن سه نفر حتی نگاهش هم نکردند رسول سلام داد و پیش لیانا رفت و سبد گلی که دستش بود را سمتش گرفت و گفت: - بفرمایید خانم، گل برای شماست. ولی لیانا نگاهش نمی‌کرد با خودم فکر کردم شاید از اینکه دیشب پیشش نبوده ناراحت شده. نزدیک رفتم و گل را ازش گرفتم و گفتم: - خوش اومدین آقا رسول،خانواده خوبن؟ رسول گفت: - خیلی ممنون سلام دارن خدمتتون. رو به لیانا گفت: - خانومی چرا نگاهم نمی‌کنی باهام قهری؟ لیانا نگاهش هم نکرد چه برسد به اینکه جواب دهد دستش را گرفتم و گفتم: - دخترم خوبی؟ چرا جواب شوهرت و نمیدی؟ سهراب گفت: -رسول بریم بیرون، کارت دارم. کیانا گفت: - بابا! بعد با چشم و ابروهاش به من اشاره کرد و سهراب بی حرف نشست گفتم: - چیزی شده! چرا انقد سر سنگین شدین همتون؟ کیانا گفت: - چیزی نیست مامان جون، لیانا رو که می‌شناسی لوسه، داره برای شوهرش ناز میاره. - مطمئنین چیزی رو ازم مخفی نمی‌کنین؟ کیانا: - آره مامانم، چرا باید بهت دروغ بگیم. ولی دلم آشوب بود می‌دانستم چیزی را از من مخفی می‌کنند رسول گفت: - زنگ زدم مامانم و بهش گفتم که چی شده ولی خب می‌دونین که قلبش مشکل داره نمی‌تونه بیاد. با این حرفش خیالم راحت شد که مشکل در زندگیشان ندارند ولی نگاه‌های سهراب به رسول پر خشم بود حتی لیانا که آنقدر رسول را دوست داشت هم نگاهش نمی‌کرد ساعت ملاقات تموم شد رسول گفت: - می‌خوام با زنم تنها باشم لطفا. سهراب گفت: - اینجا غریبه‌ای نمی‌بینم، حرفتو بزن. رسول: - شما که بزرگترین چرا؟ من حق ندارم دو دقیقه با زنم تنها باشم. سهراب: - داشتی، خودت نخواستی، حرفی داری بزن واگرنه به سلامت.
  5. #پارت صد و هفتاد و پنج... گفتم: - دلم شور میزنه یکم، نگران بچه‌هام. آنا: - می‌خوای بری پیششون؟ گفتم: - نه قربونت، تو نیاز به مراقبت داری. آنا: - آیناز داره میاد، بالاخره از خونه‌ی عمش دل کند، عماد و کاوه هم که هستن تو اینجا خودت هم اذیتی. یکم با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتم برگردم. برای شب بلیت گرفتم دو هفته مونده بود به زایمان و الان سفر خیلی خطرناک بود ولی بهتر از دلشوره بود به خانه زنگ زدم، کسی جواب نمی‌داد این من را نگران‌ تر می‌کرد ساعت هشت شب فرودگاه رفتیم و بعد از خداحافظی سوار هواپیما شدم و به تهران رفتم. عمو رسول در باز کرد و بعد از احوال پرسی چمدانم را گرفت و همراهم تا خانه آمد گفتم: - عمو بچه‌ها کجان؟ عمو رسول گفت: - خونه‌ان، ببینم چیزی شده این موقع اومدی اونم تنها، با این وضع. گفتم: - نگرانم عمو، دلم شور میزد به خونه هم زنگ میزنم کسی جواب نمیده. - الحق که تو مادر قابلی هستی، هیچی از چشم مادرا دور نمی‌مونه. - چیزی شده عمو؟ عمو: - نه دخترم، برو داخل خسته‌ای. کیانا، کیان و کسری جلوی تلویزیون نشسته بودند. گفتم: - حالتون خوبه؟ انقد درگیر فیلم بودن که متوجه من نشده بودن تا کسرا من را دید با گریه به بغلم آمد، قلبم به دهانم آمد، نشستم و بغلش کردم و گفتم: - چیشده کسرا؟ چرا گریه می‌کنی؟ بی حرف فقط هق میزد کیانا و کیان نزدیک آمدند، کیانا، کسرا را از بغلم بیرون کشید و گفت: - چیزی نیست مامان، دلش برات تنگ شده بود، چه بی خبر اومدین مگه قرار نبود تا بدنیا اومدن نی‌نی همونجا بمونی؟ می‌دانستم دروغ می‌گوید. بلند شدم و دست کیانا را گرفتم و گفتم: - دخترم چیشده؟ به من راستش و بگو، چرا شما ناراحتین؟ کیانا: - چیزی نیست مام... - واقعیت رو بگو چیشده؟ کیانا: ‌- باشه مامان، باشه میگم، فقط آروم باش بخدا چیز خاصی نیست. نگاهم افتاد به عکس سهراب که روی میز بود بند دلم پاره شد گفتم: - بابات؟ کیانا: - نه مامان، نگران نباش، بابا حالش خوبه، امروز صبح برگشت. - الان کجاست؟ کیانا: - بیمارستان،لیانا زنگ زد گفت سرماخورده چون رسول نبود بابا بردش. گوشیم را درآوردم که کیانا گفت: - چیکار می‌کنی مامان؟ الان حتما خوابیدن زنگ نزن. - داری دروغ میگی، لیانا چیشده؟ بابات کجاست؟ کیانا: - بهت دروغ نمیگم مامان باور... - باور نمی‌کنم راستش رو بگو. کمی مکث کرد و گفت: - لیانا باردار بود ولی بچه‌اش سقط شده، بابا برای همین بردتش بیمارستان. قلبم ایستاد باورم نمیشد لیانا حامله باشد، آخر چرا بچه‌اش سقط شده! با ناراحتی گفتم: - کدوم بیمارستان رفتن؟ کیانا: - مامان لطفا آروم با... ناخودآگاه داد زدم: - پرسیدم کدوم بیمارستان. آدرس را که داد سوئیچ را برداشتم و بیرون رفتم در سرایداری و زدم گفت: - چیشده دخترم؟ گفتم : - کمیل هست؟ عمو: - آره خونه است چیکار داری؟ - لطفا بگو بیاد باید بریم بیمارستان. عمو: - باشه دخترم، انقد نگران نباش حالش خوبه. سمت ماشین رفتم و پنج دقیقه بعد کمیل آمد سوئیچ را گرفت و حرکت کرد به سهراب زنگ زدم، جواب داد و گفت: - سلام عزیزم خوبی؟ با نگرانی گفتم: - سهراب، جون من بگو حال لیانا چطوره؟ سهراب: -خوبه، الان اینجاست جات خالی، چیزی شده؟ - مزخرف نگو داریم میایم بیمارستان ،فقط بگو حال دخترم چطوره؟ سهراب: -چی میگی؟ تو کجایی؟ - نزدیکتونم، رفتم خونه، اونجا بهم گفتن چیشده سهراب خواهش می‌کنم واقعیت رو بگو. سهراب: - حالش خوبه، آوردنش بخش ولی من و نمی‌ذارن پیشش. با کلی حرف زدن نگهبان را راضی کردم تا در را باز کند پیش سهراب رفتم، تا من را دید بلند شد و گفت: - تو چرا برگشتی! مگه قرار نبود تا بدنیا اوم... - سهراب ول کن این حرفا رو، بگو لیانا کجاست؟ حالش چطوره؟
  6. #پارت صد و هفتاد و چهار... گیج نگاهش می‌کردیم دوباره گفت: - فکر کردی خواهرِ یکی یه دونه‌ام رو مفت و مجانی بهت میدم؟ نخیر آقا، امشب باید بیای خواستگاری، باید چند جفت کفش پاره کنی تا خواهرم رو داشته باشی. باورم نمیشد که قبول کرد همان شب در بیمارستان، پشت اتاقی که بچه‌ام بستری بود با سهراب کلی حرف زدم سهراب به خیلی چیزها اعتراف کرد به اینکه اصلا دانشجو معماری نیست و پلیس است، به اینکه برای جاسوسی از یک دانشجو و استاد خلافکار آمده بود به اینکه تمام کارهایی که در دانشگاه انجام می‌داده یک سناریوی از پیش نوشته شده بود و مهم تر از همه، بنفشه‌ای درکار نبود. قبولش کردم و فردای آن روز عقد کردیم پسرم مرخص شد اسمش و به خواست لیانا، کیان گذاشتیم، همه چيز خوب بود با لیانا و کیانا در خانهِ سهراب زندگی می‌کردیم رعنا و آنا خیلی کمکم کردن تا کیان را بزرگ کنم پنج سال بعد دوباره من پسر دار شدم و کسرا را کیانا انتخاب کرد می‌گفت اسم داداش یکی از همکلاسی‌هایش بوده و خوشش می‌آید حالا بعد از هشت سال من دوباره باردارم این یکی دختر است، اسم این یکی را خودم انتخاب می‌کنم و به هیچکس حق دخالت نمی‌دهم خیلی دلم برای بچه‌ها تنگ شده هر روز با آنها حرف میزنم ولی خب دیدار چیز دیگریست دلشوره گرفتم هرچی زنگ میزنم لیانا خانهِ ماست، اصلا معلوم نیست چیکار می‌کند خانه و شوهرش را ول کرده و پیش خواهر و برادرانش رفته، هرچی هم می‌پرسم می‌گوید: - اینا بچه‌ان، من باید مواظبشون باشم. نگاهم افتاد به آنا که خواب بود کاش میشد پیش بچه‌ها بروم. عماد گفت: - چیه خاله؟ تو فکری. من: - نگرانم. عماد: - نگران مامان یا بچه‌هات؟ گفتم: - بچه ها، دلم شور لیانا رو میزنه. عماد: - حقته خاله، هی بهت گفتم لیانا زن منه، همتون خندیدین و گفتین برو بچه، اگه الان زنم بود جلو چشمتون بود و شما هم نگرانی نداشتین. خندیدم و گفتم: - برو بچه ،سربه سرم نذار. با ناراحتی گفت: - بیا اینم از خالهِ من، مگه دروغ میگم. آنا بیدار شد و گفت: - باز چیه عماد، داری سربه‌سر خالت می‌ذاری. عماد: - دلِ خاله شور بچه‌هاش رو میزنه میگم باید لیانا رو می‌دادی به من، تا الان اینجا بود. آنا گفت: - تو هنوز دهنت بوی شیر میده، بعد می‌خوای برای من ازدواج هم بکنی. با پرویی گفت: - نه مامان، برای شما که نمی‌خوام ازدواج کنم برای خودم می‌خوام، باشه، اصلا لیانا بزرگه هیچی، کیانا چطور، اونکه ازم کوچیکتره. آنا: -بسه بچه، داری پرو میشی. گفتم: -صبر کن ببینم، شما هنوز پشت لبت سبز نشده هنوز داری کنکور میدی بعد چطور می‌خوای دختر منو بگیری، عماد! خاله! جرات داری پیش عمو سهراب حرف بزنن ببین چه بلایی سرت میاره. آنا گفت: - خوبه دیگه، اون موقع که خواهر ما رو می‌خواست همه باید می‌گفتن بله قربان، چشم قربان، حالا برای دختراش نگهبان شده. گفتم : - آنا! از دست تو، تو مگه می‌ذاشتی کسی رو حرفت حرف بزنه اون سهراب طفلی رو انقد اذیت کردی که آخرش داشت پشیمون میشد. عماد گفت: - خاله هنوزم نمی‌خوای بگی چیشد که با عمو سهراب ازدواج کردی؟ گفتم: - برای چی می‌خوای بدونی؟ عماد: - خب می‌خوام بدونم پدر و مادر همسرم، چطور ازدواج کردن، کار بدیه مگه؟. از پروییش خنده‌ام گرفت و گفتم: - زیاد خودت رو درگیرش نکن. عماد: - باشه نگو، میرم از خانمم می‌پرسم. آنا خندید و گفت: - بلند شو بچه، برو سر درس و مشقت. رو به من گفت: - مهتا چیشده؟ حواسم بهت هست خیلی گرفته‌ای.
  7. #پارت صد و هفتاد و سه... رسول سمتم برگشت و گفت: - کار شما بود؟ شما بچه‌ی من رو کشتین. گفتم: - تند نرو آقا رسول، لیانا خیلی وقته که درد داره تو کسی هستی که بچه تو کشتی با ضربه‌هایی که بهش زدی با فشار روانی که براش ایجاد کردی مثل بچه‌ی آدم میری رضایت نامه رو امضا می‌کنی و بعد گورتو گم می‌کنی تا چشمم به چشمت نیفته. رسول‌: - معذرت می‌خوام، من نمی‌خواستم اینجوری بشه اصلا نمی‌دونستم لیانا بارداره، اون ساناز عوضی، گولم زد واگرنه من لیانا رو خیلی دوست دارم. حالم ازش بهم می‌خورد حالا که فهمید لیانا هم سهم می‌برد روی دورِ معذرت خواهی افتاده بود. با عصبانیت گفتم: - برو برگه رو امضا کن دخترم زیاد وقت نداره. آرام و سر به زیر به سمت پرستاری رفت، باید ادب می‌شد کیانا چند باری زنگ زده بود بهش گفتم بچه سقط شده ولی بجای ناراحتی گفت: - چقد عالی، حالا آبجیم می‌تونه از اون پست فطرت جدا بشه. پشت در اتاق عمل منتظر بودم ولی خیلی طول کشید... ... مهتا... مثلا پیش آنا آمدم ، تا از سر و صدا و اذیت بچه‌ها راحت بشم تا بتوانم این یک ماه آخر را با آرامش بگذرانم و بچه را بدنیا بیاورم ولی آنا از روی نردبان افتاد و کمرش شکست حالا مجبورم حواسم به او هم باشد دلم برای بچه‌ها تنگ شده. چهارده سال پیش وقتی از بیمارستان مرخص شدم سراغ بچه‌ام رفتم، یک موجود ضعیف که هیچکس انتظار زنده ماندنش را نداشت او بچم بود می‌خواستمش ولی آنای نامرد گفت: - اگه بچه تو انتخاب کردی باید قید منو بزنی. کلی التماسش کردم که ولم نکند ولی او حرف خودش را میزد دو سه روزیی از مرخص شدنم می‌گذشت در بیمارستان بودم و با رعنا خانم مواظب بچه بودیم آنا برایمان بلیت گرفته بود که به مشهد برگردیم، خواهرم بود من جز اون کسی را نداشتم قبول کردم که با او بروم، سهراب فهمید و دنبالمان تا فرودگاه آمد، خیلی ناراحت بود هر چی از دهانش درآمد گفت و در نهایت اخطار داد که اگه رفتم دیگر برنگردم تا پای هواپیما رفتم حتی از پله‌ها هم بالا رفتم ولی نتوانستم از سهراب یا بچه‌ام بگذرم از همانجا برگشتم و به داد و هوار آنا گوش ندادم سهراب طفلی روی پله‌های جلوی فرودگاه نشسته بود و دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و کمرش را تا جایی که جا داشتم خم کرده بود و نیم رخ صورتش را روی دستانش گذاشته بود، وقتی صدایش زدم مثل برق گرفته‌ها از جا پرید و گفت: - چرا اینجایی؟. گفتم: - نمی‌خوام برم. گفت: - آزادی که بری، ولی بدون دیگه تو زندگی من و این بچه جا نداری. - بخاطر بچه‌ام می‌مونم. سهراب: - فقط بچه؟ مهتا چرا قبول نمی‌کنی که دوستت دارم، می‌خوامت لعنتی، می‌دونم در حقت بد کردم ولی بهم فرصت بده با هم می‌سازیم زندگی رو. - من نمی‌تونم قبول کنم که پرستار بچه‌هات باشم. سهراب: - بچه‌های من خودشون پرستار دارن نیازی به تو ندارن، می‌دونم حرفای خواهرت روت تأثیر گذاشته ولی اشتباه می‌کنی تو قراره زندگی خودت و داشته باشی مثل یه خواهر کنار بچه‌ها باش دیگه ازت هیچی نمی‌خوام، گوش کن مهتا ،من... حرفش را قطع کردم و گفتم: - قبوله. صدای آنا از پشت سرم آمد که گفت: - نه واقعا عقل تو از دست دادی، خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده. جلوی سهراب ایستاد و گفت: - گوش کن آقای محترم، من حاضر نیستم جنازه‌ی خواهرم رو هم رو دوشت بذارم ولی این خواهر من عقل درست حسابی نداره، می‌خوام مواظبش باشی اگه بشنوم یا ببینم که باهاش بد حرف زدی، بهش تهمت زدی، یا گندی که خودت بالا آوردی و بندازی گردن خواهرم، من می‌دونم و تو، فهمیدی؟.
  8. #صد و هفتاد و دو... رسول: - ترسیدم، اون الان دو هفته است از خونه‌اش فرار کرده از کجا معلوم که تو خیابون یا خونه‌ی تو این اتفاق براش نیفتاده باشه. گفتم : - شاهد دارم، رفیقم و زنش. رسول: - به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم. - فردا تو دادگاه می‌بینمت. رسول: - نمیام، طلاقش نمیدم هر غلطی می‌خوای بکن. - آشغال، اگه من نبودم تو همون بچه گدای بیچاره می‌موندی، حالا برای من زبون درآوردی! لیاقتت همین آشغالان. رسول: - حرف دهنت رو بفهم، آشغال تویی و دخترت که بهم دروغ گفتین. - مشکلت چیه؟ پول؟ خب به خودم می‌گفتی من سر تا پات رو طلا می‌گرفتم چرا با دخترم این کار و کردی؟ با تعجب گفت: - چی؟ اون دختر تو نیست. - درسته دختر خونیم نیست ولی به اندازه‌ی بقیه بچه‌هام سهم می‌بره فقط خواستم بدونی بین لیانا با بقيه هیچ فرقی نذاشتم و نمی‌ذارم، نمونه‌اش همین خونه و ماشین و جهیزیه‌ای که بهتون دادم، تو هم برو پی زندگیت، بعدا می‌فهمی کی و از دست دادی؟ .... بلافاصله به خانه رفتم، امن‌ترین جای ممکن، تا در و باز کردم لیانا نزدیک آمد و گفت: -بابا خوبی؟ نگرانت شدم چرا تلفنت و جواب نمیدی؟ بغلش کردم و گفتم: - ببخشید دخملی، متوجه نشدم که زنگ زدی چقد نگرانی؟ دستات چرا انقد سرده؟ لیانا: - اون بی وجود بهت بی احترامی نکرد؟ - نه قربونت برم همه چی خوب پیش رفت. نفس عمیقی کشید و برگشت تا به اتاقش برود، نصف پله‌ها رو بالا رفته بود که ایستاد و دستش را به نرده‌ها گرفت و نشست با نگرانی پیشش رفتم و گفتم: - خوبی دختر؟ دستش را روی سرش گرفته بود گفت: - خوبم سرم گیج رفت،چند وقتیه کمرمم درد می‌کنه. بغلش کردم و گفتم: - خب تو داری مامان میشی، طبیعیه. یک لبخند بی‌جان زد و از حال رفت. با ترس نگاه می‌کردم تکانش دادم ولی جان نداشت کیانا آمد و گفت: - چیشد؟ لیانا چرا بیهوش شد؟ تو صورتش می‌زدیم تکانش می‌دادیم ولی او هیچ واکنشی نشان نمی‌داد بغلش کردم و در ماشین گذاشتمش. کیانا خواست همراهمان بیاید گفتم: - تو کجا؟ برو خونه، داداشات تنهان. کیانا گفت: - بابا بذار بیام، نگرانم. - گفتم برو تو، مواظب داداشات باش. بعد نشستم و حرکت کردم تکانش می‌دادم صدایش میزدم ولی جواب نمی‌داد انگشتم را جلوی دماغش گرفتم، با زور نفس می‌کشید ترافیک بود هی بوق میزدم تا ماشین‌ها کنار بروند، ولی خیلی ترافیک سنگینی بود با زور یک گوشه نگهداشتم و لیانا را بغل کردم به سمت بیمارستان راه افتادم، سنگین شده بود مجبور بودم از بین ماشین‌ها عبور کنم خیلی شلوغ بود با زور ردش کردم و فقط می‌دویدم تا اینکه به جای خلوت رسیدم، تاکسی گرفتم و بقیه راه و با تاکسی رفتم وقتی رسیدیم لیانا را رو برانکارد گذاشتند و بردنش. من هم همراهشون می‌رفتم و توضیح میدادم چه شده. بعد از سونوگرافی گفتن بچه مرده، باید سریع‌ تر عملش کنند، دلم راضی نبود ولی زنگ زدم به رسول، او باید می‌آمد و امضا می‌کرد خودم هم می‌توانستم ولی به این فکر می‌کردم که رسول می‌تواند به جرم سقط بچه، از ما شکایت کند می‌خواستم خودش بیاد تا خیالم راحت باشد که لیانای من را اذیت نکند زنگ زدم اولش مخالفت کرد ولی تهدیدش که کردم، ترسید و آمد می‌دانست اگر کار به قانون بیفتد خیلی گرون تمام می‌شود زود خودش را رساند و گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: - از دکترش بپرس. سراغ دکتر رفت و گفت: - چیشده آقای دکتر؟ چرا خانمم بیهوشه. دکتر گفت: - متاسفانه بچه فوت شده و باید سریع‌ تر عمل بشه و جنین خارج بشه.
  9. #پارت صد و هفتاد و یک... سوار ماشین شدم و سمت خانه لیانا رفتم، زنگ را زدم ولی کسی جواب نمی‌داد زنگ را محکم و طولانی نگه‌داشتم یک خانمی آیفون را برداشت و گفت: - چه خبرته؟ مگه سر آوردی؟ گفتم: - در و باز کن. خانم: - شما؟ با ناراحتی گفتم: - به تو ربطی نداره گفتم در و باز کن باید رسول بی همه چیز رو ببینم. دوباره گفت: - رسول خونه نیست. بعد گوشی را گذاشت باورم نمیشد با وجود دخترِ من، کس دیگری آیفون را جواب بدهد. کلید داشتم در را باز کردم و با آسانسور به طبقه چهارم رفتم و در زدم و بلند گفتم: - رسول، می‌دونم اونجایی، در و باز کن تا نشکستمش. ولی صدا نمی‌آمد محکم در را کوبیدم و گفتم‌: - رسول، مگه با تو نیستم بی وجود، در و باز کن ببینم چه غلطی کردی؟ آنقدر صدایم بلند بود که همسایه‌ها آمده بودن و نگاه می‌کردن یکی گفت: - چه خبرته مرد؟ ساختمون رو گذاشتی رو سرت؟ گفتم: - رسول بی غیرت کجاست؟ مرد: - نمی‌دونم ، شاید رفته سرکار. روی پله نشستم و گفتم: + خیلی خب می‌شینم تا بیاد. در باز شد و خانمی گفت: - رسول نیست رفته مسافرت، تو هم انقد بشین تا زیر پات علف سبز شه. خواست در را ببندد که بلند شدم مانع بسته شدن در شدم پشتش ایستاد و گفت‌: - چیکار می‌کنی حیوون؟ با عصبانیت گفتم: - حیوون تویی و اون رسول بی وجود، در و باز کن تا نشونت بده بازی با احساسات و زندگی مردم یعنی چی. همان آقایی که گفت رسول سرکاره نزدیک آمد و گفت: - چیکار می‌کنی مسلمون؟ خانمه، دست از سرش بردار. - چی میگی حاجی، اینجا خونه دخترمه، این بی لیاقت‌ها سر دخترم کلاه گذاشتن و اینجا رو تصرف کردن. خانم موفق شد در را بست وقتی مطمئن شدم پشت در نیست کلید و انداختم و در را باز کردم خانم از ترس هینی کشید رسول را دیدم که از اتاق به بیرون سرک می‌کشید تا خیالش راحت شود که کسی نیست نزدیک رفتم و یقه‌اش را گرفتم و گفتم: - چیکار کردی حیوون؟ چطور تونستی به دختر من خیانت کنی؟ قدش از من ده سانت بلند تر و هیکلی‌ تر بود گفت: - یقه‌ام رو ول کن، دخترت خودش گذاشت و رفت به من چه؟ - بیشرف تو دخترم و زدی می‌خواستی خفه‌اش کنی انتظار داشتی بمونه! دستم را از یقه‌اش کشید و گفت: - ازتون شکایت می‌کنم، شما بهم دروغ گفتین اون دختر تو نیست معلوم نیست از کدوم خراب شده‌ای پیدا‌ش کردی و سر من کلاه گذاشتی. - ما سرت کلاه گذاشتیم یا توِ کثافت که خونه رو از چنگش درآوردی؟ رسول: - خودش زد به نامم، من فقط گفتم می‌خوام وام بگیرم گفت حوصله بانک اومدن ندارم، میزنم به نامت خودت هرکار دوست داری بکن. - عوضی، تو مثلا شوهرشی تو مثلا غیرت داری که دست روش بلند می‌کنی، دوستِ پدرش باید بیاد از دستت نجاتش بده، این زنیکه کیه که بخاطرش به دخترم پشت کردی؟ رسول: - به شما ربطی نداره. - عه؟ خیلی خب تو هم دیگه به دختر من ربطی نداری همین فردا میای دادگاه، امضاء میدی و دخترم و طلاق میدی شما رو به خیر و ما رو به سلامت. با لبخند نگاهم می‌کرد که اعصابم بیشتر خرد میشد گفت: - طلاقش نمیدم. - تو غلط می‌کنی. رسول: - طلاقش بدم که چی؟بره زندگی یکی دیگر و به گند بکشه. کنترلم را از دست دادم و سیلی مهمانش کردم و گفتم: - لیانا زندگی تو رو به گند کشید یا زندگی اون رو؟ تو انقد عوضی هستی که با وجود همسرت، پای این آشغالا رو به خونه‌ات باز می‌کنی، فردا میای دادگاه، واگرنه با مامور میام دم خونه. رسول: - می‌خوای چی بگی به پلیس؟ بگی می‌خوام زورکی طلاقِ دخترخونده‌ام رو بگیرم شوهرش طلاق نمیده، من همین الانم می‌تونم ازتون شکایت کنم به جرم نگه داشتن زنم تو خونه‌تون. - تو خیلی پرویی، می‌دونی اگه ببرمش پزشک قانونی بخاطر ضرب و شتم چه بلایی سرت میارن.
  10. #صد و هفتاد... لیانا: - دلم شکسته، اون احساساتم رو به بازی گرفت فقط برای پول، دقیقا کاری که منصور باهام کرد، من دیگه جایی ندارم برم. گفتم: - بهش فکر نکن درست میشه من که نمردم، بعد از طلاق میای پیش خودمون، باز مثل سابق باهم زندگی می‌کنیم، چرا میگی جایی نداری؟ به هقهق افتاد و گفت: - من خونه رو زدم به نام رسول، می‌گفت می‌خواد وام بگیره سرم کلاه گذاشت انقد تو گوشم خوند تا اینکه خونه رو زدم به نامش. گوشام داغ کرد از سرم دود بلند شد ولی با آرامش گفتم: - فدای سرت بابا، فکر کن آتیش گرفته، فکر کن تو زلزله خونه نابود شده، تو برای همین ناراحتی؟ لیانا: - بابا من نباید این کار و می‌کردم ببخشید. - خونه چه اهمیتی داره الان مهم دخترمه که می‌خواد بیاد پیشم غصه نخور عزیزِ بابا. کیانا نزدیک آمد و گفت: - الان دو هفته است فقط داره گریه می‌کنه. گفتم: - مامانتون خبر داره؟ کیانا: - نه، لیانا نمی‌ذاره بهش بگم، میگه مامان الان خودش کلی دردسر داره. - آخه چرا؟ اون باید بدونه تا کنارت باشه. لیانا: - نه لطفا بهش نگو بابا، یادته سر کیان چه بلایی سرش اومد یک هفته تو کما بود نمی‌خوام باز هول کنه و اتفاقی براش بیفته. رو سرش دست کشیدم و گفتم: - تو کی انقد خانم شدی؟ بلند شدم و گفتم: - تو آروم باش من میرم پیش رسول و باهاش حرف بزنم ببینم دردش چیه؟. مثل برق گرفته‌ها از جا پرید و دستم را گرفت و تا خواست حرف بزند انگار دردش گرفت دستش را به شکمش گرفت و خم شد گفتم: - چیشد بابا؟ لیانا خوبی؟ همانطور که خم بود سرش را بالا گرفت و گفت: -نرو بابا، اون وحشی شده هرچی به دهنش بیاد بهت میگه. کمکش کردم بشیند گفتم: - غلط کرده جرات داره حرف بزنه تا پدرش رو دربیارم. لیانا: - اون دست بزن داره می‌ترسم با هم گلاویز بشین. از حرفش ترسیدم گفتم: - لیانا توروجون بابا سهراب بگو روت دست بلند کرده یا نه؟ کمی نگاهم کرد و بعد آستینش را بالا زد، دستش کلا کبود بود انگار رد کمربند بود بعد دستش را سمت شالش برد و آزادش کرد و یقه‌اش را کمی پایین کشید، باورم نمیشد این همه کبودی نمی‌توانست بر اثر چند ضربه کمربند باشد. گفتم: - چه بلایی سرت آورده؟ همینطور که از زور گریه هق میزد گفت: - اگه عمو شایان و خا... خاله سپیده... دیرتر به دادم می‌رسیدن.. اون عوضی... خفه‌ام می‌کرد . نفسم بالا نمی‌آمد به شایان نگاه کردم که دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بود و نگاه می‌کرد گفت: - به خیر گذشت. با تعجب گفتم: - تو اونجا چیکار می‌کردی؟ شایان: - لیانا در غیاب تو، زنگ زد بهم و گفت مچ شوهرش رو گرفته منو سپیده رفتیم، اون عوضی که متوجهِ لیانا شده بود و کلی دختر طفل معصوم و زده بود می‌خواست با کمربند خفه‌اش کنه که ما رسیدیم. سر لیانا را بوسیدم و گفتم: - فردا میریم دادگاه و درخواست طلاق میدی منم باهاش حرف میزنم که بی دردسر بیاد و کار و تموم کنیم دیگه نمی‌خوام نه بهش فکر کنی نه اسمش و بیاری. لیانا: - پس خونه و مهریه چی؟ - فدای یه تار موت، الان جون بچه‌ام مهمه یا خونه؟ لیانا: - نه بابا بهم فرصت بده برگردم پیشش، قول میدم خونه رو ازش پس بگیرم. - حرف نباشه، اون خونه رو از راه غلط گرفته بودم بهتر که بره، کیانا. کیانا گفت: - بله بابا؟ گفتم: - میشه ازت خواهش کنم مواظب خواهرت باشی. کیانا: - من مواظبشم، شما خیالت راحت باشه. بلند شدم که لیانا گفت: - کجا میری؟ توروخدا سراغ اون عوضی نرو، من ازش می‌ترسم. خم شدم و دوباره سرش را بوسیدم و گفتم: - تو باباتو دست کم گرفتی؟ من ده تا غول و حریفم، اینکه دیگه یه رسوله. خنده‌اش گرفت و گفت: -پشتم به شما گرمه.
  11. #پارت صد و شصت و نه... گفتم: - چی.. چی میگی شایان؟رسول به لیانا خیانت کرده؟ شایان: - آره متاسفانه. حالم بد بود ولی الان لیانا مهم تر از حال من بود گفتم: - خیلی خب دختره مشکلش چیه؟ همین فردا میریم طلاقش رو می‌گیرم. شایان: - نمیشه، راستش لیانا بارداره. این رو دیگه مغزم جواب نمی‌داد فقط نگاه می‌کردم باورم نمیشد لیانا کوچولوی من بخواهد مادر شود گفتم: - رسولِ بیشرف می‌دونه؟ شایان: - نه، لیانا رفته بود بهش بگه که اون دوتا رو دیده. بی فکر گفتم: - خوبه، میریم دکتر و اون بچه رو سقط می‌کنیم بعدش هم طلاقش رو می‌گیریم، عوضی آشغال انگار یادش رفته که هیچی نداشت و من آدمش کردم فقط یه دست لباسِ تنش رو داشت، لیانا گفت بچه‌ی خوبیه، کاریه، منم گفتم باشه حالا دخترم می‌خواد بهش سخت نگرفتم، بهش خونه دادم، ماشین دادم که حالا به دخترِ من خیانت کنه؟ می‌کشمش. بلند شدم که شایان جلوم ایستاد و گفت: - نه سهراب، باید از راه درستش وارد بشی با عربده کشی و کشتنش هیچی درست نمیشه، لیانا دوستش داره. من: - میگی چیکار کنم برم ازش تشکر کنم! لیانا غلط کرده که دوستش داره، اون بیشرف اگه خیانت نکرده بود، بخاطر دل دخترم تو پول غرقش می‌کردم ولی الان قضیه فرق می‌کنه من دیگه حاضر نیستم اسم نحسش رو دخترم باشه، شایان فقط یه راهی پیدا کن بی دردسر از شر بچه خلاص شیم، همه چیزش رو ازش می‌گیرم اون هیچی نداره اون خونه و ماشین به اسم لیاناست، ببینم چرا زودتر نگفتی؟ باید همون موقع بهم می‌گفتی. شایان: - ببخشید نتونستم بگم تو کم دردسر نداشتی. با سرعت به خانه رفتم، هیچکی نبود چند بار صداش زدم کیانا بالای پله‌ها ایستاده بود گفت: - بابا، لیانا حالش بد شده الان تو اتاقشه. بدون معطلی بالا رفتم، شایان دستم را گرفت و مانع رفتنم به اتاق شد گفتم: - ولم کن شایان، باید برم پیش لیانا. ‌شایان: - باشه داداش آروم باش، دختره به اندازه‌ی کافی حالش بد هست این رفتار تو فقط حالش رو بدتر می‌کنه. همینطور که تقلا می‌کردم دستم رو ازش بگیرم. گفتم: - بذار برم پیشش، دارم دق می‌کنم. شایان: - ولت می‌کنم فقط آروم باش. - باشه. نفس عمیق کشیدم دستم را ول کرد و به اتاق رفتم، لیانا در گوشه‌ی تخت جمع شده بود و پاهایش را بغل کرده بود کنارش نشستم و گفتم: - لیانا، دخترِ من، چرا زودتر بهم نگفتی؟ ببینم اون بیشرف اذیتت که نکرده؟ دست روت بلند نکرده؟ آروم گفت: - بابا من چرا انقد بدبختم؟ گفتم‌: - تو خیلی هم خوشبختی، تو ما رو داری، و هرگز نیازی به اون رسولِ بیشرف نداری، غصه نخور همه چیز و خودم درستش می‌کنم، طلاقت رو ازش می‌گیرم. لیانا: - نه، من نمی‌خوام طلاق بگیرم حاضرم با اون دختره زندگی کنم. دستان یخش را گرفتم و گفتم: - چی داری میگی بابا؟ ببینم چیزی هست که من خبر ندارم. بیشتر تو خودش فرو رفت و گفت‌: - من... من.. با.. بار.. دارم.. نمی‌خوام این بچه، بی پدر بزرگ بشه. من: - چند وقتته؟ لپ‌هایش گل انداخته بود لب را گاز گرفت و گفت: - نزدیک دو ماه. گفتم: - از شرش خلاص میشیم نمی‌ذارم با یادگار اون آشغال زندگی کنی. با تعجب گفت: - یعنی می‌خوای بچه رو بکشی؟ این گناهه. من: - گناه کاریه که اون بی وجود کرده، چشمات رو باز کن اون بیشرف بهت خیانت کرده می‌فهمی یعنی چی؟ مهریه‌ات رو تا آخر از حلقش می‌کشم بیرون. لیانا: - طلاقم نمیده میگه باید مهریه‌ام رو ببخشم. گفتم‌: - خب فدای سرت، تو به اون چندتا سکه نیازی نداری می‌بخشی و جونت رو آزاد می‌کنی. لیانا: - من دوستش دارم. گفتم: - کم کم به نبودش عادت می‌کنی.
  12. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    طلا. ماهی کبابی یا سرخ شده؟
  13. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    برف. مامان یا بابا؟
  14. #پارت صد و شصت و هشت... بعد روی نرده‌ها نشست و پایین سر خورد قبل از اینکه بتواند خودش را نگهدارد افتاد، ترسیدم تا خواستم بلند شم کیانا گفت: - بشین بابا، کار هر روزشه. کسرا بلند شد و همین‌طور که سرش و می‌مالید با لبخند سمتم آمد و گفت: - این سر دیگه برای من سر نمیشه. کیانا گفت: - حقته، صد دفعه گفتم مثل آدم از پله‌ها بیا. کسرا: - خب این کیفش بیشتره. بغلش کردم و گفتم: - خوبی پسر ،یک ماه ندیدمت چقد بزرگ شدی، ببینم درسات رو می‌خونی یا فقط بازی می‌کنی؟ کسرا: - درسام رو خوندم الان ساعت استراحته ،دارم بازی می‌کنم. شایان گفت: - خدا بیامرزه خاله عزیز رو تا وقتی که بود همه‌ی حواسش به این بچه‌ها بود که یه وقت در غیاب مادر و پدر ،کم و کثری نداشته باشن جاش خیلی خالیه. گفتم: - متاسفم که نتونستم بیام کارم خیلی طول کشید می‌دونی دیگه گیر انداختن باند علی اکبری خیلی سخته. شایان: - آره می‌دونم انقد سخت بود که دو ساله هیچکی نتونسته بود پیداشون کنه ولی خداروشکر که با کمک تو گیر افتادن فقط یکم با پلیس اینترپل به مشکل خوردیم که حل شد ،قراره فردا همه رو بفرستن ایران، ازت ممنونم که اجازه دادی اینجا برای خاله عزیز مراسم بگیریم. گفتم: - این چه حرفیه؟ اینجا خونه‌اش بود، یادم نرفته تو برای مراسم مادرم چقد زحمت کشیدی؛ راستی شایان نظرت چیه خانوادگی بریم مشهد؟ شایان‌: - دلت برای زنت تنگ شده؟ گفتم: - هم آره، هم بریم عیادت آنا، هم زیارت کنیم خیلی دلم هوای حرم رو کرده. شایان: - باشه، بذار با سپیده و بچه‌ها مشورت کنم بهت خبر میدم. بچه‌ها خوشحال شدن و گفتن: - آخ جون مسافرت. لیانا گفت: - خیلی دلم می‌خواد بیام ،ولی حیف. با تعجب گفتم: - چرا حیف؟ زنگ میزنم رسول هم بیاد همه با هم بریم. نگاهش را ازم گرفت گفتم: - اتفاقی افتاده؟ اصلا رسول کجاست؟ تو چرا تنهایی؟ خواست بلند شود دستش را گرفتم و نشاندمش گفتم: - چیشده لیانا؟ ببینم نکنه اون مرتیکه بهت حرفی زده؟ سرش را پایین انداخت و با صدایی که می‌لرزید گفت: - من و رسول می‌خوایم از هم... از هم جدا شیم. شوکه شدم آن مردک خودش را به آب و آتش زد تا دخترم را بگیرد حالا چیشده که بعد از چهار سال زده زیر همه چیز؟ چانه‌اش را گرفتم و مجبورش کردم سرش را بالا بیاورد، تا چشم تو چشم شدیم اشک‌هایش جاری شد گفتم: - چیشده دختر؟ توضیح بده جون به لبم کردی. به کسرا نگاه کرد و گفت: - برو بالا بازی کن. کسرا گفت: - نه، می‌خوام پیش بابا باشم. از روی پام بلندش کردم و گفتم: - برو پسر ،خودم میام پیشت. باشه‌ای گفت و رفت گفتم: - خب حالا حرف بزن. دوباره نگاهی به شایان و بعد کیانا انداخت گفتم: - پاشو بریم یه جای خلوت، با هم صحبت کنیم. شایان مداخله کرد و گفت: - نگاه لیانا برای تنهایی صحبت کردن نبود از خجالتشه. نگاهش کردم و گفتم: - تو می‌دونی قضیه چیه؟ خب چرا کسی حرفی نمی‌زنه؟ شایان بلند شد و گفت: - بیا بریم بیرون، بهت بگم چیشده. بی درنگ همراهش رفتم و تو الاچیق نشستیم گفتم: - خب بگو چیشده؟ نگران شدم. شایان گفت : - باشه داداش، آروم باش... اِم.. گوش کن ،رسولِ بی همه چیز فقط برای ارث و میراث با لیانا ازدواج کرده بود نمی‌دونم از کجا فهمیده لیانا دختر خونیت نیست با خودش دو دوتا چهارتا کرده گفته چیزی بهش تعلق نمی‌گیره به لیانا گفته توافقی از هم جدا شن لیانا هم مخالفت کرده و گفته اول مهریه‌اش رو می‌خواد بعد طلاق می‌گیره، مردک نمک به حروم دختره رو آسی کرده تا مهرش رو ببخشه، لیانا هم تحمل کرده و زیر بار نرفته تا اینکه... شنیدن این چیزا برایم سخت بود با عصبانیت گفتم: - چی شایان؟ چرا حرفت رو خوردی؟ ادامه بده لعنتی، دارم دیوونه میشم. شایان: - باشه داداش صبرکن، همین دو هفته پیش لیانا میره خونه که صدای کسی و می‌شنوه در و باز می‌کنه که می‌بینه رسول با یه دختره تو خونه است ختره‌ی طفلی انقد حالش بد بود که وقتی رسیدم پیشش نفسش بالا نمی‌اومد.
  15. #پارت صد و شصت و هفت... *بخش آخر* شایان درحالی که روی مبل روبرویم نشسته بود: - سهراب میگی چیکار کنیم وکیلی زندان رو روی سرش گذاشته، میگه می‌خوام دخترم رو ببینم. با ناراحتی گفتم: - لعنتی چرا دست برنمی‌داره! شایان: - چرا لج می‌کنی؟ کیانا رو بیار بذار ببینتش تا شاید آروم بگیره. گفتم: - بعد به کیانا بگم این لندهور کیه؟ شایان: - واقعیت رو بگو. گفتم: - آره فکر خوبیه، بگم کیانا، بابات تو زندانه، می‌خواد تو رو ببینه فردا آماده باش خودم ببرمت، چی میگی شایان؟ دخترم نابود میشه. شایان: - اول و آخرش که چی؟ باید واقعیت رو بفهمه. گفتم: - لزومی نداره بفهمه، یعنی... یعنی اگه قراره بفهمه اشکال نداره، ولی الان وقتش نیست. شایان: - چرا؟ من: - خب معلومه، کیانا داره درس می‌خونه برای کنکور، الان واقعیت رو بفهمه که آینده‌اش بهم می‌ریزه، شایان لطفا هرکاری می‌کنی بکن، ولی آینده‌اش رو خراب نکن خواهش می‌کنم. شایان: - باشه داداش، فردا میرم زندان و باهاش صحبت می‌کنم. کیانا داخل آمد و گفت: - به‌به! بابای خوشگلِ خودم چیکار می‌کنه؟ خیلی خوش اومدی. نزدیک آمد و لپم را بوسید گفتم: - توله سگ، همین لوس بازیا رو درمی‌آورین که نمی‌تونم ازتون دل بکنم. اخم کرد و گفت: - عمو شایان ببین این دوستت چی میگه! شما بهش بگو من خودم رو برای بابام لوس نکنم برای کی لوس کنم؟ شایان خندید و گفت: - نه، واقعا سهراب حق داره دلش برای خونه تنگ بشه، آخه این همه خواهان داره. گفتم: - کیانا، کجا بودی بابا؟ کیانا گفت: - رفته بودم کتاب بخرم. گفتم: - با عمو ماهان دیگه؟ شایان: - شما انگار خبر نداری که ماهان رفته بیمارستان، برای زایمان زنش. گفتم: - مگه وقتش الان بود؟ یه خبر بگیر بریم ملاقات. کیانا: - منم بیام بابايی؟ می‌خوام بچه عمو ماهان رو ببینم؟ لیانا از بالا آمد و گفت: - اینجا چه خبره؟ باز داری بابای منو می‌دزدی؟ توجه‌مان را که جلب کرد سلام داد و کنارم نشست و لپم را بوسید و گفت: - خوش گذشت بهت بابایی؟ تنهایی میری ددر؟ پس ما چی؟ منم بوسیدمش و گفتم: - میریم دخملکم، فقط بذار مامانت برگرده بعد همه با هم میریم سفر. کیانا هم سمت چپم نشست و گفت: - نامرد از دیروزه یه زنگ نزده حالمون رو بپرسه، آخه مامان انقد بی معرفت؟ شایان گفت: - دختره‌‌ی سرتق، تو که دائم داری باهاش حرف میزنی مامانت گناه داره،مثلا رفته چند روز استراحت کنه از دست شما راحت باشه اونم که خاله‌ات افتاده و کمرش شکسته خب باید وایسته و مواظبش باشه دیگه، از دست شما راحت شد گیر یکی دیگه افتاد. لیانا گفت: - یکی الان باید مواظب خودش باشه وای بابا نمی‌دونی چقد بامزه شده با اون شکم گنده‌اش. کیان همینطور که خمیازه می‌کشید پایین آمد و گفت: - ساعت چنده؟ چقد سروصدا می‌کنین. گفتم: - به به آقا کیانِ گل، ساعت خواب؟ این بجای خوش اومدگویه؟ کیان گفت: - ببخشید بابا خوش اومدی، کی رسیدی؟ گفتم: - ده دقیقه پیش، شما درس و مشق نداری تا این ساعت ظهر خوابیدی؟ با تخسی گفت: - بابا! اول بذار برسی بعد گیر بده، من میرم صبحانه بخورم. شایان گفت: - عجب موجودی تربیت کردی تو، ما رو ندید؟ یه سلام هم نداد. گفتم: - ببخشید دیگه، می‌دونی که تو دوران بلوغه، مغزش درست کار نمی‌کنه، یکی‌تون کمه، نگو که خوابیده! لیانا گفت: - نه بیداره، با تبلتش بازی می‌کنه نمی‌دونه شما اومدی واگرنه خیلی خوشحال میشه. بعد داد زد: - کسرا...کسرا. کمی بعد کسرا بالای پله‌ها ایستاد و همانطور که حواسش به تبلت بود گفت: - چیکار داری آبجی؟ گفتم: - این بزرگ مردِ کوچک نمی‌خواد بیاد پیش بابا؟ نگاه کرد و با ذوق گفت: - بابا.
  16. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    خانواده. قورمه سبزی یا قیمه؟
  17. کاشکی تو رو سرنوشت ازم نگیره می‌ترسه دلم بعد رفتنت بمیره ..... بمون؛ دل من به بودنت خوشه من و فکر رفتن تو میکشه
  18. #پارت صد و شصت و شش... مهتا گفت: - خوبم، ممنون. آنا گفت: - رعنا خانم، مهتا و بچه‌اش کی مرخص میشن؟ ما دیگه می‌خوایم بریم. مامان گفت: - حتمالا تو همین یکی دو روزه مهتاجون رو مرخص می‌کنن ولی بچه هنوز باید یک و نیم ماه اینجا بمونه. آنا: - یک و نیم ماه؟ چرا؟ مامان: - چون بچه هنوز رشد نکرده و باید تو دستگاه باشه. سریع گفتم: - شما هیچ جا نمی‌تونین برین. آنا با عصبانیت گفت: - چرا اون وقت؟ گفتم: - چون من اجازه نمیدم. آنا: - شما کی باشین که اجازه ندین؟ با پرویی گفتم: - همسر آینده‌ی خواهرتون و پدر خواهرزاده‌تون. نیشخندی زد و گفت: - فعلا که یه غریبه‌ای، پس به تو ربطی نداره که ما کجا بخوایم بریم، برام مشکلی نیست اون بچه مال خودتون، مهتا مرخص شد ما میریم ولی وای بحالتونه که دست از پا خطا کنین و بخواین مزاحم شین دمار از روزگارتون درمیارم. به مهتا نگاه کردم و گفتم: - نظر تو هم همینه؟ قبل از اینکه جواب بده آنا گفت: - منو ببین، آره نظرش همینه، مشکلی داری؟ من: - آنا خانم، بذار خواهرت خودش حرف بزنه شاید نخواد بیاد مشهد. آنا: - غلط کرده که نخواد بیاد، شده با زور می‌برمش ولی نمی‌ذارم تو جهنمی که شما براش ساختین بمونه. من: - خواهرت چی میگه مهتا؟ تا خواست حرف بزند دوباره آنا گفت: - با اون چیکار داری، با من حرف بزن. صدام بالا رفت و گفتم: - محض رضای خدا دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم خواهرت چی میگه، شدی بزرگتر همه! بسه هرچی گفتی و گفتیم چشم. بهش خیلی برخورد کمی با عصبانیت نگاه کرد بعد سمت پنجره رفت و دست به سینه و پشت به ما ایستاد مهتا با ترس نگاه می‌کرد گفتم: - نظرت چیه مهتا؟ می‌خوای منو و بچه رو ول کنی و بری؟ به آنا نگاه کرد با عصبانیت گفتم: - به من نگاه کن، می‌خوای بری؟ چشمانش پر از اشک شده بود ترسیده بود. داد که زدم حس کردم در جایش لرزید گفتم: - چرا ساکتی یه حرفی بزن. مامانم دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: - سهراب آروم ، اینجا بیمارستانه، می‌بینی مهتا ترسیده ولش کن من باهاش صحبت می‌کنم. من: - وای بحالته که اون بچه‌ی من نباشه و تو هم غیب بشی هرجا باشی پیدات می‌کنم و دمار از روزگارت درمیارم. برگشتم و از اتاق خارج شدم تو محوطه راه می‌رفتم و خودم را بخاطر گذشته سرزنش می‌کردم تا اینکه مامانم زنگ زد و گفت: - جواب آزمایش آماده است برو بگیر. فقط خدا می‌داند تا رسیدن به آزمایشگاه و گرفتن جواب آزمایش چه حالی داشتم بازش کردم ولی ازش سر درنیاورم برگه را به متصدی آزمایشگاه دادم و گفتم: - میشه جوابش رو بهم بگین. گفت: - متاسفم، من نمی‌دونم. همان موقع مامانم آمد و گفت: - جوابش چی شد؟ برگه رو سمتش گرفتم و گفتم: - من نمی‌فهمم چی نوشته، شما می‌تونی بخونی؟ برگه را گرفت و یک نگاهی انداخت و با لبخند گفت: - از این به بعد من سه تا نوه دارم. منظورش را نمی‌فهمیدم گفتم: - یعنی چی؟ مامان: - جواب مثبته، تو پدر اون بچه‌ای. از حرفش جا خوردم، درسته دو تا بچه داشتم ولی آنها بزرگ بودن این خیلی کوچیک بود اصلا نمی‌دانستم از پسش برمی‌آیم یا نه؟ نفس عمیق کشیدم و گفتم: - کدوم پسر مجردی رو دیدین که سه تا بچه داشته باشه. خندید و گفت: - اینم از کارای توِ دیگه، بیا بریم پیش مهتا، من باهاش حرف زدم ولی تو باید راضیش کنی. بی اهمیت گفتم: - نیازی نیست، آزاده که بره. مامان با تعجب گفت: - سهراب یعنی تو می‌خوای؟ حرفش را قطع کردم و گفتم: - من نمی‌خوام، اون می‌خواد، بهتره یکم بهش زمان بدیم تا فکر کنه.
  19. #پارت صد و شصت و پنج... ولی باورش نمی‌کردم پارچه را برداشتم یک پیرمرد بود مامانم گفت: - دیروز که تو حالت بد شد مهتا به هوش اومد از اینجا بردنش و این آقا رو جاش آوردن. گفتم: - خودم دیدم که روش پارچه کشیدن. مامان: - چی؟ نه تو توهم زدی چنین چیزی نبود تو دیروز اینجا نبودی عزیزخانم زنگ زد و گفت حالت بد شده. آن دوتا آقا رفتن با تعجب گفتم: - چی؟ من خودم خط ممتد روی دستگاه و دیدم خودم اینجا بودم که روش پارچه کشیدن. با نگرانی دست روی پیشانیم گذاشت و گفت: - بیا بریم تو حالت خوب نیست داری هذیون میگی؟ از دستت هم داره خون میره. دستم را گرفت و دست آزادش را روی جایی که خون می‌رفت گذاشت و گفت: - بیا بریم تو باید مهتا رو ببینی. باهاش همراه شدم و طبقه‌ی پایین رفتیم. پرستار گفت: - کجا آقا، کجا؟. مامانم گفت: - می‌خوایم بریم به دیدن خانم شریفی. پرستار: - متاسفم ورود آقایان به این بخش ممنوعه، مگر در ساعت ملاقات که الان وقتش نیست. مامان: - لطفا، فقط چند دقیقه. پرستار: - متاسفم، بفرمایید بیرون. مامان: - باشه، فقط ممکنه بهم پنبه و چسب بدین دستش خونریزی داره. پرستار کمی پنبه و چسب داد مامانم دستم را بست و باهم به بخش نوزادان رفتیم و پشت شیشه ایستادیم چند تا بچه داخل دستگاه بودند گفتم: - چرا اومدیم اینجا. به یک دستگاه که داخلش یک بچه‌‌ خواب بود اشاره کرد و گفت: - اون بچه‌ی مهتاست. ولی خوب نمی‌دیدم چون دور بود و سرش مخالف ما بود گفتم: - قیافه‌اش رو نمی‌بینم. مامان: - می‌خوای بری داخل و از نزدیک ببینی؟ گفتم: - هنوز مطمئن نیستم که اون بچه‌ی من باشه. مامان‌: - تا ساعت چهار عصر تحمل کن بعدش معلوم میشه. گفتم: - اگه نبود چی؟ مامان: - مهتا قراره با آنا بره مشهد، دیگه به ما ربطی نداره. گفتم: - اگه بود چی؟ مامان: - مهتا گفته بچه رو با خودش میبره چه بچه‌ی تو باشه و چه نباشه، سهراب من خیلی با آنا صحبت کردم ولی میگه اجازه نمیده مهتا باهات ازدواج کنه میگه تا زمانی که لیانا و کیانا دارن به عنوان دخترت زندگی می‌کنن مهتا جایی تو زندگیت نداره چون فکر می‌کنه تو اون رو برای پرستاری از بچه‌ها می‌خوای. گفتم: - نظر مهتا چیه؟ مامان: - سکوت کرده و حرف نمی‌زنه، می‌خوای چیکار کنی؟ گفتم: - نمی‌دونم، الان فقط می‌خوام مهتا رو ببینم. ساعتش را نگاه کرد و گفت: - هنوز یک ساعتی تا ملاقات وقت هست بیا بریم غذا بخوریم بعد برمی‌گردیم و می‌بینیش. نگاهم به بچه بود خیلی دلم می‌خواست ببینمش گفتم: - می‌خوام از نزدیک ببینمش. من را به داخل یک اتاق برد و لباس مخصوص پوشاند و یک در را باز کرد و گفت: - اون بچه آخری است، برو. سمتش می‌رفتم ولی هر قدم که برمی‌داشتم فکر می‌کردم پاهایم تحمل وزنم را ندارند و راه رفتن برایم سخت میشد بهش رسیدم یک موجود انسان نمای ناقص که ضعیف و بیحال داخل یک جعبه‌ی شیشه‌ای افتاده بود، رو دماغش شلنگ گذاشته بودند نه مو داشت نه ناخن، آنقدر لاغر بود که دنده‌هایش دیده میشد تنها شباهتش به انسان اندامش بود واگرنه تا آدم بودن خیلی راه داشت. کمی که نگاهش کردم حالم بد شد بیرون رفتم و لباس‌ها را داخل سطل آشغال انداختم و به حیاط رفتیم و غذا خوردیم ساعت دو به ملاقات مهتا رفتیم، مدام فکر می‌کردم به من دروغ می‌گویند وقتی در را باز کردم و دیدمش تازه خیالم راحت شد مطمئن شدم که زنده است به بالشت تکیه داده بود و نشسته بود آنا هم کنارش رو صندلی نشسته بود و به او کمپوت می‌داد سلام دادم اون دوتا بی میل جواب دادن نزدیک رفتم و گفتم: - حالت خوبه؟
  20. پارت صد و شصت و چهار... گفتم: - امیدوارم. شایان، وکیلی را دست پلیس داد و با مدارکی که علیه‌اش بود به زندان فرستادنش. آنا فردای آن روز که مهتا رفت کما به تهران آمد، همانطور که انتظار می‌رفت کلی حرف بارم کرد ولی من محکوم به سکوت بودم بچه‌ها در خانه پیش عزیزخانم و ماهان بودن الان یک هفته است مهتا خوابیده، مامانم به بچه می‌رسد و آنا فقط پشت شیشه نشسته و گریه می‌کند من هم یک پام بیمارستان است و یک پام محل کارم. خیلی زور بزنم دو ساعت به خانه میروم و بچه‌ها را می‌ببینم و می‌خوابیدم. از این وضعیت خسته شدم ، تو همین فکر بودم که فرامرز گفت: - این چرا اینجوری شد؟ به سمت ما برگشت و گفت: - سریع پرستار رو خبر کنین. بعد خودش به اتاق رفت بلند شدم و نگاه کردم دستگاهی که به مهتا وصل بود فقط یک خط صاف را نشان می‌داد نمی‌دانستم چه معنی دارد فقط حرکات فرامرز را نگاه می‌کردم که با کف دستانش قفسه‌ی سینه‌ی مهتا را فشار می‌داد ناگهان کلی دکتر و پرستار داخل اتاق رفتند و کارشان را شروع کردند بهش شوک وارد می‌کردند دستگاهی را روی سینه‌اش می‌گذاشتند و بعد مهتا از تخت جدا میشد و باز سر جایش برمی‌گشت، چند بار این اتفاق افتاد ولی آن خط صاف سمج هنوز همانجا بود تا اینکه دکترها دست از کار کشیدند و یکی یک ملحفه‌ی سفید رویش انداخت، ماتم برده بود آنا داشت گریه می‌کرد مامانم دلداریش می‌داد ممکن نبود نباید اینجوری میشد از پا افتادم تکیه دادم به دیواری که پشتت مهتا آرام خوابیده بود سرم را محکم به دیوار کوبیدم، من او را کشتم اگر من اذیتش نمی‌کردم اگه من... ، هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتاد. آنا روبرویم آمد، همینطور که اشک می‌ریخت گفت: - من دیگه کسی رو ندارم همش تقصیر تو بود، تو خواهرم رو ازم گرفتی. نفسم بالا نمی‌آمد حتی نمی‌توانستم گریه کنم حالا من بدون او چیکار می‌کردم باورم نمیشد که عزیزم مرده باشد. دکتر آمد و گفت: - تسلیت میگم بهتون. بعد رفت... تسلیت؟ برای چی؟ برای قلبِ مرده ی من، یا مهتایی که این همه به زندگی چنگ زد و آخرش هم نماند؟ نفسم بند آمد دست و پایم بی‌حس شده بود.. آنا داد زد: - بیشرفِ قاتل، تو خواهر منو کشتی. بعد یک سیلی محکم مهمانم کرد، وقتی به خود آمدم روی تخت بیمارستان بودم یک سرم هم داخل دستم بود مامانم کنارم نشسته و با چشمای نم دارش نگاهم می‌کرد پس خواب نبود واقعی بود گفتم: - مهتا؟ با یک لبخند بی جان گفت: - خوبه. خوبه؟ پس چشمان قرمز و پر اشکش چی می‌گفت؟ لبخند بی رمقش چی؟. با دستی که سرم وصل بود دستش را گرفتم و گفتم: - مامان تو رو روح بابا فرهاد راستش و بگو. مامانم دوباره گفت: - حالش خوبه نگران نباش. گفتم: - جون آقا فرامرز داری راست میگی؟ اشکش ریخت و گفت: - آره قربونت برم حالش خوبه. دروغ می‌گفت می‌خواست من ناراحت نشوم ولی من دیدم که رویش پارچه کشیدن دیدم که دکترها برای نجاتش کاری نکردند از جا بلند شدم و به حرف‌های مامانم که می‌خواست روی تخت برگردم اهمیت ندادم باید با چشمان خودم مهتا را می‌دیدم طبقه دومم رفتم جایی که مهتا بود و بعد راهرو را طی کردم و پشت شیشه رسیدم، همان موقع دوتا آقا کسی را بیرون آوردند که پارچه رویش بود پس حقیقت بود یک قدم جلو رفتم و گفتم: - وایستا. تخت را نگه‌ داشتند دستم را روی پارچه گذاشتم ولی دلش را نداشتم که ببینمش. دستانم می‌لرزید یکی گفت: - شما از آشناهاش هستین؟ پارچه را داخل دستم مچاله کردم و قبل از اینکه بردارم مامانم دستم را گرفت و گفت: - چیکار می‌کنی سهراب؟ این مهتا نیست، مهتا حالش خوبه.
  21. #پارت صد و شصت و سه... کما؟ به سختی گفتم: - کجاست؟ با دست به سمت اتاق اشاره کرد و گفت: - اینجاست. نزدیک رفتم و از پشت شیشه نگاهش کردم مثل یک تیکه گوشت روی تخت افتاده بود، دستگاه بهش وصل بود گفتم: - حالا چی میشه؟ مامان: - باید بهوش بیاد ببینیم چی میشه. گفتم: - مامان ممکنه که مهتا. نتوانستم ادامه بدهم ولی مامانم فهمید دست روی شانه‌ام گذاشت و گفت: - هرچیزی امکان داره، باید صبر کنیم، نمی‌خوای بچه رو ببینی؟ سرم و به نشانه‌ی نه تکان دادم: - ولی من جای تو بودم می‌رفتم و می‌دیدمش، خیلی کوچیکه، هنوز خوب رشد نکرده گذاشتنش تو دستگاه، سهراب ما منتظریم تا رضایت بدی برای آزمایش دی ان ای، هرموقع امادگیش رو داشتی بگو. گفتم: - بدون مهتا برام این چیزا مهم نیست. مامان: - ما باید مطمئن بشیم که اون بچه مال توِ، واگرنه باید به پلیس بگیم تا پدر واقعیش رو پیدا کنن. سر تکان دادم نفس عمیق کشیدم و گفتم: - من حاضرم. با لبخند گفت: - بریم. من: - مهتا تنها می‌مونه. مامان: - نگران نباش زود برمی‌گردیم میرم به پرستار بسپارم تا مواظبش باشه. به دور شدنش نگاه کردم وقتی از جلو دیدم کنار رفت به مهتا نگاه کردم و راهی که مامانم رفته بود و رفتم؛ در آزمایشگاه منتظر بودم تا کارم تموم شود همش به این فکر می‌کردم که اگه مهتا بمیرد یا بچه مال من نباشد چی؟ با صدای پرستاری که گفت تموم شد میتونی بلند شی به خودم آمدم و باز پیش مهتا رفتم. فرامرز در راه رو نشسته بود با دیدنم بلند شد و گفت: - رعنا کجاست؟ گفتم : - رفت سراغ بچه، تا ازش آزمایش بگیرن، مهتا؟ گفت: - هنوز بیهوشه. روی صندلی نشستم و گفتم: - بعد از اتفاق دیشب، مادرم خیلی غصه خورد، نه؟ فرامرز: - خیلی، تا صبح نخوابید و فقط اشک ریخت. من: - هوشنگ خیلی اذیتم کرد کمترینش این بود که شب تا صبح کارم کتک خوردن بود همیشه سعی کردم کاری کنم که برعکسش باشم ولی مامانم دست رو نقطه ضعفم گذاشت از خود بی خود شدم و نفهمیدم یهو چی شد. فرامرز: - تو باید قدر مادرت رو بدونی اون خیلی برای تو غصه خورد، شاهد شب بیداریاش و گریه کردنش تو این همه سال بودم، نمی‌دونی اون روزی که تو رو دید و بهم زنگ زد چه حالی داشت اصلا نمی‌تونست حرف بزنه فقط می‌گفت گمشده‌ام پیدا شده، وقتی رسیدم پیشش داشت گریه می‌کرد از ذوق اینکه سهراب گمشده‌اش رو دیده از ذوق اینکه عروس داره نوه داره حالا من به راست و دروغش کار ندارم ولی انقد خوشحال بود که روی زمین بند نبود، رفتار دیشبت حقش نبود. من: - متاسفم. مامانم آمد و گفت: - خلوتتون رو بهم ریختم. فرامرز گفت: - نه بیا بشین. مامانم نشست و گفت: - زنگ زدم به آنا و گفتم چه اتفاقی افتاده، فردا میاد اینجا. گفتم: - خدا به دادم برسه پس، باز قراره کلی تیکه بارم کنه. مامانم خندید و گفت: - به دل نگیر عزیزم عصبیه، حق داره، خیلی اتفاق وحشتناکیه برای یه دختر، درست میشه.
  22. #پارت صد و شصت و دو... ولی نباید وقت را تلف می‌کردم با خودکاری که پرستار داده بود امضاء زدم و پرستار را صدا زدم و برگه را تحویل دادم یک نگاه کرد و رفت مامانم گفت: - چیکار کردی؟ تصميمت برای نجات کدوم بود؟ بهش نگاه می‌کردم ولی نمی‌توانستم حرف بزنم باورم نمیشد که من رضایت دادم برای مرگ یک آدم زنده، من از کی آنقدر سنگ دل شده بودم که بجای بقیه تصمیم می‌گرفتم و نفس دیگران را قطع می‌کردم بدون حرفی از بیمارستان بیرون رفتم و تاکسی گرفتم و پیش ماهان رفتم، تا مرا دید گفت: - عزیزخانم گفت چه اتفاقی افتاده،چرا اومدی؟ می‌موندی همونجا. گفتم: - نتونستم. ماهان: - خوبی؟ چقد گرفته‌ای؟ گفتم: - من رضایت دادم نفسش رو قطع کنن، من اون رو کشتم. با تعجب گفت: -چی میگی داداش، کی و کشتی؟ گفتم: - باورم نمیشه که انقد سنگ دل باشم، برای دل خودم زندگی بقیه رو خراب کنم و بُکش... نتوانستم ادامه بدهم احساس خفگی می‌کردم گفتم: - این مردک بیشرف چیشد؟ ماهان: حالش خوبه، دکتر میگه مشکلی نیست ولی نمی‌دونم واقعا بیهوشه یا خودش رو به خواب زده. گفتم: - شما کجا بودین؟ این مردک چطور اومده بود داخل؟ ماهان: - دوربین‌ها رو نگاه کردم، از دیوارِ پشت خونه اومده. شایان نزدیک آمد و گفت: - خوبی سهراب؟ سر تکان دادم که گفت: - نگران نباش درست میشه، حال مهتا خانم چطور بود؟ ازش چشم گرفتم و بلند شدم و ته سالن رفتم و پنجره را باز کردم شایان کنارم آمد و گفت: - سهراب چیشده؟ ماهان چی میگه؟ کی و کشتی؟ بدون اینکه چشم از منظره‌ی بیرون بردارم گفتم: - مهتا و بچه‌اش رو کشتم. دست روی شانه‌ام گذاشت و من را سمت خودش برگرداند و گفت: - حالت خوبه؟ چیزی زدی؟ چرا چرت و پرت میگی. دوباره سمت پنجره برگشتم و گفتم: - ساکت باش. شایان: - سهراب داری نگرانم می‌کنی، آخه چطور اون دختر بی گناه رو کشتی؟ ازش گذشتم و روی صندلی نشستم دوباره کنارم آمد و گفت: - سهراب یه حرفی بزن. کنترلم را از دست دادم و سرش فریاد زدم: - خفه شو شایان، خفه شو، داری اعصابم رو خورد می‌کنی. همان موقع پرستاری آمد و گفت: - چه خبرته آقا، بیمارستان و روی سرت گذاشتی، یکم آروم‌ تر. ماهان بجای من معذرت‌خواهی کرد و نزدیک آمد و گفت: - آروم داداش چه خبرته؟ شایان، می‌بینی حالش بده مراعات کن. شایان گفت: - دل تو دلم نیست نگرانم، اینم که حرف نمی‌زنه. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم مامانم بود سریع جواب دادم: - چیشده مامان؟ گفت: - سهراب برات یه خبر خوب دارم عمل مهتا تموم شد خودش و بچه سالمن. باورم نمیشد به سختی گفتم: - چی.. چی گفتی؟ مه.. مهتا و بچه! مامان: - آره آره عزیزم نگران نباش، بیا اینجا. قطع کردم نفس عمیق کشیدم شایان گفت: - مهتا و بچه چی؟ گفتم: - زنده‌ان. شایان: - خداروشکر، ما رو ترسوندی. گفتم: - باید برم پیشش، ماهان ماشین رو لازم نداری؟ سوئیچ را سمتم گرفت و گفت: - نه داداش، فقط ما رو بی‌خبر نذار. گفتم: - شما هم مواظب این پست فطرت باشین بهوش که اومد زهر چشمی ازش بگیرین و بسپارینش دست پلیس، دیگه آزادی بسشه، فعلا. سوار ماشین شدم و راه افتادم تو دلم هزار بار خداروشکر می‌کردم بیمارستان رسیدم زنگ زدم به مامانم و پیششان رفتم گفتم: - مهتا کو؟ مامانم گفت: - مهتا حالش خوبه، نگران نباش فقط. چشم دوختم به لبانش تا بفهمم فقط چی؟ انگار می‌خواست جان به لبم کند چند ثانیه‌ای که سکوت کرد برایم قد یک دنیا گذشت ادامه داد: - فقط شوک بزرگی بهش وارد شده و رفته کما.
  23. #پارت صد و شصت و یک... وقتی مهتا رفت لیانا آمد و گفت: - بابا، اومدن. گفتم: - بگو بیان تو. دوتا آقا داخل آمدند یکی گفت: - مصدوم کجاست؟ گفتم: - حالش خوب نبود رفته دستشویی، چند لحظه دیگه میاد. سر و صدای مامانم از پایین می‌آمد که من را صدا میزد لیانا که جلوی در بود گفت: - مامان ما اینجایم. کمتر از یک دقیقه بعد مامانم به اتاق آمد و همه را از نظر گذراند و گفت: - چیشده سهراب؟ مهتا کو؟ با تمام حال بدی که داشتم از دیدنش خوشحال بودم مهتا بیرون آمد ولی حالش خیلی داغون‌تر شده بود روی تخت نشست و آن دوتا آقا کارشان را شروع کردن مامانم گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: - وکیلی اینجا بود. از ترس هینی کشید و گفت: - اینجا چیکار داشت؟ نگاهم به کیانا افتاد که جلوی در به خواهرش چسبیده بود و نگاه می‌کردم مامانم گفت: - از کجا فهمیده که این دخترشه؟ گفتم: - شایان بند رو آب داده اون روز که اینجا دیدش بهش شک کرده اومده بود ببرتش. مامان: - بهت گفتم این کار اشتباهه، گفتم دختر اون حیف نون رو نیار ولی گوش نکردی. من: - الان این حرفا چی رو درست می‌کنه؟ مامان: - سهراب ببر بچه رو پس بده دلت به حال خودت و بقیه اهالی خونه بسوزه، ببین مهتا چه حالی داره. من: - نمی‌تونم پسش بدم، اون دخترمه. مامان: - اون دختر مصطفی است. اعصابم بهم ریخت با صدای بلند ولی کنترل شده گفتم: - اون دخترهِ منه. چرا انقد آزارم میدی با این حرفا؟ دوست داری اذیتم کنی؟ مامان : - من اذیتت نمی‌کنم فقط نمی‌خوام برات اتفاقی بیفته، بخدا دیگه تحمل هیچی رو ندارم اگه بلایی سرت بیاد من می‌میرم. من: - نمی‌تونم، من مثل ننه باباش حیوون نیستم. دکتر کارش تموم شد و گفت باید بره بیمارستان. دل تو دلم نبود مهتا و مامانم با آمبولانس رفتن من و فرامرز با ماشین او و بقیه خانه ماندند، همش سرش غر میزدم که سریع‌ تر برود، ولی اون با آرامش می‌گفت: - عجله نکن ایشالا طوری نیست. کارم از ایشالا و ماشالله گذشته بود فقط می‌خواستم مهتا سالم باشد همین، انگار یک قرن گذشت تا رسیدیم و با آسانسور به طبقه دوم رفتیم، مامانم جلو در ایستاده بود گفتم: - چیشد؟ مهتا کو؟ دستم را گرفت و گفت: - آروم باش پسر، چه خبرته؟ اینجا بیمارستانه، بردنش تو بخش، باید منتظر بمونیم ببینیم چی میشه. گفتم: - شما نمی‌تونی بری تو؟ اینجور من خیالم راحته. مامان: - نه قربونت برم به من اجازه نمیدن ولی نگران نباش طوری نیست. کمی گذشت پرستار آمد و گفت: - همراه مهتا شریفی. سه تایی نزدیک رفتیم. پرستار گفت: - حال مادر و بچه خوب نیست شرایط زایمان طبیعی و نداره باید سزارین بشه ولی ممکنه نتونیم هر دو رو نجات بدیم. مامان گفت: - یعنی چی که نتونیم هر دو رو نجات بدیم؟ شما نمی‌تونین این کار و بکنین. یک برگه سمتمان گرفت و گفت: - باید رضایت بدین برای عمل و اینکه انتخاب کنین کدوم رو باید نجات بدیم. فرامرز برگه را گرفت پرستار گفت: - من داخلم هر موقع امضا زدین صدام کنین، فقط سریع‌ تر، بیمارتون زیاد وقت نداره. به داخل برگشت روی صندلی نشستم و آرنجم را روی زانوهام گذاشتم و صورتم را با کف دستانم پنهان کردم مامانم کنارم نشست و گفت: - چیکار کنیم؟ تو به عنوان پدرِ بچه، باید امضا و انتخاب کنی. نگاهش کردم و گفتم: - اگه برای مهتا اتفاقی بیفته چی؟ همینطور بچه. مامان: -این انتخاب توِ که بخوای کدوم رو انتخاب کنی، هرچی خدا بخواد همون میشه، فقط امضاء کن. بعد بلند شد و پیش فرامرز رفت. به برگه نگاه کردم رضایت می‌دادم عزیزم زیر تیغ جراحی برود، بدون اینکه بدانم زنده می‌ماند یا نه!
  24. #پارت صد و شصت... چشمانش را از درد بهم فشرد و دستش و روی شکمش گذاشت کیانا آرام شده بود از خودم جداش کردم و از پارچی که عزیزخانم آورده بود آب وسط دستم ریختم و تو صورت لیانا پاشیدم که به خودش آمد و بلند نفس گرفت، وقتی مطمئن شدم خوب شده. نزدیک مهتا رفتم که سرش را روی شانه‌ای عزیز خانم گذاشته بود و چشمانش را بسته بود اولش ترسیدم که نکنو بیهوش شده باشد ولی ناگهان به خودش آمد و باز دستش را روی شکمش گذاشت و بیست ثانیه بعد دوبار خوابید رفتارش خیلی عجیب بود گوشیم را درآوردم و شماره مامانم را گرفتم کلی بوق خورد جواب نداد دوباره گرفتم باز هم جواب نداد عزیزخانم گفت: - بیا با گوشی من زنگ بزن. بی تعارف گوشیش را گرفتم و زنگ زدم با بوق دوم فرامرز جواب داد و گفت: - بله عزیزخانم اتفاقی افتاده؟ سریع گفتم: - سلام آقا فرامرز، مادرم کجاست؟ کارش دارم. با طعنه گفت: - به‌به آقا سهراب، مردِ بزرگ. سریع گفتم: -یکه پرونیات و بذار برای بعد، الان کار مهم دارم فقط گوشی رو بده مامانم. فرامرز: - راه خوبیه برای منت کشی. صدای مامانم تو گوشی پیچید انگار دنیا را به من دادن با عجله گفتم: - مامان بیا اینجا بهت نیاز دارم. با نگرانی گفت: - چیشده سهراب. من: - مهتا حالش خوب نیست، درد داره، رنگش پریده یهو می‌خوابه بعد با درد ازخواب می‌پره. گفت: - ای وای آخه چرا؟ چه اتفاقی افتاده چرا اینجوری شده؟ من: - بهش شوک وارد شده از پله‌ها بالا اومده و الان من نمی‌دونم باید چیکار کنم. مامانم: - نگران نباش دارم میام تو هم زنگ بزن اورژانس. من: - قبلا این کار و کردم لطفا قطع نکن بهم بگو که چیکار کنم. مشخص بود که گوشی را روی بلندگو گذاشته و آماده می‌شود چون صدا‌های مختلف می‌آمد گفت: - آروم باش بذار یه جا دراز بکشه. عزیزخانم زیر دستش را گرفت و بلندش کرد و سمت تخت برد برگشت و نگاهم کرد گفتم: - چرا وایستادی؟ بذار دراز بکشه. بی حرف مهتا را روی تخت نشاند و بعد کمکش کرد دراز بکشد و گفت: - سهراب جان بهتره بیرون باشی مهتا معذبه اینجوری. حق با او بود بلند شدم و گوشی را دستش دادم و گفتم: - من بیرونم، اگه کاری بود صدام کن. بیرون رفتم و روی پله‌ها نشستم و به شایان زنگ زدم و براش همه چیز را تعریف کردم قرار شد چند تا مامور به بیمارستان و خانه بفرستد. بعد به ماهان زنگ زدم که گفت نزدیک بیمارستان هستن. لیانا کنارم نشست گفتم: - چه اتفاقی افتاد؟ بغض کرده بود با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد گفت: - مهتا چش شده؟ من: - نمی‌دونم ، خوب میشه نترس، بگو چه اتفاقی افتاد وکیلی اینجا چیکار می‌کرد ؟ اصلا شما تو اتاق من دنبال چی بودین؟ بدون اینکه چشم از روبرو بردارد تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده، دست دور شانه‌اش انداختم و بغلش کردم سرش را بوسیدم و گفتم: - نگران نباش دیگه تموم شد. لیانا: - اگه برای مهتا اتفاقی بیفته، چی؟ یا بچه‌اش؟ من: - نفوس بد نزن، اون حالش خوب میشه. یک ربعی گذشت عمو رسول داخل آمد و گفت: - اورژانس اومده. گفتم: - بگو بیان داخل. چشمی گفت و رفت. کیانا را به لیانا سپردم و در اتاق را زدم عزیزخانم در را باز کرد اجازه داد داخل بردم، مهتای طفلک از درد به خودش می‌پیچید کنارش نشستم و گفتم: - اورژانس اومده نگران نباش حالت میشه. نگاهم کرد قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید و گفت‌: - دارم می‌میرم از درد. گفتم: - نه، تو حالت خوب میشه من مطمئنم، فقط تحمل کن. بلند شد و گفت: - باید برم دستشویی. با تعجب گفتم: - الان؟ صدایش را بالا برد و گفت: - آره، همین الان. عزیز خانم گفت: - باشه دخترم بلند شو بریم.
×
×
  • اضافه کردن...