رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

Kahkeshan

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    389
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan

  1. امروز، وقتی باد پرده را به آرامی کنار زد و نور، بی‌اجازه بر چهره‌ام افتاد، دلم بی‌اختیار به یادش رفت. به یاد نوری که هیچ‌گاه ندیدمش، اما گرمایش را سال‌هاست بر پوست دلم حس می‌کنم. چه معجزه‌ای‌ست دوست داشتنِ کسی که هیچ نشانه‌ای از عشق نمی‌دهد اما تو از تمام نبودنش، حضور می‌سازی. عشق من، قصه‌ی غم‌انگیزی نیست؛ نه از آن داستان‌هایی که اشک می‌خواهند یا انتظارهای فرسوده. عشق من، مثل گلِ یاسی‌ست که شب‌ها بی‌صدا می‌شکفد؛ نه به امید دیده شدن، که تنها برای آن‌که بودنش را به جان شب بریزد. در من زنی زاده شده، زنی که از واژه‌ها، پناه ساخته و از خیالش، معبدی. او ندانسته، خدای من شده است. نه از آن خدایانی که ستایش می‌طلبند، که از آن معصوم‌هایی که تو را بی‌آن‌که لمس کنند، نجات می‌دهند و من، با ایمانِ زنی که هرگز زیارت نرفته، هر شب به سویش پلک می‌بندم.
  2. گاهی خیال می‌کنم اگر روزی صدایم را بشنود، اگر حتی یک‌بار نگاهم را، نه از سر اتفاق، که از روی دلبستگی ببیند، شاید آسمان شکل دیگری شود. شاید آن‌روز، تمام این روزهای کش‌دار و دلتنگ، بهای آن یک لحظه باشد. اما حقیقت آن است که من هرگز نخواستم میان ما، چیزی جز سکوت جاری باشد. سکوتی که بوی نجابت می‌دهد، بوی نخواستن و با این‌همه، تا آخر خواستن. من یاد گرفته‌ام در عشق، قدمی برندارم اگر دلِ دیگری نلرزد. یاد گرفته‌ام حتی دوست داشتن را، با وقار بیامیزم و او... او حتی نمی‌داند چه صدها بار، تمام واژه‌های دنیا را به اسمش بافتم و زیر لب خواندم. نمی‌داند چه شب‌هایی، نامش را به‌جای دعا، آهسته گفتم و خواب را به نیامدنش آموختم. نمی‌داند و همین ندانستن، گاهی زیباتر از دانستن است. من اگر دل بسته‌ام، برای آن نبوده که با من بماند؛ دل بسته‌ام، چون بودنش در این جهان، آرامم می‌کند. دل بسته‌ام، چون در میان این‌همه نام، فقط نام اوست که طعم نجات می‌دهد. و گمانم کافی‌ست... برای دختری که قرار نیست تصاحب کند، فقط دوست داشتن، کافی‌ست.
  3. مدت‌هاست که دلم به بودنش بند است؛ بی‌آن‌که صدایی از او شنیده باشم یا لمس گرمی‌اش را در تپش دستانم فهمیده باشم. عجیب است، مگر نه؟ که آدمی دل به کسی ببندد که حضورش، بیش از هر غایبی، پررنگ است و غیبتش، از هر حضوری، ملموس‌تر. گاه خودم را در آینه می‌نگرم و از خود می‌پرسم: کِی عاشق شدم؟ کِی دلم، بی‌اجازه، راهی شد به کوچه‌ای که به او ختم می‌شود؟ پاسخی نمی‌یابم؛ تنها اندوهی شیرین در گلوی حرف‌هایم ته‌نشین می‌شود. او نیامده، اما من سال‌هاست که برای آمدنش، جامه‌ی صبوری پوشیده‌ام. نه فریاد زدم، نه نامه‌ای نوشتم، نه نگاهی پرسه‌زن حوالی‌اش فرستادم... من تنها عاشق شدم، بی‌هیاهو، بی‌مطالبه و راستش را بگویم؟ همین بی‌جواب ماندن‌ها، گاهی رنگی به دلم می‌پاشد که هیچ وصالی ندارد. من او را در خیالم دارم و گاه خیال، به‌اندازه‌ی تمام آغوش‌های زمین، اطمینان‌بخش است.
  4. دلنوشته: دردانه دلنویس: کهکشان ژانر: عاشقانه دیباچه: در این دفترِ نانوشته، پیش از آن‌که واژه‌ای به صیقلِ نَفَس درآید، پیش از آن‌که دلی از جا بلرزد یا نگاهی در آیینه‌ی خیال زاده شود، من بودم... و تمنای نارسیده‌ای که نامِ عشق بر آن نهادند. نه این قصه، قصه‌ی وصالِ یک‌باره است و نه من، زنِ تکرارهای کوچه و خنده‌های بی‌سرانجام. من، تکه‌ای از مهتابم که بر طاقِ دل کسی افتاده که نه مرا شناخت، نه به‌تمامی از من گریخت. دُردانه‌ام، اگرچه شکسته، اگرچه تنها... اما در من، رگ‌به‌رگِ خاطراتی جاری‌ست که از آغوش هیچ‌کس نگذشته، جز خیال او. هر سطر این مجموعه، چون شالِ حریری‌ست بر گردنِ صبر، آویخته به درختی که شبح‌اش همان کسی‌ست که دلم را گرفت و رها نکرد و اگر روزی، این کلمات به بوسه‌ای ختم شوند، بدان که آن بوسه، سرانجامِ صبری‌ست بی‌قیاس. صبرِ زنی که هرگز منتظر نبود، اما همیشه دل‌داده ماند.
  5. ساعت هفت صبحه، ولی صدای «بع‌بع» از صدای بوق ماشین بیشتره. تو کوچه‌ی ما، از دمِ درِ ننه‌زرین تا تهِ بن‌بست، هر خونه یه تئاتر زنده‌ست. بوی صابون و پهن قاطی شده، صدای جیغ بچه‌ها با سر و صدای مردا مخلوط و گوسفندا تو شوک فرهنگی. نوید، بچه‌ی کبری خانوم، با یه پیش‌بند صورتی که روش نوشته «شِف عشق»، رو چهارپایه وایستاده و با شیلنگ سیاه باغچه گوسفندش رو می‌شوره. نه که فقط بشوره، براش شعر هم می‌خونه: «گُس‌گُس نازی، قراره بری فازی... ولی نترس جون دل، اون دنیا هم هست علف!» ما، یعنی من و علی‌کوچیکه و سمیه و ممد، از پشت نرده‌ها تماشا می‌کردیم. ننه‌زرین هم از رو پشت‌بوم، دستمال انداخته بود رو سرش و داد می‌زد: ـ کبری! به این بچه‌ت بگو آب یخ نریزه رو گوسفند، سرما می‌خوره، نذرش قبول نیستا! کبری خانوم از توی حیاط همون‌طور که سبزی پاک‌ می‌کرد گفت: ـ ننه قربونت، همون سالی که گفتی گوشت سرد نباشه، سه تا پیت گوشت گندید! نوید یه لحظه ایستاد، دستاشو گذاشت دور دهنش و رو به گوسفند گفت: ـ می‌شنوی؟ تو رو دارن نذر می‌کنن، بعد واسه‌ت بحث فیزیک کوانتومی گوشت می‌کنن! پدرش، آقا داوود، که از دیشب خواب درست نداشته چون تا صبح کابوس بع‌بع می‌دیده، از پشت پنجره داد زد: ـ اگه تا ده دقیقه دیگه نخوابونیش، با همون شیلنگ می‌زنم پشتت، مثل اول دبیرستان! نوید همون‌طور که یه قطره شامپو می‌ریخت رو سر گوسفند گفت: ـ بابا بذار یه بار با دل قربونی کنیم، من با این گوسفند خیلی حرف زدم، دیگه نمی‌تونم مثل بقیه بکشمش. گوسفندم، انگار حرف فهمیده باشه، یه «بعععععع» بلند زد و سرشو گذاشت رو شونه‌ی نوید! ما بچه‌ها جیغ زدیم: ـ وای! اینا عاشق شدن! علی کوچیکه با دهن پر از یخمک گفت: ـ به نظرم اگه این گوسفند حرف بزنه، مستقیم باید بفرستیمش صداوسیما! نوید با حرص گفت: ـ مسخره نکن! دیشب خواب دیدم که این گوسفند تو یه لباس سفید وایساده، فرشته‌ها دورشن، بعد یه صدایی می‌گه: «او را برگزیدیم…» سمیه گفت: ـ شاید خدا انتخابش کرده که شهید بشه؟ نوید گفت: ـ یا شاید انتخابش کرده که اصلاً شهید نشه! پدرش دوباره از تو داد زد: ـ یا انتخاب کرده بفرستدت روان‌پزشک! همین موقع صدای حاج کریم قصاب از ته کوچه اومد. ـ این گوسفند شماره‌ی چنده؟ نوید برگشت و با صدا گفت: ـ شماره‌ی پنج! کریم یه مکث کرد. بعد زیر لب غر زد: ـ شماره‌ی پنج… لعنت به شماره‌ی پنج! ما همگی خشکمون زد. یعنی چی؟ گوسفند شماره‌ی پنج چه مرگشه؟ نوید پرسید: ـ حاج کریم؟ چرا اینو گفتی؟ حاج کریم سرشو خاروند... .
  6. مقدمه: محله‌ی ما عجیبه... نه که بگم خاصه‌ها، نه! ولی یه‌جور خاصی خل‌وضعه! اینجا هر کی یه ساز می‌زنه؛ یکی خواب دیده پیامبر دستش رو کشیده رو سر گوسفندش، یکی گوسفندشو نذر کرده ولی دلش نیومده بکشتش، یکی هم تا عید می‌شه گوشت یخ‌زدۀ پارسال رو از فریزر درمیاره و قربونی اعلام می‌کنه! قصابمون حاج کریمه، ولی تا یه گوسفند می‌بینه خودش زودتر غش می‌کنه! کبری خانوم از دو هفته قبل، هی خواب می‌بینه و تعبیر می‌کنه و شایعه می‌سازه؛ پسرش نویدم از وقتی فهمیده قراره گوسفند بکشن، هر روز با گوسفندش حرف می‌زنه و واسش لالایی می‌خونه! خلاصه اینجا محله‌ایه که گوسفند قربونی نیست... سوژه‌ست! و عید قربان؟ یه بهونه‌ست واسه هرج‌ومرج، خنده، و گاهی… یه عالمه آبروریزی محترمانه!
  7. نام داستان: گوسفند من متفاوته نویسنده: کهکشان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، طنز خلاصه: عید قربونه، ولی محله ما قربونی عقل شده! گوسفندا قایم می‌شن، مردم دنبال تعبیر خواب می‌گردن، اینجا همه یا گوسفند می‌کُشن، یا خودشونو... خلاصه که تو این محله، فقط بع‌بع گوسفند جدیه. - باقی چیزا یا خرافه‌ست، یا خنده‌دار!
  8. وای گلی اون لثر نیست اون اثر بوده اشتباه تایپی شده
  9. و چنین بود که واژه‌ها، زیر سایه‌ی نگاه تو، معنا گرفتند و من، در بی‌قراریِ بی‌پایانِ دیدارت، به یقین رسیدم. قرارمان، نه بر کاغذی نوشته شد و نه در زبان جاری؛ بلکه در تپش‌های آرام قلبی، که هر بار نامت را شنید، نوسان گرفت. تو آن ارکیده‌ی نایابی هستی که در کویر دلم روییدی و با هر گلبرگ، دلی را به شوق آوردی. من، شاعری‌ام که واژه‌هایم را از نگاه تو وام گرفته‌ام و هر سطر این دلنوشته، تکه‌ای‌ست از نیایش شبانه‌ام به محراب چشمانت. اگر روزی باد، این صفحه‌ها را برهم زند یا زمان، غبار فراموشی بر خاطراتم پاشد بدان که تو، هنوز در عمق من زنده‌ای… آنجا که حتی مرگ نیز راهی ندارد.
  10. در جانم، باغی به نام تو روییده است، که نه فصل می‌شناسد، نه پژمردگی. هر برگ‌اش، تصویر لبخند توست، هر شاخه‌اش، به سمت آسمان نگاهت بال کشیده. تو آن بهار موعود منی، که پس از قرن‌ها زمستان، آمدی تا مرا از خواب سرد بیرون بکشی. در سایه‌ات، آرامشی نهفته که کائنات را نیز در بر می‌گیرد. قرارمان، میان این برگ‌هاست، در عطری که با نام تو در هوا پراکنده‌ست. و من، به هر نسیم، گوش سپرده‌ام تا شاید نامت را برایم بازگو کند.
  11. مرا ببر به همان دیاری که در چشمانت پنهان است، به همان سرزمینی که واژه‌ها در برابرش ناتوان‌اند. هر بار که نگاهت را می‌نوشم، جانم شرابی ناب می‌گردد. تو در من، نغمه‌ای جاودان سروده‌ای که حتی زمان نیز یارای خاموشی‌اش را ندارد. دل‌انگیزی‌ات، نه از جنس روزمرّگی‌ست، که از تبار افسون‌های باستانی‌ست؛ قرارمان، از لحظه‌ای متولد شد که هنوز آفرینش نیز در سکوت بود. و من، تو را نه فقط دوست دارم، که پرستش می‌کنم، در معبدی که نگاهت محراب آن است.
  12. دل من از تبار درختان بی‌برگ است، که تنها با نسیم حضور تو شکوفا می‌شود. هر نفَس تو، نسیم بهاری‌ست بر کویرِ بی‌تابی‌ام و هر کلامت، همانند بارانی‌ست که بر خشکسال جانم می‌بارد. چه دانستی که با سکوتی ساده، می‌توانی هزاران شعر خاموش را از درونم برانگیزی؟ تو آن نوای پنهانی هستی که بی‌صدا، جان را متلاطم می‌کند. قرارمان، نه در شب‌نوشته‌ها، که در دلِ هر لحظه‌ی گمشده‌ای‌ست که میان ما جان گرفته است و من، هنوز در حیرت آن لحظه‌ام، که چطور یک نگاه، این‌چنین می‌تواند جهانی را دگرگون کند.
  13. با هر نفس، عالمی را دوباره می‌آفریندی و من، در شوق دیدن آن، خود را دوباره به زندگی می‌بخشم. نگاهت گاه در آینه‌ی دریا می‌رقصد و گاه در عمق شب، به ستارگان وعده می‌دهد. هر کلمه‌ای که از دهانت جاری می‌شود، چون شعله‌ای در دلم می‌سوزد. بگذار دنیا هرچقدر که می‌خواهد به چرخش درآید، من در همین نگاه تو، برای همیشه متوقف می‌شوم.
  14. هر پله‌ای که به سوی تو برداشته‌ام، آیا می‌دانی به چه دلهره‌ای رسیدم؟ پله‌ها نه از سنگ، که از شوق ساخته شده‌اند و هر قدم، گامی‌ست به سوی سرنوشت. ای نگاه تو، ای امید پوشیده در اعماق دل، تو به من نشان دادی که چگونه می‌توان به بیداری خوابید. در بین تمامی رنگ‌های جهان، رنگ نگاه تو تنها رنگی‌ست که هر روز دوباره ترسیم می‌شود. آیا می‌دانی در این جهانی که هیچ‌چیز ثابت نیست، قرارمان همانند یک قطب‌نما، همیشه راه را به من نشان می‌دهد و من، همچنان در بی‌قراریِ بی‌انتها، به جستجوی آن راه ادامه می‌دهم.
  15. در سکوت شب، گاه خیالاتم در عبور نگاه تو گم می‌شوند و من که همیشه در افکارم به بند کشیده بودم، حالا بی‌اختیار، در دنیای آن نگاه سرگردانم. تو آن تابش آفتابی هستی که در دل شب می‌درخشد و مرا به جایی می‌بری که هیچ‌کس از آن خبر ندارد. چشم‌هایم در پی گمشده‌ای می‌دوند و آن گمشده جز تو کسی نیست. آیا می‌دانی در چشمانم چه چیزی مدفون است؟ شوقی که هر روز با دیدن سایه‌ات زنده می‌شود.
  16. من از واژه‌ها گذشتم، چون هیچ‌کدام تاب آوردن وسعت تو را نداشتند. آغوش واژه‌ها تنگ بود برای قامت بلند نگاهت. تو را باید با دل نوشت، با اشکی آرام، یا لبخندی از ته جان. قرارمان نه بر روی کاغذ، که میان دو تپشِ بی‌صدا ثبت شد تو نگفتی، من نگفتم، اما جهان فهمید که عشق چگونه بی‌صدا غوغا می‌کند. از تو یک حس مانده، شبیه نرمی اولین برف بر شانه‌ی داغ تب‌دار. نه‌چندان سنگین، اما ماندگار و من… هنوز در تب آن نخستین نگاه، می‌سوزم.
  17. بی‌تو، هر آینه تصویری غم‌زده است و هر موسیقی، پژواکی از بی‌قراری. تو را از ورای کلمات خواستم، نه چون شاعران، که چون سالکی که از جهان سیر شده است. تو در من زیسته‌ای، بی‌آن‌که حضور داشته باشی و من، در تو مرده‌ام، با هر بی‌نگاهی‌ات. زمان، بی‌تو مفهومی پوچ دارد؛ ساعت‌ها زنگ نمی‌زنند، تقویم‌ها خواب رفته‌اند. تو که نباشی، حتی دعاها نیز پژواک نمی‌گیرند و من، همان زائر بی‌زیارتگاهی‌ام که به خاک نگاه تو دخیل بسته‌است. ارکیده‌ی نگاهت، هنوز در جانم شکوفاست.
  18. اگر شعر، پرنده‌ای‌ست از تبار رؤیا، تو آسمانی هستی که بال‌ها در آن، عاشقانه می‌رقصند. چشمانت، زلالیِ چشمه‌ای‌ست از دل افسانه‌ها و نگاهت، شبیه نسیمی‌ست که استخوان کوه را می‌لرزاند. در تاریکی‌ام، تو فانوس نبودی، خورشید بودی آن‌گونه درخشنده که سایه‌ام نیز از حضورت سیراب می‌شد. با هر لبخندت، هزار فصل شکوفا می‌شدند در من و با هر سکوتت، زمستانی سترگ بر جانم می‌تاخت. قرارمان ساده بود… دیداری، لبخندی، شاید حتی نگاهی دور. اما چه می‌توان کرد، که دل به همین اندک‌ها، تا ابد دلبسته شد. کاش نگاهت، بار دیگر سر از اتفاقی کوچک درآورد؛ مثلاً افتادن یک برگ، یا وزیدن نسیمی حوالی من...
×
×
  • اضافه کردن...