رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

Kahkeshan

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    389
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan

  1. صبح، پناه زودتر از بقیه بیدار شد. نمازش را که خواند، یک فنجان چای برای خودش ریخت و بی‌سروصدا حاضر شد تا قبل از شلوغی بازار، خودش را به عطاری برساند.کوچه‌ها هنوز نیمه‌خواب بودند. عطاری را که باز کرد، بوی گیاهان خشک و عطر تند اسپند دماغش را پر کرد. مامان زیبا هنوز نیامده بود. پناه خودش پشت دخل نشست، آینه‌ی کوچک کنار رف را برداشت، روسری‌ بنفش رنگش را مرتب کرد و مشغول مرتب کردن قفسه‌ها شد. چند مشتری صبح‌زود آمدند، دمنوش خواستند، روغن گرفتند، پرس‌وجو کردند... ظهر که مامان زیبا رسید، پناه کمی دو دل بود، اما بالاخره گفت: - میشه دو سه روزی مرخصی بگیرم؟ - اتفاقی افتاده مادر؟ - نه… نسترن قراره جهیزیه بخره، تنهائه. دلم نمیاد تنها بذارمش. مامان زیبا لبخند زد. - معلومه که میشه مادر. پناه لبخندی زد و تشکری کرد. ظهر، نسترن با ماشین دنبالش آمد. هوا گرم بود و بازار شلوغ‌تر از همیشه. پناه و نسترن مثل دو سرباز بااراده، از یک مغازه به مغازه‌ی دیگر می‌رفتند، از آینه و شمعدان گرفته تا رومیزی، حوله، ظروف چینی... وقتی از مغازه‌ای بیرون آمدند و کیسه به دست کنار خیابون ایستاده بودند، یک پسرک بی‌سر و پا که تکیه داده بود به موتورش، خیره به نسترن لبخند زد: - جون خانوم خوشگلا، کمکی نمی‌خواین خریدا رو برسونم؟ پناه سرش را بالا گرفت، نگاهی کوتاه انداخت و بدون اینکه چیزی بگوید، بازوی نسترن را گرفت و راه افتاد. اما صدای پسره هنوز می‌آمد: - بابا برای چی ناز می‌کنی جیگر؟ پناه یکهو رفت طرف پسره، بی‌مقدمه یقه‌اش را چسبید: - ادب نداریا! پسره با خنده‌ی ابلهانه‌ای گفت: - ولم کن دیوونه، یه شوخی کردیم دیگه! نسترن از پشت با ترس بازوی پناه را گرفت و کشید: - پناه ولش کن، بی‌خیال شو. پناه دندان‌قروچه کرد، یقه‌ی پسره را ول کرد و عقب رفت، اما چشم‌هایش هنوز شعله‌ور بود. پسره که دید جمعیت نگاهشان می‌کند، موتور را روشن کرد و با پوزخند دور شد. نسترن نفسش را با صدا بیرون داد: - دختر تو آدمو می‌کشی یه روز. پناه اخم‌هایش را صاف کرد. - اینا اگه یه بار جوابشونو ندی، فکر می‌کنن چخبره! نسترن لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد.
  2. *** هوا نیمه‌ابری بود و نسترن با دقت به مغازه‌ها خیره شده بود و آنها را یکی‌یکی برانداز می‌کرد. پناه خسته و کلافه پشت سرش می‌آمد. از صبح توی این بازارچه‌ی شلوغ می‌چرخیدند، اما انگار هیچ چیز باب دل نسترن نبود. - این چطوره نسترن؟ خوشگله به نظرم. نسترن نگاهی انداخت و اخم کرد. - رنگش دل‌مرده‌س. اینو بگیریم خونم غصه‌خونه میشه. پناه زیر لب غر زد: - خب تو بگو چی بگیریم دیگه، مگه من طراح داخلی‌ام؟ مغازه‌ی بعدی، بعدی، بعدی... هر بار پناه با هیجان چیزی را نشان می‌داد، نسترن ابرویی بالا می‌انداخت و ایرادی پیدا می‌کرد: - این خوب نیست، این رنگش بده، این طرحش قدیمیه، این پایه‌اش یک جوریه. پناه کفش‌هایش را به زمین می‌کشید و لب‌ورمی‌چید. نسترن اما با جدیت فرمانده‌ای که لشکر را هدایت می‌کند، جلو می‌رفت. خورده‌ریزها را، از سرویس قاشق و چنگال گرفته تا سرویس آشپزخانه، پارچ و جاادویه‌ای را توی ماشین چیدند. چیزهای بزرگ‌تر را هم آدرس دادند که فروشنده‌ها بفرستند دم خانه‌ی نسترن. هوا که رو به تاریکی رفت، تازه فهمیدند چقدر خسته‌اند. ساعت از نه شب گذشته بود. نسترن گفت: - بریم یه چیزی بخوریم دیگه، پام دیگه جون نداره. پناه بی‌حال سری تکان داد. به رستوران که رسیدند هر دو، بدون ذره‌ای حرف، منو را برداشتند، سفارش دادند و وقتی غذا رسید، با ولع شروع کردند به خوردن. دیگر هیچ‌کدام انرژی بحث یا نق زدن نداشتند. فقط خوردند و بعد، با چشم‌های خواب‌آلود، از رستوران بیرون آمدند. نسترن که رانندگی می‌کرد، گفت: - من اول تو رو برسونم، بعد خودم برم خونه. دیگه نفسم بالا نمیاد. پناه دستی به صورت خسته‌اش کشید. - الهی دورت بگردم، منم بیهوشم. چند دقیقه بعد، پناه جلوی در خانه پیاده شد. سترن برای خداحافظی دستی تکان داد و راهش را کشید و رفت. پناه، بی‌هیچ توانی برای فکر کردن، خودش را به اتاق رساند. روی تخت افتاد و بی‌هوا خوابش برد.
  3. پناه با عصبانیت از جا بلند شد. مادرش با نگرانی نگاهش کرد اما پناه با پوزخندی تلخ گفت: - آقا می‌خواد بیاد؟! انگار اینجا منتظرش نشستیم! پسره‌ی بی‌چشم و رو خجالت نکشیده زنگ زده گفته می‌خوام بیام. آهان! نکنه تفریحاش ته کشیده؟ یا دوستاش ولش کردن یاد ما افتاده؟ مامان! زنگ بزن بهش بگو، پا بذاری اینجا، پناه قسم خورده روزگارتو سیاه می‌کنه! مادرش دهان باز کرد چیزی بگوید، اما پناه مجال نداد. برگشت و تندتند به سمت اتاقش رفت. در را محکم کوبید، صدای برخورد چوب در چهارچوب پیچید توی خانه‌ی کوچک‌شان. پناه تکیه داد به در و بغضش ترکید. دستش را جلوی دهانش گرفت که صدای گریه‌اش بیرون نریزد، اما اشک‌ها بی‌اختیار فرو می‌ریختند. با صدای هق‌هق آرام، تمام خستگی‌ها و دردهای سال‌های گذشته از چشم‌هایش جاری شد. گریه کرد. آنقدر گریه کرد که چشم‌هایش سنگین شدند. پلک‌های خیسش را بست و بی‌صدا خوابش برد. صبح با صدای اذان مسجد سر کوچه بیدار شد. چشم‌های پف‌کرده‌اش را به سختی باز کرد. بلند شد، وضو گرفت و روبه‌قبله ایستاد. نماز که تمام شد، دیگر خواب به چشمش نیامد. بی‌صدا از اتاق بیرون رفت. وارد آشپزخانه شد. مشغول درست کردن صبحانه شد، مشغول بود که چند دقیقه بعد، مادرش وارد شد. با نگاهی پر از دلواپسی، نشست روی صندلی آشپزخانه و گفت: - پناه... پرهام برادرته. تو باید بزرگی کنی. اون جوون بود، دیوونه بود، اشتباه کرد... شاید پشیمون شده. مادر، شاید دلش تنگ شده. پناه سرش را بالا آورد. نگاهش محکم و بی‌رحم بود. - مامان، بهت گفتم! زنگ بزن بهش بگو پاتو بذاری اینجا، ببینمت، قسم خوردم زندگیتو سیاه می‌کنم. هر گوری هستی و بودی، همونجا بمون. اینجا کسی دلش نمی‌خواد ببینتت. بعد بدون اینکه اجازه‌ی حرف دیگری بدهد، دست‌هایش را پاک کرد و رفت سمت اتاقش. در را آرام بست. کمد را باز کرد و شروع کرد به آماده شدن. چند دقیقه بعد قرار بود نسترن دنبالش بیاید.
  4. سلام مامان زیبا، صبحتون بخیر! - سلام دخترم عاقبت بخیر! خوب شد اومدی الان می‌خواستم این فلفل سیاه ها رو آسیاب کنم. - بزارید من الان خودم آسیاب می‌کنم. - نه مادر تو امروز برو اون شیشه‌های گلاب و عرق‌های نعنا رو بچین تو قفسه‌ها؛ من خودم این‌ها رو آسیاب می‌کنم. - باشه. *** عصر زودتر از همیشه تعطیل کردند. مامان زیبا گفته بود: «بارون بند نیومده، مشتریامونم انگار امروز دل و دماغ خرید ندارن. زودتر برو خونه مادر.» پناه چترش را باز کرد و پا به خیابان گذاشت. خنکای باران، تنش را نوازش می‌داد. کلید انداخت و وارد شد. بوی نمِ حیاط و قرمه‌سبزی که مادر روی گاز گذاشته بود، مشامش را نوازش داد. پدرش روی مبل نشسته بود و روزنامه‌ی تاخورده‌ای در دست داشت. با دیدن پناه، لبخند زد. - سلام دخترم... خسته نباشی. پناه لبخند زد، چترش را کناری تکیه داد و شالش را درآورد. - سلام بابا... الهی قربونتون برم. مادر از آشپزخانه بیرون آمد، با همان پیش‌بند گلدار و دست‌هایی که بوی خانه می‌داد. - سفره رو بندازم مادر، شام بخوریم؟ پناه کمک کرد. سفره‌ی ساده‌ای پهن کردند؛ قرمه‌سبزی، ماست، ترشی. صدای باران از پنجره می‌آمد و سکوت خانه را پر کرده بود. بعد از شام، پناه سفره را جمع می‌کرد که موبایلش لرزید. صفحه را که دید، لبخندش وسیع شد؛ نسترن بود. - الو؟ - پناه؟ جونِ دلمی اگه بدونی چه خبر دارم! - چی شده دختر؟ صدات ذوق داره! - یک ماه دیگه عروسی می‌گیرم! مامان گفت باید از فردا بریم جهیزیه بخریم. پناه، با من میای؟ پناه همانطور که سفره را تا می‌زد، مکثی کرد. فردا باید می‌رفت عطاری... اما دلش نیامد روی ذوق نسترن آب بریزد. - معلومه که میام. میام کمکت کنم. - وای قربونت برم! فردا هشت صبح دم در خونتونم. آماده باش! تماس که قطع شد، پناه گوشی را کنار گذاشت و لبخند زد.
  5. شیش ماه بعد... کفش‌هایش روی سنگفرش خیس پیاده‌رو صدا می‌داد. هوا بوی باران نیمه‌شب را می‌داد، خنک و جان‌دار. پناه شالش را کمی جلوتر کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد. مسیر عطاری دیگر برایش غریبه نبود، مثل رد دست بر دلش مانده بود. شش ماه گذشته بود... شش ماهی که مثل نسیم اول بهار، بی‌صدا و سریع گذشته بود. همه چیز از همان روز در عطاری شروع شده بود. مامان زیبا بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، پولی قرض داده بود.«بگیر مادر، سرتو بلند نگه دار، خدا خودش برکت میده.» با آن پول، پناه خانه‌ای کوچک، در کوچه‌ای آرام اجاره کرده بود؛ اتاقی رو به حیاط، با درخت انار وسطش و مهم‌تر از همه، پدرش را از خانه‌ی سالمندان بیرون آورده بود. هنوز روزی نبود که برای آن لحظه‌ی باز شدن در خانه سالمندان و بغل کردن پیرمردی که تمام جوانی‌اش را به پای خانواده داده بود، شکر نکند. و حالا... حالا کار را در عطاری مثل کف دستش بلد بود. می‌توانست از بوی گیاه بفهمد کدام تازه‌تر است، از بافت برگ‌ها بفهمد کی باید آسیاب شود، کی باید همانطور خشک بماند. مشتری‌ها وقتی دنبال گیاه یا درمانی بودند، با اطمینان سمت او می‌آمدند. گاهی مامان زیبا از پشت دخل نگاهش می‌کرد و زیر لب دعایی می‌خواند. پناه لبخند زد. دستانش، که شش ماه پیش می‌لرزیدند، حالا محکم و قوی شده بودند. دلش هم همینطور. باران باریدن گرفت. ریز و آرام. پناه شالش را روی شانه جمع کرد و قدم‌هایش را محکم‌تر برداشت. ته کوچه، تابلوی کوچک عطاری زیباخانم مثل چراغی در دل مه می‌درخشید.
  6. - سلام زیباجون، اگه گل‌محمدی تازه داری، از اون خوش‌عطرها، می‌خوام. زیباخانم خندید و به پناه اشاره کرد. - پناه! بیا دخترم، گل‌محمدی‌هامون سمت چپ طبقه‌ی دومه، از شیشه‌ای که نوشته «دستچین اردیبهشت»، یکم برای خانم بردار. پناه به سمت قفسه‌ها رفت؛ وقتی برگشت و گل‌ها را با دقت توی پاکت ریخت، زیباخانم با لبخند نگاهش کرد. - معلومه زود راه می‌افتی. فقط دل و جون بذار. ساعت نزدیک یازده شده بود. آفتاب دیگر عمودی می‌تابید و صدای فروشنده‌های بازارچه بلندتر شده بود. اما توی عطاری، هنوز همان آرامش لطیف جاری بود. بوی گل محمدی و انواع ادویه‌ها در هوا پیچیده بود و نور ملایم از پنجره‌ی سقفی روی ردیف شیشه‌های گیاهان خشک می‌ریخت، مثل تابلویی قدیمی و زنده. پناه پشت دخل نشسته بود، با دفترچه‌ای در دست و انگشتانی که از بس نوشتن و لمس کردن گیاه‌ها، حالا کمیبوی ادویه گرفته بود. زیباخانم با دقت مشغول کوبیدن چوب دارچین بود، صدای نرم هاون با سکوت مغازه همراه شده بود. - مامان زیبا... گل‌گندم چه خاصیتی داره؟ زیباخانم دست از کار کشید، خندید، آمد سمت پناه. -آخ که چه سؤالی پرسیدی! گل گندم مزاجش گرم و خشکه ضد دیابته، قاعده‌آوره، ضد تبه، تصفیه کننده خون و ضد یرقان و بیماری‌های کبده. پناه گیاه را بویید. - چه جالب - آره مادر، این گیاها خیلی خاصیت دارن. صدای زنگ کوچک در دوباره بلند شد. این بار مشتری نبود، دخترکی بود که تکه کاغذی به دست داشت و با خجالت سلام کرد. - مامان زیبا، مامانم گفت اگه وقت داری براش عرق نعنا بریزی. دل‌درد داره. زیباخانم با مهربانی سری تکان داد و به پناه گفت: - برو دخترم، اون شیشه‌ی سوم از بالا، دست راست. روش نوشته نعنا.
  7. *** صبح فردا، هوا هنوز خنکای بامدادی داشت که پناه با کوله‌ای سبک و دل‌شوره‌ای سنگین به سمت بازارچه رفت. خورشید تازه پشت بام‌ها سرک کشیده بود و سایه‌ی مغازه‌ها هنوز کش‌دار و نرم روی زمین افتاده بود. وقتی به عطاری رسید، زیباخانم پشت میزش نشسته بود و با دقت گیاهانی را از هم جدا می‌کرد. زنگ کوچک بالای در دوباره ناله‌ای کرد و زیباخانم سر بلند کرد. - سلام مامان زیبا… - علیک سلام مادر، به‌موقع اومدی دختر، آفرین. بیا پیش‌بندت رو بگیر پیش‌بندی سبز رنگ با گل‌های کوچک به پناه داد. جنسش نرم بود و بوی نعنا می‌داد. - بشین مادر، اول یه دفتر و قلم بهت می‌دم. اینا اسم گیاهانمونن. اول یاد می‌گیری کدوم چیه، بعد بسته‌بندیا رو بهت می‌سپرم. پناه کنار میز نشست، دفتر را باز کرد و شروع کرد به نوشتن: گل گاوزبان، آرام‌بخش، رازیانه، برای معده... . زیباخانم هر کدام را با حوصله نشان می‌داد. وسط کار، پیرزنی وارد شد. عصا به دست، ولی سرحال. - سلام زیباجون، اگه گل‌محمدی تازه داری، از اون خوش‌عطرها، می‌خوام. زیباخانم خندید و به پناه اشاره کرد. - پناه! بیا دخترم، گل‌محمدی‌هامون سمت چپ طبقه‌ی دومه، از شیشه‌ای که نوشته «دستچین اردیبهشت»، یکم برای خانم بردار. پناه به سمت قفسه‌ها رفت؛ وقتی برگشت و گل‌ها را با دقت توی پاکت ریخت، زیباخانم با لبخند نگاهش کرد. - معلومه زود راه می‌افتی. فقط دل و جون بذار. صبح فردا، هوا هنوز خنکای بامدادی داشت که پناه با کوله‌ای سبک و دل‌شوره‌ای سنگین به سمت بازارچه رفت. خورشید تازه پشت بام‌ها سرک کشیده بود و سایه‌ی مغازه‌ها هنوز کش‌دار و نرم روی زمین افتاده بود. وقتی به عطاری رسید، زیباخانم پشت میزش نشسته بود و با دقت گیاهانی را از هم جدا می‌کرد. زنگ کوچک بالای در دوباره ناله‌ای کرد و زیباخانم سر بلند کرد. - سلام مامان زیبا… - علیک سلام مادر، به‌موقع اومدی دختر، آفرین. بیا پیش‌بندت رو بگیر پیش‌بندی سبز رنگ با گل‌های کوچک به پناه داد. جنسش نرم بود و بوی نعنا می‌داد. - بشین مادر، اول یه دفتر و قلم بهت می‌دم. اینا اسم گیاهانمونن. اول یاد می‌گیری کدوم چیه، بعد بسته‌بندیا رو بهت می‌سپرم. پناه کنار میز نشست، دفتر را باز کرد و شروع کرد به نوشتن: گل گاوزبان، آرام‌بخش، رازیانه، برای معده... . زیباخانم هر کدام را با حوصله نشان می‌داد. وسط کار، پیرزنی وارد شد. عصا به دست، ولی سرحال.
  8. ولی من دلم برات تنگ شده 

    چطوری خوشل

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Kahkeshan

      Kahkeshan

      خوبم تو چخبر 

    3. سایه مولوی

      سایه مولوی

      هیچی بیکاری و بیخبری تو چخبر کم پیدایی.

    4. Kahkeshan

      Kahkeshan

      منم مثل تو

  9. خیلی ممنونم🫀

    1. nastaran

      nastaran

      قابل نداشت_@

    2. Kahkeshan

      Kahkeshan

      ماچ به کله‌ات

  10. دوست داشتنت را جایی ننوشتم، تا روزی اگر از دستم رفتی، دست خطم نشود مدرکِ جنون. تو را در پستوی دلم نگه داشتم، جایی میان دعاهای بی‌صدا، میان ترس‌ها، میان تنهایی‌های شیرین. عشقِ من به تو، نه آغاز داشت، نه پایان؛ شبیه شوق باران برای زمین خشک. نه صدایی از تو خواستم، نه قولی، نه بودنی ابدی. من فقط خواستم «دوستت داشته باشم» بی‌این‌که مال من باشی. تو را خواستم، بی‌زخمِ تملک. بی‌خراشِ ترس. و حالا که همه‌چیز آرام شده، بگذار این را بگویم: من تو را، بی‌هیچ شبیه‌سازی، به تمامیِ خودت، عاشق بودم. پایان
  11. گاهی فکر می‌کنم اگر درختی باشم، تمام برگ‌هایش را به رنگ چشم‌هایت درمی‌آورم. باید همیشه در باد رقصان شوند، تا در هر فصل از خودم، یاد تو بگیرم. تو نمی‌دانی که در درون من، این تکاپوی بی‌صدا چطور می‌جوشد. چطور هر روز، من خودم را در عمق رؤیای تو پیدا می‌کنم، بدون آنکه لحظه‌ای بپرسم چرا. این عشق برای من پر از سکوت‌های شگفت‌انگیز است، پر از لحظه‌هایی که در آن‌ها، تمام کلمات بی‌فایده‌اند. نه می‌توانم بگویم تو را در جایی دیده‌ام، نه می‌توانم با واژه‌ها تصویر کنم که چگونه در ذهنم جا گرفتی. تنها چیزی که می‌دانم، این است که در دل من، هیچ‌چیز جز نام تو نمی‌چرخد.
  12. باور کن اگر نامت را هرگز نشنیده بودم، باز هم دلم همان‌گونه می‌تپید... چون تو برای من نه یک اسم بودی، نه چهره‌ای، نه آغوشی، نه وعده‌ای. تو برای من «اتفاقی» شدی درونی، درست همان‌جا که هیچ‌کس را راهی نیست. نمی‌خواستم از تو چیزی بسازم؛ تو خودت بودی، بی‌آن‌که لازم باشد مرا قانع کنی به بودنت. این بزرگ‌ترین لطف تو بود، که بودنت را نه فریاد زدی، نه عرضه کردی؛ فقط ایستادی و اجازه دادی دلم انتخابت کند و من، زنی که سال‌ها خود را از خواستن برحذر داشته بود، در تو، بی‌هراس خواستن را تمرین کرد. من از تو اجازه نخواستم عاشقت شوم، چون عشق من، وابسته به اجابت نبود… بلکه قائم به ذاتِ خودش بود.
  13. در دوست داشتنت، عجله‌ای نداشتم. نه این‌که دلم نلرزد، نه این‌که تمنّا در من سرکوب شده باشد... که یاد گرفته‌ام عشق را باید با احتیاط برداشت، مثل لیوانی بلورین از لبِ طاقچه‌ی جهان. یاد گرفته‌ام دوست داشتن را آرام بجوم، بی‌آن‌که تلخی‌اش را قورت بدهم یا شیرینی‌اش را بلع. دوست داشتنت، برایم عبادتی‌ست خاموش، که نیاز به محراب ندارد، تنها دلی می‌خواهد که به نیّتت بتپد. تو را نه با خواهش، که با رضایتِ سکوت پرستیدم. من زنی‌ام که بلد است حتی میان صدای گام‌های دیگران، صدای تو را تشخیص دهد؛ اگرچه هرگز نشنیده باشدت.
  14. اولین‌بار که دیدمش، جهان مکث کرد... نه از آن مکث‌های پرهیاهو که زمین را بلرزاند، که از آن توقف‌های آرام و ژرف، مثل لحظه‌ای که قلم، بی‌اختیار بر کاغذ می‌ماند و نمی‌داند واژه‌ی بعدی چیست. او نیامد که چیزی را تغییر دهد؛ آمد، ایستاد، بی‌کلام، بی‌قصد، و من به ناگاه درون خودم شکفتم. نه لبخندی رد و بدل شد، نه سخنی. تنها نگاهش، آن‌قدر محتشم و دور، که انگار از کتابی کهن بیرون آمده بود؛ از آن قصه‌هایی که در کودکی می‌خواندم و دلم می‌خواست در آن‌ها زندگی کنم. همان‌جا فهمیدم که قرار نیست این دل، دیگر آرام بگیرد. فهمیدم گاهی یک نگاه، کمرِ زن را خم نمی‌کند، بلکه قامتش را راست‌تر می‌کند از همیشه. چرا که در حضور کسی که نمی‌دانی دوستت خواهد داشت یا نه، زنی می‌شوی شایسته‌ی دوست داشته شدن و من، از آن روز، دست بر زانو گذاشتم و ایستادم... به احترام او.
  15. گاهی فکر می‌کنم اگر روزی او را ببینم، بی‌مقدمه، بی‌ادعا، بی‌حرفی حتی... فقط نگاهش کنم، آیا از چشم‌هایم خواهد فهمید که چقدر دیر آمده و با این‌همه، هنوز به‌موقع است؟ نه قرار است ملامتش کنم، نه پرسشی بپرسم. من اهل پرسیدن نیستم؛ اهل دانستن هم نبودم هیچ‌وقت. فقط دلم می‌خواهد بداند… بداند که زنی، در گوشه‌ای از این جهان، دلش را پای ندانستن‌هایش ریخت و نترسید. نترسید از بی‌پاسخ ماندن، از بی‌راهه رفتن، از بی‌سرانجام بودن و مگر عشق جز همین است؟ دل‌باختگیِ بی‌سود، خواستنی بی‌نیاز، اشتیاقی بی‌مزد. من عاشق بودم، نه برای آن‌که معشوقی داشته باشم، بلکه برای آن‌که دلی باشد که بتوانم به احترامش، نجیب‌تر، آرام‌تر، عمیق‌تر زندگی کنم و او، بی‌آن‌که بداند، مرا از زنی بی‌قرار، به زنی متین بدل کرد. من در عشق او به بلوغ رسیدم، بی‌آن‌که حتی دستانش را گرفته باشم.
×
×
  • اضافه کردن...