-
تعداد ارسال ها
367 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan
-
- چرا؟! چرا آتش به جانم میزنید؟ یکی بگوید میآید. یکی مرحم شود بر روی این دل وامانده! - مرحم چه؟ توقع از این مردم نداشته باش تا به تو امید واهی بدهند. - ولی... ! - عشق زمان زیادی است که مرده است؛ عشقی دیگر وجود ندارد!
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- میگویم قول دادهاست؛ مگر نمیدانی اویی که قول بدهد یعنی تا آخر عمر پای حرفش هست! - راست بودهاست، عاشق که بشوی دیوانه میشوی، تو هم دیوانه شدی. - دیوانه نشدم، برمیگردد، او قول داده به خدا قول داده. - کاش میفهمیدی که این قولهای توخالی درد بیدرمان است، تا روی قول هر ناکسی حساب باز نکنی!
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- هی، دیوانه خان! معشوقت نیامد؟ - نه هنوز نیامده؛ ولی میآید! - خیال خام است اویی که برود دیگر باز نمیگردد! - باز میگردد او به من قول برگشتن دادهاست. - والا نفست از جایی گرم بالا میآید، هنوز هم نفهمیدهای که این قولها قول نیستند؟!
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
دیالوگ: دیوانه خان نویسنده: کهکشان ژانر: عاشقانه_ اجتماعی مقدمه: خیابانها خاموشاند و زندگی دیگر جریان ندارد. عاشقانهها همانند بغض پوسیده در گلو سرکوب میشوند و خاطرات در دلها به رقص درمیآیند. جوهرها خشکیده و نیها دیگر رغبتی برای کشیده شدن بر روی کاغذ ندارند. حالا دیوانهخان ماندهاست و مشتی تراژدی.
- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست کاور دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
من تو را دیوانگی کردم، نه با شعر، نه با لبخند، با چشمهایی که هر شب، بیآنکه ببینی، در تو گم میشدند. من تو را دیوانگی کردم، با سکوت، با ماندن، با نرفتن از کسی که رفته بود. و تو… حتی دیوانگیام را هم ندیدی.
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
یهجا خسته میشی از انتظار، از صداهایی که توش نیست، از آینهای که هی میپرسه: «اگه برمیگشت، بازم همونی میشدی که بودی؟» نه. برنگشت و من هیچوقت دیگه اون نشدم. فقط یه آدم شدم، که یاد گرفت چطور بدون نفس کشیدن زنده بمونه.
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
هیچکس نمیپرسد چرا چشمهایت همیشه خستهاند. چرا لبخندت نصفهنیمهست. چرا اسمت را که صدا میزنند، یک لحظه مکث میکنی. انگار داری گوش میکنی ببینی نکند صدای او باشد. نکند اشتباه گرفته باشی نبودنش را با زندگی.
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
ممنونم بابت لایک ها
فقط یه سوال دیالوگ هامون رو تو همین تالار دلنوشته بفرستیم اشکالی نداره؟
-
من از لحظههای بیتو میترسم، چرا که آنها بیشتر از تو دلم را میشکنند. تو نرفتی با یک نامه، نه با یک کلمه، فقط با سکوتت رفتی و حالا این سکوت تمام جانم را میخورد.
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
حتی وقتی هوا صاف است، من هنوز دنبال ابرها میگردم. مثل کسی که امید دارد در میان خاکستر عشق، آتش دوباره زبانه بکشد. اما تو نرفتی که برگردی، فقط خاموش شدی.
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
تو هیچ وقت نفهمیدی که چقدر برای هر لحظهای که با تو بودم، سایههای ذهنم را فروختم. حالا تمام آن لحظات زندانهایی هستند که در آنها هر سلول یاد تو سنگینتر از دیگری است.
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
خاطرههایت مثل زخم نیستند، زخمها خوب میشوند. تو مثل تیغ در گلو ماندهای، نه میشود قورتت داد، نه بالا آورد. فقط باید یاد بگیرم چطور با درد، نفس بکشم.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تو نماندی و من یاد گرفتم چطور بیصدا فرو بریزم. نه اشکی، نه بغضی، فقط خالیتر از همیشه از کنار آدمها عبور میکنم. مثل خیابانی که سالهاست تعطیل شده ولی هنوز آسفالتش داغ است.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
-
من هنوز با کسی حرف نمیزنم که مبادا صدایم بوی تو بدهد. هنوز از آینه میترسم، که چشمانم را ببینم و بفهمم چه کسی قاتل حالِ خوبم شد!
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تو که رفتی، جهان نیفتاد، فقط من افتادم. در چاهی که اسمش را گذاشتند «گذشته» و تهش فقط صدای خودم را میشنوم، که تو را صدا میزند در زمانی که هیچکس گوشی برای شنیدن ندارد.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
میگویند آدمها، آدمها را ترک میکنند، اما تو چیزی بیشتر از «آدم» بودی. تو مثل نفس بودی و حالا هر دم و بازدم، تقلای زنده ماندن است در بیهواترین جای جهان.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
گاهی نمیدانم غمگینم یا خسته. فقط چشمهایم میسوزند و هیچکس نمیپرسد چرا. تو نبودی تا ببینی چطور تلخندم را با انبردست از صورتم کندم که کسی نفهمد مردهام.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
زمان گذشت اما اینجا چیزی تکان نخورد. قهوهام هنوز تلخ است، خوابهایم ناتمام و دیوارها با سکوت تو عایقکاری شدهاند. تو رفتی اما هنوز تمام اتاقها بوی مرگ میدهند.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
نه صدایت مانده، نه عکسهایت. همه چیز را پاک کردهاند، جز خودم، جانشین یعقوبم یعقوب بودن، دردناکترین شکلِ انتظار است.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
کسی نگفت چطور با نبودن زندگی کنم، فقط گفتند: «فراموش کن.» انگار فراموشی یک دکمهست که با فشار انگشت، خاموش میشود. من تو را زندگی کرده بودم، حالا باید زندگی را بیجانِ تو، به دوش بکشم.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
تو فقط رفتی. نه دشمن بودی، نه معشوق. چیزی بین این دو، که بیشتر از هر چیزی درد دارد. و من هر شب، به نبودنت فکر میکنم مثل آدمی که جنازهی خودش را دفن نکرده.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
تمام شهر را با تو قدم زده بودم، و حالا حتی پیادهروی ساده مثل عبور از میدان مین است. هر خیابان، صدای توست. هر تابلو، اخطار برگشتناپذیریات و من، هر روز در این شهر میمیرم، بیآنکه کسی خبردار شود.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
رفتی و درب پشت سرت را نبستی، اما من هزار بار در را باز کردم و هیچکس نیامد. روزها گذشت، و من ماندم با ظرفهایی که برای دو نفر چیده بودم. تو نبودی و من هنوز سفرهی این تنهایی را جمع نکردهام.
- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
نه دستم را گرفتی، نه دستت را دادی! فقط نگاه کردی و عقب رفتی، آرام، بیصدا، بیدلیل. من نفهمیدم کی «ما» تمام شد، فقط دیدم که دیگر کسی برای شنیدن صدایم پاسخی نمیفرستد.
- 19 پاسخ
-
- 2
-