رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

Kahkeshan

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    389
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan

  1. گاه، گمان می‌کنم تو را از ازل می‌شناخته‌ام؛ نه از روی چهره، که از جنس تپش قلبی که در حضورت نوا گرفت. تو آن شعله‌ای هستی که شب‌های خاموشم را به بزم بدل ساخت. نه ماه، نه ستاره، تو بودی که آسمان را به من معنا بخشیدی. در نگاهت، تبریزی‌ترین جنون بود و من، شوریده‌ای که عقلش را گروی لبخند تو نهاد. ای بلاغتِ بی‌کلام، ای موسیقی خاموش، ای تفسیرِ آیات نانوشته‌ی عشق… بگذار زمان بگذرد، بگذار قرن‌ها در سکوت پوسیده شوند، تو بمان… حتی اگر در قاب خاطره، نه در آغوش من. که بعضی‌ها را باید پرستید، نه لمس کرد. تو، همان نیایش بی‌مناسک منی.
  2. امشب، در خلوت ستارگان، دوباره نامه‌ای نوشتم برایت؛ نه با مرکب، که با قطرات ناب اشتیاق. روی برگِ تنهایی‌ام، نام تو را هزار بار نوشتم و هر بار، انگار شعری تازه زاده می‌شد. نگاهت هنوز، در پرده‌ی پلک‌هایم حک شده، همچون دعایی مقدس که خط نمی‌خورد. اگر دل، حریری نازک باشد، تو همان تکه‌نوری که از میانش عبور کردی و نماندی. اما هر عبور، رد پایی‌ست ابدی… تو نماندی، ولی من هنوز در کوچه‌های خاطره دنبالت می‌گردم و در هر خواب، به دیدارت می‌رسم بی‌آن‌که از خواب بیدار شدن را بخواهم.
  3. بی‌تو، هر خیابان به کوچه‌ی بن‌بست بدل می‌شود و هر ترانه، در گلویم به هق‌هق فرو می‌ریزد. صدای گام‌هایت، هنوز در کریدورهای خیال طنین‌انداز است و عطر حضورت، مثل وردی جادویی، هوایم را مسخ می‌کند. من آن عاشقم که واژگان را به بند کشیده، تا مبادا از وصف تو، چیزی کم بیاید. تو از تمام عشاقی که خورشید را در خود نهان کرده‌اند، متفاوتی؛ تو خود خورشیدی، در جامه‌ی سپید سکوت. دلم برای صدایت تنگ است؛ برای آن طنین مسخ کننده که استخوان‌های شب را نرم می‌کرد.
  4. تو را نمی‌توان در قالب هیچ شعری گنجاند؛ باید دفتر را بوسید و بی‌هیچ حرفی به سینه چسباند. تو فصل گمشده‌ای در تقویم منی، که هر بار ورق می‌زنم، فقط جای خالی‌ات را قاب گرفته‌ام. بی‌تو، لحظه‌هایم چون زخم بی‌مرهم‌اند؛ نه امید، نه تسکین، فقط کش‌وقوس یک دلتنگی بی‌انتها. در غیابت، حتی طلوع هم رنگ می‌بازد و ماه، بی‌خجلت، خودش را به خواب می‌زند. قرارمان همان جایی‌ست که باران بوی آغوش می‌دهد و نگاه تو، تسلی‌بخش تمامی تب‌وتاب‌های جهان است. ای آرزوی مجسم، ای رؤیای ملموس، بازگرد... تا زمین، دوباره بهانه‌ای برای چرخیدن داشته باشد.
  5. هر شب، ضمیر ناخودآگاهم به عبور تو معتاد است؛ چنان‌که کودکی به قصه‌ی مادر در هزارتوی تاریکی. تو از جنس رؤیایی، که واژه از وصفش شرم دارد و کلمات در حضورش، لال می‌مانند، بی‌جرأتِ جاری‌شدن. نقش لبخندت را با طلا نمی‌توان نوشت؛ باید از عصاره‌ی کهکشان و مهتاب مایه گرفت. گمان مکن که غیبتت را زمان تسکین داده؛ این دل، در فراق تو، مدام زلزله‌ای خاموش است. اگر قرارمان تأخیر خورده، تقصیرِ تقویم نیست، جهان نخواست دوباره دو ستاره در یک آسمان بدرخشند. تو را هنوز، از لابه‌لای سطرهای نانوشته صدا می‌زنم و در پاسخت، فقط تپیدن دل است که طنین می‌افکند.
  6. در سپیده‌دمِ خاموشی‌ها، تو را چون نغمه‌ای در خوابِ نیلوفران می‌جویم؛ آنجا که خورشید نیز پیشانی بر خاک نگاهت می‌ساید. نگاهت، سرشار از کشفِ ناگفته‌هاست و من، سال‌هاست در جغرافیای آن، بی‌پرچم اما مأوا گرفته‌ام. دستانت، تجسمی‌ست از نوازش باد بر پیکر گندم‌زاران مرداد و صدایت، اذانِ عشقی‌ست که در محراب دل، تکرار می‌شود. قرارمان را نه زمان، که دل‌ها معین کردند؛ در میانه‌ی تبسمی کوتاه، یا پلکی که بر هم خورد با هزار پیام. تو نه یک آدمی، که اسطوره‌ای هستی از تبارِ لمسِ بی‌نیاز به حضور. در خیال من، عطر تو، مکاشفه‌ای‌ست از جنس وحی و من، پیغمبرِ بی‌کتابی‌ام که رسالتش، فقط ستایش توست. ای واژه‌ی ممنوعه در دفتر زندگی‌ام؛ آه، نگاهت را دوباره قرضم بده.
  7. دلنوشته: قرارمان ارکیده‌ی نگاهت دلنویس: کهکشان ژانر: عاشقانه دیباچه: به نام خالقی که عشق را آفرید؛ و نگاهی را که بی‌اذن زبان، رساتر از هزاران واژه، جان را می‌لرزاند. اینجا، میان سطرهایی که از آه و اشتیاق و اشراق تراوش کرده‌اند، دل‌واژه‌هایی به حریر خیال تنیده شده‌اند؛ چنان که نگاه، آینه‌ی تمام‌نمای قرارِ نانوشته‌ای گردد میان دو جانِ هم‌نفس. این نوشتار، نه صرفاً زمزمه‌ای عاشقانه‌ست، بلکه مرثیه‌ای‌ست بر لحظه‌های بی‌تو بودن و رجزنامه‌ای در ستایش شوق دیداری که هنوز نیامده، در وجودم ریشه دوانده‌است. «ارکیده» ، استعاره‌ای‌ست از لطافت تو و «قرار»، همان پیمانی‌ست که چشم‌هایمان در سکوتی معنوی بستند. این دلنوشته، تمثیلِ عبور از معبر دلتنگی‌ست و انعکاس تمنای نابِ انسانی که در نگاه معشوق، معنا یافت و معنا بخشید.
  8. دورد درخواست ویراستاری
  9. کاش مانند رهگذران لحظه‌ای از کنارم بگذری، تو بگذری و من بال برای پرواز نیابم. دختر بچه‌ای شوم و از شوق دیدنت حتی به سنگ‌های روی زمین هم پز بدهم.
  10. به هر طرف نظر می‌کنم تو را می‌بینم، نبودنت مرا به جنون وا می‌دارد دلبرکم و حسی که نامش را نمی‌دانم زنجیر وار دست و پایم را می‌بنند و مانع این دل می‌شود تا حکم دیدارت را مهر کند.
  11. چه بی‌روح شده است مکان آرامشم بعد از تو دلبرکم. دیگر شط همیشه خروشان غرش سر نمی‌دهد، باد‌ حوصله رقصاندن قاصدک‌ها را ندارد، بید مجنون هر روز بیشتر از دیروز شاخه‌های خشک شده‌اش را پیش پایم می‌اندازد و من چه راحت به مجسمه خشک شده وسط شهر شباهت پیدا کرده‌ام.
  12. یاد عاشقانه‌هایم که میوفتم شط هق‌هق سر می‌دهد و می‌گوید: بخدا که این اندوه حق توِ دلباخته نبود، هر زمان که قرطاس بویه‌هایت را به من می‌سپاردی قطره‌قطره من از عصاره عشقت لبریز میشد.
  13. چه زمستان نحسی بود دلبرکم. انگار چشم دیدن رویا بافی‌هایم را با تو نداشت. جلادانه خنجر آغشته به زهر بی‌احساسیت را درون قلب کوچکم فرو کرد و آن را به هزاران تکه بی‌جان تبدیل کرد و حالا که کارش تمام شده است کوله بارش را به دوش کشیده است تا برود.
  14. آخر دردانه‌ام تو که نمی‌دانستی همان کوچک‌ترین نگاهت که با قطب‌شمال برابری می‌کرد. مرا از فروغ شاعر‌تر و از باد‌خورک‌های کوهی بی‌خواب‌تر می‌کرد.
  15. چه زمان‌‌ها که با بادخورک‌های کوهی دست دوستی می‌دادم و نی با عصاره عشق خالصانه‌ام‌تر می‌کردم. به منشور بی‌روح با آرزوهای همچون رنگین‌کمانم جان می‌دادم. آرزوهایی که در هر سطرش فقط نام تو می‌رقصید.
  16. می‌گویند حالا که جانان داری داشتنت حتی در خیالات هم گناه است. اما آن‌ها که نمی‌دانند من همان روز تابستانی برای داشتن آن تیله‌های به رنگ شب حتی در خیالات دینم را فروختم.
  17. آهای شط، برایت نبا آوردم. امشب آشوبگر قلبم نیمه‌ی قلبش را به آغوش گرفت. دیگر شکیبایی پایان یافت و نوبت وصال رسید. منِ دیوانه‌ی جانان چه کنم؟! دیگر برای که قرطاس از گفته‌های این امشب نابود شده پُر کنم؟!
  18. عنوان:شط بویه‌هایم دلنویس: Kahkeshan ژانر:عاشقانه_تراژدی مقدمه: منِ انباشته از ناگفته‌ها، کنار شط بویه‌هایم بازم تکه چوبی آغشته به جوهر به دست گرفتم تا این به زنجیر کشیده عشق را تهی کنم از گفته‌هایی که هیچ‌وقت از صندوقچه دل به بیرون ظاهر نشده است.
  19. رفتی اما نرفتی. چشمانم پا گذاشنت را روی قلبم دید، دلم پا گذاشتنت را روی خودش حس کرد. زجه‌هایم گوش فلک را کر کرد. دلم از رفتنت هر روز خاکستر می‌شود اما باز خیالت او را آتش میزند. بجای اشک از چشمانم خون می‌چکد. اما تویی دیگر نیست.
  20. دلبر جانم گله مندم از تو! از یک مشت خاطرات پوسیده‌ات که خیال خاکستر شدن ندارند. اطرافم که خالی می‌شود پرنده خیالم باساز ناسازگاری مرا به گذشته همچو سیاهیِ پرهای کلاغ می‌برد. اعتیادی سخت جانم را می‌فشارد، اعتیادی که از عشق و محبت موقتی تو سرچشمه می‌گیرد. و امان از آن پرنده خیال که مرا آنقدر در خاطراتت اسیر می‌کند تا احساس مغز دردی می‌کنم.
×
×
  • اضافه کردن...