-
تعداد ارسال ها
387 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سلام مامان زیبا، صبحتون بخیر! - سلام دخترم عاقبت بخیر! خوب شد اومدی الان میخواستم این فلفل سیاه ها رو آسیاب کنم. - بزارید من الان خودم آسیاب میکنم. - نه مادر تو امروز برو اون شیشههای گلاب و عرقهای نعنا رو بچین تو قفسهها؛ من خودم اینها رو آسیاب میکنم. - باشه. *** عصر زودتر از همیشه تعطیل کردند. مامان زیبا گفته بود: «بارون بند نیومده، مشتریامونم انگار امروز دل و دماغ خرید ندارن. زودتر برو خونه مادر.» پناه چترش را باز کرد و پا به خیابان گذاشت. خنکای باران، تنش را نوازش میداد. کلید انداخت و وارد شد. بوی نمِ حیاط و قرمهسبزی که مادر روی گاز گذاشته بود، مشامش را نوازش داد. پدرش روی مبل نشسته بود و روزنامهی تاخوردهای در دست داشت. با دیدن پناه، لبخند زد. - سلام دخترم... خسته نباشی. پناه لبخند زد، چترش را کناری تکیه داد و شالش را درآورد. - سلام بابا... الهی قربونتون برم. مادر از آشپزخانه بیرون آمد، با همان پیشبند گلدار و دستهایی که بوی خانه میداد. - سفره رو بندازم مادر، شام بخوریم؟ پناه کمک کرد. سفرهی سادهای پهن کردند؛ قرمهسبزی، ماست، ترشی. صدای باران از پنجره میآمد و سکوت خانه را پر کرده بود. بعد از شام، پناه سفره را جمع میکرد که موبایلش لرزید. صفحه را که دید، لبخندش وسیع شد؛ نسترن بود. - الو؟ - پناه؟ جونِ دلمی اگه بدونی چه خبر دارم! - چی شده دختر؟ صدات ذوق داره! - یک ماه دیگه عروسی میگیرم! مامان گفت باید از فردا بریم جهیزیه بخریم. پناه، با من میای؟ پناه همانطور که سفره را تا میزد، مکثی کرد. فردا باید میرفت عطاری... اما دلش نیامد روی ذوق نسترن آب بریزد. - معلومه که میام. میام کمکت کنم. - وای قربونت برم! فردا هشت صبح دم در خونتونم. آماده باش! تماس که قطع شد، پناه گوشی را کنار گذاشت و لبخند زد.- 49 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
شیش ماه بعد... کفشهایش روی سنگفرش خیس پیادهرو صدا میداد. هوا بوی باران نیمهشب را میداد، خنک و جاندار. پناه شالش را کمی جلوتر کشید و قدمهایش را تندتر کرد. مسیر عطاری دیگر برایش غریبه نبود، مثل رد دست بر دلش مانده بود. شش ماه گذشته بود... شش ماهی که مثل نسیم اول بهار، بیصدا و سریع گذشته بود. همه چیز از همان روز در عطاری شروع شده بود. مامان زیبا بیهیچ حرف اضافهای، پولی قرض داده بود.«بگیر مادر، سرتو بلند نگه دار، خدا خودش برکت میده.» با آن پول، پناه خانهای کوچک، در کوچهای آرام اجاره کرده بود؛ اتاقی رو به حیاط، با درخت انار وسطش و مهمتر از همه، پدرش را از خانهی سالمندان بیرون آورده بود. هنوز روزی نبود که برای آن لحظهی باز شدن در خانه سالمندان و بغل کردن پیرمردی که تمام جوانیاش را به پای خانواده داده بود، شکر نکند. و حالا... حالا کار را در عطاری مثل کف دستش بلد بود. میتوانست از بوی گیاه بفهمد کدام تازهتر است، از بافت برگها بفهمد کی باید آسیاب شود، کی باید همانطور خشک بماند. مشتریها وقتی دنبال گیاه یا درمانی بودند، با اطمینان سمت او میآمدند. گاهی مامان زیبا از پشت دخل نگاهش میکرد و زیر لب دعایی میخواند. پناه لبخند زد. دستانش، که شش ماه پیش میلرزیدند، حالا محکم و قوی شده بودند. دلش هم همینطور. باران باریدن گرفت. ریز و آرام. پناه شالش را روی شانه جمع کرد و قدمهایش را محکمتر برداشت. ته کوچه، تابلوی کوچک عطاری زیباخانم مثل چراغی در دل مه میدرخشید.- 49 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
- سلام زیباجون، اگه گلمحمدی تازه داری، از اون خوشعطرها، میخوام. زیباخانم خندید و به پناه اشاره کرد. - پناه! بیا دخترم، گلمحمدیهامون سمت چپ طبقهی دومه، از شیشهای که نوشته «دستچین اردیبهشت»، یکم برای خانم بردار. پناه به سمت قفسهها رفت؛ وقتی برگشت و گلها را با دقت توی پاکت ریخت، زیباخانم با لبخند نگاهش کرد. - معلومه زود راه میافتی. فقط دل و جون بذار. ساعت نزدیک یازده شده بود. آفتاب دیگر عمودی میتابید و صدای فروشندههای بازارچه بلندتر شده بود. اما توی عطاری، هنوز همان آرامش لطیف جاری بود. بوی گل محمدی و انواع ادویهها در هوا پیچیده بود و نور ملایم از پنجرهی سقفی روی ردیف شیشههای گیاهان خشک میریخت، مثل تابلویی قدیمی و زنده. پناه پشت دخل نشسته بود، با دفترچهای در دست و انگشتانی که از بس نوشتن و لمس کردن گیاهها، حالا کمیبوی ادویه گرفته بود. زیباخانم با دقت مشغول کوبیدن چوب دارچین بود، صدای نرم هاون با سکوت مغازه همراه شده بود. - مامان زیبا... گلگندم چه خاصیتی داره؟ زیباخانم دست از کار کشید، خندید، آمد سمت پناه. -آخ که چه سؤالی پرسیدی! گل گندم مزاجش گرم و خشکه ضد دیابته، قاعدهآوره، ضد تبه، تصفیه کننده خون و ضد یرقان و بیماریهای کبده. پناه گیاه را بویید. - چه جالب - آره مادر، این گیاها خیلی خاصیت دارن. صدای زنگ کوچک در دوباره بلند شد. این بار مشتری نبود، دخترکی بود که تکه کاغذی به دست داشت و با خجالت سلام کرد. - مامان زیبا، مامانم گفت اگه وقت داری براش عرق نعنا بریزی. دلدرد داره. زیباخانم با مهربانی سری تکان داد و به پناه گفت: - برو دخترم، اون شیشهی سوم از بالا، دست راست. روش نوشته نعنا.- 49 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان اجتماعی رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** صبح فردا، هوا هنوز خنکای بامدادی داشت که پناه با کولهای سبک و دلشورهای سنگین به سمت بازارچه رفت. خورشید تازه پشت بامها سرک کشیده بود و سایهی مغازهها هنوز کشدار و نرم روی زمین افتاده بود. وقتی به عطاری رسید، زیباخانم پشت میزش نشسته بود و با دقت گیاهانی را از هم جدا میکرد. زنگ کوچک بالای در دوباره نالهای کرد و زیباخانم سر بلند کرد. - سلام مامان زیبا… - علیک سلام مادر، بهموقع اومدی دختر، آفرین. بیا پیشبندت رو بگیر پیشبندی سبز رنگ با گلهای کوچک به پناه داد. جنسش نرم بود و بوی نعنا میداد. - بشین مادر، اول یه دفتر و قلم بهت میدم. اینا اسم گیاهانمونن. اول یاد میگیری کدوم چیه، بعد بستهبندیا رو بهت میسپرم. پناه کنار میز نشست، دفتر را باز کرد و شروع کرد به نوشتن: گل گاوزبان، آرامبخش، رازیانه، برای معده... . زیباخانم هر کدام را با حوصله نشان میداد. وسط کار، پیرزنی وارد شد. عصا به دست، ولی سرحال. - سلام زیباجون، اگه گلمحمدی تازه داری، از اون خوشعطرها، میخوام. زیباخانم خندید و به پناه اشاره کرد. - پناه! بیا دخترم، گلمحمدیهامون سمت چپ طبقهی دومه، از شیشهای که نوشته «دستچین اردیبهشت»، یکم برای خانم بردار. پناه به سمت قفسهها رفت؛ وقتی برگشت و گلها را با دقت توی پاکت ریخت، زیباخانم با لبخند نگاهش کرد. - معلومه زود راه میافتی. فقط دل و جون بذار. صبح فردا، هوا هنوز خنکای بامدادی داشت که پناه با کولهای سبک و دلشورهای سنگین به سمت بازارچه رفت. خورشید تازه پشت بامها سرک کشیده بود و سایهی مغازهها هنوز کشدار و نرم روی زمین افتاده بود. وقتی به عطاری رسید، زیباخانم پشت میزش نشسته بود و با دقت گیاهانی را از هم جدا میکرد. زنگ کوچک بالای در دوباره نالهای کرد و زیباخانم سر بلند کرد. - سلام مامان زیبا… - علیک سلام مادر، بهموقع اومدی دختر، آفرین. بیا پیشبندت رو بگیر پیشبندی سبز رنگ با گلهای کوچک به پناه داد. جنسش نرم بود و بوی نعنا میداد. - بشین مادر، اول یه دفتر و قلم بهت میدم. اینا اسم گیاهانمونن. اول یاد میگیری کدوم چیه، بعد بستهبندیا رو بهت میسپرم. پناه کنار میز نشست، دفتر را باز کرد و شروع کرد به نوشتن: گل گاوزبان، آرامبخش، رازیانه، برای معده... . زیباخانم هر کدام را با حوصله نشان میداد. وسط کار، پیرزنی وارد شد. عصا به دست، ولی سرحال.- 49 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست کاور برای دلنوشته دردانه| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالیه گلی جان خیلی ممنون- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور برای دلنوشته دردانه| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باز نمیکنه عکس گلی جان -
من گوناه دارم
-
ولی من دلم برات تنگ شده
چطوری خوشل
-
درخواست کاور برای دلنوشته قرارمان ارکیده نگاهت | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالیه ممنون- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور برای دلنوشته دردانه| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
-
دوست داشتنت را جایی ننوشتم، تا روزی اگر از دستم رفتی، دست خطم نشود مدرکِ جنون. تو را در پستوی دلم نگه داشتم، جایی میان دعاهای بیصدا، میان ترسها، میان تنهاییهای شیرین. عشقِ من به تو، نه آغاز داشت، نه پایان؛ شبیه شوق باران برای زمین خشک. نه صدایی از تو خواستم، نه قولی، نه بودنی ابدی. من فقط خواستم «دوستت داشته باشم» بیاینکه مال من باشی. تو را خواستم، بیزخمِ تملک. بیخراشِ ترس. و حالا که همهچیز آرام شده، بگذار این را بگویم: من تو را، بیهیچ شبیهسازی، به تمامیِ خودت، عاشق بودم. پایان
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گاهی فکر میکنم اگر درختی باشم، تمام برگهایش را به رنگ چشمهایت درمیآورم. باید همیشه در باد رقصان شوند، تا در هر فصل از خودم، یاد تو بگیرم. تو نمیدانی که در درون من، این تکاپوی بیصدا چطور میجوشد. چطور هر روز، من خودم را در عمق رؤیای تو پیدا میکنم، بدون آنکه لحظهای بپرسم چرا. این عشق برای من پر از سکوتهای شگفتانگیز است، پر از لحظههایی که در آنها، تمام کلمات بیفایدهاند. نه میتوانم بگویم تو را در جایی دیدهام، نه میتوانم با واژهها تصویر کنم که چگونه در ذهنم جا گرفتی. تنها چیزی که میدانم، این است که در دل من، هیچچیز جز نام تو نمیچرخد.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
باور کن اگر نامت را هرگز نشنیده بودم، باز هم دلم همانگونه میتپید... چون تو برای من نه یک اسم بودی، نه چهرهای، نه آغوشی، نه وعدهای. تو برای من «اتفاقی» شدی درونی، درست همانجا که هیچکس را راهی نیست. نمیخواستم از تو چیزی بسازم؛ تو خودت بودی، بیآنکه لازم باشد مرا قانع کنی به بودنت. این بزرگترین لطف تو بود، که بودنت را نه فریاد زدی، نه عرضه کردی؛ فقط ایستادی و اجازه دادی دلم انتخابت کند و من، زنی که سالها خود را از خواستن برحذر داشته بود، در تو، بیهراس خواستن را تمرین کرد. من از تو اجازه نخواستم عاشقت شوم، چون عشق من، وابسته به اجابت نبود… بلکه قائم به ذاتِ خودش بود.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
در دوست داشتنت، عجلهای نداشتم. نه اینکه دلم نلرزد، نه اینکه تمنّا در من سرکوب شده باشد... که یاد گرفتهام عشق را باید با احتیاط برداشت، مثل لیوانی بلورین از لبِ طاقچهی جهان. یاد گرفتهام دوست داشتن را آرام بجوم، بیآنکه تلخیاش را قورت بدهم یا شیرینیاش را بلع. دوست داشتنت، برایم عبادتیست خاموش، که نیاز به محراب ندارد، تنها دلی میخواهد که به نیّتت بتپد. تو را نه با خواهش، که با رضایتِ سکوت پرستیدم. من زنیام که بلد است حتی میان صدای گامهای دیگران، صدای تو را تشخیص دهد؛ اگرچه هرگز نشنیده باشدت.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
اولینبار که دیدمش، جهان مکث کرد... نه از آن مکثهای پرهیاهو که زمین را بلرزاند، که از آن توقفهای آرام و ژرف، مثل لحظهای که قلم، بیاختیار بر کاغذ میماند و نمیداند واژهی بعدی چیست. او نیامد که چیزی را تغییر دهد؛ آمد، ایستاد، بیکلام، بیقصد، و من به ناگاه درون خودم شکفتم. نه لبخندی رد و بدل شد، نه سخنی. تنها نگاهش، آنقدر محتشم و دور، که انگار از کتابی کهن بیرون آمده بود؛ از آن قصههایی که در کودکی میخواندم و دلم میخواست در آنها زندگی کنم. همانجا فهمیدم که قرار نیست این دل، دیگر آرام بگیرد. فهمیدم گاهی یک نگاه، کمرِ زن را خم نمیکند، بلکه قامتش را راستتر میکند از همیشه. چرا که در حضور کسی که نمیدانی دوستت خواهد داشت یا نه، زنی میشوی شایستهی دوست داشته شدن و من، از آن روز، دست بر زانو گذاشتم و ایستادم... به احترام او.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
گاهی فکر میکنم اگر روزی او را ببینم، بیمقدمه، بیادعا، بیحرفی حتی... فقط نگاهش کنم، آیا از چشمهایم خواهد فهمید که چقدر دیر آمده و با اینهمه، هنوز بهموقع است؟ نه قرار است ملامتش کنم، نه پرسشی بپرسم. من اهل پرسیدن نیستم؛ اهل دانستن هم نبودم هیچوقت. فقط دلم میخواهد بداند… بداند که زنی، در گوشهای از این جهان، دلش را پای ندانستنهایش ریخت و نترسید. نترسید از بیپاسخ ماندن، از بیراهه رفتن، از بیسرانجام بودن و مگر عشق جز همین است؟ دلباختگیِ بیسود، خواستنی بینیاز، اشتیاقی بیمزد. من عاشق بودم، نه برای آنکه معشوقی داشته باشم، بلکه برای آنکه دلی باشد که بتوانم به احترامش، نجیبتر، آرامتر، عمیقتر زندگی کنم و او، بیآنکه بداند، مرا از زنی بیقرار، به زنی متین بدل کرد. من در عشق او به بلوغ رسیدم، بیآنکه حتی دستانش را گرفته باشم.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
امروز، وقتی باد پرده را به آرامی کنار زد و نور، بیاجازه بر چهرهام افتاد، دلم بیاختیار به یادش رفت. به یاد نوری که هیچگاه ندیدمش، اما گرمایش را سالهاست بر پوست دلم حس میکنم. چه معجزهایست دوست داشتنِ کسی که هیچ نشانهای از عشق نمیدهد اما تو از تمام نبودنش، حضور میسازی. عشق من، قصهی غمانگیزی نیست؛ نه از آن داستانهایی که اشک میخواهند یا انتظارهای فرسوده. عشق من، مثل گلِ یاسیست که شبها بیصدا میشکفد؛ نه به امید دیده شدن، که تنها برای آنکه بودنش را به جان شب بریزد. در من زنی زاده شده، زنی که از واژهها، پناه ساخته و از خیالش، معبدی. او ندانسته، خدای من شده است. نه از آن خدایانی که ستایش میطلبند، که از آن معصومهایی که تو را بیآنکه لمس کنند، نجات میدهند و من، با ایمانِ زنی که هرگز زیارت نرفته، هر شب به سویش پلک میبندم.
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
گاهی خیال میکنم اگر روزی صدایم را بشنود، اگر حتی یکبار نگاهم را، نه از سر اتفاق، که از روی دلبستگی ببیند، شاید آسمان شکل دیگری شود. شاید آنروز، تمام این روزهای کشدار و دلتنگ، بهای آن یک لحظه باشد. اما حقیقت آن است که من هرگز نخواستم میان ما، چیزی جز سکوت جاری باشد. سکوتی که بوی نجابت میدهد، بوی نخواستن و با اینهمه، تا آخر خواستن. من یاد گرفتهام در عشق، قدمی برندارم اگر دلِ دیگری نلرزد. یاد گرفتهام حتی دوست داشتن را، با وقار بیامیزم و او... او حتی نمیداند چه صدها بار، تمام واژههای دنیا را به اسمش بافتم و زیر لب خواندم. نمیداند چه شبهایی، نامش را بهجای دعا، آهسته گفتم و خواب را به نیامدنش آموختم. نمیداند و همین ندانستن، گاهی زیباتر از دانستن است. من اگر دل بستهام، برای آن نبوده که با من بماند؛ دل بستهام، چون بودنش در این جهان، آرامم میکند. دل بستهام، چون در میان اینهمه نام، فقط نام اوست که طعم نجات میدهد. و گمانم کافیست... برای دختری که قرار نیست تصاحب کند، فقط دوست داشتن، کافیست.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
مدتهاست که دلم به بودنش بند است؛ بیآنکه صدایی از او شنیده باشم یا لمس گرمیاش را در تپش دستانم فهمیده باشم. عجیب است، مگر نه؟ که آدمی دل به کسی ببندد که حضورش، بیش از هر غایبی، پررنگ است و غیبتش، از هر حضوری، ملموستر. گاه خودم را در آینه مینگرم و از خود میپرسم: کِی عاشق شدم؟ کِی دلم، بیاجازه، راهی شد به کوچهای که به او ختم میشود؟ پاسخی نمییابم؛ تنها اندوهی شیرین در گلوی حرفهایم تهنشین میشود. او نیامده، اما من سالهاست که برای آمدنش، جامهی صبوری پوشیدهام. نه فریاد زدم، نه نامهای نوشتم، نه نگاهی پرسهزن حوالیاش فرستادم... من تنها عاشق شدم، بیهیاهو، بیمطالبه و راستش را بگویم؟ همین بیجواب ماندنها، گاهی رنگی به دلم میپاشد که هیچ وصالی ندارد. من او را در خیالم دارم و گاه خیال، بهاندازهی تمام آغوشهای زمین، اطمینانبخش است.
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته: دردانه دلنویس: کهکشان ژانر: عاشقانه دیباچه: در این دفترِ نانوشته، پیش از آنکه واژهای به صیقلِ نَفَس درآید، پیش از آنکه دلی از جا بلرزد یا نگاهی در آیینهی خیال زاده شود، من بودم... و تمنای نارسیدهای که نامِ عشق بر آن نهادند. نه این قصه، قصهی وصالِ یکباره است و نه من، زنِ تکرارهای کوچه و خندههای بیسرانجام. من، تکهای از مهتابم که بر طاقِ دل کسی افتاده که نه مرا شناخت، نه بهتمامی از من گریخت. دُردانهام، اگرچه شکسته، اگرچه تنها... اما در من، رگبهرگِ خاطراتی جاریست که از آغوش هیچکس نگذشته، جز خیال او. هر سطر این مجموعه، چون شالِ حریریست بر گردنِ صبر، آویخته به درختی که شبحاش همان کسیست که دلم را گرفت و رها نکرد و اگر روزی، این کلمات به بوسهای ختم شوند، بدان که آن بوسه، سرانجامِ صبریست بیقیاس. صبرِ زنی که هرگز منتظر نبود، اما همیشه دلداده ماند.
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان اجتماعی داستان اگه گفتی این عید چخبره؟ | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
ساعت هفت صبحه، ولی صدای «بعبع» از صدای بوق ماشین بیشتره. تو کوچهی ما، از دمِ درِ ننهزرین تا تهِ بنبست، هر خونه یه تئاتر زندهست. بوی صابون و پهن قاطی شده، صدای جیغ بچهها با سر و صدای مردا مخلوط و گوسفندا تو شوک فرهنگی. نوید، بچهی کبری خانوم، با یه پیشبند صورتی که روش نوشته «شِف عشق»، رو چهارپایه وایستاده و با شیلنگ سیاه باغچه گوسفندش رو میشوره. نه که فقط بشوره، براش شعر هم میخونه: «گُسگُس نازی، قراره بری فازی... ولی نترس جون دل، اون دنیا هم هست علف!» ما، یعنی من و علیکوچیکه و سمیه و ممد، از پشت نردهها تماشا میکردیم. ننهزرین هم از رو پشتبوم، دستمال انداخته بود رو سرش و داد میزد: ـ کبری! به این بچهت بگو آب یخ نریزه رو گوسفند، سرما میخوره، نذرش قبول نیستا! کبری خانوم از توی حیاط همونطور که سبزی پاک میکرد گفت: ـ ننه قربونت، همون سالی که گفتی گوشت سرد نباشه، سه تا پیت گوشت گندید! نوید یه لحظه ایستاد، دستاشو گذاشت دور دهنش و رو به گوسفند گفت: ـ میشنوی؟ تو رو دارن نذر میکنن، بعد واسهت بحث فیزیک کوانتومی گوشت میکنن! پدرش، آقا داوود، که از دیشب خواب درست نداشته چون تا صبح کابوس بعبع میدیده، از پشت پنجره داد زد: ـ اگه تا ده دقیقه دیگه نخوابونیش، با همون شیلنگ میزنم پشتت، مثل اول دبیرستان! نوید همونطور که یه قطره شامپو میریخت رو سر گوسفند گفت: ـ بابا بذار یه بار با دل قربونی کنیم، من با این گوسفند خیلی حرف زدم، دیگه نمیتونم مثل بقیه بکشمش. گوسفندم، انگار حرف فهمیده باشه، یه «بعععععع» بلند زد و سرشو گذاشت رو شونهی نوید! ما بچهها جیغ زدیم: ـ وای! اینا عاشق شدن! علی کوچیکه با دهن پر از یخمک گفت: ـ به نظرم اگه این گوسفند حرف بزنه، مستقیم باید بفرستیمش صداوسیما! نوید با حرص گفت: ـ مسخره نکن! دیشب خواب دیدم که این گوسفند تو یه لباس سفید وایساده، فرشتهها دورشن، بعد یه صدایی میگه: «او را برگزیدیم…» سمیه گفت: ـ شاید خدا انتخابش کرده که شهید بشه؟ نوید گفت: ـ یا شاید انتخابش کرده که اصلاً شهید نشه! پدرش دوباره از تو داد زد: ـ یا انتخاب کرده بفرستدت روانپزشک! همین موقع صدای حاج کریم قصاب از ته کوچه اومد. ـ این گوسفند شمارهی چنده؟ نوید برگشت و با صدا گفت: ـ شمارهی پنج! کریم یه مکث کرد. بعد زیر لب غر زد: ـ شمارهی پنج… لعنت به شمارهی پنج! ما همگی خشکمون زد. یعنی چی؟ گوسفند شمارهی پنج چه مرگشه؟ نوید پرسید: ـ حاج کریم؟ چرا اینو گفتی؟ حاج کریم سرشو خاروند... . -
داستان اجتماعی داستان اگه گفتی این عید چخبره؟ | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
مقدمه: محلهی ما عجیبه... نه که بگم خاصهها، نه! ولی یهجور خاصی خلوضعه! اینجا هر کی یه ساز میزنه؛ یکی خواب دیده پیامبر دستش رو کشیده رو سر گوسفندش، یکی گوسفندشو نذر کرده ولی دلش نیومده بکشتش، یکی هم تا عید میشه گوشت یخزدۀ پارسال رو از فریزر درمیاره و قربونی اعلام میکنه! قصابمون حاج کریمه، ولی تا یه گوسفند میبینه خودش زودتر غش میکنه! کبری خانوم از دو هفته قبل، هی خواب میبینه و تعبیر میکنه و شایعه میسازه؛ پسرش نویدم از وقتی فهمیده قراره گوسفند بکشن، هر روز با گوسفندش حرف میزنه و واسش لالایی میخونه! خلاصه اینجا محلهایه که گوسفند قربونی نیست... سوژهست! و عید قربان؟ یه بهونهست واسه هرجومرج، خنده، و گاهی… یه عالمه آبروریزی محترمانه! -
داستان اجتماعی داستان اگه گفتی این عید چخبره؟ | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
نام داستان: گوسفند من متفاوته نویسنده: کهکشان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، طنز خلاصه: عید قربونه، ولی محله ما قربونی عقل شده! گوسفندا قایم میشن، مردم دنبال تعبیر خواب میگردن، اینجا همه یا گوسفند میکُشن، یا خودشونو... خلاصه که تو این محله، فقط بعبع گوسفند جدیه. - باقی چیزا یا خرافهست، یا خندهدار!