-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#دویست و شصت و هشتمین متن نیمهشب اگه ناراحتم کنید دیگه مکالمه رو باهاتون ادامه نمیدم و مکانیزم "باشه" فعال میشه 18:18 نهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یکم با حالت تشکر نگاهش کردم و گفتم: - شبت بخیر! - شب تو هم بخیر دختر خوشگل! باورم نمیشد؛ اما انگار هم پلکم سنگین شده بود و هم تپش قلبم آرومتر شده بود. واقعا انگار قرصش خیلی قوی و خوب بود؛ چون قبل از رسیدن به بالشت، خوابم برد. «سمیر» اینقدر این دختر شبیه پدرش بود که هر لحظه دلم میخواست خرخرهش رو بگیرم و خفهش کنم. تنها چیزی که باعث آرامشم میشد، انتقام گرفتن از این خانواده بود. من و نارین نقشمون رو چیده بودیم و قضیه یه طوری جور شد که دیگه احتیاجی به قدمهای بعدی نبود؛ چون پیمان راد، جلوی ما خیلی بد با دخترش رفتار کرد و اینجوری که من تو این چند ساعت این دختره، باور، رو شناخته بودم، به همین راحتی پدرش رو نمیبخشید. بعد از اینکه باور از سمت کافه دور شد، رو به نارین گفتم: - حالا تکلیف چیه؟ نارین یه سیگار از تو کیفش درآورد، یه پک بهش زد و گفت: - مشخص نیست؟ گفتم: - یعنی الان به جای اینکه بره خونهش، میاد خونه تو؟ نارین نگاهم کرد و گفت: - نه، میاد خونه تو! با تعجب تمام نگاش کردم و گفتم: - چی؟ نارین گفت: - اگه من باورو میشناسم که به تو زنگ میزنه و میاد پیش تو؛ چون میدونه اگه بیاد خونه من، باباش زودی پیداش میکنه! با حرص گفتم: - عمرا! نقشه کنسله. همینم مونده که دختر اون مردو ببرم خونهم. ذاتاً تو کافه هم به زور خودمو کنترل کردم که تو دماغش یه مشت نزنم. -
#دویست و شصت و هفتمین متن نیمهشب حدس میزنم برات اهمیتی نداره که بخوام ازت عبور کنم! کاش آدمای بیشتری بهت میگفتن ترک کردن آدمی که دوستت داره باعث شادیت نمیشه بلکه تنهاترت میکنه. 15:15 نهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد سمیر سرش رو تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت. برای گوشیم پیامک اومد؛ حدس میزدم بابا باشه اما مامان بود که پیام داده بود. - «دخترم میدونی بابات چقدر امشب ناراحت شد؟ اصلا کار خوبی نکردی. میدونم خودت متوجه اشتباهاتت میشی و بعدش ازش عذرخواهی میکنی. فقط اینو بهم بگو که حالت خوبه؟ توی جزیرهای؟» چیزی ننوشتم؛ ولی میدونستم که حق با اونه! و اگه کوچیکترین حرفی میزدم، پیدام میکردن. میخواستم یکم تنها باشم و فکر کنم. خواستهی زیادی نبود واقعاً! همین لحظه سمیر با یه لیوان آب و یه ورق قرص به سمتم اومد و گفت: - بیا، این آرامبخشه خیلی قویه! هر موقع احساس ناراحتی یا نگرانی اومد سراغت، اینو بخور. سه سوته خوابت میبره و بعدش سرحال میشی. به ورق قرص نگاه کردم و گفتم: - خیلی ممنونم. امشب واقعا خیلی به زحمت انداختمت سمیر؛ امیدوارم بتونم یه روزی برات جبران کنم. با چشم غره نگاهم کرد و گفت: - دیگه از این حرفا نزنیا! ما برای رفیقامون جونمونم میدیم. خیلی واقعی این حرفها رو میزد و من هم باور کردم. قرص رو خوردم و رو بهش گفتم: - کجا میتونم بخوابم؟ گفت: - اول بذار یه چیزی برات بیارم بخوری؛ معدهت خالی بود، امکانش هست قرصه اذیتت کنه. بلند شدم و گفتم: - نه گرسنهم نیست؛ میخوام استراحت کنم. گفت: - برو اتاق آخر توی راهرو. لحاف و تشک هم داخل کمد هست؛ میتونی برداری. چیزی هم لازم داشتی، صدام کن. -
#دویست و شصت و ششمین متن نیمهشب و قسمت غمگین ماجرا اینجاست: گُلهایی که به مواظبت بیشتری احتیاج داشتند باغبان های بیتفاوت تری نصیبشان شد! 9:09 نهم اردیبهشت
-
#دویست و شصت و پنجمین متن نیمهشب بعضی اوقات خیلی قلبم درد میگیره... خیلی زیاد... از اینکه اون دختر کوچولو و اون مردی که تو رویاهام هستن، هیچ کدومشون واقعی نیستن:)) در حالیکه انگار این آدما واقعا وجود دارن. کاش بتونم یبار این رویا رو زندگی کنم:)) 1:01 هشتم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم وقتی سمیر در حال پانسمان زخمم بود، ازش پرسیدم. - خانوادت جزیره زندگی نمیکنن؟ یهو از حالت صورتش حس کردم که انگار ناراحت شده. سریع گفتم: - البته از روی کنجکاوی میپرسم. اگه دوست نداری جواب نده. گفت: - من خانوادمو وقتی بچه بودم، از دست دادم. پیش خالم بزرگ شدم. گفتم: - خیلی متاسفم! جاشون تو بهشت باشه. خوبه که حداقل خاله داری. پوزخندی زد و گفت: - دیگه ندارمش! با تعجب پرسیدم: - منظورت چیه؟ نگاهش از اون حالت مهربونی به خشم تغییر کرد یا شاید هم من اینجوری احساس میکردم. همینجور با خشم بهم زل زده بود. دستم رو جلوی چشمهاش تکون دادم و گفتم: - سمیر؟ چیزی شده؟ سوالمو فراموش کن؛ بیخیال! سمیر جعبهی کمکهای اولیه رو جمع کرد و گفت: - یه آدم عوضی باعث شد که خالم خودکشی کنه! چقدر زندگیش پر از اتفاقات بد و وحشتناک بود! ترجیح دادم که بیشتر از این توی زندگیش کنجکاوی نکنم؛ چون حس میکردم از سوالهام هم کلافه شده و روش نمیشه که بهم بگه. سمیر گفت: - میخوای بخوابی الان؟ نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - الان هزار تا فکر و خیال میاد تو سرم. اون قرصو بهم بده که بتونم راحت بخوابم. -
#دویست و شصت و چهارمین متن نیمهشب باید بد باشیم بچها... چون که اینهمه خوب بودن تاوان این زخم های مائه... 23:23 هشتم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشتم بابا دیگه چیزی نگفت؛ اما انگار نه من و نه اون، هیچکدوم دلمون نمیخواست که قطع کنیم. بعد از چند دقیقه سکوت، بابا که دلخوری از صداش مشخص بود، گفت: - باشه دخترم، ولی بدون که من هیچوقت تنهات نمیذارم. همین لحظه سمیر با جعبهی کمکهای اولیه اومد و کنارم نشست. گفتم: - خداحافظ بابا! و بدون اینکه منتظر باشم، گوشی رو قطع کردم. بعدش با صدای بلند، هقهقی که توی خودم خفه کرده بودم رو آزاد کردم. سمیر با تعجب بهم نگاه کرد، بعدش دستی به پشتم کشید و گفت: - خیلی خب باور! اینقدر ناراحتی نداره که. بنظرم کار درستی کردی. رفتارش جلوی ما و حتی داخل کافه باهات خوب نبود. تو دیگه خودت یه دختر عاقل و بالغی. اشکهای چشمم رو با دستهام پاک کردم و گفتم: - خیلی حالم بده! دلم میخواد این حس ناراحتیو از توی دلم چنگ بزنم و بکشمش بیرون! سمیر دلسوزانه بهم نگاه کرد و گفت: - میفهمم چی میگی! میخوای یه قرص آرامبخش بهت بدم، امشب قشنگ خوابت ببره؟ خیلی خسته شدی. توی مرحلهای نبودم که مخالفت کنم. بعلاوه اینکه، دوست داشتم زودتر بخوابم تا امروزِ لعنتی بالاخره تموم بشه. گفتم: - باشه بده! سمیر گفت: - بذار زانوتو پانسمان کنم، بعدش برات میارمش. - مرسی سمیر. -
#دویست و شصت و سومین متن نیمهشب پسردایی مامانم قالتاقه؛ امروز مادرش داشت بهمون میگفت برای پسرم زن بگیرم، بعد ازدواج درست میشه زنش جمعش میکنه!!!! :)) خواستم ازش بپرسم ببخشید عروس خانوم صافکاره؟! یا مکانیکه؟! 22:22 هشتم اردیبهشت
-
#دویست و شصت و دومین متن نیمهشب میدونین شاید بعضاً لازم باشه، برای روال شدن و خوب شدن شرایط، قبلش همه چی خراب بشه تا پازلهای اصلی کنار هم قرار بگیرند... برای همینم واسه هیچ چیزی از خدا گله نکن! 12:12 هشتم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفتم بغضم گرفته بود. میدونستم پشیمونه؛ اما قلب من هم شکسته بود. تا کی میخواست باهام عین بچهها رفتار کنه؟ کِی میخواست اون اتفاق هشت سالگیم رو فراموش کنه و به این باور برسه که قرار نیست اتفاقی برام پیش بیاد؟ با این افکار، ناخودآگاه اشک روی گونههام سرازیر شد؛ اما نتونستم حرفی بزنم. بابا ادامه داد و گفت: - بابایی؟ میشنوی صدای منو؟ بگو کجایی، خودم بیام دنبالت. باهم حرف میزنیم. ببینم مگه خودت همیشه نمیگفتی مشکلی نیست که منو تو نتونیم باهم حل کنیم؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: - بابا من دیگه بچه نیستم. کی میخوای این موضوع رو بفهمی؟ - میدونم دخترم! ولی... حرفش رو قطع کردم و گفتم: - ولی و اما و اگر نداره. من حالم خوبه، همونطورم که گفتم نمیخوام فعلا ببینمت بابا! اگه یه ذره برای حرفم ارزش قائلی، به خواستهم احترام بذار! هیچ کدوم از حرفهام از ته دل نبود و بیشترش از روی عصبانیت بود. بابا مکثی طولانی کرد و گفت: - یعنی... یعنی میخوای روز اول عید منو مادرتو تنها بذاری؟ شاید اگه الان پیشم بود نمیتونستم طاقت بیارم و توی بغلش میپریدم؛ اما میدونستم اگه الان تسلیم بشم، باز هم همون رفتارش و تکرار میکنه. برای همین برای اولین بار، بر خلاف میل درونیم گفتم: - آره، یکم هممون تنها باشیم و فکر کنیم. - دخترم میدونم که باهات تند برخورد کردم اما لطفاً... دوباره حرفش رو قطع کردم و گفتم: - بابا خواهش میکنم دست از سرم بردار! -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم با اینکه از دست بابام دلخور بودم؛ اما دلم نمیخواست کسی حتی کوچکترین حرفی بهش بزنه. مدام هم به گوشیم زنگ میزدن؛ یا خودش یا عمو مهدی. مطمئنم تا الان کلی نگرانم شده؛ اما ترجیح دادم گوشی رو سایلنت کنم. خونهی سمیر سمت فرودگاه بود؛ برای همین سمیر اول از رفیقش خواست که نارین و پیاده کنه و بعد ما رو برسونه. در کل مسیر سمیر و نارین داشتن راجب چیزهای جور واجور حرف میزدن. اما من فقط حواسم پی رفتار بابا بود؛ از اینکه چرا بهم اعتماد نمیکرد و بابتش کلی قلبم شکسته بود. ساعت تقریبا دو شب بود که به خونهی سمیر رسیدیم. بهم گفته بود تنها زندگی میکنه. یه خونهی کوچیک ته یه کوچه بود و حیاط چندانی نداشت. کلید انداخت و گفت: - بفرمایید داخل دختر خوشگل! ببخشید دیگه در حد شما نیست. لبخندی زدم و وارد خونهش شدم؛ یکم بهم ریخته بود. سریع از پشت سرم درومد، لباسهای روی مبل رو جمع کرد و گفت: - ببخشید نمیدونستم مهمون دارم وگرنه خونه رو مرتب میکردم. گفتم: - سخت نگیر سمیر؛ من سر زده اومدم. کمی به خونه نگاه کردم و گفتم: - بیزحمت اون جعبهی کمکهای اولیه رو میاری؟ به آشپزخونه رفت و گفت: - آره حتما! تا نشستم، دیدم که نارین بهم زنگ میزنه؛ سریع جواب دادم. نارین صداش عجیب میاومد؛ انگار ترسیده بود. - الو باور؟ - نارین چیزی شده؟ - میخواستم بهت بگم که... یهو از پشت خط، صدای بابا رو شنیدم. - الو دخترم؟ چرا اینکارا رو باهام میکنی؟ کجا رفتی؟ -
#دویست و شصت و یکمین متن نیمهشب نسترن بهم گفت رمانام فروش داشته و این خبر سر صبح واقعا موجب شادیم شد که نوشتههام به دل آدما نشسته... 10:10 هشتم اردیبهشت
-
#دویست و شصتمین متن نیمهشب من عشق و دوست داشتن در نگاه اول رو نمیدونم ولی به گند خوردن تو یک لحظه به همه چی شدیدا اعتقاد دارم. 9:09 هشتم اردیبهشت
-
#دویست و پنجاه و نهمین متن نیمهشب من بعد از تو هم آدم قویتری شدم و غمگینتر... دیگه کسی به این راحتی نمیتونه بهم آسیب بزنه! 00:00 هفتم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنجم سمیر به رفیقش زنگ زد و گفت که سریع دنبالمون بیاد. بعد از اینکه قطع کرد، ازم پرسید. - احتیاجی هست بریم بیمارستان؟ گفتم: - نه، اگه جعبه کمکهای اولیه داری، خودم حلش میکنم. سمیر سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. بعد از پنج دقیقه رفیقش رسید. توی ماشین سمیر گفت: - ولی خوشگذرونیمون نصفه موندا! تازه بچهها قرار بود بیان وسط برقصن. نارین تایید کرد و گفت: - آره، حالا اشکالی نداره. میمونه واسه یه زمان دیگه. سمیر بهم گفت: - ولی باور، پدرت هم واقعا آدم عصبی... نذاشتم حرفش رو تموم کنه؛ با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم: - سمیر فراموش نکن داری راجب بابام صحبت میکنیا! شاید من از دستش عصبانی باشم؛ اما کسی حق نداره پشت سرش، پیش من حرفی بزنه، فهمیدین؟ سمیر که انگار ترسیده بود، دوتا دستهاش رو برد بالا و گفت: - باشه بابا، ترمز بزن! الحق که راسته میگن دخترا بابایین. این همه جر و بحث و این همه داستان، تهش واسه اینه که یه روز با بابات... از اینکه داشت زیادی توی مسائلی که بهش ربطی نداشت دخالت میکرد، حوصلهم سر رفته بود. برای همین وسط جملهش گفتم: - سمیر اگه قراره این موضوع رو کش بدی... دستهاش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت: - باشه باور، دیگه چیزی نمیگم. -
#دویست و پنجاه و هشتمین متن نیمهشب یه روز یه نفر و ملاقات میکنی و تمام دردایی که الان از سر میگذرونی ارزشش را خواهد داشت... 21:21 هفتم اردیبهشت
-
اما بعدش نگاهم به آینه اتاقم خورد و یادم اومد که برای اینکه به چشم کسی بیام، اول باید یاد بگیرم خودمو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم.
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهارم قبل از اینکه سمیر چیزی بگه، نارین گفت: - چرا پیش من نمیمونی باور؟ گفتم: - خونه شما اولین جاییه که بابام میاد اونجا؛ اونجا نمیشه. سمیر بعدش رو به نارین گفت: - اشکالی نداره؛ پیش من میمونه. منم که تنها زندگی میکنم، یکی از اتاقام میشه مال باور. از جام به سختی بلند شدم و گفتم: - فقط تا زمانی که یکم فکر کنم. سمیر زیر بازوم رو گرفت و گفت: - مشکلی نیست. نارین پرسید: - الان چجوری میخوایم برگردیم؟ سمیر گفت: - زنگ میزنم یکی از دوستام بیاد دنبالمون. همین لحظه گوشیم ویبره رفت. سمیر دست توی جیبش کرد که گفتم: - گوشی منه. نارین گفت: - باور، نمیخوای جواب بدی؟ الان پدرت کل جزیره رو خبردار میکنه. اگه جواب ندی شاید پیش پلیس هم بره. سمیر یهو با خنده گفت: - یه موقع برام دردسر درست نشه؟ با ناراحتی گفتم: - نگران نباش؛ وقتی رسیدیم بهش پیام میدم. -
#دویست و پنجاه و هفتمین متن نیمهشب آدمایی که دوستشون داریم تبدیل بخشی از ما میشن. از آدمایی که ملاقات کردیم، خاطراتی را حمل میکنیم و گاهی حس میکنیم میبینمشون. 21:21 هفتم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سوم بلند گفتم: - اینجام بچهها! بچهها با شنیدن صدای من، تا پشت تخته سنگ دویدن. نارین با حالت نگرانی کنارم نشست، به زانوم نگاه کرد و پرسید. - باور چه اتفاقی افتاد؟ نکنه بابات... حرفش رو قطع کردم و گفتم: - نه؛ داشتم از دستش فرار میکردم پام گیر کرد و زمین خوردم. سمیر بهم نگاهی کرد و با مهربونی گفت: - حواست کجا بود دختر خوشگل؟ راستش خوب بود که حواسش بهم بود؛ اما دلم نمیخواست اینقدر زود باهام احساس صمیمیت کنه. همینم مونده بود که این بهم بگه دختر خوشگل! من فقط دختر خوشگل بابامم! با این فکر دوباره یاد این افتادم که چقدر دلم برای بابا تنگ شده؛ اما بینهایت از دستش عصبانی بودم و باید متوجه میشد که کارش اشتباه بود. سمیر دید که توی فکر رفتم؛ پس یه بشکنی جلوی چشمهام زد و گفت: - کجا غرق شدی؟ رو بهشون گفتم: - چیزی ندارین زانومو ببندم؟ سمیر بدون هیچ معطلی لچک دور دستش رو درآورد و محکم دور زانوم بست. باید همین لحظه بهش میگفتم اما اگه قبول نمیکرد چی؟ اون موقع مجبوراً به خونه برمیگشتم. رو به سمیر گفتم: - سمیر یه سوالی ازت داشتم؟ نگاهم کرد و گفت: - بپرس! گفتم: - تو اینجا تنها زندگی میکنی؟ یهو نگاهم کرد. انگار هم سمیر و هم نارین از سوالم جا خورده بودن. من هم طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم: - هوا برت نداره. چون با بابام قهرم، نمیخوام فعلاً برم خونه؛ بخاطر همین گفتم. -
#دویست و پنجاه و ششمین متن نیمهشب یکی از سختترین درسهایی که به اجبار یاد گرفتم، این بود که: نمیتونی با عشق ورزیدن کسی رو وادار کنی تا عاشقت بشه:)))) 10:10 هفتم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم سعی کردم به تک تک جملاتی که ذهنم بهم میگه، بیتفاوت باشم و حرف قلبم رو گوش بدم. واقعیت این بود که توی این چند ساعتی که شناخته بودمش، واقعا تونست اعتمادم رو جلب کنه و ازش بدی ندیدم. زخم زانوم واقعا میسوخت و به کمک احتیاج داشتم. به جای اینکه کنار پدر و مادرم باشم، ترجیح دادم روز اول عید و با نبودنم تنبیهشون کنم. به سختی داشتم از جام بلند میشدم که یهو صدایی ماشین شنیدم. نیمخیز شدم و از پشت تخته سنگ دیدم که ماشینمون در حال رد شدنه و بابا با حالت داغون رو صندلیه شاگرد نشسته و به اطراف خیره شده. برای یه لحظه، حالش نگرانم کرد؛ اما قلبم سریعا جای نگرانی رو به عصبانیت داد و تمام حرکات این دو سه روزه به یادم اومد. سرجام نشستم تا من رو نبینن. وقتی که مطمئن شدم رفتن، گوشیم رو درآوردم و شماره نارین رو گرفتم. نارین بعد از دو بوق جواب داد. - الو باور؟ کجا رفتی؟ گفتم: - نارین من شارژ گوشیم داره تموم میشه. سمت خیابون اصلی، پشت تخته سنگ نشستم. بیاین اینجا. نارین با تعجب پرسید. - بیایم؟ گفتم: - آره، منظورم اینه که به سمیر هم بگو بیاد. به کمک احتیاج دارم. - خیلی خب باشه، از جات جم نخور! پنج دقیقهای اونجا نشستم و منتظر شدم تا نارین و سمیر بهم برسن. توی این مدت هم از توی گالری گوشیم در حال نگاه کردن عکسهای قدیمی با بابا شدم. چقدر حالمون اون روزها خوب بود؛ اما الان رو نگاه! با بغض به عکسها و خوشحالیای که اون روزها داشتم خیره شدم که توی همین حین گوشیم خاموش شد. داشتم از جام بلند میشدم که صدای نارین و شنیدم. - باور، کجایی؟ -
#دویست و پنجاه و پنجمین متن نیمهشب اینکه قلبم رو شکستی احتمالا بهترین اتفاقی بود که برام رُخ داد. تو نشونم دادی که از چه جور آدمایی باید دوری کنم و به قلبم یاد دادی با وجود شکستن، چقدر دیگه قدرت تحمل کردن داره... 23:23 ششم اردیبهشت