رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. این اخرین درخواستی بود که دادم. ممنون که بررسی کردین.
  2. #پارت هشتاد... در منطقه‌ی مرزی، سربازان تک به تک افراد را بررسی کردند و به کجاوه رسیدند. لیو گفت: - در این کجاوه، دختر تورگت چکش زن از قبیله‌ی یارل... سرباز حرفش را قطع کرد و گفت: - من وظیفه دارم همه را بررسی کنم، پس از جلوی کجاوه کنار برو. و قبل از اینکه لیو حرفی بزند، سرباز او را از جلوی راه کنار زد و قدمی جلو رفت. سینه‌ی سیگرون از اضطراب می‌سوخت و آیوار در سکوت، نفسش را بیرون می‌داد. سرباز حریر را کنار زد و با دیدن عروس گفت: - حریر را از سر بردار. عروس تکان نخورد. لیو کنار سرباز قرار گرفت و گفت: - نمی‌شود؛ تا رسیدن به مقصد باید حریر روی سر عروس باشد، وگرنه بدشگونی می‌آورد. سرباز که از پر حرفی لیو به ستوه آمده بود، گفت: - اگر می‌خواهی بانو سیاه بخت نشود، از کجاوه پیاده‌اش کن. سپس دستش روی شمشیرش نشست. لیو رنگش پرید و گفت: - بانو! بانویی که نقش عروس را داشت، دستش را به سمت لیو گرفت و با وقار پیاده شد. سرباز مجدد داخل کجاوه را بررسی کرد و روبه‌روی بانو ایستاد. قلب بانو به تپش افتاده بود، اما محکم ایستاده بود. دست سرباز به سمت حریر روی سرش رفت؛ لیو به تندی گفت: - خودم حریر را برمی‌دارم. دست سرباز پایین افتاد. لیو به سمت بانویش چرخید و گفت: - عذرخواهم، بانو. سپس به آرامی دستانش را به سمت حریر برد و او را به چنگ کشید و لحظه‌ای ایستاد، انگار نمی‌خواست بدشگونی دامن گیر بانویش شود. سرباز گفت: - سریع‌تر، من که نمی‌توانم تا ابد منتظر تو باشم. لیو حریر را آرام از روی صورت بانویش بالا برد، طوری که صورتش نمایان شود. سرباز قدمی جلو آمد و با دقت نگاهش کرد، سر تکان داد و گفت: - در زیبایی چیزی از آن فرمانده‌ی مفقود شده کم نداری. لبخند تمسخرآمیزی زد و از آن‌ها گذشت. لیو نفس آسوده‌ای کشید و گفت: - کم مانده بود از نگرانی قلبم از حرکت بایستد. سرباز به پشت کجاوه رفت و پارچه پشمی را برداشت و در زیرین کجاوه را گشود. روی پا نشست، با دقت آنجا را نگاه کرد و از جا بلند شد، به سمت بقيه‌ی افراد رفت. آستریا سر چرخاند و به زنان محافظی که پشت سرش ایستاده بودند، نگاه کرد. محافظانی که لباس سفید و مشکی به تن داشتند و دهان و دماغ خود را با کمک حریری نازک و سفید پوشانده بودند. از بین آن‌ها سیگرون را پیدا کرد و به آن چشم دوخت. سرباز به سمتشان رفت و خواست همه ماسک‌هایشان را بردارند. لیو دخالت کرد و گفت: - بانوان محافظ حق برداشتن ماسک‌هایشان را ندارند. سرباز با طعنه گفت: - احتمالا برای این بانوان هم بدشگونی می‌آورد! لیو نیشخند زد: - من جای تو بودم با آن‌ها درگیر نمی‌شدم. سرباز بی‌اهمیت به لیو گفت: - ماسک‌های‌تان را بردارید. دست دختران روی شمشیر به پهلو آویخته شده نشست. سرباز نزدیک‌شان شد و گفت: - من وظیفه دارم همه را شناسایی کنم، پس معطل نکنید. لیو، بانویش را داخل کجاوه نشاند و آرام گفت: - نگران نباش بانو، اتفاقی نمی‌افتد. آستریا هیچ نگفت. سیگرون کنترل شده هوا را داخل ریه‌هایش جای می‌داد و می‌ترسید مجبور به برداشتن ماسکش شود.
  3. #پارت هفتاد و نه... آستریا که دستانش می‌لرزید، گفت: - بانو لیو! لطفا سکوت کن. لیو آب دهانش را قورت داد و آرام گفت: - بانو آستریا را رها کن. سیگرون سر تکان داد: - رهایش می‌کنم، اما پس از عبور از مرز. سربازان و مرزبانان چهره‌ی افراد را با نقاشی داخل دستشان تطابق می‌دادند و به سراغ نفر بعد می‌رفتند. لیو چشمانش بین سیگرون و سربازان گشت، سپس گفت: - سربازان دنبال شما هستند؟ سیگرون خنجر را کمی بالا آورد که آستریا گفت: - بانو لیو! پرحرفی نکن، وگرنه جانم را می‌گیرد. فقط راهی پیدا کن که سریع‌تر از مرز عبور کنیم. لیو ترسید و گفت: - بسیار خب! بانو را رها کن، خودم عبورت می‌دهم. آستریا بلافاصه نقشه‌اش را گفت: - او و برادرش باید نقش عروس و حمل کننده‌ی کجاوه را داشته باشند تا عبور کنیم. لیو که روی قوانين خاندانش حساس بود گفت: - نه بانو! شما عروس هستید، قوانین... سیگرون تنها اهرم فشارش خنجر بود که باز هم کمی فشار داد، لیو به تندی گفت: - بسیار خب! بسیار خب! سیگرون با اینکه اطمینان نداشت اما مجبور به اعتماد بود. خنجر را از زیر گلویش برداشت. آستریا حریر را برداشت و صورت زیبا و چشمانی که بخاطر گریه ورم کرده پیدا شد. سیگرون مدتی نگاهش کرد اما صدای سربازانی که نزدیک می‌شدند، او را به خود آورد و گفت: - اگر نقشه‌ای داشته باشید، پیش از گیر افتادن، کارتان را تمام می‌کنم. لیو نگاهش به سربازان افتاد و گفت: - عجله کنید، وقت نداریم. سیگرون ردای سفید رنگی که لیو از بقچه‌ی کنار دستشان برداشت را پوشید و با دست به کف کجاوه کوبید و گفت: - آیوار بیا بیرون. لیو به تندی گفت: - سربازان به حتم او را می‌بینند. همان‌جا برایش امن است. کسی حرفی نزد. فرسنگ‌ها آن طرف‌تر، در میدان شهر، گردا و فریدا در غذاخوری آنا بروک نشسته بودند. فریدا گفت: - گردا! لطفا با من صادق باش، بگو سیگرون کجاست؟ گردا با چشمان خالی از حس، به فریدا زل زد و گفت: - او به ماموریت مخفی رفته. فریدا که انگار باور نکرده بود، به جلو خم شد و گفت: - گردا! من از دوستان شما هستم، هرگز به شما خیانت نمی‌کنم. لطفا واقعیت را بگو. گردا حالت چشمانش را تغییر نداد. فریدا گفت: - اگر دیگران راست بگویند و سیگرون، آیوار را آزاد کرده باشد، برایش گران تمام می‌شود. و برای تو که به شاه دروغ گفته‌ای. گردا از شکنجه و مرگ خویش لحظه‌ای نلرزید، اما از مرگ سیگرون می‌ترسید. در سکوت نوشیدنی مورد علاقه‌اش را نوشید و لیوان را همان‌جا رها کرد و بی اهمیت به فریدا از جا برخاست. فریدا به تندی دستش را گرفت و گفت: - گردا! لطفا. گردا عصبی شد: - حقیقت آن است که گفتم. دستش را از دست فریدا گرفت، یک سکه از کیسه‌اش درآورد و کنار لیوان قرار داد و از آنجا خارج شد. فریدا که حسابی کلافه شده بود، زیر لب گفت: - من فقط قصدم کمک بود. اما صدایش به گوش کسی نرسید.
  4. پارت هفتاد و هشت... محافظ یارل‌ها گفت: - افراد ما قبلا بازرسی شده‌اند. ما باید هر چه زودتر به یورک برویم. مرد‌ چهره‌اش در هم شد: - یورک! پایتخت نورث‌آمبریا! سپس نیشخندی زد: - پس باید شما را مجدد بازرسی کنیم، چراکه سرزمین پدری فردی محکوم به خیانت، نورث‌آمبریاست. فرمانده‌ی مرزبانی گفت: - به مردم‌تان بگوید باید بازرسی شوند. به صف بایستند. لیو و رئیس محافظان که دیدند راهی جز اطاعت ندارند، به سمت گروه‌‌شان رفتند و رئیس، حرف‌های سرباز را برای همه بازگو کرد. لیو در کنار کجاوه قرار گرفت. آستریا گفت: - بانو لیو! لیو که حرفش را ناگفته خواند، گفت: - دنبال مجرمی فراری هستند و قصد بازرسی افراد را دارند. آستریا متعجب شد و ابروهایش بالا رفتند: - مجرمی فراری! در کاروان ما! لیو سرش را به طرفین تکان داد: - آن‌‌ها دستور اکید دارند تا همه را مجدد بررسی کنند. آیوار نفسش برید؛ سیگرون از درون لرزید، اما به دنبال راهی برای فرار بود. کجاوه را زمین گذاشتند. آستریا که انگار از این توقف ناراحت نبود، گفت: - بانو لیو، انگار این توقف بسیار طولانی ست. برایم خوراک بیاور. لیو اطاعت کرد و به حریر را انداخت و به سمت بسته‌های غذا رفت. سیگرون با تقلا خنجرش را از زیر کمربند برداشت؛ دریچه‌ی بالای سرش را بی‌صدا به بالا هل داد و دستانش را از دریچه بیرون برد و خود را بالا کشید، داخل کجاوه را بررسی کرد، سپس کامل داخل کجاوه قرار گرفت و پشت سر آستریا که در انتظار غذا بود نشست. آستریا متوجه حضور کسی شد اما قبل از اینکه بتواند به عقب برگردد، سیگرون خنجرش را زیر گلوی آستریا گذاشت و گفت: - اگر صدایت را بشنوم، مجبور می‌شوم کاری را بکنم که دلم نمی‌خواهد. آستریا چشمانش گشاد شد، رنگش پرید و به سختی آب گلویش را قورت داد؛ اما هنوز هم سعی در حفظ وقارش بود. سیگرون گفت: - ما باید از مرز عبور کنیم، چاره‌ای بیاندیش، وگرنه سر بریده‌ات ضامن عبور ماست. آستریا تنش لرزید و در سکوت فقط سر تکان داد. سیگرون گفت: - خب دختر رئیس قبیله‌ی یارل‌های یخی، نقشه‌ای برای عبورمان داری؟! آستریا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: - گفتی ما! مگر... شما چند نفر هستید! سیگرون با اطمینان گفت: - من و برادرم. آستریا کنجکاوانه پرسید: - جرم‌تان چیست؟ سربازان دنبال شما هستند؟ سیگرون خنجر را کمی به گلویش فشار داد: - پر حرفی را بگذار برای زمانی که از مرز عبور کردیم. آستریا گوشه‌ی لباسش را به مشت کشید و نم دستانش را گرفت: - بانو لیو می‌تواند چاره‌ای بیاندیشد. سیگرون به صداهای اطراف گوش می‌داد: - خودت چطور؟ آستریا نفسی عمیق کشید، چشمانش چندین بار از خنجر به زمین رفت و برگشت، افکارش را جمع کرد. سپس نقشه‌ای در ذهنش رویید. گفت: - تو باید به جای من نقش عروس را بازی کنی و برادرت می‌تواند کجاوه را حمل کند. قبل از اینکه سیگرون حرفی بزند، بانو لیو حریر را برداشت و با دیدن بانویش که در خطر است، کیسه‌ی غذا از دستش افتاد؛ چشمانش گشاد شد و رنگش پرید. هر لحظه ممکن بود فریاد بزند که سیگرون گفت: - اگر صدایی از دهانت خارج شود، تقاصش را بانویت می‌دهد.
  5. ‌#پارت هفتاد و هفت... مرد پوستین را تا زد و آهسته شمشیرش را با دو دست بالا برد تا وسط کجاوه فرو کند. آیوار می‌ترسید نفس بکشد و صدایش از لای الوارها شنیده شود. مرد، شمشیر را با تمام قدرت پایین آورد که صدای کسی مانعش شد. شمشیر در نزدیک‌ترین فاصله به کف کجاوه معلق ماند. مرد با شمشیر آماده دریدن به سمت صدا برگشت و گفت: - چه شده؟ مردی که صدایش کرده بود، گفت: - دروازه را باز کردند. باید برویم. رئیس نگاهی به کجاوه انداخت و سپس شمشیر را در غلاف گذاشت و گفت: - بسیار خب! برویم. به سمت بانو آستریا قدم برداشت. آیوار نفس حبس شده‌اش را با احتیاط بیرون داد و سیگرون چشمانش را باز کرد و نفسی عمیق گرفت و به آیوار نگاه کرد. آیوار با صدای آرام گفت: - آرام بگیر. کوچک‌ترین حرکتی، موجب لو رفتن موقعیت‌مان می‌شود. سیگرون بی‌حرکت ماند. آستریا با وقار و کمک لیو در کجاوه نشست. صدای بازرس بلند شد که گفت: - حرکت کنید. باربران بسته‌ها را روی دوش گذاشتند و پشت سر هم در سه صف ایستادند. محافظان در کنار کجاوه قرار گرفتند و مردان قوی هیکل کجاوه را روی شانه‌هایشان گذاشتند و با احتیاط با سمت دروازه‌ی گشوده شده رفتند. آیوار سمت راست لبش بالا رفت و هر لحظه منتظر خروج از مرز بود. سیگرون قلبش از اضطراب تند می‌کوبید، اما نفسش را آرام و بی‌صدا از دهان خارج می‌کرد. دستش روی کمربند چرم نشست، آرامش در وجودش رخنه کرد. بی اهمیت به مکانی که بودند، نفسی عمیق و با صدا کشید که آیوار دستش را فشرد و مانعش شد. آستریا با چشمان پر اشک، از زیر حریر قرمز به روبه‌رو زل زده بود و در دل با الهه فریا حرف میزد. به دروازه رسیدند و قبل از اینکه مهر خروج در نامه‌یشان بزنند؛ صدای سم اسبان که به آن‌ها نزدیک می‌شدند و خاک را به هوا می‌پاشیدند، فضا را پر کرده بود و سپس صدای ایست گفتن‌ سواره‌ها بلند شد. آیوار و سیگرون با تعجب و نگرانی به صداهای بیرون گوش می‌دادند. سربازان دروازه را بستند و آن دو سواره با عجله از اسب پیاده شدند و نزدیک فرمانده مرزبانی رفتند. یکی از آن‌ها پوست دباغی شده را باز کرد که رویش با مرکب دوده و خطوط خشن، چهره‌ی آیوار ترسیم شده بود. مرد پوستین به دست گفت: - این مرد از زندان قصر فرار کرده، باید همه جا را بررسی کنیم. رئیس محافظان قبیله‌ی یارل‌های یخی نزدیک‌شان رفت و علت را جویا شد. آستریا گفت: - بانو لیو! چه شده؟ لیو کنارش قرار گرفت و پرده‌ی حریر آویخته شده را کنار زد و گفت: - هنوز نمی‌دانم. سپس به زیر دستش گفت: - مواظب بانو باش. به سمت دروازه‌ رفت و گفت: - چه اتفاقی افتاده! رئیس محافظان گفت: - دنبال مجرمی فراری می‌گردند. به همین علت دروازه را بستند. لیو با چهره‌ای که سعی داشت خشم را نشان دهد، گفت: - مگر این‌ها نمی‌دانند که چه کسی در کجاوه قرار دارد! و به چه علت قصد خروج دارد! مرد پوست به دست گفت: - این دستور شاه اریک یتنسون بزرگ می‌باشد. ما وظیفه داریم مجدد افراد را بررسی کنیم.
  6. #پارت هفتاد و شش... سیگرون تمام حواسش به اطراف بود که کسی متوجه‌اش نشود. گفت: - تنها راه عبور است، فقط باید حواس محافظان را پرت کنیم. آیوار سر تکان داد: - من حواس‌شان را پرت می‌کنم، دریچه را باز کن. سپس به سمت دختر و محافظان رفت؛ چندین محافظ با لباس و کلاه‌های پشمی در کنار بانوی‌شان ایستاده بودند. آیوار با نگرانی و ترس گفت: - یکی از محافظان را کشتند، خودم دیدم. محافظی با ابروی بالا پریده، گفت: - چه کسی را؟ که کشت؟ آیوار به سمت مخالف کجاوه اشاره کرد: - مردی که لباس شما را به تن داشت، آنجا افتاده بود؛ خودم دیدم. محافظان متعجب به هم نگاه کردند و یکی که انگار مسؤل بود گفت: - مردی که لباس ما را به تن داشت؟! سپس با اخم به آیوار نگاه کرد، انگار که داشت سبک و سنگین می‌کرد تا حرف آیوار را باور کند یا نه! سپس به دو نفر اشاره کرد و گفت: - بروید بررسی کنید. آن دو نفر اطاعت کردند و رفتند. آیوار که دید سیگرون پشت کجاوه پنهان شد، از آن‌ها فاصله گرفت و وقتی که محافظان حواس‌شان به مرد کشته شده‌ی دروغین است، خود را به سیگرون رساند و کنارش جای گرفت و مواظب اطراف بود که کسی متوجه نشود. سیگرون چرم آويزان شده از کجاوه را کنار زد و در محفظه‌ی زیرین کجاوه را گشود؛ آیوار نگاهش کرد و گفت: - برو. سیگرون با قلبی که از اضطراب تندتر از حد معمول می‌کوبید، به تاریکی محفظه نگاه کرد و سپس به آرامی داخلش خزید و سپس نوبت آیوار بود که مجدد اطراف را با چشمان تیز و حسابگرش بررسی کرد و داخل محفظه جای گرفت و در را بست. همان لحظه صدای پای کسی به گوش رسید که از کنار کجاوه می‌گذشت. محفظه آنقدر تنگ و کوچک بود که دو نفرشان شانه به شانه‌ی هم دراز کشیده بودند. هیچ فضایی برای کوچک‌ترین حرکتی را نداشتند. جلوی صورت‌شان قسمت اصلی کجاوه قرار داشت که از چوب سبک صنوبر ساخته شده بود و رویش پوست و خز قرار داشت. تنها را تنفسی‌شان از طریق بریدگی بالای سرشان بود. دو محافظ که برای بررسی فرد کشته شده رفته بودند با دقت همه جا را بررسی کردند و پیش بقيه برگشتند. رئیس‌شان موشکافانه نگاه‌شان کرد و گفت: - چه شد؟ مردان زانو زدند و دست به سینه کوفتند و سر خم کردند، یکی گفت: - هیچ کس را نیافتیم. رئیس سر تکان داد و گفت: - آن مرد را پیدا کنید، اطمینان دارن که نقشه‌ای در ذهن دارد. سپس چند قدمی جلو رفت و به چند نفر اشاره کرد و گفت: - مواظب بانو آستریا باشید. اگر کم کاری کنید، خودم سر از تن‌تان جدا می‌کنم. محافظان اطاعت کردند و با شمشیرهای آماده‌ی دریدن، نزدیک بانو آستریا ایستادند. آستریا با صدای آرام و با وقار، اما ترسیده گفت: - بانو لیو! مشکلی که پیش نمی‌آید؟! خدمتکار شخصی‌اش قدمی نزدیک رفت و گفت: - نگران نباشید بانو، محافظان مواظب شما هستند. آستریا نفسی از سر آسودگی کشید و هیچ نگفت. محافظان، خدمتکاران و باربران خود را بررسی کردند، اما آیوار را پیدا نکردند. رئیس به سمت کجاوه رفت و حریر قرمز رنگی که آویخته شده بود را کنار زد و شمشیرش را کشید؛ به آرامی زیر پوستین و خزهای پهن شده در کجاوه گذاشت و گوشه‌اش را برداشت. نفس سیگرون و آیوار در سینه‌های‌شان حبس شد. هر لحظه منتظر لو رفتن‌شان بودند. پوستین تا نیمه بالا رفت، سیگرون چشمانش را بست، انگار با بستن چشمانش از دید همه محو می‌شد.
  7. #پارت هفتاد و پنج... دستان آیوار داخل حلقه‌های فلزی اسیر بود اما زنجیر بین آن‌ها پاره شده بود. سیگرون کمربند چرم را برداشت و دور کمرش بست، چرا که آن یادآور و یادگار خواهرش بود. سیگرون تعداد سربازان، تعداد ارابه‌ها را بررسی کرد و دست به حقه‌ی فریب زد. صدای سربازی بلند شد که به کاروانی اجازه‌ی حرکت داد و بعد دروازه را گشودند و کاروان بررسی شده از آن گذشت. سیگرون شنل همراهش را روی سر کشید. از آن بسته‌های بزرگ پیش رویش که داخلشان معلوم نبود، برداشت و روی دوش آیوار گذاشت، که چشمانش از تعجب گرد شد. سیگرون سعی داشت دستان آیوار را داخل بندهای بسته کند، اما او مقاومت می‌کرد. سیگرون که کلافه شده بود، گفت: - لحظه‌ای آرام بگیر. آیوار با عصبانیت گفت: - من را با باربر اشتباه گرفته‌ای. آیوار دیگر ناراحت و خشمگين نبود، چرا که سیگرون با بارکشی، به کل حواسش را پرت کرده بود. سیگرون بالاخره موفق شد بسته را روی دوش آیوار قرار دهد؛ سپس بسته‌ی بزرگ و سنگین دیگری را خودش به دوش کشید و گفت: - همراهم بیا. آیوار مجدد نالید: - دستم آسیب دیده و این بسته برایم بسیار سنگین است. سیگرون که از سنگینی بسته، تقریباً خم شده بود‌؛ گفت: - حرف زدن فقط کارمان را به تعویق می‌اندازد. سپس به سمت اولین کاروانی که درحال بررسی بود قدم برداشت و گفت: - به هر قیمتی که شده باید از مرز عبور کنیم. راه رفتن با آن جسم سنگین برایش سخت بود، طوری که نمی‌توانست کمرش را صاف کند و مدام تلوتلو می‌خورد. آیوار که لجاجت و ناتوانی در راه رفتنش را دید، لبخندی از عمق جان زد و زیر لب گفت: - دخترک دیوانه! قدم برداشت و با فاصله‌ی کم، پشت‌ سرش قرار گرفت و نزدیک مردم کاروانیان شدند؛ از بین مردم گذشتند و به کاروان مورد هدف رسیدند. آیوار نزدیک سیگرون شد و گفت: - چه کنیم بانو! سیگرون بسته را به سختی از روی دوشش برداشت و کنار دیگر بسته‌های در حال بازرسی گذا‌شت. نفسی از سر راحتی کشید و گفت: - بعد از بررسی، بسته را برمی‌داریم و در بین باربران جای می‌گیریم و از مرز عبور می‌کنیم. آیوار هم بسته را از دوش برداشت: - فکر نمی‌کنید که بسته برای‌تان بسیار سنگین است! سیگرون مغرورتر از این حرف‌ها بود که حرف آیوار را تایید کند. از او چشم گرفت و اطراف را بررسی کرد. چشمش به بانویی افتاد؛ دختری با لباس سفید بلند از جنس ساتن، با کمربندی کرم رنگ که گلدوزی قرمزش، کمر ظریف او را به زیبا ترین شکل ممکن برجسته نشان می‌داد. در همان نگاه نخست، می‌شد فهمید که دختر رئیس قبیله است. با شال قرمز رنگ که طرح اسب رویش گلدوزی شده بود، نشان از قبیله‌ی یارل‌های یخی می‌داد، سر و صورتش را پوشانده بود. سیگرون آنقدر با قوانین آشنایی داشت که بفهمد آن دختر برای محکم شدن روابط سیاسی و اقتصادی یا برای منفعت خانوادگی‌اش برای ازدواج فرستاده می‌شود. چرا که روزی خودش هم برای منفعت سرزمینش باید به نورث‌آمبریا، سرزمین پدریش، می‌رفت، ولی با فرمانده شدنش، شاه اریک، دختر دیگری را برای ازدواج برگزید. به آرامی قدم برداشت و به سمت کجاوه‌ای رفت که مخصوص حمل آن نوعروس بود. بازرسان کجاوه را بررسی کردند و از آن گذشتند. آیوار که انگار ذهن سیگرون را خوانده بود، با لبخندی شرورانه همراهش شد و گفت: - دریچه‌ی کجاوه؟!
  8. #پارت هفتاد و چهار... شمشیرش را از غلاف درآورد و روی زمین انداخت. آیوار شوکه شد اما خودش را نباخت. سیگرون گفت: - باید به من کمک کنی، در عوض من هم می‌گذارم از این سرزمین بروی و زندگی راحتی را در پیش بگیری. آیوار اندکی خم شد تا هم قد سیگرون شود و داخل چشمانش زل زد: - از این سرزمین بروم! به کجا! نیشخند صداداری زد: - من جانم را می‌دهم اما از این سرزمین خارج نمی‌شوم. مادر و پدرم در این سرزمین نفرین شده زیستند و جان دادند. خواهران بی‌گناهم در این آب و خاک با نامردی سوزانده شدند. من هیچ جا نمی‌روم. سیگرون که خودش هم داغدار خانواده‌اش بود گفت: - من هم خانواده‌ام را از دست داده‌ام؛ به خاطر گرفتن انتقام آن‌ها هم که شده باید به وارکست بروم. آیوار برگشت و گفت: - قانع نشدم. می‌روم. هنوز قدمش به زمین نرسیده بود که سیگرون گفت: - برو. اما با رفتنت فقط خون الیزابت و آسترید را پایمال می‌کنی. حرفش در سر آیوار تکرار می‌شد، انگار که ضربه‌ای خورده باشد زمزمه کرد: - الیزابت و آسترید! سیگرون خم شد و شمشیر را برداشت و گفت: - من برای کشتن آسلک بلاد اکس می‌روم. نه از ترس، نه برای نجات جان خودم، فقط برای گرفتن انتقام کودکان و مردمی که... حرفش را نتوانست تمام کند. آیوار به سمتش برگشت و گفت: - از چه حرف میزنی؟ سیگرون نگاهش را به آیوار دوخت: - همان کودکانی که به دست آسلک کشته و سوزانده شدند. تو خودت خوب می‌دانی منظورم چیست، چرا که مطمئنا خواهران تو هم به دست آسلک... آتش خشم در چشم آیوار برافروخته شد، نفسش تند شد و چانه‌اش لرزید، لرزشش از سر بغض یا ترس نبود، لرزشی از سر خشم و نفرت بود. پا تند کرد و نزدیک سیگرون رفت: - تو نمی‌توانی مرا فریب دهی. سیگرون حرفش را قطع کرد: - من قصد فریب دادنت را ندارم، زین پس تو آزاد هستی که بروی؛ من برای نابود کردن آسلک و همراهان شیطانش به تو نیاز ندارم. پا تند کرد و به سمت بار کاروانیان رفت و پشت آن‌ها پنهان شد، بغض گلویش را فشرد، چرا که در روز سوزاندن اجساد مردم دان‌لاو، او هم آنجا شاهد همه چیز بود. آیوار حرف‌های سیگرون را برای خود بازگو می‌کرد و به اليزابت و آسترید فکر می‌کرد. روزی که آسترید و مادرش در کنار دیگر اهالی دان‌لاو سوزانده می‌شدند، او آنجا بود، اما به خاطر الیزابت مجبور به سکوت بود. انگار چیزی گلویش را می‌فشرد، ناخودآگاه به سمت سیگرون قدم برداشت، چرا که به خاطر نجاتش از زندان و اعدام، به او مدیون بود. قدم‌های بلند و محکم برمی‌داشت، نه برای فرار، بلکه برای انتقام. آیوار به سیگرون رسید و گفت: - همراهت می‌شوم، اما سر آسلک را خودم جدا می‌کنم. سیگرون که بغضش را فرو خورده بود، گفت: - تمام دشمنان را نابود می‌کنیم، حتی اگر جان بدهیم. آیوار تا صدای حرف زدن کسی را در نزدیکی شنید، کنار سیگرون جای گرفت و آرام گفت: - چگونه از مرز عبور کنیم؟ سیگرون که خیالش از رفت مزاحم راحت شد، گفت: - اول باید از شر زنجیر خلاص شوی. شمشیرش را از غلاف درآورد که آیوار گفت: - با گرفتن جانم، می‌خواهی از شر زنجیر خلاص شوی! سیگرون شمشیر را با احتیاط داخل حلقه‌ی زنجیر گذاشت و با فشار ناگهانی آن را شکست. سروصدای مردم درحال انتظار آنقدر زیاد بود که صدای دریده شدن زنجیر شنیده نشود.
  9. #پارت هفتاد و سه... همراه آیوار رفت و در پشت درختی کمین کردند، چندین متر جلوتر مردم با گاری‌هایشان ایستاده بودند. در زمانی که کسی حواسش نبود، سیگرون به آرامی از پشت درخت خارج شد و آیوار را هم مجبور به همراهی کرد و در پشت گاری پنهان شدند. منطقه‌ی وسیع خاکی که دیوار بلندی برای جلوگیری از تجاوز دشمن کشیده بودند، دروازه‌ای عظیم که بسته بود و نگهبانان مراقب ورود و خروج بودند. مردم در کنار لوازم و کاروان‌شان منتظر بررسی و اجازه‌ی خروج بودند. سیگرون که کنجکاوانه نگاه می‌کرد، گفت: - باید به کاروان‌ها ملحق شویم. وگرنه نمی‌توانیم از مرز عبور کنیم. آیوار با اشتیاق به کاروان‌ها نگاه می‌کرد. سیگرون نگاهش کرد و گفت: - مگر اینکه راه مخفی را بشناسی. آیوار نگاهش به کاروان‌ها خیره ماند و با لبخندی شرور گفت: - پیدا می‌کنم. و به سمت کاروان‌ها به راه افتاد. سیگرون بند چرم را کشید و گفت: - کجا می‌روی! اگر سربازان متوجه‌ات شوند گردنت را می‌زنند. آیوار کف دستانش را به هم مالید: - من ترجیح می‌دهم با شکم سیر بمیرم. کمربند را از دستان سیگرون کشید: - لحظه‌ای به من فرصت بده تا برایت غذای شاهانه و اسبی برای تاختن فراهم کنم بانو. سیگرون متعجب نگاهش کرد و گفت: - سر خودت را به باد می‌دهی. آیوار ادای سیرنا را درآورد: - زمان مرگم هنوز فرا نرسیده. قهقهه‌ای سر داد و چند قدمی جلو رفت، همه جا را بررسی کرد اما نه برای خروج از مرز، بلکه برای پیدا کردن غذا و دزدیدن اشیاء باارزش. سیگرون که نظاره‌گرش بود نزدیک رفت و گفت: - چه شد آیوار خیالاتی! راهی پیدا کردی؟ آیوار به سیگرون نگاه کرد: - اگر فرصت دهید، پیدا می‌کنم. سیگرون دست به سینه منتظر بود. آیوار به کاروانی اشاره کرد و گفت: - آن ارابه تعداد کمی محافظ دارد، شاید بتوانیم از او غذا بدزدیم. سیگرون نفسی عمیق گرفت و گفت: - فقط افراد کوته‌بین به دنبال سیر کردن شکم خود هستند، آن هم بدون درنظر گرفتن عواقب آن. آیوار نیشخندی زد: - بانو فکر دیگری دارد؟ الان چه چیزی مهم‌تر از سیر کردن شکم است! سیگرون هم متقابلا نیشخند زد: - ما باید برویم. با دزدی از آن کاروان، فقط کار خودمان را سخت می‌کنیم. آیوار دست روی شکمش گذاشت: - اما شکم من خالی‌ست. و تا زمانی که صدا می‌دهد، من نمی‌توانم کاری بکنم. در ذهن نقشه‌ی فرار را می‌کشید. چند قدمی جلو رفت و سپس رو به سیگرون ایستاد و گفت: - درضمن تو باید بروی، نه من. و به سمت راه فرارش رفت. سیگرون که دست او را خوانده بود صدایش زد، اما آیوار اهمیت نداد. سیگرون مجدد صدایش زد و گفت: - کجا می‌روی؟ آیوار ایستاد و گفت: - جایی که از شر همه‌یتان خلاص شوم. سیگرون قدم تند کرد و کنارش ایستاد: - تو هیچ جا در امان نیستی. آیوار با تمسخر گفت: - شما به فکر خودت باش که به جرم فراری دادن یک زندانی محکوم به اعدام، چه بلایی سرت می‌آید. سیگرون سر تکان داد: - من همه چیز را پذیرفته‌ام، لحظه‌ای به حرفم گوش کن، اگر قانع نشدی آزادی که بروی. آیوار با تمسخر گفت: - اگر قانع نشدم هم شما شمشیر می‌کشی و سر از تنم جدا می‌کنی! سیگرون می‌دانست که دیگر نمی‌تواند آیوار را همراهش بکشاند، چرا که او چیزی برای از دست دادن نداشت و هر لحظه ممکن بود همه چیز را آشکار سازد و جان هر دو را به خطر بیندازد.
  10. #پارت هفتاد و دو... آیوار با پا سنگی را کنار زد: -بانوی فاتح نمی‌تواند خرگوشی، آهویی، چیزی شکار کند! سیگرون بی‌اهمیت به راهش ادامه داد و از آن جنگلی که تا به حال برایش نفرین شده بود، خارج شد. آیوار مدام غر میزد و سیگرون را کلافه می‌کرد. اما او مصمم‌تر از این‌ها بود که بخواهد از هدفش دست بکشد. باد خنک زیر موهای سیگرون جولان می‌داد و آیوار برای پرت کردن حواسش از گرسنگی و خستگی چشم به موهای در حال رقص زندانبانش دوخته بود و دلش تنگِ الیزابت مو سیاهش بود. پا درون چمنزارهای بلند که نامش فراسوی مه بود گذاشتند. آیوار گفت: - باید با اسب برویم. سیگرون نیشخند زد: - اسب! علیاحضرت چیز دیگری نیاز ندارند! سپس عصبانی به سمتش برگشت و گفت: - در منطقه‌ی مرزی هیچ اسبی وجود ندارد، مگر برای سربازان و کاروان‌ها. آیوار با تمسخر گفت: - تو مگر فرمانده نیستی! یعنی نمی‌توانی اسبی بگیری! سیگرون گوشه‌ی چشمانش را با انگشت فشرد: - می‌توانم. اما به شرط اینکه مجوز داشته باشم یا در میدان نبرد باشم؛ نه در حال فرار دادن یک دزد پلید. آیوار کنجکاوانه اطراف را نگاه کرد. مکانی سرسبز که به تپه منتهی می‌شد و چندین فرسنگ جلوتر، دیوار مرزی قرار داشت که سربازان آنجا کشیک می‌کشیدند. آیوار با به یادآوری مسیر گفت: - مگر اینکه یکی بدزدیم. سیگرون با خشم نگاهش کرد: - حتی با اینکه می‌دانی در چنگ من اسیری هم دست از دزدی برنمی‌داری! آیوار قدمی نزدیک رفت: - آن جادوگر دیوانه گفت باید به وارکست برویم؛ تا آنجا با اسب دو روز راه است و پیاده خیلی بیشتر. چه کنیم بانو! سیگرون فکری کرد، حق با او بود، اما نمی‌خواست به خاطر نجات جانش، هم‌دست آن دزد پلید شود. راه تپه را در پیش گرفتند. آیوار دائم حرف میزد و بر سیرنا لعنت می‌فرستاد و سیگرون در سکوت راه می‌رفت. با به یادآورن گردا و خاطراتش، ذهنش را از یاوه‌گویی آیوار منحرف می‌کرد. اما نگران جانش بود، می‌ترسید گردا به جای او تنبیه شود، یا به خاطر نگفتن جای آن‌ها، شکنجه شود. آه از نهادش برخاست و سکوت کرد. از میان درختان عبور می‌کردند، دیگر تقریباً به بالای تپه رسیده بودند. آیوار نوازش‌وار روی شکمش دست کشید تا صدایش را خفته کند، سپس گفت: - در زندان به من آب و مقداری سوپ برنج می‌دادند، اما از وقتی با تو همراه شده‌ام از گرسنگی صدای شکمم درآمده. سیگرون ایستاد و به مرز چشم دوخته بود: - باید غذا ذخيره کنیم. آیوار نگاهش کرد: - تو آن غذا را به من بده، من قول می‌دهم برای شب غذای لذیذی تدارک ببینم. سیگرون لحظه‌ی کوتاهی نگاهش کرد و مجدد به راه افتاد: - آن غذا مال چند روزمان است. نمی‌توانیم در اول راه همه را بخوریم. روی بلندترین نقطه‌ی تپه ایستادند. خورشید در وسط آسمان خودنمایی می‌کرد اما باد سردی می‌وزید و برگ‌های درختان صدا می‌داد. آیوار با دیدن جمعيتی که پشت دروازه‌های مرز ایستاده بودند، به شکمش کوبید و گفت: - غذایمان فراهم شد. سیگرون متعجب نگاهش کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند، آیوار به پایین کوه به راه افتاد و زیر لب گفت: - غذای لذیذ، گوشت بره، گوشت خرگوش، میوه‌های آبدار، نوشیدنی‌های گوارا. سیگرون فقط زمزمه‌هایش را می‌شنید، بدون اینکه بفهمد چه می‌گوید.
  11. زیر مجموعه‌ی خودم هستم، مثل مجموعه‌ای که سخت تهی‌ست. 

    در سرم فکر کاشتن دارم، گرچه باغ من از درخت تهی‌ست.

    عشق، آهوی تیزپا شد و من ببر بی‌حرکت پتوهایم. 

    خشمگين نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم؛ نرسیدن، رسیدن محض است. 

    آبزی، آب را نمی‌بیند؛ هر که در ماه زندگی کند، رنگ مهتاب را نمی‌بیند. 

    دوری و دوستی حکایت ماست؛ هر چه غیر این هست، در هوس است. 

    پای انتخاب در میان باشد، انتخاب پرنده قفس است. 

    وسعت کوچک رهایی را از نگاه اسیر باید دید؛ کوه در رشته کوه بسیار است، کوه را در کویر باید دید. 

    در سرم فکر کاشتن دارم، گرچه باغ من از درخت تهی‌ست. 

    عشق را، شعر را، مکاشفه را، همه را از نداشتن دارم. 

     

     

  12. چه غمی در دل شاعر بوده هنگام گفتن این شعر❤️‍🩹💔 

    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد،
    نخواست که او به منِ خسته‌، بی‌گمان برسد. 
    شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت، کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد! 
    چه می‌کنی اگر او را که خواسته‌ای یک عمر، به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
    رها کنی و بروند و دوتا پرنده شوند، گلایه نکنی
    بغض خویش بخوری، که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
    خدا کند که...
    نه نفرین نمی‌کنم، مبادا به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد. 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 21
    2. Roshana

      Roshana

      چیزای خوشگل موشکل بیشتر بزاررر

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      چشم طرفدار جان. 

    4. Roshana

      Roshana

      بوس بوسی

  13. تا بوق سگ. پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند. از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگ‌هایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبده‌ای را مورد حمله قرار داده و پاچه می‌گرفتند. از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن درب‌های بازار و طبیعتاً ول شدن سگ‌های بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست می‌شد و صدایی بلند و گسترده داشت، می‌دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شد «بوق سگ» می‌گفتند. افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج می‌شدند. امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته می‌شود:«تا بوق سگ کار می‌کنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این جمله‌ها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی بیش از حد دارد.
  14. گاه باید رویید؛ 

    در کنار چشمه، 

    در شکاف یک سنگ، 

    به امید فرداها... 

  15. کتاب تصمیم گرفتم بیخیال باشم و تصمیم گرفتم خودم باشم. با خوندن این دو تا جلد تا مدتهای زیادی از افسردگی و فکر و خیال بی‌مورد دور بودم. و از زاویه‌ی دیگه‌ای به زندگی نگاه می‌کردم.
  16. کتاب تصمیم گرفتم بیخیال باشم و تصمیم گرفتم خودم باشم. با خوندن این دو تا جلد تا مدتهای زیادی از افسردگی و فکر و خیال بی‌مورد دور بودم. و از زاویه‌ی دیگه‌ای به زندگی نگاه می‌کردم.
  17. میگن شیشه حافظه داره، 
    یعنی هر ضربه‌ای بهش بزنی
    تو خودش جمع می‌کنه، 
    برای همینه که بعضی وقتا
    بی دلیل با یه تقه کوچیک می‌شکنه، 
    حکایت دل ما آدماست. 💔❤️‍🩹 

  18. سلام خسته نباشید. درخواست انتقال به تالار برتر و دارم. البته فقط تا پارت سی ویرایشش تکیمله. ممنون.
  19. از کوره در رفتن. در کوره آهنگری آهن را تا جایی حرارت می‌دهند که ذوب شود و از آن آهن مذاب برای ساختن ابزار و وسایل زندگی استفاده می‌کنند. طبیعی است که از آن ابتدا آهن سرد را در کوره با حرارت بالا نمی‌اندازند. بلکه درجه حرارت کوره آهنگری را به آرامی بالا می‌برند تا آهن هم به تدریج گداخته شود. علت هم این است که آهن این خاصیت را دارد که اگر در معرض گرما و حرارت بالا قرار بگیرد، سخت گداخته می‌شود و با صدای مهیبی منفجر می‌شود و از «کوره در می‌روند» به این معنا که از کوره به بیرون پرتاب می‌شوند. از همین روست که برای افرادی که عصبی‌مزاج هستند و در برابر برخی اتفاقات چنان خشمگین می‌شود که از حد تعادل خارج می‌شوند و شاید دست به اعمال غیرمنتظره هم بزنند. اصطلاح «از کوره در رفتن» در مورد افراد تندخو و خشمگین که قدرت و توانایی کنترل اعصاب خود را ندارند به کار می‌رود.
  20. چگونه می‌شود به شاخه شکسته فهماند
    که باد عذرخواهی کرده است
    ؟! 

  21. سلام. 

    ممکنه اسمم رو به م. طاهر تغییر بدی! 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. سـانـاز
    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      تا دو ماه بعد درخواست تغییر اسم نده ساناز

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      سلام. 

      هانیه بانو، ممکنه اسمم و به همون مهدیه طاهری برگردونی. این اسم برام نساخت 🥲🤦🏻‍♀️ 

  22. حکایت. ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد . ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند . چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزه‌ی عسل است !
  23. گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به‌دنبال کسی می‌گشت که آن را در آورد تا به لک‌لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل، گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک‌لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است. وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی! گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم‌ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!
×
×
  • اضافه کردن...