-
تعداد ارسال ها
389 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پرهام با خشم دستهای پناه رو از یقهش کند. صورتش از خشم سرخ بود، چشمهاش برق میزد، صدای فریادش اتاق رو لرزوند: - آره! دشمنتم! چون با اینکه من پسر این خانواده بودم، همیشه تو فداکاری کردی! آره پناه، من با رتبه عالی دانشگاه قبول شدم، اما تو شدی مایه افتخار! رفتم اونور آب اما بازم تو شدی مایه افتخار! اونجا جون کندم، کار کردم، پول درآوردم… بازم تو تو خونه با اون چندرغازت شدی عزیز دل بابا و تاج سر مامان! پرهام نفسش تند شده بود، از حرص دندوناشو روی هم فشار میداد: - تو دختری، ولی انگار سه تا مرد بودی! کار میکردی، نون میآوردی، خم به ابرو نمیآوردی… انگار خواهر نبودی… یه قهرمان لعنتی بودی! کسی که نه نیاز داشت، نه شکست میخورد، نه کمک میخواست! دستش رو به سینه خودش کوبید: - آره! ازت بدم میاد، چون اون احترامی که باید برای من باشه، شد برای تو! اون افتخاری که باید مال من باشه، شد مال تو! من چی بودم؟ چشماش پرِ بغض شد ولی صداش هنوز میلرزید از فریاد: - همون روزی که زنگ زدی کمک بخوای، جواب ندادم… بعد بهت گفتم مزاحمم نشو چرا؟ چون میخواستم ببینم توی شکست چجوری میشی! میخواستم یه بارم شده، توی درد و زجر بییاور باشی… میخواستم ببینم مامان و بابا بازم تو رو انتخاب میکنن یا منو که اونور دنیا از همه چی بینیاز بودم… مشتهاش رو گره کرد، نگاهش رو دوخت تو چشمهای اشکآلود پناه: - ولی اونا بازم تو رو خواستن… شکستخوردهی مفلوک داستان بازم من شدم… حالا فهمیدی چرا ازت بدم میاد؟ چرا باهات دشمنم؟ چون حتی تو شکست، بازم تو برندهای لعنتی… اتاق ساکت شد. فقط نفسهای بریدهی پرهام و نفسنفس زدن پناه. زیبا خانم با نگرانی نگاشون میکرد. پسرش از جاش جم نمیخورد. پناه با دست لرزونش اشکهاشو پاک کرد…- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پرهام بدون اینکه بلند شه گفت: - چیه؟ اومدی ببینی این بدبختِ آواره کجا شب رو میخوابه؟ یا نگران چمدونم بودی؟ پناه یهدفعه رفت سمتش. یقهشو گرفت، کشیدش بالا. با مشت زد زیر گوشش. صدای «تق» تو اتاق پیچید. با گریه داد زد: - خفه شو! خفه شو لعنتی! صدای گریهش خفه شد تو فریادهاش: - تو چجور برادری هستی ها؟! چیکار کردیم باهات که اینجوری باهامون دشمنی؟! پاشو کوبید زمین، مشتشو فشار داد: - من از درس و دانشگام زدم، کار کردم، عرق ریختم که تو بری اونور آب… مرد شی… یه کسی شی! این بود مزد من؟! صداش لرزید، ولی هنوز بلند بود: - اون مادری که شب تا صبح مریض میشدی پات نشست، اون بابایی که کارگری کرد تا هزینه سفرتو بده، اون که قطع نخاع شد… اینا چی بودن برات؟ هیچی؟! اشکهاش مثل سیل جاری شدن: - لعنتی… چرا اینقدر با ما دشمن شدی…؟ چرا…؟ اتاق پر از سکوت شد. زیبا خانم نفسش تو سینه حبس. پسرش بیحرکت. پرهام هم مات. پناه نفسنفس میزد، اما دیگه صدایی ازش درنمیاومد.- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
مادرش روی زمین نشسته بود، به دیوار تکیه داده بود، چشمهاش خیس، صداش بریدهبریده: - پناه… تو رو خدا… برو دنبال داداشت… پناه عصبی، دست به سینه ایستاده بود: - مامان… تمومش کن. تمومش کن دیگه. اون که ما رو نمیخواد، ما چرا باید… - تو نمیفهمی… اون دلنازکه… حرف زیاد میزنه ولی دلش بچهست… پاشو برو پناه… تو رو به جون من برو… پناه چشم چرخوند، دست کشید رو صورتش، بعد نفسش رو محکم بیرون داد، مانتوش رو پوشید بعد کلیدو برداشت: - خیلی خب… میرم، ولی به جون خودم اگه یه کلمه دیگه بهم بگه، قسم میخورم بهش رحم نمیکنم! در رو محکم بست و زد بیرون. تو کوچه قدمهاشو تند کرد. گوشی رو درآورد، شماره پرهام رو گرفت. صدا که وصل شد، داد زد: - کدوم گوری خودتو گم کردی؟! - بتوچه! بیرونم کردی دیگه، حالا چی میخوای؟ - آدرس بده لعنتی، همین الان! پرهام مکث کرد، بعد گفت: - خیابون یاسمن، کوچه ۴، پلاک ۲۲. پناه با اخم گوشی رو قطع کرد، آدرسی که پرهام داده بود؛ آدرس خانهی زیبا خانم بود یعنی امکانش بود پرهام با پسر زیبا خانم دوست باشد؟ نفسش بریدهبریده شد. ایستاد جلوی خونه. در که باز شد، زیبا خانم و پشت سرش پسرش نمایان شدند پناه: سلام مامان زیبا زیبا خانم: سلام مادر خوش اومدی بیا تو! پناه: پرهام... زیبا خانم: آره مادر اینجاست؛ پرهام و علی باهم دوستن. حالا بیا تو باهم حرف میزنیم. پناه تشکری کرد و با اخم رفت تو. نگاه پرهام که از رو مبل بیخیال بلند نشده بود افتاد تو چشمش.- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پناه دو زانو کنار مادرش افتاد، دستاش لرزید. با گوشهی روسریش خونِ روی پیشونی مادرش رو پاک کرد، اما زخم باز بود. - وای مامان… وای صبر کن، الان باند میارم، صبر کن فقط… پا شد، دوید سمت کمد دارو. با دقتی عصبی، بتادین و گاز و باندو برداشت، برگشت. زانو زد، خم شد، با بغض گفت: - تو رو خدا آروم بشین، بذار تمیزش کنم… لعنت به اون نامرد… لعنت بهش… مادرش هیچی نمیگفت. اشکهاش بیصدایش میریخت. پناه اخماش تو هم بود، زیر لب غر میزد: - آدم نیست، حیوونه! اومده از راه نرسیده وحشی بازی در آورد، هل داده تو رو… حالا فردا نیاد بگه سرخورده بودی خودت زدی به دیوار! پدرش که هنوز تو چارچوب ایستاده بود، با چشمهایی گودافتاده زل زده بود چند قطره خون رو زمین. نفسهاش بریدهبریده بود. با صدایی گرفته گفت: - مگه من چه گناهی کردم؟ تاوان کدوم کارمو دارم میدم؟ چرا این پسر من اینطوری شد…؟ پناه برگشت سمت پدر، با بغض گفت: - این پسرِ تو نیست بابا… این یه غریبهست! یه بیرحمه، یه خودخواهه… ما که مرده بودیم براش، اما اون انگار فقط خودش رو داشت… مادرش که حالا سرش پانسمان شده بود، با صدایی خفه گفت: - شما نمیفهمین… از اولش هم یه گوشهای از دلش همیشه تنها بود… همیشه دنبال یه تکیهگاه بود… پناه بلند شد، عصبی گفت: - دنبال تکیهگاه؟! اونی که باید تکیهگاه میبود، شد سایهی سنگین! مادرش زد زیر گریه. دو دستش رو زد روی صورتش، بین هقهق گفت: - من نمیتونم بدون اون… نمیتونم… الانم که رفت نمیدونم کجاست، گشنهست، خستهست… نکنه تصادف کنه… نکنه… پناه رفت کنار مادرش، نشست، دستاشو گرفت تو دستش: - اگه یه ذره دلسوزی تو وجودش بود، قبل از اینکه بزنه تو رو نقش زمین کنه، یه بار میپرسید مامان چی میخوای… مامان حالت خوبه… نه که بیاد با چمدونش غر بزنه و بره!- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
صدای افتادن چیزی روی زمین و فریاد پرهام، پناه رو از جا پروند. از پشت در، فقط تونست صدای لرزون مادرش رو بشنوه که میگفت «خوبم، چیزی نیست» در اتاقو محکم باز کرد. - چیکار کردی مامانم رو؟! با پاهای برهنه دوید سمت سالن. چشماش از عصبانیت برق میزد. به پرهام نزدیک شد، دستشو گرفت، پرت کرد عقب: - برو گمشو! از اینجا برو بیرون! پرهام گیج و هول، فقط سعی میکرد چیزی بگه. - من... من فقط یه لحظه... پناه، به خدا نمیخواستم! - تو اصلاً نباید اینجا میبودی! نباید پات رو بذاری تو این خونه! با مادرتم این کارو میکنی؟! مردی که به مادرش رحم نکنه، به کی میکنه؟! در همین لحظه، در حیاط باز شد. صدای کلید پدر، که با چرخ ویلچرش از بقالی برگشته بود، اومد تو خونه. وارد که شد، یه بسته نون دستش بود، اما با دیدن اون صحنه، نون از دستش افتاد. - چی شده؟! خون؟! پناه جلو رفت، دست مادرش رو گرفت، به پدر اشاره کرد: - اینو ببین بابا… پسر نازنینت، پهلوونِ فراری، سر مادرو به دیوار کوبوند! پدر با چشمای گرد، به پرهام زل زد. صدای نفسهاش سنگین شد. - تو… با مادرت این کارو کردی؟! پرهام لب باز کرد، اما صداش درنیومد. نگاهش بین خون، مادر، پدر، و پناه میچرخید. پدر با دندون قروچه گفت: - برو بیرون… تا وقتی زندهم، دیگه نمیخوام ببینمت… سکوت سنگینی افتاد. پرهام یه لحظه وایساد، بعد چمدونشو از زمین برداشت، بدون اینکه حرفی بزنه، درو باز کرد و رفت. پشت سرش فقط صدای نفسهای سنگین پدر بود و زجههای بیصدای مادر…- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پرهام مات شده بود. چمدون توی دستش یخ کرده بود. نگاهش قفل شده بود روی رگهی خونی که از پیشونی مادرش سرازیر میشد پایین شقیقه. - م… مامان؟! مادرش خم شده بود، یه دستش روی پیشونی، یه دست دیگهاش لرزون رو دیوار. سعی میکرد تعادلشو حفظ کنه اما پاهاش سست شده بودن. نالهکرد: - خوبم… چیزی نیست… پرهام چمدونو انداخت زمین، رفت جلو. دلش ریخت. دستشو گرفت زیر بازوی مادرش: - وایسا... بشین اینجا... وایسا ببینم… وای خدا… چرا خون میاد؟! - گفتم چیزی نیست پسر… پرهام هول کرده بود، شقیقههاش میزد، خودش هم نفهمید کی از روی اپن یه دستمال برداشت، کی نشست کنار مادرش. صداش لرزید: - مامان ببخش… به خدا نمیخواستم… نمیدونستم… یه لحظه فقط... از کوره در رفتم... مادرش لبخند تلخی زد، دست لرزونش رو گذاشت روی بازوی پرهام: - میدونم... پرهام زل زده بود به خون، به پیشونی شکافخورده، به مادری که همیشه خودش رو محکم نشون میداد اما حالا اینطور ساکت و لرزون بود. - میبرمت بیمارستان... زخم بدیه، بخیه میخواد... مادرش نفس عمیقی کشید، همونجا نشسته گفت: - نه، لازم نیست الان خودم پانسمانش میکنم.- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
صدای کوبیدهشدن در، مثل انفجار تو خونه پیچید. صدای نفسای تندش تو فضای ساکت اتاق میپیچید. مشتهاشو گره کرده بود، اشک تو چشماش میچرخید اما نمیذاشت بچکه. دیوارو نگاه میکرد، اما انگار چیزی نمیدید. پایین، پرهام نفس عمیقی کشید، لبهاشو با حرص روی هم فشار داد، چمدونش گوشهی راهرو بود. برگشت سمت مادرش، صداش بلند شد: - من که گفتم نمیام! تو بودی که زنگ زدی، اسرار کردی! همینو میخواستی؟ همین که این دختر دیوونهت هرچی از دهنش در میاد بهم بگه؟! آره مامان؟ دلت آروم گرفت حالا؟! مادرش با چشمهای قرمز و صدای بغضدار گفت: - اون فقط درد کشیده... - همه درد میکشن، مگه من نکشیدم؟! منو بگو، خونهمو ول کردم، اومدم تو این مرغدونی، که چی؟ که این تحقیر نصیبم بشه؟ خم شد، چمدونو برداشت، رفت سمت در. مادرش دوید جلو، از پشت دستشو گرفت، اشک میریخت: - نرو... پرهام تو رو خدا... بذار حرف بزنیم، یه امشب فقط... پرهام با خشونت دستشو کشید، هلش داد عقب: - ولم کن! خستهم کردی! در همون لحظه، مادرش پای عقب رفتنشو گم کرد، سرش به تیزی دیوار راهرو خورد. یه لحظه همهچی ساکت شد. یه قطره خون از پیشونیش چکید، سر خورد پایین صورتش. مادر خم شد، دستشو گرفت روی پیشونی، نالهی کوتاهی زد. پرهام خشکش زد. نفسش برید.- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
همونجا خشکش زد. پرهام وسط راهرو وایستاده بود. همون قد بلند، همون نگاه همیشگی. لبخند روی لبش، انگار نه انگار که چند سال گذشته. یه قدم اومد جلو، دستاشو باز کرد برای بغل کردن. - سلام آبجی... پناه عقب پرید، اخماش عمیقتر شد. مادرش از ته سالن اومد سمتشون، لبخند روی صورتش یخ زد. - مگه نگفتم نبینمت اینجا؟! مگه نگفتم نیایی؟ برای چی اومدی؟! پرهام خواست چیزی بگه، اما پناه با صدای بلند، لرزون و پرخشم داد زد: - گمشو بیرون! از خونهی من بیرون! اینجا برای آدمایی مثل تو جایی نیست! مادرش سراسیمه جلو اومد، بازوی پناه رو گرفت: - چیکار میکنی پناه؟ این برادرته... پناه چشمهاشو دوخت به صورت مادرش. لبش لرزید، اما صداش محکم بود: - کدوم برادر، مامان؟ کِی؟ وقتی یه نون خشک نداشتیم، کجا بود؟ وقتی زنگ زدم و گفتم داداشمه، حتماً کمکم میکنه... نه به من، من به درک، به تو، به بابا کمک میکنه... چشماشو بست، صداش شکست، اما لحنش همونقدر سفت موند: - میدونی چی گفت؟ گفت مزاحمم نشو، میخوام با دوستام برم مسافرت تفریح! الان چی؟ دلش تنگ شده؟ نه مامان، بگو بره... بگو گمشو... ما فقیر فقرا برازندهی شازده نیستیم! پرهام لباشو از هم باز کرد، اما هیچ صدایی نیومد. پناه با بغضی که داشت میجوشید، برگشت سمت اتاقش. پلهها رو دوتا یکی رفت بالا، درو محکم بهم کوبید.- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
- تو هیچی نیستی! بابات معتاد بود، مامانت مواد فروش، حالا فک کردی چون صدای خوبی داری قراره ستاره بشی؟! نخیر خانم تو یک بدبختی! بدبخت! *** دونههای اشک از رو گونههام سر میخوردن پایین من بدبخت نیستم، اره بدبخت نیستم با هقهق دستام رو گذاشتم رو گوشهام دو زانو کنار ماشین خوردم زمین. جیغ کشیدم و بلند داد زدم... - من بدبخت نیستم، من قرار نیست شبیه مامان، بابام بشم من یک روز آدم بزرگی میشم به همتون ثابت میکنم من بدبخت نیستم و بزرگم. از جام بلند شدم و قرصها رو پرت کردم اون طرف شیشهی الکل رو از رو داشبورد برداشتم، همونطور که زیر لب میگفتم من قراره آدم بزرگی بشم اره من ادم بزرگی میشم. شیشه رو بردم بالا و یک سره مایع کهروبایی داخلش رو سر کشیدم. بین هقهق بلند قهقهه زدم و به دره زیر پام نگاه کردم. چشمهای خمارم رو چرخی دادم و انگشت اشارهام رو به سمتش تکونتکون دادم. - تو امشب شاهد باش، ناریه یک روز یه ستاره میشه، یک ستاره بزرگ!
- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
*** دل نهاده بود، نه به نیت خطا، بلکه به اقتضای روحی که عشق را در گوشهای از سینهی خویش مأوا داده بود. نگاه کرده بود، نه از سر هوس، بل به سانِ شمعی که از شعلهی بیخبر جان میگیرد. اما گمانِ خلق، همیشه مسلح است و قضاوت، بیمحاکمه، فرمان قتل میدهد. پدر، با غرورِ مردانهاش و تسبیحی که چون شمشیر، بر زمین کوبید، حکم را چنین ابلاغ نمود: «ناموس، جز با خون تطهیر نمیگردد.» برادران، در هیئتِ داورانِ خاموش، طنابِ تعصّب را چون افعی به گردنِ دختر پیچیدند. نه فریاد زد، نه تمنّای عفو کرد؛ تنها زمزمهای بود که در باد گم شد: «قسم به پروردگار مهر، دوست داشتن، معصیت نیست...» اما گوشها، سالهاست که کر شدهاند از شنیدنِ واژگان لطیف. او را در گودی باغ، در پنهانترین زاویهی خاک، دفن کردند نه چون مردهای، که چون رازی ناپسند و تاریخ، صفحهای دیگر از جنایت بر جنس لطیف را با مرکّبِ خون، در سینهی شب ثبت نمود.
-
*** دخترک، هنوز در عوالمِ کودکانهاش سر میبرد که عصمتِ کودکی را به تارِ سیاهِ سنت بستند و گفتند: «بانوی خانه شو.» به خانهای رفت که سقفش بلند بود اما دلهای ساکنانش کوتاه. در آن خانه، مدرکِ دانشگاهیِ داماد، تازیانهای شده بود که بر جانِ خامِ عروسکوارش میخورد. هر واژهای که از لبان خویش میزد، پاسخش تمسخری بود از فامیل شوهر که با لحن فخر و نیشِ دانش، میگفتند: «تو را چه به سخن گفتن؟ تو که خواندنِ کلمهای نمیدانی، و از فهمِ هر چیز، عاریای.» نه درس خوانده بود، نه دبستان دیده بود، اما دل داشت، رؤیا داشت و چشمانی که در سکوتِ شب، تر میشدند بیآنکه کسی بپرسد: چرا؟ و او، در زمهریرِ بیمهریِ تحصیلکردگانِ بیاخلاق، فهمید که نادانی، خود گناه نیست؛ اما تحقیرِ انسانِ بیدانش، جنایتیست که مدرک نمیپوشاندش.
-
*** در سرزمینی که عدل، فقط واژهایست خشکیده در حاشیهی اوراقِ قانون و ترازوهای عدالت، سالهاست ترازوی زر و زور را نگه میدارند، بیگناه بودن نه افتخار، که اتهامیست ناگفتنی. دختری بود که جز سکوت، جرمی نداشت و جز حیا، گناهی نیاندوخته بود. اما روزی، نگاه نادرستی بر او نشست و دهانهایی گشوده شد که راست را به میلِ شایعه ذبح میکردند او، هیچ نگفت. نه از ترس، که از دانستنِ این حقیقت تلخ: کسی به فریادِ دخترانِ بیگناه گوش نمیسپارد وقتی جامعه، به عوضِ گوش دادن، قضاوت میکند. شکست، اما نه از پا، بل از درون، از جایی که انسانیت باید میزیست و سالها پی در سکوتِ جمعی دفن شده بود. او با دلی چاکچاک، از کنار مردمانی گذشت که به جای آغوش، سنگ به دامنش انداختند و گفتند: « حتماً کاری کرده که اینطور شده...» و باز، واژهی تو: در سرزمینی که عدل تنها واژهایست در کتاب، بیگناه بودن جرم است.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** دختر، هنوز با عروسکها قهر نکرده بود و خوابهایش، بوی شکوفه میداد. اما یک روز، در حیاطی که گلهایش از تشنگی خمیده بودند، زنی آمد با طلای فراوان و لبخندهای وامدار، و گفت: «تو، قسمتِ فلانمرد شدی…» مرد، نامش سنگینتر از سنِ دختر بود؛ صاحبِ دو زن، و وارثِ رسمهایی پوسیده که دختر را نه انسان، که متاعی برای مصالحه میدانستند. مادر، سر به زیر، گفت: «رسم است دختر را زود بدهند تا بدنام نشود...» دختر، در آن غروب، نه لباس سفید پوشید نه در آیینه خویش را شناخت. تنها دست عروسکش را فشرد و به خانهی مردی رفت که نانش زیاد بود اما دلش سهمی از مهربانی نداشت. او شد زنِ سوم، در خانهای که صدای خندهی زنانه از درگاهِ تعصب عبور نمیکرد و آن شب، در خلوتِ حجرهای بیپنجره، آسمانِ کودکیاش فرو ریخت بیآنکه کسی نامش را فاجعه بگذارد…
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** در کوچهای که فانوسها خاموش گشته بود و صدا از سینهی دیوارها به احتیاط میگریخت، دختری، در سایهی سکوت، برگِ کاهگونِ کتابی را به آهستگی برگرداند. نه از ترس، که از قداستِ آنچه پیش رویش بود. خانه دیگر طنینِ خواندن نداشت، اما ذهنش، هنوز بوی جوهر میداد. چشمانش، شب را میشکافت تا به سطر سطرِ دانایی، پناهی بیابد از جهلِ تحمیلشده. او، در پستوی خانهای که بر پنجرهاش پردهای سیاه دوخته بودند، کتابی را گشود که به زعمِ حاکمان، زهر بود و به چشمِ او، نجات. با هر واژه که در حافظه حک میکرد، انگار تکهای از هویتِ ربودهشدهاش را بازمییافت. او، تنها نه برای خود میخواند، بلکه برای مادرانِ بیصدا و خواهرانی که هنوز رؤیای الفبای عشق و استدلال را در سر میپروراندند. دختر، در خاموشیِ بیچراغ، خود را به روشنایی دوخت و هر صفحهای که ورق زد، چون مشعلی بود، در دلِ شبهایِ بیفردایِ زنانِ وطنش.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** مادر، بانوی صبورِ سحرهای پیدرپی، دستانش بوی نانِ نداشته میداد و نگاهش، چراغی بود که در ظلماتِ نداری، راهی به فردا میجست. تمام بودِ خویش را به تار و پودِ امید گره زد، تا روزی، ردای رعنای دکتری بر شانههای دخترک نحیفش بنشیند؛ دختری که از لای کتابهای مُندرس، آفتاب میجُست و با هر واژه، به روشنایی نزدیکتر میشد. خانهشان سقفی کوتاه داشت اما سقفِ آرزوهایشان، بلندتر از هر کوه بود. شبی که فردایش آزمونِ تقدیر بود، دخترک تا سحرگاه، واژه در واژه تنید و مادر، با تسبیحی که مهرهایش ترک برداشته بود، برای فردای سپید دخترش، دخیل بست. اما طلوع که رسید، با صدایی خشک و حکمتی تهی، فرمان آمد: «درس، از امروز، برای دختران حرام است.» زمین دهان نگشود، اما آسمانِ دلِ مادر چاک برداشت. آرزویی که سالها در زهدانِ صبر پرورانده بود، در دمِ سحر، سقط شد و او، زنِ بلندقامتِ رنج بیآنکه به خاک رود، در همانجا، در همان لحظه، به تمامی مُرد.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** سپیده هنوز سر نزده بود که دختر، روسریِ چرکافتادهاش را سفتتر دور سر پیچید و از خانه بیرون زد؛ دلش با مادرِ بیمار مانده بود، و چشمش پشتسر برادرکی که با دندههای بیرونزده خوابیده بود. او، نه فقط نانآور بود، که ستون خاموش خانه بود، کارگری در گارگاههای سرد. با دستهایی تاولزده و بغضی که همیشه در گلویش لانه داشت. اما روزی آمدند، با چشمانی که مهربانی را فراموش کرده بود و زبانی که خدا را فقط برای نهی میشناخت. گفتند کار، برای زنان حرام است. گفتند زن، اگر بیرون رود، بیحرمت است. گفتند نان، اگر از دست زن باشد، ناپاک است. دختر، دهان نگشود. نه از تسلیم، بلکه از ترسِ ترکخوردن سقفِ خانهای که با نان او استوار مانده بود. از آن روز، قابلمهها تهی ماندند و شبها، گرسنگی، پتوها را ضخیمتر نکرد. برادر، ضعیفتر شد و مادر، آرامآرام در تب سوخت و دختر؟ هر شب، خود را ملامت میکرد که چرا نان را با غیرت سنجیدند نه با گرسنگی...
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** لبِ دیوار کاهگلی نشسته بود و با انگشتانِ کشیدهاش بر خاکِ داغ، دایرههایی میکشید؛ دایرههایی از جنس حسرت، شبیه چرخهای دوچرخهای که هرگز نداشت. هر غروب، صدای زنگ دوچرخهی پسری از کوچه میگذشت و نگاهِ دختر، بیاجازه، تا تهِ کوچه میدوید. میدوید، اما نمیرسید. چون برای او، زمینِ بازی، به حصارِ غیرت و ناموس محدود شده بود. بارها دیده بود که دخترکِ همسایه پنهانی پا بر رکاب گذاشت، اما روزی که افتاد، خودِ دوچرخه را هم سوزاندند؛ تا دیگر هوسِ چرخیدن نکند. دختر فهمید اینجا، دوچرخه، نه فقط مرکبِ بازیست، که عصیاننامهایست بر قانونِ نانوشته و دختری که سوار شود، از کرامت ساقط میشود. اما هنوز هم، هر شب در خواب، پا میگذارد بر رکابی خیالی، دست در هوا میکشد و تا ماه میتازد. آری، در خواب، هیچ دیواری قد نمیکشد.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** در امتدادِ کوچههای خاکخورده، دختری نشسته بود با دهانی بسته و چشمانی که آواز میخواند. کلمات در گلویش جا خوش کرده بودند، نه از ترسِ ناتوانی، بلکه از تازیانهی نباید هایی که نسلبهنسل کوفته شده بود. میخواست بگوید، اما صدا، در میانهی حلقش میمرد. مثل پرندهای که در قفس زاده شود و هرگز نداند آسمان کجاست. لبهایش، مدفون زیر خاکسترِ فرمانهای سنگین، هیچگاه نتوانستند شعر بخوانند، ترانه بسرایند، یا حتی نامِ خود را با صدایی بلند صدا کنند. در میان جماعتِ در خود گمشده، حنجرهاش بیصدا فریاد میزد: «آیا من هم حقی دارم؟ یا صدایم از آغاز، محکوم به خاموشی بود؟» سقفِ گلویش سنگین شده بود، پر از ترانههایی که هرگز شنیده نشدند، پر از لالاییهایی که مادرش از ترس نگفت، و شعرهایی که پیش از سرودهشدن، در لابلای سطرهای قانونِ خاموشی گم شدند. دختر، نه ناشنوا بود، نه لال، فقط دنیا صدای او را نخواست.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** شب، آرام و کشدار، روی پلکهای شهر سایه انداخته بود. دختر، با چادری کهنه اما آغشته به بوی یاسِ ناپیدا، بر حصیرِ سردی نشسته بود و به پنجرهی خاموش مینگریست. نه مهتابی بود، نه رؤیایی؛ فقط ستارهای گمگشته که هر شب از آسمانِ خیالِ او گریزانتر میشد. دختر، چشمهایش را بست، نه برای خواب، که برای فراموشی. میخواست یک بار دیگر، در ذهنش دختری را بسازد که در خوابهای کودکی، شاهزادهای از جنس کلمات بود، پوشیده در لباسی به نام یونیفرم مدرسه، با کتابی از آزادی در دست. اما خواب، از او ربوده شده بود؛ چون لقمهای شیرین که پیش از چشیدن، از دهانِ کودک گرفته میشود. دختر یاد گرفت پیش از آنکه رؤیایی ببافد، دیوارهای ممنوعهاش را ببیند! در حیاطِ خاموش دلش، گهوارهای خالی تاب میخورد و هر بار که میخواست برایش لالایی بخواند، صدای فریادِ « نکن! نخواب! نساز!» میان دندههای شب میپیچید. خواب، دیگر سرزمین او نبود. در آنجا پرچمهای دیگری افراشته بودند و نگهبانانی با ابروانی درهم، که عبور رؤیا را حرام میدانستند. دختر بیدار ماند... نه چون نخواست بخوابد، بلکه چون خواب، دیگر از آنِ او نبود.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
*** پایِ برهنهاش، پیش از رسیدن به رؤیا، به سنگِ دروازهای خورد که هزارسال است بسته مانده. دختر، قامتِ نحیفش را راست کرد، اما صدای زنجیرها بلندتر از طپشهای دلش بود. دست بر در نهاد، نه برای عبور، که برای آزمودنِ حقیقتِ خویش؛ مگر نه آنکه گاهی دروازهها تنها با شجاعتِ لمس شدن باز میشوند؟ پشت آن در، صدایی نبود، نه بادی، نه فریادی، نه خوشآمدی. فقط سکوت بود، سکوتی از جنسِ سنگ و خاکستر. دختر، آهسته برگشت، نه از ترسِ عبور، که از تلخیِ یقین. یقین به اینکه گاهی دروازهها را نه کلید، بلکه زخمها باز میکنند. بسیار بودند آنان که پیش از او کوبیده بودند و بسیارتر آنان که با دلی شکستخورده بازگشته بودند. اما اینبار، در چشمهای دختر، نه التماس بود و نه امید؛ فقط سماجتی از جنسِ آفتاب، که با هر تابش، میتواند زنگارِ قفلها را بسوزاند.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
ما همانهایی هستیم که در سپیدهدمانِ سوخته، در خلوتِ حیاطهای گِلآلود، با چشمانی مشتاق به تختههای نانوشته چشم دوختیم. مدرسه برای ما قصه نبود، ضربانِ آرزو بود، که هر روز با چکمههای سُرخاکی به درِ آهنینش کوبیدیم و هر بار، دستی نامرئی با فتوای جهل، دَر را به رویمان بست. کیفهایمان از دفترهای نانوشته پُر بود، با مدادی که هیچگاه بر دفتر ندوید ما دخترانیم، با دستخطهایی که تنها بر خاکِ حیاط تمرین شدند و الفبایی که هرگز فرصت نغمه شدن نیافت. در آنسوی پنجرههای غبار گرفته، صدای خواندن پسران، چون طعنهای بر حنجرهی خاموشِ ما میوزید و ما، در خلوتِ حجرههای محنت، با هر ورق از کتاب ممنوعه، نمازی از شوق میخواندیم، بیآنکه کسی بداند: کلمات نیز میتوانند شهادت بدهند.
- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ما دخترانیم… خاکزادانِ اقلیمِ خاموشی، ساکنانِ تبعیدستانِ خویش، با دامنهایی انباشته از رؤیاهایِ عقیم و گیسوانی که هرگز مجالِ نسیم ندیدند. ما را نه با لالایی، که با خطابهی خوف بزرگ کردند. در گوشهایمان، به جای زمزمهی زندگی، آیههای زنجیر تکرار شد و پیش از آنکه طعم نان را بفهمیم، طومار حرمت را بر دهانمان گره زدند. هر صبح، پیش از تابیدنِ مهر، از خواب برمیخیزیم با استخوانهایی ترکخورده از سکوت، و دلی لبریز از واژههایی که جسارتِ خروج ندارند. ما دخترانیم، از سلالهی اشک و استقامت، که شناسنامهمان نه در دفاتر، که بر پوستِ دلِ پدرانمان حک شده: «خاموش بمان» اما در نهانترین نهانمان، همچنان آفتاب را خواب میبینیم… همچون رؤیای گمشدهای در میانهی سینههای سوخته.
- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
-
دلنوشته: دوشیزهگان آفتاب ندیده دلنویس: کهکشان ژانر: اجتماعی، تراژدی دیباچه: در سرزمینی که اشراقِ آفتاب را در حصارِ ظلمت به زنجیر کشیدهاند، دختران، با پیکری از گلهای پرپر و روانی زخمخورده، در سایهسارِ دیوارهای رطوبتزده، رویاهای خویش را با نُقلِ اشک تسبیح میکنند. زنانِ خاموشِ این خاک، در قابِ شبهای بیستاره، نه قصه میگویند، نه لالایی، بلکه نالهای بیتصدیقاند، که در میان طاقهای شکستهی وطن، پژواک میشود. لبانشان را به نذرِ نجابت دوختهاند و حنجرهشان در گلوگاهِ تاریخ، با وزنهی هراس ممهور شده است. اینان، دخترانیاند که خورشید را نه در بیداری، که در خلوتِ خوابهای مجروح دیدهاند. در خوابهایی که به خنجرِ تعصّب، نیمهجان از رؤیا برخاستهاند و من، با مرکّبِ اندوه و قلمی از استخوانِ خاطره، آمدهام تا رسالتِ نگارشِ مکتوباتِ محذوفِ آنانی باشم که به جرمِ زن بودن، میان سطرهای جهان، حاشیهنشین ماندهاند.
- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
رستوران خلوت بود. صدای آبِ سماور و کوبیدن گوشت تو آشپزخونه با هم قاطی شده بود. نسترن کف دستش رو گذاشته بود زیر چونهاش و به لیست توی منو زل زده بود، انگار یه سؤال امتحان پیش روش باشه. پناه کفششو درآورد، یه کم پاهاشو کش داد و گفت: - استخاره میکنی؟ نسترن لبخند زد اما چیزی نگفت. بالاخره سفارش دادن و وقتی غذا رسید، هر دو اونقدری خسته بودن که تا قاشق به دهنشون رسید، دیگه صدایی ازشون درنیومد. پناه قاشق آخر رو گذاشت تو دهنش، دست به شکم به عقب تکیه داد: - من دیگه یه قدم دیگه راه برم، وسط خیابون میخوابم! نسترن لیوانشو برداشت، یه جرعه آب خورد و گفت: - فردا خیلی چیزای مهمتر مونده... پرده، فرش، سرویس خواب... - خاک به سرم...! پناه سرشو چرخوند سمت پنجره، چشمهاشو بست. نسترن با گوشی ور میرفت، یه چیزی تایپ میکرد. بعد از چند دقیقه گفت: - بلند شو ببرمت خونه، خودمم باید یه دوش بگیرم، حس میکنم گرد و خاک بازار چسبیده بهم! پناه زیر لب غر زد، کیفشو برداشت، از جا بلند شد. بیرون هوا خنک شده بود. نسیمی از سمت بلوار میاومد، بوی خاک خیس رو با خودش آورده بود. نسترن، پناه رو رسوند دم در. - فردا ساعت نه آماده باش، زنگ میزنم بیام دنبالت. - حتماً با کفش کوهنوردی میام، دیگه کف پام حس نداره! نسترن خندید و رفت. پناه هم کلید انداخت، درو باز کرد، وارد خونه شد.- 49 پاسخ
-
- 2
-