رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. به قول داستایفسکی:
    طبیعی است که آغازها زیبا باشند، زیرا منطقی نیست که کسی نزدت بیاید و بگوید:
    سلام. من آدم پستی هستم.

  2. آقای چلنگر چقد قشنگ معنای خوشبختی رو گفتن:
    معنای واقعی خوشبختی نداشتنِ مشکل نیست؛ بلکه داشتنِ درک، احترام و آرامشی است که اجازه می‌دهد از دل هر مشکلی عبور کنید

  3. می‌گذره، ولی اونجایی که سعدی میگه:

    - بگذشت و چه گویم که چه بر من گذشت :)

  4. شعر می‌خواهی چه کار؟
    تو خودت شعری و شور
    نور می‌خواهی چه کار؟
    تو خودت ماهی و نور
    🫀

    ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌A❤️ A

  5. بار کج به منزل نمی‌رسد. روزی روزگاری، در شهری، مردی زندگی می‌کرد که به دستکاری معروف بود. اما او یک پسر فریبکار داشت که بعد از قرص گرفتن پول از مردم، پولشان را پس نمی‌داد. مردم هم به اعتبار پدر به او پول قرض می‌دادند. پذز همیشه ناراحت و خجالت زده بود و دائم فرزند خود را نصیحت می‌کرد. اما پسرش گوش شنوا نداشت تا اینکه روزی دزدی سراغ او آمد و تمامی پول‌هایش را دزدید. پسر فریاد زد که پول‌هایم را بردند و مردم که تا آن لحظه فکر می‌کردند پسر در کارش ناموفق بوده و پولی ندارد که قرضشان را پس بدهد. فهمیدند که او فردی متقلب بوده قصد فریب همه را داشته است. پدر که عاقبت کار فرزندش را دید، به او گفت: - بار کج به منزل نمی‌رسد. یعنی نتیجه‌ی بیراهه رفتن، نابودی خودمان است.
  6. امیدها شبیه هم نیستند!؟
    دست یکی به آسمان چنگ میزند
    دست یکی به انسان

    دستهای انسان ها شبیه هم نیستند
    یکی خاک را به باد میدهد
    یکی عمر را....
    و

    انسان ها شبیه هم عمر نمیکنند
    یکی زندگانــــی میکند
    یکـــی تحمل
    ...

     

  7. حکایت. دزدی مقادیر زیادی پول دزدید دزد دیگری هم به کاهدان زد و مقداری کاه دزدید ... هر دو را گرفتند و نزد قاضی بردند . قاضی دزد پول را آزاد کرد و دزد کاه را به دو سال حبس با اَعمال شاقه محكوم كرد. كاه دزد به وكیلش گفت : -چرا قاضی پول دزد را آزاد كرد و من كه فقط مقداری كاه دزدیدم به دو سال حبس با اَعمال شاقه محكوم شدم؟ ! وكیل گفت : - آخه قاضی ؛ كاه نمی خورد. ‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌
  8. 📘داستانی از مردانگی منصور حلاج منصور حلاج در ظهر رمضان، گذرش به کوی جذامیان افتاد! جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج بر سر سفره نشست و چند لقمه بر دهان برد. جذامیان گفتند: - دیگران بر سر سفره‌ی ما نمی‌نشینند. حلاج گفت: - آنها روزه‌اند و سپس برخاست. غروب، هنگام افطار، حلاج گفت: - خدایا روزه مرا قبول بفرما. شاگردان گفتند: - استاد ما دیدیم که روزه شکستی! حلاج گفت: - ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم.
  9. ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻌﻞ ﮐﺮﺩ. کریم ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﻌﺎﻭﻥ ﻭ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﯿﻮﺗﺎﺕ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﻣﻘﺮﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺍﻗﺘﻀﺎﯼ ﺷﻐﻠﺶ ﺑﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﻄﺮﺑﻬﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ . ﮐﺮﯾﻢ ﺷﯿﺮﻩ‌ﺍﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻭ ﺑﺬﻟﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﯾﺪ ﻃﻮﻻﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﻃﺮﻑ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺎﻩ ﻧﻔﻮﺫ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﻫﻞ ﺷﻮﺧﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﺩﻟﻘﮏ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻗﺘﻀﺎﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺭﻭﺯ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻌﺾ ﺭﺟﺎﻝ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻣﺘﻨﻔﺬ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﯿﺶ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﺘﻠﮑﻬﺎﯾﺶ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻭ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻧﻤﺎﯾﺪ. ﮐﺮﯾﻢ ﺷﯿﺮﻩ‌اﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺷﻐﻞ ﺍﻭﻟﯿﻪ‌اﺵ ﮐﻪ ﻧﺎﯾﺐ ﺭﯾﯿﺲ ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ. ﻧﺎﯾﺐ ﮐﺮﯾﻢ ﻫﻢ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﻧﺎﯾﺐ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﯾﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ . ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﺳﺎﯾﺮ ﺧﺮﻫﺎ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻣﺴﺨﺮﻩﺍﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺮﯾﻢ ﻃﻮﺭﯼ ﺟﻞ ﻭ ﭘﺎﻻﻥ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﺶ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﮑﻞ ﻭ ﻫﯿﺌﺖ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ. ﮐﺮﯾﻢ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻠﮏ ﻭ ﻟﯿﭽﺎﺭ ﺑﮕﻮﯾﺪ . ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﯽ ﺍﺩﺑﯽ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ . ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺭﺟﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﯿﺶ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺎﺝ ﻭ ﺭﺷﻮﻩ‌اﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﻘﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺧﻮﺷﺸﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻗﺒﻼً ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻗﻀﯿﻪ ﻭ ﻣﺘﻠﮏ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﻣﯽ ﺯﺩ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺷﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ": ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﺮﻭ ﺧﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻌﻞ ﮐﻦ "! ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺩﺭﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ . ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺑﺎﻻ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ؛ ﮐﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﺮﺵ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
  10. مرد کوچک اندام فریاد زد: روی سبز­ه ها راه نرو!
    مرد تنومند در جواب گفت: احمق نشو. سبزه چیزی احساس نمی­ کند.
    مرد کوچک اندام جواب داد: باید مراقبش باشی. سبزه به ما زیبایی هدیه می­ کند. اما شکننده است.
    مرد تنومند گفت: به هر حال.

    و قدم ­زنان عبور کرد.
    سال­ها بعد هر دو از این جهان رفتند.
    سبزه­ های گورستان، بی­ هیچ تفاوتی، بر گورهای هر دو روییدند.

    ✍ استیو مک لئود


    ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌

  11. ماست را کیسه کردن. به مختارالسلطنه گفتند: که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه ! وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟! مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد! چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند!.. ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌
  12. حکایتی از بهلول دانا داستان: کور کر لال بهلول بر جمعی وارد شد. یکی از او پرسید: - کدام یک زین سه بر تو سخت‌تر می‌بود؟ کور بودن، کر بودن و یا لال بودن؟ بهلول گفت: - از قضا من به هر سه دچارم و مرا خیالی نیست! جماعت پرسیدند: -ذچگونه اینچنینی؟ وانگهی کوری و کری و لالی همزمان بسیار نامحتمل است! بهلول پاسخ چنین داد که: - آن هنگام که پایمال شدن حق خویش را ببینم و هیچ نکنم، ندای مظلومی که حقش ادا نشده را بشنوم و یاری نرسانم و به خیال عافیت دم ز گفتن حتی کلامی فرو بندم، هم کورم هم کرو هم لال! وین فقره چون من در این روزگار بسیار است... ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎
  13. "مرده شور ترکیبش را ببرد" گویند؛ روزی مطربی نزد مرحوم کرباسی که از علمای عهد فتحعلی شاه بود آمد و حکم شرع را در مورد رقصیدن پرسید. کرباسی با عصبانیت جواب داد: عملی است مذموم و فعلی است حرام. مطرب پرسید: حضرت آقا، اگر من دست راستم را بجنبانم حرام است؟ مرحوم کرباسی گفت: خیر! مطرب پرسید: اگر دست چپم را بجنبانم؟! مرحوم کرباسی گفت: خیر! سپس مطرب از حکم شرعی در مورد تکان دادن پای راست و چپ پرسید و هر بار مرحوم کرباسی گفتند: خیر ایرادی ندارد. اصولا دست و پا برای جنبانده شدن خلق گشته اند. مطرب که منتظر این فرصت بود از جای خود بلند شد و در مقابل دیدگان بهت زده مرحوم کرباسی و حاضران مجلس شروع به رقصیدن کرد و گفت: حضرت آقا، رقص همان تکان دادن دست ها و پاهاست که فرمودید حرام نیست. مرحوم کرباسی در جواب گفت: "مفرداتش" خوب است... ولی "مرده شوی ترکیبش را ببرد" به این معنی که تک تک امور به تنهایی خوب هستند اما مجموعشان فعل حرام است و به درد نمی خورد.
  14. اجاقش کور است. در سال‌های بسیار دور، برای روشن کردن آتش، کبریت یا وسیله‌ای دیگر در اختیار نبود. به همین منظور در یک مکان، آتشی همواره روشن بود تا مردم بتوانند از آن آتش برداشته و اجاق خانه‌های خود را روشن کنند. وظیفه آوردن آتش از آتشکده بر عهده فرزندان خانواده بود. به همین دلیل خانواده‌ای که فرزند نداشت، اجاقش خاموش یا به عبارتی کور بود. ریشه ضرب المثل ایرانی “فلانی اجاقش کور است” از همین است، به همین دلیل یکی از آرزوهای شیرین برای هر خانواده این جمله بود : " اجاقت سبز باد " ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌
  15. خیاط در کوزه افتاد. در روزگار قدیم، در شهر ری، خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می‌مرد و او را به گورستان می بردند، از جلوی دکان خیاط می‌گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت، کوزه‌ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه‌ای را به گورستان می‌بردند، یک سنگ داخل کوزه می‌انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می‌کرد و سنگ‌ها را می‌شمرد. کم‌کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می‌دیدند، از او می پرسیدند: چه خبر؟ خیاط می‌گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند. روزها و سال‌ها بدین منوال گذشت، تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: خیاط کجاست؟ همسایه به او گفت: «خیاط هم در کوزه افتاد. و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره‌اش حرف می زده، می گویند: خیاط در کوزه افتاد. ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌
  16. شتر دیدی، ندیدی... مردی در صحرا دنبال شترش می گشت، تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله. پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟ مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندیدم. مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده؛ پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد. قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می‌دانستی؟ پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده. بعد متوجه شدم که در یک طرف راه مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است. چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی، نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است. قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد. پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی. ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌
  17. مهدیه طاهری

    قصه‌ی یک پند.

    قصه‌ی یک پند: حکایت‌هایی که به ضرب‌المثل تبديل شدند. تا حالا فکر کردید فلان ضرب‌المثلی که هر روز استفاده می‌کنیم، از کجا اومده؟ یا چه داستانِ جالب و عجیبی پشتش پنهان شده؟ قراره توی این تاپیک، هر بار سراغِ یکی از این گنجینه‌های فارسی بریم، ماجراش رو بخونیم و ببینیم اصلاً چرا اون حرف شد “ضرب‌المثل”! خوشحال میشم شما هم اگر ضرب‌المثلی بلدید که داستانش رو می‌دونید، اینجا بنویسید تا با هم بخونیم و لذت ببریم.
  18. گفتمش ‌جانی؛ بمان!

    بی‌تو سرآید جانِ من

    جان من را بی‌صدا، 

    با خنده‌اش دزدید و رفت...

    A❤️ A

  19. #پارت هفتاد و یک... اریک چند ثانیه او را سنجید، انگار دنبال یک لرزش کوچک در چهره‌اش باشد. وقتی هیچ چیز ندید. ناگهان برگشت و گفت: - میسون! همهٔ گارد را جمع کن. از بخش مهرها، ثبت فرمان‌ها، و نگهبانان دروازه فوراً بازجویی کن. تا قبل از غروب فردا می‌خواهم بدانم چه کسی جرأت کرده است با مهر سلطنتی بازی کند. به سربازان اشاره کرد و گفت: - می‌رویم. سربازان عقب‌گرد کردند. اریک قدم‌های بلند برداشت و به سمت اسب‌ها رفت. در آخرین لحظه، قبل از سوار‌ شدن، سرش را برگرداند و با نگاهی که معلوم نبود تهدید است یا هشدار گفت: - اگر سیگرون واقعاً در مأموریت سری باشد، پس باید برگردد. و اگر برنگردد… لحظه‌ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - می‌فهمم چه کسی دروغ گفته. بعد با زدن پا به پهلوی اسب، او را به حرکت درآورد و همراه گارد از محوطه خارج شد. هارالد هنوز ایستاده بود و به گردا نگاه می‌کرد‌؛ مردد بود برای پرسیدن سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود، انگار از شنيدن جواب می‌ترسید. در سکوت، به تندی به سمت اسبش رفت و از آنجا دور شد. صدای سم‌ها دور می‌شد، گردا دستش را از روی قبضهٔ شمشیر برداشت، اما هنوز انگشتانش می‌لرزید. *** هوا رو به روشنی می‌رفت. سیگرون آنقدر عمیق خوابیده بود که متوجه‌ی بیدار شدن گروگانش نشد؛ آیوار اطراف را نگاه کرد و آرام و بی‌صدا از جا بلند شد و نزدیک سیگرون رفت؛ دستش را جلوی صورتش تکان داد و وقتی مطمئن شد او خوابید است، به آرامی کمربند چرم را از دست سیگرون درآورد و درون مشتش گرفت و به سمت جنوب حرکت کرد. قدم اول را با احتیاط برداشت، قدم دوم را بی‌صدا زمین گذاشت، قدم سوم را بلند و آرام برداشت؛ قدم چهارم را که روی زمين می‌گذاشت، پایش روی چوبی نشست و او را خرد کرد. نفسش حبس شد و چشمانش را بست، حتی سر نچرخاند که سیگرون را ببیند. ولی انگار سیگرون فارغ از این دنیا بود و آرام خوابیده بود. آیوار به آرامی چشم باز کرد و به سیگرون نگاه کرد؛ وقتی خیالش از او راحت شد، نفسش را بیرون داد و با خیال راحت به راهش ادامه داد. هنوز زیاد دور نشده بود که برق فلزی را زیر گلویش دید، چشمانش گرد شد و نفسش حبس شد، چشمانش را پایین کشید و شمشیر را دید، آن را دنبال کرد و به سیگرون رسید که کنارش ایستاده بود. آیوار آب دهانش را با صدا قورت داد که سیبک گلویش بالا و پایین شد و سپس لبخند مسخره زد و گفت: - فقط می‌خواستم چند قدمی راه بروم. سیگرون بند چرمی را گرفت و گفت: - تو نمی‌توانی از من فرار کنی. و سپس با سر به عقب اشاره کرد، آیوار در سکوت و بدن شل شده، سر جای قبلش بازگشت و کنار آتش نشست. سیگرون با چشمان سرخ شده و صورتی خواب‌آلود مقابلش روی پا نشست و بقچه را بست؛ مدام سرش را تکان می‌داد تا خوابش بپرد. وقتی کارش تمام شد، خاک روی آتش ریخت و آن را خاموش کرد. بلند شد و آیوار هم مجبور به اطاعت شد و همراهش رفت. آنقدر هوا روشن شده بود که بدون زمین خوردن یا برخورد به درخت، راهشان را بروند. سیگرون لبخندی محو، به خاطر خامی خودش زد، چرا که در این جنگل نفرین شده هیچ سالی درکار نبود و این شایعات را مردم پخش کرده بودند تا کسی به جنگل نرود. درختان کم و کم‌تر می‌شدند و این یعنی، آن‌ها به پایان جنگل رسیده بودند. آیوار تلوتلوخوران راه می‌رفت و سیگرون با هر قدم مصمم‌تر می‌شد. آیوار گفت: - این کدبانوی شمشیرزن، صبحانه‌ی ما را هم گذاشته؟ سیگرون نگاهش کرد و گفت: - غذای زیادی نداریم، هر چه مانده برای زمان ضعف‌مان است.
  20. همه چیز یک دیکتاتور

    برای مردمان ترسناک است.

    و دیکتاتور، 

    تنها از یک چیز مردمان میترسد:

    ‌ آگاهی ...

    👤چارلی چاپلین

    ‌‌‎‌‌‌‌‎‌

  21. پیام‌های قشنگی که از شما گرفتم و اسمون دلم ستاره بارون شد. @زینب چرمگر @هانیه پروین @ململ @Paradise
  22. چه دید آدمی که دل بست به سنبل دنیای فانی؟!

    مگر بهشت چه کم داشت؟! 

                       نیل. 

    یک سال گذشت...

    مادرت پیرتر شد،

    پدرت زیر بار این داغ، کمر خم کرد،

    خواهرانت هر روز به یادت اشک ریختند.

    کتابِ نیمه‌نوشته‌ات چاپ شد،

    اما تو نبودی که ورق خوردنش را ببینی.

    حتی لبخندِ قشنگت

    درون قابِ سردِ عکس ماند.

    زندگی ادامه داشت،

    آدم‌ها آمدند و رفتند،

    روزها گذشتند،

    اما جای تو

    در تمام این روزها خالی بود.

    نبودنت را

    نه زمان کم کرد،

    نه روزگار از یاد برد...

    فقط یاد گرفتیم

    با دلتنگیِ تو زندگی کنیم.

    N. R

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      از همین مدیرا هم که کمی بترسیم خوبه. 😂 

      خدا لعنتت نکنه گند زدی وسط متن احساسیم😂 😂 😂 😂 

    3. Roshana

      Roshana

      🤣🤣🤣

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      احساسی شدنم به ما نمیاد🤦🏻‍♀️ 😂 

  23. نصیحت دهم:

    زندگی مسابقه نیست؛ هرکس مسیر خودش را دارد، مقایسه فقط خستگی می‌آورد.

  24. نصیحت نهم:

    حتی اگر آهسته، با امید باید ادامه داد. 

×
×
  • اضافه کردن...