رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت چهل و هفتم اینقدر تو فکر فرو رفتم و راه رفتن که به دشت کرسنگ رسیدم...بازم به این فکر کردم که چطور جلو برادر زهره سر خم کردم!! اگه پای زهره وسط نبود، این آدم نحیف و لاغر می‌تونست بهم خنجر بزنه؟! اما نمی‌تونستم مقابلش هیچ عکس العملی نشون بدم...ناگهان هوا طوفانی زد و باران شدن گرفت...با خودم گفتم نکنه با این وضعیت اینجا زمین گیر بشم و زهره رو از دست بدم؟! اینقدر فکر کردم که کلی از محل دور شده بودم...دیگه نایی برای راه رفتن برام باقی نمونده بود و به شدت احساس ضعف و ناتوانی می‌کردم!! همین لحظه صدای پای اسب و شنیدم که داشت بهم نزدیک می‌شد!! رفتم و زیر یک درخت نشستم و چشمام همینطور باز و بسته می‌شدند...در کمال تعجب دیدم یدالله و سعدالله ( دوتا از پسرعموهای تنی دوقلوم ) بودن...متوجه حضور من شدن و از اسب پیاده شدن و با نگرانی سمت من اومدن...یدالله چند بار زد به صورتم تا به خودم بیام و گفت: ـ طالب؟؟ طالب اینجا چیکار می‌کنی؟؟ چه اتفاقی برات افتاده؟؟! تا رفتم حرفی بزنم، سعدالله اون دستم و که محکم روی زخمم فشار میدادم و برداشت و با ترس گفت: ـ وای یدالله نگاه کن!! احتمالا برای شکار اومده و گرازی چیزی بهش حمله کرده! فقط تونستم لبم و تکون بدم و بگم: ـ آب...یکم بهم آب بدین! یدالله سریع رفت و از خورجین اسبش، آب و آورد گذاشت جلوی دهنم و بعد خوردنش انگار یکم تونستم به خودم بیام! بارون همینجور میزد و هر سه‌تامون تقریبا خیس شده بودیم! رو به یدالله گفتم: ـ شما...شما اینجا چیکار می‌کنین؟
  2. پارت چهل و ششم اونقدر یک نفس دوییدم که سر مدت زمان کوتاهی رسیدم به محل.‌..ورود من با رفتن زهره و خانومایی که همراهش بودن، یکی شد! هر کار می‌کردم نمی‌تونستم ازش دلگیر باشم!! تا چند لحظه نگاهش کردم که روبندش و زد کنار و تا من رفتم ازش سوالی بپرسم، چند تا اسب سوار از پشتشون اومدن و غلام، با صدای بلند گفت: ـ حرکت کنین! کنار وایستادم و زهره با حسرت و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد و از کنارم رد شد! از نگاهش می‌تونستم بخونم که اونم از این موضوع ناراحته اما کاری از دستش برنمیاد...نگاهاش اون برق همیشگی رو نداشت و انگار چشماش هم مثل صورتش بغض آلود بود! تا کمی از دور شدن، غلام و دوتا از زیر دستاش به من نزدیک شدن! غلام از موضوع عشق منو زهره خبر داشت....در واقع زبانزد همه محل شده بود و اونم مثل پدرش و خانواده من به این وصلت راضی نبود! اما بازم من تمام تلاشم و می‌کردم...نگاهی به غلام انداختم و به نشانه ادب، سلام کردم. اما تو یه حرکت ناگهانی، خنجر کوچکی که تو کمرش بود درآورد و بدون هیچ حرفی و با حرص اونو توی شانه ام فرو کرد و بعدش بیرون آورد. تا من بخوام آخ بگم، اسب و دارید و به همراه همراهاش از اینجا دور شد... درد داشتم...اما نه دردی از روی زخم اون خنجر باشه، بخاطر اینکه زهره داشت از دستم می‌رفت و نمی‌تونستم به من خبر بده! روی زمین افتادم! به کمک چند تا از هم محلیا از جام بلند شدم و زخمم و دست گرفتم و بدون هیچ حرفی به راهم ادامه دادم! و سوال تمام هم محلیام رو بی‌جواب گذاشتم...اینقدر تو فکر بودم که اصلا درد و خونی که ازم می‌رفت و احساس نمی‌کردم‌‌...مدام یاد خواب و دلشوره‌ام میفتادم... به این فکر می‌کردم که چطور امکانش هست این وضعیت و درست کنم و خودمو تو خانواده زهره جا بدم... دلیل اینهمه حرص و خشک خانوادش نسبت به من نمی‌دونم چیه!! اصلا دعوای طایفه‌ایی چه ربطی به من داره؟! من که بجز دوست داشتن و عاشق شدن خواهرش کاری نکرده بودم!! اما من پیش زهره سوگند یاد کردم که تسلیم نمیشم و به هیچ عنوان هم زیر قولم نمی‌زنم!
  3. #هفتاد و یکمین متن نیمه شب اشرف تک یه دیالوگ خیلی عمیقی رو توی ذهنم حک کرد : اگه کاری که باهات کردن و فراموش کنی، دوباره عذاب می‌کشی! یادت نره پروفسور! 22:22 بیست و هفتم بهمن
  4. #هفتادمین متن نیمه‌شب از من به شما توصیه: پای رویاهات بمون... حتی شده تنها! حتی شده غمگین یا خسته! چون رویاهات آخرین طنابیه که برای نجات خودت بهش نیاز داری. 20:20 بیست و هفتم بهمن
  5. #شصت و نهمین متن نیمه‌شب اگه از من بپرسی، برمی‌گردن... دقیقا همون زمانی که درگیر خودتی و فراموششون کردی... میان و یهو تمام معادلات و بهم می‌زنن و انگار دوباره تو گذشته خودت که پشت سر گذاشته بودیش، گیر می‌کنی! 13:13 بیست و هفتم بهمن
  6. پارت چهل و پنجم یاد خوابم افتادم! از اینکه حالم بد شد! پس تمام اینا نشونه بود و بی‌دلیل نبود!! دلم شکست...همین امروز صبح زهره رو دیده بودم، چرا از اینکه میان خواستگاریش، چیزی بهم نگفته بود؟! از یه طرفی هم با خودم میگفتم شاید خبر نداشت که بخواد بگه! ولی می‌تونست خبر بفرسته! اینقدری دوسش داشتم که نمی‌تونستم ازش درگیر بشم!! باید هر جوری شد خودمو بهش می‌رسوندم و بهش بگم که نمی‌ذارم مال کسه دیگه‌ایی بشه! قلی رو بهم گفت: ـ ببینم طالب، چرا رفتی تو فکر؟! پرسیدم: ـ قادر، پسر شورا محل و میگی دیگه؟! گفت: ـ خودشه! دیگه بهرحال چلاوی ها همیشه چشمشون دنبال مال و منال بوده و قطعا وضعیت قادر و به تو ترجیح دادن و شاید نخواستن که اسم دخترشان بیشتر از این کنار اسم تو بیاد و برای همینم تصمیم گرفتن بفرستنش خونه بخت! اگه از من بپرسی همه اینا زیر سر غلامه! بهرحال رفیق جون جونیه قادره! برای سبزعلی بشکنی زدم و بدون توجه به حرفای قلی گفتم: ـ سبزعلی من دارم برمی‌گردم محل! سبزعلی هم با فریاد گفت: ـ صبر کن طالب! هنوز حالت خوب نشده... بذار منم باهات بیام! همینجور که به سمت پایین تپه میدوییدم، گفتم: ـ نمی‌تونم منتظر بمونم! واقعیت اینه که حالم خوب نبود اما بخاطر زهره تحمل می‌کردم. فکر نمی‌کردم که خوابم اینقدر زود تعبیر بشه! داشت بهم علامت میداد که باید بجنبم!! وگرنه امکانش هست که زهره رو از دست بدم.
  7. پارت چهل و چهارم قلی یکمی مکث کرد و از جاش بلند شد و گفت: ـ حیف شد! فکر می‌کردم برات مهمه که دارن برای دختر محمود چلاوی میرن خواستگاری! گوشام از شنیدن این جمله تیر کشید! انگار تو دلم یه چیزی منفجر شد! قلی اینو گفت و راه افتاد...سریع رفتم دنبالش و بازوشو گرفتم و با لکنت گفتم: ـ تو...تو چی گفتی؟! قلی با شیطنت خندید و آروم زد به صورتم و گفت: ـ چیشد طالب؟! تو که حوصله شنیدن اخبار و نداشتی! با کلافگی گفتم: ـ مسخره بازی رو بذار کنار و این قضیه رو درست و حسابی توضیح بده! قلی کلاهش را برداشت و دستی به سر کچلش کشید و گفت: ـ خیلی دلم میخواد طالب! ولی واقعا الان گرسنمه! بعدشم چجوری باید تا محل برگردم، این همه راه اومدم! فهمیدم که دل دردش چیه! سریع رفتم و دوتا بطری سرشیری که گرفتم و دادم بهش و دوتا سکه از تن پوشم کف دستش گذاشتم و با لحن تندی بهش گفتم: ـ اینا راضیت می‌کنه؟! قلی که چشمانش برق زد، شروع کرد به بوسیدن دستهایم که مانع شدم و گفتم: ـ این چیزی که گفتی درسته؟! قلی همون‌طور که به سکه تو دستش خیره بود و اونو جلوی نور آفتاب می‌گرفت گفت: ـ آره والا! همراه مادرخوندش و چندتا زن دیگه سوار بر اسب تا بازار محل می‌چرخیدن! مردم میگفتن که قراره زهره رو برای نشون دادن به خونه قادر ببرن! ( در مازندران تو گذشته رسم بر این بود که عروس را به خانواده داماد می بردند تا خانواده داماد عروس ، را ببینند ، نمی دونم چرا؟ ولی تصور کنم جهت حفظ منزلت و حرمت بزرگترهای خانواده داماد ، عروس که جوون تر و کم سن بود به آنجا می رفت که سختیه راه بر بزرگای فامیل وارد نشه! )
  8. #شصت و هشتمین متن نیمه‌شب ـ ضربه خوردن؟!! ـ با من از ضربه خوردن حرف نزن!! من کسی رو صادقانه و از صمیم قلبم دوست داشتم که به رفیق صمیم، نخ میداد! با وجود اینکه میدونست طرف رفیقمه و در هر صورت میفهمم!! 11:11 بیست و هفتم بهمن
  9. #شصت و ششمین متن نیمه‌شب ( ببخش تا رها بشی...چون قلبت لایق آرامشه...) این جملات مسخره ترین جملاتیه که شنیدم! من اگه بخوام ببخشم انگار که یکبار دیگه قلبمو عمدا گذاشتم زیر پام! آدم نباید یادش بره که باهاش چیکار کردن! 10:10 بیست و هفتم بهمن
  10. #شصت و پنجمین متن نیمه‌شب بعضی آدما جوری بهت بدی میکنن که با وجود اینکه زمان طولانی از اون اتفاق میگذره، قلبت نمیتونه از زیر اون بار زخم و درد بلند شه!! کاش آدمات اینقدر بد نبودن خدایا... من یسریاشونو واقعا از صمیم قلبم دوست داشتم! 9:09 بیست و هفتم بهمن
  11. پارت چهل و سوم قلی خبرچین محل بود و اصلا باهاش میونه خوبی نداشتم! نه تنها چغولی عالم و آدم و می‌کرد بلکه هزارتا داستان دیگه روش میذاشت تا به آب و تاب ماجرا اضافه کنه! سبزعلی همون‌طور که نگاهش به اومدم قلی بود تا از تپه‌ها بالا بیاد گفت: ـ لابد یه خبر مهم داره دیگه طالب! وگرنه این آدمی نیست که بخاطر هیچ و پوچ این‌همه راه تا دشت بیاد! شونه‌ایی بالا انداختم و چیزی نگفتم...قلی همش می‌گفت: ـ وای خسته شدم...چقدر بالائه!! نفسم در رفت... اما من بدون توجه بهش مشغول کارم بودم! سبزعلی رو بهش پرسید: ـ چی تو رو تا اینجا کشونده؟! رو یه تخت سنگ زیر درخت نشست و همینجور که نفس نفس میزد گفت: ـ اول...اول یه لیوان...یه لیوان آب بهم بده!! سبزعلی که دید من از جام تکون نمی‌خورم، خودش رفت و از تو وسایلش به لیوان آب براش برد و قلی با لهجه و گویش مازنی گفت: ـ خِدا تِرِ سِلامَتی هاده! ( خدا بهت سلامتی بده ) بعدش لیوان آب و یسره سر کشید! رو به من گفت: ـ طالب چرا اینقدر ساکتی؟! بدون اینکه نگاش کنم گفتم: ـ انتظار خوشامدگویی که نداشتی! قلی گفت: ـ نه ولی خواستم بگم که تو محل خبرایی هست که... سرم به اندازه کافی درد می‌کرد و حوصله خبرای مسخره قلی رو نداشتم! بنابراین حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ الان حوصله شنیدن خبرهای چرت تو رو ندارم قلی!
  12. شصت و چهارمین متن نیمه‌شب داستان ها تموم میشن... اما آهنگ‌ها... مکان‌ها... نگاه‌ها... و عطرها برای همیشه باقی میمونن. 22:22 بیست و ششم بهمن
  13. پارت چهل و دوم تا چشمام گرم شد، خواب زهره رو دیدم...خواب دیدم که رفتم پیشش تا ببینمش و اونم کنار رود هراز با یه لباس سفید منتظر بود اما تا خواستم بهش نزدیک بشم، یهو طوفان گرفت و آب زهره رو کشید داخل خودش...زهره درون آب دست و پا می‌زد و ازم کمک می‌خواست و هر چی بیشتر دست و پا میزد، بیشتر فرو می‌رفت... هرچقدر خواستم به جلو حرکت کنم و به کمکش برم انگار که پاهام به زمین منگنه زده بود و نمی‌تونستم از جام تکون بخورم! از اون طرف دیدم که نامادری زهره، سوار بر اسب با پارچه های توری سفید در دستانش به سمت محل می‌روند...اینقدر خواب وحشتناک بود که با جیغ از خواب بیدار شدم! کل وجودم عرق کرده بود و بازم احساس ضعف و دلشوره عجیبی بابت خوابم داشتم...سبزعلی اومد پیشم و ازم پرسید: ـ طالب تو چت شده؟! دستم و رو قلبم گذاشتم و گفتم: ـ کابوس دیدم! خواب دیدم که... سبزعلی حرفم قطع کرد و گفت: ـ خواب بد و به زبون نیار! یه صلوات بفرست و فردا که برگشتی خونه یه صدقه بده! انشالا که خیره. اما بنظرم میومد که خیر نبود! دلشوره عجیبی وجودم و فرا گرفته بود و حالم اصلا خوش نبود. از یه طرف هم نگران زهره بودم تا ببینم حالش خوبه یا نه! با اینکه فکرم درگیر بود اما رفتم تا به سبزعلی کمک کنم که دیدم صدای پارس سگ گله بلند شد! با تعجب به سبزعلی گفتم: ـ این وقت، کی اومده اینطرف؟! سبزعلی هم شونه‌ایی بالا انداخت و گفت: ـ نمی‌دونم! بعدش بلند شد و رفت تا ببینه کی داره میاد این سمت و بعدش رو به من گفت: ـ قُلیه! تعجبم دو برابر شد! گفتم: ـ قلی اینجا چیکار داره؟! باز اومده خبرچینی کیو بکنه؟!
  14. پارت چهل و یکم اما تا چشمام گرم شد با صدای سبزعلی از خواب بیدار شدم و سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی می‌رفت...علت این حالاتم و نمی‌فهمیدم و با خودم گفتم شاید چون زیاد از حد گریه کردم اینجوری شدم. سبزعلی گفت: ـ بازم که چشمات قرمز شده طالب! دست روی زانوهام گذاشتم و گفتم: ـ دلم خیلی گرفته بود! ـ حالا سبک تر شدی؟! همینجور که به سمت تپه می‌رفتم گفتم: ـ تقریبا! یهو تعادل خودم و از دست دادم و اگه بازوی سبزعلی رو نمی گرفتم قطعا زمین می‌خوردم! سبزعلی با نگرانی دستم و گرفت و گفت: ـ طالب تو واقعا حالت خوب نیست! بیا ببرمت پیش حکیم! مخالفت کردم و گفتم: ـ نه سبزعلی، حس میکنم بخاطر اینکه گریه کردم و دیشب خوب نخوابیدم، این حالات بهم دست داده! الآنم باید شیر گاو رو بدوشم... سبزعلی حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اونو بسپار به من! برو یکم زیر اون درخت استراحت کن! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ واقعا ممنونم!
  15. پارت چهلم دیگه فکر کنم خواهرش هم اونجا موندم و جایز ندانست و چند دقیقه بعد خونه رو ترک کردن! تصمیم گرفتم برای اینکه عصبانیتم آروم بشه امشب لباسی که زهره خانوم بافت و بپوشم و زیر نور ماه نی بزنم. وقتی بهش فکر می‌کردم انگار که تمام دنیا مال من بود و تمام غم و غصه و عصبانیت به یکباره از دلم محو می‌شد. پدر اون شب خیلی دیر اومد خونه و خانوم جان برعکس شبای دیگه تا فردا صبح که برم دشت، هیچ صدایی ازش در نیومد! بنظرم دیگه کاملا حساب کار دستش اومده بود و لزومی نداشت که به پدر چیزی بگم! چون امکان هم داشت بابت اینکه باهاش اینجوری رفتار کردم هم به خود من تشر بره و اصلا نمی‌خواستم این وجه از من و که خانوم جان دید، زیر سوال بره! صبح بعد از اینکه رفتم مکتب خونه و زهره خانوم و دیدم طبق معمول انرژیم برگشت. دیگه تمام کلاس و حتی ملا میرزا هم متوجه عشق بین ما شده بودن و راجبش پچ پچ می‌کردن اما برای ما مهم نبود و زمانی که بهم خیره می‌شدیم انگار دقیقه‌ها متوقف می‌شد و فقط ما بودیم که وجود داشتیم اون لحظه و نه چیزی می‌شنیدیم و نه چیزی می‌دیدیم ! عشق به زهره و از اون طرف تا دیر وقت کار کردنم باعث شده بود که توی درسهام مثل قبل فعال عمل نکنم اما بازم تلاش خودمو می‌کردم. اولویت برام این عشق آتشین بود و نه هیچ چیزه دیگه! برای رسیدن به زهره حاضر بودم هر کاری کنم. بعد از مکتب خونه باهاش خداحافظی کردم و طبق معمول به سمت دشت راه افتادم. دوباره دلم هوای مادر و کرده بود! از اینکه اگه پیشم بود، چقدر باعث دلگرمیم بود و چقدر تو این موضوع بهم کمک می‌کرد تا دست تنها نباشم. از تنهاییم روی سنگ قبر دراز کشیدم و تا جون داشتم اشک ریختم و نمی‌دونم چطور شد که رو همون سنگ قبر خوابم برد!
  16. #شصت و سومین متن نیمه شب عاشق این تایپ آدم‌هام که براشون مهم نیست نگاه و حرف دیگران، جلوی همه دستاتو می‌بوسن، نازت می‌کنن، لوست می‌کنن، بهت عشق می‌ورزن و حتی براشون اهمیتی نداره ممکنه یکی از بیرون قضاوتشون کنه. 20:20 بیست و ششم بهمن
  17. #شصت و دومین متن نیمه‌شب یه چیزی بهتون بگم... ‏بعضیا هم هستن تا ازدواج میکنن دیگه فکر میکنن خیلی عاقل و بالغ شدن؛ قضاوتت میکنن، نصیحتت میکنن، همه‌ی افکار و کاراتو مسخره میکنن و تورو بچه حساب میکنن، از اینا دوری کنید. 11:11 بیست و ششم بهمن
  18. پارت سی و نهم آب دهنش و قورت داد و به چشمام نگاه کرد. ادامه دادم و گفتم: ـ اگه فقط یبار دیگه بخوای بازی دربیاری و توی تصمیمات زندگیه من دخالت کنی، همه کار می‌کنم تا از خونه بفرستمت بیرون! آلاخون والاخون می‌کنمت. می‌دونی که بابا حرف من براش مهمه چون تنها یادگارشم. اگه تو همون بچگی نه می‌آوردم همین الانش بعنوان کلفت تو خونه مادر پدرت و زیر دست اون داداشای مفت خورت بودی! کاری نکن بعد گذشت اینهمه سال، تمام اصول اخلاقیمو زیر پا بذارم و کاری کنم که در شانم نباشه. خانوم جان که حسابی ترس تو صورتش بوجود اومده بود، انگار زبونش بند اومده بود و فقط با سر حرف منو تأیید می‌کرد...یکم رفتم عقب و سینی چایی رو گرفتم سمتش و گفتم: ـ باز آخرت باشه که دختر به بهونه سینی چایی می‌فرستی تو اتاقم! سینی چایی رو از دستم گرفت و گفتم: ـ این سکوتت و بر این مبنا می‌ذارم که متوجه حرف من شدی! گفت: ـ محمد، من فقط بخاطر خوبی خودت... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اگه خیلی خوبیه منو میخوای، کمک کن تا بتونم خانواده زهره و کسی که دوسش دارم و راضی کنم نه اینکه با هزارتا بازیه مسخره بخوای بری رو مغز اون دختر بچه و به زور بفرستیش تو اتاق من! دیگه حرفی نزد! اما با خشم نگام کرد. انگار حس کینه و ترس تو چشماش قاطی شده بود. چیزی نگفت و از اتاقم رفتم بیرون. قلبم از شدت عصبانیت به تپش افتاده بود و انگار نفس کشیدن برام مشکل شده بود! بار آخری که اینجور عصبانی شدم و اصلا یادم نمیاد.
  19. پارت سی و هشتم بعد از رفتن فریبا، منم پشت بندش از اتاق رفتم بیرون. خانوم جان با دیدن دوتایی ما ذوق کرد اما وقتی چشمان عصبی و قیافه گُر گرفته منو دید، ترس بر چهرش حاکم شد. بهش نگاه کردم و گفتم: ـ یه لحظه بیاین تو اتاق، کارتون دارم! با دستپاچگی، روسریش و روی سرش محکم کرد و گفت: ـ محمد الان مهمون هست خونمون بذار... دیگه طاقت نیوردم تا بقیه حرفاش و بشنوم. عصبانیتی که از کاراش تا به امروز داشتم و تو خودم ریختم و بابتش حرفی نزدم، یهو فوران کرد و با مشت کوبیدم رو در اتاقم و با صدای بلند فریاد زدم و گفتم: ـ همین الان! یکه خورد!! هم خودش و هم خواهرش...اصلا انتظار همچین چیزی و ازم نداشت. از موقعی که پاشو تو خونمون گذاشته بود، این اولین بار بود که با صدای اینقدر بلند باهاش حرف می‌زدم. مشخص بود ترسیده و فهمیده که هدف کارشو متوجه شدم. با ترس و لرز از کنارم رد شد و رفت داخل اتاقم...منم پشت بندش رفتم و در و پشت سرم بستم. کلی نفس عمیق کشیدم که اون سینی چایی که هست داخل اتاقم و پرت نکنم تو صورتش!! خانوم جان هم با فاصله ازم وایستاده بود و با تته پته پرسید: ـ چی...چی میخوای بهم...بگ..بگی؟؟ با عصبانیت رفتم سمتش و انگشت اشارمو گرفتم سمتش و گفتم: ـ تو فکر کردی چون پدرم خونه نیست، میتونی هر کاری که دلت میخواد انجام بدی هان؟! ـ محمد بخدا من... دستم و کوبیدم به دیوار پشت سرش و با حرص گفتم: ـ ساکت باش و فقط گوش بده!
  20. #شصت و یکمین متن نیمه‌شب ولی من واقعا باورم به اینه که به هر چی فکر کنی، اگه به صراحت باشه دیر یا زود برات اتفاق میفته! همه ما از قبل نقشمون تو این دنیا نوشته شده و اومدیم تا بازیش کنیم. 8:08 بیست و ششم بهمن
  21. #شصتمین متن نیمه‌شب یه جا خوندم نوشته بود: "توان انسان برای جنگیدن توی زندگی محدوده؛ بیشتر از اونکه مهم باشه بدونی چطور بجنگی مهم اینه که تشخیص بدی کدوم میدون محل مبارزه تو نیست و ازش خارج بشی اینجوری کمتر احساس شکست و بازنده بودن داری." 22:22 بیست و پنجم بهمن
  22. پارت سی و هفتم دختر فهمیده‌ایی بود و من از همون اول می‌دونستم که تو بازیه خاله و مادرش نمیره. نگاش کردم و گفتم: ـ اصلا نگران نباش! به زور چیزی اتفاق نمیفته!همون‌جوری که خودت هم گفتی، قلب من مال کسی دیگست! الآنم اینجوری گریه نکن لطفاً! با ناچاری نگام کرد و گفت: ـ ولی شما اونا رو نمیشناسی... نذاشتم حرفش و تموم کنه و گفتم: ـ اونا هم منو نمیشناسن! شاید هیچوقت حرف نزنم اما سر گریه های شما کوتاه نمیام! به من اعتماد کن. وقتی مصمم بودن منو دید، چشماش برق زد و گفت: ـ جدی میگین؟ لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ اصلا شک نکن! فقط یه شرط داره... با ترس نگام کرد و گفت: ـ چه شرطی؟! خندیدم و گفتم: ـ هر وقت که پزشک شدی! اگه یه موقع من مریض شدم، ما رو مجانی معاینه کنی! اونم خندید و گفت: ـ حتما! چشم. بعدش بلند شد و گفت: ـ برای شما هم آرزو میکنم که انشالا با کسی که دوسش دارین، خوشبخت بشین! با اجازه.. منم ممنونی گفتم و از اتاق رفت بیرون. گُر گرفته بودم! از اینکه خانوم جان اینقدر داشت پیشروی می‌کرد که علاوه بر زندگیه من تو زندگی این دختر بچه هم دخالت می‌کرد، کفریم کرده بود. تازه خودشم کم بود، خواهرشم بهش اضافه شده بود...
×
×
  • اضافه کردن...