-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#پنجاه و هفتمین متن نیمهشب قرص میگرن اومده، ۸ عدد ۲/۲۰۰ یعنی هر سردرد میشه ۲۷۵ هزار تومن کجا داریم میریم واقعا؟! 22:22 بیست و چهارم بهمن
-
#پنحاه و ششمین متن نیمهشب یه دیالوگ داخل رمان مَنِ دیگر هست که خیلی دوسش دارم. اونجایی که کوروش به مادربزرگش میگه: ـ همیشه فکر میکردم که دنیا پُر از تاریکی و ظلمه اما حالا دارم میبینم که تاریکی و ظُلم آدمایی مثل توئن... 15:15 بیست و چهارم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و یکم سبزعلی گفت: ـ خیره خیره! نگاش کردم و منتظر وایستادم تا بگه و بعد اینکه نفسش جا اومد، گفت: ـ طالب، رفته بودم بازار و بعدش زهره خانوم و دیدم و بهم گفت تا بهت بگم بری همون جای همیشگی چون یه چیزی هست که باید بهت بده! با تعجب پرسیدم: ـ چه چیزی؟! گفت: ـ نمیدونم. گفتم: ـ الان باید برم؟! ـ آره! ـ پس تو مواظب گوسفندا و سگ گله باش تا من برگردم. ـ باشه. و با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم سمت رود هراز تا زهره رو ببینم و این مدت هم واقعا دلم براش خیلی تنگ شده بود! از دور دیدمش و براش دست تکون دادم و قبل از سلام کردن گفتم: ـ چیزی شده زهره خانم؟! خندید و گفت: ـ سلام آقا محمد؛ نه آروم باشین!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیام با اینکه فهمیدم بهرحال خانوم جان میخواد جلوی پام سنگ بندازه ولی بنظرم پر بیراه هم نمیگفت! اگه دستم پُر بود، پیش خانواده زهره سر بلندتر بودم! اما همینکه پدرم قبول کرده بود دیگه خانوم جان نمیتونست مخالفتی کنه! از فردا صبح بعد از مکتب خونه، راهیه صحرا و دشت شدم. شیر گاوها رو میدوشیدم و از شیرشون کره میگرفتم تا برم و شهر بفروشم. گله رو چرا میبردم و همراه پدرم میرفتم سمت مرتع و کشاورزی میکردم. پول خوبی هم تو این بین در میآوردم. تمام کتابها و قرآنم و همراه خودم داشتم و لابلا میخوندمشون و رو به طبیعت به یاد زهره شعر میخوندم و با کبوترا و اکثر حیوانات از احوال خودم و عشقی که به زهره داشتم حرف میزدم...حتی خودمم احساس میکردم که این عشق جانسوز داره کاری میکنه که من عقلم و از دست بدم! چقدر رسیدن به وصال یار، مقابلش این همه مانع بود! از زهره هم کم و بیش خبر داشتم و وقتی که بهش خبر دادم با پدرم صحبت کردم و با اصرار من مخالفتی نکرد، بینهایت خوشحال شد. بهش گفتم که بخاطر اینکه میرم سمت دشت و صحرا تا با دست پر بیام خاستگاریت، کمتر میتونم ببینمت و اونم مثل همیشه صبوری به خرج داد و هم به ابروش نیورد. یک روز که مثل همیشه گوسفندا رو به چرا برده بودم و در حال نی زدن بودم، صدای سبزعلی رو شنیدم که منو صدا میزد. بلند شدم و از بالای تپه براش دست تکون دادم و گفتم: ـ من اینجام سبزعلی! سبزعلی که منو دید، دویید سمتم و نفس نفس زنان گفت: ـ طالب برات یه خبر دارم! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ خیر باشه!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پنجاه و پنجمین متن نیمهشب انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی؛ انقدر آدمای خوب هستن که هنوز ندیدی؛ انقدر خنده ها هست که هنوز نداشتی؛ انقدر اتفاق خوب هست که هنوز نیافتاده؛ انقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی؛ انقدر اشک شوق هست که هنوز نریختی؛ انقدر خوبه دیدن و حس کردن اینا ؛ انقدر زیاد که تصورشم میتونه لبخند بیاره رو لبت! پس غصه ی آدمایی که رفتن، چیزای که از دست دادی و لحظه های پوچ گذشته رو نخور! روزای که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ! 11:11 بیست و چهارم بهمن
-
#پنجاه و چهارمین متن نیمهشب اینکه چون طرف بزرگتره، احترامش واجبه بنظرم مزخرف ترین جمله برای توجیه بیشعوریه بعضی از اطرافیانمونه! بزرگتر برای من زمانی احترامش واجبه که متقابلا به من احترام بذاره و بزرگواری کنه! هر بزرگتری لایق احترام نیست. لطفاً یکسری از چیزا رو عادی سازی نکنین! 10:10 بیست و چهارم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و نهم تا خانوم جان رفت حرفی بزنه، پدرم دستش و به حالت سکوت برد بالا و خانوم جان هم حرفش و خورد. بعد همونجور که به من نگاه میکرد، گفت: ـ یعنی واقعا اینقدر خاطرشو میخوای؟! چشمام برق زد! بالاخره جسارتی که به خرج دادم، دل پدر و نرم کرده بود و با ذوق گفتم: ـ بله! بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنین! پدر بهم نگاه کرد و ادامه دادم و گفتم: ـ پدر من تصمیم خودم و گرفتم! حتی اگه رسوای عالم هم بشم و تمام در و همسایه راجبم حرف بزنن، برام مهم نیست؛ من این دختر و خیلی دوست دارم و حاضرم جونمو براش فدا کنم. خانوم جان رو به پدر گفت: ـ نمیخوای چیزی بگی؟! پدر به خانوم جان نگاه کرد و گفت: ـ وقتی اینقدر شیفته و دلباخته همدیگه هستن، کاری از دست کسی برنمیاد... بعدش به من نگاه کرد و گفت: ـ ولی طالب تمام مسئولیتش با خودته! محمود چلاوی خیلی آدم سرسختیه و یه پسر داره لنگه خودش! ممکنه کاری که میکنی جنگی که بین دو طایفه هست و بیشتر کنه اما اینو بدون من فقط به خواسته تو احترام میگذارم ولی تو این موضوع کوچیکترین دخالتی نمیکنم و همش به پای خودته پسرم. بازم همینکه رضایت داده بود و نقشههای خانوم جان نقش برآب شد، جای شمارش باقی بود و سریع گفتم: ـ تمام مسئولیتش و به دوش میگیرم و اصلا پا پس نمیکشم! خانوم جان که دید پدر هم قانع شده با لحن تقریبا آرومی گفت: ـ همینجور دست خالی که نمیشه رفت خواستگاری!! حداقل اینه که یه یکسال همراه پدرت به کشاورزی تو مراتع و چرا برو و یه مقدار پول تو دستات باشه تا جلوی خانوادشون شرمنده نشیم.- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هشتم تمام جسارتمو جمع کردم تا پدر و قانع کنم. من هر جوری که بود پای قولم به زهره وایمیستادم! دیگه این بار این موضوع هم مثل خیلی از مسائل دیگه تو دلم دفن نمیکنم و نمیذارم از درون باعث بشه که حسرت عشقی که دارم، توی دلم بمونه! بنابراین قبل از اینکه پدر از خونه بره بیرون رو بهش گفتم: ـ نمیتونم پدر! پدر وایستاد ولی برنگشت سمتم و خانوم جان لبشو گاز گرفت و گفت: ـ رو حرف پدرت حرف میزنی؟! بعدش قبل از اینکه اجازه بده من چیزی بگم به پدرم گفت: ـ باور کن آقا من دو هفته قبل بهش گفتم خواهرزادم فریبا رو بیشتر مناسبش میبینم، هم اصل و نسبش و میشناسیم و هم خودش و خانوادشو... دیگه نتونستم طاقت بیارم تا جای من تصمیم بگیره، اولین بارش نبود که تو موضوعاتی که بین منو پدرم بود، دخالت میکرد! با عصبانیت حرفشو و قطع کردم و گفتم: ـ منم همون دو هفته پیش بهت گفتم که نسبت به اون دختر هیچ حسی ندارم. خانوم جان از این جسارت و صدای بلندم متعجب شد! فکر نمیکرد هیچوقت باهاش این مدلی صحبت کنم! اما کم نیوردم و ادامه دادم و گفتم: ـ من فقط زهره رو میخوام و این دشمنی بین طایفه ها اصلا برام مهم نیست! اونقدری دوسش دارم که حاضرم تمام تلاشمو بکنم تا خانوادشو راضی کنم پدر... پدر ساکت شده بود و فقط بهم نگاه میکرد. هم اون هم خانوم جان حس میکنم از تعجب خشکشون زده بود. ادامه دادم و گفتم: ـ بعدشم بنظرتون اینهمه سال این دشمنی کافی نیست؟ شاید بهم رسیدنمون باعث بشه، این دشمنی هم تموم بشه.- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پنجاه و سومین متن نیمه شب اگر به کسی علاقه مندی اول خودت دعا کن اما دیگه پا پیش نذار! فقط برای اینکه ببینید اگه آرزوت خواست خدا نبوده، صدمه ببینی. 17:17 بیست و سوم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم دوباره ساکت شدم که اینبار خانوم جان با لحنی در از خشم ازم پرسید: ـ محمد پدرت با توئه! گفتم: ـ اسمش...اسمش زهره است. خانوم جان سریع بلند شد و گفت: ـ پس حقیقت داره!! به حرکات خانوم جان خیره شده بودم! پدرم هم از این همه عصبانیتش تعجب کرده بود و پرسید: ـ چی شده خانوم؟ خانوم جان همونجوری که نگاهش به من بود گفت: ـ این روزا از زبون زنای همسایه یه چیزایی میشنیدم اما باور نمیکردم که حقیقت داشته باشه! اینقدری تو رو عاقل میدونستم که فکر میکردم چنین کاری نمیکنی! پدر این بار بلند شد و رو به خانوم جان گفت: ـ زن ! یجوری حرف بزن که منم بفهمم اینجا چه خبره! خانوم جان رو به پدر گفت: ـ کل محل دارن راجب محمد و دختر محمود چلاوی، زهره حرف میزنن! منم مثل احمقا جواب همشون و میدادم و میگفتم که محمد پسر عاقلیه و قطعا عاشق دختر طایفهایی که باهامون دشمنی دارند نمیشه! پدر که موضوع رو شنید رو به من گفت: ـ داره راست میگه طالب؟! به چشمای پدر که با غضب بهم نگاه میکرد، خیره شدم و گفتم: ـ درسته! اما پدر منو زهره همدیگه رو دوست داریم و واقعا نمیتونیم... پدر با صدای بلند حرفمو قطع کرد و گفت: ـ دیگه راجب این موضوع نمیخوام چیزی بشنوم! اون دختر و فراموش کن طالب!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وابستگی ممنوع و باور کنید تا ببینید از وین دایر و شروع کردم که واقعا روزم رو تو این دوران میسازه. بنظرم اگه نمیتونین اتفاقاتی که میفته رو برای خودتون هضم کنین یا خودتون و بابت تصمیماتی که گرفتین ببخشید و مدام وجودتون رو سرزنش میکنین، این کتابارو از دست ندین🤞
- 27 پاسخ
-
- 5
-
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم به چشمای بابا خیره شدم که گفت: ـ بگو دیگه طالب! چرا نیم ساعته زل زدی به من؟! از توی باغ کلی بهم اصرار کردی که کار خیلی مهمی داری و الان هیچ حرفی نمیزنی! آب دهنم و قورت دادم که خانوم جان هم اومد پیش بابا نشست و گفت: ـ لابد بازم راجب مکتب خونه و... حرفش و قطع کردم و به صورت خیلی مستقیم حرفمو زدم! میدونستم که اگه این دست و اون دست کنم، حرف تو گلوم گیر میکنه و نمیتونم بگم! بنابراین چشمامو بستم و یه بند گفتم: ـ من میخوام زن بگیرم! خانوم جان تو جاش جابجا شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ بسم الله الرحمن الرحیم!!! بابا که انگار حرفم و هضم نکرده بود دوباره پرسید: ـ چی؟! نفس عمیقی کشیدم و همینجور که به گل های روی قالی نگاه میکردم گفتم: ـ گفتم که میخوام زن بگیرم! به یه دختر مدتهاست علاقمندم و میخوام باهاش یه زندگی تشکیل بدم! خانوم جان صورتش از حرص قرمز شده بود! احتمالا بخاطر این بود که منظورم از اون دختر، فریبا خواهرزادش نبود! اما بازم خشمش و قورت داد تا ببینه بابا چی میگه ! بابا بهم نگاهی کرد و گفت: ـ فکر نمیکردم تو این وادیا باشی طالب! حالا این دختر خانومی که میگی، کی هست؟! حرف بابا، خانوم جان و یکم متعجب کرد. انتظار داشت پدرم با حالت تندی مخالفت کنه و جوابش منفی باشه اما پدر انگار موافق بود ولی مطمئن نبودم که اگه اسم زهره رو بگم، بازم موافق باشه.- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پنجاه و دومین متن نیمه شب یک روزی سوتِ پایانِ زندگیه هممون زده میشه! دعا کن که تا اون روز در این کالبد، شرافتمندانه زندگی کرده باشی! 13:13 بیست و سوم بهمن
-
#پنجاه و یکمین متن نیمهشب زندگی به اندازه کافی سخت هست پس با چسبیدن به کسی که نمیتواند تورا دوست داشته باشد؛ سخت ترش نکن! بدون او هم خوب خواهی بود! حالا میبینی!! 12:12 بیست و سوم بهمن
-
#پنجاهمین متن نیمهشب من دیگه با زخمهام کلنجار نمیرم اما از بودنشون زجر هم نمیکشم. به چشم من این زخمها نبردهایی بودن که منو به اینجا رسونده بودن؛ مثل نوری که از تکههای شکسته قلبم وارد میشه. 22:22 بیست و دوم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم با شرمندگی نگاش کردم و گفتم: ـ بازم ازتون معذرت میخوام! اگه یکم بیشتر دقت میکردم! شاید این اتفاق نمیافتاد! همش تقصیره... حرفمو با تحکم قطع کرد و گفت: ـ اصلا تقصیر شما نیست آقا محمد! به هیچ وجه خودتون و سرزنش نکنید. اتفاقی بود که افتاد...امیدوارم که آخر این قضیه به خیر و خوشی پیش بره. گفتم: ـ میره، نگران نباشید! اگه ما عقب نکشیم، به هیچ عنوان هیچ چیز نمیتونه مانع راهمون بشه. نگام کرد و گفت: ـ حق با شماست...من برم آقا محمد، دیگه هوا داره تاریک میشه. سریع گفتم: ـ میخواین من... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ نه ممنونم؛ من خودم میرم. گفتم: ـ حتما خبرشو بهتون میرسونم! لبخندی زد و گفت: ـ خیلی متشکرم، خداحافظ! بعدش رفت...سریع راه افتادم سمت خونه تا با پدر بابت این موضوع صحبت کنم! دیگه نباید این موضوع رو اینقدر طول میدادم. دلم نمیخواست دیگه سر زهره همچین بلایی بیاد و پشت سرمون حرف باشه! مطمئناً تا همین الان هم نقل محافل بودیم.- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و چهارم گفتم: ـ نگران نباش! من همین امشب با پدرم صحبت میکنم زهره خانوم! زهره نگاهش برق زد و با لبخند گفت: ـ واقعیت اینه که نمیخوام بیشتر از این حرف تو دهن این مردم باشیم آقا محمد! حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ کاملا حق با توئه! میفهممت...من به هیچ عنوان ازت دست نمیکشم! مثل اینکه قولی که اینجا بهم دادیم و یادت رفته! چهره زهره پر از غم شد و گفت: ـ نه آقا محمد؛ یادم نرفته اما میدونین که بین چلاوی و آملی سالیان ساله که جنگ بزرگی هست و الان نمیدونم با این وضعیت... مصمم نگاهش کردم و گفتم: ـ من به هیچ عنوان از عشق شما دست نمیکشم! تمام تلاشم و میکنم تا بله رو از خانوادتون بگیرم زهره خانوم! بهم اعتماد کن! با شادی نگام کرد و گفت: ـ بهت اعتماد دارم! گفتم: ـ روغن گل میخک و رزماری رو براتون میارم! با هم مخلوطش کنین و شبا به این قسمت صورتتون که کبود شده بزنین! انشالا که زودتر خوب میشه! گونههاش سرخ شد و گفت: ـ ممنونم که به فکرمی!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و سوم تمام طول درسایی که ملا داشت میداد، نگاهم به زهره و فکر کردن به حالش بود! مطمئناً کار پدر یا برادرشه که ایشالا دستشون بشکنه! اما آخه چرا؟! شاید موضوع رو فهمیدم اما چجوری؟! ما که خیلی مراقب بودیم!! نکنه نامههایی که برای زهره میفرستادم، و دیده باشن؟؟! اما اگه هم اینطور باشه، منو زهره با همدیگه سوگند یاد کردیم که به هیچ عنوان از هم دیگه نگذریم و تحت هر شرایطی پشت هم وایستیم! امروز هم هرجور شده بالاخره با بابا صحبت میکنم تا در اسرع وقت بریم خواستگاریش! اون دختر تمام اون چیزی بود که من از دنیا میخواستم. بعد از تمام شدن مکتب، زهره به من اشاره کرد که به همون جای همیشگی میرود و بعد تموم شدن کلاس اومد پیشم و بهم گفت: ـ آقا محمد خواهش میکنم، یکم با فاصله با من حرکت کنین! نذارین بیشتر از این پشت سرمون حرف دربیارن! حق با زهره بود، نگاه های خیره بچهای کلاس، نگاه کردم تو محل همشون حاکی از این بود که یه چیزایی فهمیدن. اما بازم بخاطر زهره، به حرفش احترام گذاشتم و با فاصله ازش حرکت کردم تا رسیدیم نزدیک رود هراز و پیش درخت بلوط...تا رفتم بپرسم، زهره خودش پیش قدم شد و با بغض گفت: ـ اول از همه معذرت میخوام که دیروز شما رو اینجا کاشتم آقا محمد! نمیتونستم بیام چون که... به اینجا که رسید مکث کرد و اشکاشو پاک کرد، رفتم کنارش و ازش پرسیدم: ـ چرا زهره ؟ باهات چیکار کردن؟! گفت: ـ مادرخوندهام گردنبندی که بهم دادین و پیدا کرد و گذاشت کف دست پدرم! از اونور هم یکی از اقوام ما رو با همدیگه وقتی داشتیم از اینجا برمیگشتیم، دیده و گذاشت کف دست برادرم غلامعلی! بعدش...بعدش دیگه حتی بهم اجازه ندادن براشون توضیح بدم و اینه حال و روزم! خواستم به کبودیه صورتش دست بزنم اما دلم نیومد! زهره گفت: ـ آقا محمد میدونین که من با شما سوگند یاد کردم و به هیچ عنوان از شما دست نمیکشم اما حرف ما الان همه جا پیچیده!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهل و نهمین متن نیمهشب - این روزها در سکوتِ شب رهایم کنید ؛ در زمزمهیِ جیرجیرکها ، در تاریکیِ آسمان ، در درخشش ستاره و در جولانگاه افکار . . راحتم بگذارید ؛ شاید پیروز این جنگهایِ نا برابر شدم ، شاید خوابِ پرواز دیدم! شاید رویایِ زندگی را کشیدم و شاید دوباره به خود بازگشتم . 19:19 بیست و دوم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و دوم اما زهره قدمهاش و تندتر کرد و از یجایی به بعد اینقدر سریع دوییدم تا رسیدن بهش! بدون اینکه روبندش و کنار بزنه، ایستاد و گفت: ـ آقا محمد الان وسط بازاریم! سریع گفتم: ـ برام مهم نیست!! چطور شد که دیروز نیومدی تا ببینمت؟؟! خواهر سبزعلی میگفت حالت خیلی خوب نیست! چی شده زهره خانوم؟! دوباره یکم مکث کرد و به راه خودش ادامه داد. نگاه های خیره مردم به خودمون و میدیدم اما واقعا به درجهایی رسیده بودم که اصلا برام مهم نبود! زهره با سرعت حرکت میکرد تا اینکه همزمان رسیدیم دم در مکتب خونه! داشت کفششو درمیآورد که یهو با عصبانیت رفتم جلوی چهارچوب در وایستادم و گفتم: ـ تا نگی چیشده، نمیذارم از این در بری داخل! زهره بدون هیچ حرفی آروم روبندش و داد کنار و چیزی که دیدم، دلمو بینهایت به درد آورد! با چشمای پُر از اشک بهم نگاه کرد و گفت: ـ اینو اصرار داشتی ببینی؟! باورم نمیشد اما کل صورت سمت چپش کبود بود و گوشه لبش هم انگار زخم شده بود!! با تته پته پرسیدم: ـ کی باهات اینکار و کرده؟! آروم شروع کرد به گریه کردن و به اطرافش نگاه کرد و گفت: ـ آقا محمد، بخدا الان زمان خوبی نیست! یکم بهم گوش بده...شرایط و از اینی که هست، بدتر نکن! نمیخواستم ناراحت تر از این بشه و گفتم: ـ پس بعد مکتب خونه بیا همون جای همیشگی! باشه!؟ سرشو به حالت تایید تکون داد و بعدش از کنارم رد شد و وارد کلاس شد.- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم انگار خون تو رگام بعد از شنیدن این جمله منجمد شده بود! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! زهره مریض شده بود یا موضوع چیزه دیگهایی بود...زهرا خانوم که دید من زیادی تو فکر فرو رفتم، دستی جلوی چشمام تکون داد و گفت: ـ آقا طالب؟؟ خوبین؟! تا رفتم جوابشو بدم، سبزعلی از پشتش اومد و گفت: ـ تویی طالب؟! چرا نمیای بالا؟! با حالت بی رمقی فقط از زهرا خانوم تشکر کردم و رو به سبزعلی گفتم: ـ فردا تو مکتب خونه میبینمت! خیلی حالم گرفته شد!! دلم میخواست اگه هزاران بلا و درد و مریضی هست، سر من بیاد اما برای زهره من اتفاقی نمیافتاد! اینکه نمیدونستم الان تو چه حالیه، بیشتر اعصابم خورد میشد!! اون شب تا صبح خوابم نبرد! دم دمای صبح، دل و زدم به دریا و بعد خوندن نماز صبح، آروم از خونه خارج شدم. رفتم و دقیقا روبروی خونشون پشت صندوق صدقات منتظرش وایستادم تا بلکه از خونه خارج بشه و ببینمش! فکر کنم یه نیم ساعتی اونجا منتظر موندم که دیدم پدرش با یه ابهت مردونه که باعث میشد کل آدمای چلاوی ازش بترسن و حساب ببرن، با اسبش از خونه خارج شد. بازم منتظر موندم تا زهره بیاد و بلکه ببینمش! تو دلم هزار بار اسم خدا رو صدا زدم که امروز بیاد سمت مکتب خونه و بفهمم چه خبر شده! تو همین فکرا بودم که زهره از خونه خارج شد...دیگه برام مهم نبود اهالی محل مارو ببینن یا نه! برام مهم این بود ببینم زهره حالش خوبه!فقط همین. از پشت سر دنبالش راه افتادم و صداش میزدم: ـ زهره...زهره خانوم...- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهل و هشتمین متن نیمهشب «تا حالا دیدید کسی از در بیاد تو و بگه ببینید من دو تا دست دارم؟ آدمی که چیزی و داشته باشه و به خودش اطمینان داشته باشه؛ داد نمیزنه چون میدونه چی داره.» این حرف همیشه پس ذهنم هست و تا الان خلافش بهم ثابت نشده. 11:11 بیست و دوم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم منو زهره تو مکتب خونه با چشمامون با همدیگه حرف میزدیم، کلی نامه با متن های عاشقانه و زندگی آیندمون برای همدیگه مینوشتیم! کنار درخت بلوط همدیگه رو میدیدیم اما بعد دو هفته اتفاق غیرمنتظرهایی رخ داد... اون روز قرار بود طبق معمول شعری که براش نوشته بودم و بهش بدم که هر چی پیش درخت بلوط منتظرش موندم، نیومد!! تا شب اونجا به نیت اومدنش نشستم!! دیگه نگرانش شده بودم و اگه چاره داشتم، میرفتم دم در خونش تا ببینم چه خبر شده که زهره نتونست بیاد! کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه از زهرا خواهر سبزعلی بپرسم که حالش خوبه یا نه! با حالت دمق برگشتم به محل و رفتم سمت در خونشون و چند تقه به در زدم! از شانسمم زهرا خانوم خودش درو باز کرد و چادرشو درست کرد و گفت: ـ ا، آقا طالب شمایین؟؟ بذارین برم سبزعلی... سریع پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ راستش من با خودتون کار داشتم زهرا خانوم! زهرا خانوم بهم نگاهی انداخت و گفت: ـ بفرمایید لطفاً! ـ یه سوال داشتم...منتها نمیدونم چجوری باید بگم؟؟! بهم نگاهی کرد و گفتم: ـ امروز قرار بود زهره رو ببینم اما نیومد! میخواستم بپرسم شما ازش خبری دارین؟ گفت: ـ والا من امروز رفتم پیشش که با همدیگه بلوز بافتی که شروع کردیم و تمومش کنیم، نامادریش ( عذرا خانوم ) گفت که حالش خوب نیست و داره استراحت میکنه و منم دیگه پیگیرش نشدم!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهل و هفتمین متن نیمه شب اینقدر تصویر ذهنی که ازت ساختم، قشنگه که وقتی حجمه زیادی از مشکلات بهم وارد میشه تنها کسی که دلم میخواد بپرم بغلش، تویی! کاش یه ذره هم شده واقعیتت به تصویرذهنیم، شبیه بود! 10:10 بیست و دوم بهمن
-
#چهل و هشتمین نیمه شب آدمها مدل سوگواریشون با هم متفاوته؛ کسی چه میدونه؟ شاید اونی که هر شب کافه و رستورانه، از اونی که یه ماهه زیر پتو گریه میکنه حالش بدتره. 21:21 بیست و یکم بهمن