رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و چهارم اولش اصلا ازش خوشم نیومد ولی راستش خیلی وایب بدی هم نمی‌گرفتم‌ به‌هرحال بهم کمک کرده بود. سریع خودمو کشیدم عقب و پرسیدم: ـ تو دیگه کی هستی؟! با یه لحن خیلی مهربونی دستش و سمتم دراز کرد و گفت: ـ اسمم سمیره. تازه اومدم جزیره، دیدم حالت بد شد و دوستت داره کمک می‌خواد نتونستم نسبت بهت بی‌تفاوت باشم دختر خوشگل. مدل حرف زدنش منو یاد بابا مینداخت. بعد که دید همینجور بهش زل زدم بازومو گرفت و گفت: ـ بذار بهت کمک کنم بلند شی! بعدش رو به نارین گفت: ـ تو هم کمکش کن! نارین هم اومد اون سمت بازومو گرفت و با کمکشون بلند شدم. گفتم: ـ نگید که لحظه سال نو رو از دست دادم! سمیر بهم نگاه کرد و گفت: ـ متاسفانه که سال نو شد. نارین گفت: ـ اگه حالت بهتره جشن شروع شده! می‌تونیم بریم بقیه جشن و با خیال راحت بگذرونیم ولی تو دیگه چیزی نخور باشه؟! پشت بندش سمیر هم قبل این‌که در کافه رو باز کنه گفت: ـ رفیقت راست میگه! مثل اینکه تازه واردی اینجاها خیلی بهتر نمی‌سازه. نمی‌خواستم که ازشون چیزی کمتر داشته باشم. حالا درسته که نوشیدنیش حالمو بهم زد و بهم نساخت اما دلیل بر این نمی‌شد که تسلیم بشم و جلوشون کم بیارم. دلم نمی‌خواست یه پسره تازه وارد راجبم این مدلی فکر کنه و طرز فکرش راجبم این باشه که پاستوریزه‌ام!
  2. #دویست و بیست و ششمین متن نیمه‌شب تو صف بستنی وایستاده بودم، حاج خانوم پشت سرم بهم گفت: خیلی ازت خوشم اومده، خوشگلی... گفتم ممنون و مکالمه‌مون تموم شد. یه پسری چیزی داشته باشید وقتی از دخترِ مردم تعریف می‌کنید همینجوری خشک و خالی که نمیشه :/ 20:20 سی‌ام فروردین
  3. پارت هفتاد و سوم پوزخندی زد و گفت: ـ در واقع باید از خود تو هم ترسید! آدمایی که تو جلد رفیق کنار بعضیا می‌مونن. ببینم نکنه یهو وسط راه دلت برای دوستت بسوزه و منو تو دردسر بندازی؟ با اطمینان دستمو بردم جلو و گفتم: ـ اصلا یه چنین چیزی نمیشه. آماده‌ایی برای همکاری؟ به دستم نگاه کرد اما به‌جز من جوره دیگه ایی نمی‌تونست حرصشو سر خانواده پیمان راد خالی کنه. دستم و تو دستش فشرد و گفت: ـ قبوله، حالا نقشه‌ات چیه؟؟ بعدش من شروع به توضیح دادن برنامه‌هایی که برای باور داشتم کردم و لابه‌لاش سمیر رو هم جا دادم. اولین جایی هم که می‌خواستم جفتشون همو ببینن، تو همین کافه و امشب یعنی شب سال نو بود. به‌نظرم می‌تونست کاری کنه تا از پدرش دورتر شه. باید هر کاری لازم بود، انجام می‌داد تا اونو به خودش وابسته‌تر کنه. بعد از اون خبرا راجب دخترش تو جزیره پخش می‌شد و پدرش از خجالت نمی‌تونست سرشو بالا بگیره. و یادت می‌گرفت که تو زندگی دیگه کسی رو قضاوت نکنه. ( باور ) حس کردم که قفسه سینه‌ام داره می‌سوزه و نمی‌تونم آب دهنم و قورت بدم اما همون‌طور که چشمام بسته بود، صداهایی به گوشم می‌رسید، یه صدای ناآشنا تو گوشم می‌گفت: ـ حالت خوبه؟ ببینم صدای منو میشنوی؟ یدور دیگه آب بریز رو صورتش. با پاشیدن آب یخ روی صورتم، یهو از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. یه پسر غریبه که به‌نظرم تازه وارد بود و تا به‌حال تو جزیره ندیده بودمش، به همراه نارین روبه‌روم نشسته بودن. با باز کردن چشمای من نارین به حالت شُکر، دستشو برد بالا و گفت: ـ وای خدایا شکرت، بالاخره چشماتو باز کردی باور! پسره هم که انگار نگران من بود، موهای خیسم و از جلوی صورتم داد کنار و گفت: ـ فکر کنم اولین بارت بود که چنین چیزی امتحان کردی و بهت نساخته کوچولو!
  4. #دویست و بیست و پنجمین متن نیمه‌شب شاید آدم خوبی نباشم اما به کسی که بهم توجه کنه و اهمیت بده، اصلا خیانت نمی‌کنم. تو مرامم نیست. 16:16 سی‌ام فروردین
  5. #دویست و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب آدما می‌نویسن تا شنیده بشن و میخونن تا از غم فرار کنند:)) پس امان از دل نویسنده ایی که خواننده هم هست. 13:13 سی‌ام فروردین
  6. پارت هفتاد و دوم همون‌جور که بهش گوش میدادم، پرسیدم: ـ خب بعدش چی شد؟ خندید و گفت: ـ بعدش این‌‌که یکبار هم به ملاقات خالم نرفت. خالم حتی بعد از طلاقشون هم این آدم و خیلی دوست داشت. وقتی توی زندان خودکشی کرد، تمام وسایلش و بهم دادن و لابه‌لای وسیله‌هاش نامه‌های برگشت خورده رو با چشمای خودم خوندم. هیچ‌کدوم از اون نامه‌ها رو وا نکرد! شاید اگه فقط یبار به دیدنش می‌رفت و حرفاشون می‌شنید، الان خالم زنده بود! یکم مکث کرد و گفت: ـ یادمه قبل از اینکه بره جزیره منو گذاشت پیش همسایمون و بهم قول داده بود زود برمی‌گرده! اما از کجا می‌دونست که اینجا قراره آخر زندگیش بشه؟! من خیلی منتظرش موندم اما همسایه‌ایی که پیششون بودم، بهم گفت که تنها کسی که توی زندگیم داشتم یعنی خالم دیگه برنمی‌گرده و زندانه!و مجبورا منو گذاشتن پرورشگاه. بعدها که یکم بزرگتر شدم و قضیه رو فهمیدم، واقعا دلم گرفت و ازش کینه به دل گرفتم. از خودش از اون زنش! اگه همه بهم یتیم می‌گفتن و کسی پشتم نبود، همش تقصیر پیمان راد که منو بی‌کس کرد برای همینم تا من پوزه این آدمو به خاک نمالم، آروم نمی‌گیرم. چه داستانی پشتش بود. البته یجورایی هم حق داشت. شاید اگه یکی باعث می‌شد تا من خاله یا خانوادمو از دست بدم، منم همینجور حرص می‌خوردم و کینه به دل می‌گرفتم. سمیر که دید رفتم تو فکر ازم پرسید: ـ چیشد؟! فکر نمی‌کردیم که قضیه اینقدر عمیق باشه نه؟ گفتم: ـ نه راستش! پدرش تا جایی که من می‌دونستم همیشه عاشق مادرش بوده. حتی قصه عشق پیمان و غزل تو جزیره معروفه. نمی‌دونستم که قبل غزل، زن داشته! سمیر گفت: ـ حالا که قضیه رو فهمیدی، حاضری بهم کمک کنی مگه نه؟ گفتم: ـ همون اولم گفتم که قصدم کمک به توئه! می‌خوام که پدرش ببینه دخترش چه آدمیه و وقتی زندگی منو خالم و اینقدر قضاوت می‌کنه، ببینه که دخترش می‌تونه چکارا انجام بده!
  7. #دویست و بیست و سومین متن نیمه‌شب بنظرم اگه کلمه‌ها می‌تونستن آدم بکشن من تا حالا هزار بار مرده بودم. 11:11 سی‌ام فروردین
  8. #دویست و بیست و دومین متن نیمه‌شب دیدن اینکه کسی که عاشقشی یکی دیگه رو انتخاب می‌کنه، دردناک‌ترین حس دنیاست. 10:10 سی‌ام فروردین
  9. پارت هفتاد و یکم هوفی کرد و گفت: ـ داستانش مفصله! مشخص بود که موضوعیه بی‌نهایت ناراحتش می‌کنه اما من باید در جریان ماجرا قرار می‌گرفتم. دلم می‌خواست بدونم که پیمان راد اینقدر ادعای خوب بودنش میشه، چیکار کرده که یه پسر اینقدری از دستش عصبانیه و می‌خواد ازش انتقام بگیره. بنابراین گفتم: ـ ببین سمیر، اگه قراره منو از سر خودت وا کنی، به توافق نمی‌رسیم. سمیر نگام کرد و با خنده گفت: ـ تو هم به نوبه خودت خیلی لجبازیا! خندیدم و گفتم: ـ همینی که هست! بعدش گفت: ـ ببین، نمی‌دونم اسمت چیه. سریع گفتم: ـ نارین. ـ ببین نارین این قضیه خیلی برام ناراحت کنندست و حرف زدن راجبش واقعا اذیتم می‌کنه اما مجبوراّ برات تعریف می‌کنم. سراپا گوش شدم تا ببینم چی میگه. سمیر شروع به تعریف کردن کرد: ـ قضیه به سال‌های پیش برمیگرده، اون زمان من یکی دو سالم بود و این موضوع هم بعدها از طریق خبرایی که تو مجله و روزنامه چاپ شده بود، فهمیدم. پیمان راد هنوز با غزل ازدواج نکرده بود و نمی‌دونم مشکل خودش و پدرش چی بود اما این آدم قبل از همسر الانش، با خاله من یعنی دنیا ازدواج کرده بود... با تعجب به حرفایی که میزد گوش می‌دادم و ترجیح دادم چیزی نپرسم. سمیر ادامه داد: ـ منم مادرمو زود از دست دادم و پدرم بدون این‌که منو بخواد، رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و بعدش با زنش رفت خارج و من پیش خالم بزرگ شدم. اون موقع من خیلی بچه بودم و درست یادم نمیاد اما با پدر پیمان راد کار می‌کردن و یجورایی کارشون غیرقانونی بود. به‌هرحال قضیه کشیده میشه به جزیره کیش و با پدرش میان اینجا. نمی‌دونم اینجا چه اتفاقی افتاد اما بعدش دیگه خالم برنگشت و بردنش زندان، براش حبس ابد بریدن.
  10. #دویست و بیست و یکمین متن نیمه‌شب گاهی غم اونقدر بزرگه که به شکل سکوت درمیاد هیچ اشکی نمی‌ریزی، هیچ حرفی نمی‌زنی! فقط میمونی تو یه اتاق بی صدا... با حسی که نه میشه ازش فرار کرد و نه میشه تعریفش کرد. 23:23 بیست و نهم فروردین
  11. پارت هفتاد سمیر دستی به موهاش کشید و گفت: ـ پس یعنی میگی که دختر شیطونیه؟! خندیدم و گفتم: ـ شیطون و کنجکاو! تا باهاش آشنا نشی، نمی‌فهمی. بعدش رو بهم گفت: ـ عکسشو ببینم! گوشیمو درآوردم و عکس‌هایی که باور داشتم و بهش نشون دادم که گفت: ـ دختر خوشگلیه! گفتم: ـ اگه قراره بحث و به عشق و عاشقی بکشونی! بعدش سریع حرفم و قطع کرد و گوشیو گذاشت رو میز و گفت: ـ کینه‌ایی که من نسبت به پدرش دارم، از عشق و دوست داشتن خیلی بیشتره! به‌نظرم داشت راست می‌گفت! من تو عمق چشماش اون حرص و کینه رو می‌دیدم. می‌تونستم حس کنم که چقدر از دست پیمان راد عصبانیه اما نمی‌دونستم که قضیه چیه! بنابراین پرسیدم: ـ خب قضیه منو شنیدی! حالا تو بگو؟! گفت: ـ چی بگم؟ ـ بگو برای چی اینقدر از این خانواده و پدر باور کینه به دل گرفتی؟! اگه قراره بهت کمک کنم، باید در جریان موضوع باشم! بدون مکث گفت: ـ کاری کرد خالم تو زندان خودکشی کنه! نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه ؟
  12. پارت شصت و نهم با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ چی؟! گفتم: ـ حرف مشترک من و شما باوره! دختر پیمان راد، خیلیم به دخترش وابستست، اگه می‌خوای کاری کنی از طریق دخترش می‌تونی انتقامتو بگیری! دستش و گذاشت روی میز و بهم زل زد و گفت: ـ تو اونا رو از کجا میشناسی؟! گفتم: ـ باور همکلاسیه مدرسمه، باهم صمیمی هستیم. با صدای بلند خندید و گفت: ـ دختر جون تو کس دیگه‌ایی دور و بر خودت سراغ نداری که من مسخرشون شم؟؟! چرا باید حرف رفیق صمیمی بچه اون مرد و باور کنم؟؟ از کجا معلوم که کلکی تو کار خودت نباشه و نخوای منو پیششون ضایع کنی! این حجم از بی‌اعتمادیش داشت کلافم می‌کرد. بنابراین منم لحنم و جدی کردم و گفتم: ـ ببین آقای محترم، منم اینجا به‌جز خالم کسی و ندارم و پدر و مادرم و از دست دادم. باور تنها رفیق صمیمیم بود اما از یه جایی به بعد فقط خواست پُز پدر و مادرش و بهم بده و پدرش هم اونقدر بهش محبت می‌کنه که واقعا دلم نمی‌خواد ببینم یه دختر لوس ، بچه این آدمه. می‌خوام باباش بفهمه که دخترش اون چیزی نیست که فکر می‌کنه و بهش اعتماد داره. یکم فکر کرد و گفت: ـ پس تو هم یجورایی ازشون کینه داری!؟ گفتم: ـ آره، تازه با من هم خیلی بد رفتار می‌کنن،کارای خالم و به پای من می‌نویسن و دلشون نمی‌خواد دخترشون با من بگرده، در صورتی که دخترشون اگه پاش بیفته خیلی کارا می‌کنه.
  13. #دویست و بیستمین متن نیمه‌شب آره مامان جان ، فقط دوست دارم تو طول روز بخوابم چون رویاهای من از واقعیت قشنگتره:)))) 19:19 بیست و نهم فروردین
  14. #دویست و نوزدهمین متن نیمه شب می‌تونستم هر چی که توی فکرمه بهت بگم اما چه اهمیتی داره؟؟ چی رو عوض میکنه؟! تو تصمیم خودت رو گرفتی و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که بپذیرمش. 13:13 بیست و نهم فروردین
  15. پارت شصت و هشتم نی و گذاشتم کنار و نصف آبمیوه رو سر کشیدم و دنبال پسره رفتم نزدیک صندوق کافه و وقتی داشت برمی‌گشت، جلوشو گرفتم و گفتم: ـ ببخشید؟! پسره یه تای ابروشو بالا داد و یه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: ـ با منی؟ خندیدم و هم‌زمان با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ با توجه به این‌که الان فقط شما تو کافه‌‌این بله! کارت بانکیشو گذاشت تو جیب شلوارش و گفت: ـ بفرمایید؟! موهامو گذاشتم پشت گوشم و با یه لحن مودبانه گفتم: ـ راستش من ناخودآگاه حرفایی که با دوستتون زدین رو شنیدم، اگه امکانش هست یه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم. با تعجب بهم خیره شد و گفت: ـ متوجه منظورتون نمیشم! منو می‌شناسین؟! گفتم: ـ شما رو نه ولی شخصی که داشتین راجبش حرف می‌زدیم رو خیلی خوب میشناسم. فکر می‌کنم که راجبشون کلی حرفای مشترک باهم خواهیم داشت! سمیر که مشخص بود خیلی کنجکاو شده، صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم، بعدش گوشیش و درآورد و همون‌طور که خیره بهم بود پشت تلفن گفت: ـ الو عرفان؟ آره داداش تو برو، من یه کاری برام پیش اومده، خودم بعدا میام، حالا تعریف می‌کنم، فعلا. بعدش گوشیشو قطع کرد و گذاشت رو میز و دست به سینه نشست و با جدیت گفت: ـ خب من گوشم با شماست! چه حرف مشترکی باهم داریم؟! گفتم: ـ باور!
  16. #دویست و هجدهمین متن نیمه شب برای من همین یه جمله بسه و دلمو آروم می‌کنه روزی هزار بار به خودم میگم: ـ همین که خدا میبینه، کافیه! 11:11 بیست و نهم فروردین
  17. #دویست و هفدهمین متن نیمه شب ‏جدی خیلی حسودیم میشه وقتی میبینم ملت تازه داره ۱۸ سالشون میشه. 9:09 بیست و نهم فروردین
  18. #دویست و شانزدهمین متن نیمه شب بنظرم عاشقانه ترین جمله تو آهنگ زانیار و دکاموند گفته شده: یجوری عاشقم که با تو حاضرم تا خودِ ماه برم... نمی‌شه تو دلم حتی یه ثانیه‌ام کسی رو راه بدم... 23:23 بیست و هشتم فروردین
  19. پارت شصت و هفتم پسره داشت به آدم روبه‌روییش با حرص می‌گفت: ـ تمام زجری که تو زندگیم کشیدم بابت کاری بود که پیمان راد با زندگی خالم کرد. منو بدون پشتوانه گذاشت و تنهایی که توی وجودم هست با هیچ چیزی در نمیشه... طرف مقابلش گفت: ـ غصه نخور سمیر! خدا خودش جوابش و میده! پسره که فهمیدم اسمش سمیر بود با پوزخند گفت: ـ چه جواب دادنی؟! به‌خدا اینجور آدما بهترین زندگی رو می‌کنن و هر چی میخواد بشه ، سر ما بدبخت بیچاره ها میاد. طرف مقابل ساکت شد و چیزی نگفت که سمیر ادامه داد و گفت: ـ شنیدم که اینجا با زن و بچش خیلی هم خوشبخت داره زندگی می‌کنه و به‌خاطر اینکه رضایت نداد تا خالم زندان آزاد بشه، زنه بیچاره خودشو کُشت! همین لحظه گارسونی آبمیوه رو گذاشت رو میز. با چشمام ازش تشکر کردم و آروم برگشتم تا قیافش و ببینم! نهایتاً از ما سه یا چهار سال بزرگ‌تر بود و حرص و طمع رو تو صورتش می‌تونستم ببینم. همین‌طور کینه‌ایی که نسبت به این خانواده داره اما داشت راجب چی حرف میزد؟! یعنی پیمان، بابای باور باعث شد که خاله این طرف خودشو تو زندان بکشه؟! قضیه واقعا چی بود؟! هر طوری که بود باید با این پسره صحبت می‌کردم و از ماجرا مطلع می‌شدم. تو همین فکرا بودم که پسره روبه‌رویی از جاش بلند شد و گفت: ـ با خودخوری چیزی درست نمیشه سمیر! سعی کن یکم بی‌خیال بشی نسبت به این موضوع. سمیر درجا حرفش و قطع کرد و گفت: ـ تا زمانی که عذابی رو بهم داد ، به خورد خودش ندم، نمی‌تونم بی‌خیال بشم! بچگی من و این آدم نابود کرد. به‌نظرت به همین راحتی می‌تونم ببخشم؟! پسره گفت: ـ خیلی خب! فعلا بیا سمت ساحل تا یکم حال و هوات عوض بشه! من دارم میرم ماشین و روشن کنم. سمیر گفت: ـ باشه تو برو منم میرم حساب کنم و میام.
  20. #دویست و پانزدهمین متن نیمه‌شب شما هم وقتی آهنگای مورد علاقتون و گوش میدین تو ذهنتون براش موزیک ویدیو با حضور خودتون درست میکنین یا فقط من اینجوریم؟! 18:18 بیست و هشتم فروردین
  21. #دویست و چهاردهمین متن نیمه شب سعی کردم بیشتر اُمیدوار باشم چون بدجوری دلم می‌خواست که همه چیز درست بشه و این لحظه‌ایی بود که شروع به شکستن قلب خودم کردم. 13:13 بیست و هشتم فروردین
×
×
  • اضافه کردن...