رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #صد و هشتاد و هفتمین متن نیمه‌شب امیدوارم امسال همه کنکورشونو خوب بدن و چیزی که می‌خوان قبول شن، خصوصا خواهرم... اما یادمه اون زمان که من کنکور داشتم، با اینکه به اجبار بابام این رشته رو رفته بودم و مجبورا باید درس میخوندم، ولی نصف توجهات و حتی تغذیه‌هایی که برای این می‌کردن و برای من نمی‌کردن. گذشته‌ها گذشته اما آدم همیشه تو دلش میمونه. شاید چون من دوست نداشتم دکتر بشم و آرزوی خانوادم و برآورده کنم، بهم اونجوری که باید توجه نمی‌شد. بجاش همیشه دهنشون پر از تحقیر و له‌ کردن من بود... 22:22 چهاردهم فروردین
  2. پارت چهل و ششم عادلانه نیست که این دختربچه لوس یه همچین پدری داشته باشه و من نه پدر داشته باشم و نه مادر و مجبورا باید پیش خالم زندگی کنم و گندکاریاشو جمع کنم. اگه من اسمم نارینه یجوری داغشو به دل خانوادش می‌ذارم که باباش ببینه شخصیت اصلیه بچه‌اش چه شکلیه و اینقدر لی‌لی به لالاش نذاره. کاش به‌جای باور، من دختر خانوادشون بودم و بابا و مامانم اینجوری هوامو داشتن! وقتی از مدرسه تعطیل میشدم، بابام عین پیمان بغلم می‌کرد و اینجور با عشق نگام میکرد. به‌خاطر من با تمام معلما دعوا می‌کرد. برای انتخابای بچه‌اش ارزش قائل بود. خلاصه که تمام مدرسه دوست داشتن جای باور باشن اما به‌نظرم این دختر اصلا لیاقت همچین پدری رو نداشت! منم می‌دونم که چجوری باید این دختر و از چشم باباش بندازم!! به همین بهونه از اولین سالی که وارد مدرسه شدم، بهش نزدیک شدم و سعی کردم باهاش بیشتر از بقیه صمیمی بشم. اونم به‌خاطر حس ترحم بود یا واقعا از من خوشش اومده بود، باهام صمیمی شد و تو مدرسه شدیم بغل دستیه هم، تقریبا همه تفریحاتمون باهم بود ولی حس می‌کردم باباش به.خاطر وجود خالم و کارایی که تو کل جزیره کرده بود و یجورایی پخش شده بود، دلش نمی‌خواست که باور باهام بپلکه. اینو من از چشماش می‌فهمیدم. طبیعتا حق داشت و نگران دخترش بود اما باور تا اونجایی که من شناختمش، لجبازتر از این حرفا بود که به پدرش گوش بده! روز چهارشنبه سوری تو جزیره، از این‌که باباش اومد تو مدرسه و اینجور جواب معلم ریاضی رو داد و دخترش و از مدرسه برد، حسادتم و بیشتر تحریک کرد! از پنجره کلاس میدیدمشون که چطور دست دخترشو گرفته و اونو سوار ماشین می‌کنه و با عشق به حرفای دخترش گوش میده. تصمیم گرفتم اون تراژدی که قبلاً برای باور تو هشت سالگی اتفاق افتاده بود و دوباره رقم بزنم. این دختر باید برای همیشه از زندگی این مادر و پدر بیرون می‌رفت تا بلکه روزی من بتونم جاشو بگیرم و پدرش منو هم عین دختر خودش دوست داشته باشه. می‌دونستم که پدرش اجازه نمیده دخترش نصفه شب تو ساحل بلکه اما من باور و به بهونه عکس گرفتن، می‌بردمش اونجا و اونو از بالای بلندترین صخره نزدیک ساحل، پرت می‌کردم تو آب و اون برای همیشه حذف می‌شد. بهترین کار همین بود. طبق حدسیاتم هم پدرش اجازه نداد تا بیاد سمت ساحل اما همون‌طور که گفتم برای این‌که باور جلوی من کم نیاره، لجبازی کرد و بدون اجازه پدرش با من راه افتاد که بریم سمت ساحل.
  3. #صد و هشتاد و ششمین متن نیمه‌شب تو سریال افسانه روباه نه دم، یون به جیا میگه: ـ سعی کن از اون رویا برگردی، اونجا واقعی نیست ترسهاته! اگه نتونی از اونجا برگردی، گیر میفتی و تو زندگی واقعی هم جونتو از دست میدی! جیا هم با اشک شوق رو بهش میگه: ـ حتی اگه اینجا رویا باشه، من اصلا دلم نمی‌خواد برگردم. مدتها بود که منتظرش بودم:))) و اونجا بود که احساس کردم آدمیزاد برای اینکه بتونه رویاشو زندگی کنه، حاضره حتی جون خودشم از دست بده... 11:11 چهاردهم فروردین
  4. پارت چهل و پنجم از بابا همچین انتظاری نداشتم. دلم نمی‌خواست حق با نارین باشه!! گوشیمو گرفتم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع به گوش کردن آهنگایی کردم که زمان ناراحتیم آرومم می‌کرد! بابا انگار پشیمون شده بود و اومد تو اتاق از تو دلم دربیاره اما من به همین راحتیا قانع نمی‌شدم. باید هر جوری شده بود بهش ثابت می‌کردم که بزرگ شدم و می‌تونم از پس خودم بربیام. با این‌که دوسش داشتم و اون حرف رو از روی عصبانیت بهش زدم، ولی دیگه دلم نمی‌خواست تو قفسی که اون برام تشکیل داده، باشم. باید فردا برم پیش نارین و یجورایی این قضیه رو جمعش کنم و بگم که بابام دلش از جای دیگه پُر بود و سر ما خالی کرد. فردا صبح دیدم که بابا داره برامون صبحانه آماده می‌کنه. اوصولا اینکارو زمانی انجام می‌داد که خیلی ناراحتم کرده بود و می‌خواست از دلم دربیاره، اما این‌بار دلم به همین راحتی صاف نمی‌شد تا بهش ثابت کنم که من اون دختربچه سابق نیستم و دیگه بزرگ شدم و قرار نیست برام اتفاقی بیفته. رفتم سر میز صبحانه نشستم اما واقعا اونقدری دلم شکسته بود که اصلا اشتها به غذا نداشتم. سریعا می‌خواستم از خونه برم بیرون و یکم نفس بکشم. مامان طبق معمول با رفتارش می‌خواست بهم ثابت کنه که کارم اشتباه بوده اما بابا واقعا رفتارش نسبت به دیشب فرق کرده بود. از چشماش می‌خوندم که پشیمون شده و می‌خواد دلمو بدست بیاره! سعی کردم کمی نرم‌تر برخورد کنم. برخلاف مامان، بابا اجازه داد که برم خونه نارین و قبل رفتن رو بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ زود برمی‌گردم! بابا هم با ناراحتی بهم لبخندی زد و از خونه اومدم بیرون. همون‌طور که کفشمو می‌پوشیدم، زیرلب گفتم: ـ بهت ثابت می‌کنم که دیگه بچه نیستم بابا! من کار اشتباهی نمی‌کنم. کلاه کپمو گذاشتم و رفتم سمت خونه نارین اینا. ( نارین ) از وقتی که اومدم جزیره به این دختر غبطه می‌خوردم. عشق بین خودش و پدرش پیمان بین تمام همکلاسی‌ها پیچیده بود. تنها دختر خوشبخت جزیره که باباش اینقدر دوسش داره و به‌خاطرش همه کار می‌کنه. واقعا دنیا عادلانه نیست!
  5. #صد و هشتاد و پنجمین متن نیمه‌شب از صمیم قلبم دلم میخواد نسل آدمایی که بی دلیل طوری باهات رفتار میکنن که انگار ارث باباشونو خوردی منقرض بشه!! 12:12 سیزدهم فروردین
  6. #صد و هشتاد و چهارمین متن نیمه‌شب کاش همون قدر که ازمون انتظار دارید لیاقت هم داشته باشید... 13:13 دوازدهم فروردین
  7. پارت چهل و چهارم نارین گفت: ـ باور با این تن صدا که داره صدات میزنه، به‌نظرت عادی برخورد میکنه؟! از رو تخته سنگ اومدم پایین و گفتم: ـ خیلی خب بیا بریم تا خودت ببینی که بابام چیزی بهم نمیگه! رفتیم همون سمتی که وایستاده بودن. بابا و عمو مهدی رو دیدم که سراسیمه به اطرافشون نگاه می‌کردن و اسم ما رو صدا می‌زدند. وقتی به بابا نگاه می‌کردم، فهمیدم که حق با نارین بوده و خیلی عصبانی شده اما امیدوارم که حداقل منو جلوی نارین ضایع نکنه! تقریبا رسیده بودم پیششون و جلوی لباسم و بستم و رو به بابا گفتم: ـ بابا تو اینجا چیکار میکنی؟! بابا انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود، جلوی نارین کلی سرم داد زد. گفت که نارین خودش باید بره خونش و مچ دستم و محکم گرفت و منو کشون کشون به سمت ماشین می‌برد. خیلی عصبانی شدم. بابامو واقعا دیگه نمی‌شناختم! چطور ممکنه همچین مرد مهربون و با درکی، اینقدر خون جلو چشماشو گرفته باشه که به حرف دخترش اصلا گوش نکنه! جلوی عمو مهدی و نارین آبرومو برد! چیزی که بیشتر از همیشه آزارم می‌داد، این بود که مدام اون اتفاقی که توی هشت سالگیم افتاد و تو سرم می‌کوبید. نمی‌دونم تا کجا می‌خواست این اتفاق و پیش بکشه؟؟! من عاشق دریا و ساحل بودم و بابا به زور می‌خواست منو از اونجا دور کنه. تهش به همون اندازه که سرم داد می‌کشید، منم از دستش عصبانی شدم و گفتم: ـ دیگه دوستت ندارم! بعدش کیفمو برداشتم و از تو ماشین پیاده شدم. با بغضی که داشت خفم می‌کرد، راه افتادم سمت خونه. در و با عصبانیت باز کردم. مامان غزل رو مبل نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و گفت: ـ باور تو کجا بودی؟! بدون این‌که نگاش کنم و جواب سوالش و بدم، رفتم تو اتاقم و محکم در و بستم. بابام خیلی دلمو شکونده بود و از این ناراحتم که هنوزم باهام مثل بچه‌ها برخورد می‌کنه! نمی‌خواد بفهمه که من دیگه بزرگ شدم و خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم. دنیا برام اندازه یه قفس کرده و فقط تو اون قفس اجازه دارم بگردم.
  8. #صد و هشتاد و سومین متن نیمه‌شب می‌دونی بعضی اوقات فکر می‌کنم که خیلی قشنگه یکی تو زندگیت باشه که براش با ارزش و خاص باشی و بهت توجه کنه:)) اما وقتی سرمو از کتاب و رمان و فیلم میارم بیرون و وارد دنیای واقعی میشم، میبینم که آدما اونقدر ناامید کننده، نامرد هستن و اونقدر راحت با حرفا و کاراشون دل میشکنن، ترجیح میدم زانوهام و بگیرم تو بغلم و تنهاییمو محکم‌تر بغل کنم و بابتش خدارو شکر کنم... و به این نتیجه میرسم که دوره عشق واقعی واقعا خیلی وقته سراومده و همه دنبال سرگرمین :))) 22:22 یازدهم فروردین
  9. پارت چهل و سوم داشتم برمیگشتم سمتش که یهو صدایی بابا رو شنیدم! نارین سریع گفت: ـ صدای پدرته باور!؟ گفتم: ـ آره. نارین با ترس گوشیو گذاشت تو کیفش و گفت: ـ پس بدو بریم. مچ دستشو گرفتم و گفتم: ـ کجا؟! اول عکسای منو بگیر بعدش باهم بریم. نارین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ دختر تو دیوونه شدی؟! مگه صدای فریاد پدرتو نمیشنوی؟ خیلی عادی گفتم: ـ چیزی نمیشه! تو عکس بگیر ازم.داز همون ژستی که اول وایستاده بودم. نارین با این‌که راضی نبود اما برای این‌که سریع‌تر از این موقعیت خلاص بشه، گوشیشو درآورد و بلافاصله پشت سر هم چندتا عکس گرفت و گفت: ـ خب بسه باور! حالا بیا بریم تا پدرت پوستمونو نکنده! گفتم: ـ آروم باش بابا! چیزی نمیشه، الان مطمئنم بابا منو ببینه خیالش راحت میشه. من که دخترشم اینقدر استرس ندارم، تو چرا اینقدر نگرانی؟!
  10. #صد و هشتاد و دومین متن نیمه‌شب تو سریال وحشی، رویا به یامان علی میگه: _ منم تو رو فراموش میکنم و تموم میشه و می‌ره منو بابام دوست نداشت، ولم کرد و رفت رفتن تو میخواد منو از پا دربیاره وحشی؟! و من عمیقاً واسه تک تک جملاتش گریه کردم:))) 11:11 یازدهم فروردین
  11. #صد و هشتاد و یکمین متن نیمه‌شب الان چندین بار خواب سفر به یه مکان تکراری رو میبینم افسانه‌ها میگن وقتی یه خواب و چند بار پشت هم ببینی و یادت هم بمونه، یعنی یه چیزیو میخواد بهت بفهمونه! امیدوارم چیزی که فکر می‌کنم، نباشه!!! چون همین دیشب بابت اینکه دیگه به ذهنم نمیاد، خدارو شکر کردم:)))) 11:11 دهم فروردین
  12. پارت چهل و دوم بعد مثل اون گروه با دستاش ژست گرفت و منم از ترس تندتند پشت هم ازش عکس می‌گرفتم اما یکم که گذشت انگار بی‌خیالیه نارین به منم اثر کرد و یکم ریلکس تر شدم. فهمیدم که تمام این ترس و دلهره به‌خاطر حرفای بابا بود و این‌که همش بهم می‌گفت بدون اون حق ندارم زیاد نزدیک به دریا بشم! واقعا اونقدرام ترس نداره. نارین عکساشو دید و مدام می‌گفت: ـ وای باور!! چقدر خوب عکس گرفتی! حتما میذارمشون پروفایلم... بعد این‌که عکساشو دید رو بهم گفت: ـ ببینم تو هم می.خوای عکس بگیری یا بازم می‌ترسی و میخوای که برگردیم؟ گفتم: ـ نه اتفاقا!! اولش یکم ترسیدم ولی فهمیدم که کاملا بی‌خود و بی‌جهته. از منم عکس بگیر. بعدش نارین یه مدل دیگه از اون عکسای هنریشون و نشون داد که باید پشت به دوربین وایمیستادم و با پخش و پلا شدن موهام توسط باد ساحل، نارین ازم عکس می‌گرفت. منم سعی کردم به درستی اجراش کنم، از اونجایی که مادرم هم عکاس بود و همیشه همراهش بودم، تو گرفتن ژست واقعا خبره بودم. ساحل کاملا آروم بود و فقط صدای خوردن موج آب شنیده می‌شد. رو به نارین بدون این‌که برگردم سمتش و ژستم و خراب کنم، گفتم: ـ داری می‌گیری نارین؟؟ دیدم که حرفی نمیزنه، دوباره رو بهش گفتم: ـ ببین اگه داری می‌گیری، سه دو یک بگو که بعدش ژستم و عوض کنم. اما بازم صدایی نشنیدم!
  13. #صد و هشتادمین متن نیمه‌شب ‏خیلی حسودی می‌کنم به اینایی که با مادر و پدرشون حرف می‌زنن و مسائلشونو بهشون می‌گن. هروقت می‌بینمشون به این فکر می‌کنم که تو چه موقعیتای ترسناکی می‌تونستم تنها نباشم اگر رابطه‌‌م با خانواده‌م مثل اونا بود.من از نه سالگی دیگه رفتم تو اتاقم درو بستم و انگار همه چیز تموم شد. 1:01 نهم فروردین
  14. پارت چهل و یکم سریعا برگشتم سمت نارین و از جاش بلند شد و با کنجکاوی پرسید: ـ چی شد؟! خیلی عادی لبخند زدم و گفتم: ـ همون‌طور که بهت گفتم! بابام چیزی نگفت و فقط بهم گفت که زود برگردیم. نارین هم با شادی گفت: ـ پس بزن بریم... به‌ دور از چشم بابا و مامان با نارین رفتیم سمت ساحل. خداییش هم خلوت بود و کمی می‌ترسیدم اما سعی می‌کردم جلوی نارین اصلا به روی خودم نیارم. رفتیم سمت صخره‌ها و نارین رو بهم گفت: ـ باور بیا بالا دیگه چقدر دست دست می‌کنی!! موهامو که باد تو صورتم پخش و پلا می‌کرد، پشت گوشم گذاشتم و گفتم: ـ نارین اینقدر نزدیک نرو میفتی! بیا پایین تر! یه اوفی کرد و گفت: ـ باور شلوغش کردیا! باید دریا تو پس زمینه عکس بیفته یا نه! دستت و بده به من، نترس! با این.که راضی نبودم ولی دستشو گرفتم و رفتم روی تخته سنگ وایستادم. فاصلمون تا پایین خیلی زیاد بود. آب دهنم و قورت دادم و گفتم: ـ خب گوشیتو بده تا ازت عکس بگیرم.
  15. #صد و هفتاد و نهمین متن نیمه‌شب تو یه روز دو نفر از آشناهایی که همو نمیشناختن بهم گفتن که خواب دیدن برام خواستگار اومده... نمی‌دونم والا:))) انشالا که خیر باشه! 00:00 هشتم فروردین
  16. پارت چهلم اما من تو دل خودمم می‌دونستم اگه به بابا بگم اجازه نمیده این وقت شب، دوتاییمون تنها بریم اون سمت و برای من کلی دلیل میاره که اون وقت شب اونجا خطرناکه ولی من نمی‌خواستم تحت هیچ شرایطی جلوی نارین کم بیارم، بنابراین بهش گفتم منتظر بمونه تا برم پیش بابا. قیافمو کلی مظلوم کردم و رفتم پیشش، حسابی درگیر کار کردن بود. با ناز صداش زدم: ـ بابایی یه چیزی بگم نه نمیگی؟ بابا همون‌طور که مشغول کار کردن بود، گفت: ـ تا چی باشه! گفتم: ـ میشه منو نارین بریم سمت ساحل نارگیل و عکس بگیریم؟! بابا با تعجب برگشت سمتم و گفت: ـ این موقع شب؟! حالت مظلومانه‌ایی به خودم گرفتم و گفتم: ـ خب بابا مگه چی میشه که... یهو حرفم و قاطعانه قطع کرد و گفت: ـ نه! بعدشم سینی آش و برداشت و رفت سمت جمعیت تا پخش کنه. من واقعا دلم نمی‌خواست حق با نارین باشه، حالا که اینجوری شد، اتفاقا باید می‌رفتم و بابا واسه اولین بار می‌دید که بزرگ شدم و دیگه قرار نیست که برام اتفاقی پیش بیاد.
  17. #صد و هفتاد و هشتمین متن نیمه‌شب ‏"پسر بچه" بودن خیلی به سن بستگی نداره و آقایون تو هر سنی می‌تونن هنوز یه پسر بچه باشن، اکیدا سعی کنید با پسر بچه‌ها وارد رابطه نشید. 11:11 هشتم فروردین
  18. #صد و هفتاد و هفتمین متن نیمه‌شب وقتی قلب و روح ما زیر بار درد زندگی هر روز له میشه؛ خودمون رو با توهمات و خیال‌پردازی دلداری می‌دهیم. 13:13 هفتم فروردین
  19. پارت سی و نهم نارین رو بهم گفت: ـ خیلی خب، بریم چندتا عکس با همدیگه بگیریم؟ با تعجب پرسیدم: ـ این موقع شب؟! گوشیش و درآورد و یکسری از مدل عکس‌های گروه جدید کره‌ایی کنار ساحل و نشون داد و گفت: ـ نگاه کن باور؛ خیلی قشنگن! دلم می‌خواد برای پیج خودمم از این عکسا داشته باشم. مردد بودم! ساعت از یک هم گذشته بود. اون سمت ساحل خیلی خلوت بود. اما خودمم خیلی بدم نمیومد که از این مدل عکسا داشته باشم چون خودمم طرفدار این گروه بودم. نارین که ساکت بودن منو دید، گفت: ـ البته شاید خانوادت اجازه ندن که این وقت شب... نمی‌خواستم که جلوش کم بیارم! پدر و مادر من مثل خانواده‌های دیگه نبودن و به خواسته‌ام احترام می‌ذاشتن. سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه بابا!! بریم اتفاقا، بابا پیمان و مامانم اصلا اینجوری نیستن، اتفاقا خیلیم پایه‌ان. نارین یجوری نگام کرد و گفت: ـ مطمئنی؟ اونم بعد اتفاقی که تو هشت سالگی برات افتاد؟! لحنم و جدی کردم و گفتم: ـ اون فقط یه اتفاق بود و بابامم اینو فهمید! اونو ما دیگه خیلی وقته پشت سر گذاشتیم. نارین شونشو داد بالا و چیزی نگفت.
  20. #صد و هفتاد و ششمین متن نیمه‌شب رسیدیم به اونجا که کوروش یغمایی میخونه بهار از دستای من پر زد و رفت ، گل یخ توی دلم جوونه کرد. 12:12 هفتم فروردین
  21. پارت سی و هشتم خالش یه آرایش غلیظی کرده بود و یه لباس تقریبا نامناسبی تنش بود! رو به نارین گفتم: ـ بالن آرزوها با خالت هوا کردی؟! پوزخندی زد و گفت: ـ خالم به این چیزا اعتقاد نداره. خالش هم خیلی عادی رو بهش گفت: ـ نارین من دارم میرم پیش رفیقام! هر وقت کارت تموم شد، کلید که داری درسته؟ نارین با ناراحتی سرشو تکون داد و خالش گفت: ـ بعدش برگرد خونه. و بدون این‌که منتظر حرفی از سمت نارین باشه، راه افتاد و رفت پیش چندتا کرد نشست. نارین گفت: ـ میبینی باور؟! به.خاطر همین میگم قدر خانوادتو بدون! خواستم بهش دلداری بدم و گفتم: ـ اینجوری نگو! اونم خیلی دوستت دار... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نداره. اون فقط خودشو دوست داره. خیلی وضعیت ناراحت کننده‌ایی بود و سعی کردم روحیشو عوض کنم. با مشت زدم به شونه‌اشو گفتم: ـ بابا امشب جشنه! بیا یه کاری کنیم که بهمون خوش بگذره!
×
×
  • اضافه کردن...