رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. مهدیه هم بازی 😂 هارالد با ژست مغرورانه، بادی به غبغب انداخت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون نگاهش کرد: - خیر. هارالد جا خورد، با ابروان گره خورده گفت: - خیر!؟ #پارت پانزده... سیگرون به وسط میدان رفت؛ روبه‌روی دو مرد ایستاد. - خوب می‌جنگید، اما رضایت‌بخش نبود. پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت؛ با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط، مردها را به مبارزه دعوت کرد: - بیاید! ثابت کنید که اشتباه می‌کنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت، نیشخندی زد و دست به سینه نظاره‌گر شد. مرد دوم به غرورش برخورده بود که یک دختر به او زور بگوید، چوب را زمین انداخت، دستان مشت شده‌اش را جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد. با زیرپایی زدن سیگرون، پخش زمین شد. سیگرون در کسری از ثانیه مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد. فریاد مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظاره‌گر بود، لب‌هایش را از عصبانی بهم فشرد و چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان حمله را آغاز کرد. سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول‌ کند، با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید، مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیرپایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد، سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگه‌داشت. سپس با تمسخر به هارالد نگاه کرد. هارالد برای تشویق چند با کف دست‌هایش را به هم کوبید: - عالی بود! اما حمله‌ی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟ سپس به چند نفر اشاره کرد؛ مردان قوی هیکل قدمی جلو گذاشتند و بعد از تعظیم کردن، فریاد کشان حمله کردند. سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند، مبارزه را آغاز کرد. سیگرون در بین مردان می‌چرخید و مشت و لگد می‌زد و گاها با پرش و خم شدن، از زیر ضربه‌های مردان در امان می‌ماند. طولی نکشید که جنگجویان را از پای درآورد. سپس به سمت هارالد رفت و یقه‌اش را مرتب کرد: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند، حاضر هستم رئیس‌ این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقهه‌ای سر داد: - مرا دست کم گرفته‌ای! یا به خودت خیلی ایمان داری! سیگرون لبخندی زد که از دادن صد فحش بدتر بود: - نمی‌تواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمی‌خواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود: - جناب یتنسون! شما را به مبارزه دعوت می‌کنم. اگر فکر می‌کنید شکست می‌خورید و آبرویتان میرود، می‌توانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و مقابلش قرار گرفت: - برای شما هم همینطور، جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت، فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد؛ هارالد زمانی که دید سیگرون با او شوخی ندارد، از حالت تدافعی خارج شد و با بی‌رحمی به سمت دخترک حمله‌ور شد و چند ثانیه بعد، بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت می‌کرد و حملاتش را دفع می‌کرد. هارالد دستانش را روی شانه‌های سیگرون گذاشت و فشار وارد کرد؛ دستان سیگرون می‌لرزید، اما نمی‌خواست در برابر چشمان هارالد و تماشاگران عقب‌نشینی کند. #پارت شانزده... سیگرون زیر دستان هارالد زد و فشار را از روی خود برداشت. هر دویشان خسته شده بودند. سیگرون جدا شد و نفسی عمیق بلعید. رمقی برایش نمانده بود، اما نفسش را به شماره نینداخت، زیرا همه تماشایش می‌کردند. هارالد نفس‌های بریده‌بریده‌اش را بیرون داد: - بانو... خسته شدند؟ همهمه‌ی تماشاگران بلند شد. - انگار فرمانده دیگر رمق جنگیدن ندارد. سیگرون مغرورتر از این حرف‌ها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده. به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد؛ نگاهش کرد، سپس آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش. سیگرون یکی دیگر را برداشت و با قدم‌های محکم به وسط میدان رفت: - من به این زودی‌ها خسته نمی‌شوم جناب یتنسون. اما شما اگر خسته هستید، می‌توانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت: - این نبرد تمام می‌شود، اما با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد: - خواهیم دید. سپس فریاد کشید و به سمت هارالد حمله کرد، هر دویشان با بی‌رحمی مبارزه می‌کردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برای‌شان بیفتد، شمشیر می‌کشیدند. صدای برخورد شمشیر‌ها گوش‌ها را کر می‌کرد. صدای نفس‌های سنگین‌شان بلند شده بود. گردا مشت‌هایش را فشرده بود، هر بار که شمشیر هارالد نزدیک میشد، قلبش از جا کنده میشد. بوی خاک و آهن، فضا را پر کرده بود. تن سیگرون عرق کرده بود، دستانش خیس شده بود، ناگهان شمشیر از دستش لیز خورد، ضربه‌ی شمشیر هارالد از روی سرش گذشت. اگر کمی پایین‌تر بود پیشانیش را به نیم تقسیم می‌کرد. گردا از پشت سر فریاد زد: - بانو، مراقب باش! اما صدایش در همهمه‌ی میدان گم شد. لحظه‌ای دست از مبارزه کشیدند، به چشمان هم نگاه کردند. هارالد از سیگرون چشم نمی‌گرفت. سیگرون شمشیر را بالا گرفت و با فریاد به سمت هارالد رفت. یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند، در نزدیک‌ترین فاصله به هم ایستاده بودند. سیگرون گفت: - تسلیم شو هارالد. هارالد انگار در میدان نبرد حقیقی بود: - تو تسلیم شو تا آسیب نبینی. قبل از هر اتفاقی، گردا گفت: - بانو! با هم حرف بزنیم! ( من هرگز از خوندن این دو تا پارت سیر نمیشم، به نظرم جنگشون و تحقیر کردنشون خیلی قشنگه. مخصوصا اون تیکه که هارالد میگه منو دست کم گرفتی یا به خودت ایمان داری و سیگرون میگه نمیشه هر دوش باشه. 👌👌امیدوارم از خوندنش لذت ببرین)
×
×
  • اضافه کردن...