-
تعداد ارسال ها
197 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط نسترن اکبریان
-
📌 اطلاعیه انتقال رمان
با سلام
رمان «پسران دانشگاه را رهبری میکنند» پس از بررسی توسط تیم مدیریت انجمن و با توجه به لحن طنز روان، دیالوگهای زنده، روایت سرگرمکننده و استقبال مناسب کاربران، واجد شرایط انتقال از بخش تایپ رمان تشخیص داده شد.بر این اساس، این اثر به تالار رمانهای مورد پسند کاربران منتقل میشود تا در فضایی متناسب با سبک و مخاطبان خود در دسترس علاقهمندان قرار گیرد.
🔹 انتخاب آثار این تالار بر اساس میزان جذابیت برای مخاطب عام، ریتم مناسب داستان و بازخورد کاربران انجام میشود.
با آرزوی موفقیت برای نویسنده
مدیریت انجمن -
📌 اطلاعیه انتقال رمان
با سلام
رمان «محکوم به عشق» اثر غزال گرائیلی (QAZAL) پس از بررسی محتوایی و ساختاری توسط تیم مدیریت انجمن، با توجه به کشش داستانی بالا، روایت عامهپسند، فضاسازی قابل قبول و استقبال مناسب کاربران، واجد شرایط انتقال از بخش تایپ رمان تشخیص داده شد.بر این اساس، این اثر به تالار رمانهای مورد پسند کاربران منتقل میشود تا در فضایی متناسب با سبک و مخاطبان خود، در دسترس علاقهمندان قرار گیرد.
🔹 لازم به ذکر است که انتخاب آثار این تالار بر اساس میزان جذابیت برای مخاطب عام، ریتم داستان، و بازخورد کاربران انجام میشود.
با آرزوی موفقیت روزافزون برای نویسنده
مدیریت انجمن -
-
قرعهی سرنوشت رمان پرتقال کال | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دهم_احساسات صریح چیزی داشت آزارش میداد و به این فکر میکرد که نشستن، از چه زمانی به کاری سخت تبدیل شده. نه به خاطر درد، نه خستگی؛ به خاطر اینکه بدنش دیگر مطمئن نبود این توقف موقتی است یا دائم. خانه ساکت بود، سکوتی که انگار چیزی را پنهان میکند. دستش را روی زانویش گذاشت. آنقدر حواس پرت بود که متوجه تن نیمه برهنه اش پس از بیدار شدن از آن کابوس عجیب غریب نبود. مگر آخرین بار پالتوی کلفتش را به تن نکرده بود و از خانه بیرون زده بود؟ خاطراتش محو بودند و حتی به درستی چیزی که یادش میآمد هم شک داشت. صدای کلید در قفل پیچید. نه زنگ. نه اعلام. یک ورود مطمئن! فروغ پلک نزد. بدنش قبل از ذهنش فهمیده بود. مادرش بود! قدمها نزدیک شد. کوتاه، منظم. قدمهای کسی که عجله ندارد چون همیشه به موقع میرسید. مادر وارد اتاق شد. نگاهش روی فروغ مکث کرد، بعد اطراف راه پایید. چهره اش درهم شد، خوب میدانست شلختگی فضا، بوی ماندگی که عطر دائم خانه فروغ بود به مزاج مادر خوش نمی آمد. بطور کل، وجود آن خانه حتی در نظر مادر اشتباه بود. نگاهش کنکاش گر بود مثل کسی به جای حال آدم ها، تغییرات را میسنجد. — چرا جواب تلفنو ندادی؟ صدایش اما معمولی بود. نه نگران، نه تند. فروغ دهانش را باز نکرد. اگر حرف میزد، مجبور میشد انتخاب کند کدام نسخهاش حرف بزند! سرد و جدی؟ یا ترسیده و نگران؟ مادر جلوتر آمد. کمی نزدیکتر از حد معمول. بوی عطرش، همان بوی همیشگی، با حافظهی فروغ گره خورد. بویی که همیشه قبل از یک جملهی ناخوشایند میآمد. — خوابی؟ جواب نمیدی چرا؟ فروغ بالاخره بازی پلک نزدن را تمام کرد و جسم خشک شده اش را کمی تکان داد. خیره به چشمان مادر سرش را به نشانهی نفی تکان داد. باز هم زبانش به صحبت نچرخید... مادر کمی جدی تر پرسید: — پس چته؟ حرف نمیزنی چرا؟ فروغ نگاهش را دزدید و کلافه نفسش را بیرون داد. چنگی به موهای ژولیده اش زد و خیره درخت پرتقال، از پشت شییشه ها آرام گفت: - نمیدونم. این جواب، صادقانهترین جواب ممکن بود. مادر بی تعارف کنارش روی مبل نشست و اینبار جدی تر پرسید: - خوبی تو؟ - خوبم! کلمه از دهانش بیرون آمد، اما خودش هم دروغ بودنش را حس کرد. مادر نگاهش کرد. طولانیتر از معمول. فروغ کلافه شد، بی مکث و بی اختیار ادامه داد: - حالم خوب نیست. دست روی دست فروغ گذاشت و لب زد: - این خوب نبودن هات همیشه دیر گفته میشه. فروغ نگاهش را از درخت پرتقال کند و برای لحظهای به مادر نگاه کرد. چهرهاش عوض نشده بود. همان خطوط، همان سفتی. انگار زمان تصمیم گرفته بود او را دور بزند. کلافه تر مادرش را خطاب گرفت: - اومدی چی کار؟ مادر مکث کرد. این مکث، برای فکر کردن نبود؛ برای انتخاب کلمات هم نبود. برای وزنکردن فضا بود. - دلم شور افتاد. همان جملهی همیشگی. همان توجیه امن. اما فروغ خوب میدانست دلشوره همیشه بعد از فاجعه می آمد. هیچوقت جلوی اتفاق را نمی گرفت، دقیقا مثل همان لحظه هایی که داشت تجربه میکرد. مادر در ادامه سکوت فروغ ادامه داد: - دلم نمیخواست تنها باشی. فروغ از نا هماهنگی جمله مادرش با واقعیت، خنده اش افتاد. یک خنده تلخی که نه نشان طعنه داشت، نه بی احترامی و نه حتی خوشحالی! خندید و میان خنده هایش واقعیت را زمزمه کرد: - من همیشه تنها بودم. مادر اما دیگر چیزی نگفت. سکوتش مثل تأیید ناخواسته بود. از حال فروغ ترسیده بود و شاید هم نمیخواست نمک روی زخم دخترکش بپاشد. چیزی درون فروغ جابهجا شد چیزی مثل یک آگاهی سنگین. مادر به دستهای فروغ نگاه کرد. به لرزش خفیف انگشتها، پوستی که از رنگ پریدگی به سفیدی خام میزد و ناخن های شکسته و تا به تا... با دلسوزی فروغ را مخاطب گرفت: - دوباره داری خودتو گم میکنی؟ این جمله را با لحنی گفت که انگار فروغ یک وسیلهی گمشده است، نه یک آدم. نفس عمیقی کشید. هوا به سختی وارد ریههایش شد. - من… مکث کرد. - الان توانِ این حرفا رو ندارم. - مامان… صدایش پایین آمد، اما نلرزید. - برو. مادر ابروهایش را بالا انداخت متعجب پرسید: - چی؟ - برو. فروغ ادامه داد. — الان نمیتونم کسیو تحمل کنم. حتی تو رو. گفتنش درد داشت. اما نگفتنش، بیشتر. داشت از سردرگمی عذاب میکشید و حضور مادر برایش حساب نشده، بی جا و آزار دهنده بود. احساساتش با مکالمه با او درد میگرفت و کلمات را گم میکرد. پرسش پاسخش فضای سنگین خانه را خفه میکرد و ذهنش را آشفته تر. هنوز سوال های ذهنی بسیاری در سرش بی پاسخ مانده بود و توان مجادله با بار احساسی عاطفی جدید را نداشت. مادر ایستاد. چند ثانیه به فروغ نگاه کرد. نگاهی که انگار میخواست چیزی بگوید، اما بلد نبود. - تنهایی عاقبت نداره مادر. فروغ شانه بالا انداخت. سردی کلامش خودش را هم داشت آزار میداد اما باز هم ادامه داد: - موندن هم نداشت. مادر چیزی نگفت. کیفش را برداشت و به سمت در رفت. قبل از رفتن، ایستاد ولی برنگشت. — وقتی خواستی دوباره دختر من بشی، بیا خونه. نیمدی ام حداقل زنگ بزن. در بسته شد. صدا که قطع شد، خانه فرو نریخت ولی خالیتر شد. فروغ دوباره روی مبل نشست. دستهایش میلرزیدند، پشیمان نبود اما خوشحال هم نبود. حس تنهایی وحشتناکی او را بلعیده بود و او برای حس کردن خودش در خانه، بدون حضور مادر، چشم هایش را روی هم گذاشت؛ پاسخی جز پوچی مطلق نیامد و این بدترین بخش ماجرا بود.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
قرعهی سرنوشت رمان پرتقال کال | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نهم- بازگشت با یک نفس تند از خواب پرید. چشمانش تا ته باز و گرد شده بودند. روی تختش دراز کشیده بود؛ نه… تمام آن ماجرا خواب نبود. سقف آشنای خانه بالای سرش بود. همان ترک ریز کنار لوستر، همان چراغ خاموش، همان سکوت خفهکننده. قلبش هنوز دیوانهوار میکوبید. دستش را روی سینهاش گذاشت، انگار میخواست مطمئن شود هنوز آنجاست. اشکش بیاختیار سرازیر شد. متعجب با نک انگشتان یخ زده اش اشک ها را لمس کرد. فروغی که گریه نمیکرد، حالا حتی علت زاری اش را نمیدانست. نشست. نفس عمیق کشید. سرش گیج میرفت، انگار بخشی از ذهنش هنوز در آن اتاق مانده بود. دستش را روی صورتش کشید و با صدای گرفتهای زمزمه کرد: — آروم باش… تموم شد… فقط یه خواب چرت بود. اما حس میکرد یک جای کار میلنگید. بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. نور سرد صبح از پنجره میتابید. چشمش به میز افتاد. کارت سفید هنوز آنجا بود. همان جمله: «زندگی چیزی بیش از تصویر شفاف آینههاست.» کارت را لمس کرد و دلش فرو ریخت. نگاهش به حیاط کشیده شد، سپس به درخت پرتقال. در باز بود. پرتقال کالِ دیروز، روی زمین افتاده بود. پوستش ترک خورده و لکهدار شده بود. فروغ کفشهایش را بدون فکر پوشید و بیرون رفت. خم شد و پرتقال را برداشت. سرد و سفت بود، هنوز هم نارس اما دیگر سالم نبود. با لمس پرتقال چیزی در ذهنش جرقه زد. چهرهای. صدایی. شبی تاریک. اما هرچقدر تمرکز کرد، تصویر کامل نشد. اخم چهره اش را پوشاند، دوباره تلاش کرد. انگار ذهنش روی یک بخش خاص گیر زده بود، از یه جایی به بعد چیزی در ذهنش رنگ نمی گرفت، یک خاطره بود… اما ناقص. میدانست چیزی را فراموش کرده، اما نمیدانست چه چیز را. وضعیت اسفناکی بود. خودش را درمانده حس میکرد... وحشت آرامی زیر پوستش خزید. زمزمه وار با خودش گفت: — چه کوفتیو یادم نمیاد خدا... یعنی چی که حتی نمیدونم چی یادم رفته... پرتقال از دستش افتاد. عقب رفت. نفسش تند شد. نه، این فراموشی معمولی نبود. این شبیه جا گذاشتن بخشی از خودش بود. چیزی شبیه به شروع آلزایمر؟ یا مریضی لاعلاج که از روز قبل دچارش شده بود؟ به خانه برگشت و به سرعت تلفنش را برداشت. دلش میخواست کسی را در جریان اتفاقات عجیبی که سرش آمده بود قرار دهد... روی کاناپه راحتی اش افتاد و لیست تماسها را بالا و پایین کرد. اسمی دید که هیچ حسی در او ایجاد نکرد… اما میدانست باید مهم باشد. (بی معرفت) نگاهش خالی ماند. نه درد، نه خشم، نه دلتنگی. فقط یک خلأ عجیب. لبخند تلخی روی لب هایش نشست و با واقعی پنداشتن خوابی که حتی نمیدانست کی به عمقش فرو رفته بود زمزمه کزد: - تاوانی که میگفت اینه؟ سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد. احساساتش مثل موج میآمدند و میرفتند، بدون آنکه بداند باید با آنها چه کند. دیگر نمیتوانست مثل قبل، بیتفاوت باشد. نمیتوانست دکمه خاموش احساساتش را فشار دهد و از پوچی ذهنش لذت ببرد.نمیدانست این تغییر، نجاتش خواهد داد یا نابودش میکند. و از آن بدتر... اصلا نمیدانست چه چیزی گریبانش را گرفته و او را به آن حال احوال رسانده بود. در سکوت خانه، صدایی که این بار کاملاً از درون خودش بود، آرام گفت: - بازی واقعی تازه شروع شده فروغ.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
قرعهی سرنوشت رمان پرتقال کال | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتم - جدال منطق سرکوب شده هوا در اتاق آینهها سنگین شده بود. جنس خفگی نداشت، شبیه لحظهای که آدم قبل از اعتراف، نفسش را نگه میداشت. فروغ میان شش در ایستاده بود و احساس میکرد هرکدامشان نه فقط یک باور ساده را بلکه بخشی از بدنش را مطالبه میکنند. صدا دوباره پیچید، اینبار از جایی نزدیک تر، مثلا درونش: — دو تا. فقط دو تا رو میتونی ببندی برای همیشه. فروغ لبش را به دندان کشید. برای اولین بار، انتخاب برایش شبیه قدرت نبود؛ شبیه قطع عضو بود. پیامد انتخاب هایش هنوز برایش جا افتاده و مشخص نبود. تردید داشت و مغزش کلنجار با احساس را آغاز کردخ بود. قدم اول را به سمت درِ اول برداشت. «همیشه باید قوی باشم.» دستش را روی چوب سرد در گذاشت. تصویر خودش در آینه کناری لرزید. همان فروغی که سالها بیصدا گریه کرده بود، بیصدا زمین خورده بود، بیصدا بلند شده بود. قوی بودن، تنها چیزی بود که به او اجازه داده بود زنده بماند… یا حداقل اینطور فکر میکرد. اما جرغه اصلی را احساسش بر عقل زد، قوی بودن، انتخاب ذاتی او نبود، شرایط از او شخصی ساخته بود که جز قوی بودن، چاره ای نداشت. زیر لب گفت: — خسته شدم از قوی بودن. در را بست. ناگهان و بدون هیچ فکر اضافه ای. واکنش احساسی اما قاطع! صدایی شبیه ترک برداشتن شیشه او را از بهت خارج کرد. به دنبال منبع صدا سر چرخاند، یکی از آینهها ترک برداشت و تصویر فروغ در آن، محو شد و سرش را پایین انداخت. یادش نمی آمد آن آینه، انعکاس کدام چهره اش بود... قلبش تندتر زد. هنوز تمام نشده بود. به سمت در دوم رفت. اینبار با دست و پایی که بی اختیار لرزش گرفته بود... «احساسات، ضعف انسان است.» این جمله را انگار زندگی کرده بود. تشبیه احساسات به ضعف، سالها شعار نانوشته زندگیاش بود. احساس نکردن را امن تر میدانست. دوست نداشتن برایش درد کمتری داشت و وابسته نشدن، عاقلانه تر بود. فروغ انگشتانش را مشت کرد. نفس عمیقی کشید و در را بست. در همان لحظه، اتفاق افتاد. نه نور، نه صدا، نه تصویر. فروغ فرو ریخت! زانوهایش بیهوا شل شد و روی زمین سرد افتاد. نفسش بند آمده بود. چیزی از عمق سینهاش بالا میآمد، چیزی که سالها راهش را بسته بود. دهانش باز شد اما صدایی بیرون نیامد. بعد، یک هق کوتاه. و بعد، انفجار! گریهای بیوقفه، بیمنطق، بیرحم. صدای ترک برداشتن آینه دوم در هق هق هایش محو شد و سیل اشک بود که چشمان ترسیده اش را خیس میکرد. شانههایش میلرزید. دستش را روی دهانش گذاشت اما فایدهای نداشت. اشکها بیاجازه سرازیر شده بودند، نفسهایش نامنظم و کل تنش به لرزه افتاد؛ انگار تازه یادش آمده بود که زنده است، درد دارد و ترسیده! صدا آرام بلند تر از هق هق هایش در گوشش نشست: - وقتی باورِ سرکوب احساسات رو حذف میکنی، احساسات راه خودشونو پیدا میکنن. فروغ سرش را بالا گرفت. چشمهایش میسوخت، صورتش خیس بود و برای اولین بار در مدتها، از این وضعیت خجالت نکشید. - این… این قرار نبود اینطوری بشه… - هیچ تغییری اونطوری که انتظار داری اتفاق نمیافته. نور اتاق کمکم محو شد. آینهها یکییکی تار شدند. فروغ هنوز نفسنفس میزد که زمین زیر پایش خالی شد. سقوط وحشتناک به عمقی از تاریکی که انتظارش را نداشت...- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون | zara کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@zara عزیزم رمانت تکمیل شده؟ -
📣 اطلاعیه رسمی انتقال رمان «طرح ناتمام»
با افتخار به اطلاع کاربران محترم انجمن میرسانیم:
رمان «طرح ناتمام» به قلم بهاره رهدار (یامور)، پس از بررسیهای دقیق مدیریتی و ارزیابی همهجانبهی ساختار روایی، قلم نویسنده، ایدهپردازی و کیفیت فنی اثر، شایستگی حضور در تالار رمانهای نخبگان برگزیده را احراز نمود و از این پس در این تالار قرار خواهد گرفت.
این اثر با بهرهگیری از ایدهای خلاقانه و متفاوت در ژانر جنایی–معمایی، ساختار منسجم، فضاسازیهای دقیق، شخصیتپردازی عمیق و نثری قدرتمند، توانسته است استانداردهای یک اثر فاخر ادبی را بهخوبی نمایان کند. روایت هوشمندانه، پرداخت حسابشدهی جزئیات و استفادهی هدفمند از عناصر تعلیق و روانشناختی، «طرح ناتمام» را به اثری برجسته و قابل تأمل در میان آثار انجمن تبدیل کرده است.
انتقال این رمان به تالار نخبگان برگزیده، بهصورت انحصاری و با تأیید مدیران انجمن انجام شده و نشاندهندهی جایگاه ویژهی این اثر در میان بهترینهای انجمن میباشد.
از نویسندهی گرامی بابت خلق این اثر ارزشمند سپاسگزاریم و برای ایشان در ادامهی مسیر نویسندگی، آرزوی موفقیتهای روزافزون داریم.
از کاربران محترم نیز دعوت میشود با مطالعه و نقد سازندهی این رمان، همراه این اثر فاخر باشند.مدیریت انجمن نودهشتیا
-
سلام عزیزدلم
رمانت رو بررسی کردم و به تالار مورد تایید مدیران انتقال دادم.
یه نقدی برات دارم که فکر کررم گفتنش خالی از لطف نیست. از نگاه منِ خواننده، نویسنده این اثر حسابی وقت گذاشته تا جهان این رمان رو بسازه. وقتی اسم «وامپگاد» رو میشنوم، همون اول کاری حس میکنم با یه قبیله یا نژاد عجیب و قدرتمند طرفم. پر از قوانین عجیب و غریب و تاریخهای پنهان که هی قلقلکت میکنه دربارش بیشتر بدونی.
بخوام روراست باشم، اوایل رمان کمی سنگینه. خیلی سریع همه اصطلاحات و اسمها رو میریزی رو میز و یکم طول کشید بفهمم چی به چیه. خواننره مجبوره چند صفحه اول با دقت بخونه تا بفهمه اصلا وامپگاد کیه و وارانشا چه مشکلی داره. جای کار داره!
نکته دیگه اینکه بعضی جاها گیر میدادی به توصیف کردن یک درخت، یا یک سنگ برای نصف صفحه! خب عزیزم، ما که میدونیم دنیات قشنگه، سریعتر برو سر اصل مطلب! 😅
-
سلام عزیزدلم 🌸
خیلی ممنونم که وقت گذاشتی و رمانمو خوندی و نظرت رو گفتی، واقعاً برام ارزشمنده 💛
خوشحالم که فضای وامپگاد و حس قدرت و رمزآلود بودنش برات منتقل شده، چون ساختن همین جهان یکی از دغدغههای اصلی من بوده.
در مورد اوایل رمان حق با توئه، شروعش استارت داره و شاید کمی سنگین به نظر بیاد 😅 ولی این تأخیر آگاهانهست، چون کل رمان حول وامپگاد و وارانشا میچرخه و دوست داشتم این شناخت ذرهذره و همراه با کشش اتفاق بیفته.
درباره توصیفها هم نقدت رو کاملاً درک میکنم و حتماً تو ادامه سعی میکنم تعادلش رو بهتر نگه دارم 🌱
بازم ممنون که با دقت خوندی و نظر دادی، خیلی خوشحال میشم باز هم نقدها و نگاهت رو بشنوم 😍
-
-
درخواست انتشار رمان مُلک نیاز | دنیا کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای Donya ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
پی دی اف تبدیل به ورد نمیشه اگه نداری خودت باید از اول پارت به پارت یا توی انجمن بذاری یا توی ورد راه دیگه ای نیست- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
قشنگم تلگرام یه پیام به من میدی؟
-
معرفی رمان درحال تایپ ابتلا اثر کهکشان
نسترن اکبریان پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست تبلیغات رمان
اثر: ابتلا نویسنده: کهکشان @Kahkeshan ژانر: اجتماعی خلاصه رمان ابتلا: در رمان ابتلا بخوانید، در شهری که سکوت، قانون نانوشتهی دیوارهاست، زنان در سکوت گام برمیدارند، بیآنکه صدای پاهایشان به گوش برسد. حقیقت در بند باورهای کهنه اسیر است و لبهایی که باید سخن بگویند، در هراس خاموشی فرو رفتهاند. گاهی نوری در دل تاریکی جرقه میزند، اما بادهای کهن سالهاست که به خاموش کردن هر شعلهای خو گرفتهاند. https://98ia.net/?p=150 -
نویسنده هایی که هروز رمانشون رو توی انجمن پارت گذاری کنند، رمان درحال تایپ رایگان روی سایت اصلی معرفی و تبلیغ میشه
-
درخواست جلد بده برای رمانت گل روی سایت اصلی معرفیش کنم