به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/21/2026 در همه بخش ها
-
سلام اینجا میتونی حرفی که میخوای رو بهش بزنی و اسم نبری... شاید خوند شایدم نه!🌝4 امتیاز
-
دلم میخواد با دوتاتون یه رمان خیلی خوشگل طولانی بنویسیم و چاپ بشه🥹🙌3 امتیاز
-
خیلی دلم میخواد با هم یه داستان کوتاه بنویسیم ولی نمیتونم بهت بگم😂3 امتیاز
-
پارت شصت و دوم دو روز مثل برق و باد گذشت. توی این دو روز تمام همسلولیها از زمانِ حمام خودشون استفاده کردن، جز من. با این لپهای ورم کرده و کبور کجا میرفتم؟ - «خیلی خوشگل شدی. هاهاها! انگار رژگونهی سبز و بنفش زدی. هاهاها! چقدر لحظهی کتک خوردنت شاهکار بود. هاهاها!» تلاش بر این کردم که عقلِ عوضی رو به درک بگیرم؛ چرا که این دو روز تنها فعالیتش راه رفتن روی نرو من بوده. روز گذشته که همسلولیها بخاطر حمام از سلول رفته بودن، من توی سرویس بهداشتی دوش گرفتم و چقدر طاقت فرسا و مضحک بود. - «تو کلاً عادت داری توی سرویس بهداشتی دوش بگیری! یادته صورت ادرار زدتو؟ هاهاها» غریدم. - خفه شو زنیکهی عقل! از وقتی که درصد رو زده بودم، عقل با من سرِ لج افتاده بود. تا پیش از اون لحظه خودش من رو نصیحت به دوری و احتیاط میکرد و حالا برای من ریزعلی خواجوی، دهقان فداکار، شده بود. ما برای فراخوان ثبت نام کرده بودیم و چند دقیقهی دیگه باید به سمت مکان برگذاری که حیاطِ درندشت بود، میرفتیم. حیاطی که هر شب پس از بیدارباش مجبورمون میکردن توش بدوئیم. و حالا من بغ کرده، جای سه گوشهی دیوار، پاتوق همیشگی خودم نشسته بودم. دستم دور ساق پاهام حلقه شده بود و چونهم رو روی زانوهام گذاشته بودم. با اینکه کل این دو روز همه رو تهدید به بهترین عملکرد کرده بودم، اما حالا هیچ دلم نمیخواست توی مسابقه شرکت کنم. صورتم واقعا فاجعه به نظر میرسید. - «صورتت همیشه فاجعهست. هاهاه! مرتیکهی زشتی.. حتی زنیکهی زشتتری بودی! هاهاها!» دیگه از دست عقل خاکریزههای غم توی گلوم به سنگریزههای بغض تبدیل شدن. و کاسهی چشمهام که قطرات اشک رو توی خودشون جوشوندن. - این رو بگیر. سرم رو از روی زانوهام برداشته و زلم رو به بالا دوختم. درصد بود که ماسکی بنفش به سمتم گرفته بود. روی چهار زانو نشست و با لطافت فراوان من رو وادار به چهار زانو نشستن کرد؛ دقیقاً مثل خودش. سپس ماسک رو روی صورتم زد. تمام مدت هم سعی داشت با ملایمت رفتار کنه، تا مبادا زخمهام کوچیکترین زجری بکشن. قلبم؟ اون لعنتی مثل همیشه داشت خودش رو توی قفسهی سینهم منفجر میکرد. چشمهای اشکآلودم هم مسخ نگاهِ درصد شده بود. چقدر رنگِ نگاه درصد نسبت به لحظات اول متفاوت بود. اون نگاه غیرقابل نفوذ کجا و این چشمهای پر از مهر و صمیمیت کجا؟ و دستهای درصد که همچنان روی کشهای ماسک، پشت گوشهام مونده بودن. کاش قلبم کمی آروم میزد؛ عوضی داشت حواسم رو از درصد میگرفت. آخ که تماس پوستش با گوشهام همهش مورمورم میکرد. ولی اون.. اون یه احتمال ۵۰ درصدی بود. جنسیتش حتمی نبود؛ ولی آیا این برای من مهم بود؟ درصد حینی که به چشمهام خیره بود، لبخندی محو با وضوح ۵ درصدی روی لبهاش نشوند. - نمیدونم خارج از زندان چی هستی؛ به احتمال ۵۰ درصدی دختری یا به احتمال ۵۰ درصدی پسری.. پس از مکثی کوتاه ادامه داد. - اما خارج از زندان با هر جنسیتی، قطعاً همین چشمها رو داری و اونا.. سیبک گلوش بالا رفت. احتمالاً آب دهنش رو قورت داده بود. - چشمهات زیبان و نگاهت به قدری عمیقه که دلم میخواد هر روز ساعتها توی سکوت بهشون خیره بشم. قلبم؟ دیگه نمیزد! من دیگه تمام شده بودم! من دیگه ظرفیتم پر شده بود! برای من، این دیگه واقعاً تهش بود! - «س.. ساناز یعنی عقلا هم قلب دارن؟ چون حس کردم یه چیزی تو قفسهی سینهم منفجر شد!»3 امتیاز
-
3 امتیاز
-
2 امتیاز
-
#هشتاد و نهمین متن نیمهشب بنظرم هیچ وزنهایی سنگین تر از بلند کردن خودت در دوران نااُمیدی نیست... اگه کسی بهتون نگفته؛ من میگم دمتون گرم که بلند میشین و ادامه میدین! 21:21 دوم اسفند2 امتیاز
-
پارت شصت و سوم پشت غرفهی خودمون ایستاده بودیم و منتظر شروع مسابقه بودیم. و من که مدام چشم از زُل نگاه درصد میدزدیدم. پس از اون لحظهی رمانتیک باید نگاهش میکردم و حرارت بدنم رو بالا میبردم؟ الان باید به فکر مسابقه میبودم و شب قبل از خواب زمان بهتری برای رویابافی بود. پس حواسم رو به امکانات غرفهمون دوختم. و اما امکانات ما؛ پنجتا میز قرمز پلاستیکی چسبیده به هم، دو عدد اجاق گاز حیاطی ۴۵ در ۴۵، دو عدد دیگ؛ یکی بزرگ و یکی کوچیکتر از بزرگه، یه ماهیتابه و یه آبکش بزرگ، چند قطعه ظرف و ظروف مورد نیاز، ۵ لیتر روغن، ۲.۵ کیلوگرم لوبیا، ۵ کیلوگرم گوشت، مقداری پیاز، ۱۰ کیلوگرم سبزی قرمه، ۲۰ عدد لیمو عمانی و ۷ کیلوگرم برنج. عوضیها برنج خیلی کم داده بودن اما من به قدری التماس کردم تا تونستم مقدار ناچیز برنج رو به ۷ کیلوگرم برسونم. - «چون اینا برنجو با خورشت نمیخورن، بلکه خورشتو با برنج میخورن! وارون زدهها!» فراخوان فقط پنجاه شرکت کننده داشت و ما تیم پنجاهم بودیم؛ و آخرین تیمی که ثبت نام کرده، به حساب میاومدیم. من سرآشپز تیم شده بودم و مسابقه قرار بود ۱۰ دقیقهی دیگه آغاز بشه. پس فرار از صبر رو جایز دونستم و وظایف هر شخص رو دوباره بازگو کردم. رو به چاکرا با لحنی رسا لب از روی لب برداشتم. - چاکرا تو سبزیها و پیازارو خرد میکنی. حواست باشه که سبزیا ریز و یکنواخت باشن و پیازا هم ریز و نگینی. و پس از من درصد جملهی من رو برای چاکرا ترجمه کرد. سر به سمت دیکتاتور چرخوندم و با لحنی جدی وظیفهش رو بیان کردم. - دیکتاتور تو گوشتو تیکه تیکه میکنی. حواست باشه که اندازشون یکسان و مربعی باشه. و سپس ترجمهی دوبارهی درصد. من نیز نگاهم رو به لپلپ دوختم. با اون باید با لبخند سخن میگفتم. - لپلپ تو لوبیاها رو پاک کن. حواست باشه سنگ توش نباشه، باشه؟ درصد چند لحظهای با ابروهای بالا پریده به من خیره شد و سپس برای لپلپ ترجمه کرد. - «هاهاها! فکر کنم بخاطر لحن مهربونت بود! با همه جدی حرف زدی ولی با لپلپ خیلی متفاوت و خوش رفتار بودی!» لبهام رو روی هم فشردم تا لبخند گونههام رو پاره نکنه. امان از دست درصد و این قلب؛ و جدیداً امان از دست این عقل! اون انگار بیشتر از من و قلبم داشت به درصد و کنشهاش واکنش مثبت نشان میداد. سرم رو به سمت درصد چرخوندم و حینی که نگاه از صورتش دزدیده و به سیبک گلوش دوخته بودم، اون رو با لحنی دستپاچه و آرام مخاطب قرار دادم. - ام.. درصد تو هم آبو برای برنج بجوشون و یه راه حلی پیدا کن تا لوبیاها زودتر بپزن.. منم برنجو پاک میکنم. یه لحظه نگاهم رو به سمتِ چهرهش بردم. اول چونهش؛ چه ریشهای قشنگی داشت. دوم دهنش؛ گوشهی راستِ لبهاش بالا رفته بودن. سوم بینیش؛ آخ که چقدر قلمی و خوش فرم بود. و چهارم چشمهاش و ابروهاش؛ نگاهش سرشار از خنده و ابروهاش بالا پریده بودن. - «خیلی ضایعی ساناز. فهمیده خجالت میکشی ازش. وای اون باهوشه، اگه بفهمه چه حسی بهش داری چی؟»2 امتیاز
-
حسین نُچی کرد و بیمیل از ماشین پیاده شد. نمیدانستم آقای هاشمی دربارهی همسر این مقتول چه چیزی گفته بود که اینطور حسین را مردد کرده بود، اما زیاد هم نمیخواستم اهمیتی بدهم. جلوی در فلزیِ مشکی و بزرگ عمارت ایستادم و زنگ روی دیوار را فشردم. - بله؟ با شنیدن صدای زنی که بهنظر مسن میآمد، جلوی دوربین کوچک آیفون تصویری ایستادم و گفتم: - من سرگرد جاوید هستم از ادارهی آگاهی، چند تا سؤال از آقای ملکپور داشتم که ایشون باید بیان و به سؤالات ما جواب بدن. - ولی ایشون خوابن جناب سرگرد. متعجب ابرویی بالا انداختم؛ انگار حسین دربارهی این مردمان پر بیراه هم نگفته بود. - لطفاً بیدارشون کنید خانوم، کار ما واجبه! زن که انگار از لحن جدی و تا حدی کلافهام مضطرب شده بود با لکنت گفت: - با… باشه چشم. نفسم را کلافه بیرون دادم؛ واقعاً نمیفهمیدم انسانی که هنوز یک ماه هم از قتل فجیع همسرش نگذشته بود چطور میتوانست آسوده و راحت تا ظهر بخوابد و حتی به دنبال شکایت هم نرود؟! - دیدی گفتم واسهی اینها ساعت ده تازه اول صبحه! نگاه کلافه شدهام را از حسین گرفتم و گوشهی چشمانم را با دو انگشت فشردم. اینکه ما برای پیدا کردن قاتل بسیار دغدغه داشتیم و خانوادهی مقتول اینطور راحت از کنار همه چیز میگذشتند و عین خیالشان هم نبود که یکی از عضوهای خانوادهشان به بدترین شکل ممکن کشته شده بود، برایم قابل هضم نبود و عصبی و کلافهام میکرد. بالاخره پس از چند دقیقهیِ کلافه کننده در بزرگ عمارت باز شد و آقای ملکپور که مردی چهل و چند ساله، با موهایی جوگندمی و صورتی بدون ریش، اما آشفته و خوابآلود در درگاهی ظاهر شد. - سلام. قدمی از دیوار فاصله گرفتم و روبهروی ملکپور ایستادم. - سلام جناب. کارت شناساییام را از جیب کتم بیرون کشیده و آن را روبهروی صورت ملکپور گرفتم. - من سرگرد جاوید هستم... اشارهای به حسین کرده و ادامه دادم: - ایشون هم همکارم سروان ستوده هستن از ادارهی آگاهی؛ در رابطه با پروندهی همسرتون به اینجا اومدیم تا اگر بشه چند لحظهای با شما صحبت کنیم. ملکپور سرش را بیحوصله تکانی داد. - من همهی حرفهام رو به بازپرس قبلی زدم آقایون؛ حرف جدیدی ندارم که به شما بگم. - درسته که شما با بازپرس قبل صحبت کردین، اما حالا ما مسؤول پروندهی قتل همسر شما هستیم و شما هم موظفین که با ما همکاری کنین. ملکپور پنجه میان موهای نسبتاً بلند و کم پشتش کشید. - وای خدایا! من که به اون بازپرس قبلی گفته بودم شکایتی ندارم!2 امتیاز
-
در سکوت مشغول رانندگی بودم و حسین هم از شیشهی بغلی ماشین به بیرون خیره بود و ذهن هردویمان سخت مشغول. ذهن من درگیر این پرونده بود و حسین هم شاید بالاخره خود را درگیر شغلش کرده بود. - میگم حالا نمیشد از یه جای دیکه تحقیقاتمون رو شروع کنیم؟! نیم نگاهی سمت او انداختم. - چه فرقی میکنه؟! بالاخره که باید از یه جایی شروع میکردیم. حسین چهره درهم کشید و غر زد: - آخه این طرف با همون بازپرس قبلی هم خوب همکاری نمیکرد. متعجب برایش ابرویی بالا انداختم؛ این را دیگر از کجا فهمیده بود؟! - تو از کجا میدونی؟! حسین شانهای بالا پراند و همانطور که چشمان عسلی رنگش را به روبهرو دوخته بود، جواب داد: - آقای هاشمی گفت. پوزخندی از حرفش به لبم نشست؛ مگر این مرد نبود که تا همین چند وقت قبل مدام از آقای هاشمی بد میگفت؟! حالا چه شده بود که رفته بود و با او صحبت کرده بود؟! - مگه تو باهاش حرف زدی؟ حسین سری تکان داد. - آره؛ میخواستم دربارهی این پرونده یه چند تا سؤال ازش بپرسم. دستی دور لبم کشیدم تا لبخندم را پنهان کنم. حسین همیشه همینطور بود. خیلی کم پیش میآمد که در اولین دیدار از کسی خوشش بیاید، اما در دیدارهای بعدی با همه دوست میشد. درست مثل آشناییمان در دانشکدهی افسری که ابتدا از منی که سال بالاییاش بودم متنفر بود و من را انسانی مغرور و بداخلاق میدانست و پس از چند دیدار برایش تبدیل به بهترین دوست و بعدها بهترین همکارش شدم. - چی میگفت حالا؟ حسین لب و دهانی کج کرد و جواب داد: - میگفت این مرده هم یکی از همونهایی بوده که میخواسته شکایتش رو پس بگیره، ولی وقتی فهمیده این پرونده جنبهی عمومی داره شروع کرده به بدقلقی کردن و به سؤالهای پلیسها جواب سر بالا دادن. میترسم حالا که این موقع از صبح داریم میریم خونهاش اصلاً راهمون نده. متعجب از حرف او مچ دستم را بالا آوردم و به صفحهی گردِ ساعت بند چرمیِ مشکیام نگاهی انداختم. - این موقعه از صبح دیگه یعنی چی؟! ساعت که نُهِ. حسین سرش را تکانی داد. - اِی داداش، ساعت نُه واسهی مایی که باید رأس ساعت هفت اداره باشیم دیره؛ واسهی این بالا شهریا ساعت ده هنوز اول صبحه. ماشین را جلوی عمارت ویلایی و بزرگی که مقصدمان بود پارک کردم و رو به حسین که سفت و محکم سرجایش نشسته بود گفتم: - جای این حرفها یه تکونی به خودت بده و پیاده شو.2 امتیاز
-
#هشتاد و هشتمین متن نیمهشب اینو از من یادتون باشه... اگه بخواین نفس یه مرد و امتحان کنین! در هر صورت میبازین! پس وارد امتحانی که تهش بازنده میشین، نشید. 10:10 دوم اسفند2 امتیاز
-
#هشتاد و هفتمین متن نیمه شب پروفسور تو سریال اشرف تک حرف قشنگی زد: زیاد دوست داشتن یکی اشتباه نیست اما؛ زیاد اعتماد کردن بهش اشتباهه! 9:09 دوم اسفند2 امتیاز
-
پارت شصت و یکم لحظاتی بعد، دیکتاتور با لبخند رضایتبخش و محوش سرجای اولش نشست. لپلپ و چاکرا کناری ایستاده بودن و به من که داشتم با اخم به سمت درصد میرفتم، خیره بودن. درصد نگاه ناراحتش رو روی گونههام انداخت و سپس توی چشمهام قفل شد. - متاسفم وارونک، احتمال این رو نمیدادم که چنین بشه. لبخندی از روی کینهتوزی و تلافیجویی به لبهام منگنه زدم. - خودت یه چیزی بیار وگرنه بدترین چیزو انتخاب میکنم. سری تکون داد و به سمت کمدش رفت. درش رو گشود و مگسکشی بنفش از داخلش بیرون کشید. سپس به سمتم بازگشت. مگش کش رو با لطافت لای انگشتهام چپوند. - «ساناز؟ واقعاً میخوای بزنیش؟» درصد به من پشت کرد. حقیقتاً دلم نمیاومد، پس یه ضربه آروم روی ماتحتش نشوندم. سپس مگس کش رو زمین انداختم و به سوی سرویس بهداشتی روانه شدم. باید آبی به صورتم میزدم تا خنکیش داغی سوزش گونههام رو از بین ببره. همین که وارد دستشویی شدم، نگاهم توی آینه روی خودم سکته زد. و خندهی عقل که از بابت تمسخر کردنِ منِ صاحبش بود! - «هاهاها! شبیه سنجاب لپ گلگلی شدی و انگار تو دهنت پر از فندوقه. هاهاها» گونههام خون مرده شده و به شدت ورم کرده بودن؛ مخصوصا گونهی چپم. گویا درصد باید واقعاً سفت خودش رو میپایید. درد رو که به جهنم و درک گرفته بودم اما چهرهم به قدری مضحک به نظر میرسید که میتونستم بخاطر خنک کردن آتیش خشمم، گرگِ بعدی نقاشیهای روی دیوارهای سلول باشم؛ کاملاً سه بعدی و واقعی. اخمهام رو توی هم کشیدم و در رو گشودم. از سرویس خارج شدم و با گامهای بلند به سمت درصد رفتم. - «ساناز! نه ها! عزیزم! نکنیا! دختر خوبی باشیا!» زانو خم کردم، مگسکش رو برداشتم و دو ضربه به ماتحت درصد زدم؛ یکی به لپِ راست کمرش و یکی به لپِ چپ کمرش! - «زنیکهی مرتیکه شدهی احمق! اون که طرفت بود آخه! چرا از کسی که مقصر نبود انتقام گرفتی؟» و درصد که به جای آخ گفتن و سانازبازی و سلیطگی در آوردن، شونههاش رو به لرزهی خندهی بی صداش در آورد. - احتمال اینکه ENTP بیخیالِ تلافیِ کینهش بشه حدودا منفی ۱۰۰ درصد هستش و من همین انتظار رو ازت داشتم. سپس دستش رو روی ماتحتش گذاشت و جایِ ضربهها رو مالید. لبخندم رو خوردم و نگاهم رو روی همه چرخوندم و اخمآلود، با لحنی تهدیدآمیز غریدم. - روز فراخوان و مسابقه همه باید صدمونو بزاریم! من باید برم آشپزخونهی زندان!2 امتیاز
-
پارت شصتم یک آن جسمی با سرعت نور از جلوی چشمهام گذر کرد. درصد بود که همراه با بوسهی مشتش روی دماغ دیکتاتور، روی بدنش فرود اومده بود. - «یا خدا! چه پرشی! چه مشتی! درصد بود واقعا؟» بهت زده به سمتشون سر خوردم. یقهی درصد رو از پشت گرفتم و وادار به ایستادنش کردم. جدا شد و از دیکتاتور فاصله گرفت. چهرهش سرخ شده بود و فکش منقبض. آب دهنم رو قورت دادم که ناگهان دیکتاتور از جاش پرید. و دماغش که خون رو فوران میکرد. با اخمهای تو هم رفته به سمت درصد جهید. جیغکشان، دستهام رو به دو طرف گشودم و مقابلش پریدم. - دیکتاتور! خواهشاً! دیکتاتور! نفس زنان بهم خیره بود. و خون که از دماغش روی لبهاش سرازیر میشد و با گذر از چونهش، قطرهقطره روی زمین سقوط میکرد. - خواهشاً نکن دیکتاتور! شمرده غرید. - من.. تو.. فراخوان.. شرکت.. نمیکنم. حس کردم جامدی پوست صورتم به شکل مایع در اومد؛ مثل کیک تولدی که خامههاش داشتن آب میشدن. و پلک چپم که میپرید و نگاهم که جنگنده به سمت درصد میفرستاد. کاش میشد درصد رو تیکه و قیمه میکردم؛ حیف و صد حیف! - چیکار کنم بی حساب شیم؟ دست درصد رو گرفتم و کشیدم. و درصد که بین من و دیکتاتور قرار گرفت. - بیا! نوازشش کن! ۱ به ۱ شین! سپس لبخندی دندوننما روی صورتم نشوندم. - «چی؟ ساناز! بخاطر فراخوان درصدو انداختی تو قفس دشمنش؟» چون مقصر بود! من کتک نخورده بودم که همه چیز متوقف شه! یکی هم درصد میخورد و قضیه به خوبی و و خوشی خاتمه مییافت. دیکتاتور پشت دستش رو روی بازوی چپ درصد گذاشت و اون رو به کنار هل داد. - این نه! تو! خودت! و انگشتش که رو به من بود. من؟ من که واسطه بودم. میخواست واسطه رو بزنه؟ بابا آخه من چکاره بودم؟ من فقط واسطهی مذاکرات بودم! لب برچیدم و سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. اگه دستم به درصد و اعضای تیم بدبختکُن خدا میرسید، پاهام رو توی حلق تکتکشون فرو میکردم. - «خب درصد فقط میخواست از تو طرفداری کنه!» این هم از عقل ما، زنیکه همیشه از بودن توی تیم من انصراف میداد. نگاهم روی درصد نشست. ولیکن با غیض ازش چشم برداشتم و اینبار لپ چپم رو باد کردم. و شلیک دوم ضربهی انگشتی دیکتاتور؛ این بار روی گونهی چپم! این ضربه حتی از قبلی هم دردناکتر بود و درد و سوزشش، اشک رو توی کاسهی چشمهام جوشاند. سرم رو به سمت درصد چرخوندم و زیر لب با خشم نالیدم. - درصد از ماتحتت در مقابل من محافظت کن. - «ساناز! فکر کنم شنیدا.» زهرمار! اتفاقاً خواستهم هم شنیده شدنش بود. مگه احساساتم میتونستن مانعی برای جرواجر نشدن درصد باشن؟ قطعاً، خیر! نبض و تپش به جا، دعوا و تنبیه هم به جا!2 امتیاز
-
هیکلش رو که دیدم قالب تهی کردم. من در مقابلش سوسک هم نبودم دعوتمون کرد داخل. اروم گفتم: الان مجبوریم که بریم! ملکا چشم غرهای رفت و گفت: اگه شوهر من مثل تو ترسو باشه، دو روزه ازش طلاق میگیرم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم و بعد گفتم :کی گفته من ترسوام، اصلا بیاین بریم بهتون نشون میدم که اینا در مقابل من هیچان.2 امتیاز
-
پارت پنجاه و نهم - «وای پوزخند لعنتیشو ببین! یعنی ساناز این بشر اگه ابعادش ۱ متر در ۲ متر نبود جوری ترغیبت میکردم که دوباره بهش حمله میکردی. ولی خب اون سری با استفادهی سوء از غفلتش تونستی یه ضربهای بزنی. اما این سری این فیلجثه میتونه سریع حرکتتو پیش بینی کنه و در نهایت مثل موش زیر پاهای گندش له میشی. بنظرم باهاش مذاکره کن!» حینی که دندونهای بالاییم رو روی دندونهای پایینی میساییدم، با دستهای مشت شده به دیکتاتور که دست به سینه و با پوزخند زل نگاهش رو بهم دوخته بود، مینگریستم. مذاکره با این شخص؟ من هیچ دلم نمیخواست با کسی که لپلپ رو آزار میداده بیعت کنم. اما غذا چطور؟ یعنی باید بین دشمن و غذا یکی رو انتخاب میکردم. گویا این تیم بدبختکُن خدا دوباره دست به کار شده بود. - وارونک! میدونی جایزهی آشپز تیم برنده چیه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. چشم توی حدقه حرکت دادم تا روی درصد قفل بشه. - جایزش چیه؟ درصد با رگههایی از تعجب و بهت توی صداش پاسخ رو به گوشهام رسوند. - طبق نوشتهها؛ جایزهی آشپزِ تیمِ برنده، کار کردن توی آشپزخونهس و همچنین مسابقه هم قراره دو روز دیگه، توی حیاط زندان برگذار بشه. هیجان از داخل گوشهام به زیر پوستم گریخت و موهای تنم رو سیخ ساخت. این بهترین جایزهای بود که میتونستم داشته باشم؛ اون هم توی دنیای وارونه و غذاهاش که همگی پختشون عجیب الدستور بودن. اگه آشپز تیم میشدم و برنده میشدیم؛ میتونستم هر روز غذاهای زمینی بخورم. خدای من، یعنی ممکن بود؟ به لپلپ چشم دوختم. با لبخندی معصومانه و دندوننما، دو دست مشت شدهش رو به نشونهی پیروزی بالا برده بود و توی هوا تکونشون میداد. - «ای خدا! لپلپ نازنازی! داره میگه انجامش بده.» گره ابروهام رنگِ تشکر به خود گرفتن و لبهام تبسمی از جنس سپاسگذاری روی خودشون طرح زدن. روی زانوهام به سمتِ دیکتاتور گام برداشتم و مقابلش، چهار زانو نشستم. و هردوی ما که کف دستهامون رو روی کاسهی زانوهامون قرار داده بودیم و با صورتی خنثی به هم نگاه دوخته بودیم. هرچند چشمهامون به سمت هم موشک پرتاب میکردن! - مایل به آتش بس؟ و اما دیکتاتور عوضی که «نچ» کشیدهش رو به روحیهم کوبید. خرناسی از روی حرص کشیدم. - نوازش کن تا بی حساب بشیم. سپس لپ راستم رو باد کردم و نیمهی راست صورتم رو به سمت دیکتاتور گرفتم. حین گفتن همگی از پشتِ سر به گوشهام هجوم آوردن. حتی چشمهای دیکتاتور هم به قدری گرد شده بودن که هر لحظه امکان داشت از کاسهشون بیرون بپرن. - «یعنی حاضری کتکت بزنه ولی بتونی توی فراخوان شرکت کنی؟» من برای این مذاکره باید اجازه میدادم دیکتاتور تلافی کنه وگرنه مشخص نبود چه خواهد شد. چشم راستم رو بسته بودم و فقط نگاه چپم روی دیکتاتور بود. و دیکتاتور عوضی که انگشت وسط چپش رو به شستش چسباند. و سپس شلیک! شست سفتش روی گونهم نشست. عربدهای از شدت درد و سوزش پوستم کشیدم. عوضی انگار با سنگ زده بود. آخ دیکتاتور کاش انگشتت قلم میشد! و صدای دورگه و خاورمانندش که شکنجهی روحی روانیم کرد. - بریم که ببازیم! - «خفه شو! دیکتاتور کفتار زاده خفه شو! با اینکه منظورش پیروزیه ولی باید خفه خون بگیره! وای جیغ! وای خون جلو چشامو گرفته! وای!»2 امتیاز
-
حسین سرش را به نشانهی نه تکانی داد و اینبار من در جواب سرهنگ گفتم: - نه قربان؛ ما هرکاری که لازم باشه برای حل این پرونده انجام میدیم. حتی اگه مجبور باشیم صد بار خونهی مقتولین رو بگردیم و از اقوام و خانوادههاشون پرسوجو بکنیم این کار رو میکنیم. سرهنگ لبخند کمرنگی بر لب نشاند و سرش را در تأیید حرف من بالا و پایین برد. - آفرین سرگرد، این همون چیزیه که من ازتون میخوام؛ یکم هم از این اخلاقت رو به سروان ستوده یاد بده. از گوشهی چشم به حسینی که سر به زیر انداخته و اخم درهم کشیده بود نگاهی انداختم و لب روی هم فشردم تا نخندم و حسین را بیش از این ناراحت نکنم. - چشم قربان. سرهنگ به پشتی صندلیاش تکیه زد و همراه با تکان دستش گفت: - خیلی خب، برید ببینم چیکار میکنید. از روی صندلی برخاستم و جلوتر از حسینی که بیمیل و پاکشان پشت سرم قدم برمیداشت از اتاق سرهنگ بیرون آمدم. - حالا میخواهی چیکار کنی امین؟! بیآنکه نگاهی به سمتش بیاندازم و همانطور که به سمت اتاق میرفتم گفتم: - خودت بعداً میفهمی. حسین قدم بلندتری برداشت و خودش را به من رساند. - نگو که میخواهی باز بری خونهی مقتولها رو بگردی؟! وارد اتاق شدم و یک راست به سمت چوب لباسی گوشهی اتاق رفتم تا کتم را از روی آن بردارم. - اگه لازم باشه این کار رو هم میکنم. کتم را روی خم آرنجم انداختم و پس از برداشتن کارت شناساییام رو به حسینی که وسط اتاق خشکش زده بود گفتم: - تو نمیخوای با من بیای؟ حسین گیج و گنگ سری تکان داد. - چ… چرا، میام باهات. من از اتاق بیرون زدم و حسین هم پس از برداشتن کتش پشت سرم به راه افتاد. میدانستم اینکه بخواهی راهی که یک نفر رفته را دوباره بروی سخت است، اما ما چارهای هم جز این نداشتیم. نه میتوانستیم دست روی دست بگذاریم و بیتفاوت منتظر اتفاق بدتری بنشینیم و نه میتوانستیم به تحقیقات بازپرس قبلی اتکا کنیم و به دنبال مدرک و نشانهی جدیدی نباشیم. ***2 امتیاز
-
پوزخندی از حرفش به لبم نشست. او فکرش را نمیکرد که همه چیز اینطور پیچیده باشد، اما من از خیلی قبلتر حدسش را زده بودم. - من که بهت گفته بودم این پرونده خیلی پیچیدهاس! حسین پنجهای میان موهای قهوهای رنگش کشید و با ناراحتی لب زد: - حالا چیکار کنیم؟! اگه ما هم نتونیم این قاتل رو پیدا کنیم سرهنگ ازمون ناامید میشه! درست همین افکار در سر خودم هم میگذشت، اما نمیخواستم به آنها بال و پر بدهم؛ بعلاوه هنوز برای ناامید شدن خیلی زود بود. - اینقدر منفینگر نباش حسین، ما تازه بررسیِ این پرونده رو شروع کردیم نباید به همین زودی ناامید بشیم. حسین سر بلند کرد و نگاه گیج و گنگش را به من دوخت. - یعنی تو میگی ما میتونیم قاتل رو پیدا کنیم؟! درحالیکه از پشت میزم برمیخاستم شانه ای بالا انداخته و گفتم: - اگه خدا بخواد چرا نتونیم؟! الان هم پاشو بریم یه گزارش کار به سرهنگ بدیم تا خودش احضارمون نکرده. حسین از پشت میز برخاست و همپای من از اتاق خارج شد. - من همیشه به اینهمه توکلِ تو غبطه میخورم. از گوشهی چشم لحظهای نگاهش کردم؛ این توکل داشتن به من مربوط نبود. خدا به من لطف داشت که یقین به خودش را در دلم انداخته بود. که اگر این کار را نکرده بود من هرگز پس از مرگ همسر و برادرم توانِ دوباره سرپا شدن را نداشتم. … سرهنگ همانطور تکیه زده به پشتی صندلیاش دستی به ریش بلند و جوگندمیاش کشید و گفت: - یعنی بازپرس قبلی هیچ مدرکی پیدا نکرده؟! نیم نگاهی به چهرهی درهم حسین انداختم و سرم را به نشانهی نفی تکان دادم. عجیب هم نبود، اگر تابهحال مدرکی پیدا کرده بود که پرونده را از دست نمیداد. سرهنگ نگاهش را بین ما چرخی داد و همراه با تکان سرش ادامه داد: - پس فکر کنم خودتون باید برید و دنبال مدرک بگردین. حسین با نگاهی بهت زده خودش را جلو کشید و متعجب پرسید: - خودمون دنبال مدرک بگردیم؟ کجا رو بگردیم؟! سرهنگ شانهای بالا انداخت و به طوری که انگار مسئلهای کاملاً عیان را بازگو میکند لب زد: - خونهی مقتولین، همسرهاشون، فامیلهاشون؛ هرجایی که به ذهنتون میرسه. شاید بتونید چیزی رو پیدا کنید که به چشم بازپرس قبلی نخورده باشه. حسین دستانش را مشت کرد و مردمک در کاسهی چشم چرخاند. کلافه بود و مشکلش این بود که برعکس من اصلاً توان پنهان کردن احساساتش را نداشت. - ولی بازپرس قبلی همه جا رو گشته، اگه مدرکی بود قطعاً اون باید متوجهش میشد. سرهنگ موشکافانه و دقیق به حسین خیره شد. - یعنی میخواهید بگید که شما هم از پس این پرونده برنمیاید؟!2 امتیاز