-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#صد و پنجاه و دومین متن نیمهشب ذوق امشبم هم بخاطر تارا بود که بهم گفت دلنوشتههام به دلش نشسته! ذوق میکنم چیزایی که حس میکنم و مینویسم تو دل آدما جا باز میکنه! 1:01 نوزدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفدهم ولی با این وجود همیشه سعی میکردم مثل قبل انصاف رو توی کارهام داشته باشم. ماشین و کنار پارک کردم و برای مهدی که داشت از پلههای رستوران میومد پایین، بوق زدم و اونم تا ما رو دید، دست تکون داد و اومد سمتمون، هم خودش و هم مهسان رفیقای خیلی خوب ما بودن و تو تمام لحظات سخت و شادی کنارمون بودن و این برای ما از همهچیز با ارزشتر بود. باور و عین دختر خودشون دوست داشتن و اینو از محبت بیریایی که بهش میکردن، میشد فهمید! مدتها درگیر این بودن بچهدار بشن اما مثل اینکه یه مشکلی بود و هنوز که هنوزه دنبال دوا و درمونن تا بلکه یه معجزه بشه و خدا بهشون یه بچه بده! نمیدونم واقعا حکمت کار خدا چیه اما بهنظرم جفتشون آدمای خیلی خوبی بودن و ازشون پدر و مادر عالی در میومد. صدای دستگیره در، منو به خودم آورد! مهدی با همون صورت خندون همیشگیش گفت: ـ سلام! باور بدون سلام برگشت سمتش و سریع گفت: ـ عمو پیاس و آوردی؟ مهدی عینکش و گذاشت بالای سرش و با خنده نایلون توی دستش و آورد بالا و گفت: ـ پس چی فکر کردی؟! باور محکم بغلش کرد و با شادی گفت: ـ ولی عمو قول میدم، مثل دفعههای قبل بازم میبازی! مهدی با اطمینان گفت: ـ اون تایمی که بازی کردیم خسته بودم، امروز مطمئن باش که برنده بازی منم! -
#صد و پنجاه و یکمین متن نیمهشب دوست دارم وقتی یکی بهم میگه : لطفا به پسرهایی كه وضع مالى خوبى ندارن هم فرصت بده، هیچکس از اولش پولدار نبوده! در جوابش بگم: کجا دیدین پسرا به دختری که ظاهرش خوب نیست فرصت بدن؟! بخاطر همینم لطفا با چیزایی که مد نظرتون نیست، به همین راحتی کنار نیاین! 18:18 نوزدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شانزدهم کوهیار گفت: ـ اشکال نداره، تا همینجایی که حفظی بزن... باور با اینکه راضی نبود، گفت: ـ باشه! کوهیارم خندید و گفت: ـ پس من میام! گفتم: ـ خب پس سوار شو! کوهیار کیف پولش و گذاشت تو جیبش و گفت: ـ شما برین، من باید با موتورم بیام، باز از اون طرف کار دارم. گفتم: ـ پس میبینمت! سوار موتور شد و رفت، باور هم با شادی تمام نایلونهای ترقه رو توی دستش گرفت و با شادی گفت: ـ وای بابایی، خیلی برای امشب هیجان دارم! لبخندی بهش زدم و راه افتادم سمت رستوران؛ دو سال پیش علی کارهای رستوران و به من واگذار کرد و برای همیشه مهاجرت کرد آلمان، قرار بود شعبه رستوران های جزیره رو اونجا هم گسترش بده ... و خلاصه که از دو سال پیش، مشغلهام خیلی بیشتر هم شده بود! -
#صد و پنجاهمین متن نیمهشب دنیا واقعا عجیبه! ماشین همکار جوونمون رو پارسال پلیس برای توقیف حجاب نگهداشته بود، بحث پیش اومده بود و بالا گرفته بود و ایشون چک زده بود توی صورت مامور پلیس. پلیس ازش شکایت کرده بود و من رفتم ضامن بشم برای آزادیش. شماره پلیس رو با اصرار از قاضی گرفتم که رضایت بگیره ازش پنجشنبه نامزدی ایشون با آقای پلیسه:)) 10:10 نوزدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پانزدهم دستمو گذاشتم رو شونه باور و گفتم: ـ مگه میشه تو یه مراسم باور باشه و وسایل آتیش بازی کامل نباشه؟! کوهیار خندید و لپ باور و کشید و گفت: ـ به عمو کوهیارش رفته! قربونش برم من. باور گفت: ـ عمو تو نمیای خونمون؟! بعد حرف باور، کوهیار پرسید: ـ خبریه مگه؟! گفتم: ـ نه بابا، غزل امروز گفت همه ناهار دور هم باشیم. الان هم میخواستیم بریم دنبال مهدی! بیا دیگه. کوهیار دستی به موهاش کشید و گفت: ـ راستش من بابت قضیه اجاره خونهام میخواستم... اما باور حرفشو قطع کرد و رفت دستشو گرفت و گفت: ـ عمو بیا دیگه! لطفاً... کوهیار گفت: ـ پس یه شرط داره! باور با کنجکاوی نگاش کرد و گفت: ـ چه شرطی؟! کوهیار گفت: ـ باید اون آهنگی که بهت یاد دادم و برامون بزنی! باور پوفی کرد و گفت: ـ اما عمو من اونو کامل حفظ نیستم. -
#صد و چهل و نهمین متن نیمهشب قبول کنید که همتون یه ورژن بهتر دیگه ای هم دارین، اما فقط حوصله نشون دادنش به هر بنی بشری رو نداری. 23:23 هجدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهاردهم قرار بود با دخترخالهی مهسان ازدواج کنه و یجورایی قضیشون جدی شده بود اما مثل اینکه خانواده دختره با مکان زندگیه کوهیار مشکل داشتن و نمیخواستن دخترشون اینقدر دور ازشون زندگی کنه و قرار و مدارا بهم خورد و بعد اون تایم، کوهیار هنوز هم مجرد بود. ارتباط کوهیار و باور باهم خیلی خوب بود و تو اوقات بیکاری هم گیتار به باور یاد میداد و یجورایی حرفهای شدن باور تو گیتار و مدیون کوهیار بودم. باور انگشت اشارش و رو لبش گذاشت و آروم بهم گفت: ـ بابا سر و صدا نکن، میخوام اذیتش کنم. از حرکاتش خندم میگرفت. آروم آروم رفت پشت کوهیار و یهو با صدای بلند گفت: ـ سلام! کوهیار که تو حال خودش بود، یه متر پرید هوا و برگشت سمتش و با خنده گفت: ـ دختر! ترسیدم بابا! باور با صدای بلند میخندید و میگفت: ـ منم هدفم همین بود دیگه! بعدش کوهیار سرشو بوسید و گفت: ـ مدرسه دیگه تعطیل شده درسته؟! باور: ـ آره، دیگه رفته تا بعد عید! کوهیار اومد سمتم و باهم احوالپرسی کردیم و رو به من گفت: ـ وسایل آتیش بازی تکمیله دیگه؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیزدهم لجبازیش هم دقیقا عین غزل بود. اون دوستش نارین و خالش واقعا بهم وایب خوبی نمیدادن. پارسال نزدیکای بهار بود که برای زندگی اومدن جزیره و خالش تو بخش محاسباتی هتل کار میکرد اما یه روز خبر تو جزیره پخش شد که خالش یه مقدار از پولایی که تو حساب هتل میومد و به حساب خودش میزد و بعد از اون هم رییس هتل اخراجش کرد. بعلاوه اینکه تو تمام پارتیهای عجیب و غریب جزیره حضور داشت و از همه بدتر اینکه خواهرزادش هم همراه خودش میبرد. هرچی باشه این بچهها هنوز نوجوون هستند و تو این سن و سال نباید اینجور پارتیها و چیزای مزخرفی که توش اتفاق میفته رو ببینن با تجربه کنن، به.خاطر همین موضوع هم من همیشه نگران باور بودم و دلم نمیخواست اینقدر با این دختره صمیمی باشه اما از لجبازی های زیادش، دقیقا برخلاف حرف من عمل میکنه و بهخاطر همین زیاد بهش پافشاری نمیکنم. چندینبار هم تو جشنواره مدرسه این دختره رو دیدم و حس کردم که برخلاف چهره مظلومش، شرارت از نگاهش میباره و زیاد از حد خودشو به باور میچسبونه. همین لحظه رسیدیم دم در پاساژ و باور با شادی از ماشین پیاده شد و گفت: ـ بابا زود باش تا در مغازشو نبست! خندیدم و گفتم: ـ باشه تو برو، درو قفل کنم و میام. پشت سرش راه افتادم و رفتم وارد مغازه شدم و تمام وسایل آتیش بازی مورد نیاز برای امشب و خریدم. هر سال مراسم چهارشنبه سوری نزدیک کوچه ما انجام میشد و تموم کیشوندا میومدن اون سمت. تو راه برگشت، یهو باور گفت: ـ اِ، بابا عمو کوهیار... کوهیار پشت به ما جلوی دستگاه خودپرداز ایستاده بود. -
#صد و چهل و هشتمین متن نیمهشب همیشه قطع ارتباط واسم ناگهانی بوده، یه دفعه یه جا تو یه حرکت یا یه مکالمه انرژی منفیه زیاد حس کردم و طرف مقابلو دفع کردم از خودم و در ثانیه دیگه واسم مهم نبود تو چه جایگاهی واسم قرار داره فقط ته دلم میدونستم هرچی هست باید همونجا در لحظه تموم شه، به نفع جوفتمون Energy never lies. 15:15 هجدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوازدهم خواستم قربون صدقش برم اما ساکت شدم! باور با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید: ـ بابایی، نمیخوای چیزی بگی؟! گفتم: ـ دخترم من چندبار بهت گفتم با این دختر نگرد؟! یه اوفی کرد و زیرلب گفت: ـ باز شروع شد!! اصلا اشتباه من بود. نباید بهت میگفتم! نگاش کردم و گفتم: ـ قربونت برم من دارم بهخاطر خودت میگم! پدر و مادرا چیزایی رو میبینن که بچهها نمیتونن تشخیص بدن و... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ آخه بابا اون رفیق صمیمیمه! با تحکم بهش گفتم: ـ منم دلم نمیخواد همچین دختری، رفیق صمیمیه دختر من باشه! از چشمای اون دختر شرارت میباره و خالش... شیشه ماشین و کشیدم پایین و آروم گفت: ـ باشه بابا، فهمیدم. اینقدر یه موضوع رو تکرار نکن. بیا راجبش دیگه صحبت نکنیم. -
#صد و چهل و هفتمین متن نیمه شب وضعیت زندگیمون شده شبیه وضعیت تایتانیکه ولی اسلوموشن! میدونیم داریم غرق میشیم ولی داره طول میکشه، ما هم وسطش میریم کافه، رستوران، سر خاک، کنسرت، عاشق میشیم، مهمونی میریم. 12:12 هجدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت یازدهم گوشیشو درآورد و با ذوق ازم فیلم میگرفت، رسیدیم پشت چراغ راهنما. دیدم همینجوری بهم خیره شده و خندیدم و گفتم: ـ باز چی میخوای شیطون؟! ـ بابا من خیلی خوشحالم! میدونی چرا؟ گفتم: ـ آره دیگه، بهرحال امشب شب چهارشنبه سوریه و این شبا تو خیلی خوش میگذرونی! گفت: ـ نه، خوشحالم از اینکه بابایی مثل تو دارم! اینقدر با خوشحالی این حرف و زد که دل منم شاد کرد! چقدر خوبه که پدر مورد علاقهی دخترم بودم. هیچچیزی برای من تو این دنیا از این موضوع با ارزش تر نبود. دستشو گرفتم و گفتم: ـ منم خیلی خوشحالم از اینکه یه شیطونکی مثل تو دخترمه... بهم لبخندی زد اما یهو لبخند از صورتش خشک شد و گفت: ـ اما یذره هم ناراحتم! چراغ سبز شد و راه افتادم و گفتم: ـ چرا عزیزم! ـ چون امروز نارین از صمیم قلبش دلش خواست تو باباش باشی و از اونجایی که خودش پدر و مادر نداره، نتونستم سرش عصبانی بشم. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دهم با اخم بهش گفتم: ـ بیخود! ببینم موقع جشن باز بری پیشش، پوستتو میکنم باور! با این حالتهای من ریز ریز میخندید. اصلا دلم میخواست دخترم و ترشی بندازم و واسه همیشه کنار من باشه. با شیطنت میخندید و رو بهش گفتم: ـ نخند! خیلیم جدی گفتم. همینجور که سعی میکرد خندشو کنترل کنه، اومد صورتمو بوسید و گفت: ـ باشه بابایی، آروم باش! من که چیزی نگفتم! ـ شیطون! عین مادرش بلد بود چطوری منو با حرکاتش خام کنه. فلش و از داخل داشبورد ماشین درآورد و مشغول ور رفتن با ضبط شد و صدای آهنگ و زیاد کرد. آهنگ یه دختر دارم شاه نداره بود، رو بهش گفتم: ـ چه آهنگیم پلی شد! با لبخند گفت: ـ بابایی نمیخوای برام بخونیش؟! دستشو که داشت با زیپ کولهاش ور میرفت، بوسیدم و گفتم: ـ یه دختر که بیشتر ندارم، معلومه که براش میخونم. کلی قر دادم و مشغول بشکن زدن شدم و با صدای بلند شروع به خوندن کردم: ـ یه دختر دارم شاه نداره، صورتی داره ماه نداره، از خوشگلی تا نداره... -
#صد و چهل و پنجمین متن نیمهشب قدرشناس بودن واقعا ترن آنه. درست تربیت شده،ارزشت رو میدونه، متقابلا برات قدم برمیداره. 19:19 هفدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم نیمخیز شدم که پرسید: ـ چیشده بابا؟! شروع کردم به بستن پند کفشاشو گفتم: ـ بابایی چند بار باید بهت بگم، بند کفشاتو محکم ببند، میره زیر پات زمین میخوری! موهامو با دستاش پخش و پلا کرد و با خنده گفت: ـ بابایی اینقدر سخت نگیر! نفس عمیقی کشیدم و سوییچ ماشین و زدم و گفتم: ـ از دست تو دختر! با شادی رفت در ماشین و باز کرد و گفت: ـ بابا پیمان زودباش، الان مغازهها بسته میشه! از ذوقش کیف میکردم. تمام تلاشم توی زندگیم این بود که هیچ موقع برق چشمای دخترم خاموش نشه و همیشه و حتی واسه چیزهای کوچیک هم همینطور ذوق داشته باشه. تو ماشین ازم پرسید: ـ بابا، به پدر شنتیا هم گفتی که امشب بیان؟ حرفشو قطع کردم و با نارضایتی گفتم: ـ باز این میگه شنتیا! با صدای بلند خندید و گفت: ـ خب بابا رفیق بچگیامه! تو چرا بهش عادت نمیکنی؟! -
#صد و چهل و چهارمین متن نیمهشب غریبه آشنایِ من؛ شکستن دل خیلی آسونه... اما اینو یادت نره که دنیا یه جور نمیمونه! یکی اون بالا نشسته که قدر منو خوب میدونه؛ باور کن که یه روز یکی مثل خودت... میاد دلتو میشکونه! 11:11 هفدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم خندید و گفت: ـ دقیقا به موقع! بازم امتحان ریاضی داشتم. منم خندیدم و گفتم: ـ معلمتون واقعا خیلی رو مخهها! گفت: ـ دیدی بهت گفتم بابا! حالا تو همش میگفتی باور اینقدر نسبت به معلمات گارد نگیر! دقیقا عین لحن خودم حرف میزد که باعث شد خندم بگیره و گفتم: ـ حق با تو بود! دستاش و گذاشت تو دستم و پرسید: ـ مامان اینا آش درست کردن؟ با یه لحن خنده داری گفتم: ـ آره، اگه بدونی چه بویی میاد از خونه ما! خندید و گفت: ـ بابایی اینجوری نگو، دلمو آب کردی! به خودم فشردمش و گفتم: ـ بریم دنبال عمو مهدی و بعدش میریم خونهی ما واسه ناهار. همین لحظه که داشتیم از در مدرسه میومدیم بیرون نگاهم به بند کفشش خورد که باز شده بود. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم اصلا از مدل حرف زدنش خوشم نیومد! خیلی محکم روبه روش وایستادم و گفتم: ـ اصلا مهم نیست! ترجیح من بهعنوان والد دخترم همینه. هر کاری دوست دارین انجام بدین. وقتی دید خیلی جدی شدم، یکم از موضعش اومد پایین و عینکش و درآورد و گفت: ـ ببینین آقای راد، امسال سال تعیین کننده برای بچههاست که سال بعد بخوان انتخاب رشته کنن و باور هم درس ریاضیش اصلا... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ برای من دخترم مهمه نه امتحاناتش. بعدش بدون اینکه صورتم و برگردونم گفتم: ـ خانوم طاهری؟ خانوم مدیر که میدونست میخوام چی بگم، رو به معلم ریاضی گفت: ـ خانوم حمایت زاده لطفا به باور بگین وسایلشو جمع کنه و بیاد. معلم ریاضی که انگار از رفتار خانوم مدیر جا خورده بود، یکم این پا و اون پا کرد اما با چشم و ابرو اومدن خانوم طاهری چشمی گفت و رفت تا باور و صدا بزنه. از خانوم طاهری تشکر کردم و رفتم تو راهرو و منتظر باور شدم، بعد پنج دقیقه دیدم نصفه زیپ کوله پشتیش بازه و با ذوق گفت: ـ بابایی اومدی بالاخره! خندیدم و محکم بغلش کردم و گفتم: ـ گفتم بهت که میام.