
تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- بهترین کار باور کردن حقیقت است. - ولی تو از کجا مطمئن هستی؟! - کسی که بخواهد برگردد، پنج سال طولش نمیدهد. - ولی چرا قول دروغ داد؟
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- بیرحم نیستم، رک هستم. - ولی این رکگویی تو دل میشکند! - حقیقتگو همیشه حرفهایش تلخ است. - یعنی باور کنم که دیگر باز نمیگردد؟
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- بدبختی که تمامی ندارد! - مردم هم غرق شدند در این بدبختیها، حالا دیگر کسی به دنبال عشق نیست! - ولی من هستم! - تو به دنبال قولی هستی که به تو داده شده. - چطور میتوانی اینقدر بیرحم حرف بزنی؟!
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- مردم را ببین، یکی نون شبش را ندارد، یکی به اندازه یک کوه قرض بالا آوردهاست، یکی از همین عشق ضربه خوردهاست و در پی انتقام و... . - بازم ربطی ندارد! - دارد جان دل، دارد. عشق دل خجسته میخواهد که این مردم با وجود این همه بدبختی دیگر ندارند.
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- تو از عشق چه میدانی که اینگونه برای خودت حرف میبافی؟! - نگاهی به اطرافت بنداز، عشق میبینی؟! - ما از دل مردم خبر نداریم! - ولی از بدبختیهای مردم خبر داریم. - بدبختی چه ربطی به عشق دارد؟!
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- چرا؟! چرا آتش به جانم میزنید؟ یکی بگوید میآید. یکی مرحم شود بر روی این دل وامانده! - مرحم چه؟ توقع از این مردم نداشته باش تا به تو امید واهی بدهند. - ولی... ! - عشق زمان زیادی است که مرده است؛ عشقی دیگر وجود ندارد!
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- میگویم قول دادهاست؛ مگر نمیدانی اویی که قول بدهد یعنی تا آخر عمر پای حرفش هست! - راست بودهاست، عاشق که بشوی دیوانه میشوی، تو هم دیوانه شدی. - دیوانه نشدم، برمیگردد، او قول داده به خدا قول داده. - کاش میفهمیدی که این قولهای توخالی درد بیدرمان است، تا روی قول هر ناکسی حساب باز نکنی!
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- هی، دیوانه خان! معشوقت نیامد؟ - نه هنوز نیامده؛ ولی میآید! - خیال خام است اویی که برود دیگر باز نمیگردد! - باز میگردد او به من قول برگشتن دادهاست. - والا نفست از جایی گرم بالا میآید، هنوز هم نفهمیدهای که این قولها قول نیستند؟!
-
دلنوشته دیوانه خان | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
دیالوگ: دیوانه خان نویسنده: کهکشان ژانر: عاشقانه_ اجتماعی مقدمه: خیابانها خاموشاند و زندگی دیگر جریان ندارد. عاشقانهها همانند بغض پوسیده در گلو سرکوب میشوند و خاطرات در دلها به رقص درمیآیند. جوهرها خشکیده و نیها دیگر رغبتی برای کشیده شدن بر روی کاغذ ندارند. حالا دیوانهخان ماندهاست و مشتی تراژدی.
-
درخواست کاور دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
من تو را دیوانگی کردم، نه با شعر، نه با لبخند، با چشمهایی که هر شب، بیآنکه ببینی، در تو گم میشدند. من تو را دیوانگی کردم، با سکوت، با ماندن، با نرفتن از کسی که رفته بود. و تو… حتی دیوانگیام را هم ندیدی.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
یهجا خسته میشی از انتظار، از صداهایی که توش نیست، از آینهای که هی میپرسه: «اگه برمیگشت، بازم همونی میشدی که بودی؟» نه. برنگشت و من هیچوقت دیگه اون نشدم. فقط یه آدم شدم، که یاد گرفت چطور بدون نفس کشیدن زنده بمونه.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
هیچکس نمیپرسد چرا چشمهایت همیشه خستهاند. چرا لبخندت نصفهنیمهست. چرا اسمت را که صدا میزنند، یک لحظه مکث میکنی. انگار داری گوش میکنی ببینی نکند صدای او باشد. نکند اشتباه گرفته باشی نبودنش را با زندگی.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
من از لحظههای بیتو میترسم، چرا که آنها بیشتر از تو دلم را میشکنند. تو نرفتی با یک نامه، نه با یک کلمه، فقط با سکوتت رفتی و حالا این سکوت تمام جانم را میخورد.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
حتی وقتی هوا صاف است، من هنوز دنبال ابرها میگردم. مثل کسی که امید دارد در میان خاکستر عشق، آتش دوباره زبانه بکشد. اما تو نرفتی که برگردی، فقط خاموش شدی.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
تو هیچ وقت نفهمیدی که چقدر برای هر لحظهای که با تو بودم، سایههای ذهنم را فروختم. حالا تمام آن لحظات زندانهایی هستند که در آنها هر سلول یاد تو سنگینتر از دیگری است.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
خاطرههایت مثل زخم نیستند، زخمها خوب میشوند. تو مثل تیغ در گلو ماندهای، نه میشود قورتت داد، نه بالا آورد. فقط باید یاد بگیرم چطور با درد، نفس بکشم.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
تو نماندی و من یاد گرفتم چطور بیصدا فرو بریزم. نه اشکی، نه بغضی، فقط خالیتر از همیشه از کنار آدمها عبور میکنم. مثل خیابانی که سالهاست تعطیل شده ولی هنوز آسفالتش داغ است.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
من هنوز با کسی حرف نمیزنم که مبادا صدایم بوی تو بدهد. هنوز از آینه میترسم، که چشمانم را ببینم و بفهمم چه کسی قاتل حالِ خوبم شد!- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
تو که رفتی، جهان نیفتاد، فقط من افتادم. در چاهی که اسمش را گذاشتند «گذشته» و تهش فقط صدای خودم را میشنوم، که تو را صدا میزند در زمانی که هیچکس گوشی برای شنیدن ندارد.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
میگویند آدمها، آدمها را ترک میکنند، اما تو چیزی بیشتر از «آدم» بودی. تو مثل نفس بودی و حالا هر دم و بازدم، تقلای زنده ماندن است در بیهواترین جای جهان.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
گاهی نمیدانم غمگینم یا خسته. فقط چشمهایم میسوزند و هیچکس نمیپرسد چرا. تو نبودی تا ببینی چطور تلخندم را با انبردست از صورتم کندم که کسی نفهمد مردهام.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
زمان گذشت اما اینجا چیزی تکان نخورد. قهوهام هنوز تلخ است، خوابهایم ناتمام و دیوارها با سکوت تو عایقکاری شدهاند. تو رفتی اما هنوز تمام اتاقها بوی مرگ میدهند.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
نه صدایت مانده، نه عکسهایت. همه چیز را پاک کردهاند، جز خودم، جانشین یعقوبم یعقوب بودن، دردناکترین شکلِ انتظار است.- دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
کسی نگفت چطور با نبودن زندگی کنم، فقط گفتند: «فراموش کن.» انگار فراموشی یک دکمهست که با فشار انگشت، خاموش میشود. من تو را زندگی کرده بودم، حالا باید زندگی را بیجانِ تو، به دوش بکشم. - دلنوشته دیوانگی را عشق نمینامند| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا