
تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
در چادر کاظم، فانوس نیمسوختهای گوشهی اتاق سوسو میزد و نور زردرنگش، چهرهی جدی سه برادر را روشن کرده بود. امیر با دستان گرهخورده در سینه، کنار در ایستاده بود. جواد، که همیشه نقش میانجی را داشت، روی قالی نشسته بود و با انگشت حلقهی نقرهایاش را میچرخاند. اما کاظم، مثل همیشه، در مرکز قدرت بود. با آن نگاه نافذ و فکی که زیر فشار دندانهایش سختتر شده بود. - باید زودتر تمومش کنیم. صدای کاظم بر سکوت چادر غلبه کرد. امیر سری تکان داد و با لحنی آرام اما محکم گفت: - داری در مورد چی حرف میزنی؟ کاظم با کف دست روی زانویش کوبید. - در مورد مهتاب، در مورد این حماقتی که بابا دچارش شده. جواد آهی کشید، انگار هنوز نمیخواست وارد این بازی شود. - بابا مریضه، عقلش درست کار نمیکنه. ولی هنوز زندهاس، پس چرا عجله داریم؟ کاظم پوزخند زد. - چون اگه دیر بجنبیم، فردا که بابا نباشه، کل ایل رو از دست دادیم. امیر به جلو خم شد. چشمان تیرهاش، در نور فانوس براق شد. - پیشنهادت چیه؟ کاظم لحظهای مکث کرد، انگار میخواست آنچه را که در ذهنش پرورانده بود، سبکوسنگین کند. اما بعد، بیپروا گفت: - باید مهتاب رو از این بازی بندازیم بیرون. برای همیشه. سکوتی سنگین میانشان افتاد. جواد برای اولین بار، نارضایتیاش را آشکار کرد. - منظورت چیه، کاظم؟ داری از چی حرف میزنی؟ کاظم نگاهش را در چشمهای برادرش قفل کرد. - یه زن هیچوقت نمیتونه خان باشه، جواد. این حرف قدیم و جدید نداره. ما باید راهی پیدا کنیم که خودش بفهمه جاش اینجا نیست. امیر، که همیشه منطقیتر از دو برادر دیگر بود، آهسته گفت: - یعنی چی؟ میخوای بترسونیش؟ میخوای مجبورش کنی فرار کنه؟ کاظم سرش را پایین انداخت. در تاریکی چادر، سایههای روی چهرهاش تیرهتر شدند. - شاید هم بدتر از این. جواد از جا برخاست، انگار که حرفی را که شنیده، نمیتواند باور کند. - دیوونه شدی؟ اون خواهرمونه! اما کاظم با همان لحن سرد ادامه داد: - خواهر یا نه، وقتی پای قدرت وسط باشه، عاطفه جایی نداره. سکوت امیر طولانی شد. انگار داشت میان وجدان و سرنوشت ایل، یکی را انتخاب میکرد. و در نهایت، تنها چیزی که گفت، این بود: - باید مطمئن بشیم که دیگه هیچ راهی برای برگشت نداره. سرنوشت مهتاب در میان سه برادری رقم خورد که خونش را در رگ داشتند، اما نامش را در دل نه.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
هوا در ایل سنگینتر از همیشه شده بود. انگار هر ذرهی خاک هم زمزمههایی از آیندهای پرآشوب در گوش باد میخواند. از وقتی خبر تصمیم خان در ایل پیچیده بود، زمزمهها شروع شده بود. زنها در کنار چشمه پچپچ میکردند، مردها در میدان تیراندازی نگاههایشان را از هم میدزدیدند، و هرجا که مهتاب قدم میگذاشت، نگاهها بیصدا، اما سنگین، تعقیبش میکردند. در این میان، فقط خاتون بود که مثل همیشه آرام به نظر میرسید. اما مهتاب خوب میدانست که این سکوت، از جنس آرامش نیست؛ این سکوت، طوفانی بود که در دلش میجوشید و منتظر زمان مناسب برای فوران بود. آن شب، وقتی مهتاب به اتاق خان برگشت، دید که پدرش در خواب است، اما نفسهایش کوتاه و سنگین شدهاند. کنار تختش زانو زد و دست نحیف و لرزانش را در میان انگشتانش گرفت. - بابا... اگه بدونی اینجا چه خبره، اگه بدونی چه چیزایی پشت سرت میگن... خان تکانی خورد، انگار خوابش آشفته بود. لبهایش لرزیدند و نامی را زمزمه کرد که قلب مهتاب را در هم فشرد. - مهتاب... . همین یک کلمه کافی بود که بفهمد پدرش، حتی در خواب هم، از تصمیمش برنگشته است. اما درست در همان لحظه، صدای آرامی از پشت پرده شنید. - اگه اینقدر از آیندت میترسی، چرا نمیری؟ مهتاب سریع برگشت. خاتون، با قامتی بلند و چشمانی که در تاریکی برق میزد، کنار در ایستاده بود. - یعنی چی، مادر؟ خاتون نزدیکتر آمد. آرام، اما محکم گفت: - یعنی هنوز وقت داری که بری، مهتاب. قبل از اینکه برادرهات کاری کنن که دیگه هیچ راه برگشتی نمونه. مهتاب اخم کرد، اما در دلش چیزی فرو ریخت. - تو فکر میکنی من باید فرار کنم؟ یعنی تو هم فکر میکنی که من نمیتونم خان باشم؟ خاتون آهی کشید. نگاهش خسته بود، اما مهتاب در عمق آن چیزی جز نگرانی نمیدید. - این به تو ربطی نداره که میتونی یا نه، دخترم. به اونا ربط داره. کاظم، امیر، جواد... اونا چیزی که حق خودشون بدونن، به کسی دیگه نمیدن. حتی اگه اون، خواهرشون باشه. سکوت میانشان قد کشید. مهتاب به پدرش نگاه کرد، بعد دوباره به خاتون. صدایش آرامتر شد، اما محکمتر از همیشه: - من نمیرم، مادر. هر اتفاقی هم که بیفته، اینجا میمونم. خاتون چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد، اما در نگاهش چیزی بود که مهتاب را لرزاند؛ چیزی شبیه به اندوهی که سالها از آن فرار کرده بود. اما آن شب، در تاریکی چادر، جایی دورتر از خانهی خان، کاظم، امیر، و جواد دور هم نشسته بودند.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
سکوتی سنگین بر فضا سایه انداخت. نگاه کاظم، امیر و جواد، مثل سه تیغ برنده روی مهتاب میلغزید. خان دیگر چیزی نگفت، نفسهایش آرامتر شده بود، انگار تمام توانش را برای این تصمیم گذاشته و دیگر رمقی برای پاسخ دادن نداشت. مهتاب حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده است، اما غرورش اجازه نداد ضعفش را نشان دهد. آرام از کنار تخت پدر برخاست و به کاظم نگاه کرد، به همان برادری که از بچگی سایهی سنگینش را روی زندگیاش حس میکرد. - این یعنی چی، کاظم؟ تهدید؟ کاظم پوزخند زد، اما آن برق سرکش در نگاهش چیزی بود که مهتاب را بیشتر از هر چیز میترساند. - تهدید؟ نه، مهتابخانم! فقط یه حقیقت تلخه. تو این ایل، کسی تو رو بهعنوان خان قبول نمیکنه. این یه قانونه، چیزی که از زمان اجدادمون بوده. یه زن، هرچقدر هم که قوی باشه، نمیتونه خان باشه. اینجا جای تو نیست. مهتاب قدمی جلو گذاشت. چانهاش را بالا گرفت، سعی کرد صدایش نلرزد. – اما این پدر بود که تصمیم گرفت. پس یعنی شما حرفش رو قبول ندارید؟ امیر دستهایش را در سینه گره کرد و آرام گفت: - تصمیم بابا محترمه، اما از سر بیماریه. اون نمیفهمه که چی داره سر ایل میاره. اما ما میفهمیم. جواد، که همیشه ظاهر آرامتری داشت، لبخند کمرنگی زد. - ما فقط نمیخوایم تو بازیچهی تصمیمی بشی که برات عاقبت خوبی نداره، خواهر کوچیکه. «خواهر کوچیکه»... لحنش از بیرون مهربان بود، اما مهتاب از کودکی آموخته بود که چطور پشت لبخندهای برادرانش را بخواند. این حرف، چیزی جز طعنه نبود. خان سرفهای کرد. نگاه خاتون پر از نگرانی شد. اما وقتی دستش را برای آب آورد، خان اشاره کرد که نه. نگاهش روی مهتاب ماند. - مهتاب، از هیچی نترس. اگه قراره باری رو دوشت بذارم، بدون که تو از پسش برمیای. مهتاب احساس کرد چیزی در سینهاش فرو ریخت. اما قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد، کاظم دستش را بالا برد. - خیلی خب، حالا که اینجوریه، بذار ببینیم واقعاً چقدر از پسش برمیای. ببینیم این خان جدید، چقدر میتونه برای قدرتش بجنگه. چیزی در لحنش بود که مهتاب را به وحشت انداخت، اما مجال حرف زدن نداشت. برادرها بدون خداحافظی از اتاق خارج شدند. لحظهای بعد، تنها چیزی که از آنها باقی ماند، سایهی تهدیدی بود که روی تمام زندگیاش گسترده شد.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
مهتاب هنوز در آستانهی در ایستاده بود. احساس میکرد زمین زیر پایش دیگر همان زمینی نیست که همیشه میشناخت. پدرش، خان بزرگ، او را جانشین خودش کرده بود. اما نگاههای برادرانش، صدای خشمگین کاظم، سکوت تلخ امیر، و طعنهی سنگین جواد، همه مثل سایههایی تاریک دورش میچرخیدند. خاتون کنار خان نشست، دستش را آرام روی پیشانی داغ او گذاشت. اما خان چشمانش را بسته بود، انگار دیگر چیزی برای گفتن نداشت. مهتاب با قدمهایی مردد جلو رفت، کنار تخت پدر زانو زد. - بابا... چرا من؟ خان چشمان خستهاش را باز کرد. نگاهی که به او انداخت، از جنس روزهای دور بود؛ از روزهایی که او را روی زین اسب میگذاشت و از دشتهای پهناور میگفت، از مردانی که با غیرت زندگی کرده بودند، از زنانی که تاریخ ایل را در دامنشان پرورانده بودند. - چون تو اون نوری هستی که این ایل لازم داره. مهتاب چیزی نگفت. تنها به دستهای پدر نگاه کرد، دستهایی که زمانی قدرتشان لرزه به تن مردان ایل میانداخت، اما حالا نحیف و کمجان شده بودند. خاتون سرش را پایین انداخت. در تاریکی اتاق، صدای نفسهای خان سنگینتر شد. اما قبل از اینکه مهتاب بتواند چیزی بگوید، در اتاق ناگهان باز شد. کاظم، با چشمانی که برق خشم در آنها زبانه میکشید، برگشته بود. پشت سرش امیر و جواد ایستاده بودند، اما اینبار سکوت نکردند. - این حرف آخر نیست، حاجی! این ایل به یه مرد نیاز داره، نه به یه دختر که حتی نمیدونه چطور از خودش دفاع کنه! خان چشمهایش را بست. انگار دیگر نای جنگیدن نداشت. اما قبل از اینکه جوابی بدهد، امیر جلو آمد و با لحنی آرامتر، اما به همان اندازه خطرناک گفت: - حاجی، حالا که تو این تصمیم رو گرفتی، ما هم تصمیم خودمون رو داریم. ما نمیذاریم که ایل به دست کسی بیفته که برای این جایگاه ساخته نشده. مهتاب احساس کرد چیزی در وجودش فرو ریخت. برادرانش... این جنگ تازه شروع شده بود.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
امیر، کاظم، و جواد خشکشان زده بود. کاظم اولین کسی بود که خودش را پیدا کرد. خندهای عصبی زد، اما خندهاش چیزی از طوفانی که در چشمان قهوهایش موج میزد، کم نکرد. - حاجی، شوخی میکنی، مگه نه؟ یه دختر؟ خان ایل؟ این حرفا چیه؟! امیر اخمهایش را درهم کشید و آرامتر گفت: - حاجی، این چه تصمیمیه؟ شما همیشه اهل منطق بودید. این ایل مرد میخواد، نه... صدای خان بلندتر شد، مثل کسی که دیگر تاب تحمل این بحثها را نداشت. - بس کنید! فکر کردید این تصمیمو راحت گرفتم؟ نه، سختترین کار زندگیمه. اما مهتاب کسیه که میفهمه این ایل چی نیاز داره. شماها فقط فکر خودتونید. فکر قدرت، فکر انتقام. نگاهش مستقیم به کاظم افتاد. - مخصوصاً تو، کاظم. از همون اول هم میدونستم که دنبال قدرتی، نه خدمت. کاظم به جلو خم شد، چشمانش خشمگینتر از همیشه. - من اگه دنبال قدرت بودم، الان نصف ایل دستم بود، حاجی. اما سکوت کردم. اینجوری جواب میدی؟ مهتاب، که پشت در ایستاده بود، دیگر نمیتوانست بماند. قدمی جلو گذاشت و در چارچوب در ایستاد. نگاه خشمگین برادرها بلافاصله به او افتاد، و چیزی در چهرهی کاظم، برای لحظهای، انگار او را میخواست به عقب براند. - من... من نمیدونستم شما همچین تصمیمی گرفتید، بابا. صدای آرام بود، اما پر از لرزش. خان نگاهی به او انداخت، نگاهی که انگار تمام وجودش را میخواست در خود ببلعد. - مهتاب، این تصمیم برای تو هم ساده نیست. میدونم. اما این ایل به کسی مثل تو نیاز داره. کسی که از دلش تصمیم بگیره، نه از سر طمع. کاظم دستهای بزرگ و مردانهاش را مشت کرد و گفت: - اینجوری تمومش نمیکنیم، حاجی. این حرف آخر نیست. من اینو نمیپذیرم. جواد به آرامی دستش را روی شانهی پهن کاظم گذاشت، اما خودش هم نگاه سنگینی به مهتاب انداخت. - حاجی، ما نمیخوایم باهات بحث کنیم، اما این تصمیم... درست نیست. خان به سختی بلند شد. خاتون به سمتش رفت، اما او با اشاره دست، کمک را رد کرد. ایستاد، هرچند پاهایش که روزی زمین را به لرزه وا میداشت حالا به وضوح لرزان بود. - هرچی هم بگید، تصمیمم عوض نمیشه. این ایل همیشه تو این جنگهای داخلی نابود شده. اما حالا، باید چیزی تغییر کنه. خان دوباره روی تخت افتاد. نفسهایش سنگین و خسته بودند. دستش را روی پیشانی گذاشت و گفت: - برید. همه برید. حرفامو زدم. کاظم از جا بلند شد و محکم به سمت در رفت. امیر و جواد هم به دنبالش. هر دو نگاهی سنگین به مهتاب انداختند، نگاهی که مهتاب نمیتوانست تا عمقش را بخواند. وقتی رفتند، خاتون آرام به سمت خان رفت و گفت: - حاجی... این حرفا اونا رو آروم نمیکنه. میدونی چی میگن پشت سرت؟ خان چشمانش را بست و زمزمه کرد: - هرچی بگن، مهم نیست. من کارمو کردم. مهتاب، بیحرکت، هنوز در چارچوب در ایستاده بود. انگار دنیا در یک لحظه، تمام وزنش را روی شانههای او گذاشته بود. خاتون برگشت و نگاه دریاییاش به او افتاد. - مهتاب... بیا اینجا. اما مهتاب نتوانست تکان بخورد. تنها ایستاد و در سکوت به پدرش که حالا در اثر مریضی روی تخت افتاده بود نگاه کرد.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
مهتاب در سایهی ستون پنهان شده بود. نفسهایش کوتاه و سریع بودند، انگار هر لحظه ممکن بود کسی او را ببیند و از حریم افکار پریشانش بیرون بکشد. صدای قدمهای سنگین برادرها از دور نزدیکتر میشد. اول امیر، با آن قد بلند و شانههای پهنش، وارد شد. سایهاش دیوار را پر کرد. بعد کاظم، تند و عصبی، انگار خشم از همیشه در حرکاتش جاری بود. جواد، با آن لبخند همیشگیاش که اینبار سرد و محتاط شده بود، آخر از همه پا به اتاق گذاشت. هر سه ایستادند. مهتاب از جای خود تکان نخورد؛ تنها گوش بود، تنها سایهای که چیزی نمیخواست جز دیدن و نشنیدن. خان که حالا کمی به تخت تکیه داده بود، نگاه خستهاش را روی هر سه نفر چرخاند. مثل قاضیای بود که میدانست حکم نهاییاش جهان را تغییر خواهد داد. سکوت او مثل پتکی بر فضای اتاق سنگینی میکرد. - اومدید؟ صدایش آرام بود، اما چیزی در آن لرزه به دل انداخت. امیر قدمی جلو گذاشت. - حاجی، چی شده؟ چرا ما رو این موقع شب خواستی؟ خان دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: - امیر... کاظم... جواد... من... دیگه وقت زیادی ندارم. اینو میدونید. کاظم نتوانست خودش را کنترل کند. - حاجی، این چه حرفیه؟ هنوز چیزی معلوم نیست. دکتر... خان دستش را بالا برد و کاظم بلافاصله سکوت کرد. - دکتر؟ دکترم گفت. گفت که وقتشه. حالا شماها باید گوش کنید. این حرفا رو نباید با بحث خراب کرد. سکوتی تلخ بر اتاق نشست. چراغ کوچک گوشهی اتاق نور لرزانی روی چهرهی خان میانداخت. انگار هر لرزش شعله، گوشهای از او را خاکستر میکرد. - یکی از شما باید بعد از من خان باشه. ایل نمیتونه بیخان بمونه. من باید بگم کی قراره این مسئولیت رو برداره. جواد لبخندی زد، اما صدایش پر از کنایه بود: - خب حاجی، همه میدونن کی از همه بیشتر لیاقت داره. کاظم قدمی به او نزدیک شد. - آره، من. کسی که همیشه این ایل رو چرخونده. خان با خشم نگاهشان کرد. - باز شروع کردید؟ همیشه همین بوده، جنگ و دعوا. برای چی؟ برای کی؟! خان به سختی نفس کشید. خاتون از گوشهی اتاق جلو آمد، اما خان با اشاره دست او را متوقف کرد. نگاهش روی مهتاب افتاد، که هنوز پشت در پنهان بود، اما انگار حضورش را حس کرده بود. - نه امیر، نه کاظم، نه جواد. هیچکدومتون! صدایش مثل پتک در سکوت فرود آمد. برادرها خشکش زد. جواد جلو آمد و گفت: - حاجی، چی میگی؟ خان لبخند کمرنگی زد، اما این لبخند هیچ گرمایی نداشت. - اسم کسی که بعد از من خان میشه، مهتابه. در یک لحظه، اتاق پر شد از سکوتی که حتی سنگینتر از قبل بود.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
بادِ کوهستان، مثل یک افسانهی قدیمی، خودش را در شیارهای ایل میپیچاند؛ صدای زوزهاش با نوای دوردست کلاغهایی که در شاخههای خشکیده لانه کرده بودند، در هم میآمیخت. چادر خان، در مرکز این سکوتِ شکسته، همچنان ایستاده بود؛ چراغی که از پنجرهی بزرگ خانه سوسو میزد، سایهای لرزان روی چادر میانداخت. میدانی که روزگاری با صدای هیاهوی مردان ایل و سُمکوبی اسبها پر بود، حالا زیر لایهی نازکی از مه صبحگاهی خالی به نظر میرسید. اما درون چادر، چیزی سنگینتر از سکوت جریان داشت. خان روی تخت نشسته بود، اما قامتش دیگر مثل گذشته راست نبود. لحاف سنگینی تا روی سینهاش کشیده شده بود. رگههای عرق روی پیشانیاش میدرخشید، و نگاهش که همیشه مانند یک شمشیر برنده بود، حالا به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. کنار تخت، خاتون با لباسی ساده، اما چشمانی پر از اضطراب نشسته بود. دستش روی دست خان بود، انگار میترسید اگر رها کند، او را برای همیشه از دست بدهد. خان با صدایی خشدار، مثل شکستن شاخهای خشکیده، لب به سخن گشود: - خاتون... زن سرش را بالا گرفت. چشمهایش میلرزیدند، انگار هر واژهای که از دهان او بیرون بیاید، وزنهای سنگینتر بر شانههایش میگذارد. - جانم حاجی؟ چی میخوای؟ چیزی میخوری؟ خان پلکهایش را بست و نفس بلندی کشید. صدایش آهستهتر شد. - چیزی که باید بخورم... اینجا نیست، خاتون. من دیگه تمومم. خاتون سرش را به نشانهی انکار تکان داد، اما چیزی در صدای خان بود که اجازه نمیداد این حرف را رد کند. - تموم؟! این چه حرفیه حاجی؟ نه... تو خوب میشی. حتماً خوب میشی. خان لبخند کمرنگی زد، لبخندی که بیشتر شبیه به ترک خوردنِ دیواری قدیمی بود. - خوب میشم؟ خاتون، من اینو میدونم. آدم وقتی به آخر میرسه، حسش میکنه... او به سختی خودش را کمی بالا کشید. خاتون دستش را پشت او گذاشت. صدای نفسهای سنگین خان، فضای کوچک چادر را پر کرده بود. - بچهها رو صدا کن. امشب، تکلیف ایل باید روشن بشه. خاتون مکثی کرد، گویی معنای حرف او را نمیخواست بفهمد. اما بالاخره بلند شد. نگاهش برای لحظهای روی صورت مهتاب که از گوشهی در چادر نگاهشان میکرد، افتاد. - حاجی، امشب... چرا حالا؟ حال نداری... خان صدایش را بلند کرد. - خاتون، برو... فقط برو! خاتون دستهایش را روی پیشبندش پاک کرد و بیرون رفت. صدای قدمهایش در راهرو پیچید. مهتاب با دلی پر از چیزی که حتی اسمش را هم نمیدانست، پشت ستون چادر ایستاده بود. از دور، صدای نامهای آشنایی که خاتون صدا میزد، شنیده میشد: - امیر! کاظم! جواد! مهتاب دستش را روی قلبش گذاشت. پشت در ایستاده بود و میدید که سایهی خان روی دیوار میلرزد. چیزی در او میخواست فرار کند، اما پاهایش سنگین شده بودند. در دلش زمزمه میکرد: «ای خدا... امشب چی قراره بشه؟» چادر آرام بود، اما مهتاب میدانست که این آرامش، آرامش قبل از توفان است.
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
مقدمه: در آغوش شب، راز خاکسترها نهفته است، شعلهای که میمیرد، اما زنده میماند! باد قصهها را میبرد؛ اما سرنوشت در زمزمهی خاک حک شده است. دختری از جنس نور، در سایهی عشق و قدرت گم میشود. و از دل این ویرانی، طلوعی ازلی آغاز خواهد شد.
-
مشاعره با اسم شهر و کشور
افغانستان
-
مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
باقالی پلو
-
یکیشو انتخاب کن!
فرانسه یا آلمان؟
-
رمان طلوع ازلی | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
نام اثر: طلوع ازلی ژانر: عاشقانه نویسنده: کهکشان خلاصه: دختری که در میان سایههای قدرت و عشق سردرگم است، در جستجوی راهی برای رهایی از تقدیر خود میافتد؛ گذشتهای تاریک و آیندهای مبهم، او را به تقاطعهایی میرساند که هیچکدامش را نمیتواند از انتخاب کند. در دل بحرانها و خیانتها آنچه که میجویی، گاه نه آزادی، که شاید دوباره زاده شدن است. در این مسیر، آیا میتواند طلوعی از دل خاکستر بیابد یا فقط در پی جهانی گمشده خواهد بود؟ ویراستار:@marzii79