رفتن به مطلب
View in the app

A better way to browse. Learn more.

انجمن نودهشتیا

A full-screen app on your home screen with push notifications, badges and more.

To install this app on iOS and iPadOS
  1. Tap the Share icon in Safari
  2. Scroll the menu and tap Add to Home Screen.
  3. Tap Add in the top-right corner.
To install this app on Android
  1. Tap the 3-dot menu (⋮) in the top-right corner of the browser.
  2. Tap Add to Home screen or Install app.
  3. Confirm by tapping Install.

Kahkeshan

کاربر نودهشتیا
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan

  1. چقدر بارها و بارها از آدم‌های مختلف شنیده بود که نباید زیاد حرف بزند، نباید دخالت کند، نباید از خطی که برایش تعیین کرده‌اند، بیرون بزند. لب‌هایش را بهم فشرد و مستقیم در چشمان مرد نگاه کرد. - و شما هم حق ندارید کسی رو مجبور کنید کنارتون بشینه. مرد پوزخند زد. با انگشت ضربه‌ای به میز زد و گفت: - و اگه مجبور کنم، چی؟ تو قراره جلو منو بگیری؟ پناه ساکت شد. واقعاً قرار نبود بتواند جلوی او را بگیرد. مرد از او قوی‌تر بود، شاید این‌همه شهامت اشتباه بود. اما همین که چیزی گفته بود، همین که نگذاشته بود دختر تنها بماند، خودش یک پیروزی بود. پیش از آنکه پناه چیزی بگوید، دختر ناگهان صندلی‌اش را عقب کشید. از فرصت استفاده کرده بود. حالا که مرد حواسش به پناه بود، توانسته بود از جایش بلند شود. نفسش بریده بود، چشمانش از وحشت برق می‌زد، اما دیگر سر جایش ننشست. مرد تازه متوجه شد. دستش را دراز کرد که بازویش را بگیرد، اما این بار پناه بی‌هوا، سینی توی دستش را محکم بین آن‌ها گذاشت. برخورد فلز سرد به دست مرد، او را برای یک لحظه عقب کشید؛ کافی بود. دختر فرصت را غنیمت شمرد و سریع به سمت در خروجی دوید. مرد فحشی زیر لب داد و به سمت پناه برگشت. حالا دیگر خشمش پنهان‌شدنی نبود. چند قدم جلو آمد، اما درست همان لحظه، صدای مدیر کافه از پشت سرشان بلند شد. - چه خبره اینجا؟ مرد ایستاد. نفسش سنگین شده بود، انگار نمی‌دانست چه باید بکند. پناه هم بی‌حرکت ماند. مدیر جلو آمد، نگاهی به مرد، نگاهی به پناه و بعد نگاهی به در خروجی انداخت، که حالا خالی بود. دختر رفته بود. مدیر با اخمی گفت: - مشکلی پیش اومده؟ مرد نفسش را بیرون داد. انگشتش را روی میز کشید و بعد با لحن خشنی بدون توجه به مدیر گفت: - دختره احمق، بد میبینی! سپس، گوشی‌اش را برداشت و از کافه بیرون رفت. با رفتنش، کافه دوباره به جنب‌وجوش افتاد. انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده. مشتری‌ها به حرف‌هایشان برگشتند، صدای همهمه و برخورد قاشق‌ها دوباره بلند شد. پناه حس کرد نفسش تازه آزاد می‌شود. نسترن نزدیکش شد و آرنجش را به او زد. - تو دیوونه‌ای! واقعاً دیوونه‌ای.
  2. پناه حس کرد همه نگاه‌ها به او دوخته شده‌. صدای قاشق‌هایی که به نعلبکی برخورد می‌کردند، برای لحظه‌ای متوقف شد. مشتری‌هایی که تا چند لحظه پیش بی‌تفاوت از کنار این صحنه گذشته بودند، حالا منتظر واکنش مرد بودند. مرد چشمانش را ریز کرد، انگار که بخواهد قد و قواره‌ی پناه را بسنجد. پناه قلبش در سینه می‌کوبید، اما محکم ایستاده بود. مرد، که حالا مشخص بود از اینکه کسی در کارش دخالت کرده عصبانی شده، با صدایی که سعی داشت آرام باشد، اما لبه‌های خشم را در خودش داشت، گفت: - به تو ربطی نداره. به کارت برس. پناه نفسش را حبس کرد. نگاهش را به دختر دوخت. گونه‌هایش سرخ شده بودند، انگار که از خجالت یا ترس، اما بیشتر از آن، در چشمانش یک التماس نانوشته بود. شاید انتظار داشت که پناه چیزی بگوید. پناه یک قدم جلوتر رفت. - اگه مشکلی پیش اومده، می‌تونیم به پلیس زنگ بزنیم. این جمله کافی بود تا رنگ از چهره‌ی مرد بپرد. اخمش عمیق‌تر شد، لب‌هایش قیطونی‌اش را محکم روی هم فشرد و دستش را روی میز مشت کرد. نسترن زیر لب گفت: - پناه، بس کن دیگه… اما پناه گوش نمی‌کرد. صدایش، هرچند لرزش کوچکی در خودش داشت، اما محکم بود. مرد یک لحظه سکوت کرد، انگار که داشت فکر می‌کرد، بعد ناگهان صندلی را به عقب هل داد و بلند شد. صدای کشیده شدن چوب روی زمین، در کافه پیچید و چند نفر دیگر را هم به سمتشان کشاند. - تو کی هستی که بخوای تو کار من دخالت کنی؟ صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، طوفانی خوابیده بود. پناه نفس عمیقی کشید. حالا دیگر تمام کافه به آن‌ها نگاه می‌کردند، اما هنوز هیچ‌کس هیچ کاری نمی‌کرد. هیچ‌کس نمی‌خواست وارد این معرکه شود. مرد یک قدم جلو آمد. حالا دیگر فقط یک میز بینشان بود. نگاهش چیزی بین تهدید و تمسخر در نوسان بود. - ببین، کوچولو، تو یه پیشخدمتی، کارت اینه که سینی بچرخونی و خدمت کنی، نه اینکه تو کار مردم فضولی کنی. پناه حس کرد دست‌هایش مشت شده‌اند. این تحقیر، این نگاه بالا به پایین… چقدر آشنا بود.
  3. درخواست ویراستاری برای هر دو
  4. از پشت پنجره خیالم هر روز به تماشایت می‌نشینم. برایت می‌خوانم از اعماق قلبم. نکند فکر کنی همین‌طوری هر چه به ذهنم می‌رسد را به زبان می‌اورم نه! دلتنگی‌هایم را یکی‌یکی می‌شمارم بعد در باغچه‌ی خیالاتم می‌کارم، با اشک‌هایم آبشان می‌دهم. هر وقت که جوانه زدند از آنها حرف‌های دلم میچکد به دامانم و من آن‌ها را برایت کنار هم می‌چینم و شعر می‌گویم.
  5. اثر: احساسات متناقض نویسنده: کهکشان ژانر: عاشقانه دیباچه: لباس بودنت را تازه به تن کرده بودم نامرد. خنده‌های گاه و بی گاهت رو آجر کرده و زندگی نکبت بارم را دوباره از سر می‌ساختم. ورق های بر باد رفته دلم را جمع کرده بودم تا خاطراتمان را در انجا برای بعد هایمان به یادگاری بگذاریم. ولی تو با کلمه کلیشه‌ای که این چند روز بی‌قرار جانم شده ریشه نفرت به دلم کاشتی!
  6. - گفتم ساکت شو، چقدر حرف می‌زنی؟! دختر سرش را پایین انداخته بود و با دستانش بازی می‌کرد. پناه متوجه شد که شانه‌هایش می‌لرزند. چیزی در دلش پیچید، چیزی شبیه خشم، یا شاید هم چیزی شبیه درد. نسترن نفسش را محکم بیرون داد و گفت: – باز شروع شد... پناه سینی را روی پیشخوان گذاشت. نسترن شانه بالا انداخت. - همیشه با یکی دعوا داره. بعضی وقتا با دختری که میاره، بعضی وقتا هم با پیشخدمتا. پناه نگاهش را از مرد برنداشت. دختر کنارش آرام چیزی گفت، اما مرد باز هم با تندی جواب داد. ناگهان دستش را روی میز کوبید و صدای بلندی ایجاد کرد. چند نفر از مشتریان سر چرخاندند، اما هیچ‌کس چیزی نگفت. پناه حس کرد قلبش فشرده شد. انگار آن صدای کوبیده شدن دست روی میز، به جان خودش خورده بود. یاد چیزهایی افتاد که همیشه دیده بود، اما از کنارش گذشته بود. یاد تمام لحظاتی که ظلم را دیده، اما چشمانش را بسته بود. نسترن آرام گفت: - بیخیال، به ما ربطی نداره. پناه ناخواسته مشت‌هایش را در جیبش فشرد. چرا هیچ‌کس هیچ حرفی نمی‌زد؟ چرا همیشه عادت داشتند که فقط نگاه کنند و بعد، وقتی همه‌چیز تمام شد، دوباره به کار خودشان برگردند؟ ناگهان دختر از جایش بلند شد، اما مرد با یک حرکت بازویش را گرفت و او را وادار کرد که دوباره بنشیند. حالا دیگر چند نفر از مشتریان کاملاً متوجه شده بودند، اما باز هم هیچ‌کس حرفی نزد. پناه یک قدم جلو گذاشت. قلبش محکم می‌زد. این لحظه، شاید با تمام لحظاتی که در این کافه گذشته بود، فرق داشت. مرد با صدای گرفته‌ای گفت: - گفتم بشین. دختر زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش به سختی شنیده می‌شد، اما از روی چهره‌اش می‌شد فهمید که التماس می‌کند. پناه نگاهش کرد. به آن چشمانی که ترسیده بودند، به آن دستانی که آرام روی زانوانش جمع شده بودند. نسترن زیرلب گفت: - پناه، کاری نداشته باش. به دردسر می‌افتی. اما پناه دیگر نمی‌توانست فقط نگاه کند. دیگر نمی‌توانست سکوت کند. گلوش را صاف کرد و با صدایی که از آن خودش نمی‌شناخت، گفت: - آقا، مشکلی پیش اومده؟ سکوت ناگهانی‌ای در کافه پیچید. انگار برای چند ثانیه، زمان متوقف شد. مرد سرش را بالا آورد و با اخمی غلیظ، پناه را برانداز کرد. دختر با وحشت به او نگاه کرد. نسترن زیر لب ناسزایی گفت و چشمانش را بست. «تموم شد، خودتو انداختی تو دردسر...»
  7. پناه سینی خالی را دوباره روی کانتر گذاشت و نفسش را با خستگی بیرون داد. نسترن با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و با لحن طعنه‌آمیزی گفت: - حالت خوبه؟ انگار می‌خوای همین‌جا از حال بری. پناه لبخند کجی زد، سر تکان داد و «خوبمی» گفت. اما حقیقت این بود که خوب نبود. مدت‌ها بود که خوب نبود. انگار زندگی‌اش به یک خط مستقیم تبدیل شده بود؛ خطی که نه بالا می‌رفت، نه پایین، فقط ادامه داشت، بدون هیچ تغییری، بدون هیچ نشانه‌ای از بهتر شدن. نسترن چانه‌اش را روی دستش گذاشت و زیرلب زمزمه کرد: - تو زیادی تحمل می‌کنی. پناه نگاهش نکرد. فقط شانه بالا انداخت و دست‌هایش را در جیب پیش بند طوسی‌رنگش فرو برد. نسترن ادامه داد: - همیشه با خودم فکر می‌کنم، چرا انقدر به این شغل لعنتی اهمیت می‌دی؟ انگار رئیس کافه قراره آخر ماه بهت جایزه بده! پناه لبخند محوی زد. - چون مجبورم. رئیسم تو صورت من ماه ندیده بهم جایزه بده! نسترن پوزخند زد. - ما همه مجبوریم، ولی تو یه جور دیگه‌ای خودتو به زنجیر کشیدی. پناه چیزی نگفت. نسترن درکش نمی‌کرد او نمی‌دانست دخل و خرج او باهم نمی‌سازد او باید برای چند تکه کاغذ که بی‌شباهت به چرک کف دست نیست سگ‌دو بزند. انگشتش را روی سطح چوبی پیشخوان کشید و به حرکت دستش خیره شد. صدای درِ کافه باز هم بلند شد. گروهی از مشتریان تازه وارد شدند. پناه خودش را جمع و جور کرد، سینی را برداشت و به سمتشان رفت. چند دقیقه بعد، وقتی برگشت، نسترن هنوز همان‌جا ایستاده بود. نگاهش روی او ماند. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما تردید داشت. بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: - پناه، تو هیچ‌وقت فکر کردی که ممکنه یه جای دیگه، یه زندگی دیگه برات باشه؟ پناه مکث کرد. انگشتش روی لبه‌ی سینی سر خورد. یک جای دیگر؟ یک زندگی دیگر؟ چقدر این جمله برایش ناآشنا بود. انگار کسی درباره‌ی سیاره‌ای دیگر حرف می‌زد. سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. - زندگی همینه دیگه، برای امثال ما که بدبختی مثل بختک بر سرمان آوار شده، بهتر از این پیدا نمی‌شود! نسترن خواست جواب بدهد، اما درست همان لحظه، صدای داد و بیداد از سمت یکی از میزها بلند شد. پناه سر چرخاند. مردی که قبلاً هم چند باری به کافه آمده بود، حالا با اخم‌های درهم به دختر جوانی که کنارش نشسته بود، تشر می‌زد.
  8. بوی تلخ قهوه‌، صدای برخورد قاشق‌ها به نعلبکی، و همهمه‌ی آدم‌هایی که آمده بودند خودشان را در شلوغی کافه گم کنند همه باهم قاطی شده‌ بود. پناه نفس عمیقی کشید و سینی را محکم‌تر در دست گرفت. میز کناری، مردی بی‌حوصله انگشتش را روی چوب کهنه‌ی میز می‌کوبید. وقتی چای را جلویش گذاشت، بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - دفعه پیش سرد بود! جواب نداد. فقط سینی را چرخاند و به سمت میز بعدی رفت. مشتری‌های کافه انگار او را نمی‌دیدند، فقط خدماتش را می‌خواستند. «دستمال بده، این تلخه، حساب کن.» جمله‌های تکراری‌ای که هر روز می‌شنید و مثل بخشی از دیوارهای کافه از کنارشان می‌گذشت. روی صندلی کنار کانتر نشست و دست‌هایش را در جیبش فرو برد. پول‌های مچاله‌شده را شمرد، جمع زد، کم کرد، دوباره شمرد. عددها هیچ‌وقت جادویی از خودشان نشان نمی‌دادند. همیشه یک جایی کم می‌آمد، همیشه چیزی عقب می‌افتاد. اجاره، بدهی، قبض‌ها، خرج‌های ناگهانی... . با آهی پر از غم از جایش بلند شد. سینی خالی را روی کانتر گذاشت و پیش‌بندش را مرتب کرد. هنوز چند ساعت دیگر تا پایان شیفتش مانده بود. پاهایش از ایستادن طولانی‌مدت تیر می‌کشید، اما به این دردها عادت داشت. صدای نسترن دوست و همکارش را از پشت سرش شنید: - بسه دیگه، یه دقیقه بشین، از صبح وایسادی. پناه دست‌هایش را روی لبه‌ی پیشخوان گذاشت و نگاهی به میزهای شلوغ انداخت. - الان وقت استراحته؟ هنوز کلی سفارش مونده. نسترن پوفی کرد و شانه بالا انداخت. - تو دیگه زیادی سخت می‌گیری. مگه چقدر قراره بابت این همه دویدن بهمون بدن؟ پناه جوابی نداد. خوب می‌دانست که دستمزدشان ناچیز است، اما کار، کار بود. اگر همین هم نبود، چطور قرار بود کرایه‌ی خانه را بدهد؟ چطور قرار بود زندگی‌اش را بچرخاند؟ مشتری دیگری با صدای بلند صدا زد: «خانم! این چای چرا اینقدر دیر شد؟» پناه بی‌حرف سینی را برداشت و به سمت میز رفت. از سر عادت، لبخند کمرنگی زد و فنجان چای را روی میز گذاشت. مشتری اخمی کرد و بدون تشکر، مشغول هم زدن چای تازه رسیده‌اش شد.
  9. مقدمه: من از نسلی‌ام که با لبخند در تاریکی‌ها بزرگ شد با زخم‌های عمیق… و حرف‌های نگفته‌ای که هرگز کسی نپرسیدشان.
  10. می‌دانی دلبرم، امشب همان‌طور که دود سیگار بهمن را به ریه‌هایم هدیه می‌دادم. فکر کردم که تو دیگر نمی‌آیی عشق‌، من و خاطراتمان را فراموش کردی.گشتن در کوچه‌های شهر به دنبالت بی‌فایده است. نه تو یوسفی و نه من زلیخا. تو بی‌وفایی دنیای عاشقانه من هستی و من شکسته شده دنیای بی‌وفایی تو. من عشق را میان حسرت‌های دلم دفن کردم و تو عشق را میان فراموشی‌هایت. پایان.
  11. نمی‌دانم تا کی باید خودم را با گفتن این‌که دیگر دوستت ندارم بازی دهم. می‌دانی تمام دنیا دست‌به‌دست هم دادند تا من را زجر بدهند. هر گوشه که نگاهم می‌افتد تو جلوی چشم‌هایم خودنمایی می‌کنی. هرجا که پا می‌گذارم خاطره‌ای یادم می‌آید و من باز خیسی گونه‌هایم را حس می‌کنم.
  12. صبرم دیگر لبریز شده! دیگر چشم‌هایم یاریم نمی‌کند، همانند زلیخای کور در شهر عصا زنان به دنبالت می‌گردم تا شاید در کوچه پس کوچه‌های که توسط ظالمان شهر پوشش یافته پیدایت کنم. و تو بازهم نیستی، و من باز هم به دنبالت می‌گردم. نمی‌دانم چرا این دل نمی‌خواهد قبول کند که تو رهگذری بودی و بس.
  13. هر که از من می‌پرسید زندگی یعنی چه؟ پاسخ می‌دادم: - زندگی یعنی لبخند او، زندگی یعنی برق چشم‌هایش، زندگی یعنی شیطنت‌هایش‌ در واقعیت اگر بخواهم زندگی را معنا کنم باید بگویم زندگی یعنی او! همان‌قدر که باشد و من حسش کنم یعنی زندگی و تو حالا نیستی و زندگی من هیچ شد.
  14. شب‌ها که دلتنگی بی‌حد می‌شود، با ماه آسمان همراه می‌شوم. او از دلتنگی‌ و انتظارش برای دیدن خورشید می‌گوید. و من از دلتنگی‌ و انتظارم از تو برایش می‌گویم و من زمانی به خود می‌آیم که خورشید بی‌خبر از دلتنگی‌های ماهش‌ طلوع می‌کند.
  15. از وقتی رفتی دیگر شب‌ها به زور صبح می‌شوند و روزها به زور شب، ثانیه‌ها تبدیل به قرن شدند. نمی‌گذرد و من هر ثانیه جان پس می‌دهم. کجایی دلبرم آخر چرا این انتظار پایان پیدا نمی‌کند؟!
  16. نیمه‌شب به آسمان نگاه می‌کنم به ستاره‌های که کنار همدیگر چشمک می‌زنند حسادت می‌کنم. آسمان هم ستاره چ‌هایش را تنها نگذاشته است و برایشان زوج انتخاب کرده . آن‌وقت من این‌جا در انتظارت ثانیه می‌شمارم.
  17. خسته‌تر از هر شب، امشب قلم به دست گرفتم تا برایت ناگفته‌هایم را بنویسم. چشم‌هایم در انتظار دیدنت، لب‌هایم در انتظار آمدنت و لبخندی که کنج آن جا خوش می‌کند. دست‌هایم برای به دست گرفتن دست‌هایت بی‌تاب‌تر از هر ثانیه. و دلم همانند پرنده‌ای تخس برای آغوشت بال‌بال می‌زند.
  18. نه می‌مانی و نه می‌روی، خودت نیستی اما هر روز که بیشتر می‌گذرد خاطراتت چنگال‌هایش رو چنان، بر قلب و فکرم فرو می‌کند که هر لحظه احساس می‌کنم الان هست که تکه‌تکه شوند. یا بیا و بمان یا برو من دیگر طاقت ندارم. شاید بتوانم خودم را از نبودنت راضی کنم اما این دل که حرف نمی‌فهمد!
  19. دل‌تنگی‌هایم را در دامان دلم نگه می‌دارم و شب‌ها به بالشت سفید رنگم هدیه می‌دهم. با هر قطره از اشک‌هایم بالشتم ناله کنان فریاد می‌زند: - بس کن دیوانه نه من را آزار بده و نه خودت را، او دیگر بر نمی‌گردد. رهگذری بیش نبود.
  20. شب‌ها کنار پنجره باز می‌ایستم و حرف‌های مانده در دلم را به باد‌های رهگذر شهر می‌سپارم تا شاید زمانی که از کنارت می‌گذرند. گفته‌های پُر دردم را به گوشت برسانند.
  21. این شب‌ها دود سیگار بهمن را به ریه‌هایم قفل می‌کنم و اشک‌های داغ پاییزی‌ام را از آبشار چشم آزاد می‌کنم. کاش می‌شد خاطراتت را هم همانند اشک‌هایم قطره‌قطره در رودخانه آرزوها رها کنم.
  22. دیگر کوچه های شهرم جوابم کردن. در هر کوچه پا می‌گذارم بوی نخواستن به مشامم می‌خورد. و باز دل من همانند بچه تخسی که برای به کرسی نشاندن حرفش پاهایش را با قدرت به زمین می‌کوبد؛ پاهایش را با قدرت به دیوار‌های دلم می‌کوبد و می‌گوید: - نمی‌خواهم، من امید دارم، روزی دلبرم را در این کوچه‌ها میابم.
  23. شده‌ام زلیخا و در کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک شهر به دنبالت می‌گردم تا شاید یک لحظه چشم‌های خسته‌ام تورا شکار کند. آخر این انصاف است که تو نباشی و دل من هر لحظه از نبودنت فریاد درد و حسرت سر بدهد؟!

Configure browser push notifications

Chrome (Android)
  1. Tap the lock icon next to the address bar.
  2. Tap Permissions → Notifications.
  3. Adjust your preference.
Chrome (Desktop)
  1. Click the padlock icon in the address bar.
  2. Select Site settings.
  3. Find Notifications and adjust your preference.