رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. # صد و چهل و یکمین متن نیمه‌شب تو عصر یخبندان، مندی به دیه‌گو گفت: ـ تو جونتو به خطر انداختی، آخه واسه چی؟! و دیه‌گو در جواب گفت: ـ جبران محبتت بود! می‌خوام بگم حتی حیوونا هم براشون یکاری کنی، تا برات جبران نکنن، ولکن نیستن... اما آدما...امان از آدما! اگه تا آرنج دستتو بذاری تو عسل و بکنی تو دهنشون هم، بازم دستتو گاز میگیرن! 12:12 شانزدهم اسفند
  2. پارت چهارم با صدای بلند گفتم: ـ باشه عزیزم! رفتم و درو باز کردم و دیدم مهسا با دو تا نایلون بزرگ نفس نفس میزنه و با حالت شاکی گفت: ـ پیمان دو ساعته پشت درم! هیچ معلومه زن و شوهر کجایین؟ خندیدم و گفتم: ـ ببخشید، فکر می‌کردم غزل پایینه! واسه همین دیر درو باز کردم. نایلون و از دستش گرفتم و ولو شد رو مبل، گفتم: ـ مهدی کجاست؟ ـ اون رفته رستوران، می‌خواست به بچه‌ها یکم کمک کنه! تو داری کجا میری؟ گفتم: ـ دارم میرم مدرسه دنبال باور، بهش قول دادم که با هم‌دیگه بریم خرید برای چهارشنبه سوری! مهسان لبخندی زد و گفت: ـ الان کلی ذوق می‌کنه ببینتت! همین لحظه غزل اومد پایین و با دیدن مهسان باهاش روبوسی کرد و رو به من گفت: ـ پیمان برای ناهار برمی‌گردین دیگه؟ سوییچ ماشین و از رو اپن برداشتم و گفتم: ـ آره.
  3. پارت سوم ادامه داد و گفت: ـ کاش... اما حرفشو خورد. با کنجکاوی پرسیدم: ـ کاش چی؟! نگام کرد! اما این‌بار تو نگاهش کمی حسادت دیدم ولی سریع با یه لبخند جمعش کرد و گفت: ـ کاش بابات، بابای من بود! رو باباییم بی‌نهایت حساس بودم. از همون بچگی نقطه ضعف من بود. اما چون وضعیت نارین یکم متفاوت بود خودمو کنترل کردم و چیزی نگفتم و یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم. بعد ازم پرسید: ـ خب امشب همه سمت اسکله جمع میشن، تو ساعت چند میای؟ گفتم: ـ نمی‌دونم والله! همراه بابام اینا میام. قبلش می‌خوایم بریم ترقه و فشفشه بخریم. با ذوق گفت: ـ ایول! بالن آرزوهامون رو هم من می‌گیرم. با لبخند گفتم: ـ پس قراره کلی بهمون خوش بگذره! *** ( پیمان) غزل از بالا صدام زد: ـ پیمان من، بالای پشت‌بومم، درو باز کن! احتمالا مهسانه.
  4. پارت دوم رفتم داخل حیاط نشستم و به کتاب ریاضی خیره شدم تا ببینم بالاخره می‌تونم جواب سوال و پیدا کنم یا نه! از ریاضی متنفر بودم اما بالاخره تا تموم شدن مدرسه، باید تحمل می‌کردمش، عاشق کارهای هنری بودم! تو زمانایی که ناراحت بودم، تمرین کردن موسیقی و رقص باله می‌تونست مودم و عوض کنه، البته اینا کارای فرعی بود. هر موقع احساس ناراحتی کنم، بابا و مامان سریع متوجه میشن و هر کاری از دستشون برمیاد، انجام میدن تا بتونن منو از اون مود در بیارن! خیلی اوقات فکر می‌کنم که من چقدر خوشبختم که بچه همچین پدر و مادری هستم؛ تو همین فکرا بودم که نارین با دوتا رانی اومد پیشم نشست و با لبخند گفت: ـ چیکار می‌کنی دختر جزیره؟ رانی و از دستش گرفتم و گفتم: ـ هیچی جواب این سوال و پیدا نمی‌کنم! یه لب از رانیش خورد و گفت: ـ وای که اگه خانوم حمایت زاده بفهمه بلد نیستی تا آخر سال ولت نمی‌کنه! خندیدم و گفتم: ـ آره، ولی قبل از اینکه بخواد اذیتم کنه به بابام میگم تا پدرشون دربیاره! صورت نارین یهو غرق ناراحتی شد و فهمیدم چه گندی زدم! اون پدر و مادرش و تو حادثه زلزله از دست داده بود و پیش خاله‌اش تو جزیره زندگی می‌کرد. دستی به پشتش کشیدم و گفتم: ـ ببخشید من ... من قصد نداشتم ناراحتت کنم. لبخند تلخی بهم زد و گفت: ـ خیلی پدر خوبی داری باور! خیلی خوشم میاد یه پدر هر روز با علاقه میاد دنبال دخترش و اینقدر قشنگ بهش ابراز علاقه می‌کنه!
  5. پارت اول امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه‌سوری توی جزیره با آدمایی که دوستشون داشتم، به بهترین نحو ممکن برگذار می‌شد و کلی بهمون خوش می‌گذشت، تمام لحظاتش برام زیبا بود. خصوصا اون لحظه‌ایی که با بابایی و مادرم از روی آتیش می‌پریدیم. از شیشه پنجره کلاس به بیرون نگاه می‌کنم، حتما الان خاله مهسان اومده خونمون و با مامان دارم وسایل آش و ردیف می‌کنن! از همین الان بوی سیر داغ توی بینیم پیچیده؛ یهو با صدای خانوم حمایت زاده به خودم اومدم: ـ باور، حواست به کلاس هست؟ سریع رو به تخته نشستم و گفتم: ـ بله خانوم، ببخشید! خانوم حمایت زاده از پشت عینکش یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت: ـ اگه حواست هست، پس بیا پای تخته و این مسئله ریاضی رو حل کنه! وای خدایا! حالا باید چه خاکی تو سرم می‌ریختم؟! دیشبم که با بابایی داشتیم سریال فرندز و می‌دیدیم و هیچی تمرین نکردم. خانوم حمایت زاده که دید، زیادی معطل کردم، دوباره بهم نگاهی کرد و این‌بار با لحن تُندی گفت: ـ نشنیدی چی گفتم باور؟ آب دهنم و قورت دادم و به سمت تخته راه افتادم. قلبم تندتند میزد. خانوم حمایت زاده بین معلما واقعا بداخلاق بود و اگه می‌دید، بلد نیستم تا مدت‌ها منو ول نمی‌کرد و هر درس جدیدی که می‌داد، منو می‌برد جلو! خدایا لطفا خودت بهم کمک کن. در ماژیک و باز کردم که یهو صدایی زنگ تفریح باعث شد تا یه نفس عمیق بکشم اما خانوم حمایت زاده لبخندی زد و گفت: ـ ساعت بعدی حلش می‌کنی باور خانوم! فکر نکن که از کلاس در رفتی! چقدر از این مدل معلما بدم میومد اما چاره‌ایی نبود، تا زنگ بعدی یه خاکی تو سرم می‌ریختم.
  6. # صد و چهلمین متن نیمه‌شب صمیمیت از روزمره میاد. شما هیچ وقت نمی‌تونی با کسی صمیمی بشی، مگر اینکه از روزمرگیت براش بگی‌؛ از جزئیات کوچیک روز که توجهت رو جلب کردن‌. بنای صمیمیت اینجاست که ساخته میشه. 9:09 شانزدهم اسفند
  7. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن) ژانر: اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت سر گذاشتند، ثمره زندگیشون، باور، بالاخره بزرگ شده و این‌بار قراره سرنوشت، با امتحاناتی باور رو سوپرایز کنه... اما این‌بار آیا عشق بین اعضای خانواده، می‌تونه جلوی خشم و ناراحتی رو بگیره؟! مقدمه: گاهی زندگی به ما بی‌رحمانه‌ترین زخم‌ها را می‌زند؛ زخم‌هایی که نه دیده می‌شوند، نه فراموش می‌شوند. اما حقیقت این است که همان زخم‌ها، جایی می‌شوند برای روییدن دوباره. تو دوباره رشد می‌کنی اگر پشت و پناهت، نزدیک‌ترین آدم زندگیِ تو باشد. دوباره جوانه میزنی اگر بعد هر اشتباهی، بغلت کنند و بگویند تجربه بود! انسان از دل شکسته هم می‌تواند زیباتر قد بکشد، به شرطی که توسط آدم‌هایی که تمام دنیایش هست، طرد نشود و هیچ‌وقت دستانش را ول نکند...
  8. # صد و سی و نهمین متن نیمه‌شب مهدیه امشب یه حرف قشنگی زد که بنظرم خیلی درست بود. اونم اینه که تمام نویسنده‌ها داستان هایی رو خلق می‌کنن که یا هیچوقت نداشتن یا آرزوشو داشتن و بهش نرسیدن... و با خلق کردن این داستان‌ها و پایانی که خودشون دوست دارن، اون خوشحالیه موقت و برای زخم عمیق قلبشون، ایجاد می‌کنن. خوندن اون داستانها باعث میشه که فکر کنیم حداقل تو رویاهامون به اون چیزی که خواستیم بالاخره رسیدیم... 1:01 پانزدهم بهمن
  9. #صد و سی و هفعتمین متن نیمه شب ‏امیدوارم رنجی نکشی عزیزم و اگر مجبور به کشیدن رنجی بودی برات قابل التیام باشه. امیدوارم آدم هایی رو داشته باشی که بتونی با خیال راحت و بدون ترس از قضاوت از رنجت براشون صحبت کنی. امیدوارم رنج، تو رو خونه‌ی خودش نبینه و نمونه. 18:18 ‌پانزدهم اسفند
  10. #صد و سی و هفتمین متن نیمه شب ‏بهم بگو نمیخوام باهات صحبت کنم، ولی پیامم رو دیر سین نکن. 18:18 ‌پانزدهم اسفند
  11. سلام درخواست ویراستاری رمانم و داشتم.
  12. پارت صد و یازدهم با سر حرفش و تایید کردم... آسمون آفتابی بود و رود آروم آروم بود، طبق معمول فاتحه‌ایی رو به رود برای شادی روح جفتشون خوندم و به سمت آب فوت کردم، برای جفتشون آرزو کردم که روحشون کنار هم و در آرامش باشه. ( در تمامی سایت ها روایت طالب و زهره یک روایت کلی و تحریف شده است و من با پرس و جو از اقوام مازندرانی سعی کردم بطن این روایت رو دربیارم در قالب رمان و به صورت جزیی جا بدمش. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.) پایان پانزدهم اسفند ماه 14:30
  13. پارت صد و دهم شیما گفت: ـ صداتو میشنوه؟ گفتم: ـ آره عزیزم! یهو نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: ـ اون درختی که خشک شده، همون درخت بلوط معروفه که کنارش همدیگه رو میدیدن؟ نگاهی به درخت خشک شده کردم و گفتم: ـ آره عزیزم، همونه! انگار که بعد جدا شدن زهره و طالب، این درخت هم عمرش تموم شد. ـ مامان الان دیگه اون جنگ طایفه‌ایی تموم شده؟ گفتم: ـ بعد از مرگ محمود چلاوی و عوض شدن شورای روستا و رسم ورسوم جدیدی که برای این محل آورد، اون جنگ و تموم کرد و دیواری که همیشه بین سر در اصلی آملی و چلاوی ها بود و از بین برد و برای همیشه این جنگ طایفه‌ایی تموم شد. شیما گفت: ـ فقط حیف که زهره و طالب قربانی این جنگ شدن! لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ همین‌طوره! اما من باور دارم الان هر جا که هستن باهمن و حالشون کنار هم خوشه! شیما هم لبخندی زد و گفت: ـ منم باور دارم مامان.، عاشقا بالاخره یه‌جایی حتی اگه تو این دنیا هم نباشه، بهم می‌رسن!
  14. پارت صد و نهم و آروم آروم به سمت قسمت عمیق رودخونه می‌رفتم و کم کم آب کل وجودم و در بر گرفت، سنگ‌ریزه‌های زیر پام خالی می‌شد ولی تسلیم نمی‌شدم و ادامه میدادم... انگار که طالب اون سمت رودخونه منتظرم بود و برام دست تکون می‌داد... دقیقا عین روزای گذشته... *** ( زهرا ) ـ مامان؟ به صورت دختر قشنگم نگاه کردم و گفتم: ـ جون دلم؟ ـ چقدر اتفاقی که برای دوستت زهره افتاد،‌ غم‌انگیز بود! با ناراحتی حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ همین‌طوره! چی بگم والا! شاید قسمتش این بوده. ـ بعد این.که اومد اینجا کنار رود هراز، دیگه نیومد؟ آهی کشیدم و به رود هراز خیره شدم و گفتم: ـ نه بعد اون روز، دیگه هیچ‌کس زهره رو ندید، منو داییت خیلی دنبالش گشتیم اما پیداش نشد.. یکم مکث کردم و به آسمون نگاه کردم و گفتم: ـ اما می‌دونم هر جا که هست، الان دلش آروم شده! خیلی عذاب کشید... منم هر وقت دلتنگ میشم میام کنار این رود و باهاش درد و دل می‌کنم.
  15. پارت صد و هشتم تمام زندگیم و برای محمد منتظر مونده بودم و امروز برای همیشه امیدم مرد... محمد دیگه قرار نبود برگرده! اگه اون قرار نبود برگرده، پس من میرم پیشش تا حسرت و دلتنگیه این پونزده سال، برطرف بشه... اون موقع می‌تونم یه نفس راحت بکشم... بالاخره رسیدم به رود هراز.... همون‌طور که حدس زده بودم، بارون شدت گرفته بود و کاملا خیس شده بودم و آب رودخونه هم سطحش بالا اومده بود اما من عین خیالمم نبود... سرمو گرفتم بالا، دونه‌های بارون به شدت به صورتم می‌خورد، سبد ضریح‌ و گذاشتم کنار و آروم آروم رفتم سمت رود.... شروع کردم به خواندن اون شعری که برای طالب گفته بودم : نَتومه لَلِه رِ گِلی هاکِنِم/ قَلِمِ تَش بَزِنِم دی ها کنم ( نمی‌توانم نی را بنوازند و اسپند دود کنم) نَتومه تِ مَلِ رِ دست بَیرِم/ نَتومه تَرکِ عاشقی هاکنم ( نمی‌توانم محله‌ات را پیدا کنم و حالت عاشقیم را ترک کنم) نو بونه بِهارُ تِتی زَنه دارُ و بِلبِل شورنه دارُ و نینه قِرار ( اما بهار دوباره میاد و درخت‌ها شکوفه میزنه و بلبل‌ها هم با بی‌قراری آواز می‌خونن) بَسوته دِل سونه تیکا دارِمه/ غَمِ و غِصه کوهِ اِندا دارِمه ( دلم مثل پرنده‌ی تیکا سوخته و اندازه یه کوه در دلم غم و غصه هست) نَشو بِرو بدونِ تِ میرمه/ اَتا تِرِ در این دنیا دارِمه ( لطفا دیگه نرو و بیا پیشم که بدون تو میمیرم و فقط تو رو تو این دنیا دارم) نو بونه بِهارُ تِتی زَنه دارُ و بِلبِل شورنه دارُ و نینه قِرار ( اما بهار دوباره میاد و درخت‌ها شکوفه می‌زنه و بلبل ها هم با بی‌قراری آواز می‌خونن) ( آهنگ نوبهار از میلاد قهاری- برگرفته از داستان طالب و زهره )
  16. پارت صد و هفتم بدون این‌که سمتشون برگردم، گفتم: ـ برم کنار رود هراز این ضریح‌ها رو بشورم! خیلی وقته که اینجا موندن و خاک گرفتن. صدای زهرا رو از پشت سرم شنیدم که می‌گفت: ـ صبر کن! تنها نرو... بذار منم باهات بیام. وقتی داشتم دمپاییم و می‌پوشیدم، گفتم: ـ نه زهرا، می‌خوام تنها باشم. زهرا گفت: ـ اما... آقا حسنعلی حرفش و قطع کرد و گفت: ـ بذار تنها بره دخترم! شاید بخواد تو تنهایی اشک بریزه و خودشو خالی کنه... بعد این‌همه سال، بدترین خبر رو گرفته و الان تو شوکه این خبره... وقتی در امام‌زاده رو بستم، حرفاشونو می‌شنیدم! سبزعلی می‌گفت: ـ توروخدا مراقبش باشین! نذارید تنها بمونه... آقا حسنعلی گفت: ـ نگران نباش! اون مثل دختر نداشته خودم میمونه. .... به هوا نگاه کردم...هوا کاملا ابری بود و می‌دونستم تا رسیدنم کنار رود هراز، بارون شدت می‌گیره اما اصلا برام مهم نبود! نمی‌دونم دیوونه شده بودم یا نه اما همش احساس می‌کردم که محمد کنارم داره راه میره و بهم لبخند می‌زنه... بیشتر از هر زمان دیگه‌ایی بهش احساس نزدیکی می‌کردم.
×
×
  • اضافه کردن...