-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصت و ششم همیشه وقتی میخواست یه کاری انجام بده، تا وقتش نمیرسید، به من نمیگفت که چه خبره. بعد از یک ساعت رانندگی، دیدم که دم در یه عروسک فروشی وایستاد و رو به من گفت: ـ پیاده شو! با خنده گفتم: ـ جدیدا زیادی به عروسک فروشی علاقمند شدی ها! اون هم خندید و گفت: ـ برای خودم نمیخوام. با تعجب نگاهش کردم که بهم گفت: ـ به نظرت یه دختر هشت ساله، از کدوم اینا بیشتر خوشش میاد؟ داشت راجع به کی حرف میزد؟ واقعا خیلی کنجکاو بودم! به عروسکهای پشت ویترین نگاه کردم. همهشون بینهایت خوشگل بودن و به دل هر بچهای مینشست. سریع گفتم: ـ اینا همشون خوشگلن، ولی شاید این عروسک پرنسسیها خیلی بهتر باشه و بیشتر هم خوشش بیاد. داری راجع به کی صحبت میکنی پوریا؟ باز هم بدون توجه به حرف من، عروسکی که گفتم رو نشون داد و گفت: ـ میگی از این خوشش میاد؟ پس بخرمش. رفتیم داخل عروسکفروشی و خانوم فروشنده، با گشادهرویی اون عروسک و چندتا از عروسکهای ریز دیگه که خود پوریا انتخاب کرده بود رو بستهبندی کرد و به دستش داد. واقعا نمیتونستم درک کنم که اینهمه عروسک رو برای چی خریده و چی پشت تلفن شنید که این موقع شب، اومده عروسکفروشی! راستش هیچ حدسی هم راجع بهش نداشتم. نیمساعت بعد، دم در یه پرورشگاه معروف نگه داشت و گفت: ـ خب، بالاخره رسیدیم. با خودم گفتم لابد یکی از آشناهاش اینجاست و با خرید عروسک، اومده که بهشون سر بزنه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصت و پنجم چیزی نگفتم که گفت: ـ تا عروسکشو دیدم، یاد تو افتادم. گفتم: ـ خوشحالم که توی ذهنت، موندگار شده! همون لحظه، گوشیش زنگ خورد. بعد از اینکه صحبت کرد، با کلافگی رو به من گفت: ـ وای یادم رفت! پرسیدم: ـ چی شده؟ گفت: ـ امروز تولد یکی از بچهها بود، بهش قول داده بودم که برم؛ ولی یادم رفت. با تعجب گفتم: ـ کی؟! به ساعتش نگاه کرد و پرسید: ـ خسته که نیستی؟ گفتم: ـ نه، کجا قراره بریم؟ باز هم دستم رو گرفت و گفت: ـ وقتی رسیدیم، متوجه میشی. همونجوری که داشتیم پایین میرفتیم، گفتم: ـ پوریا از دست این کارای پر رمز و رازت خسته شدم! خب بگو قراره کجا بریم دیگه! مثل معما میمونی. نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: ـ خیلی حرف میزنی دختر! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصت و چهارم دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: ـ پوریا دستم درد گرفت! داری چی کار میکنی؟ رفتیم بالای پشت بوم خونه. بهم گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! سریع گفتم: ـ از وجود این دختر ناراضیام. نگاهم کرد و گفت: ـ یعنی چی؟ دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشمهاش نگاه کنم، گفتم: ـ یعنی اینکه اذیتم میکنه، مدام بهم طعنه میزنه. قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد! بهم نزدیک شد و گفت: ـ ولی باوان، اون تنها رفیق منه. من هنوزم حس میکنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! هوفی کشیدم و چیزی نگفتم. زیاد از حد، به اون دختر اعتماد داشت. گفت: ـ امشب برام از اون قصههای قشنگت نمیگی؟ وقتی مظلوم میشد، خیلی دوست داشتنی به نظر میرسید! دلم میخواست بپرم و محکم از گونههاش ببوسمش، اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم رو قورت بدم و گفتم: ـ نه، امشب حوصله قصه تعریف کردن ندارم. نگاهی به روبروش کرد و گفت: ـ چه حیف! قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم میخواد بشنومش. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصت و سوم گفتم: ـ نه، لازم نیست. موهام رو پشت گوشم گذاشت و گفت: ـ آخه چرا؟ تو که خوب بودی. کسی حرفی بهت زده؟ نگاهش کردم و گفتم: ـ نه پوریا، گیر نده لطفاً! بعدش اون عروسک سالیوان رو به دستش دادم و گفتم: ـ این دیگه چیه؟ لبخندی زد و گفت: ـ اینم همون داستان قشنگیه که برام تعریف کردی. امروز تا دیدمش، یاد تو افتادم. لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ مرسی. پوریا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود، از قیافش کاملا مشخص بود. هر طور که شده، میخواست بفهمه من چم شده و چرا اینجوری رفتار میکنم. دستم رو گرفت و گفتم: ـ پوریا داری چی کار میکنی؟ همین جور که من رو دنبال خودش میکشید، گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! وای! حالا باید چی کار میکردم؟ وقتی اون حسی بهم نداشت، من هم نمیتونستم احساسم رو بهش اعتراف کنم. واقعا خیلی ضایع بود! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصت و دوم پوریا کمی مکث کرد و بعد گفت: ـ دیگه داری چرت و پرت میگی ملیکا! چه ربطی داره؟ دیگه واینستادم، راستش هیچ کدوم از حرفهای بعدش هم نشنیدم. یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟ خیلی ناراحت شدم! انگار چیزی توی وجودم شکست. انتظار داشتم همونطوری که پشتم بوده و دستهام رو ول نکرده، مثل من، چیزی حس کرده باشه؛ اما گویا اینها فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام، به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. تا میتونستم گریه کردم. دیگه کمکم داشت خوابم میبرد که به یکباره در اتاقم باز شد و یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد. چشمهام رو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست. بدون کوچیکترین ریاکشنی، پتو رو کشیدم روی سرم. پوریا اومد سمت تختم و گفت: ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین؛ چرا نیومدی؟ جوابش رو ندادم. گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید. سالیوان رو گذاشت بغل گوشم و من هم دوباره، بدون اعتنا بهش، پتو رو کشیدم روی سرم. پوریا با تعجب گفت: ـ دختر تو چت شده؟ گریه کردی؟! با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد. چی میگفتم؟ میگفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه میکنم؟ یا از اینکه نمیتونی تو چشمهای بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه میکنم؟ با این فکرها شدت گریهام بیشتر شد. پوریا به زور من رو از زیر پتو بیرون کشید، اشکهام رو پاک کرد و با ترس پرسید: ـ باوان بهم بگو چی شده! نگاهش کردم... برای چند ثانیه، فقط نگاهش کردم. اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟ آروم دستش رو پس زدم و گفتم: ـ چیزی نیست، یکم دلم گرفته. ـ میخوای حرف بزنیم؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصت و یکم گفت: ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟ پوریا گفت: ـ لطفا ملیکا... عمو ول کرده، تو رو خدا تو دیگه شروع نکن! ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟ دختری که تا الان مثل هر کس دیگهای میرفت پی زندگی خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟ پوریا با جدیت گفت: ـ چون من قصد ندارم جون یه بیگناه رو بگیرم ملیکا. ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش... بفرستیمش یهجای دیگه. از اون ورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون رو میده یا نه. پوریا آروم زیر لب گفت: ـ اون همچین دختری نیست. ملیکا خندید و گفت: ـ یه جوری حرف میزنی که انگار چند ساله دختره رو میشناسی. این دختر، زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا. الآن هم فقط به خاطر ترسشه که مدام پیش توئه، نه چیز دیگه. پوریا گفت: ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این سن، به جز تو با دخترهای دیگه اصلا همکلام هم نشدم؛ اما چشمهای آدما دروغ نمیگن. باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش میدونست، تا الان بهمون میگفت. ملیکا گفت: ـ اگه نمیشناختمت، فکر میکردم ازش خوشت اومده پوریا. اینجا گوشهام رو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه. حرفی که میزد، برام خیلی مهم بود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شصتم واسه اینکه حرصم رو دربیاره، یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت و گفت: ـ باشه بابا، نمیخواد اینقدر عصبانی بشی! چیزی نگفتم. داشت میرفت بیرون که رو بهم گفت: ـ برای شام حتما بیا پایین! میخوام از این به بعد، توی جمعمون بیشتر ببینمت. دختره آشغال! دلم میخواست خفش کنم. باز هم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم، بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش، بالشتم رو به سمت در پرت کردم و گفتم: ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط میخواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده. سعی کردم زیاد بهش بها ندم و خودم رو درگیر نکنم. موقع شام، رفتم به پوریا سر بزنم تا ببینم اومده یا نه. داشتم میرفتم توی اتاقش که صدای پا شنیدم. توی یکی از اتاقها پنهون شدم و دیدم که ملیکا با یه سینی شربت و کیک، داره به سمت اتاق پوریا میره. بعد از اینکه رفت، من هم سلانه سلانه قدم برداشتم، پشت در ایستادم تا ببینم چی میگن. خیلی کنجکاو بودم که این دختره، هدفش چیه و میخواد چیکار کنه! شنیدم که پوریا بهش گفت: ـ چرا زحمت کشیدی؟ خودم میاومدم پایین. با ناز و عشوه گفت: ـ چه زحمتی عزیزم؟ از صبح تو آشپزخونه بودم، یه شربت درست کردن جای دوری نمیرفت. پوریا چیزی نگفت و بینشون سکوت حکمفرما شد، تا اینکه ملیکا پرسید: ـ خب، چه خبر از شرکت؟ پوریا: ـ مثل همیشه. ـ پوریا میخواستم یه چیزی بهت بگم. پوریا سریع پرسید: ـ چی شده؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یکسره توی اتاقم راه میرفتم و به حرکات این دختره فکر میکردم. خیلی عجیب بود، اما داشتم از حسودی میمُردم! دلم نمیخواست اینقدر خودش رو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم به جز من، با کس دیگهای خوب باشه؛ اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمیدادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو از صد فرسخی متوجه میشم. این دختر اون جوری که پوریا میگفت، مثل یه رفیق بهش نگاه نمیکرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره، حتی به خاطر اینکه من کنار پوریا ایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله توی مغزم شلیک کنه. نمیخواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم، اما راستش، سختم هم بود. به هرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینها سرم رو بلند کنم و دست توی دستش راه برم و از کسی نترسم. صدای دختره همین جور توی خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به این و اون بود تا به مناسبت رسیدنش، امشب دور هم شام بخورن. من هم با دفتر روزمرگیهام مشغول شدم که بعد از یک ساعت، بدون در زدن، به یکباره پرید توی اتاقم. سراسیمه فقط تونستم دفترم رو زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی به من نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟ بیا پایین دیگه! به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همین جا راحتم. قدم برداشت، توی زاویه دیدم ایستاد و گفت: ـ ببینم... نکنه سختته که توی جمع ما قرار بگیری؟ یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟ از همین لحظه، حرفهای نیش دارش رو نسبت بهم شروع کرد، من هم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم. سریع از روی تخت پایین اومدم، مقابلش ایستادم و با سینهای سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم، مواظب حرف زدنت باش! دوری اطرافم زد و پرسید: ـ مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟ نکنه اشتباه بهم گفتن؟! من هم مثل خودش، مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه، راجع به اون، درست به عرضت رسوندن؛ اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و هشتم بابا گفت: ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره. باید هر چی سریعتر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. حواست باشه بدون درنظر گرفتنِ جون دختره... حرف بابا رو قطع کردم، به پشتی مبل لم دادم و گفتم: ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمیکنم، اون کار شماست. یه کاری میکنم که خودش دمش رو بذاره روی کولش و بره. یه سوال بابا... تو راجع به پوریا جدی بودی دیگه، مگه نه؟ بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ معلومه که جدی بودم. تو دختر منی؛ معلومه که ترجیح میدم با تو باشه، تا با هفت پشت غریبه. لبخندی زدم و گفتم: ـ خب پس... از این به بعدش آسونه. فقط اینکه تو یه ورق، تمام مشخصات این پسره، آرون رو برام بنویس! بابا نگاهی کرد و گفت: ـ دخترم اینهمه وقت ما نتونستیم اون آشغالو پیداش کنیم، تو چه جوری میخوای پیداش کنی؟ گفتم: ـ به هرحال ما هم یه چیزایی بلدیم بابا... نگران نباش! بعدش از جام بلند شدم. رفتم، کنار پنجره اتاقش ایستادم و خیره به روبرو گفتم: ـ دیگه برگشتم. کسی نمیتونه جای منو پیش پوریا بگیره، من این اجازه رو نمیدم. بابا هم از پشت سرم گفتم: ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره. گفتم: ـ بعد اینکه آرون رو پیدا کردم، زنشو میفرستم پیشش. دیگه حتی اگه پوریا بخواد هم نمیتونه پیداشون کنه. بابا گفت: ـ قبلش باید امانتیهای منو ازش بگیریم. ـ نگران نباش بابا! درستش میکنم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و هفتم بابا آهی کشید و گفت: ـ اون آرون حرومزاده رو یادته؟ کمی فکر کردم و گفتم: ـ همونکه مدام دنبال پوریا بود؟ ـ آره، خودشه. ـ خب؟ ـ این دختره باوان، نامزدشه. بعد از اینکه اومد، همه کیسههای شمش و طلای منو بالا کشید و منو جلوی شریکام شرمنده کرد. پوریا دختره رو گروگان گرفت، تا بلکه جای آرون رو لو بده و بتونیم هر چه سریعتر پیداش کنیم، اما این دختره، خودش از همه جا بیخبر بوده و از کسی خبر نداشته... حتی نمیدونسته که آرون هم داشته اونو روی انگشتش میچرخونده و بازیش میداده. با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: ـ وا بابا! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان میگیرین؟ چرا هنوز زندست؟ تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن رو بابت کارهاتون گروگان گرفتین و بعدش هم کشتینشون! این دختره... بابا با کلافگی حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟ هزارتا کار کردم، اما بالاخره از یه جایی، پوریا سر و کلهش پیداش شد و نجاتش داد. امکان نداشت! از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟ مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم: ـ یعنی... یعنی پوریا... پوریا از این دختره خوشش اومده؟ بابا نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم: ـ آخه پوریا، هیچ وقت بابت یه دختر خودش رو پیش تو خراب نمیکنه و جلوی تو واینمیسته، پوریا از بچگی خیلی غد و یه دنده بوده بابا. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و ششم با چشمغره بهش گفتم: ـ معلومه که نه. اومد کنارم، مثل من تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی به نظر من که داری اشتباه میکنی. وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی. نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی، چی؟ ـ بعید میدونم باوان، من از بچگی ملیکا رو میشناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه، مطمئن باش نظرت عوض میشه. یه هوفی کشیدم، دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا. اصلا حوصله مراسم تشریفاتی این خانوم رو نداشتم. ( ملیکا ) پدر رو محکم بغل کردم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرم رو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟ کیفم رو روی کاناپه پرت کردم، روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه، خسته و کسل کننده. بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟ گفتم: ـ اوهوم، منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟ چه جوری سر و کلهاش اینجا پیدا شده؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و پنجم پوریا من رو بهش نشون داد و گفت: ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی میکنه. ملیکا یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب به پوریا نگاه کرد. پرسید: ـ آشناته؟! پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت: ـ آره. ملیکا برای اینکه جو رو عوض کنه، با سردی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوشبختم، منم ملیکام. منم دقیقا عین خودش، باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت: ـ وای پوریا، سریعتر بریم ویلا. دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده! بعدش هم از کنارم رد شد و روی صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بینهایت رو مغزم بود؛ ولی مجبور بودم حرفی نزنم. توی ماشین یکسره از خاطرات دانشگاه و غربت، بدون اینکه لحظهای ساکت بشه، برای پوریا تعریف میکرد و پوریا هم با دقت به حرفهاش گوش میداد. اصلا دلم نمیخواست اینقدر بهش بچسبه، ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود. انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه. پوریا هم که اصلا نمیذاشت حرفی به این خانوم بزنم، خیلی بهش اعتماد داشت و میگفت که با پدرش خیلی متفاوته. وقتی به ویلا رسیدیم، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد، اون رو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت: ـ خب، نظرت عوض نشد؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و چهارم پوریا پوزخندی زد و گفت: ـ اولین باره که میبینم اینجور ساکتی، چیزی شده؟ با بیمیلی گفتم: ـ نه، خب این خانوم پرنسس کی قراره برسه؟ چند ساعت دیگه باید منتظرش باشیم؟ پوریا نگاهم کرد و گفت: ـ چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری باوان؟ تو که نمیشناسیش. باور کن اون مثل پدرش نیست، خیلی دختر منطقیه. رفتار اجتماعیشم خیلی خوبه و من مطمئنم که میتونه دوست خوبی برات باشه. پوریا نسبت بهش حس خوبی داشت و این رو از چشمهاش میشد فهمید، اما انرژی آدمها بهم دروغ نمیگفت و من مطمئن بودم که ازش خوشم نمیاد. جدای از اون، منم دلم نمیخواست پوریا به جز من، با هیچ دختر دیگهای اینقدر صمیمی و مهربون برخورد کنه. مدام توی دلم به خودم میگفتم که شاید واقعا دختر خوبی باشه و مثل پدرش نباشه، شاید اینبارم حق با پوریا باشه؛ اما بازم نمیتونستم دل خودم رو قانع کنم. بعد از یک ساعت و نیم منتظر بودن جلوی در فرودگاه، بالاخره یه دختر مو فرفری قهوهای رنگ، با چشمهای سبز دیدم که از دور با شادی داشت به سمت پوریا میاومد. چمدونش رو وسط راه ول کرد و با سرعت به سمت پوریا پرید و محکم بغلش کرد. پوریا هم متقابلاً همین کار رو انجام داد. دختر بانمکی بود اما طبق همون چیزی که گفتم، با اینکه دیدمش هم، بازم ازش خوشم نیومد. اینقدر به پوریا نگاه میکرد و چشمهاش برق میزد که دلم میخواست چشمهاش رو از کاسه دربیارم! پوریا رو بهش گفت: ـ دکترای وکالتت رو گرفتی بالاخره؟ خندید و گفت: ـ بالاخره موفق شدم پوریا. پوریا خندید و گفت: ـ آفرین، خیلی خوب شد که برگشتی. توی یکسری از کارای شرکت واقعا به حضور وکیل شرکتمون احتیاج داشتیم. تا کمر خم شد و با لحن شوخی گفت: ـ اختیار دارین سرورم! پوریا از لحنش خندید. به یکباره نگاهش به من افتاد که داشتم با یه لبخند مصنوعی بهشون نگاه میکنم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و سوم بعدش رو به من گفت: ـ هنوزم از احساساتت مینویسی دیگه؟ گفتم: ـ آره، اوایل فکر میکردم خیلی مسخرست، اما واقعا باعث میشه آدم با احساساتی که بعضا توی دل خودش خفه کرده، راحت تر مواجه بشه. با لبخند گفت: ـ خوشحالم که به این نتیجه رسیدی، پس به نوشتن ادامه بده باوان، تا جلسه بعدی، بیشتر بابتش صحبت میکنیم. بلند شدم و باهاش دست دادم. از اتاقش بیرون رفتم. پوریا طبق معمول، بیرون منتظرم نشسته بود. با دیدن من، مثل همیشه پرسید: ـ چطور گذشت؟ گفتم: ـ امروزم یکم دیگه حرف زدم و سبکتر شدم. لبخندی بهم زد و گفت: ـ خداروشکر. داشتیم میرفتیم پایین که تلفنش زنگ خورد و از اون روز، دوباره زندگیم دچار تلاطم و شک شد. از حرفهاش چیز زیادی نفهمیدم، اما چندبار اسم ملیکا رو شنیدم. با اینکه ندیده بودمش، اما حتی از اسمش هم انرژی خوبی دریافت نمیکردم و حس خوبی بهش نداشتم. وقتی پوریا قطع کرد، رو بهش گفتم: ـ چی شده پوریا؟ کی بود؟ پوریا گفت: ـ دخترِ عمو مازیار برگشته و الان فرودگاهه، باید بریم دنبالش! به یکباره تمام انرژیم ریخت و همین هم باعث شد که برخلاف همیشه، توی کل مسیر ساکت باشم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و دوم آرزو دست از نوشتن توی دفترش کشید و از پشت عینکش، نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ ولی چی؟ با ناراحتی گفتم: ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم. وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو میدزده، یا سعی میکنه از بحث فرار کنه. آرزو گفت: ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟ یکم فکر کردم و چیزی نگفتم. آرزو گفت: ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی میشناسمش... به ندرت درِ قلبشو برای کسی باز میکنه. اگه برای تو این کار و کرده و حتی یکمم که شده، از رفتار حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن! برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه. هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف میکنه. با ذوق گفتم: ـ به نظر شما هم اون... اون عاشقمه؟! آرزو گفت: ـ من نمیتونم راجع به احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان، اما اینو میتونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمیبینم؛ چون تا به حال ندیدم پوریا نسبت به دختری، اینقدر احساس مسئولیت کنه. حرفهای آرزوف دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین چند کلمه احتیاج داشتم تا امیدواری درونم رو بیشتر کنم. گفتم: ـ به نظرت من باید چی کار کنم تا متوجه حسش بشم؟ آرزو گفت: ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم، صبور باش! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و یکم چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد. خب، خداروشکر که این موضوعم به خوبی بسته میشه. من به هوش دخترم ایمان دارم و میدونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمیگردونه. دیگه نباید با اون دختره یکی به دو کنم، چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه. به هیچ عنوان نمیتونم پوریا رو از دست بدم! ( یک ماه و نیم بعد ) ( باوان ) امروز چهارمین جلسهام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که میاومدم پیشش، خیلی سبکتر شده بودم. با احساساتم، بدون ترس مواجه میشدم و به جای پاک کردن صورت مسئله، ترجیح میدادم که حلشون کنم. توی این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که میرفت، من رو هم با خودش میبرد، اصلا نمیذاشت توی خونه تنها باشم. من هم از این وضعیت واقعا راضی بودم. آرزو ازم پرسید: ـ خب باوان جون، میبینم که اینروزا خیلی خوشحالتری. با لبخند، دستم رو زیر چونهام گذاشتم و اینبار بدون فرار کردن، صادقانه اعتراف کردم: ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون... پوریا! آرزو خندید و گفت: ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه، آره؟ گفتم: ـ خیلی! میدونی، من این روزا مدام دارم به این فکر میکنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر میکردم دوسش دارم و میخواستم به خودم بقبولونم که اونم دوستم داره، هیچ وقت نخواستم کم و کاستیشو ببینم؛ اما وقتی پوریا رو دیدم... لبخندم عمیقتر شد و ادامه دادم: - وقتی توجه و نگاهش رو دیدم، نفهمیدم چه جوری، ولی واقعا عاشقش شدم! میدونم این آدم، مافیاست و هزارتا خلاف ازش سر زده، اما نمیتونم دوسش نداشته باشم. توی تمام لحظات سخت، اون کنارم بوده ولی... ولی... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاهم گفتم: ـ سریعتر درس و مشقت رو تموم کن و برگرد پیش بابا که خیلی بهت احتیاج دارم. یکم مکث کرد و گفت: ـ نمیتونم بابا! میدونستم برای چی میگه نه و برای همین گفتم: ـ دخترم همین اول کاری نگو نمیتونم. مطمئنم که اگه حرفای منو بشنوی، زودتر از اینا دلت میخواد برگردی. ـ بابا خودت میدونی که وقتی پوریا رو میبینم، تمام تمرکزم بههم میریزه. تو هم که آخرین بار بهم گفتی دیگه حق ندارم راجع بهش یه کلمه هم حرف... میدونستم ادامه جملش چیه؛ بنابراین، حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ اگه بهت بگم از حرفی که زدم، پشیمونم چی؟ سکوت کرد و تا چند ثانیه، هیچ چیزی نگفت. خندیدم و گفتم: ـ چی شد پس؟! با تعجب گفت: ـ امکان نداره. شما هیچ وقت از حرفی که میزنین، پشیمون نمیشین. ـ اما الان پشیمونم ملیکا. قضیش هم خیلی مفصله، باید برگردی ایران تا سر فرصت باهات صحبت کنم. فقط اینو بدون که من نه تنها مخالف ارتباطت با پوریا نیستم، بلکه میتونم... یعنی میتونی تو این زمینه روی کمک من هم حساب باز کنی. خندید و گفت: ـ وای بابا! اگه تا صد سال فکر میکردم، هیچ وقت به ذهنم نمیرسید که تو بخوای تو این زمینهها بهم کمک کنی. واقعا کنجکاوم بدونم چی شده که آقا مازیار بزرگ، دست به دامن دخترش شده. ـ خیلی خب حالا! کاری نکن نظرم عوض شه، زودتر برگرد ملیکا! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و نهم ( مازیار ) این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمیرفت! این دختر یه تهدید جدی برای زندگیمون محسوب میشد. پوریا داشت از زیر کنترلم در میرفت. یه جورایی انگار روش تاثیر گذاشته بود و اون رو توی مشتش گرفته بود. نمیذاره بکشمش تا از شرش راحت بشم؛ پس تنها یه راه مونده... باید یه کاری کنم تا پوریا از دست این دختر خلاص بشه. نمیتونم با لجبازی این کار رو انجام بدم، وگرنه پوریا بیشتر لج میکنه و اوضاع، از اینی که هست هم بدتر میشه. امروز از صبح تا الان که ساعت ده شبه، این دختره رو با خودش برداشته و معلوم نیست کجا برده؛ هر چی زنگ هم میزنم، جواب نمیده. پوریا تنها شانس من توی زندگی مافیا و شرکته و بدون اون، واقعا خیلی از مسائل زندگیم ناقص میموند. مهرهای بود که اصلا نمیتونستم از دستش بدم. تنها نقطه ضعفش که همیشه باهاش مشکل داشتم، مهربونی و دلرحمیش بود؛ اما نسبت به این دختر دیگه زیادی داشت واکنش نشون میداد. شاید چیزی نمیدونست اما لازم نبود کسی که به دردمون نمیخوره رو توی زندگیمون نگهداریم، بهتر بود که حذفش کنیم اما چه جوری؟ با زور که نمیشه و پوریا رو بدتر ازم دور میکنه. اون دختره هم که مثل کنه بهش چسبیده و اصلا از کنارش جُم نمیخوره. تنها راه...ملیکاست. آره، خودشه. باید زنگ بزنم تا زودتر برگرده و من رو از این مخمصهای که توش گیر کردم، نجات بده. چند سال قبل، متوجه علاقش به پوریا شده بودم، اما میدونستم پوریا حس برادری نسبت بهش داشت و من هم دلم نمیخواست که دخترم عذاب بکشه؛ پس ازش خواستم هر جوری که هست، دست از این عشق احمقانه برداره. من هم توی این مسیر حمایتش نمیکردم، چون برای یه مافیا، هیچ وقت یه زندگی عاشقانه نمیتونه وجود داشته باشه اما حالا اگه من پشت ملیکا وایستم و حداقل ملیکا بتونه توی قلب و ذهن پوریا نفوذ کنه، باز هم اختیار پوریا رو به دست میگیرم و اون دختر احمقم که ارتباطشون رو ببینه، خودش دمش رو میذاره روی کولش و میره. اون وقت من میدونم باهاش چی کار کنم که دیگه هیچ وقت دست پوریا بهش نرسه. گوشی رو برداشتم و شماره ملیکا رو گرفتم: ـ سلام دخترم. ـ سلام بابایی، خوبی؟ چه عجب، بالاخره یادی از یدونه دخترت کردی! گفتم: ـ ای بی معرفت! من که هروقت سرم خلوته، یاد تو میکنم. تو حتی یکبارم بهم زنگ نمیزنی. ـ والا بابا اینجا سرم خیلی شلوغه، شرمنده. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و هشتم با دستش به حاج بابا اشاره کرد که داشت به گلهای باغ آب میداد، بعد گفت: ـ میبینی زیرلب داره زمزمه میکنه؟ یکم دقت کردم و گفتم: ـ آره. ـ همین جوری داره با زنش حرف میزنه. گفتم: ـ یعنی اینقدر عاشقش بوده؟ پس خوش به حال هاجر خانوم! پوریا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. رو بهش گفتم: ـ پوریا، یه سوال بپرسم؟ ـ بپرس! ـ اگه... اگه یه روزی آرونو پیدا کنی، منو بهش میدی؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت: ـ معلومه که نه، مگه اینکه خودت بخوای... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ عمرا... من، من دیگه حتی نمیخوام اسمشم بشنوم و اصلا برام مهم نیست که سرش چه بلایی میاد پوریا. پوریا به چشمهام نگاه کرد تا مصمم بودن من رو بسنجنه و وقتی باورش شد، با لبخند رو بهم گفت: ـ خوشحالم که طرز فکرت داره تغییر میکنه. توی دلم گفتم: طرز فکرم که خیلی وقته عوض شده، ولی تو من رو نمیبینی، شایدم خودتو میزنی به اون راه. کاش بتونم از احساسات تو هم مطلع بشم. اون روز به جفتمون خیلی خوش گذشت. شبش با هم رفتیم به همون کبابی که دفعه قبل رفته بودیم و یه شب به یاد موندنی رو در کنار هم، رقم زدیم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و هفتم جای خیلی قشنگی بود. با همدیگه رفتیم به خونه چوبی حاج بابا و توی تراسش نشستیم. برامون نون محلی آورد که واقعا خیلی خوشمزه بود و بعد، برامون داستان عشق خودش و هاجر خانوم رو تعریف کرد. از اینکه با وجود مخالفت پدر و مادرشون، فرار کردن و پای عشقشون وایستادن، اما دنیا نتونست این عشق قشنگ رو ببینه و بعد چندین سال، هاجر خانم دچار سرطان معده میشه و از دنیا میره. عشقش هنوز که هنوزه، توی دل حاج بابا زنده بود. من و پوریا روی پله نشسته و به غروب آفتاب خیره شده بودیم. ازش پرسیدم: ـ چرا بچه ندارن؟ پوریا گفت: ـ وقتی هاجر خانم تو همون دوران جوانیش مریض شد، نتونستن برای بارداری اقدام کنند. با ناراحتی گفتم: ـ چقدر بد! پوریا: ـ میدونی بدتر از اون چیه؟ نگاش کردم و گفتم: ـ چی؟ ـ قبلاً من زیاد میاومدم پیشش. شاید باورت نشه ولی توی همه حالت، با هاجر خانوم حرف میزنه. اوایل فکر میکردم خیالاتی شده، اما کاملا متوجه این موضوع هست و با اختیار خودش، این کارو انجام میده. با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و ششم با لبخند گفتم: ـ با کمال میل! بعدش حاج بابا به سمت مسیر خونه رفت. من هم کنار پوریا رفتم و رو بهش گفتم: ـ یه چیز ازت بخوام، مسخرم نمیکنی؟ خندید و گفت: ـ نه، بگو! ـ میشه منو تاب بدی؟ ویوی روبروش خیلی قشنگه! گفت: ـ آره میشه، برو سوار شو! مثل بچهای که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم؛ اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم! گفتم: ـ اگه بیوفتم چی؟! پوریا از پشت، زیر گوشم گفت: ـ من میگیرمت، نترس! پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم: ـ هل بده پس! بالاتر... بالاتر پوریا! وای، چقدر خوبه! اون روز یکی از بهترین روزهایی بود که پوریا برام رقم زد. واقعا از اونجا بودن، لذت میبردم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و پنجم خواستم حالا که فرصتش مهیاست، سوالم رو رک بپرسم. صورتم رو نزدیکش بردم و گفتم: ـ به چه عنوان مراقبمی؟ انگار از این سوالم جا خورد. چشمهاش رو دزدید، آب دهنش رو قورت داد و گفت: ـ خب... به عنوان... به عنوان.. منتظر ادامه جوابش بودم که یهو با صدای یه مرده، جفتمون برگشتیم: ـ سلام پوریا جان. پوریا با دیدن مرد مسن، به سمتش رفت. بغلش کرد و گفت: ـ سلام حاج بابا، چطوری؟ حاج بابا چند بار از روی محبت به سر شونهاش ضربه زد و گفت: ـ کم بهم سر میزنی ها پوریا! دلخورم ازت. ـ حاج بابا به خدا خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه. امروز فقط خواستم حال و هوای یکی از دوستامو عوض کنم و بیارمش مزرعه. حاج بابا نگاهی به من کرد و با مهربونی، برام دست تکون داد. من هم باهاش سلام و علیک کردم. حاج بابا نگاهی به سر تا پای من انداخت و بعد به پوریا گفت: ـ ماشالا! چقدرم به همدیگه میاین! من و پوریا به هم نگاه کردیم و بعد، پوریا سریع بحث رو عوض کرد و پرسید: ـ ببینم هنوزم اون نون محلیها رو درست میکنی؟ حاج بابا گفت: ـ معلومه که درست میکنم. بعدش پوریا رو بهم گفت: ـ باوان حتما باید این نون محلی رو با چایی تست کنی، قسم میخورم عاشقش میشی! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و چهارم پوریا انگار دلش میخواست باهام همراهی کنه، ولی مردد بود و مدام به اطراف نگاه میکرد. بنابراین به سمتش رفتم، محکم دستهاش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش. خندید و گفت: ـ یکی میبینه دختر! اینجا همه ازم حساب میبرن. خندیدم و گفتم: ـ تو هم از من حساب میبری، حالا کفشاتو دربیار! این یه دستوره. نفس عمیقی از دست لجبازی من کشید و گفت: ـ چی بگم بهت! دو لا شد، بند کفشش رو باز کرد و آروم پاهاش رو گذاشت روی چمن خیس. پرسیدم: ـ چه حسی داری؟ چشمهاش رو بست و گفت: ـ حس رهایی، انگار که دنیا برای به لحظه هم که شده، وایستاده و من دارم استراحت میکنم. لبخندی زدم و گفتم: ـ عالیه! بعد چشمهاش رو باز کرد و گفت: ـ باوان من... من واقعا دلم نمیخواست امروز... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ فراموشش کن! بیا حس این لحظه رو با اون حرفا خراب نکنیم. گفت: ـ وقتی کبودی روی دستتو میبینم، نمیتونم بیتفاوت باشم؛ ولی بهت قول میدم که از این به بعد، بیشتر از اینا مراقبت باشم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و سوم خیلی کنجکاو بودم که میخواد من رو کجا ببره! یه جورایی رفتیم به سمت حاشیه شهر و در نهایت، به مزرعهای رسیدیم که درختهای کاج و گلهای شمعدونی زیادی داشت. کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگ هم از دور دیده میشد. با هیجان به اطراف نگاه کردم و گفتم: ـ وای پوریا، چقدر اینجا قشنگه! اون هم تایید کرد و گفت: ـ همینطوره. من هر موقع که دلم میگیره، میام اینجا. گفتم: ـ مرسی که منو آوردی. میشه منو تاب بدی؟ اصلا وایستا... همین جا نگه دار! خندید و گفت: ـ آروم باش دختر، یکم نفس بکش! دستهاام رو بههم زدم و گفتم: ـ آخه خیلی هیجان دارم! پوریا از خوشحالی من، خوشحال شد. ماشین رو گوشهای پارک کرد و من هم پیاده شدم. پوریا گفت: ـ حالا با خیال راحت، کفشاتو دربیار! همین کار رو کردم و رو بهش گفتم: ـ تو هم دربیار! پوزخندی زد و گفت: ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم. ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار... دستتو بده به من، رو چمن راه بریم. ببین که چقدر خوش میگذره و استرسمون کم میشه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و دوم دستم رو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی میکرد. این رو میتونستم از قیافش هم بفهمم. با لحن آرومی گفت: ـ بیا بریم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ـ کجا؟! گفت: ـ سوپرایزه! بریم. با اینکه ناراحت بودم، اما از اینکه سعی میکرد من رو از این حال و هوا دربیاره، واقعا خوشحال شدم. رفتم و وقتی توی ماشینش نشستم، راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستم رو توی دستش گرفت و آروم بوسید. همونجوری که به روبرو خیره بود، گفت: ـ بازم ازت معذرت میخوام. منم آروم گفتم: ـ ایرادی نداره. بعدش یهو گفت: ـ ببینم موافق کبابی هستی؟ خندیدم و گفتم: ـ باشه. گفت: ـ خب پس حله، فقط قبلش باید ببرمت یه جایی... بعدش میریم همون کبابی.