رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت سی و ششم رو بهش گفتم: ـ ممنونم از اینکه چایی آوردی برام اما احتیاجی نبود فریبا خانوم گفتم که میل ندارم! یهو دیدم بی مقدمه شروع کرد به گریه کردن! جوری گریه می‌کرد که اگه کسی نمیدونست انگار یکی از نزدیکانش مرده بود! با دستش هم جلوی دهنش و داشت تا صداش سمت پذیرایی نره! سریع از پارچه روی میز یه لیوان آب براش ریختم و با استرس ازش پرسیدم: ـ چیزی شده؟؟ می‌خواین یکم بشینین؟! بدون توجه به حرفم همون‌جوری که گریه می‌کرد تو چشمام نگاه کرد و گفت: ـ آقا محمد بخدا منم نمی‌خوام اینجوری بشه اما منو مجبور می‌کنند! من تنها خواسته ام اینه که بذارن درس بخونم... یکم مکث کرد که ازش پرسیدم: ـ کی مجبورت می‌کنه؟! همون‌جوری که اشکاشو پاک می‌کرد گفت: ـ مادرم و خالم. بهم گفتن اگه شما هم راضی بشین و باهاتون ازدواج کنم، شما چون خودتون درست خوندن و دوست دارین، به منم اجازه میدین که درس بخونم! از گریه‌هاش دلم درد گرفت! خیلی دلم به حالش سوخت. برام مثل یه خواهر کوچیک با ارزش بود و تابحال بخاطر خودم همیشه کوتاه اومدم اما این‌بار بخاطر اشکای این دختر هم که شده کوتاه نمیام و اون روی منو خانوم جان بعد چند سال میبینه. می‌دونم باهاش چیکار کنم!! دستمالی سمتش تعارف کردم و گفتم: ـ لطفا اینقدر خودتو اذیت نکن! با چشمای عاجزانه نگام کرد و گفت: ـ من نمی‌تونم چیزی بگم ولی خواهش میکنم شما مانع بشین آقا محمد! بعدشم من...من می‌دونم که شما دلباخته دختر محمود چلاوی هستین یعنی کل محل می‌دونه! با اینکه این موضوع هم بهشون گفتم اما قانع نشدن و باز به زور می‌خوان منو شما رو بهم جفت کنند. من می‌دونم که شما هم راضی نیستین.
  2. پارت سی و پنجم با تردید وارد خونه شدم و حس کردم که صدای خانوما میاد! دوچرخه پدر هم خونه نبود. پس قطعا از دوستای خانوم جان اومده بودن. چند تقه‌ایی به در زدم و با گفتن یا الله وارد خونه شدم و دیدم که خواهر خانوم جان با فریبا با دیدن من بلند شدن و احوالپرسی کردن. این خانوم جان هم یجا بند نمی‌شد و مدام در حال قشقرق درست کردن بود. من که می‌دونستم هدف اصلیش از دعوت اینا چی بوده و چون جای پدر و خالی دیده، با خودش گفته که می‌تونه نظرمو عوض کنه اما قلب من با این زهره مهر و موم شده بود و اصلا به روی خودم نیوردم که هدفش و فهمیدم چون میدونستم که دوباره کلی داستان های حق به جانب برام تعریف می‌کنه. بنابراین لبخند مصنوعی بهشون زدم و بعد از یه احوالپرسی ساده رفتم سمت اتاقم. خانوم جان با صدای بلند پرسید: ـ محمد جان نمیای باهامون چایی بخوری؟! منم با صدای بلندتر گفتم: ـ نه میل ندارم. بعدشم یه اوفی از دست کاراش گفتم و لباسی که زهره خانوم برام بافته بود و داخل کمد آویزون کردم و با انگشتان لباس و جای بافت و نوازش می‌کردم. از اینکه برام اینقدر ارزش قائل بود، واقعا خوشحالم می‌کرد! از اینکه به لباسی دست میزدم که دست اون بهش خورده باعث می‌شد قلبم تند تند بزنه! نمی‌دونم تا چه حد خیره به لباس موندم که با شنیدن صدای در به خودم اومدم! در کمد و بستم و گفتم: ـ بفرمایید داخل! بعد دیدم که فریبا با سینی که دوتا توش چایی و چند تا دونه خرما بود، وارد اتاق شد! اینقدر بیچاره هل کرده بود که دستاش می‌لرزید و سریع رفتم کمکش و سینی چایی و از دستش گرفتم و پرسیدم: ـ خوبی؟! بدون اینکه نگام کنه، موهای زیر روسریش و ردیف کرد و گفت: ـ بله چیزیم نیست! آخ من چی بگم به این خانوم جان و خواهرش؟! دختره واقعا بچست!! مشخصه به زور فرستادنش تو اتاق. من نمی‌دونم اینا دنبال چی‌ان و چرا اینقدر تو مسائلی که بهشون ربطی نداره دخالت می‌کنن؟؟
  3. پارت سی و چهارم سبزعلی دستی به چشمانش کشید و به دستم نگاه کرد و گفت: ـ این چیه؟! با ذوق بازش کردم و گفتم: ـ قشنگه نه؟؟ زهره خانوم برام بافته. سبزعلی نگاش کرد و گفت: ـ آره خیلی. بعد دوباره به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ خدایا کاش ما هم یه دخترخانومی مثل زهره خانوم داشتیم که اینقدر بهمون می‌رسید! از لحن دعاش خندم گرفت و گفتم: ـ نگران نباش؛ بذار من بهش برسم! بهت قول میدم که دختر خوب هم برای تو پیدا میکنم. سبزعلی خندید و گفت: ـ قول دادیا!! با تاکیدگفتم: ـ زیر قولمم نمیزنم؛ فقط دعا کن که زودتر دست و بالم جمع بشه و بهم دیگه برسیم! سبزعلی نفس عمیقی کشید و گفت: ـ با اینهمه تلاشی که تو می‌کنی طالب، امکان نداره که به عشقت نرسی! ناامید نباش. با تأیید حرفاش سرمو تکون دادم که گفت: ـ بجنب! گوسفندا رو جمع کن. دیر وقته باید برگردیم! ـ باشه. و با کمک هم گوسفندا رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت خونه. سر کوچه با سبزعلی خداحافظی کردم و وقتی داشتم وارد خونه می‌شدم دیدم که چراغ دم در روشنه! خیلی تعجب کردم!! اصولا زمانی چراغ دم در روشن بود که ما مهمون داشته باشیم! یعنی کی اومده بود؟؟
  4. پارت سی و سوم زهره بهم نزدیک تر شد و با لحن پر از امیدواری گفت: ـ من مطمئنم که تلاشمون نتیجه داره! ـ انشالا که داره! زهره بعدش سبد و از روی زمین برداشت و روبندش و گذاشت و گفت: ـ خب آقا محمد؛ حالا که دیدمتون خیالم راحت شد! من برم خونه دیگه داره دیر میشه. تا خواستم بره پریدم جلوش و گفتم: ـ لطفا بازم اگه تونستین خبر بدین تا همدیگه رو ببینیم؛ این روزا خیلی به شما و حرفاتون احتیاج دارم! دوباره گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ حتما، خدانگهدار... اونجا وایستادم و رفتنش و نگاه کردم تا جایی که کامل از دیدم محو شد! خورشید در حال غروب کردن بود و اشعه‌اش روی رود هراز منظره شگفت انگیزی رو بوجود آورده بود. امیدوارم بودم که یه روزی بدون ترس، دست زهره رو توی دستام بگیرم و باهم بیایم اینجا ماهیگیری و به غروب خورشید خیره بشیم! بعد از اونجا دوباره راه افتادم سمت دشت تا گله رو از پیش سبزعلی بگیرم و به سمت خونه برم. وقتی رسیدم دیدم که سبزعلی روی تخته سنگ خوابیده و با صدای بلند گفتم: ـ اگه این گوسفندا رو یکی ببره، تو حتی روحتم خبردار نمیشه که! سریع چشماشو باز کرد و گفت: ـ بابا طالب! چرا اینقدر جو میدی؟؟ یه ده دقیقست چشمام و رو هم گذاشتم! خندیدم و گفتم: ـ از خرو پفت مشخصه کاملا!!
  5. #پنجاه و نهمین متن نیمه‌شب ‏آدم یه بار دو بار نهایتا سه بار بالغانه به آدما میگه چشونه یا این رفتارتون اشتباهه اما دیگه از دفعات بعدیش دکمشونو میزنه و با آرامش به زندگیش ادامه میده. 10:10 بیست و پنجم بهمن
  6. #پنجاه و هشتمین متن نیمه شب من هیچگاه نمیخواستم با تو وارد بحث شوم؛ من فقط میخواستم، به تو بفهمانم که رفتارهایت چگونه مرا آزار می‌داد. اما هر بار مجبور به معذرت خواهی شدم. چون ناراحتی تو، برای هر دوی ما مهم‌تر بود. 9:09 بیست و پنجم بهمن
  7. پارت سی و دوم نفس راحتی کشیدم. خنده هایش خوشحالم می‌کرد و تو اوج خستگی بهم انرژی میداد. دیدم که از داخل ساکش یه بافت سفید درآورد و با خجالت رو بهم گفت: ـ اینو برای شما بافتم! با ذوق بافت و از دستش گرفتم و گفتم: ـ چقدر قشنگه! واقعا هزار ماشالا! از هر دستتون یه هنر می‌باره! گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ خجالتی میدید آقا محمد! گفتم: ـ خیلی کار خوبی کردین! این روزا هوا تو دست سرده! واقعا بهش احتیاج داشتم. دستتون درد نکنه! ـ خواهش می‌کنم. ـ میگم زهره خانوم یه خواهش دیگه هم میتونم بکنم؟ زهره با کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت: ـ البته؛ بفرمایید... یکم این دست و اون دست کردم و گفتم: ـ این روزا که هوا داره سرد میشه؛ من کلاه پشمیم یه مقداریش پاره شده و تو گوشم باد می‌ره! میخواستم بگم حالا که اینقدر خوب لباس می‌بافین، برای من یه کلاه هم... نذاشت جملمو تموم کنم و با شادی گفت: ـ حتما براتون درست می‌کنم...کار و بار چطور پیش میره؟؟ نگاش کردم و با یه تکه سنگ زیر پام بازی می‌کردم و گفتم: ـ هعی؛ با یاد شما می‌گذرونم و سختیا رو تحمل می‌کنم به امید روزی که بهم برسیم!
  8. #پنجاه و هفتمین متن نیمه‌شب قرص میگرن اومده، ۸ عدد ۲/۲۰۰ یعنی هر سردرد میشه ۲۷۵ هزار تومن کجا داریم میریم واقعا؟! 22:22 بیست و چهارم بهمن
  9. #پنحاه و ششمین متن نیمه‌شب یه دیالوگ داخل رمان مَنِ دیگر هست که خیلی دوسش دارم. اونجایی که کوروش به مادربزرگش میگه: ـ همیشه فکر می‌کردم که دنیا پُر از تاریکی و ظلمه اما حالا دارم میبینم که تاریکی و ظُلم آدمایی مثل توئن... 15:15 بیست و چهارم بهمن
  10. پارت سی و یکم سبزعلی گفت: ـ خیره خیره! نگاش کردم و منتظر وایستادم تا بگه و بعد اینکه نفسش جا اومد، گفت: ـ طالب، رفته بودم بازار و بعدش زهره خانوم و دیدم و بهم گفت تا بهت بگم بری همون جای همیشگی چون یه چیزی هست که باید بهت بده! با تعجب پرسیدم: ـ چه چیزی؟! گفت: ـ نمی‌دونم. گفتم: ـ الان باید برم؟! ـ آره! ـ پس تو مواظب گوسفندا و سگ گله باش تا من برگردم. ـ باشه. و با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم سمت رود هراز تا زهره رو ببینم و این مدت هم واقعا دلم براش خیلی تنگ شده بود! از دور دیدمش و براش دست تکون دادم و قبل از سلام کردن گفتم: ـ چیزی شده زهره خانم؟! خندید و گفت: ـ سلام آقا محمد؛ نه آروم باشین!
  11. پارت سی‌ام با اینکه فهمیدم بهرحال خانوم جان میخواد جلوی پام سنگ بندازه ولی بنظرم پر بیراه هم نمی‌گفت! اگه دستم پُر بود، پیش خانواده زهره سر بلندتر بودم! اما همینکه پدرم قبول کرده بود دیگه خانوم جان نمی‌تونست مخالفتی کنه! از فردا صبح بعد از مکتب خونه، راهیه صحرا و دشت شدم. شیر گاوها رو میدوشیدم و از شیرشون کره می‌گرفتم تا برم و شهر بفروشم. گله رو چرا می‌بردم و همراه پدرم می‌رفتم سمت مرتع و کشاورزی می‌کردم. پول خوبی هم تو این بین در می‌آوردم. تمام کتابها و قرآنم و همراه خودم داشتم و لابلا میخوندمشون و رو به طبیعت به یاد زهره شعر می‌خوندم و با کبوترا و اکثر حیوانات از احوال خودم و عشقی که به زهره داشتم حرف میزدم...حتی خودمم احساس می‌کردم که این عشق جانسوز داره کاری می‌کنه که من عقلم و از دست بدم! چقدر رسیدن به وصال یار، مقابلش این همه مانع بود! از زهره هم کم و بیش خبر داشتم و وقتی که بهش خبر دادم با پدرم صحبت کردم و با اصرار من مخالفتی نکرد، بی‌نهایت خوشحال شد. بهش گفتم که بخاطر اینکه میرم سمت دشت و صحرا تا با دست پر بیام خاستگاریت، کمتر میتونم ببینمت و اونم مثل همیشه صبوری به خرج داد و هم به ابروش نیورد. یک روز که مثل همیشه گوسفندا رو به چرا برده بودم و در حال نی زدن بودم، صدای سبزعلی رو شنیدم که منو صدا می‌زد. بلند شدم و از بالای تپه براش دست تکون دادم و گفتم: ـ من اینجام سبزعلی! سبزعلی که منو دید، دویید سمتم و نفس نفس زنان گفت: ـ طالب برات یه خبر دارم! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ خیر باشه!
  12. #پنجاه و پنجمین متن نیمه‌شب انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی؛ انقدر آدمای خوب هستن که هنوز ندیدی؛ انقدر خنده ها هست که هنوز نداشتی؛ انقدر اتفاق خوب هست که هنوز نیافتاده؛ انقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی؛ انقدر اشک شوق هست که هنوز نریختی؛ انقدر خوبه دیدن و حس کردن اینا ؛ انقدر زیاد که تصورشم میتونه لبخند بیاره رو لبت! پس غصه ی آدمایی که رفتن، چیزای که از دست دادی و لحظه های پوچ گذشته رو نخور! روزای که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ! 11:11 بیست و چهارم بهمن
  13. #پنجاه و چهارمین متن نیمه‌شب اینکه چون طرف بزرگتره، احترامش واجبه بنظرم مزخرف ترین جمله برای توجیه بی‌شعوریه بعضی از اطرافیانمونه! بزرگتر برای من زمانی احترامش واجبه که متقابلا به من احترام بذاره و بزرگواری کنه! هر بزرگ‌تری لایق احترام نیست. لطفاً یکسری از چیزا رو عادی سازی نکنین! 10:10 بیست و چهارم بهمن
  14. پارت بیست و نهم تا خانوم جان رفت حرفی بزنه، پدرم دستش و به حالت سکوت برد بالا و خانوم جان هم حرفش و خورد. بعد همونجور که به من نگاه می‌کرد، گفت: ـ یعنی واقعا اینقدر خاطرشو میخوای؟! چشمام برق زد! بالاخره جسارتی که به خرج دادم، دل پدر و نرم کرده بود و با ذوق گفتم: ـ بله! بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنین! پدر بهم نگاه کرد و ادامه دادم و گفتم: ـ پدر من تصمیم خودم و گرفتم! حتی اگه رسوای عالم هم بشم و تمام در و همسایه راجبم حرف بزنن، برام مهم نیست؛ من این دختر و خیلی دوست دارم و حاضرم جونمو براش فدا کنم. خانوم جان رو به پدر گفت: ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟! پدر به خانوم جان نگاه کرد و گفت: ـ وقتی اینقدر شیفته و دلباخته همدیگه هستن، کاری از دست کسی برنمیاد... بعدش به من نگاه کرد و گفت: ـ ولی طالب تمام مسئولیتش با خودته! محمود چلاوی خیلی آدم سرسختیه و یه پسر داره لنگه خودش! ممکنه کاری که می‌کنی جنگی که بین دو طایفه هست و بیشتر کنه اما اینو بدون من فقط به خواسته تو احترام میگذارم ولی تو این موضوع کوچیکترین دخالتی نمی‌کنم و همش به پای خودته پسرم. بازم همینکه رضایت داده بود و نقشه‌های خانوم جان نقش برآب شد، جای شمارش باقی بود و سریع گفتم: ـ تمام مسئولیتش و به دوش میگیرم و اصلا پا پس نمی‌کشم! خانوم جان که دید پدر هم قانع شده با لحن تقریبا آرومی گفت: ـ همینجور دست خالی که نمیشه رفت خواستگاری!! حداقل اینه که یه یکسال همراه پدرت به کشاورزی تو مراتع و چرا برو و یه مقدار پول تو دستات باشه تا جلوی خانوادشون شرمنده نشیم.
  15. پارت بیست و هشتم تمام جسارتمو جمع کردم تا پدر و قانع کنم. من هر جوری که بود پای قولم به زهره وایمیستادم! دیگه این بار این موضوع هم مثل خیلی از مسائل دیگه تو دلم دفن نمی‌کنم و نمی‌ذارم از درون باعث بشه که حسرت عشقی که دارم، توی دلم بمونه! بنابراین قبل از اینکه پدر از خونه بره بیرون رو بهش گفتم: ـ نمی‌تونم پدر! پدر وایستاد ولی برنگشت سمتم و خانوم جان لبشو گاز گرفت و گفت: ـ رو حرف پدرت حرف میزنی؟! بعدش قبل از اینکه اجازه بده من چیزی بگم به پدرم گفت: ـ باور کن آقا من دو هفته قبل بهش گفتم خواهرزادم فریبا رو بیشتر مناسبش میبینم، هم اصل و نسبش و می‌شناسیم و هم خودش و خانوادشو... دیگه نتونستم طاقت بیارم تا جای من تصمیم بگیره، اولین بارش نبود که تو موضوعاتی که بین منو پدرم بود، دخالت می‌کرد! با عصبانیت حرفشو و قطع کردم و گفتم: ـ منم همون دو هفته پیش بهت گفتم که نسبت به اون دختر هیچ حسی ندارم. خانوم جان از این جسارت و صدای بلندم متعجب شد! فکر نمی‌کرد هیچوقت باهاش این مدلی صحبت کنم! اما کم نیوردم و ادامه دادم و گفتم: ـ من فقط زهره رو میخوام و این دشمنی بین طایفه ها اصلا برام مهم نیست! اونقدری دوسش دارم که حاضرم تمام تلاشمو بکنم تا خانوادشو راضی کنم پدر... پدر ساکت شده بود و فقط بهم نگاه می‌کرد. هم اون هم خانوم جان حس میکنم از تعجب خشکشون زده بود. ادامه دادم و گفتم: ـ بعدشم بنظرتون اینهمه سال این دشمنی کافی نیست؟ شاید بهم رسیدنمون باعث بشه، این دشمنی هم تموم بشه.
  16. #پنجاه و سومین متن نیمه شب اگر به کسی علاقه مندی اول خودت دعا کن اما دیگه پا پیش نذار! فقط برای اینکه ببینید اگه آرزوت خواست خدا نبوده، صدمه ببینی. 17:17 بیست و سوم بهمن
  17. پارت بیست و هفتم دوباره ساکت شدم که این‌بار خانوم جان با لحنی در از خشم ازم پرسید: ـ محمد پدرت با توئه! گفتم: ـ اسمش...اسمش زهره است. خانوم جان سریع بلند شد و گفت: ـ پس حقیقت داره!! به حرکات خانوم جان خیره شده بودم! پدرم هم از این همه عصبانیتش تعجب کرده بود و پرسید: ـ چی شده خانوم؟ خانوم جان همون‌جوری که نگاهش به من بود گفت: ـ این روزا از زبون زنای همسایه یه چیزایی می‌شنیدم اما باور نمی‌کردم که حقیقت داشته باشه! اینقدری تو رو عاقل می‌دونستم که فکر می‌کردم چنین کاری نمی‌کنی! پدر این بار بلند شد و رو به خانوم جان گفت: ـ زن ! یجوری حرف بزن که منم بفهمم اینجا چه خبره! خانوم جان رو به پدر گفت: ـ کل محل دارن راجب محمد و دختر محمود چلاوی، زهره حرف می‌زنن! منم مثل احمقا جواب همشون و میدادم و می‌گفتم که محمد پسر عاقلیه و قطعا عاشق دختر طایفه‌ایی که باهامون دشمنی دارند نمیشه! پدر که موضوع رو شنید رو به من گفت: ـ داره راست میگه طالب؟! به چشمای پدر که با غضب بهم نگاه می‌کرد، خیره شدم و گفتم: ـ درسته! اما پدر منو زهره همدیگه رو دوست داریم و واقعا نمی‌تونیم... پدر با صدای بلند حرفمو قطع کرد و گفت: ـ دیگه راجب این موضوع نمی‌خوام چیزی بشنوم! اون دختر و فراموش کن طالب!
  18. QAZAL

    کتابی که خوندی چطور بود؟

    رمان وابستگی ممنوع و باور کنید تا ببینید از وین دایر و شروع کردم که واقعا روزم رو تو این دوران می‌سازه. بنظرم اگه نمی‌تونین اتفاقاتی که میفته رو برای خودتون هضم کنین یا خودتون و بابت تصمیماتی که گرفتین ببخشید و مدام وجودتون رو سرزنش میکنین، این کتابارو از دست ندین🤞
  19. پارت بیست و ششم به چشمای بابا خیره شدم که گفت: ـ بگو دیگه طالب! چرا نیم ساعته زل زدی به من؟! از توی باغ کلی بهم اصرار کردی که کار خیلی مهمی داری و الان هیچ حرفی نمی‌زنی! آب دهنم و قورت دادم که خانوم جان هم اومد پیش بابا نشست و گفت: ـ لابد بازم راجب مکتب خونه و... حرفش و قطع کردم و به صورت خیلی مستقیم حرفمو زدم! می‌دونستم که اگه این دست و اون دست کنم، حرف تو گلوم گیر می‌کنه و نمیتونم بگم! بنابراین چشمامو بستم و یه بند گفتم: ـ من می‌خوام زن بگیرم! خانوم جان تو جاش جابجا شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ بسم الله الرحمن الرحیم!!! بابا که انگار حرفم و هضم نکرده بود دوباره پرسید: ـ چی؟! نفس عمیقی کشیدم و همینجور که به گل های روی قالی نگاه می‌کردم گفتم: ـ گفتم که می‌خوام زن بگیرم! به یه دختر مدتهاست علاقمندم و می‌خوام باهاش یه زندگی تشکیل بدم! خانوم جان صورتش از حرص قرمز شده بود! احتمالا بخاطر این بود که منظورم از اون دختر، فریبا خواهرزادش نبود! اما بازم خشمش و قورت داد تا ببینه بابا چی میگه ! بابا بهم نگاهی کرد و گفت: ـ فکر نمی‌کردم تو این وادیا باشی طالب! حالا این دختر خانومی که میگی، کی هست؟! حرف بابا، خانوم جان و یکم متعجب کرد. انتظار داشت پدرم با حالت تندی مخالفت کنه و جوابش منفی باشه اما پدر انگار موافق بود ولی مطمئن نبودم که اگه اسم زهره رو بگم، بازم موافق باشه.
  20. #پنجاه و دومین متن نیمه شب یک روزی سوتِ پایانِ زندگیه هممون زده میشه! دعا کن که تا اون روز در این کالبد، شرافتمندانه زندگی کرده باشی! 13:13 بیست و سوم بهمن
  21. #پنجاه و یکمین متن نیمه‌شب زندگی به اندازه کافی سخت هست پس با چسبیدن به کسی که نمی‌تواند تورا دوست داشته باشد؛ سخت ترش نکن! بدون او هم خوب خواهی بود! حالا میبینی!! 12:12 بیست و سوم بهمن
  22. #پنجاهمین متن نیمه‌شب من دیگه با زخم‌هام کلنجار نمی‌رم اما از بودنشون زجر هم نمی‌کشم. به چشم من این زخم‌ها نبردهایی بودن که منو به اینجا رسونده بودن؛ مثل نوری که از تکه‌های شکسته قلبم وارد می‌شه. 22:22 بیست و دوم بهمن
  23. پارت بیست و پنجم با شرمندگی نگاش کردم و گفتم: ـ بازم ازتون معذرت می‌خوام! اگه یکم بیشتر دقت می‌کردم! شاید این اتفاق نمی‌افتاد! همش تقصیره... حرفمو با تحکم قطع کرد و گفت: ـ اصلا تقصیر شما نیست آقا محمد! به هیچ وجه خودتون و سرزنش نکنید. اتفاقی بود که افتاد...امیدوارم که آخر این قضیه به خیر و خوشی پیش بره. گفتم: ـ می‌ره، نگران نباشید! اگه ما عقب نکشیم، به هیچ عنوان هیچ چیز نمی‌تونه مانع راهمون بشه. نگام کرد و گفت: ـ حق با شماست...من برم آقا محمد، دیگه هوا داره تاریک میشه. سریع گفتم: ـ می‌خواین من... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ نه ممنونم؛ من خودم میرم. گفتم: ـ حتما خبرشو بهتون می‌رسونم! لبخندی زد و گفت: ـ خیلی متشکرم، خداحافظ! بعدش رفت...سریع راه افتادم سمت خونه تا با پدر بابت این موضوع صحبت کنم! دیگه نباید این موضوع رو اینقدر طول میدادم. دلم نمی‌خواست دیگه سر زهره همچین بلایی بیاد و پشت سرمون حرف باشه! مطمئناً تا همین الان هم نقل محافل بودیم.
  24. پارت بیست و چهارم گفتم: ـ نگران نباش! من همین امشب با پدرم صحبت می‌کنم زهره خانوم! زهره نگاهش برق زد و با لبخند گفت: ـ واقعیت اینه که نمی‌خوام بیشتر از این حرف تو دهن این مردم باشیم آقا محمد! حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ کاملا حق با توئه! می‌فهممت...من به هیچ عنوان ازت دست نمی‌کشم! مثل اینکه قولی که اینجا بهم دادیم و یادت رفته! چهره زهره پر از غم شد و گفت: ـ نه آقا محمد؛ یادم نرفته اما میدونین که بین چلاوی و آملی سالیان ساله که جنگ بزرگی هست و الان نمی‌دونم با این وضعیت... مصمم نگاهش کردم و گفتم: ـ من به هیچ عنوان از عشق شما دست نمی‌کشم! تمام تلاشم و می‌کنم تا بله رو از خانوادتون بگیرم زهره خانوم! بهم اعتماد کن! با شادی نگام کرد و گفت: ـ بهت اعتماد دارم! گفتم: ـ روغن گل میخک و رزماری رو براتون میارم! با هم مخلوطش کنین و شبا به این قسمت صورتتون که کبود شده بزنین! انشالا که زودتر خوب میشه! گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ ممنونم که به فکرمی!
×
×
  • اضافه کردن...