-
تعداد ارسال ها
2,022 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
36
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
بعد اینکه آرون رفت، دوباره سیلی از غم و ناراحتی و دلتنگی به دلم هجوم آورد. چهره عرشیا از جلوی چشمام کنار نمیرفت و دلم براش تنگ شده بود. یه یکساعتی توی خونه راه رفتم و فکر کردم. دلم طاقت نیاورد و به پروانه خانوم زنگ زدم اما بجاش شهربانو جواب داد، با تعجب پرسیدم: ـ شهربانو خانوم تویی؟ پروانه خانوم نیست خونه؟ شهربانو بعد کلی احوالپرسی بهم گفت: ـ والا دخترم، آقا عرشیا بعد رفتن تو دوباره دیوونه شد، رفت تو اتاق موسیقی و کل اتاق رو بهم ریخت. تو دلم یذره خوشحال شدم ولی آخه چرا غرورشو نذاشت کنار و بهم نگفت که بمونم! گفتم: ـ الان حالش خوبه؟ ـ یه مدت طولانی خودشو تو اتاق حبس کرده بود و بالاخره با اصرار پروانه خانوم در رو باز کرد. الآنم داره تو اتاق باهاش حرف میزنه. با ناراحتی گفتم: ـ باشه، پس به پروانه خانوم بگو که زنگ زدم. شهربانو یهو گفت: ـ باران من آقا عرشیا رو از بچگی میشناسم. نمیخوام امیدوارت کنم اما بعد از پدر و مادرش اولین باره که میبینم بابت رفتن به دختر اینجور از هم میپاشه. بنظر من که میبخشتت دخترم. یکم بهش زمان بده.- 113 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آرون لبخند زد، زنگ زدم به مهلقا و تا گوشی و برداشت پرسید: ـ همه چی امن و امانه باران؟ صدامو ناراحت تر از همیشه کردم و گفتم: ـ آره مهلقا امن و امانه ولی من اینجا خیلی تنهام و دلم میگیره. مهلقا با مسخره بازی گفت: ـ حیف که نمیتونم عرشیا رو بیارم اونجا. گفتم: ـ مسخره من منظورم به خودت بود!! مهلقا با خنده پرسید: ـ اونجا تنهایی؟؟ مگه آرون پیشت نیست؟ به آرون نگاه کردم و گفتم: ـ اونم بعد یکی دوساعت دیگه میره. مهلقا گفت: ـ دهن رفاقت بسوزه، خب لوکیشن بفرست من بیام اونجا. با شادی به آرون نگاه کردم و گفتم: ـ نه تو تنها نیا، اینجا از شهر خیلی فاصله داره، بزار من به آرون بگم بیاد دنبالت. مهلقا داشت مخالفت میکرد که سریع گفتم: ـ آماده باش، الان میرم آرون و صدا بزنم، خداحافظ و بعدش سریع قطع کردم و رو به آرون گفتم: ـ خب همه چیز حله، برو دنبالش. آرون با شادی نگام کرد و گفت: ـ دمت گرم باران. خیلی خوشحالم کردی. بهش نگاهی کردم و گفتم: ـ انشالا که همیشه مثل الان من خوشحال ببینمت. بعدش سرم رو بوسید و گفت: ـ دارم برمیگردم واسه امشب بند و بساط هم میارم که تو حیاط آتیش روشن کنیم و بشینیم.- 113 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هجدهم راستش درست و درمون یادم نمیاداما خیلی ترسیده بودم. یادمه وسط دریا تو قایق بودم...یهو انگار دریا سیاه شد داشت منو میکشید تو خودش. یه دستی منو اینقدر محکم گرفت که تونستن بهش تکیه کنم و منو گذاشت تو قایق اما نتونستم قیافشو ببینم ولی تن دستش یه دستبند مثل یه ربان سبز رنگ بسته بود. مهسان با تعجب گفت: ـ بازم نفهمیدم. اون دست، دست کوهیار بود یعنی؟ گفتم: ـ نه. ببین تو رفتی، من داشتم پشت سرت بلند میشدم که بیام ولی این اومد مچ دستمو محکم گرفت و شروع کرد به چرت و پرت گفتن. بعدش یهو این سرپرست گروهشون و یادته؟ یبار استوریشو برات فرستاده بودم؟ گفت: ـ همون مرده که موهاش جوگندمیه؟ ـ آره آفرین. اون اومد دست اینو گرفت یکمم غیر مستقیم باهاش به تندی حرف زد و باعث شد من دستمو از دست اون ابله بکشم بیرون. مچ دستش یه دستبند سبز رنگ عین همونی که توی خوابم دیدم بسته بود. مهسان یهو گفت: ـ وای برگام!! چقدر عجیب اما غزل یعنی الان ناجیه تو اینه؟ یهو در عین متعجب بودن از این حرفش زدم زیر خنده . مهسان همونطور که میخندید گفت: ـ آخه اون مرده پیره نیست؟ گفتم: ـ نمیدونم والا فکر کنم نهایت تا چهل باشه شایدم یکم کوچیکتر. مهسان با حالت مسخره کردن گفت: ـ واای چقدر کوچیکه. حتی اگه چهل هم نباشه بالای ده سال باهات اختلاف سنی داره! گفتم: ـ وا ی مهسا حالا الان نه به داره نه به باره. تو چی میگی؟ بعدشم سن مگه مهمه؟ با تعجب شونم و برگردوند سمت خودشو گفت: ـ ببینم تو رو؟ مثل اینکه واقعا از این طرف خوشت اومده. با کمی لبخند گفتم: ـ انگاری. تازه امسال لاغرتر از پارسال هم شده بود و خیلی جذابتر از قبل شده. مهسان پرسید: ـ یعنی؟ الان میخوای چیکارکنی؟ ـ هیچی؟ میریم دنبال کار خودمون. ببینیم قراره چی پیش بیاد؟ مهسان خمیازهای کشید و گفت: ـ بخاطر اون اسکل شام هم نخوردیم. میگم اینجا یه هتل کیش بود، بنظرم امشب بریم اونجا. نزدیکم هست تازه...من حوصله ندارم سوار تاکسی بشم دوباره. گفتم: ـ باشه. تو برو من یکم نفسم سرجاش بیاد، میام...- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفدهم بهم یه نگاهی گذرا انداخت و گفت: ـ سوال اشتباهی پرسیدی. در واقع خودت داری چیکار میکنی؟ کوهیار خیلی طلب کار به من نگاه کرد و برگشت سمتش و گفت: ـ ایشون و از قبل میشناسم، داشتم باهاش صحبت میکردم. پیمان: ـ آخه از نظر من خیلی به صحبت کردن شبیه نبود. کوهیار با حالت شاکی گفت: ـ حالا هرچی. غزل تو اینجا منتظر من پریدم وسط حرفش و همونجور که نگاهم به اون پیمان بود گفتم: ـ لازم نکرده. من حرفی ندارم...خداحافظ... نگاهم رو پیمان مونده بود، انگار دلم نمیخواست رومو برگردونم ازش ولی پاهام منو از اونجا دور میکرد. باد ملایمی میزد و آسمون صاف صاف بود. نزدیک یکی از قایقها مهسان رو دیدم، مهسان تا منو دید گفت: ـ چی شده؟ با هیجان گفتم: ـ مهسان من...من. مهسان که از حالتم ترسیده بود گفت: ـ تو چی؟ گفتم: ـ من فکر کنم اونو دیدم. مهسان: ـ کیو؟ غزل مثل آدم حرف بزن لطفا. کنارش رو صندلی نشستم. همونجور که به دریا نگاه میکردم، دستمو گذاشتم روی قلبم و گفتم: ـ همونکه تو هواپیما خوابشو دیدم، صورتشو ندیدم اما حس کردم خودش بود. مهسان با تعجب گفت: ـ چیو میگی؟ من اصلا نمیفهمم. آها همونکه میگفتی خواب بد دیدی؟ خب چیشد؟ قلبم خیلی تند تند میزد، صورتش از فکرم کنار نمیرفت. مهسان زد به پشتم و گفت: ـ غزل؟ نمیخوای بگی؟- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
لبخندی زدم و به چشمای پر از امیدش نگاه کردم و گفتم: ـ البته مهلقا هم این اواخر بهم میگفت که دیگه میخواد دورشو خط بکشه، بعدشم من همیشه بهش میگفتم اون پسره بدردش نمیخوره، لیاقتش بالاتر از اینحرفاست. آرون گفت: ـ یعنی من لایقش هستم؟ چشمکی بهش زدم و گفتم: ـ شک نکن. جفتتون رو برای هم تضمین میکنم. آرون گفت: ـ ولی وقتی میخوام باهاش حرف بزنم، انگار متوجهست. مدام فرار میکنه ازم. خندیدم و گفتم: ـ خجالتیه. نگران نباش، عادی میشه. میخوای یه کاری کنیم؟ گفت؛ ـ چیکار؟ گفتم: ـ زنگ بزنیم بهش و بگیم امشب و پیش ما بمونه که منم تنها نباشم مثلا. بعد که اومد تو حرفاتو باهاش بزن تا بدونه که جدی هستی. آرون گفت: ـ خب اومد و قبول نکنه که بیاد. بلند شدم و رفتم سراغ گوشیم و با حالت زیرکی گفتم: ـ نترس، من رفیقمون میشناسم. اونجایی قضیه با من.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با چشم غره بهش نگاه کردم و با تندی گفتم: ـ باران اگه بازم راجب عرشیاست که من پرید وسط حرفم و گفت: ـ نه بابا توام!! عرشیا کیلویی چنده؟! میخواستم بابت مهلقا ازت بپرسم. تا اسم مهلقا رو شنیدم با تعجب نگاش کردم، سرشو انداخت پایین، تو دل خودم یه حدسایی میزدم، این اواخر تقریبا باهم بخاطر قضیه من و رفت و آمدای آرون، صمیمی تر از قبل شده بودن. رفتم کنارش نشستم و با لبخند پر از کنجکاوی نگاش کردم. از نگاه من خندش گرفت و گفت: ـ اینجوری نگام نکن، سختم میشه. خندیدم و گفتم: ـ خب تعریف کن. چی میخواستی بپرسی؟ خندید و گفت: ـ اذیت نکن دیگه باران، خودت منظورمو فهمیدی. بنظرم که خیلی هم برازنده هم بودن. آرون که اگه خانوادش رو فاکتور بگیریم، خودش مستقل و مهم تر از همه چیز پسر خوب و مهلقا هم که از نظر شخصیت بیسته. آرون پرسید: ـ کسی تو زندگیشه؟ دستام رو گرفتم جلوی بخاری و گفتم: ـ والا این یه دو سالی با یه پسره به اسم علی رفیق بود که پسره بورس شد و رفت آلمان چند ماهه پیش. بعد رفتنشم تا اونجایی که من اطلاع دارم دیگه انگار دور مهلقا رو خط کشیده و جواباشو یکی درمیون میده.- 113 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
منو آرون وارد خونه شدیم، خونش منو یاد شمال مینداخت اینقدر که دار و درخت داشت و از شهر دور بود. یه باغبون که مشغول کاشتن درختای کاج بود با دیدن ما گفت: ـ خوش اومدید، بفرمایید داخل. آرون دستی تکون داد و گفت: ـ ممنونم حاجی، کسی داخله؟ پیرمرده که خیلی هم مهربون بنظر میرسید گفت: ـ نه پسرم، راحت باشین. پروانه خانوم بهم سفارش کرده بود که میاین. سری تکون دادیم و وارد ویلا شدیم. ویلاش بزرگ بود اما نه به اندازه خونه خوده پروانه خانوم. آرون کتش رو درآورد و گفت: ـ داخل سرده، باید بخاری رو روشن کنیم. سری تکون دادم و رفتم روی یکی از کاناپه ها نشستم... آرون همونطور که داشت با کبریت روی میز ور میرفت، گفت: ـ باران یه چیزی ازت بپرسم؟- 113 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شانزدهم از زیر میز به پای مهسان یه لگد زدم تا ساکت بشه...کوهیار یه پوکی به سیگارش زد و گفت: ـ شما رو بجا نیوردم اما غزل جان و میگم. مهسان بلند شد از رو میز و صندلی و محکم هل داد داخل و با غیض گفت: ـ منو تو ساحل منتظرتم، غزل جان. کیفمو برداشتم و گفتم: ـ صبرکن منم الان میام. تا بلند شدم، یهو مچ دستمو گرفت که مجبور شدم برگردم و نگاش کنم. با لبخند بهم نگاه میکرد و گفتم: ـ میشه دستمو ول کنی؟ با اون دستش سیگار و از گوشه لبش برداشت و گفت: ـ تو چت و پشت پی ام که خیلی صمیمی بودی اما الان انگار روح دیدی. نه سلامی نه علیکی!! همونجور که سعی میکردم دستمو از دستش بکشم بیرون گفتم: ـ من دیگه با تو هیچ حرفی ندارم بزنم. ـ چرا اونوقت؟ کمی عصبی شدم از حرکاتش و گفتم: ـ بابا تو که خودت همش جوابمو نمیدادی، همش سرد برخورد میکردی. الان چیشده یهو فاز صمیمیت گرفتی؟ برای من چیزی تغییر نکرده...تو همون آدمی سیگارشو انداخت دور و گفت: ـ ولی من پشت چت و رو در رو یکی نیستم. از نزدیک یه آدم دیگه ام. مطمعنم دلت میخواد بیشتر منو بشناسی... دیگه به حرفاش گوش نمیدادم. مچ دستم درد گرفته بود و همش میگفتم: ـ دستمو ولکن. بهت میگم ولکن... یهو یکی از پشتش محکم مچ دستشو گرفت. چیزی که همون اول به چشمم خورد، دستبند سبز نازکی بود که دور دستش بسته بود...مو به تنم سیخ شد...یهو یاد خوابم افتادم...سرمو بلند کردم و دیدم که سرپرست گروهشون، پیمان راده. یه مرده حدود سی و هشت ساله با قد تقریبا بلند و موی جو گندمی و میشه گفت خوشتیپ. من پارسال بخاطر کوهیار خیلی توجهی بهش نکردم اما امسال بنظرم هم استایلش و هم قیافش خیلی متفاوت تر از قبل شده بود. طوری مچ کوهیار و محکم گرفت که باعث شد من دستمو از دستش بکشم بیرون. کوهیار با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: ـ چیکار میکنی پیمان؟- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پانزدهم آقای پناهی که تا اون لحظه لبخند روی لبش بود، یهو لبخندش خشک شد و گفت: ـ چه مشکلی؟ گفتم: ـ راستش من دوربین ندارم. آقای پناهی یه نفس راحت کشید و گفت: ـ یجوری گفتین یه مشکل بزرگ، گفتم چه مشکلی باشه!! اصلا ایرادی نداره. خیلی از بچهایی که میان اینجا دوربین ندارن و اجاره میکنن. من خواهرزادمم قبلا کار عکاسی انجام میداد اینجا و اما الان چون توی پذیرش هتل کار میکنه، میتونم برات دوربینشو بگیرم. با خوشحالی دستامو کوبیدم بهم و گفتم: ـ جدی؟ آقای پناهی از شادی من خندش گرفت و گفت: ـ آره دختر. کاش هر کس میاد اینجا مثل تو اینقدر خلاق باشه و علاقمند به کارش باشه. همین لحظه صدای موزیک قطع شد و آقای پناهی گفت: ـ خب پس من فردا باهات تماس میگیرم. چیزی بیارم واستون؟ من گفتم: ـ راستش ما هنوز شام نخوردیم ولی. آقای پناهی همونطور که بلند میشد گفت: ـ خب چرا زودتر نگفتین؟ الان یچیزی میگم بیارن براتون منو مهسان جفتمون تشکر کردیم ازش و بلند شدیم تا بدرقش کنیم که یهو مهسان زیر گوشم گفت: ـ خب غزل بردپیت داره میاد بیرون... اصلا برنگشتم اما حس کردم که کل اعضای گروهشون دارن میان این سمت. اومدنو رو میز کناری ما نشستن. مثل اینکه تایم استراحتشون بود. متوجه نگاه های کوهیار به خودم بودم. سیگاری روشن کرد و یهو بلند شد و اومد سمت میز ما. رو به من گفت: ـ رسیدن بخیر. کی اومدین؟ راستش دیگه حتی کوچیکترین حسی بهش نداشتم. کسی که از نظرم پارسال خیلی خجالتی و تنها میومد، امسال خیلی اوکی شده بود و حتی میتونم بگم دُمش هم دراومده بود. قبل اینکه من جوابشو بدم مهسان با حالت پوزخند گفت: ـ ببخشید دیگه تا رسیدیم به تو اطلاع ندادیم.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سریع رو به آرون که داشت زنگ میزد گفتم: ـ آرون من نمیام. آرون پوفی کرد و گفت: ـ باران ما که باهم حرف زده بودیم. با شادی گفتم: ـ آخه پروانه خانوم آدرس یه جای دیگه رو برام فرستاده. آرون گفت: ـ آخه بابام. سریع پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ آرون لطفا. اگه منو نمیبری من تاکسی بگیرم. آرون از در خونشون فاصله گرفت و مستقیم رفت سمت ماشین و بدون اینکه نگام کنه گفت: ـ سوار شو. حس کردم خیلی ناراحت شد اما خب چکار کنم؟! اصلا دلم نمیخواست دوباره ریختشونو ببینم. واقعا آزار و اذیت و به اوج خودشون رسونده بودن. قبل از اینکه به ویلایی که پروانه خانوم آدرسشو داد برسیم، آرون تو ماشین ازم پرسید: ـ اگه یه روز از ما سراغتو گرفت چی؟ از فکر اومدم بیرون و گفتم: ـ کی؟ عرشیا؟ سرشو تکون داد و گفتم: ـ هیچی بگید خبری ندارید. تو فرعی پیچید و جلوی در یه ویلای بزرگ ترمز دستی رو کشید و با پوزخند گفت: ـ آره! اون لجبازم باور کرد!! چیزی نگفتم و پیاده شدیم، بعید میدونستم عرشیا حالا حالا ها دلش با من صاف بشه! دلمو خیلی شکوند، دل دوست صمیمیش و که همیشه ادعا داشت دوسش داره. از وقتی بخوام با وسایلم از خونشون برم هر لحظه منتظر بودم صدام کنه و بگه برگرد اما این چیزی همش تو فیلم و سریال اتفاق میوفته...- 113 پاسخ
-
- 4
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهاردهم مهسان با تعجب گفت: ـ وای غزل چقدرر شب این سمت خوشگله! منم حرفشو تایید کردم، واقعا شبای جزیره بی نظیر بود. بعد از حدود پنج شش دقیقه رسیدیم اسکله. نگاه های اطراف پر از عشق و مهربونی بود اما دلم نمیخواست برم سمت هوکالانژ. دوست نداشتم دوباره با کوهیار رو در رو بشم اما مجبور بودم. هوکاکولانژ یه رستوران گرد بود که هر سمتش یه پنجره بزرگ داشت. از همین سمت که ما بودیم، خواننده ها و بقیه معلوم بودن. مهسان زد به بازوم و گفت: ـ به بردپیت نگاه میکنی؟ خندیدم و گفتم: ـ نه ولی حوصله ندارم برم تا اونجا. الان فکر میکنه لابد بخاطر این اومدم! گفت: ـ خب زنگ بزن به مرده بگو بیاد بیرون بشینیم. گفتم: ـ بد فکریم نیست. به آقای پناهی زنگ زدم و گفتم که سمت چپ رو صندلی بیرون، زیر چتر نشستیم. اونم بعد از دو سه دقیقه که ما نشستیم اومد پیشمون و با عجله ازم پرسید: ـ شما زنگ زده بودین؟ گفتم: ـ بله من بودم. مرده دستشو دراز کرد و ما هم به نشونه ی ادب بهش دست دادیم و اول ورودمون به جزیره خوش اومد گفت و بعدش پرسید: ـ خب قراره موندگار باشید اینجا دیگه درسته؟ من گفتم: ـ فعلا بله با خوشرویی گفت: ـ خوبه. ببین غزل جان، من مدرک شما رو دیدم و نمیخوام کسی که تو رشته گردشگری تحصیل کرده و واقعا از دست بدم. اینجا هم که معدن گردشگریه اما برای این کار هم باید صبور باشی و هم خوش برخورد که بتونی مشتری جذب کنی. سرمو تکون دادم که ادامه داد و گفت: ـ تو سایت برای گروه ما نوشته بودی که خودت ایده هایی داری تو ذهنت. ما هم اتفاقا از ایده های بچهای خلاق و جوون استقبال میکنیم. لبخندی زدم و گفتم: ـ آره راستش من میخوام سمت اسکله تفریحی، نزدیک اون درخت سکویا یه تم ساحلی درست کنم و اول با مبلغ کم و یه عکس رایگان از گردشگرا عکس بگیرم. آقای پناهی که همینطور سرش تو گوشیش بود گفت: ـ خیلی خوبه. حالا چه تمی میخوای درست کنی؟ از تو گوشیم عکس تم های مختلف و بهش نشون دادم و گفتم: ـ وسایلمم اوردم اما فقط یه مشکلی هست... مهسان یهو با لبخند گفت: ـ البته یه مشکل خیلی بزرگ...- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیزدهم مرده به نظر آدم خوبی میومد، سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت. همین سکوتش باعث شد یکم از حرفم پشیمون بشم. مهسان گفت: ـ حالا این سمتا یه هتل به نسبت ارزون هست ما یه شب بریم اونجا؟ آقای نامجو گفت: ـ بله همین سمت تقریبا پنج دقیقه فاصله. هتل ایران هست و به نسبت ارزونه، حتی اجازه بدین. هزینشم خودم پرداخت کنم. بهرحال من باعث شدم پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ نه بابا حالا دیگه شما هم اینقدر شلوغش نکنین. یه شب هزار شب نمیشه، پس فردا هر تایمی که خالی شد لطفا زنگ بزنین آقای نامجو گفت: ـ بله حتما. باهاش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. مهسان گفت: ـ دهنت سرویس. حالا اینقدر شما خوب نباشید خندیدم و گفتم: ـ والا! حالا اگه شمال بود با اردنگی طرف و مینداختن بیرون. سن و سال هم براشون مهم نبود... مهسان گفت: ـ همون. غزل میگم ساعت تازه نه و نیمه. میخوای اول بریم پیش این مرده باهاش صحبت کنیم بعد بریم هتل؟ گفتم: ـ بد فکریم نیست. بزار زنگ بزنم بهش. شمارشو گرفتم و بعد از سه تا بوق جواب داد اما اونقدر صدای آهنگ میومد که صداشو نمیشنیدم. خودش گفت: -یه لحظه گوشی...الو...الو با صدای بلندتری گفتم: ـ الو آقای پناهی سلام. صداش خیلی واضح نبود، به زور میشنیدم: ـ سلام بفرمایید. گفتم: ـ راستش من بابت کار عکاسی و دوربین زنگ زدم بهتون. آگهی ها هم از سایت کیش جابز دیدم. پرسید: ـ تازه ساکن جزیره شدین؟ ـ بله. ـ خب پس یه لطفی کنین تشریف بیارین هوکالانژ نزدیکه اسکله. من الان اونجام. راجب جزییات حضوری صحبت کنیم... تا اسم هوکالانژ و شنیدم اخمام رفت تو هم. با شکایت ممنون گفتم و گوشی و قطع کردم که مهسان پرسید: ـ باز چیشده؟ عصبی گفتم: ـ هیچی بابا. من بخوام دست از این هوکالانژ بردارم، اون دست برنمیداره. مهسان بلند خندید و گفت: ـ وااای نگو که اونجاست. آخ جووون. پس فرصت پیش میاد که حال اون کوهیار و بگیرم با پوزخند گفتم: ـ آره نه اینکه اونم براش خیلی مهمه! رسیده بودیم سر خیابون و سوار تاکسی شدیم و خواستیم ما رو تا اسکله ببره.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوازدهم تا در و باز کردیم، دیدیم تو پارکینگ دو تا ماشین هست. مهسان گفت: ـ غزل مگه صاحبخونه قبلی نرفتن؟ پس چرا اینجا دو تا ماشین هست؟ با تعجب گفتم: ـ نه تا جایی که من میدونم رفتن. شاید صاحبخونه دوتا ماشین داره. مهسان گفت: ـ یعنی اینقدر سرمایداره؟ خندیدم و گفتم: ـ شاید! به زور داشتیم چمدونا رو بالا میبردیم که یهو در طبقه اول وا شد و یه آقای کچل با شوارک اومد بیرون و یکم با تعجب ما رو نگاه کرد و رو به من گفت: ـ دختر آقای محمدی شمایین؟ گفتم: ـ بله... یهو فرم صورتش تغییر کرد و با خوش اخلاقی گفت: ـ خوش اومدین. من نامجو هستن صاحبخونتون، راستش یه موضوعی پیش اومده باید بهتون بگم... گفتم: ـ خیر باشه. ـ راستش آقا و خانم امیری امروز مسافربودن و باید میرفتن ولی متاسفانه از پرواز جا موندن و نرسیدن . فردا ساعت دو نیم میرن... تا رفتم گله کنم گفت: ـ میدونم حق با شماست. خونه تا امروز غروب باید تخلیه میشد. منم بهشون گفتم ولی خب چند ساله دارم باهاشون زندگی میکنم و دلم نیومد بهشون بگم برن هتل. خودشونم چون روشو نداشتن گفتن بهتون بگم. اگه خونه بزرگ بود میگفتم یه امشب و همه باهم سر کنین ولی اگه میشه شما هم یه کوچولو درک کنین... یه نفس عمیق کشیدم و با خستگی گفتم: ـ آقای نامجو ما هم خسته ایم و هم مسافر . الان این موقع شب کجا میتونیم بریم؟ بعدش مگه پدر من این واحد و نخرید؟ آقای نامجو گفت: ـ چرا خریدش. من که گفتم حق با شماست اما فقط یه امشب، باور کنین من خودمم دلم به حالشون سوخت وگرنه اصلا نمیزاشتم. مهسان که تا اون لحظه ساکت بود گفت: ـ حالا ما با این همه وسیله چیکار کنیم؟ آقای نامجو اومد و وسایل و چمدونا رو ازمون گرفت و گفت: ـ اینا رو که بزارید من همشونو میزارم بالای پشت بوم و فردا ساعت یک میارم جلوی در خونتون ردیف میکنم. نگران نباشین... خیلی خورد تو ذوقم و خیلی هم خسته شده بودیم اما کاری نمیشد کرد. یسری از وسایل ضروری و گذاشتیم تو کیفمونو داشتیم میرفتیم که آقای نامجو دوباره صدامون زد: ـ خانم محمدی یه لحظه. برگشتم که گوشیش و داد دستمو گفت: ـ لطفا شمارتونو برام بنویسین. فردا که رفتن فرودگاه من بهتون زنگ بزنم که تشریف بیارید. بازم ببخشین توروخدا... با بی میلی گفتم: ـ خواهش میکنم. دیگه پیش اومد و الانم با عذرخواهی های شما درست هم نمیشه...- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت یازدهم تو همون حین عوض کردن لباسامون، مامان بابای مهسا بهش زنگ زدن و با منم صحبت کردن و همش به مهسا میگفتم بیشتر از اون چیزی که باید قدرشونو بدونه چون یه پدر و مادری که اینقدر عاشق بچشون باشن، کم پیدا میشه اما اون کله شق اونقدر به حرفام گوش نمیداد. بعد از عوض کردن لباسامون از فرودگاه اومدیم بیرون. چقدر که شبای جزیره قشنگ و زنده بود، با اینکه کوهیار همون اول کار گند زد تو حالمون ولی اونقدررر از بودن تو جزیره احساس خوبی داشتم که سریعا کارش از یادم رفت. سوار تاکسی شدیم و از راننده خواستیم تا ما رو سمت شهرک صدف ببره. تو مسیر به راننده گفتم: ـ ببخشید آقا...من یعنی ما تازه برای زندگی اومدیم جزیره. بعد بابت عکاسی میخوایم یه کاری و شروع کنیم. شما میدونین که ما باید سراغ کی بریم؟ راننده که یه مرده میانسال بود با خوشرویی گفت: ـ خیلی خوش اومدین، بچهای کجایین؟ گفتم: ـ شمال گفت: ـ ای جوونم، ایشالا که اتفاقات خوبی براتون بیفته. جفتمون تشکر کردیم که گفت: ـ والا دخترم بابت عکاسی من خیلی اطلاع ندارم اما میدونم که باید برین پیش آقای پناهی. به شغل های مرتبط با گردشگری ایشون رسیدگی میکنه. با ذوق ازش تشکر کردم و گفتم: ـ خیلی ممنونم. ایشونو از کجا میتونم پیدا کنم؟ راننده گفت: ـ والا اصولا شبا تو رستوران های سمت اسکلست و روزا هم تو هتل ها ی همون سمت میتونین پیداش کنین. من شمارشو دارم، اگه میخواین... قبل اینکه جملش تموم بشه گفتم: ـ بله بله حتما، بگید یادداشت میکنم. شمارشو نوشتم و چند دقیقه بعد ما رو سمت شهرک صدف پیاده کرد و رفتم حساب کنم که گفت: ـ امشب و مهمون باشین. کلی تشکر کردم و پیاده شد و چمدونامونو گذاشت جلوی پامونو رفت. مهسان گفت: ـ حقیقتا اگه کوهیار و حساب نکنیم واقعا آدمای خوب هم داره. ـ گفتم دیگه، دمشم گرم واقعا. مهسان گفت: ـ آره خدایی، خب همینجاست. بسم الله بریم داخل...- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دهم تقریبا یه نیم ساعت طول کشید تا از هواپیما پیاده بشیم، هوا تقریبا گرم بود و ما هم تنمون آستین بلند بود و من گفتم: ـ واای من دارم خفه میشم. میشه بریم دستشویی لباسامونو عوض کنیم؟ مهسان گفت: ـ بزار چمدونا رو بگیریم. میریم باهم عوض میکنیم. گفتم: ـ باشه. مهسان گفت: ـ ببین مهیار پیام نداد؟ دیگه تا الان باید آنلاین شده باشه. درسته پیش مهسا به روی خودم نمی اوردم اما حقیقتا احتیاج به راهنمایی داشتیم و الان بیشتر از همیشه به کمکش احتیاج داشتیم . سریعا گوشیو دراوردم و رفتم داخل اینستا و دیدم برام نوشته: سلام عزیزم، خوش اومدی نه والا کسی و نمیشناسم. شرمنده. مهسان تا دید سریع گفت: واااا!! چقدررر بی شخصیتتت. دوباره پوزخند زدم و گفتم: ـ انتظار دیگه ای داشتی؟ نه پس ؛ میومد میگفت وای عزیزانم صبرکنین اصلا خودم میام فرودگاه دنبالتون. گفت: ـ حالا این انتظارم نداشتم ولی حداقلش میتونست یکم ما رو گردن بگیره. گفتم: ـ من که بهت گفتم از این آبی گرم نمیشه تو گیر داده بودی که پیام بده پیام بده، بیخودی هم خودمو کوچیک کردم. مهسان با ناراحتی گفت: ـ آره والا، تقصیر من شد. بزار برسیم اونجا یه روز خودم اساسی حالشو میگیرم... حالا ببین خندیدم و گفتم: ـ نمیخواد حالشو بگیری ولی دیگه بابت این آدمم پیش من حرفی نزن. گفت: ـ نه بابا خیالت راحت. غزل یچیز بگم گفتم: ـ ها؟ همونجور که چمدونامونو میگرفتیم گفت: ـ فکر کنم خواب بدت تعبیر شد... دوباره وقتی یاد خوابم افتادم مو به تنم سیخ شد، گفتم: ـ ولکن بهم یادآوریش نکن دوباره. خیلی بد بود. البته یجاهاییش خوب ود ولی در کل خواب وحشتناکی بود مهسا با چشم غره بهم گفت: ـ میشه اعتقادات خرافیتو کنار بزاری و برام تعریف کنی؟ مردم از کنجکاوی! خندیدم و گفتم: ـ فعلا بیا بریم لباسامونو عوض کنیم، مردیم از گرما.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پشت بند من مه لقا گفت: ـ نه بابا!! چی چیو آره ؟! بابا یه درصد فکر کن عرشیا پیگیر بشه، میفهمه داشتی نقش بازی میکردی دیگه. با عصبانیت گفتم: ـ اینم بخاطر حرفه توی احمق بود، من دلم نمیخواد دوباره به اون جهنم برگردم. مهلقا یهو به آرون نگاه کرد، منم یه لحظه بهش نگاه کردم ولی سریع گفتم: ـ ببخشیدا آرون ولی واقعا هیچ خاطره خوبی از اونجا ندارم. آرون با ناراحتی گفت: ـ حق میدم بهت ولی باران الان الناز رفته، شاید باور نکنی ولی بابا خیلی دلش میخواست بیاد و ببینتت، من نذاشتم. بعد رفتن تو واقعا عذاب وجدان گرفت، هر روز میگفت که من بیام و بهت سر بزنم. مهلقا اینبار جای من گفت: ـ ولی بجاش، زنعموت دوباره رو مخ پدرت کار میکنه و آرون پرید وسط حرفش و گفت: ـ نه بخدا. بابا واقعا خیلی عوض شده، دیگه به حرفای مامان هیچ توجهی نداره، حتی اصلا نمیذاره صحبت کنه باران. جدی میگم! میونشون شکرابه. با تعجب گفتم: ـ چطور یهو اینقدر متحول شد؟ مگه میشه؟! آرون در ماشینو باز کرد و گفت: ـ بیا و خودت ببین. باران من خودمم خونه رفیقام پلاسم. باور من اگه چارهایی داشتم میبردمت جای دیگه.- 113 پاسخ
-
- 3
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با ناراحتی گفتم: ـ کار خوبی کردی. آرون گفت: ـ باران نکن اینجوری با خودت، بخدا میرم میزنمشا، اصلا هم رعایت حالش و نمیکنم. مهلقا اومد نزدیک ماشین و با پوزخند رو به آرون گفت: ـ الان اونم تقریبا سرپا شده، وانمیسته که فقط تو بزنیش. آرون با تعجب پرسید: ـ جدی؟ یعنی راه میره؟ فقط سرمو تکون دادم و به خونشون خیره شدم. آرون و مهلقا برای خودشون حرف میزدند و من فقط دلم پیش عرشیا بود، دلم میخواست الان پشت سرم بیاد و بگه که باران نرو، تقصیر تو نبود و من دوستت دارم. پیشم بمون، یهو با بشکن آرون به خودم اومدم و گفتم: ـ چی شده؟ آرون گفت: ـ برسونمت خونه مهلقا دیگه؟! سریع گفتم: ـ آره.- 113 پاسخ
-
- 4
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یهو انگار گوشای عرشیا تیر کشید و با غضب نگاهم کرد، پس هنوز یذره امید مونده بود، سریع نگاهم و از عرشیا گرفتم و گفتم: ـ آره میخوام برم اونجا. مهلقا هم سریع گفت: ـ پس ببین من وسایلارو با ماشین میبرم، تو زنگ بزن به آرون بیاد دنبالت. از اینکه منو تو عمل انجام شده قرار میداد، دلم میخواست خفش کنم اما مجبور بودم انجامش بدم چون نگاه عرشیا روم بود، گوشی رو برداشتم و ناچار زنگ زدم به آرون، بعد یه بوق جواب داد: ـ جونم باران؟ ـ آرون میتونی بیای دنبالم بریم خونت؟ آرون با تعجب پرسید: ـ حالت خوبه باران؟ بی توجه به حرفش گفتم: ـ آره میشه بیای؟ همونجوری متعجب گفت: ـ آره ولی الان بابا و مامان و دارم میرسونم خونه ولی اوکیه سر راه میایم دنبالت. خدا بگم مهلقا رو چیکار کنه، این دروغش کم بود حالا باید دوباره با عمو و زنعموم هم مواجه بشم...- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم همه چیزو براش باز نکردم که بیشتر از اینا دلش به حالم نسوزه. داشتم هندزفریمو میزاشتم تو گوشم که گفت: ـ قبل اینکه گوشیو بزاری رو حالت رومینگ ببین برد پیت جواب داده یا نه؟ از لحنش خندم گرفت. نت و وصل کردم و رفتم تو اینستا و گفتم: ـ نه ندیده هنوووز. ـ دهنش سرویس. بعدش تکیه داد به صندلی.مهماندارها درحال نشون دادن دستورالعمل های هواپیما بودن و بعد از تقریبا ده دقیقه هواپیما بلند شد. چشامو بستم، مثل همیشه به خدا توکل کردم و گفتم: خدایا خودت دیدی که چقدر سختی کشیدم، چقدر تحقیر و تحمل کردم، حالا که آرزومو براورده کردی و منو فرستادی سمت جزیره رویاییم، لطفا از اینجا به بعدشو برام خوب رقم بزن. میدونم که اینکارو میکنی. بعدش با خیال راحت آهنگامو پلی کردم و اتفاقات خوب و زندگی خوب و تو ذهنم مرور کردم. خیلی طول نکشید که خوابم برد. تو خواب میدیدم که خیلی خوشحال سوار قایقم دارم آهنگ میخونم و میرقصم و از شادی زیاد در حال جیغ کشیدنم. یهو دریا طوفانی شد و آب دریا سیاه شد. خیلی ترسیدم، قایق وایساد و انگار دریا داشت منو میکشید درون خودش. هرچقدر تقلا میکردم فایده ای نداشت، داشتم میفتادم داخل آب که یهو یه دستی مچ دستمو گرفت به دستش نگاه کردم یه چیزی مثل ربان سبز دور مچ دستش بسته شده بود. اونقدر دستمو محکم گرفته بود که تونستم بهش تکیه کنم و منو دوباره کشوند داخل قایق. خورشید دوباره از پشت ابر درومده بود تا رفتم برگردم سمتش تا صورتشو ببینم که سراسیمه با تکون های مهسان از خواب پریدم، آب دهنمو قورت دادم که مهسان گفت: ـ غزل خوبی؟ با ترس گفتم: ـ خواب خیلی بدی دیدم. مهسان یه بطری آب داد بهم و گفت: ـ انشالا که خیره، میخوای تعریف کنی؟ همونجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ نه . میگن خواب بد و نباید تعریف کرد چون اتفاق میفته. گفت: ـ تو هم با این اعتقاداتت. پرسیدم: ـ نرسیدیم هنوز؟ از کنار پنجره جزیره رو بهم نشون داد و گفت: ـ پنج دقیقه دیگه فرود میایم. پنج دقیقه دیگه زندگی مجردیمون شروع میشه. خندیدم. مهسان گفت: ـ غزل خیلی گشنمه، ببینم تو آشپزی که رو من حساب نکردی؟ بلندتر خندیدم و گفتم: ـ نه نترس. مامان برای امشب دلمه گذاشته. با ذوق گفت: ـ ایول، خوبه پس.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم یکم فکر کردم و نوشتم: ـ سلام کوهیار چطوری؟ نمیخواستم مزاحم بشم ولی دارم یه مدت برای زندگی میام جزیره. دنبال دوربین عکاسی میگردم، تو میدونی از کی میتونم بگیرم؟ ممنون میشم یکم بابت جزیره راهنماییم کنی و بعدش پیاممو سند کردم. یهو مهسان نفس راحتی کشید و گفتم: ـ بالاخره خیالت راحت شد؟ اونم خندید و همین لحظه از بلندگو اسم پرواز کیش و خوندن و بعد از تحویل دادن چمدونا و ایست بازرسی وارد کابین هواپیما شدیم. تا نشستیم...گوشیم زنگ خورد که یهو مهسان گفت: ـ کوهیاره؟ گفتم: ـ چرت نگو. اون اصلا شمارمو نداره. گوشیو از تو جیبم دراوردم و دیدم که ترساعه. جواب دادم: ـ بله؟ ـ الو سلام خوبی؟ ـ قربونتت تو چطوری؟ ـ من تا الان بودم مدرسه، گفتم به تو زنگ بزنم ببینم چطور شد رفتین؟ یا هواپیما تاخیر داره؟ ـ نه تاخیر نداشت الان تو هواپیماییم و بعدش باید گوشیمو خاموش کنم. میگم ترسا مطمعنی خونه مبلست؟ ـ آره بابا. دیشب خواب بودی، مامان دوبار از بابا پرسید گفتم: ـ خب پس خوبه. خندید و گفت: ـ بدون شوهر برنگرد خونه. خندیدم اما چیزی نگفتم و توی دلم گفتم: ـ وقتی کارم اونجا راست و ریست شد عمرا اگه برگردم خونه. همین لحظه مهماندار از کنارم رد شد و گفت: ـ خانوم تلفنتونو خاموش کنین و کمربندتونم ببندین لطفا. ـ ترسا من باید قطع کنم گفت: ـ باشه مراقب خودت باش. ـ تو هم . خدافظ. مهسان همونطور که با کمربندش درگیر بود گفت: ـ چی میگفت؟ گفتم: ـ هیچی بابا. زنگ زد خداحافظی کنه. مهسان گفت: ـ چقدر زود یادش اومد زنگ بزنه. لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ همون.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم با چشم غره بهش گفتم: ـ میشه کوهیار رو فراموش کنی؟ اون پسر در حالت عادی، جواب پیامهای من رو نمیده، الان میخواد کمک کنه؟ بعدش هم خیلی خودش رو میگیره، من کلا باهاش حال نمیکنم دیگه. مهسان گفت: ـ بابا حالا توام! حالا این بفهمه اومدی کیش، اینجوری نیست که کمکت نکنه، نگران نباش! اینقدر هم آدم بیشعوری نیست. نگاهش کردم که گفت: ـ خب آره، بیشعور که هست، ولی شاید اون لحظه چه میدونم... نظرش عوض شده باشه. مگه تو نمیگفتی اخیراً تمام پستها و استوریهات رو لایک میکنه؟ گفتم: ـ خب که چی؟! گفت: ـ خب که چی نداره، همینش هم یه پیشرفته واسه شخصیت این. قبلاً که این کارها رو نمیکرد، جدیدا انجام میده... بعدش هم یادت رفته چقدر خوشت میاومد ازش؟ گفتم: ـ من هیچ وقت بهش به چشم دوست پسر و این چیزها نگاه نکردم، ولی این یه جوری برخورد میکرد که انگار من توی نخشم. گفت: ـ پسرها جوگیرن کلا غزل، چه انتظاری داری؟ حالا این بار رو تو لج نکن و بهش پیام بده! اگه چیزی نگفت، به خدا دیگه لام تا کام بابت این قضیه حرفی نمیزنم. یه هوفی کردم. گوشیم رو در آوردم و گفتم: ـ واسه اینکه دهن تو رو ببندم، این کار رو میکنم. گفت: ـ ایول... ولی غزل خدایی خوبه ها! بهش چشم غره رفتم که گفت: ـ آره، درسته، تایپش به تو و خانوادت نمیخوره اما در کل بد نیست. همونطور که پیام میدادم، گفتم: ـ خوش به حال خودش و دوست دخترش. گفت: ـ تو هم که عاشق قضاوت کردن! توی صفحه چتش رفتم، آخرین پیام هم پیام من بهش بود که سین کرد و جواب نداد. براش نوشته بودم: -چه خبر پسر جزیره؟ مهسان تا دید، گفت: -واقعا هم چقدر خودشیفته هست! انگار که بردپیته. خندیدم و گفتم: ـ منصرف شدی انشالا؟ گفت: ـ نه، نه، حالا این برای هشت ماه پیشه. این آخرین بارم پیام بده، من حس ششمم میگه جواب میده... بلند خندیدم و گفتم: ـ هیچ وقت حس ششمت درست از آب درنیومد. گفت: ـ هرهرهر... بنویس!- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم به یکباره بازوم رو گرفت که باعث شد به سمتش برگردم و گفت: ـ ببینم، تو داری گریه میکنی؟ خندیدم و گفتم: ـ نه، دیوانه! هوا سرده، یخ زدم. از چشهام اشک میاد. مهسان با تعجب گفت: ـ مطمئنی؟! آخه صدات این رو نمیگه. سعی کردم عادی باشم و گفتم: ـ بابا اگه بخوام گریه کنم که از تو خجالت نمیکشم، نترس! و پشت بندش لبخند زدم. مهسان یکسری چیزها بابت خودم و خانوادم و میدونست اما هر چی بود، دلم نمیخواست حتی صمیمیترین رفیقم به اینکه چقدر کمبود محبت دارم پی ببرم. راستش خیلی وقت بود که به این موضوع عادت کرده بودم، اما بعضی اوقات واقعا نمیتونستم جلوی اشک و بغضم رو بگیرم. کمی توی سالن انتظار نشستیم تا پرواز تهران به کیش رو بخونن... مهسان گفت: ـ خب الان رفتیم جزیره، میخوایم چیکار کنیم؟ گفتم: ـ نمیدونم مهسان، اصلا بهش فکر نکردم. مهسان خندید و گفت: ـ میشه خواهش کنم حداقل الان بهش فکر کنی؟ گفتم: ـ خب ببین، تا ما برسیم، ساعت تقریبا هشت میشه. امشب رو که فعلا میریم خونه، بعدش من توی سایت کیش جابز نگاه کردم، کلی عکاس میخوان. با تعجب گفت: ـ ما مگه دوربین داریم؟! گفتم: ـ دوربین رو میدن بهمون، منتهی هزینش یه مقدار کمتر میشه که باز به نظرم میارزه. من یه ایده دارم که دقیقا به درد ساحل مرجانی میخوره... اگه کارمون بگیره، میتونیم همون جا برای خودمون کار کنیم. مهسان پرسید: ـ میخوای تم درست کنی؟ گفتم: ـ آفرین! واسه همین بهت گفتم اون پارچه و ریسهتو با خودت بیاری. لپم رو کشید و گفت: ـ پس چرا میگی هنوز بهش فکر نکردی؟ خوبه دیگه... از هیچی که بهتره. گفتم: ـ عزیزم تمام این چیزهایی که گفتم، در صورتیه که بذارن ما اونجا بساط کنیم و اینکه یکی پیدا بشه با هزینه کم، دوربینش رو بهمون اجاره بده واسه چهار پنج ساعت. گفت: ـ خب اون رو از کوهیار میپرسیم دیگه. به هرحال هرچی باشه، طرف الان ده ساله جزیره زندگی میکنه؛ هم آدمهای اونجا رو میشناسه، هم میدونه که به تازه واردها کی کمک میکنه.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یکم تعجب کرده بودم آخه اون هیچوقت دم دانشگاه منتظرم نمیموند. رفتم نزدیکش و باهاش احوالپرسی کردم و ازم پرسید: ـ باران چرا اینقدر لاغر شدی؟ نکنه اونجا اذیتت میکنن؟ یهو انگار منتظر این حرف بودم، درجا شروع کردم به گریه کردن، بعد که یکم آروم شدم ماجرا رو از اول براش تعریف کردم. آرون از این ماجرا شگفت زده شده بود و سکوت کرده بود. پرسیدم: ـ ببینم نکنه تو هم فکر میکنی من مقصرم؟ آرون بهم چشم غرهایی داد و گفت: ـ دیوونه شدی دختر؟ معلومه که نه... من از اینهمه اتفاقاتی که تو رو به عرشیا وصل کرده، متعجبم! واقعا چجوری ممکنه! بعدشم مطمئنی که دوسش داری و این حس یه احساس دلسوزی نیست؟ من از این حس مطمئن بودم، تا باحال این حسو به هیچکس نداشتم، خوشحالیشو خوشحالم میکردم و توجه نکردنش بهم دیوونم میکرد. گفتم: ـ آره مطمئنم آرون، من این حسو از بچگی به این آدم داشتم و قبل این اتفاق فهمیدم که اونم نسبت به من کم میل نبوده. ولی ـ ولی چی؟ ـ الان سر قضیه پدر و مادرش منو مقصر میدونه و فکر میکنه من از قصد میخوام اونم مثل من یتیم و بی کس بشه. آرون گفت: ـ اگه واقعا دوستت داشت، میدونست که تو همچین آدمی نیستی و این فکرا رو راجبت نمیکرد. چیزی نگفتم، تازه نگفتم که چقدر باهام بدرفتاری میکنه وگرنه آرون دیگه عمرا نمیداشت اونجا بمونم. بحث رو عوض کردم و گفتم: ـ اینروزاست که راه بیفته. آرون یه نفس راحتی کشید و گفت: ـ بالاخره، پس دیگه میتونی برگردی! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ آرون من دیگه اونجا برنمیگردم. خندید و گفت: ـ نترس، من خودم یجا برات پیدا میکنم.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
اما عرشیا در رو قفل کرده بود و جواب نمیداد. با کمک شهربانو و بقیه خدمه پروانه خانوم کم کم به حال عادی خودش برگشت اما من نه. غمم تازه شروع شده بود مثل اون زمانها که تازه پدر و مادرم رو از دست دادم. عرشیا بهم گفت از اینجا برم، این حرفش انگار خانواده پشت منو خالی کرده. فقط با امید به حرف پروانه خانوم تونستم سرپا وایستم. حدود یک ماه گذشت و عرشیا هر روز با من سردتر از روز قبلش میشد. دیگه بهم گیتار یاد نمیداد، شبا بالای سرم کتاب نمیخوند، رومو نمیپوشوند، اونجوری قشنگ بهم نگاه نمیکرد و من واقعا انگار بعد یه مدت طولانی از یه خواب خیلی زیبا بلندم کرده بودن. فقط با اصرار پروانه خانوم فیزیوتراپیشو ادامه میداد تا اینکه این اواخر دیگه میتونست با واکر رو پاهای خودش وابسته و چند قدم حرکت کنه. یه روز که طبق معمول رفته بودم دانشگاه دیدم که آرون جلوی در دانشگاه وایستاده...- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم برگشتم و نگاهی به خونه و مامان کردم. همیشه فکر میکردم اگه یک روزی قرار باشه از این خونه برم، خوشحالترینم، اما الان نمیدونم به خاطر استرس بود یا چیز دیگه... نمیتونستم خوشحال باشم و بغض، گلوم رو فشرده بود. مثل همیشه قورتش دادم و تندتند با مامان خداحافظی کردم و رفتم. بابای مهسا از ماشین پیاده شده بود و من قبل از اینکه بخواد حرف بزنه، گفتم: ـ ببخشید، به خدا خیلی منتظر موندید. من مادرم... وسط حرفم پرید و با خوش رویی گفت: ـ اصلاً اشکال نداره دخترم، بههرحال مسافرین دیگه، طول میکشه... با اینکه با مهسا خیلی صمیمی بودیم، اما پدرش رو چندبار بیشتر ندیده بودم و هیچ وقت مثل الان برخورد اینقدر نزدیک باهاش نداشتم. چقدر این رفتار گرم و صمیمیش به دلم نشست. تشکر کردم، با لبخند چمدونم رو توی صندوق گذاشت و من هم سوار شدم. مهسا به سمتم برگشت و گفت: ـ خب، دختر جزیره! آمادهای برای یه ماجراجویی جدید؟ با ترس گفتم: ـ والا آماده که هستم، اما یکم استرس دارم. مهسا از توی آینه جلو، داشت رژ میزد و همزمان گفت: ـ استرس دیگه چرا؟ مگه داری مهاجرت میکنی؟ همین کیش خودمونه. گفتم: ـ آره خب، ولی اولین باره دارم از خونواده خودم دور میشم. هرچقدر هم که همیشه آرزوشو داشتم، ولی خب الان استرس دارم. هیچیمون هم معلوم نیست. به سمتم برگشتم و گفت: ـ به کوهیار گفتی؟ به صندلی عقب تکیه دادم و دست به سینه گفتم: ـ نه. مهسا به سمتم برگشت و با تعجب گفت: ـ یعنی چی نه؟! با چشم غره گفتم: ـ مثلاً فکر میکنی اگه الان بهش بگم... که همزمان، پدر مهسا نشست و باعث شد حرفم ناتمام بمونه. برامون داخل ماشین کلی آهنگ گذاشت و سمت آبعلی هم وایستاد تا کمی برف بازی کنیم، اما مجبور بودیم زودتر برگردیم؛ چون ممکن بود تهران ترافیک باشه و به فرودگاه دیر برسیم. ساعت حدودا چهار و نیم بود که به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. پدر مهسا چمدونهامون رو بهمون داد و یک دل سیر دخترش رو بغل کرد و باهاش خداحافظی کرد. چقدر این صحنه برام قشنگ بود، پدری که عاشقانه دخترش رو بغل میکنه و براش ارزش قائله... کاش پدر من هم همینقدر با احساس بود. دوباره بغضم داشت اذیتم میکرد که قورتش دادم. همون لحظه، مهسا به سمتم اومد و گفت: ـ غزل، تو وسایلت زیاده. یکی رو بده من داشته باشم. بغض توی گلوم، باعث شد کمی اشک توی چشمهام جمع بشه. بنابراین سریع صورتم رو برگردوندم و گفتم: ـ نه بابا، میتونم بیارم. بیا! دیرمون میشه.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :