-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهاردهم قرار بود با دخترخالهی مهسان ازدواج کنه و یجورایی قضیشون جدی شده بود اما مثل اینکه خانواده دختره با مکان زندگیه کوهیار مشکل داشتن و نمیخواستن دخترشون اینقدر دور ازشون زندگی کنه و قرار و مدارا بهم خورد و بعد اون تایم، کوهیار هنوز هم مجرد بود. ارتباط کوهیار و باور باهم خیلی خوب بود و تو اوقات بیکاری هم گیتار به باور یاد میداد و یجورایی حرفهای شدن باور تو گیتار و مدیون کوهیار بودم. باور انگشت اشارش و رو لبش گذاشت و آروم بهم گفت: ـ بابا سر و صدا نکن، میخوام اذیتش کنم. از حرکاتش خندم میگرفت. آروم آروم رفت پشت کوهیار و یهو با صدای بلند گفت: ـ سلام! کوهیار که تو حال خودش بود، یه متر پرید هوا و برگشت سمتش و با خنده گفت: ـ دختر! ترسیدم بابا! باور با صدای بلند میخندید و میگفت: ـ منم هدفم همین بود دیگه! بعدش کوهیار سرشو بوسید و گفت: ـ مدرسه دیگه تعطیل شده درسته؟! باور: ـ آره، دیگه رفته تا بعد عید! کوهیار اومد سمتم و باهم احوالپرسی کردیم و رو به من گفت: ـ وسایل آتیش بازی تکمیله دیگه؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیزدهم لجبازیش هم دقیقا عین غزل بود. اون دوستش نارین و خالش واقعا بهم وایب خوبی نمیدادن. پارسال نزدیکای بهار بود که برای زندگی اومدن جزیره و خالش تو بخش محاسباتی هتل کار میکرد اما یه روز خبر تو جزیره پخش شد که خالش یه مقدار از پولایی که تو حساب هتل میومد و به حساب خودش میزد و بعد از اون هم رییس هتل اخراجش کرد. بعلاوه اینکه تو تمام پارتیهای عجیب و غریب جزیره حضور داشت و از همه بدتر اینکه خواهرزادش هم همراه خودش میبرد. هرچی باشه این بچهها هنوز نوجوون هستند و تو این سن و سال نباید اینجور پارتیها و چیزای مزخرفی که توش اتفاق میفته رو ببینن با تجربه کنن، به.خاطر همین موضوع هم من همیشه نگران باور بودم و دلم نمیخواست اینقدر با این دختره صمیمی باشه اما از لجبازی های زیادش، دقیقا برخلاف حرف من عمل میکنه و بهخاطر همین زیاد بهش پافشاری نمیکنم. چندینبار هم تو جشنواره مدرسه این دختره رو دیدم و حس کردم که برخلاف چهره مظلومش، شرارت از نگاهش میباره و زیاد از حد خودشو به باور میچسبونه. همین لحظه رسیدیم دم در پاساژ و باور با شادی از ماشین پیاده شد و گفت: ـ بابا زود باش تا در مغازشو نبست! خندیدم و گفتم: ـ باشه تو برو، درو قفل کنم و میام. پشت سرش راه افتادم و رفتم وارد مغازه شدم و تمام وسایل آتیش بازی مورد نیاز برای امشب و خریدم. هر سال مراسم چهارشنبه سوری نزدیک کوچه ما انجام میشد و تموم کیشوندا میومدن اون سمت. تو راه برگشت، یهو باور گفت: ـ اِ، بابا عمو کوهیار... کوهیار پشت به ما جلوی دستگاه خودپرداز ایستاده بود. -
#صد و چهل و هشتمین متن نیمهشب همیشه قطع ارتباط واسم ناگهانی بوده، یه دفعه یه جا تو یه حرکت یا یه مکالمه انرژی منفیه زیاد حس کردم و طرف مقابلو دفع کردم از خودم و در ثانیه دیگه واسم مهم نبود تو چه جایگاهی واسم قرار داره فقط ته دلم میدونستم هرچی هست باید همونجا در لحظه تموم شه، به نفع جوفتمون Energy never lies. 15:15 هجدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوازدهم خواستم قربون صدقش برم اما ساکت شدم! باور با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید: ـ بابایی، نمیخوای چیزی بگی؟! گفتم: ـ دخترم من چندبار بهت گفتم با این دختر نگرد؟! یه اوفی کرد و زیرلب گفت: ـ باز شروع شد!! اصلا اشتباه من بود. نباید بهت میگفتم! نگاش کردم و گفتم: ـ قربونت برم من دارم بهخاطر خودت میگم! پدر و مادرا چیزایی رو میبینن که بچهها نمیتونن تشخیص بدن و... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ آخه بابا اون رفیق صمیمیمه! با تحکم بهش گفتم: ـ منم دلم نمیخواد همچین دختری، رفیق صمیمیه دختر من باشه! از چشمای اون دختر شرارت میباره و خالش... شیشه ماشین و کشیدم پایین و آروم گفت: ـ باشه بابا، فهمیدم. اینقدر یه موضوع رو تکرار نکن. بیا راجبش دیگه صحبت نکنیم. -
#صد و چهل و هفتمین متن نیمه شب وضعیت زندگیمون شده شبیه وضعیت تایتانیکه ولی اسلوموشن! میدونیم داریم غرق میشیم ولی داره طول میکشه، ما هم وسطش میریم کافه، رستوران، سر خاک، کنسرت، عاشق میشیم، مهمونی میریم. 12:12 هجدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت یازدهم گوشیشو درآورد و با ذوق ازم فیلم میگرفت، رسیدیم پشت چراغ راهنما. دیدم همینجوری بهم خیره شده و خندیدم و گفتم: ـ باز چی میخوای شیطون؟! ـ بابا من خیلی خوشحالم! میدونی چرا؟ گفتم: ـ آره دیگه، بهرحال امشب شب چهارشنبه سوریه و این شبا تو خیلی خوش میگذرونی! گفت: ـ نه، خوشحالم از اینکه بابایی مثل تو دارم! اینقدر با خوشحالی این حرف و زد که دل منم شاد کرد! چقدر خوبه که پدر مورد علاقهی دخترم بودم. هیچچیزی برای من تو این دنیا از این موضوع با ارزش تر نبود. دستشو گرفتم و گفتم: ـ منم خیلی خوشحالم از اینکه یه شیطونکی مثل تو دخترمه... بهم لبخندی زد اما یهو لبخند از صورتش خشک شد و گفت: ـ اما یذره هم ناراحتم! چراغ سبز شد و راه افتادم و گفتم: ـ چرا عزیزم! ـ چون امروز نارین از صمیم قلبش دلش خواست تو باباش باشی و از اونجایی که خودش پدر و مادر نداره، نتونستم سرش عصبانی بشم. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دهم با اخم بهش گفتم: ـ بیخود! ببینم موقع جشن باز بری پیشش، پوستتو میکنم باور! با این حالتهای من ریز ریز میخندید. اصلا دلم میخواست دخترم و ترشی بندازم و واسه همیشه کنار من باشه. با شیطنت میخندید و رو بهش گفتم: ـ نخند! خیلیم جدی گفتم. همینجور که سعی میکرد خندشو کنترل کنه، اومد صورتمو بوسید و گفت: ـ باشه بابایی، آروم باش! من که چیزی نگفتم! ـ شیطون! عین مادرش بلد بود چطوری منو با حرکاتش خام کنه. فلش و از داخل داشبورد ماشین درآورد و مشغول ور رفتن با ضبط شد و صدای آهنگ و زیاد کرد. آهنگ یه دختر دارم شاه نداره بود، رو بهش گفتم: ـ چه آهنگیم پلی شد! با لبخند گفت: ـ بابایی نمیخوای برام بخونیش؟! دستشو که داشت با زیپ کولهاش ور میرفت، بوسیدم و گفتم: ـ یه دختر که بیشتر ندارم، معلومه که براش میخونم. کلی قر دادم و مشغول بشکن زدن شدم و با صدای بلند شروع به خوندن کردم: ـ یه دختر دارم شاه نداره، صورتی داره ماه نداره، از خوشگلی تا نداره... -
#صد و چهل و پنجمین متن نیمهشب قدرشناس بودن واقعا ترن آنه. درست تربیت شده،ارزشت رو میدونه، متقابلا برات قدم برمیداره. 19:19 هفدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم نیمخیز شدم که پرسید: ـ چیشده بابا؟! شروع کردم به بستن پند کفشاشو گفتم: ـ بابایی چند بار باید بهت بگم، بند کفشاتو محکم ببند، میره زیر پات زمین میخوری! موهامو با دستاش پخش و پلا کرد و با خنده گفت: ـ بابایی اینقدر سخت نگیر! نفس عمیقی کشیدم و سوییچ ماشین و زدم و گفتم: ـ از دست تو دختر! با شادی رفت در ماشین و باز کرد و گفت: ـ بابا پیمان زودباش، الان مغازهها بسته میشه! از ذوقش کیف میکردم. تمام تلاشم توی زندگیم این بود که هیچ موقع برق چشمای دخترم خاموش نشه و همیشه و حتی واسه چیزهای کوچیک هم همینطور ذوق داشته باشه. تو ماشین ازم پرسید: ـ بابا، به پدر شنتیا هم گفتی که امشب بیان؟ حرفشو قطع کردم و با نارضایتی گفتم: ـ باز این میگه شنتیا! با صدای بلند خندید و گفت: ـ خب بابا رفیق بچگیامه! تو چرا بهش عادت نمیکنی؟! -
#صد و چهل و چهارمین متن نیمهشب غریبه آشنایِ من؛ شکستن دل خیلی آسونه... اما اینو یادت نره که دنیا یه جور نمیمونه! یکی اون بالا نشسته که قدر منو خوب میدونه؛ باور کن که یه روز یکی مثل خودت... میاد دلتو میشکونه! 11:11 هفدهم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم خندید و گفت: ـ دقیقا به موقع! بازم امتحان ریاضی داشتم. منم خندیدم و گفتم: ـ معلمتون واقعا خیلی رو مخهها! گفت: ـ دیدی بهت گفتم بابا! حالا تو همش میگفتی باور اینقدر نسبت به معلمات گارد نگیر! دقیقا عین لحن خودم حرف میزد که باعث شد خندم بگیره و گفتم: ـ حق با تو بود! دستاش و گذاشت تو دستم و پرسید: ـ مامان اینا آش درست کردن؟ با یه لحن خنده داری گفتم: ـ آره، اگه بدونی چه بویی میاد از خونه ما! خندید و گفت: ـ بابایی اینجوری نگو، دلمو آب کردی! به خودم فشردمش و گفتم: ـ بریم دنبال عمو مهدی و بعدش میریم خونهی ما واسه ناهار. همین لحظه که داشتیم از در مدرسه میومدیم بیرون نگاهم به بند کفشش خورد که باز شده بود. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم اصلا از مدل حرف زدنش خوشم نیومد! خیلی محکم روبه روش وایستادم و گفتم: ـ اصلا مهم نیست! ترجیح من بهعنوان والد دخترم همینه. هر کاری دوست دارین انجام بدین. وقتی دید خیلی جدی شدم، یکم از موضعش اومد پایین و عینکش و درآورد و گفت: ـ ببینین آقای راد، امسال سال تعیین کننده برای بچههاست که سال بعد بخوان انتخاب رشته کنن و باور هم درس ریاضیش اصلا... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ برای من دخترم مهمه نه امتحاناتش. بعدش بدون اینکه صورتم و برگردونم گفتم: ـ خانوم طاهری؟ خانوم مدیر که میدونست میخوام چی بگم، رو به معلم ریاضی گفت: ـ خانوم حمایت زاده لطفا به باور بگین وسایلشو جمع کنه و بیاد. معلم ریاضی که انگار از رفتار خانوم مدیر جا خورده بود، یکم این پا و اون پا کرد اما با چشم و ابرو اومدن خانوم طاهری چشمی گفت و رفت تا باور و صدا بزنه. از خانوم طاهری تشکر کردم و رفتم تو راهرو و منتظر باور شدم، بعد پنج دقیقه دیدم نصفه زیپ کوله پشتیش بازه و با ذوق گفت: ـ بابایی اومدی بالاخره! خندیدم و محکم بغلش کردم و گفتم: ـ گفتم بهت که میام. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم تو همین فکرا بودم که بالاخره رسیدم دم در مدرسشون! رفتم داخل حیاط مدرسه و از پشت پنجره، دیدمش که با حالت انتظار به حیاط مدرسه نگاه میکنه و با دیدن من با ذوق برام دست تکون داد! وقتی میخنده، حالت صورتش عین غزل میشه که من برای دیدن این لحظات میتونم غش کنم. رفتم سمت دفتر مدرسه و چند تقه به در زدم و خانوم مدیر گفت: ـ بفرمایید داخل! با خوشرویی رفتم داخل و رو به خانوم مدیر گفتم: ـ سلام خانوم طاهری، حالتون خوبه؟ ـ سلام آقای راد، خیلی خوش اومدین! بفرمایید بشینین لطفاً. همینطور که سرپا ایستاده بودم، گفتم: ـ خیلی ممنون! مزاحمتون نمیشم. راستش اومدم دنبال باور... همین لحظه خانومی که پشت به من بود و داشت داخل قفسه دنبال چیزی میگشت، برگشت سمت منو یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت: ـ این ساعت امتحان ریاضی دارن. از مدل نگاهش و اداهاش فهمیدم که همون معلم ریاضیه که باور هر روز تو خونه راجبش ابراز تنفر میکنه، خیلی هم خوب اداشو درمیآورد. وقتی یاد حرکاتش افتادم، ناخودآگاه باعث شد که لبخند بزنم. معلم ریاضی که انگار بهش برخورده باشه گفت: ـ چیزی شده که میخندین؟ سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ نه شرمنده! ولی به دخترم قول دادم. میتونین بعداً ازش... سریع حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اگه کسی غیبت کنه، نمرهاشو صفر رد میکنم! -
درخواست رصد و ویراستاری رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
من غزال گرائیلی خالق اثر محکوم به عشق، رمانم را در سایت نودهشتیا منتشر کرده و هیچگاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت.✋- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم مهسان بهم نگاهی کرد و گفت: ـ پیمان داری میای اون شوهر خستهی منم بیزحمت سر راهت بگیر و بیار! با گفتن این حرفش منو غزل جفتمون خندیدیم و گفتم: ـ باشه حتما! در خونه رو بستم و سوار ماشین شدم، دخترم الان حتما منتظرم بود. باید به موقع میرسیدم، کی این کوچولو اینقدر بزرگ شد؟؟! انگار که همین دیروز بود، موقع خواب، حتما باید میومد وسط منو مادرش میخوابید و ریش باباش و دست میزد تا خوابش ببره. با بیاد آوردن خاطرات کودکیش، لبخندی روی چهرهام نشست. نگاهم به عکس کوچیک سهنفرمون گوشه آینه جلو افتاد و از صمیم قلبم بابت دوتا معجزه زندگیم خدا رو شکر کردم. بعد از اون اتفاق وحشتناکی که برای غزل افتاد، دیگه هیچ کدوم از کنار هم جُم نخوردیم و توی تکتک لحظات چه شادی و چه سختی کنار هم بودیم. الآنم دختر چهارده سالهی من بزرگ شده و هر روز از آرزوهاش با من صحبت میکنه! از اینکه میخواد یه پیانیست معروف بشه و بره رشته هنر و موسیقی بخونه. هر وقت ناراحته، دلش میخواد براش گیتار بزنم تا حالش خوب بشه، یا موهاش و ببافم و از امید براش حرف بزنم تا باور کنه که لحظات سخت زود تموم میشه، هنوزم حسوده و تا من یکم به مادرش ابراز علاقه میکنم، میگه پس من چی؟ روز به روز علاقش به دریا و شنا کردن بیشتر میشه اما من بابت ترسی که از گذشته دارم، به روش نمیارم ولی دورادور حواسم کاملا بهش هست، غزل همش بهم میگه اینقدر وابستگی خوب نیست! نباید تو دنیا به کسی یا چیزی اینقدر وابسته باشی اما نمیتونم، یدونه دختر تو این دنیا دارم که جونم و براش میدم و تمام زندگیه منه، کیف میکنم وقتی میبینمش! اصلا مگه میشه آدم وابستهی یه همچین دختر خوشگلی نباشه؟! بهنظرم تمام مردایی که دختردار میشن، جزو برندههای برگزیده خدان! که بهشون حال داده و یه دختر بهشون هدیه داده. اینقدر که وقت گذروندن یه دختر با پدرش، شیرینه، هیچچیز دیگهایی تو این دنیا دلچسب و شیرین نیست. -
معرفی معرفی کتابهایی که حتما باید بخونیدشون از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
این آخرین کتابی بود تو این دوران تموم کردم و عالی بود.- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- کتاب چاپ شده
- سرگرمی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی معرفی کتابهایی که حتما باید بخونیدشون از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- کتاب چاپ شده
- سرگرمی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی معرفی کتابهایی که حتما باید بخونیدشون از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
- کتاب چاپ شده
- سرگرمی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی معرفی کتابهایی که حتما باید بخونیدشون از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
پیشنهادی🤟- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- کتاب چاپ شده
- سرگرمی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :