رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و بیست و ششم با ناامیدی به دریا نگاه کردم و گفتم: ـ دیگه فکر نکنم بتونم مثل قبل امیدوارانه به زندگی نگاه کنم، باورمو از دست دادم عمو! عمو ناخدا بهم نگاه کرد و گفت: ـ پس صدای قلبتو بشنو، اون راه درست و میدونه. همین لحظه بلند شد و گفت: ـ هر رفتنی یه برگشتی داره دخترم ، سرنوشت تو هم همینجاست . با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : ـ یعنی چی عمو؟! بدون اینکه چیزی بگه ، با لبخند برام دست تکون داد و رفت. خیلی عمیق حرف میزد و مردم اینجا هم خیلی رو حرفاش حساب می‌کردن . یجورایی مثل پیشگوی جزیره محسوب میشد، نفس عمیقی کشیدم و رو به دریا گفتم : ـ خداحافظ دریای جزیره . داشتم برمی‌گشتم که تو مسیر گوشیم زنگ خورد ، کوهیار بود : ـ الو غزل؟ ـ سلام چطوری ؟ ـ کجایی ؟ چرا اینقدر زود رفتی ؟ مگه پروازت سه ساعت دیگه نیست؟؟ گفتم: ـ چرا ولی تو خونه موندن عصبیم کرده بود گفتم زودتر برم فرودگاه. ـ میخوای بیام پیشت تنها نباشی؟ ـ نه نمیخواد، به کارت برس. دل ندارم دوباره باهاتون خداحافظی کنم . ـ دروغگو! اگه دل نداشتی ، ما رو ول نمیکردی بری. خندیدم و چیزی نگفتم. پرسید : ـ راستی اسم پروازت چیه ؟ با تعجب پرسیدم: ـ چطور ؟ ـ هیچی میخوام ببینم حداقل پرواز خوبی رو انتخاب کردی که راحت باشی توش و تاخیر نداشته باشه. ـ نمیدونم والا تا الان از این شرکت بلیط نگرفتم اولین بار بود، آسمان بود اسمش ! ـ آها فهمیدم، این شرکت هواپیماییه خوبیه، کارم زود تموم شد ، حتما قبل پرواز میام پیشت . گفتم : ـ باشه نگران نباش ، مراقب خودتم باش کوهیار، مرسی بابت همه چیز . از اینکه این مدت حواست بهم بود و بیشتر از خودم ، مراقبم بودی. ـ خواهش میکنم عزیزم، وظیفست. مراقب خودت باش. ـ خداحافظ .
  2. پارت دویست و بیست و پنجم مهسان اشکاشو پاک کرد و چیزی نگفت. رفتم تو اتاق و با کمک مهسان چمدونم و بستم و بعدش اومدم از خونه بیرون . به ساختمون نگاه کردم ، با چه امیدی وارد این خونه شدم و الان با چه حالی دارم برمیگردم! قبل از اینکه برم فرودگاه ، می‌خواستم یه سر برم پیش درخت آرزوها و ازش گله کنم و بهش بگم که امید و آرزو همش دروغه محضه، حداقل حرفایی که این مدت تو خودم نگه داشتم و به اون بزنم، سوار تاکسی شدم و رفتم سمت اسکله، هوا کم کم داشت تاریک میشد؛ بعد حدود یه ربع رسیدم پیش درخت آرزوها و دستی به تنش کشیدم و با بغض گفتم : ـ تو هم مثل خیلی چیزای دیگه همش دروغ بودی، دیگه باورت ندارم . یهو چشمم به شاخه های سمت راست درخت خورد که یه عالمه کاغذ با نخ سبز تنش بسته شده بود. این نخ ها ، نخی بود که تو خونه پیمان بود! همیشه برای بستن آرزوهای من به درخت توی جیبش نگه می‌داشت، باورم نمیشد اینا رو این بسته باشه تن درخت! خواستم یکیشو بردارم که پشیمون شدم، برگشتم اما وسط راه کنجکاویم اجازه نداد و دوباره رفتم سمت درخت و یکی از اون ورقه ها رو برداشتم. بازش کردم ، توش نوشته شده بود : ـ غزل به همین ترتیب دو سه تا از ورقه های دیگه هم باز کردم و اسم خودمو توش دیدم، باور نکردنی بود! واقعا برای اینکه دوباره منو بدست بیاره ، کلی تلاش کرده بود! چقدر یه آدم می‌تونست اینقدر پست باشه؟! ورقه ها رو مچاله کردم و انداختم زیر درخت . صدای نی انبون عمو ناخدا دوباره این سمت جزیره رو پر کرده بود، دلم برای این صدا هم تنگ شده بود . رفتم سمت ساحل، عمو ناخدا قبل از اینکه پیشش نزدیک بشم ، گفت : ـ خیلی وقته که نمیای اینورا! با تعجب گفتم : ـ بسم الله! عمو شما پشت خودتم میبینی؟! عمو ناخدا خندید و گفت: ـ من جلوی چشمم نمی‌تونم ببینم دخترم ، حس کردم که تویی. اومدم کنارش نشستم. نگام کرد و گفت: ـ مثل اینکه مسافری ؟ گفتم: ـ اوهوم، دارم برمیگردم عمو. جزیره برام شانس نیورد خیلی نا امیدم کرد . گفت: ـ اینقدر زود قضاوت نکن دختر! امید تنها دارایی آدم هاست، بدون اون ما هیچی نیستیم .
  3. پارت دویست و بیست و چهارم با استرس گفتم: ـ باید برم! مگه نمیبینی ؟ دوباره جفتشون نشستن نقشه کشیدن که چجوری منو به خاک سیاه بنشونن اما این‌بار گول نمیخورم. مهسان روی صندلی نشست و گفت: ـ شنیدم حرفاشو، اما غزل به این فکر کردی اگه یه درصد حرفاش راست باشه... سریع پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ امکان نداره! بابا اینا سر دسته یه گروه مافیان از اینا توقع حرف راست داری ؟ مهسان بهم نگاه کرد و با عصبانیت ادامه دادم و گفتم: ـ اعتماد یه چیزیه که سخت بدست میاد و خیلی راحت هم از دست میره مهسان. من دیگه نمیتونم به پیمان اعتماد کنم، نه تنها به خودش بلکه به هیچ مرده دیگه ای نمیتونم اعتماد کنم . مهسان با تردید گفت: ـ غزل شاید واقعا یه اتفاقی افتاده باشه که ما ازش بی‌خبریم! ببین مهدی می‌گفت الان چند روزه که علی و امیرعباس خیلی کم میان رستوران. تو جزیره هم ازشون خبری نیست، معلوم نیست دارن چیکار میکنن! گفتم: ـ خب که چی؟ مهسان سعی داشت متقاعدم کنه و گفت: ـ بهرحال اینا رفیقای پیمانن و همونجور که این دختره هم گفت فقط اینا خبر دارن، بنظر من این مدت درگیر کارای پیمان بودن. واقعا دیگه دلم نمی‌خواست اصلا اسم پیمان و بشنوم و گفتم: ـ مهسان باورت میشه که دیگه اصلا برام مهم نیست؟؟! دیگه نمیخوام این آدم تو زندگیم باشه، بابا اصلا مگه از این بالاتر هم داریم ، دارم قید بچمو میزنم، بنظرت دیگه پیمان برام مهمه؟ مهسان دستی به صورتش کشید و با یه نفس عمیق گفت: ـ باشه پس. میخوای الان بری فرودگاه ؟ گفتم: ـ قبلش باید برم یه جایی. بعدش آره مستقیم میرم فرودگاه. گفت: ـ میخوای منم باهات بیام ؟؟ ـ نه تو بمون. مهسان چشماش پر از اشک شد و اومد سمتم و محکم بغلم کرد و گفت: ـ خیلی خیلی زیاد دلم برات تنگ میشه رفیق دیوونه ی من! از این به بعد اینجا بدون تو ساکته . اشکم درومده بود! زدم به شونش و گفتم : ـ دیوونه ایی ؟ انگار میخوام برم بمیرم! بابا یه چند هفتست دیگه، باز برمی‌گردم .
  4. پارت دویست و بیست و سوم گفت: ـ غزل لطفا گوش کن! من یبار زندگیه پیمان خراب کردم ، دیگه نمیخوام اینکار و کنم، امروز ناچاری و من تو چشماش دیدم، فکر می‌کردم نبودن تو براش عادی میشه اما نشد ، هر روز بدتر از قبل شد . تو فکر میکردی ولت کرده اما همش دورادور حواسش بهت بود. چیزی نگفتم چون حرفاشو باور نمی‌کردم، که ادامه داد : ـ میدونی بعضا خیلی بهت غبطه میخورم! از اینکه یکی هست که اینقدر دیوونه وار دوستت داشته باشه و بخاطر تو از خودش و عشقش بگذره. با لحن بی تفاوتی گفتم: ـ ببین دنیا اینا همش بهانست! من نمیدونم چه اتفاقی افتاده و راستش دیگه هم کنجکاو نیستم که بدونم! زندگی کردن بدون پیمان و خوب یاد گرفتم . اگه هر اتفاقی هم افتاده بود ، میتونست باهام حرف بزنه ، بهرحال درکش می‌کردم. نه اینکه با دلیل و بهانه های احمقانه ازم جدا بشه. گفت: ـ این یه ماموریت مخفی بود غزل. بجز دوتا از دوستاش کسی در جریان نبود، تا اونجا که میدونم این قضیه بعد دو هفته ، بالاخره امشب تموم میشه، پیمان خودش برات توضیح میده همه چیزو ، خواهشم اینه تا کامل همه چیزو نشنیدی قضاوت نکن! تو دلم گفتم : البته اگه پیمان بتونه پیدام کنه. تو ذهنم بجز حرفای دنیا، فکر بچم بود و اینکه اگه پیمان می‌فهمید چه اتفاقی قرار بود بیفته! باید زودتر از این چیزا می‌رفتم فرودگاه . مطمئنا تو این دو هفته نشسته و یه نقشه دیگه کشیده که چجوری دوباره گولم بزنه، دنیا گفت : ـ غزل لطفا مثل من زندگیتو خراب نکن! پیمان واقعا دوستت داره، تو این مدت به چشم من شکستنشو دیدم . یهو حواسم و جمع کردم و گفتم : ـ باشه به حرفات فکر میکنم . بعدش بلند شد و سری تکون داد و از خونه خارج شد، سریع رفتم تو آشپزخونه و به مهسان گفتم : ـ مهسان من باید هر چه سریعتر برم فرودگاه . مهسان به ساعت نگاه کرد و گفت: ـ چی؟! دیوونه شدی غزل؟! پنج ساعت مونده به پروازت!
  5. پارت دویست و بیست و دوم مهسان با عصبانیت تکیه داد به در و گفت: ـ ببین خانوم ، غزل حالش خوب نیست، اجازه نمیدم با حرفات حالشو بدتر کنی یا بهش زخم زبون بزنی! دنیا: ـ اصلا قصدم این نیست، فقط حرفامو میزنم و بعدش میرم . باور کنین یه ربع هم طول نمیکشه، یعنی این حرفا رو باید زودتر میزدم ولی... ادامه حرفشو خورد و دیگه چیزی نگفت. مهسان برگشت و از پشت در بهم نگاه کرد و بهش اشاره کردم که بیاد داخل چون تا حرفاش و بهم نمیزد از اینجا نمی‌رفت. منم یه روز مونده به رفتنم نمی‌تونستم ریسک کنم، دنیا اومد داخل و با دیدن من سرشو انداخت پایین و گفت : ـ سلام غزل. فقط سرمو تکون دادم . اومد روبروم روی مبل نشست . مهسان گفت : ـ غزل من تو آشپزخونم ، چیزی خواستی صدام کن. سرمو تکون دادم و گفتم: ـ باشه عزیزم. دنیا با لبخند بهم گفت : ـ پیمان حق داره! واقعا چشمای قشنگی داری ، نمیشه آدم بهت نگاه نکنه! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : ـ مرسی ولی فکر نکنم بابت گفتن حرفای پیمان ، اومده باشی! اون حرفاشو بهم زد. دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: ـ درسته من برای حرفای خودم اومدم. نمی‌تونستم دیگه بیشتر از این حرفارو توی دلم نگه دارم . گفتم: ـ خب میشنوم. اولش با تته پته شروع کرد: ـ غزل...من...من...من فکر می‌کردم که می‌تونم جای تو رو برای پیمان پر کنم ، فکر می‌کردم منو بخشیده باشه ولی تمام چیزایی که توی رستوران دیدی حتی اون بغل همش یه بازی بود. چی داشت میگفت؟! با حالت تعجب پرسیدم: ـ یه بازی؟ سرشو تکون داد و گفت: ـ آره همش یه بازی بود. پیمان چشمش جز تو کس دیگه ای رو نمی‌بینه. تو این مدت هم همش تنها بود ، حتی اجازه نمیداد که پیشش بمونم . تو قلبش فقط تویی، تمام اینکارا فقط به خاطر تو بود ، بخاطر اینکه آسیبی به تو نرسه. پوزخند زدم و بلند شدم و گفتم: ـ آره همش بخاطر من بود، ولم کن توروخدا ، زن و شوهر خوب بلدین سناریو بنویسین اما این حرفا فقط تو قصه ها پیدا میشه عزیزم!
  6. پارت دویست و بیست و یکم با حالت شوک به صفحه آیفون خیره شدم و گفتم: ـ مهسان! مهسان اومد سمتم و گفت: ـ چیه ؟؟؟ کیه برو کنار ببینم. منو داد کنار و اومد و صفحه دید و با تعجب گفت : ـ این دیگه کیه ؟؟ بزار باز کنم . سریع دستشو گرفتم و گفتم: ـ نه صبر کن! نگاهی بهم کرد و گفت: ـ دختر سکته ام دادی ، میگی کیه یا نه ؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ـ مهسا این ...این زن سابقه پیمانه، دنیاست. دختره همینجور پشت سر هم زنگ آیفون و میزد. مهسان با تعجب گفت : ـ یا امام حسین! این اینجا چیکار میکنه؟ ناخنم و جویدم و گفتم: ـ من چمیدونم؟!در و باز نکن اصلا. مهسان گفت: ـ بابا دختره یسره داره زنگ میزنه! سیم آیفون و کشیدم و با ترس رفتم رو مبل نشستم . ته دلم یهو یجوری شد؛ نکنه پیمان چیزیش شده باشه؟؟ خب شده باشه اصلا به من چه ؟؟ مهسان سریع گفت : ـ غزل شاید یه مسئله ی مهمی باشه! همینجور که پاهامو تکون میدادم گفتم: ـ هیچ چیزی نیست که به من مربوط باشه. مهسان اومد کنارم نشست و گفت : ـ غزل توروخدا فرار نکن، شاید یه اتفاق مهم باشه راجب پیمان یا شایدم راجب خودت! من نمیتونم باور کنم پشت اون چیزایی که شنیدیم ، چیزی نباشه . الانم که زنش اومده دم در خونمون . ببینم اصلا آدرس ما رو از کجا داره ؟ گفتم: ـ اینا خونواده گانگسترین، گرفتن آدرس خونه ما اونم تو این جزیره به این کوچیکی ، فکر نکنم کار سختی باشه! همین لحظه در خونه زده شد . منو مهسان جفتمون تو جامون میخکوب شدیم! مهسان بلند شد تا بره در و باز کنه، هر چقدر بهش اشاره کردم در و باز نکنه بهم گوش نداد. در و باز کرد و دنیا گفت : ـ ببخشید ، شما در و باز نکردین من مجبور شدم زنگ خونه همسایتونو بزنم . مهسان با پررویی گفت : ـ لابد دلم نمیخواست باز کنم، اصرارت چیه خانوم ؟ دنیا با لحن آرومی گفت: ـ شما باید دوست غزل باشین، درسته ؟ مهسان پوزخندی زد و گفت: ـ میبینم که کامل میشناسی! بله خودشم ، منتها شما اینجا چیکار دارین ؟ گفت: ـ من باید غزل حرف بزنم. یه چیزای خیلی مهمیه که باید به خودش بگم، لطفا بزارین بیام تو.
  7. پارت دویست و بیستم *** اون شب تا بچها برن، نزدیکای صبح شد و من و مهسان هم بعد رفتنشون سریع خوابیدیم. صبح ساعتهای یازده بود که از خواب بیدار شدم. مهسان هنوز خوابیده بود. سعی کردم بدون کوچیکترین سر و صدایی برم تو آشپزخونه و ظرفای دیشب و بشورم ، خیلی زیاد بودن . تموم شدن تمام ظرفا و خشک کردنش حدود چهل دقیقه طول کشید. بعدش شروع کردم به درست کردن پودر گیاهی که دکتر برای حالت تهوع بهم داده بود و در همین حین از تو لپتاپ در حال دیدن و خریدن بلیط بودم. هواپیمای آسمان یه پرواز ساعت نه شب به سمت تهران داشت ، سریعا خریدمش . همین لحظه مهسان بیدار شد و با خمیازه گفت : ـ سحرخیز شدی! همون‌طور که چشمم به لبتاپ بود گفتم: ـ بیشتر از این نتونستم بخوابم. گفت: ـ من بعد اینکه تو خوابیدی ، یسره داشتم جواب مهدی و میدادم، چقدر این پسرر حرف میزنه! نزدیکای صبح خوابم برد. خندیدم و گفتم : ـ خب دوستت داره! معلومه که دلش میخواد تا صبح باهام حرف بزنه . یهو مهسان بلند شد و گفت : ـ غزل راستش من بعد این حرکت پیمان ، همش میترسم مهدی هم یه روز باهام یه چنین کاریو بکنه! لپتاپ و بستم و گفتم: ـ بیخود توهم نزن! اون پسر خیلی دوستت داره؛ بعدشم قرار نیست آدما رو باهم مقایسه کنی. یکم فکر کرد و گفت: ـ آره خب . گفتم: ـ خوبه پس بیخودی بهونه نیار، گرچه من خودم تو آدم شناسی گند زدم ولی مهدی و نگاهاش به تو از صمیم قلبشه مهسان ، باور کن . با لبخند نگام کرد و گفت: ـ اینجوری میگی ؟ گفتم: ـ آره بابا پس چی ؟؟ نترس . بلند شد و همون‌جوری که لحاف رو جمع می‌کرد گفت: ـ بلیط پیدا کردی؟ ـ آره یدونه واسه فردا شب به سمت تهران پیدا کردم همونو گرفتم . ـ خوبه. همین لحظه زنگ آیفون زده شد، رفتم سمت آیفون و با دیدن چیزی که پشت صفحه دیدم چشمام درومد ، مهسان پرسید: ـ کیه غزل ؟؟ چرا باز نمیکنی درو ؟
  8. پارت دویست و نوزدهم مهلا: ـ ولی تو که کار خودتو داری تو جزیره، خیلیم موفقی . این دیگه از کجا درومد ؟ کوهیار در تایید حرف مهلت گفت: ـ منم همینو بهش گفتم . گفتم : ـ بچها من راستش تصمیمو گرفتم ، فردا بلیطمو می‌گیرم و پس فردا برمی‌گردم شمال . همه خیلی چهرشون ناراحت شد . گفتم : ـ بابا توروخدا اینجوری نکنین دیگه! واقعا با دل پر برمیگردم . بیاین امشبو با خوبی وخوشی بگذرونیم کنار هم لطفا. مهدی یهو گفت : ـ بخاطر پیمان داری میری؟ گفتم : ـ یکی بخاطر اون یکی هم بخاطر اینکه احتیاج دارم واقعا یسری چیزا رو فراموش کنم . تک تک جاهای جزیره برای من یادآوری یه خاطرست و منو واقعا خفه میکنه، بعضا نمیتونم نفس بکشم. لطفا درک کنین! مهلا بغض کرد و گفت: ـ ولی دلم برات خیلی تنگ میشه. کوهیار : ـ همه ما دلمون خیلی تنگ میشه. نتونستم طاقت بیارم ، اشکام سرازیر شد و گفتم: ـ منم خیلی دلم براتون تنگ میشه، بهترین اتفاق جزیره ، آشنا شدن من با شماها بود. واقعا چقدر خوبه که شناختمتون. مهسان همین لحظه همینجور که اشکاشو پاک میکرد با حالت شاکی بلند شد و گفت: ـ خب دیگه تبریک میگم بهتون ، بالاخره اشک منم درآوردین! با حرفش یهو همه زدیم زیر خنده، گوشیم و آوردم و گفتم : ـ بیاین پس این لحظه رو ثبت کنیم . من بعدا که دلم براتون تنگ شد با دیدن این عکسا دلتنگیمو از بین ببرم. همه جمع شدیم و چند تا عکس سلفی گرفتم . بعدش شام و آوردیم و بچها سعی کردن راجب خاطراتشون باهم حرف بزنن و جو و عوض کنن و خداییش اون شب فارغ از هر گونه نگرانی ها و دلتنگی های من ، خیلی خوش گذشت. پانتومیم بازی کردیم و آخرشب کوهیار برامون گیتار زد و مهدی آهنگ خوند. مخاطب تمام آهنگاشم مهسان بود . وقتی عشق بینشونو میدیدم ، از صمیم قلب براشون خوشحال می‌شدم. از خدا خواستم جفتشونو برای هم حفظ کنه.
  9. پارت دویست و هجدهم بعد دو بوق جواب داد: ـ مطب دکتر معیریان ، بفرمایید ـ سلام وقتتون بخیر ـ وقتتون بخیر ـ ببخشید من برای شنبه صبح یه وقت برای سقط جنین میخواستم. ـ متاسفم برای شنبه صبح وقتمون پره. گفتم: ـ اما من کارم ضروریه عزیزم ، نمیشه اون لابلا یه وقت برام بزارید؟ ـ ببینید نزدیک ترین تایمی که میتونم بهتون بدم ، شنبه هشت شبه. ـ باشه مشکلی نیست. ـ پس شماره تماس و نام خانوادگی تونو لطفا بگید تا ثبت کنم. ـ بله حتما 0911. نوشتم هم که اوکی شد، عذاب وجدان داشت روانیم می‌کرد اما بهش بی‌توجه بودم. اون روز تا غروب منو مهسان مشغول درست کردن غذاها بودیم و حدود سه چهار نوع غذا درست کردیم. مهلا و مهدی با هم رسیدن و یکم نشستیم و باهم گپ زدیم...تو این مدت مهسان و مهدی خیلی بهم نزدیک شده بودن و تا جایی که من اطلاع داشتم ، مهدی قرار بود قضیشونو جدی کنه؛ براش واقعا خوشحال بودم ، مهسان بیشتر از هر کس دیگه ایی لایق خوشبختی و دوست داشته شدن بود. مهدی هم دوسش داشت . حدود نیم ساعت گذشت اما کوهیار نیومد. مهدی به ساعت نگاه کرد و گفت : ـ پس کجا مونده این پسر؟؟ منم به ساعت نگاه کردم و گفتم : ـ نمیدونم والا اما قول داده بود که میاد . همین لحظه زنگ آیفون زده شد و مهسان گفت : ـ خودشه ، من باز میکنم. در و باز کرد و بعدش کوهیار با یه چهره ایی درهم وارد شد ، مهدی گفت : ـ میبینم که کشتی هات غرق شده! کوهیار به من نگاه کرد و با ناراحتی گفت : ـ دلیلشو از این خانوم بپرس. مهلا و مهدی با تعجب بهم نگاه کردن و مهلا ازم پرسید: ـ غزل ، قضیه چیه ؟ بهشون نگاه کردم و گفتم : ـ بشینین بچها. همه نشستن و منم همینجور که سرم سمت پایین بود ، گفتم : ـ من یه مدت میخوام از جزیره دور باشم، یعنی بابام یه کاری برام پیدا کرده ، دلم میخواد برم و بررسی کنم اگه خوبه که بمونم شمال و اگه نبود برگردم.
  10. پارت دویست و هفدهم ـ خداروشکر ، راستش یاسمن من پس فردا میرسم بابل ولی مامان اینا نمیدونن یعنی نمیخوام بهشون بگم. یاسمن صداش نگران شد و گفت : ـ چرا؟ اتفاقی افتاده ؟ گفتم: ـ اتفاقات که زیاده ولی میخواستم اگه امکانش هست یه چند هفته پیش تو بمونم بعدش برمیگردم جزیره. ـ قدمت بالای سر ، خیلیم خوشحال میشم، اتفاقا علیرضا هم نیست رفته با دوستاش مسافرت ، منم از این تنهایی درمیام. ـ مرسی واقعا ، فقط یچیزی ازت میخوام . اگه میشه شماره ی اون دکتر زنان که پیشش میرفتی هم برام بفرستی؟ممنونت میشم. ـ غزل واقعا داری نگرانم میکنی ، بگو چیشده؟ آهی کشیدم و گفتم: ـ داستانش مفصله ، قول میدم اومدم برات تعریف کنم ، فقط لطفا به هیچکس نگو که دارم برمیگردم. ـ خیالت راحت، باشه پس من شمارشو برات میفرستم. ـ مرسی عزیزم ، میبینمت ـ میبینمت. بعد اینکه قطع کردم ، مهسان گفت : ـ به یاسمن هم میگی قضیه رو ؟ گفتم: ـ آره دیگه باید بگم اما اونم دهنش چفته. یه مدت پیشش میمونم ، حالم که بهتر شد برمی‌گردم. ـ خوبه پس. همین لحظه یاسمن شماره اون دکتر و پیامک کرد و سیوش کردم و زنگ زدم.
  11. پارت دویست و شانزدهم مهسان گفت: ـ خب میگم شاید اگه پیمان بدونه مسئولیتشو... دست از کار کشیدم و پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ اصلا! پیمان هیچ چیزیو نباید بدونه ، تازه اگه بدونه هم براش فرقی نمیکنه . کسی که با دل آدما بازی میکنه، بچه و غیر بچه هم براش فرقی نداره. مهسان چیزی نگفت اما من ادامه دادم : ـ بدون هیچ توضیحی با یه دلیل مسخره منو ول کرد و رفت سراغ زنی که بهش خیانت کرد. از این آدم انتظار مسئولیت قبول کردن داری ؟ مهسان: ـ من قبلا مثل تو حس می‌کردم اما الان میگم شاید هنوزم دوستت داره. آخه فکر کن خودت غزل! نجات دادن تو از اون پل ، چاپ کردن عکسات! بدون مکث گفتم: ـ همش عذاب وجدانه همین! اون هیچوقت دوسم نداشت ، همش اصرار و علاقه یکطرفه من بود. همون اوایلم اگه من اینقدر اصرار نمی‌کردم و دوست داشتنمو بهش ثابت نمی‌کردم ، هیچوقت میونمون خوب نمیشد. مهسان: ـ آخه من هیچوقت حس نکردم ، احساسش به تو دروغ باشه غزل. خودت همیشه میگی نگاه آدما هیچوقت دروغ نمیگه. گفتم: ـ پس بازیگر خوبی بود که حتی منم گول خوردم، مثل همیشه اشتباه کردم دیگه. با صدای گوشی موبایلم از جا بلند شدم و رفتم تا جواب بدم ، به دلمه ها اشاره کردم و به مهسان گفتم : ـ بقیش و تو بپیچ ، من اومدم سالاد و درست میکنم. گوشی و نگاه کردم و دیدم یاسمنه. یاسمن دوست دوران ارشدم بود که باهم خیلی صمیمی بودیم و دوران دانشگاه با یکی از همکلاسی ها اوکی شد و باهاش ازدواج کرد. وقتی شمال بودم باهاشون دوران خوبی رو می‌گذروندم و دختر قابل اعتمادی بود. بهش پیام داده بودم که بهم زنگ بزنه : ـ الو سلام یاسمن. خندید و گفت: ـ سلام غزل خانوم بی معرفت.دختر رفتی که رفتی، نمیگی ما دلمون برات تنگ میشه! خندیدم و گفتم: ـ منم خیلی دلم برات تنگ شده ، علیرضا چطوره ؟ خودت خوبی؟ گفت: ـ ما هم خوبیم، هستیم ، میگذره.
  12. پارت دویست و پانزدهم اما بچم، بچم چی ؟ اونو چجوری می‌تونستم فراموش کنم ؟ با اینکه همین الانشم اندازه یه لوبیائه ولی دلم داره پرپر میزنه که بغلش کنم و بهش بگم نترس من با وجود تمام اتفاقات پیشتم اما نمیشه، برای اینکه آیندش مثل من نشه ، مجبورم ازش بگذرم، میدونم بعدش ممکنه خیلی عذاب وجدان بگیرم حتی ممکنه بخاطر این کارم ، خدا هیچوقت نذاره که مادر بشم اما اشکالی نداره، مادر یا پدر واقعا کلمات مقدسین، هر کسی لایق مادر شدن نیست، کاش نمیذاشتی این اتفاق بیفته خدایا، کاش این کوچولو منو بعنوان مادرش انتخاب نمی‌کرد. همونجور که مشغول تا کردن دلمه ها بودم ، اشکام و پاک کردم. مهسان اومد تو آشپزخونه و گفت : ـ غزل مهلا گفت که میاد ولی داییش امشب کار داره نمیتونه بیاد. لبخندی زدم و گفتم: ـ من که میدونم کارش چیه ولی بیخیال، مهدی هم میاد دیگه؟ گفت: ـ آره اونم میاد، پرسید به مناسبت چیه گفتم اونو امشب غزل میگه. گفتم: ـ کار خوبی کردی. گفت: ـ ببینم تو رو؟ باز که داری گریه میکنی! دماغمو کشیدم بالا و گفتم: ـ دیگه عادت کردم مهسان، گریه کردن شده جزو کارای روزانم. اونم شروع کرد به کمک کردن من گفت: ـ دلت تنگ میشه مگه نه ؟ اشکام بیشتر سرازیر شد و با هق هق گفتم: ـ خیلی زیاد، بیشتر از همه هم. دستمو گذاشتم رو شکمم و گفتم : ـ بیشتر از همه هم دلم برای این کوچولو تنگ میشه. مهسان اشکام و پاک کرد و گفت : ـ غزل شاید یه راهی باشه ، میخوای اینقدر زود تصمیم نگیر. دوباره بینیمو کشیدم بالا و گفتم : ـ نه هیچ راهی نیست، تا بزرگتر نشده باید این کار تموم بشه. مهسان با بغض گفت: ـ اما راضی نیستی. نگاش کردم و گفتم: ـ معلومه که راضی نیستم ولی مجبورم میفهمی مهسان؟ این بچه اگه بدنیا بیاد و ببینه پدرش پیشش نیست، بیشتر از اینا ناراحت میشه و ذره ذره آب میشه و محبت یه آدمم به تنهایی کافی نیست، مجبورم به آینده فکر کنم .
  13. پارت دویست و چهاردهم دم در بهش گفتم: ـ امشب شام بیا پیش ما. میگم مهدی و مهلا هم بیان ، امشب و دوستانه باهم بگذرونیم. با ناراحتی گفت: ـ ببینم چی میشه! با حالت لوس و طلبکارانه گفتم: ـ قهر نکن دیگه کوهیار، بیا لطفا، منتظرتما! لبخند مصنوعی زد و باهام خداحافظی کرد و رفت . جزیره همونقدر که آخراش برام بدبیاری آورد ولی بجاش با آدمای خیلی خوبی آشنام کرد و برام دوستای خوبی شدن، دستم و گذاشتم رو شکمم و تو دلم گفتم : حتی به من یه هدیه خیلی خوشگل داد اما من خیلی متاسفم که نمی‌تونم اونجوری که باید ازش مراقبت کنم، نمیخوام یه غزل دیگه با عقده محبت از پدرش و مادرش بدنیا بیاد و منتظر این باشه که یه روز یه غریبه بیاد سمتشو بهش عشق بورزه . این بچه جاش پیش خدا امن تره، یه تیکه از وجودم بود و دوسش داشتم اما مجبور بودم ازش بگذرم، یه نفس عمیقی کشیدم و رفتم بالا. مهسان در حال ریختن عکسا از فلش دوربین به لپتاپ بود و با دیدن من گفت : ـ کوهیار شک نکرد که؟ یه لیوان آب برای خودم ریختم و گفتم: ـ نه شک نکرد ولی خیلی ناراحت شد. مهسان همونجور که مشغول بود ، گفت : ـ امیدوارم اون دکتر قریشی تا پس فردا چیزی نگه. تایید کردم و گفتم: ـ ایشالا. مهسان نگام کرد و گفت: ـ ولی غزل اگه پیمان بفهمه بدون اجازش اینکارو کردی ، فکر کنم میتونه ازت شکایت کنه. پوزخند زدم و گفتم: ـ اینکارم کنه تعجب نمیکنم، می‌خواست لا*شی بازی درنیاره. به من چه ؟ من نمی‌تونم بچه رو تنها بزرگ کنم، این طفل هم محبت پدر میخواد هم مادر. سری تکون داد و گفت: ـ حق با توئه. گفتم: ـ ببین چی میگم، امشب زنگ بزن مهلا و مهدی هم بیان اینجا شام. منم به کوهیار گفتم، می‌خوام باهاشون خداحافظی کنم. مهسان گوشی و گرفت دستش و گفت: ـ باشه، به امیرعباس هم میخوای بگی ؟ اومدم رو مبل نشستم و گفتم: ـ به مهلا بگو گفتن و بگه بهش ولی از اونجایی که رفیق جون جونیه پیمانه ، بعید میدونم قبول کنه . مهسان باشه ایب گفت و رفت تو بالکن تا به بچها زنگ بزنه. منم رفتم تو آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم، می‌خواستم برم ولی با وجود تمام این اتفاقات بد ، دلم برای همشون حتی خوده جزیره هم تنگ میشد، واقعا نمیدونم چند سال باید از این روزا بگذره تا من بتونم تمام این اتفاقات و فراموش کنم.
  14. پارت دویست و سیزدهم نمی‌دونستم باید چی بگم ، مهسان گفت : ـ کوهیار نگران نباش، چیزی نیست، بدن به بدن فرق میکنه دیگه. کوهیار که انگار بیخیال شده بود گفت : ـ باشه پس اگه میگین چیزی نیست، پس خداروشکر، بیا بریم داروخونه داروهاتو بگیریم بعد من تو رو می‌رسونم. مهسان باهامون خداحافظی کرد و سوار تاکسی شد و رفت. همونجور که می‌رفتم اونور خط گفتم: ـ کوهیار من باید یه چیزی بهت بگم . نگام کرد و گفت: ـ چیشده ؟ باید اول از همه بهش می‌گفتم تا یجورایی به گوش بقیه برسه، گفتم: ـ راستش؛ من امروز بابام زنگ زد و گفت که یه شغل خیلی خوب برام پیدا کرده. گفت: ـ خب ؟ ادامه دادم: ـ من پس فردا برمی‌گردم شمال. با تعجب گفت: ـ چی؟ عادی گفتم: ـ آره میخوام برگردم. دستمو گرفت و گفت : ـ نمیشه بمونی؟؟ بعدشم تو به اینجا عادت کردی ، کاری که دوست داری و داری انجام میدی و پریدم وسط حرفش و گفتم : ـ اون واسه زمانی بود که دلیلی برای موندن داشتم ، الان دیگه هیچ دلیلی ندارم کوهیار . درکم کن لطفا، اتفاقا الان خیلی از جاهای جزیره برام آزار دهندست، خاطراتی رو برام یادآوری میکنه که میخوام هر چی سریع‌تر فراموشش کنم. با تته پته گفت: ـ اما آخه... آخه همه ما خیلی دلمون برات تنگ میشه. با لبخند عمیق بهش نگاه کردم و گفتم: ـ منم همینطور ولی راستش تصمیمو گرفتم . میخوام برگردم، باید اتفاقات اینجا رو فراموش کنم هر دو سکوت کردیم ، کوهیار واقعا ناراحت شده بود ، اینو از صورتش کاملا حس می‌کردم، با مشت آروم زدم به شونش و با لحن شوخی گفتم : ـ حالا نمیخواد اینقدر ناراحت باشی، بعدشم من اینجا خونه دارم، بازم میام بهتون سر میزنم. کوهیار نگاهشو ازم می‌دزدید و با همون صورت ناراحت بهم اشاره کرد که بریم سمت داروخونه. داروها رو گرفتیم و بعدش با موتور منو رسوند خونه.
  15. پارت دویست و دوازدهم مهسان آروم اشکاشو پاک کرد و نگام کرد که ادامه دادم : ـ مگه دروغه مهسان؟؟ تو خودت هم من و خونوادمو چند ساله که میشناسی، از بچگی تو حسرت یه کلمه قشنگ از دهن بابام موندم. الانم ، پدر این طفل معصوم ، ما رو ول کرد و رفت. حتی اگه یه درصدم بخوام بدنیا بیارمش بدون محبت بابا مثل خوده من بزرگ میشه و من واقعا دل ندارم ببینم! مهسان محکم بغلم کرد و گفت: ـ آخ عزیزدلم، چه امتحان های سختی داری پس میدی، نمیدونم واقعا باید چی بگم؟ بهرحال این تصمیم خودته، نمیتونم بهت اجبار کنم و از طرفی هم حق با توئه یجورایی. گفتم: ـ من امشب برای پس فردا بلیط می‌گیرم و برمی‌گردم. پوزخندی زد و گفت: ـ زندگی چقدر عجیبه نه؟! گفتم: ـ چطور؟ گفت: ـ قرار بود تو توی جزیره موندگار بشی و بعد یه مدت من برگردم پیش خانوادم ولی الان برعکس شد. لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ دقیقا. دوباره محکم منو تو آغوشش فشرد و گفت: ـ ولی بازم میای پیشم مگه نه؟ با اینکه گریه داشت خفم می‌کرد اما با خنده گفتم: ـ آره دیوونه، تو رو اینجا تنها نمیذارم ، دیگه بعد این همه مدت با وجود این همه اتفاقات تلخ ، به جزیره عادت کردم اما احتیاج دارم یه مدت واسه فراموش کردن ، از اینجا دور بشم. دست همو گرفتم و رفتیم بیرون از بیمارستان، سوار تاکسی بشیم که باز دیدم کوهیار دم در بیمارستان وایساده، سعی کردم عادی باشم. هیچکس نباید از این قضیه چیزی می‌فهمید. خندیدم و گفتم : ـ تو چجوری یهو مثل جن ما رو پیدا میکنی؟؟ خندید و گفت: ـ رفتم سمت میکامال ، مهلا گفت اومدی آزمایشاتو بگیری، خب خوب بود جواب؟ راجب حالت تهوع و دل دردت هم گفتی؟ منو مهسان بهم نگاه کردیم که کوهیار با کمی گنگی نگامون کرد و گفت : ـ چیز بدی که نشده نه ؟؟ بده ببینم اون آزمایش و با بیخیالی خندیدم و ورقه آزمایش و گذاشتم تو کیفم و همزمان گفتم : ـ نه بابا، دیونه ایی؟ چه چیز بدی قرار بود بشه؟! حالم خیلیم خوبه، دکتر می‌گفت اونا همه اثرات همون آندوسکوپیه، بهم دارو داد. کوهیار : ـ آخه اثر آندوسکوپی نهایت تا یه هفتست برای تو اینهمه مدت طول کشید!
  16. پارت دویست و یازدهم سریع و با اضطراب گفتم: ـ آره موافقم. باید زودتر سقط بشه. مهسان وایستاد و نگام کرد و گفت: ـ چی؟ دیوونه شدی غزل؟! با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: ـ من دیوونه شدم؟؟ مهسان ، این بچه پدری بالا سرش نیست. منو ترک کرد و رفت. بابام و مامانم اگه بفهمن قبل اینکه این بچه معصوم بدنیا بیان ، منو اونو با هم میکشن. انگار تازه فهمیده بود که دارم چی میگم و با تردید گفت: ـ آخه. پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ آخه نداره، من خودمم هیچوقت نمیتونم مامان خوبی باشم ، بچه بدنیا آوردن به همین راحتیا نیست مهسان ، کلی مسئولیت داره. حیفه اون طفل معصوم که بخواد بدنیا بیاد. بغض گلومو فشرد و دست گذاشتم رو شکمم و گفتم : ـ دلم نمیخواد ولی مجبورم! مهسان بغلم کرد و گفت: ـ خب میخوای چیکار کنی؟؟ غزل این دکتر، دوست پیمانه ، بنظرت دهنشو می‌بنده و به پیمان چیزی نمیگه؟؟ اونم پدرشه و حق داره بدونه! با حرص گفتم: ـ اصلا، اون عوضی زمانی که منو ول کرد ، حق حرف زدن و از دست داد! گفت: ـ می‌خوای اینجا سقطش کنی؟؟ غزل اینجا همه میفهمن، اول از همه هم خوده پیمان. با بغضی که گلومو می‌فشرد گفتم: ـ نه، باید برگردم شمال! با یکی از بچها اونجا صحبت میکنم ، یه روزه قال قضیه رو میکنم، به مامان اینا هم نمیگم که برگشتم! پرسید: ـ به بچه های جزیره میخوای چی بگی؟ گفتم: ـ هیچی، میگم بابام برام یه شغل جدید پیدا کرد و از اونجایی که دیگه دلیلی برای موندن تو جزیره ندارم ، برمیگردم شمال. مهسان این قضیه رو به هیچکس نباید بگی حتی مهلا . مهسا با بغض نگام کرد و گفت: ـ خیالت راحت نمیگم ، چطور میشه اینو گفت ولی غزل کاش...کاش اینجوری نمیشد! همین جور که دستم رو شکمم بود با ناراحتی گفتم: ـ کاشکی! مهسان دستم و گرفت و همینجور که از در بیمارستان بیرون می‌رفتیم ، گفتم : ـ دلم نمیخواد یه موجود زنده ایی رو بدنیا بیارم که دقیقا با حسرت های خوده من بزرگ بشه!
  17. پارت دویست و دهم با تعجب به دکتر نگاه کردم و گفتم : ـ متوجه نشدم! دکتر با لبخند گفت: ـ متوجه چی نشدی دختر ؟؟ تو الان داری چهاردهمین روز از دوره بارداریتو می‌گذرونی. یهو ته قلبم خالی شد. چی داشت می‌گفت ؟ باورم نمیشد.. منو مهسان بهت زده به دکتر نگاه می‌کردیم. دکتر همونجور ادامه داد و گفت : ـ ولی برای اطمینان یه تست سلامت جنین باید انجام بدی چون احتمالا بچها نمیدونستن و برات آندوسکوپی انجام دادن ولی بنظر نمیاد که مشکلی باشه . کار از محکم کاری عیب نمیکنه. چیزی نمی‌گفتم. فقط اشکام بود که روی صورتم می‌ریخت. دکتر گفت : ـ آخ آخ پیمان چقدر خوشحال بشه! اوکی شدین باهم یا هنوزم میونتون شکرابه ؟؟ تا اسم پیمان و شنیدم بلند شدم و گفتم : ـ نه. دکتر با تعجب نگام کرد که یهو خودمو جمع کردم و گفتم : ـ پیمان هم نمیدونه دکتر. اگه امکانش هست شما چیزی بهش نگین ، من خودم بهش اطلاع میدم. دکتر لبخندی زد و رو یه ورقه یسری چیزا نوشت و مهر زد و داد دستم و گفت : ـ خب خوشحال شدم که دوباره اوکی شدین. آخه چند وقت پیش یه چیزایی شنیدم. مهسان یهو گفت : ـ خب درست... محکم زدم به پاش که ساکت شد و دکتر گفت : ـ بهرحال خوشحالم که به خیر گذشت. داروهاتم هر هشت ساعت مصرف کن و سه روز دیگه حتما برای سلامت جنین بیا . خوشحال میشم پیمان هم کنارت ببینم و رو در رو بهش تبریک بگم . با یه لبخند مصنوعی سری تکون دادم و ورقه رو از دستش گرفتم و با مهسان از اتاقش خارج شدیم. دست مهسان رو محکم گرفتم و گفتم : ـ مهسان...من باید چیکار کنم؟ مهسان هم تو شوک بود و گفت: ـ والا غزل. من خودمم هنوز تو شوک چیزیم که شنیدم اما کاری نمیشه کرد.
  18. پارت دویست و نهم نگاش کردم و با لحن تندی گفتم : ـ بیخود کرده. لابد منم منتظر همین موضوعم که برگرده تا بهش دوباره اعتماد کنم. اومد پیشم نشست و دستی به شونش کشید و گفت: ـ خیلی خب حالا ، آروم باش . مهسان همین لحظه اومد و گفت : ـ خب کار من تموم شد..بریم غزل؟؟ بلند شدم و گفتم: ـ آره بریم ، فقط قبلش یه دور بریم دکتر ، من و یدور معاینه کنن ، جواب آزمایشمم بگیرم . گفت: ـ آره بریم. با مهلا خداحافظی کردیم و سوار تاکسی شدیم و رفتیم بیمارستان . اول رفتم تا جواب آزمایشم و بگیرم و ببرم به دکتر نشون بدم. وقتی در زدم با همون دکتر که دوست پیمان بود ، مواجه شدم...پشیمون شدم و می‌خواستم برگردم اما چون منو دید ، بی ادبی میشد . دکتر گفت : ـ به بههه پارسال دوست امسال آشنا!! لبخندی زدم و سلام کردم و با مهسان ـ وارد اتاق شدیم . ورقه آزمایشم و گذاشتم رو میز و رو صندلی نشستم ... دکتر همونجور که ورقه آزمایشم و باز میکرد ، زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت : شنیدم که بلاهای بزرگی رو پشت سر گذاشتی... لبخندی زدم و گفتم : ـ همینطوره ولی آقای دکتر راستش... دکتر عینکش و درآورد و بهم نگاه کرد ، ادامه دادم : ـ راستش بعد از این اتفاق ، خیلی حالت تهوع دارم و زیر شکمم یهو خیلی بد تیر میکشه. مهسعا یهو گفت : ـ اشتهای غذاییش هم خیلی کم شده. تایید کردم و اضافه کردم : ـ فکر می‌کردم بخاطر آندوسکوپی باشه اما بنظرم دیگه خیلی ادامه دار شده. دکتر لبخندی زد و گفت : ـ والا بنظرم بعد اون اتفاقی که پشت سر گذاشتی ، زنده موندنشم یه معجزست.
  19. پارت دویست و هشتم مهسا پوزخندی زد و گفت: ـ چ عجب!! زنش بهش یاد داده از گوشی تلفن استفاده کنه؟ مهلا شونه ایی بالا انداخت و منم که انگار برام مهم نبود ، چیزی نگفتم و رفتم تا از مشتری عکس بگیرم ولی خیلی فکرم درگیر شد...اون عکسهای منو برای چی می‌خواست؟؟ حالا که زندگی جدیدشو با زنش شروع کرده ، چرا هنوزم چشمش دنباله منه؟؟ شایدم واسه جلب توجه کردن جلوی من داشت اینکارا رو انجام میداد. بهرحال ؛ دیگه برام مهم نبود ، من خیلی وقت بود که به زندگی بدون پیمان ، عادت کرده بودم. عادت کرده بودم اما دل لامصبم حالیش نمیشد. شبا به زورر می‌خوابیدم ، واسه اینکه هر لحظه چشمامو می‌بندم ، قیافش و صداش جلوی چشمامه...کاش میشد دلمم همراه با پیمان می‌کندم و مینداختمش دور. دوباره زیر شکمم یهو تیر بدی کشید و باعث شد رو بلوار بشینم . مشتری اومد نزدیکم و گفت : ـ غزل خانوم حالت خوبه؟ لبخندی زدم تا مضطرب نشه و گفتم: ـ خوبم عزیزم ، یهو زیر شکمم تیر کشید. مهسان تا منو دید اومد و گفت : ـ غزل باز حالت تهوع داری؟ گفتم: ـ یکم. بعدش سریع زیر بازوم و گرفت و گفت: ـ باشه تو برو اون سمت، بقیه عکسارو من ازشون میگیرم. به سختی بلند شدم و رفتم رو صندلی نشستم . مهلا گفت : ـ غزل نمیخوای بری دکتر ؟ دو هفته گذشته. روز به روز هم داری بدتر میشی! گفتم : ـ حق با توئه. بعد از اینجا با مهسان با هم میریم. هم اینکه جواب آزمایشمم میگیرم . مهلا : ـ امیدوارم چیزی نباشه. لبخندی زدم و گفتم : ـ ایشالا. مهلا : ـ غزل، بنظر تو هم پیمان یکم مشکوک نیست؟ گفتم: ـ پیمان همیشه مشکوک بود مهلا ، من یکم دیر فهمیدم. مهلا با کنجکاوی پرسید: ـ آخه چرا با اینکه با تو تموم کرد ، چشمش هنوز دنباله توئه؟؟ دل درد داشت روانیم میکرد. دستامو گذاشتم جلوی چشمام و گفتم : ـ نمیدونم مهلا! شاید بازم میخواد اذیتم کنه، هیچوقت نفهمیدم هدفش چیه. حس کردم مهلا می‌خواست که پیمان و برای من بی‌گناه جلوه بده، بعدش گفت: ـ بنظر من که تازه قدر تو رو فهمیده و دلش میخواد که برگرده.
  20. پارت دویست و هفتم لبخند مرموزی زدم و گفتم: ـ باشه نگو، بهرحال ماه پشت ابر نمیمونه آقا کوهیار! لبخندی زد و باهم رفتیم و سوار موتورش شدیم. کوهیار واقعا مثل یه رفیق ازم مراقبت می‌کرد اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم، دلم براش تنگ میشد...خیلی زیاد...احتمالا الان با زن سابقش داشتن تو جزیره عشق و حال می‌کردن. منم اینجا دارم از درد به خودم می‌پیچم. فردای اون روز ، کارمون و سمت میکامال شروع کردیم و بعد از اون من تا دو هفته ، دیگه پیمان و ندیدم. نه خودشو نه زنشو. بجز حالت تهوع های بی وقتم که یجورایی باید می‌رفتم و پیگیریش می‌کردم ، همه چیز یه جورایی برام نرمال شده بود تا اینکه یه روز اتفاق عجیبی افتاد. مهلا خیلی سراسیمه با یه پاکت اومد پیشمون و رو به من گفت: ـ غزل اینو باز کن. خیلی متجب از هول شدنش ، پاکت و گرفتم و باز کردم و این‌بار من با تعجب گفتم : ـ اینا که عکسای منه، برای چی چاپشون کردی؟ مهلا نفس نفس زنان گفت : ـ من چاپ نکردم ؛ عرشیا چاپ کرد. مهسان: ـ خب عرشیا این عکسا رو میخواد چیکار ؟؟ مهلا: ـ منم تحت فشار گذاشتمش و فهمیدم پیمان ازش خواسته. با تعجب گفتم : ـ پیمان؟! مهلا : ـ آره، سوال منم همین بود. که پیمان چرا خواست عکساتو چاپ کنه. مهسان یه نگاهی به عکسا کرد و گفت: ـ اونم سی تا عکس کلوزآپ از غزل. خب به عرشیا بگو وقتی داره عکسا رو می‌بره بپرسه ازش . مهلا : ـ آره گفتم حتما بپرسه. با تعجب گفتم : ـ این آدم داره چیکار میکنه؟! هدفش چیه؟! مهلا: ـ تازه یه چیز عجیب تر. پیمان با موبایلش به عرشیا زنگ زد!
  21. پارت دویست و ششم دوباره ته دلم دلهره گرفتم بابت خبری که قرار بود بشنوم، سریع گفتم: ـ چه سوتفاهمی؟؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: ـ ببین اونی که تو رو از بالای اون صخره نجات داد ، من نبودم. اصلا من نمی‌دونستم که رفتی ساحل مارینا...اون آدم پیمان بود. ته دلم یکم خیالم راحت شد، فکر کردم چیزه دیگه ایی میخواد بگه، سریع گفتم: ـ میدونم. با تعجب گفت : ـ میدونی؟! از کجا ؟! کی بهت گفت ؟! گفتم: ـ مگه مهمه؟؟ حتی اگه اونم اینکار و کرده باشه ، ذره ایی برام اهمیت نداره. گفت: ـ ولی غزل تو هنوزم دوسش داری. با چشم غره نگاش کردم و گفتم: ـ چرت نگو! من حتی بهش فکرم نمی‌کنم. گفت: ـ اوهوم زبونت اینو میگه ولی چشمات یه چیز دیگه میگه. خودتم میدونی که چشمای آدما دروغ نمیگن. رومو ازش برگردوندم و با خنده گفتم : ـ فکر نمی‌کردم که کلاس چشم خوانی هم رفته باشی! بعدشم اینو به من بگو که چیشده تو اینقدر بچه خوبی شدی و اومدی اینو بهم گفتی؟! کوهیاری که من میشناسم ، اصولا دوست داره خودشو قهرمان جلوه بده. یهویی اینقدر طرفدار پیمان شدی ، تا جایی که من میدونم شما همیشه مثل سگ و گربه بودین با هم . بدون اینکه بخنده گفت: ـ خوبی هم بهت نیومده‌ها. هنوزم ازش خوشم نمیاد ولی نامردی بود اگه اینو بهت نمیگفتم. شاید باورت نشه غزل ولی من واقعا عوض شدم.‌ اینو فهمیدم که نمیتونم با اجبار چیزیو تغییر بدم . خندیدم و گفتم: ـ ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست...شاید یکم دیر شد ولی خوشحالم به این نتیجه رسیدی. لبخند عمیقی زد. پرسیدم : ـ خب حالا بگو ببینم، کی اومده تو زندگیت؟؟ با تعجب نگام کرد و گفت : ـ من؟! با خنده گفتم: ـ نه پس من! متوجه شدم این روزا خیلی زیاد اس ام اس بازی میکنی کلک. راستشو بگو دختره کیه؟؟ کوهیار لبخند مرموزی زد و گفت : ـ کسی نیست. اینا همه توهمات توئه. بهرحال منم دوست و رفیق دارم دیگه.
  22. پارت دویست و پنجم مهسان وایستاد و سراسیمه گفت : ـ غزل چیشد؟؟ خوبی؟؟ سرفه ایی کردم و دستم و گذاشتم رو معدم و گفتم : ـ فکر کنم بخاطر اون آندوسکوپیه هست. از صبح حالت تهوع داشتم ، انگار سوپ و خوردم ، بدتر شدم. مهسان با نگرانی دستی به صورتم کشید و گفت: ـ مطمئنی خوبی؟؟ رنگت پریده. امروزم زیادی خسته شدی. بهت گفتم نیا. نگاهش کردم و گفتم: ـ شلوغش نکن مهسان، الان انگار سبک شدم ، چیزیم نیست. همین لحظه کوهیار و دیدم که داشت میومد سمت ما. براش دست تکون دادم...اونم نگران دوید سمتم و گفت: ـ چیشده؟؟ عادی گفتم: ـ هیچی بابا حالم بهم خورد. اونم نگران تر از مهسان پرسید: ـ چی؟؟ بیا بریم دکتر پس. بهش نگاه کردم و گفتم: ـ نمیخواد بابا. بهترم، گفتم که بخاطر داروها و آندوسکوپیه. کوهیار با اخم نگام کرد و گفت: ـ غزل بیا بریم، اینجوری اصلا خیالم راحت نیست. قبل از اینکه چیزی بگم مهسان گفت: ـ راست میگه غزل، لج نکن. از اصرار جفتشون کلافه شدم و گفتم: ـ بابا دکتر ازم آزمایش گرفت. گفت تا هفته دیگه جوابش آمادست و اگه چیز بدی باشه همون تایم میگن دیگه. چیزیم نیست ، نگران نباشین. کوهیار با چشم غره نگام کرد و سکوت کرد و من با لبخند گفتم : ـ بابا بخدا از بیمارستان و دکتر حالم بهم خورده. مهسان این‌بار با عصبانیت رو به کوهیار گفت: ـ هیچی کوهیار، این دوباره رگ لجبازیش گل کرده. بی زحمت برسونش خونه ، منم یه سر برم پیش مهدی. کوهیار : ـ باشه سلام برسون. مهسان باهامون خداحافظی کرد و رفت ... همینجور داشتیم راه میرفتیم که کوهیار گفت : ـ غزل من باید یچیزی بهت بگم. وایسادم و با نگرانی نگاش کردم و گفتم: ـ چیزی شده ؟؟ سرشو انداخت پایین و با دستبند توی دستش بازی کرد و گفت: ـ نه چیزی که نشده ولی یه سوتفاهم پیش اومده.
  23. پارت دویست و چهارم بی اختیار قلبم درد گرفت. ازش متنفر بودم ولی نمی‌خواستم براش مشکلی پیش بیاد. بی توجه گفتم : ـ الان حالش خوبه؟ مهلا : ـ آره اره فکر کنم خوبه...ولی اونی که تا اونجا اومد ، پیمان بود غزل. مهسان با تعجب رو به مهلا پرسید: ـ خب تو اینو از کجا فهمیدی؟ مهلا : ـ یسری لیوان های جدید که هتل سفارش داد ، برای رستوران هوکو بود و امروز صبح که داشتم میوردم برای علی ، اتفاقی حرفاشونو با داییم شنیدم. زیپ جای دوربینو بستم و عادی گفتم: ـ خب به فرضم که نجات داده باشه ، این قرار نیست چیزیو عوض کنه.. صرفا برای عذاب وجدان خودش اومده اونجا نه چیز دیگه ایی. مهلا گفت : ـ غزل ولی. پریدم وسط حرفش و گفتم : ـ به این راحتیا نیست مهلا. منو شکوند ، خیلیم بد شکوند. جوری که دیگه فکر نکنم بتونم اون غزل سابق بشم. مهلا دیگه چیزی نگفت. مهسان همرام راه افتاد و گفت : ـ خب نظرت چیه ؟؟ ـ راجب چی؟ ـ راجب چیزایی که شنیدی؟ گفتم: ـ ازش متنفرم. گفتم که این قرار نیست چیزیو عوض کنه. جلوی چشمای من زن سابقشو بغل کرد ، میفهمی؟ مهسان بی توجه به حرفای من گفت: ـ دلت چی میگه؟ با عصبانیت از دلی که هنوزم براش تنگ می‌شد گفتم: ـ دلم خفه شه. دیگه بهش گوش نمیدم. اصلنم برام مهم نیست که چی میگه. جملم تموم نشده، یهو تمام محتویات معدمو بالا آوردم.
  24. پارت دویست و سوم لباسمون و پوشیدیم و همینجور سرپا یکم غذا خوردیم و راه افتادیم سمت ساحل مرجانی. اون مسیر اذیتم می‌کرد. تمام اون روزا رو برام زنده می‌کرد ، لحظاتی که واقعا دلم میخواست فراموشش کنم . خداروشکر سرمون اون روز هم خیلی شلوغ بود و خیلی وقت برای فکر کردن ، پیدا نکردم. حدود دو ساعت بعد مهلا اومد پیشمون و منم قضیه جابجا شدنمونو بهش گفتم . مهلا گفت : ـ مطمئنی غزل؟؟ اما اینجا پاخورش بیشتر ها. مصمم گفتم: ـ آره مطمئنم. بابا سمت میکامال هم تقریبا شلوغه ، مسافرا برای خرید میان اونجا . مهسان هم به نشونه تایید سرشو تکون داد و مهلا گفت : ـ باشه پس من به عرشیا و بقیه بچها میگم که بیان اینارو جابجا کنن. مهسان با لبخندی بهش گفت: ـ مرسی دمت گرم. مهلا به عقب نگاه کرد و گفت : ـ ازش خبری نشد؟؟ با تعجب نگاه کردم و گفتم : ـ مگه قرار بود خبری بشه؟؟ تموم شد دختر. مهلا : ـ آخه همش منتظر بودم پیمان یه توضیح منطقی واسه این کارش داشته باشه. به داییم هم گفتم اونم میگفت که هر اتفاقی پشتش یه داستانی هست، اینقدر زود آدما رو قضاوت نکنین... پوزخند زدم و گفتم : ـ خب امیرعباس رفیقه صمیمیه پیمانه. انتظار نداری که بیاد بد دوستشو بگه ! مهلا سرشو انداخت پایین. مهسان نگاش کرد و گفت : ـ بگو مثل اینکه چیزه دیگه ایی هم قراره بگی. مهلا با شک به جفتمون نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین و گفت: ـ آره ولی راستشو بخواین با اینکه خودمم با پیمان قهرم و از دستش خیلی ناراحتم ، اما فکر میکنم اون هنوزم دوستت داره غزل. بلند بلند خندیدم و رفتم تا دوربین و بزارم سرجاش که پشتم راه افتاد و گفت : ـ غزل بخدا جدی میگم! همون‌طور که به صورت عصبی می‌خندیدم گفتم: ـ وای الهی مهلا، اصلا حال خندیدن نداشتم. مهلا بعدش بی مقدمه گفت : ـ غزل اونی که از پشت دم پل بغلت کرد ، کوهیار نبود... یهو خندم خشک شد. مهسان هم با تعجب به مهلا نگاه کرد و گفت : ـ یعنی چی؟؟ مهلا یکم مکث کرد و وقتی دید با تعجب نگاش می‌کنیم گفت: ـ پیمان بود که اومد و نجاتت داد. برای اینکه به سر و پاهات ضربه ایی نخوره ، خودشو سپر تو کرد . مثل اینکه یه ور دست و پاهاش مثل اینکه آسیب دیده.
  25. پارت دویست و دوم با پوزخندی گفتم: ـ حالا فهمیدم امید ، آرزو اینا همش خیالات باطله...یادته وقتی داشتیم میومدیم جزیره چه خوابی دیدم ؟؟ مهسان لبخند زد و گفت : ـ آره یادمه. گفتم: ـ فکر میکردم هیچوقت تنهام نمیذاره ، فکر می‌کردم مرد رویاهامو بالاخره پیدا کردم و هیچوقت دستامو ول نمیکنه اما منتظر یه فرصت بود تا زنش بیاد و بپره بغل زنش. اشکامو پاک کرد و گفت: ـ لیاقت تو رو نداشت غزل. خدا ایشالا خودش ، جوابش و بده. گرچه منم میتونم برم جوابشو بدم اما حیف که بهم اجازه نمیدی... همونجور که اشکام و پاک میکردم ، گفتم : ـ ولش کن ، بزار بره به درک. مهسان آهی کشید و گفت : ـ برات سوپ میارم و بعدش میرم پیش مهدی. بعدش هم میرم سمت ساحل عکاسی . گفتم: ـ وایستا منم میام. مهسان چشم غره ایی بهم داد و گفت : ـ غزل لطفا چرت نگو. تازه مرخص شدی ، اصلا نمیذارم . گفتم: ـ بابا من تو خونه بشینم ، فکر و خیال منو میخوره. بزار خودمو به کار بدم...نترس حالم خوبه...فقط یه چیزی مهسا. پرسید: ـ چی ؟ ـ میتونیم لوکیشنمونو ببریم جای دیگه؟ با تعجب نگام کرد و گفت: ـ کجا ببریم ؟ یکم فکر کردم، دلم نمی‌خواست دیگه از اون مسیر رد بشم و گفتم: ـ چمیدونم ، سمت میکامال اونورا هم خیلی سرسبز و قشنگه و همین که من دیگه نمیخوام سمت اون ساحل عکاسی کنم. مهسان مردد گفت: ـ اونش که شدنیه ولی آخه درخت آرزوها که... همونجور که بلند میشدم پریدم وسط حرفش و گفتم : ـ اون درخت فقط یه افسانه است مهسان..من بیخودی خودمو گول میزدم. امید ، آرزو اینا فقط خیالات باطله. مهسان با نگرانی نگام کرد و گفت: ـ غزل اینجوری نگو لطفا. قرار نیست این قضیه نا امیدت کنه. گفتم: ـ ولی واقعیته. پس تو ترتیبشو بده...امروز و فعلا اونجا باشیم اما از فردا بریم لوکیشن جدید. من تو پیج هم اعلام میکنم تا مسافرا راحت تر پیدامون کنن. گفت: ـ باشه پس .
×
×
  • اضافه کردن...