-
تعداد ارسال ها
618 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونهی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و یک... گردا صبحانه را آماده کرد و با صدای بلند گفت: - سیگرون! فریدا! بیدار شوید. باید برویم که کاری مهم داریم. سیگرون در جای خود نشست و چشمانش را ماساژ داد: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا میکنی. گردا نان را از روی آتش شومینه برداشت: - مگر نمیخواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید! باید برویم تا دیر نشده. سیگرون رویاندازش را تا زد: - نیازی به شما نیست، خودم میروم. گردا نان را داخل سینی قرار داد و سر انگشتانش را فوت کرد: - ولی شما به ما نیاز دارید، زیرا فریدا آن دزد پلید را میشناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد: - تو او را میشناسی؟! چطور؟! فریدا خمیازه کشید: - مطمئن نیستم، آخر چهارده سال است او را ندیدهام. سیگرون تشکش را جمع کرد: - پس چطور میخواهی کسی که مدت زیادیست ندیدهای را پیدا کنی؟ فریدا رویاندازش را جمع کرد: - اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند، سعیام را میکنم که پیدایش کنم. سیگرون به گردا و سپس فریدا نگاه انداخت: - مگر گردا چه قولی داده؟ گردا که نمیخواست نیتشان را برای سیگرون فاش کند، لبخند زد: - این رفیق دیرینهی خوش خیال ما، دنبال همسری از طبقهی جالها میگردد، من هم گفتم با سحر و جادو کاری میکنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانهای نصیبشان کرد: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد. تو هم که یک کارلس هستی، چرا دنبال سحر و جادو میگردی؟ گردا که میدانست هر آن فریدا همه چیز را لو میدهد، سعی کرد بحث را عوض کند: - صبحانهی شاهانهای برایتان فراهم کردهام، از آنان که شاه و ملکه هم نخوردهاند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند. فریدا ذوقش کور شد: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را میخورند، چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بریان کردهای. گردا خندید: - این تخم غاز است، از مزرعهی مایلز وودمَن آوردهام. اینها را من مخصوص دو دوست عزیزم درست کردهام، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمیتوانند از این غذا بخورند. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - گردا! تو دزدی کردهای؟ گردا سینی را جلوی سیگرون گذاشت: - نه. فقط قرض گرفتهام، تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون با اینکه عصبانی بود، اما خودش را کنترل کرد: - این کار اصلا قشنگ نیست. من اطمینان دارم که جناب وودمن راضی نیست. همین حالا پولش را ببر و عذرخواهی کن. گردا لقمهای برای خود درست کرد: - میبرم، دیر نمیشود. سیگرون دست گردا را کمی فشرد: - حرفم را دوباره تکرار کنم! گردا نگاهش کرد: -صبحانه سرد میشود، بعدا میبرم. سیگرون لقمه را از گردا گرفت. سپس سینی را برداشت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعهی وودمن که پشت خانهیشان بود، رفت و صدایش زد. پیرمرد بیرمق آمد. گردا گفت: - سلام جناب وودمن. اشتباه من را ببخشید. من بیاجازه از مزرعهیتان چند تخم غاز برداشتم و اکنون پولش را آوردهام پس بدهم؛ من را میبخشید! -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست... سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید. گردا لحظهای نگاهش کرد: - با آن لباس، بدنت کوفته میشود. عوضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید، خودش دست به کار شد. با کمک فریدا، لباس را از تن سیگرون که همانند جنازه، بیحرکت بود، درآوردند و لباس سفید راحتیِ بلند را تنش کردند و راحتش گذاشتند. فریدا در کنار شومینه نشست: - چرا اینگونه رفتار کرد؟ گردا دمنوش را به دستش داد: - دنبال چیزی میگشته که پیدایش نکرده. فریدا دمنوش را گرفت: - دنبال چه؟! گردا سکوت کرد، کنار فریدا نشست و به آتش خیره شد. ناگهان یادش آمد با صدای بلند گفت: - آیوار سلینگر! فریدا سکوت کرد، انگار که در خیالش غرق شده باشد. سپس زیرلب گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب به او نگاه کرد: - تو او را میشناسی؟! فریدا چشم از آتش نمیگرفت: - نامش آشناست، اما یادم نمیآید که کجا شنیدهام یا دیدهام. در فکر عمیق فرو رفت و سپس نفسی عمیق کشید: - کسی را به این اسم میشناسم که باید کمتر از سی سال داشته باشد، اما اکنون خیلی سال است که ندیدمش؛ شاید مرده، شاید تغییر کرده، شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد، دستانش را گرفت و گفت: - فریدا! لطفا هر چه میدانی بگو. فریدا به گردا نگاه کرد: - او هم همانند ما، اسیر دست آنگلوساکسونها بود. مجدد به آتش چشم دوخت: -یادم میآید برای غذا خوردن به آن اتاقک کثیف که بوی کپک میداد، رفته بودیم. پسرکی لاغر با موهای آشفته، تک و تنها در گوشهای چمباتمه زده بود و غذا میخورد. جرعهای از دمنوشش را نوشید: -همه میگفتند آیوار خیالاتیست و با ارواح حرف میزند، از او به شدت میترسیدم، طوری که نگاهش هم نمیکردم؛ اما دیگر خبری از او ندارم. گردا نور امیدی در قلبش روشن شده بود: - میدانی کجاست؟ فریدا سر تکان داد: - نه. از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا سرش را جلوتر برد: - اگر او را ببینی، میشناسی؟ فریدا لیوان را دستش فشرد: - چهارده سال است که او را ندیدهام، مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد: - فریدا خواهش میکنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر میکنی. فریدا متعجب پرسید: - چرا این قدر به سیگرون اهمیت میدهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟ گردا دستان فریدا را رها کرد و به آتش چشم دوخت: - سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانوادهام مراقبم بوده. او باید به بالاترین جایگاه دست پیدا کند، یادت رفته! به گفتهی سیرنا، او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیزتر و مهمتر میشود. فریدا لبخندی زد: - بسیار خب کمکتان میکنم، اما به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید، تا در قصر در آرامش باشم. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید: - بسیار خب! تو میشوی خدمتکار و من میشوم محافظش، اینگونه همه در آرامش خواهیم بود. دختران خیالباف، تا نیمه شب گفتند و خندید، تا خواب به سراغشان آمد. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت نوزده... اریک جام در دست گرفت: - حق با شماست، اما من ترجیح میدهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون کمی به جلو خم شد: - قربان! شما خوب میدانید که هیچ بانویی نمیتواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک همینطور که جام را نزدیک دهان میبرد: - چه کسی گفته نمیتوان قوانین را تغییر داد! سپس از آن نوشید. سیگرون به چهرهاش دقیق شد، انگار میخواست صحت حرفش را بفهمد: - اما این بیاحترامی به پدرتان است. شما که نمیخواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید. اریک حسرتی کشید و گفت: - پدرم، کلمنت، همه چیز را خراب کرد. بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او صاحب فرزند شد. مادرم بسیار ناراحت بود و قصد نابودی جانش را داشت. وجودش را غم گرفت: -همه میگفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمینشان خشک و بی حاصل شده. شاه کلمنت بزرگ بهخاطر بدست آوردن لطف خدایان، آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا، قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون لحظهای قلب فشرده شد. جامش را روی میز و گذاشت: - به همین دلیل پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمیتواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک به چشمهای سیگرون خیره شد: - بله. و من همیشه در ذهنم سوالی دارم، اگر آن کودک اکنون زنده بود، چه میشد؟ مجدد جرعهای از جامش نوشید، انگار که میخواست افکار پوچ را از ذهنش دور کند، سپس به چهرهای سیگرون دقیق شد: - میتوانید محافظ هلگا باشید، اینگونه هم همسرم در امان است، هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز میتوانم زیباروی این سرزمین را ببینم. سیگرون جسارتش را جمع کرد: - گستاخی مرا عفو کنید، اما طبق دستور شما، باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک کمی اخم در هم کشید: - بسیار خب! بعد از دستگیری آن بیصفت راجع به این موضوع حرف میزنیم. سیگرون در سکوت، جامش را نوشید و عزم رفتن کرد. در خانهی محقرشان، جلوی شومینه نشسته بود و به آتش خیره شده بود، اما ذهنش جا دیگری بود، دستگیری آیوار سلینگر. اما نمیتوانست کسی را که هرگز ندیده، پیدا کند، پس دست به حقهی قدیمی زد. در زمانی که خورشید، نورش را در زمین میپراکند، سیگرون در سکوت لباسهای مجللش را پوشید، کیسهای پر از سکه به کمربندش آویخت و در قالب طعمه، به میدان شهر رفت. کمی گشت زد، غذا خورد؛ اما تمام حواسش به اطراف بود تا آن دزد پلید را پیدا کند. تا زمانی که خورشید، جای خود را به مهتاب میداد، به همه جا سر زد، اما چیزی پیدا نکرد و با ناامیدی به سمت خانه حرکت کرد. با تنی خسته وارد خانه شد. گردا با دیدنش متعجب به سمتش رفت: - سیگرون! کجا رفته بودی؟ سیگرون خسته و کلافه، روی تشک دراز کشید و گفت: - فردا پیدایش میکنم. گردا قیافهی متعجب به خود گرفت: - چیزی گم کردهای؟ فریدا وارد خانه شد و گفت: - سیگرون! تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هجده... سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد. سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام، دیگر چیزی از او نمیدانیم. کیل لجر از جا برخاست: - درست نگاه نکردید. جز نام، چیز دیگری هم نوشته شده. سیگرون هوفی کشید و گفت: - ترال، سن نامشخص (گزارشها حاکی از جوانی است) چابک و زیرک، غارت گر حرفهای، جاسوس بیرقیب. عجب اطلاعات مفیدی. سیگرون نفسی از سر حسرت کشید و گفت: - سن نامشخص؟ پس من چگونه پیدایش کنم! وقتی جوابی نشنید، پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد. بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران، وارد باغ بهاره شد؛ تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر از ماهی که وسطش قرار داشت، آنجا را همانند بهشت کرده بود. سیگرون از روی پل چوبی گذشت و داخل آلاچیقِ روی آب ایستاد. از خنکی آب و بوی شکوفهها غرق لذت بود. طولی نکشید که صدای اریک، خلوتش را به هم زد. سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک در کنارش قرار گرفت: - زمان زیادیست که منتظر شما هستم. فکر میکردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون سر تعظیم فرود آورد: - گستاخی مرا ببخشید. من نمیخواستم مزاحم اوقات باارزش سرورم شوم. اریک خندید: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت. میخواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون لبخند زد: - مگر میشود علیاحضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد. خدمتکار شخصیاش نزدیک آمد و گفت: - بله قربان! با من امری داشتید؟ اریک نگاهش کرد: - نوشیدنی و خوراکی آماده کنید، مهمان ویژه داریم. زال اطاعت کرد و رفت. سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند. از چند دروازه گذشتند، تا به محل مورد نظرشان رسیدند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و باعظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت، قصری که بوی فوقالعادهای داشت. به خواست سیگرون، داخل آلاچیقِ وسطِ تالار نشستند. جایی که درختان گیلاس، شکوفههایش را روی سرشان میریخت، جایی که آب روان از زیر پاهایشان میگذشت. سیگرون با هیجان اطراف را نگاه میکرد و شاه اریک با هیجان بیشتر، نظارهگر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک ابرو بالا انداخت: - از اینجا خوشت میآید؟ سیگرون با اشتیاق پاسخ داد: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رکگویی سیگرون خندید: - تو هم میتوانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ اریک سرش را بالا گرفت و سینه ستبر کرد، انگار میخواست جایگاه و قدرتش را به سیگرون نشان دهد: - میتوانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت بمانید. سیگرون چشم چرخاند و اطراف را نگاه کرد: - در این بهشت ساختگی؟ نگاهش روی اریک ثابت ماند: - تا جایی که من میدانم، شما بهترین محافظان را دارید، به من چه نیازی است؟ -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه عزیزم مرسی -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
برای دوستام فرستادم بعد میگن بین این دوتا خوبه. فقط همین و میخواستم درست کنی که.. -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ماسو جون هنوز این صفحه رو بستین میشه یه تغییر کوچولو بدی عکس و -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خوبه مرسی 🩷- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
رمان -
پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایهی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی عالی شده فقط اسم و یکم بزرگترش کن بی زحمت -
پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
- نودهشتیا
- مشاعره با اهنگ
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
شیرین جون ویرایشم تموم شد زحمتش با خودت- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی جلد برای رمانم را داشتم- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
چشم. درخواست رصد چطور؟ -
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
فهمیدم. خیلی ممنون- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
همهی بچهها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدمهای عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله میگیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش میرفت برای اینکه مبارزهشو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو میفرستادم و خودم با یک کیلو تخمه مینشستم و نمایش رو با کیفیت بالا میدیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمیکرد آرام میاومد و میرفت انگار نه انگار که همسر آیندهاش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش میگفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستانها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
یعنی تمام نقطههای بعد از علامت سوال رو؟ حتی در پایان دیالوگ -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفده... سیگرون اخم در هم کشید: - دیوانه شدهای گردا! این دیگر چه حرفیست؟ گردا قهقههای سرداد: - هر وقت به شما نگاه میکند، چشمانش برق میزند هر زمان صدایش میزنید، دست و پایش را گم میکند. به نظر شما چرا اینگونه میشود؟ سیگرون نفسش را صدا دار از دهان خارج کرد: - یاوهای بیش نیست. آخر مرا چه به آن پسرک جال! سپس برگشت که برود. گردا گفت: - سیگرون! هنوز پیغامم را نگفتهام. سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت: - به اندازهی کافی وقتم را گرفتهای. بگو ببینم چه میخواهی. گردا آب دهانش را قورت داد: - یک مشکل داخلی داریم که هیچ کس نمیتواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب گفت: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا قدمی جلو گذاشت: - نامش آیوار سلینگر است. یک دزد حرفهای، یک شیاد به تمام معنا. مانند آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت میکند. برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست. چندین مامور برای دستگیر کردنش رفتند. اما همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون نامش را زمزمه کرد: - یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا سر تکان داد: - خیر بانو! تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون متعجبتر از قبل گفت: - مگر او کیست؟ گردا بی درنگ هر چه که میدانست را گفت: - از طبقهی ترالهاست. او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند دهها نفر زور دارد، بسیاری از ثروت مردم را به تاراج برده. شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریعتر اوست. سیگرون چشمهایش را تنگ کرد: - من چطور میتوانم پیدایش کنم! گردا لحظهای به زمین چشم دوخت و سپس با نگاه مستقیم به سیگرون گفت: - مکان مشخصی ندارد و من نمیدانم باید چه کنیم. سیگرون چشمانش را فشرد: - کسی که جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و بسیار فریب کار و زیرک است. با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر! خودم پیدایش میکنم. گردا متعجب نگاهش کرد: - چگونه بانو؟ سیگرون سر تکان داد: - نمیدانم، ولی هر چقدر که غارت کرده، کافیست. باید جلویش را بگیریم. و بدون اهمیت دادن به گردا، از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازهی ورود، وارد دفترخانه شد. اتاقک نسبتاً عظیم دفترخانه، پنجرهای بزرگ داشت که نور را به داخل هدایت میکرد. قفسههای عریضی که داخلشان مدارک و اسناد مهم نگهداری میشد . کسی حق ورود به آن اتاق را نداشت، مگر با اجازهی شاه. سیگرون به حسابرس و رئیس بایگانی که پشت میز نشسته بود و مدارکی را بررسی میکرد، روبهرو شد و گفت: - جناب کِیل لِجِر! سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را میخواهم بررسی کنم. ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد و گفت: - حتما بانو. منتظرتان بودم، شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شانزده... سیگرون زیر دستان هارالد زد و فشار را از روی خود برداشت. هر دویشان خسته شده بودند. سیگرون جدا شد و نفسی عمیق بلعید. رمقی برایش نمانده بود، اما نفسش را به شماره نینداخت، زیرا همه تماشایش میکردند. هارالد نفسهای بریدهبریدهاش را بیرون داد: - بانو... خسته شدند؟ همهمهی تماشاگران بلند شد، یکی گفت: - انگار فرمانده دیگر رمق جنگیدن ندارد. سیگرون مغرورتر از این حرفها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده. به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد؛ نگاهش کرد، بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش. سیگرون یکی دیگر را برداشت و با قدمهای محکم به وسط میدان رفت و گفت: - من به این زودیها خسته نمیشوم جناب یتنسون. ولی شما اگر خسته هستید، میتوانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت: - این نبرد تمام میشود، اما با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - خواهیم دید. سپس فریاد کشید و به سمت هارالد حمله کرد، هر دویشان با بیرحمی مبارزه میکردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد، شمشیر میکشیدند. صدای برخورد شمشیرها گوشها را کر میکرد. صدای نفسهای سنگینشان بلند شده بود. گردا مشتهایش را فشرده بود، هر بار که شمشیر هارالد نزدیک میشد، قلبش از جا کنده میشد. بوی خاک و آهن فضا را پر کرده بود. تن سیگرون عرق کرده بود، دستانش خیس شده بود، ناگهان شمشیر از دستش لیز خورد، ضربهی شمشیر هارالد از روی سرش گذشت. اگر کمی پایینتر بود پیشانیش را به نیم تقسیم میکرد. گردا از پشت سر فریاد زد: - بانو، مراقب باش! اما صدایش در همهمهی میدان گم شد. لحظهای دست از مبارزه کشیدند، به چشمان هم نگاه کردند. هارالد از سیگرون چشم نمیگرفت. سیگرون شمشیر را بالا گرفت و با فریاد به سمت هارالد رفت. یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند، در نزدیکترین فاصله به هم ایستاده بودند. سیگرون گفت: - تسلیم شو هارالد. هارالد انگار در میدان نبرد حقیقی باشد، گفت: - تو تسلیم شو تا آسیب نبینی. قبل از هر اتفاقی، گردا گفت: - بانو! با هم حرف بزنیم. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند: - الان نه، گردا. گردا محکم ایستاد: - از طرف شاه اریک برایتان پیغام آوردهام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک، دست از مبارزه کشیدند. سیگرون همراه گردا رفت، از داخل خمرهی گوشهی حیاط، مشتی آب برداشت و روی صورتش پاشید تا خستگی چند لحظه پیش را از بین ببرد. با دستمالی که داخل کمربند چرمش بود، نمِ صورتش را گرفت و رو به گردا گفت: - امید دارم که حرفت ارزش داشته باشد که مزاحم شدی. گردا محکم ایستاد: - باید یکی این جنگ را تمام میکرد، شما قصد جان یکدیگر را کرده بودید و با بیرحمی مبارزه میکردید. سیگرون دستمال را پشت گردنش کشید: - باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش مینشاند. گردا لبخند زد: - اما انگار قلبِ هارالد مغرور، در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده.