
تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan
- دلنوشته کوچه پس کوچههاش شهر | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- دلنوشته کوچه پس کوچههاش شهر | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- دلنوشته کوچه پس کوچههاش شهر | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- دلنوشته کوچه پس کوچههاش شهر | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
-
دلنوشته کوچه پس کوچههاش شهر | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
دلنوشته:کوچه پس کوچههای شهر دلنویس: کهکشان ژانر :عاشقانه، تراژدی مقدمه: هفتهها، روزها، ساعتها، دقیقهها و ثانیهها گذشتهاند.ولی هنوز آخرین نگاهت، اخرین نگاهم یادم نرفته. هر شب به شوق دیدنت از پنجره اتاقی که تمام زندگیام را با تو تصور کردم، تماشاگر خیابانهای تاریک شهر میشوم تا شاید برق چشمانت از میان آن همه تاریکی باز هم برایم دلبری کند.
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
دورد و خسته نباشید 💐 اعلام پایان
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
دیوان حافظ را ورق میزنم، هر شعرش بوی عشق میدهد، بوی تو. لبخندت هنوز در گوشهی ذهنم روشن است، مثل غزلی که هرگز کهنه نمیشود. کلمات، عطر تو را دارند، اما هیچ شعری طعم آغوش تو را ندارد. باد میآید، ورقها میرقصند، انگار خود حافظ هم دلش گرفتهاست. و من میان بیتهای ناتمام، آرام زمزمه میکنم: رفتی و ندیدی این دیوانه بعد از تو چه شد!
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
گنجشکها روی درخت نارنج میخوانند، اما تو نیستی که بشنوی. ابر بارانی آرام میبارد، مثل دلتنگی که بیاجازه سرریز میشود. هوای بهاری بوی تو را دارد، اما حضورت مثل شکوفهای نارس جا ماند. رهگذران میآیند و میروند، اما هیچکس شبیه تو نیست و من هنوز میان آواز گنجشکها، اسمت را آهسته زمزمه میکنم... .
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
در میان گردباد روزهای بیپناهی، به آسمان چشمانت پناه آوردم. جایی که خلوتترین گوشهی دنیا بود، جایی که طوفانها به نجوا بدل میشدند، و عشق، آرامترین آغوش زمین بود.
-
رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
اثر: ابتلا نویسنده: کهکشان ژانر: اجتماعی خلاصه: پناه، دختری از جنس تندبادهاست؛ پیچیده در مه صبر و سایهی سختی. در هر سقوط، دوباره برخاست، بیآنکه قامتش خم شود یا دلش بلرزد. نه فریاد زد، نه جا زد؛ فقط جلو رفت، با زخمهایی که لبخند شدند. میان تلخی روزگار. ابتلا قصهاش قصهی دختریست که از درد عبور کرد و به شعله آرامش دستی کشید.
-
درخواست کاور دلنوشته مهوار | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
سلام درخواست جلد
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
آوای باد در گوش قاصدک میپیچد، رازی را که از دلم برداشته، آرام در گوش زمین زمزمه میکند. شبنم بر لب برگها میلغزد، مثل اشکی که بیاجازه از پلکهایم چکید و گم شد. دستم را در هوای سحر تکان میدهم، شاید نسیمی بیاید و بوی تو را از جایی دور بیاورد و من، در این سکوت، میان آواهای گمشده و قاصدکهای بیخبر، هنوز به تو فکر میکنم.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
دلدادگی، بازی با آتش است، ریسکی که یا میسوزاند یا شعلهای ابدی میشود. خیابان با چراغهای خاموشش نگاهم میکند، انگار قصهی دل سادهلوح مرا از بر است. قدمهایم روی آسفالت داغ، رد اشتیاقی را حک میکنند که شاید هیچوقت به مقصد نرسد. من، میان این رفتن و نرسیدن، درگیر قم*ار عاشقانهای هستم که همیشه بازندهاش منم.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
مترسک ایستاده است، گواهی خاموش بر مزرعهای که کلاغها تسخیرش کردهاند. گاه و بیگاه، باد از شانههای پوسیدهاش میگذرد، اما هیچک.س نیست که لرزشش را بفهمد. دل بیقرارش، پر از قصههاییست که به گوش هیچ انسانی نرسید، پر از فریادهایی که در سکوت جوانه زدند و من، در این ویرانه، شبیه او شدهام؛ ایستاده، تنها، میان خاطراتی که فقط مرا میآزارند.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
کهکشان در چشمهایم چرخ میخورد، مدارها از مسیر خارج میشوند، انگار نامت جاذبهی جهان را بر هم زده است. نخلها دستهایشان را تا آسمان دراز کردهاند، گویی دعا میکنند که این خیابان، قدمهای مرا به سوی تو برگرداند. در پیچ و تاب این خیابان بیانتها، مثل مسافری که نقشهاش را باد برده، سرگردانم!
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
من از آتش زاده شدهام، از جرقهای که در سیاهی چشمهایت افتاد و جهانم را به کام شعلهها برد. سی*ن*هام خاکستری از کلماتیست که در گلوی سوختهام جا ماندند، ناتمام، خفه و غریب. دستانم را که در باد تکان میدهم، انگار به دنبال چیزی میگردند که دیگر نیست و من، در میانهی این سوختن تنها یک چیز را میدانم؛ که هنوز هم نامت را دوست دارم!
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
آذرخش که از دل ابر گریخت، رگهای آسمان پاره شد و باران، وصیتنامهی ابر را نوشت. جوهر دل من هم بر صفحهی چشمهایم جاری شد. سیاه، تلخ و بیرحم. گوهر واژههایم در مشت تو بود، اما انگار دستی که مرا میساخت، قصد ویرانی داشت. حالا میان این ویرانه، فقط پژواکی مانده که نامم را از دهان تو طلب میکند.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
پردهی لبخندت را که کنار میزنم، دستانم میان فاصلههایت معلق میماند. گل لیلیومی که برایت آورده بودم، در هوای خنثی نگاهت بیرنگ شد. تو ایستادهای، بیهیچ حسی، بیهیچ شوری و من در میان این سکوت، فرو میریزم. چقدر دردناک است وقتی گلی که برای تو آوردهام، عطرش در مشامت نمیماند.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
بادخورکهای کوهی دیوانهوار در آسمان میچرخند، گویی زلزلهای در بالهایشان خانه کرده است. غوغای پروازشان، سکوت کوه را میشکند، مثل فریاد عاشقی که جهان را به هم میریزد. در دل این طوفان بال و پر، تعشق جاریست؛ شوری که زمین را به لرزه میاندازد. من میان این آشوب، نامت را فریاد میزنم، شاید بادخورکها پیامم را به تو برسانند.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
تو که رفتی، عشقمان را رسوایی نامیدند. شهری که شاهد بوسههایمان بود، حالا مرا سنگ میزند. نامت را که میبرم، زخمهایم دوباره دهان باز میکنند و من، در این ویرانهی بیتو، تنهاتر از یک شایعهام... .
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
دریا را مینگرم، جایی که موجها رازهایی نگفته را به ساحل میسپارند. غروب، آسمان را به رنگ چشمهایت درآورده است، همان نگاههایی که شبیه درخشش ماه در تاریکیاند. موجها میآیند و میروند، اما هیچکدام نمیتوانند تصویر تو را از ذهنم بشویند. ساحل، خسته از تکرار قدمهایم، در سکوت به انتظار نشسته است. ای ماهِ من، درخشش چشمانت، روشنترین فانوس شبهای بیانتهای من است.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
پرسه میزنم میان کوچههای خیال، جایی که هنوز رد پای تو باقیست. حسرتِ لمس دستانت، در جنون بیپایانم ریشه دوانده است. قرص قمر، گاهی شبیه لبخند تو میشود، اما من میدانم که فقط سرابیست. چقدر ساده، در خیالم زندگی کردم با تو... و چقدر سخت، هر شب زیر این ماه، حقیقتِ نبودنت را نفس کشیدم.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
دیوانگی، نام دیگر من است، وقتی زنجیرهای عقل را پاره میکنم و در شب مهتابی، سایهها را به دنبال تو میگردم. فریادهای عشق، سکوت جادههای خاموش را میشکنند، اما هیچ صدایی به جز نام تو در این جنون شنیده نمیشود. ماه، خسته از نگاههای بیپایان من، پناه میگیرد پشت ابرها، و من میمانم با جادهای که هیچ مقصدی جز تو ندارد. دیوانگی همین است... بیقرار بودن در میان سکون شب و باور اینکه عشق، حتی در تاریکی، راه را پیدا میکند.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
سکوت را برگزیدهام، چون فریادهایم به آسمان نمیرسد. ماه را مینگرم، گویی معبودم در آن پنهان شده است، چشمانی که شب را معنا میبخشند، عزیز جانم، تویی. بهشت برای من در نگاه تو خلاصه میشود و جهنم همان فاصلهایست که مرا از تو دور میکند. عشق من، اگر مرا بخوانی، سکوت من نیز فریاد خواهد شد.
-
دلنوشته مهوار| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
در شبهای کوهستان، نسیم آرامی از دل درختان میگذرد و ماه، همچون آینهای در دل دریاچه میدرخشد. سنجاقک با بالهای نرم خود در سکوت شب میرقصد، همچون عاشقی که در دل شب عشق را نجوا میکند. شب، با تمام سکوتش، پر از اشعار ناتمام است. در این لحظات، تنها نسیم و ماه میدانند که دلها چگونه در این شبهای تاریک، در پی هم پرواز میکنند.