رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت نود و پنجم بنابراین از جام بلند شدم و رفتم سراغ کشو. درشو باز کردم و از داخل اون تیغ و آروم درآوردم که یهو در باز شد. سریع تیغ و توی دستم قایم کردم که عذرا خانوم پرسید: ـ زهره!! چرا اونجا وایستادی؟! نباید می‌فهمید! آدم مارمولک! تمام نقشه‌ها‌ رو مطمئنا اون به همراه پدرم کشیده، مادرمم به‌خاطر همین رفتاراش و کتک زدناش دق داد، الآنم نوبت من شده، با لبخند مصنوعی گفتم: ـ هیچی، غلام گفته، صورتم رو یکم برای شب درست کنم و با روی خوش جلو خانواده قادر حاضر شم! عذرا خانوم که با حالت شنگول من، شاخ درآورده بود برای چند ثانیه بهم خیره شد و سینی غذا رو گذاشت پیش پشتی و بعدش نگاهی بهم کرد و پرسید: ـ ببینم تو حالت خوبه؟ ـ آره... خوبم... باید خوب باشم! ناسلامتی قراره برم خونه بخت... همون‌جور بهت زده بهم نگاه کرد! انگار برای اون هم قابل باور نبود که به همین راحتی گریه‌ام تموم شده و از طالب دست کشیدم! پس دوباره پرسید: ـ ببینم فهمیدی که طالب برای همیشه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ آره شنیدم... پس مشخص بود که اونم دوستم نداشت، چون باید باورش می‌شد که این کار من نبود و کار مادر خونده هفت خطم بوده که سم به‌خورد پسر مردم داده. یهو آب دهنش و قورت داد و صورتش و ناراحت کرد و گفت: ـ زهره... من... راستش من... تمام نفرتی که ازش داشتم و ریختم توی صدام و گفتم: ـ تنهام بذار!
  2. پارت نود و چهارم وقتی که دید نگاش نمی‌کنم، چونمو محکم گرفت توی دستم و گفت: ـ حالیت شد چی گفتم؟! دلم می‌خواست توی اون صورت پر از کینه و نفرتش، تا بندازم اما واقعا هم می‌ترسیدم و هم حالم ازش بهم می‌خورد... فقط سری تکون دادم و اونم تصمیم گرفت بلند شه و روبه من گفت: ـ خوبه! الان به عذرا خانوم میسپرم، برات غذا بیاره... رنگ و روت شبیه گچ شده، خانواده شوهرت نباید فکر کنن که ما بهت نمی‌رسیم، باید در حد قادر باشی. واقعا با داشتن همچین برادر و پدری، دیگه احتیاج به دشمن نداشتم. بهنظرم آدم با دشمن خودش هم اینکارو نمی‌کرد، اون روز، برق چشمام برای همیشه خاموش شد. محمد من از رو دلخوری و دلشکستگی آمل و ترک کرد و رفت و من حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمش و از دلش دربیارم، خدایا چرا همچین سرنوشتی رو برای من چیدی؟ مگه من باهات چیکار کردم؟ عاشق یه آدم شده بودم، همین! این‌قدر ناله کردم که دیگه نایی برام نمونده بود ولی تصمیم خودم هم گرفته بودم. از این ساعت به بعد من دیگه نمی‌تونستم زن آدم دیگه‌ایی بشم، دیگه نفسی برام باقی نمونده بود و این دنیا برام حکم جهنم داشت. دلم پیش محمد بود و اونم الان فرسنگ‌ها باهام فاصله داشت، دلم می‌خواست فقط از حالش بدونم و بفهمم که خوبه یا نه! اما ممکن نبود، از همه‌چیز بریده بودم و الان فقط مرگ و یه خواب عمیق می‌تونست آرومم کنه. با این فکر، جرقه‌ایی به جسمم زده شد و انگار جون دوباره گرفتم، چرا که نه؟! می‌تونستم واسه همیشه از این عذاب الهی و از شر این خانواده پر از خشم و کینه راحت بشم.
  3. #صد و بیست و هشتمین متن نیمه‌شب به قول فروغ فرخزاد: دلم دارد می‌ترکد. هیچوقت اینطوری نشده بودم؛ اینقدر تلخ و بیهوده! یک چیزی را از من گرفته‌اند. نمی‌دانم چه کسی و کجا و چرا. 21:21 دوازدهم اسفند
  4. پارت نود و سوم آب و غذا خوردن هم برام ممنوع شده بود، فهمیدم که از همون اول نقشه داشتن تا محمد از دست من اون زهر و بخوره تا برای همیشه از چشمش بیفتم و منو اینجا زندانی کردن تا نتونم برم پیشش و براش توضیح بدم. بعد اون روز سر و کله غلام بالاخره پیداش شد و گفت که هر طوری که بود قادر و دوباره راضی کرده تا بیاد خواستگاریم، دنیا روز به روز برام بیشتر به جهنم تبدیل می‌شد اما بازم قصد نداشتم زن اون قادر بشم. من به اون سوگندی که با محمد خوردیم، پایبند بودم. نفسم دیگه بالا نمیومد، از حال محمد خبری نداشتم و این دلمو آزار می‌داد و بیشتر از اون این‌که نمی‌تونستم خودمو از چشم محمد تبرئه کنم و بگم که من تقصیری نداشتم و از این ماجرا هیچ خبری نداشتم. خانواده من حتی منم قربانی کردن. نقشه‌‌ایی چیدن که تا همیشه پای منو محمد و از کنار هم دور کنند و موفق شدند اما من همش امید داشتم که بالاخره خدا منو از این جهنم دره نجات میده... اما نشد...سه روز تو اتاقم زندانی بودم تا این‌که صبح غلام با لگد در اتاقم و باز کرد. از ترس چسبیدم به دیوار اتاقم... خنده‌ایی کرد و گفت: ـ می‌بینم که جسارتت از بین رفته خانوم کوچولو! دیگه طالبی هم نیست که نجاتت بده! با ترس پرسیدم: ـ منظورت چیه؟! چی میخوای بگی؟! اومد نزدیکم و گفت: ـ منظورم طالبه! جون سالم به در برد اما از آمل رفته، هیچ‌کسم نمی‌دونه کجا رفته! اشکم ناگهان سرازیر شد، غلام گیس موهام و محکم تو دستش گرفت و گفت: ـ دیگه کسی نیست نجاتت بده پس مثل بچه آدم امشب لباس درست می‌پوشی و با روی خوش میای و تو اون مراسم می‌شینی و زن قادر میشی.
  5. # صد و بیست و هفتمین متن نیمه شب جمله‌هایی که شنیدنش، حس بهتری از دوستت دارم بهت میده: ـ هواتو دارم! ـ چقدر این لباس بهت میاد! ـ از عکسات خیلی بهتری! ـ چقدر قشنگ میخندی! ـ طرز فکر تو خیلی دوست دارم! ـ چقدر باهوشی! ـ باعث میشی غمامو فراموش کنم! ـ آهنگایی که واسم میفرستی، خیلی قشنگن. ـ بهت افتخار میکنم. 13:13 دوازدهم اسفند
  6. پارت نود و دوم هم‌زمان با بغضم سعی کردم لبخند بزنم، خودمم می‌دونستم این‌بار مریضی به من غالب شده و به همین راحتی نمی‌تونم از روی تخت بلند بشم اما نمی‌خواستم نور امید تو چشمای دخترم و خاموش کنم و گفتم: ـ ایشالا عزیزم، منم دلم برای وقت گذروندن باهات خیلی تنگ شده... لبخندی زد و داشت می‌رفت بیرون که دم در یهو وایستاد و گفت: ـ بابا... ـ جانم؟! برگشت سمتم و گفت: ـ تابه‌حال به این فکر کردی شاید زهره اصلا از اون زهر خبر نداشته باشه؟! دوباره سرفه‌ایی کردم و گفتم: ـ اون زمان فکر من چندان مهم نبود، همه‌جا در حال حرف زدن بودن که طالب از دست معشوقش، سم خورده. این قضیه هم باعث خجالت من و هم باعث خجالت خانوادم میشد ، بعلاوه این‌که اون غذا رو زهره برام درست کرد و من از دست اون خورده بودم. یهو بی‌مقدمه پرسید: ـ دلت براش تنگ میشه! ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم... نمی‌دونستم باید چی بگم و بعد گذشت این همه سال چه حسی داشته باشم؟! فقط اینو می‌دونستم که اون دلخوری که باهاش آمل و ترک کردم، هنوز با من بود و یجوری عین یه غده تو تمام وجودم پخش شده بود و من و تو سن چهل سالگی به این حال و روز انداخت. ( زهره ) بعد از اون شبی که فکر می‌کردم قراره برای همیشه به عشقم برسم، زندگیم تموم شد. شده بودم عین یه مرده متحرک! نگو که تو اون ماهی که برای محمد درست کرده بودم، سم بوده و به‌خاطر همین اون شب حالش اون.قدر بد شد، بعد رفتن محمد از خونمون، پدرم با لگد منو تو اتاقم انداخت و زندانیم کرد تا نتونم بیرون بیام!
  7. پارت نود و یکم به حلقه توی دستم نگاه کردم و آروم بوسیدمش و گفتم: ـ تنها کسی که منو به این دنیا وصل می‌کرد، مادرت بود دخترم! تنها زنی که تحت هر شرایطی پشتم وایمیستاد و کنارم موند، اون جایگاه جدایی تو قلب من داشت ولی زهره عشق اولم بود که هنوز نتونستم بعد پونزده سال، زخمی که بهم زده رو هضم کنم. دخترم یکم فکر کرد و پرسید: ـ به‌نظرت الان کجاست؟ ازدواج کرده؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ پدری که اون داشت، تا الان صد بار با یه آدم ثروتمند شوهرش داده! نمی‌دونم که کجاست و چیکار می‌کنه و راستش دیگه هم دلم نمی‌خواد بدونم. لبخندی زد و گفت: ـ وقتی اومدی هند مادر و دیدی، تو همون نگاه اول عاشقش شدی؟ گفتم: ـ مادرت تو زیبایی همتا نداشت، خیلی هم علاقه به درس و زبان فارسی داشت. وقتی من اومدم اینجا از پدرش خواست تا توی کلاس‌های من شرکت کنه، بعد از کلاس هم من تو وقتای آزادم به صورت خصوصی باهاش کار می‌کردم و باهم خیلی حرف می‌زدیم، کم کم اون علاقه بینمون شکل گرفت و با رضایت پادشاه باهم ازدواج کردیم، پادشاه واقعا برای من تو کشور غریب، حکم پدر و داشت و هیچ‌وقت کاری نکرد که باعث بشه من اذیت بشم یا حسرت بکشم. واقعا مدیونشم. بعدش یکم مکث کردم و به صورتش نگاه کردم و گفتم: ـ سه سال بعد ازدواجم، خدا این فرشته قشنگ و به ما داد. دستم و بوسید و گفت: ـ خیلی دوستت دارم بابا، امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی، دلم برای اون زمان که باهم مسابقه تیراندازی می‌دادیم تنگ شده.
  8. # صد و بیست و ششمین متن نیمه‌شب امروز رفتم کتابخونه تا کتاب بخرم، تن تخته شاسی چیزای جالبی نوشته بود: اگه چراغی بی‌دلیل خاموش و روشن شد؛ یعنی انرژی کسی بهت رسیده... اگه سردرد زیادی داری، یعنی انرژی منفی دورت زیاده اگه بی‌دلیل دلت گرفت، یعنی کسی دلتنگته! وقتی یه عدد خاص رو مدام میبینی، نشونه‌ایی از کائناته... اگه یه خواب تکراری دیدی، یعنی یه پیام مهمی توشه که باید کشفش کنی. اگه حیوونی بهت زل زد، یعنی یه فرشته مراقبته! اگه یه نفر بی‌دلیل یادت افتاد، یعنی اونم داره بهت فکر می‌کنه. هر چیزی تو این دنیا یه نشونه است... 12:12 دوازدهم اسفند
  9. #صد و بیست و پنجمین متن نیمه‌شب یکی از خصلت‌های عجیبی که دارم اینه که وقتی آدمی بهم بی‌مهری یا بی محلی می‌کنه؛ همون لحظه چیزی نمیگم...ولی عقب ذهنم دارمش... بعد طرفم فکر می‌کنه من ناراحت نمیشم و به رفتارش ادامه میده و اینا هی جمع میشه، هی جمع میشه... یهو طرفو بدون هیچ حرفی از زندگیم پاک می‌کنم شاید طرف فکر کنه که بی‌دلیله... اما من کلی دلیل بابتش تو ذهنم دارم! 11:11 دوازدهم اسفند
  10. #صد و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب به قومی مبتلا شده‌ایم که فکر می‌کنند خدا جز آن‌ها کس دیگری را هدایت نکرده است...! 22:22 یازدهم اسفند
  11. پارت نودم آخرین بار تو کرمانشاه بودم و تو مزرعه پیرمردی به نام حسنعلی کار می‌کردم و به نوه‌اش درس می‌دادم. یه روز پادشاه هند برای دیدن این شهر و آثار باستانیش اومده بود و چون مزرعه حسنعلی هم ابتدای جاده بود، موقع گذر کردن و استراحت به خونه اون اومد، خیلی خوشش اومد که من اون زمان سوادم خوب بود و زبان مختلف هم بلد بودم، به من گفت که آیا حاضرم همراه باهاش به هند برم و به‌عنوان وزیر پیشش باشم؟ چون اون زمان سمیر که وزیر سابقش بود، طی یه حادثه هوایی با بالگرد، مرده بود، منم راستش از پیشنهادی که داد، بدم نیومده بود چون راجب کشور هند هم خیلی مطالعه داشتم و راجب خلق و خوی مردم و ویژگی‌هاشون می‌دونستم، حس می‌کردم هرچی دورتر از ایران باشم حالم بهتر از قبل میشه... دخترم پرسید: ـ تونستی زهره رو فراموش کنی؟! یکم مکث کردم و با بغض که باعث می‌شد گلوم بیشتر بسوزه گفتم: ـ فکر کردم می‌تونم اما اون زخم همیشه تو قلبم باقی موند. نتونستم هیچ‌وقت برگردم یعنی یجورایی جرئتشو نداشتم برگردم. هر از گاهی هم با نامه با پدرم و نامادریم در ارتباط بودم تا این‌که پدرم سه سال پیش سکته کرد و مرد. خیلی دلم براش تنگ شده، از این‌که نتونستم لحظات آخر عمرش پیشش باشم و حس می‌کنم حسرت دوری از خانواده و شهرم بالاخره منو زمین گیر کرد. دخترم حوله رو سرم و گذاشت تو ظرف آب و حسابی چلوندش و دوباره اونو روی پیشونیم قرار داد و گفت: ـ بابا؟ ـ جانم؟ ـ یعنی تو هیچ‌وقت مامان و دوست نداشتی؟
  12. #صد و بیست و سومین متن نیمه‌شب من دیگه حس می‌کنم واقعا نمیتونم عاشق شم. نمی‌دونم چرا؟! آدما رو میبینم، خوبن، مهربونن اما هیچ حسی درونم ایجاد نمی‌کنن! اون حسی که دلت میخواد همه چیز رو راجب یه نفر بدونی و تا دیروقت بیدار بمونی و برنامه خوابت رو برای اون بهم بزنی! دیگه این حس‌ها به سراغم نمیاد... فکر می‌کنم بعد از اینکه چندبار ناامید شدم، دور خودم یه دیوار کشیدم. خسته شدم از اینکه احساساتی بشم و تهش آسیب ببینم. برای همین دیگه امیدوار نشدم و الان دیگه از کسی خوشم نمیاد. شاید هنوز اون آدم درست و ملاقات نکردم و وقتی ببینمش حسهام دوباره برگرده... یا شایدم من عوض شدم...آخرین باری که واقعا به یه نفر اهمیت دادم، تقریبا فروپاشیدم! آرزو کردم که دیگه هیچوقت اون درد و تجربه نکنم. 13:13 یازدهم اسفند
  13. پارت هشتاد و نهم انگار زمین نمی‌ذاشت قدم به سمت جلو بردارم اما من با اجبار به سمت جلو می‌رفتم و در صدد این بودم که این گذشتمو اگه تونستم فراموش کنم. رفتم سمت تپه تا برم سر خاک مادر. دلم برای همین سنگ قبر اونقدر تنگ می‌شد که اصلا نمی‌تونم توصیف کنم. قبل این‌که برسم پیشش، گریه‌ام شروع شد، ساکم و گذاشتم کنار و سرم و خوابوندم رو تن سنگ قبر و گفتم: ـ من نتونستم مادر! نتونستم اون زندگی که می‌خواستم و برای خودم تشکیل بدم! نذاشتن، قدرتم نرسید تا بتونم همه‌چیزو درست کنم.... یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ الآنم همه محل دارن راجب اینکه زهره به معشوقش زهر داده، صحبت می‌کنن! در حالی که من جز دوست داشتنش هیچ کار دیگه‌ایی نکرده بودم! دلمو خیلی شکوند و الان به‌جز رفتن، هیچ‌چیزی حالم و خوب و روبه‌راه نمی‌کنه. برام دعا کن مادر... دعا کن قلبم دوباره ترمیم بشه و بتونم سرپا وایستم، زخمی که عشق بهم زد، هیچ‌کس بهم نزد! الان فقط یه چیز باقی میمونه... بعدش سنگ قبر سردش و آروم بوسیدم و اشکم چکید روی اسم حک شدش و ادامه دادم و گفتم: ـ اونم اینه که چقدر قراره دلم برات تنگ بشه مادر! اما می‌دونم که همیشه تو قلب منی و هر جا برم، بازم می‌تونم باهات صحبت کنم. بلند شدم و با اینکه دلم اصرار به موندن می‌کرد، این بار زیر پام گذاشتم و رفتم... ( پانزده سال بعد ) ـ خب بابا، بعدش...بعدش چی‌شد؟ همین‌جور که چشمام از تب می‌سوخت، سرفه‌‌ایی کردم و گفتم: ـ بعد از مازندران از خیلی جاها گذر کردم... یه وقتایی با بعضی از صاحب خونه های استان دیگه دوست شدم و مدتی تو خونه اونا اتراق کردم و با قرآن درس دادن به بچه‌هاشون، درآمد کسب می‌کردم...
  14. #صد و بیست و دومین متن نیمه‌شب عاشق این تایپ آدم‌هام که براشون مهم نیست نگاه و حرف دیگران، جلوی همه دستاتو می‌بوسن، نازت می‌کنن، لوست می‌کنن، بهت عشق می‌ورزن و حتی براشون اهمیتی نداره ممکنه یکی از بیرون قضاوتشون کنه. 1:01 دهم اسفند
  15. پارت هشتاد و هشتم سبزعلی گفت: ـ داداش دیوونه شدی؟! تو شهرت اینجاست! جای دیگه نمی‌تونی طاقت بیاری‌. با ناراحتی گفتم: ـ نه سبزعلی! در واقع اینجا نمی‌تونم طاقت بیارم! این شهر یجوری دلمو خون کرده که اگه اینجا بمونم، زنده زنده میمیرم. سبزعلی اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ دیگه برنمی‌گردی؟! بابا از پشت سرم گفت: ـ مگه دست خودشه؟! باید برگرده. ما اینجا بهش احتیاج داریم. فعلا بهش اجازه دادیم بره و خودشو جمع و جور کنه و بعد برگرده. نمی‌خواستم فعلا بهشون حرفی بزنم اما خودمم می‌دونستم که این رفتن، تهش برگشتی نیست، فقط قبلش باید می‌رفتم سر خاک مادرم و باهاش خداحافظی می‌کردم. حسرت دیدن سنگ قبرش احتمالا تا آخر عمرم روی دلم میموند. روبه سبزعلی گفتم: ـ مراقب خودت و خانوادت باش! اونم دستی زد به شونه ام و گفت: ـ تو هم همین‌طور! امیدوارم به زودیه زود ببینمت. چشمکی بهش زدم و بدون این‌که برگردم و نگاشون کنم، یه خداحافظی زیرلب گفتم و رفتم. صدای پاشیده شدن آب روی زمین و شنیدم. دلم براشون تنگ می‌شد اما می‌دونستم که یه مسافر موقع رفتن نباید گریه کنه چون میگن شگون نداره و امکانش هست اتفاقات بدی براش بیفته، خانوم جان با صدای بلند گفت: ـ به سلامت بری محمد!
  16. پارت هشتاد و هفتم با غمی که توی صدام موج میزد گفتم: ـ توی دلم نموند اما زخمی به دلم خورد که فک کنم تا آخرین روز عمرم قلبم درد می‌کنه بابا با غم نگام کرد و گفت: ـ طالب، بهم قول بده که روزی برمی‌گردی دوباره! گفتم: ـ بهت قول نمی‌دم اما سعیم و می‌کنم بابا! همین لحظه خانوم جان با یه کاسه آب اومد سمتم و رو بهش گفتم: ـ امیدوارم که منو ببخشی! بهم نگاه نمی‌کرد اما گفت: ـ سرت سلامت باشه محمدجان! می‌دونستم آدم کینه‌ایه و به همین راحتی اون رفتارم از ذهنش پاک نمیشه و برای همین چیزه دیگه‌ایی نگفتم. به‌خاطر شرمساری که خودمم داشتم، حالم خیلی خوب نبود. ساکم و برداشتم و از پله‌ها داشتم می‌رفتم پایین که سبزعلی با عجله رسید و با تعجب گفت: ـ طالب! خیر باشه! داری جایی میری؟! لبخند تلخی زدم و رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابت همه چیز سبزعلی! رفیق خیلی خوبی بودی برام و مرسی که تو تمام این وقت کنارم بودی! اشک تو چشمای سبزعلی جمع شد و گفت: ـ طالب، این قدر قضیه رو احساسی نکن! اومدم عیادتت و الان می‌بینم ساک دستته و عجیب و غریب داری حرف میزنی! گفتم: ـ دارم میرم سبزعلی!
  17. #صد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب بعضیا که برمیگردن ، دلیلش این نیست که دلشون برات تنگ شده یا عاشقت شدن! اومدن ببینن خرابه‌ایی که بجا گذاشتن هنوز پابرجاست یا نه! با دوست داشتنت حس قدرت می‌گرفتن و حالا که نیستی دلشون برای اون حس قدرته تنگ شده، نه تو! پس دوباره اونا رو بذار تو جعبه گذشته‌ی دلت و تنش یه قفل محکم بزن! 12:12 دهم اسفند
  18. پارت هشتاد و ششم بابا گفت: ـ ولی پسرم... حرف بابا رو قطع کردم و گفتم: ـ اگه قرار باشه فراموش کنم، این بهترین کاره بابا! لطفا مخالفت نکنید. بابا هم ناراحت بود از این‌که قراره از آمل برم و هم یجورایی خوشحال بود که بالاخره قرار شد از این عشق ناممکن دست بکشم. بسم الله‌ایی گفتم و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم... وسایل زیادی نداشتم و فقط یه مقدار غذا، قرآن و کتابام و دو دست لباسم و توی ساک گذاشتم. داشتم از در اتاق می‌رفتم بیرون که از گوشه کمد که درش باز بود، لباسی که زهره برام بافته بود و دیدم. یه لحظه متوقف شدن و تمام چهرش و لحظاتی که باهم گذروندیم، اومد جلوی چشمام... بغض داشت خفن می‌کرد، رفتم نزدیکیه کمد و درو کامل باز کردم و دستمو به صورت لرزون به لباس کشیدم و نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام دوباره شروع شد و با هق‌ هق گفتم: ـ نباید باهام اینکارو می‌کردی زهره! چطور دلت اومد بخشی از نقشه پدرت بشی و با دستای خودت بهم زهر بدی! من مگه جز دوست داشتن تو چیکار کردم!؟ خیلی دلمو شکوندی زهره... خیلی زیاد! امیدوارم که بتونم یه روزی فراموشت کنم. این‌بار مصمم تر بلند شدم و اشکام و پاک کردم و در کمد و کامل بستم و بدون اینکه به عقب نگاه کنم، از اتاق اومدم بیرون. بابا و خانوم جان دم در اتاق منتظرم بودن و انگار فکر می‌کردن که هر لحظه امکان داره از تصمیمم منصرف بشم اما من وقتی تصمیم به کاری می‌گیرم تا آخرش پاش وایمیستم. رفتم سمت بالا و محکم بغلش کردم و با دلی پر از غم و خجالت گفتم: ـ از همون اولش حق داشتی! معذرت می‌خوام که به حرفت گوش نکردم، لطفا منو ببخش بابا اگه سرافکندت کردم. بابا پیشونیم و بوسید و گفت: ـ این حرفو نزن پسرم! من می‌خواستم که خودت تجربه کنی و به حرف من برسی وگرنه منم بلد بودم کاری کنم که به هیچ عنوان پات به اون خونه باز نشه! اما خواستم خودت ببینی که حسرت به دلت نمونه!
  19. #صد و بیستمین متن نیمه‌شب اتفاقات اخیری که تو زندگیم افتاد... واقعا بهم ثابت کرد که کارما وجود داره! 11:11 ده اسفند
  20. #صد و نوزدهمین متن نیمه‌شب رفیقم معتقده که ازدواج دیوانگیه محضه! باید تمام حق و حقوقی که الان داره مثل حق خروج از کشور، کار، تحصیل و انتخاب مسکن رو با ازدواج بده دست مردی که بعد عقد برای پس گرفتن همون حق و حقوق بجنگه! الان که دارم اینو می‌نویسم بنظرم یجورایی راست میگه:)))) 10:10 ده اسفند
×
×
  • اضافه کردن...