به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/17/2026 در پست ها
-
نام دلنوشته: نامههایی به دخترم ایران نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: اجتماعی، تراژدی مقدمه: دخترم ایران؛ تمامِ جان این مادر! کاش زنده بمانم تا روزی تو را بدنیا بیاورم. اگر همچنان نفسهایم به راه بود و تو نیز چشم به جهان گشودی؛ این نامهها را بخوان و به اسمت و به اصالتت افتخار کن.7 امتیاز
-
نامهی اول ایران، دخترِ با اصالتِ من! مادرت به قدری فداکار است که از احساسات مادرانهی خود میگذرد و نخستین چیزی که به تو میآموزد این است: «ایران! تو قبل از اینکه دختر من باشی، یکی از فرزندان کوروشی.»5 امتیاز
-
نامهی دهم ایران، دخترِ پدر دوستِ من! مادرت، پدری را دید که ساعتها گریهکنان به دنبال پیکر فرزندش از میان هزاران پیکر بیجان میگشت. «ایران! تو به حرمت اون پدر، هیچوقت از دسترس پدرت خارج نباش چرا که اون هم مثل من اون پدر رو دیده.»4 امتیاز
-
نامهی نهم ایران، دخترم؛ مادرِ آینده! مادرت، مادران بسیاری را دید که دیر رسیدند و پیکر فرزاندشان دیگر جان نداشت. «ایران! اگر روزی مادر شدی، امنیت وجودِ فرزندت رو مدیون شخصی هستی که با پرپر شدنش، جگر مادرش رو تا ابدِ زندگیش خونین کرد.»4 امتیاز
-
نامهی هشتم ایران، دخترِ عاشقِ من! مادرت، زنان و مردانِ بسیاری را دید که در زمانهاش، به تنهای بی جان معشوقشان بوسه زدند و به خاک سپردند. «ایران! همیشه قدرِ لحظاتِ عاشقانهت رو با معشوقهت بدون، چرا که برای اون لحظاتی که داری دو نفرهای بیشماری تا ابد یک نفر شدن.»4 امتیاز
-
نامهی هفتم ایران، دخترِ محافظِ من! مادرت، خواهران و برادرانِ هموطنش را برای وطنی که هوایش را تنفس میکنی از دست داد. «ایران! ایرانی که توش هستی با خونِ مردم زمانهی من آباد شده، پس از خون اون لالهها محافظت کن.»4 امتیاز
-
نامهی ششم ایران، دخترِ با استعدادِ من! مادرت و هم نسلهای او همگی سرشار از استعداد بودند اما یا شکوفا نشدند یا شکوفه از درختِ کنارِ مزارشان رویید. «ایران! من و مابقی هم نسلهای من برای شکوفایی تو و هم نسلهای تو در ایرانِ روزگاری بالاخره آباد میجنگیم.»4 امتیاز
-
نامهی چهارم ایران، دخترِ هموطن دوستِ من! مادرت در جوانی آگاه شد که مرزهای وطنش را خاک نساخته است، بلکه قلبهای تپندهی هموطنان بودند که نبضهایشان در کنار هم نقشهی ایران را پدید آورده است. «ایران، تو از کودکی این رو بدون که واژهی وطن از کلمهی هموطن استخراج میشه و بدون هموطن، وطن هیچ معنایی نداره.»4 امتیاز
-
نامهی سوم ایران، دخترِ وطن دوستِ من! مادرت زمانی از زمین و زمان نومید شده و دل بریده بود؛ حتی از کشورش. اما هنگامی که وطنش را در خطر دید، تنش به لرز درآمد. « ایران! توصیهی مادرت به تو این شعاره؛ وطنم، تمامِ تنم.»4 امتیاز
-
نامهی دوم ایران، دخترِ همیشه پیروزِ من! مادرت تو را ایران نامید چون ایران تنها واژهای بود که در طول تاریخ هرگز نمرد و بر هر ستمی چیره شد. «ایران! تو ایران شدی تا به هر سیاهیای توی زندگیت نورِ پیروزی بتابونی.»4 امتیاز
-
بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: - اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. - آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. - اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ ایستاد و به سمتم برگشت. - من رو نگاه. به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: - بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: - خیلی - پس حق داشته بشناسه3 امتیاز
-
نامهی پنجم ایران، دخترِ آزادهی من! مادرت زمانی که وطنش در خطر بود و هموطنش غرق در خون، تمامِ شبها تا صبح گریست اما هرگز امیدش را از دست نداد و همهی لحظات را نگاشت. «ایران! من با خونِ دل از این جنگ، نامهها مینویسم تا روزگاری تو با لبخندِ پیروزی اونها رو بخونی.»3 امتیاز
-
نامهی چهاردهم ایران، دخترِ اسطوره دوست من! مادرت، در وطنش، در نقطه به نقطهی کشورش قهرمانهای شاهنامه را درون هموطنانش دید. «ایران! من زنده موندم تا اونها رو ببینم و بشنوم که روزی از همگی اونها برات خواهم گفت. و وظیفهی تو اینه که بعد از مرگم یاد همهی اسطورههایی که بخاطرش وجود داری و نفس میکشی رو زنده نگه داری.»2 امتیاز
-
لبخند گیجی زدم و پرسیدم: - چه نقشه ای؟ خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: - من زن بگیرم. جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. - پیمان: جان! زن؟! - پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟ - ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. - آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: - چون لشکر شام حمله ای عظیم به سوی ما خواهند کرد. خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. - آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! - پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ نیش آقاجون خود به خود باز شد. - آقاجون: شمس الملوک. تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ - ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها2 امتیاز
-
منم درخواست انتقال به تالار برتر رو دارم. این لینک شامل آرک اول از جلد اوله و تموم شده. (جلد اول شامل ۱۷ فصله و ۹ فصل اولش، آرک اوله) https://forum.98ia.net/topic/5358-رمان-وارثان-خاکستر-جلد-اول-آغاز-خاکستر-راوی-خاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/2 امتیاز
-
به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونهای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچهها دیگه کیان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچههای دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار میکنین. به قیافهی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشهی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. (@آتناملازاده @سایه مولوی @bano.z @زهره تقیزاده دخترای قشنگم درجریانید که من یکم به جاده خاکی زدم و داستان و خراب کردم ولی میخوایم این داستان و مجدد احیا کنیم حالا نوبت نقشه های شیطانی پیرمرد پرحاشیه و شیطنت خواهر و برادر و تغییر رفتاری ملکاست، بیاین ببینیم چی میشه🩷🌹)2 امتیاز
-
@Yammakhعزیزم خدمت شما2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
نامهی سیزدهم ایران، دختر با شعورِ من! مادرت، خیابانهای شهر به شهر وطنش را غرق در خونِ هموطنش دید. مادرت، دیوارهای شهر به شهر وطنش را آغشته به خونِ هموطنش دید. «ایران! همهی خیابانها و دیوارهایی که توی وطنت میبینی مقدسن، پس با احترام روی خیابانها راه برو و روی دیوارها چیزی ننویس که به ردِ خون رویشون بی حرمتی بشه.»2 امتیاز
-
نامهی دوازدهم ایران، دخترِ خوشحال من! مادرت، عزادارانی را دید که آنقدر غم از ظرفیتشان لبریز شده بود که بر سر مزار پرپر شدگانشان میرقصیدند. «ایران! همیشه برقص و پایکوبی کن، اما بدون چه کسانی برای خوشحالی تو جان دادن و خانوادههاشون دیگه رنگِ خوشی واقعی به خودش ندید.»2 امتیاز
-
نامهی یازدهم ایران، دخترِ خندانِ من! مادرت، گریهی زنان هم دورهاش را دید و شنید، حتی در دورهاش دیگر مردان هم بغضشان را در ملع عام بلند گریستند. «ایران! تو همیشه بخند اما بدون که لبخندت رو ما با قطره اشکهای چشمهامون خریدیم.»2 امتیاز
-
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 #پارت_۷💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی ✍🏻 اگه عذرخواهی نمی کرد اصلا قبول نمی کردم. خوشم نمیاد کسی با بچه ها دستوری رفتار کنه. چرا همه فکر می کنن چون پول میدن میان کافه با گارسون گرفته تا بقیه ، هر جور که دلشون می خواد رفتار کنن! تو جامعه ی ما جا افتاده متاسفانه هر کس گارسونه از روی ناچاریه یا نداره! اتفاقا بچه های ما هر کدوم تو بهترین جای شیراز خونه دارن به جزء سام و سلماز که شرایط زندگیشون خاصه.ولی همه با عشق کارشون رو انجام میدن. نگاهی به اپل واچم انداختم. یه ساعت دیگه باید باشگاه باشم. ماگ صورتی رنگم که با یه یونیکورن خوشگل تزئین شده رو از قفسه ماگ های رنگی برداشتم و از دستگاه اسپرسو ساز پرش کردم. طبق معمول دکمه ی مخزن خامه رو زدم و صورتک دختره خندون رو طرح زدم. - برای ما هم بریزی گناه نمیشه خواهر. نیم نگاهی به صورت عرق کرده ی سحر که مشغول گذاشتن کیک ها تو فر بود؛ انداختم و گفتم: - برای شما خوب نیست خوشگلم. با دستمال پیشونیش رو پاک کرد و در فر رو بست ، گفت: -چرا اون وقت مامانی؟ - چون تو همینطوری شبا نمی خوابی می خوای قهوه بخوری ما رو بیچاره کنی؟ من که آماده ی جواب بودم با سر به سلین که جوابش رو داد؛ اشاره کردم و گفتم: - بیا خواهرت حق مطلب رو ادا کرد.می خوای بیشتر از این بیدار بمونی، سلین مجبور بشه برات لالایی بخونه بخوابی؟ صدای خنده ی بچه ها بلند شد. کل کل سلین و سحر با پارازیت های سام شروع شد.بی توجه به کل کل کردن هاشون مشغول پر کردن ماگ ها شدم. سه تا اسپرسو مخصوص با دوتا هات چاکلت برای خواهرای عاشق شکلات. سینی و رو میز مربعی شکل گوگولیمون که به رنگ صورتی بود با رو میزی چارخونه ی سفید و صورتی ملیح، گذاشتم. - بفرمایید بخورید بگید دستت بشکنه مرسانا. سام چشمام رو کج کرد و گفت: - باشه بابا فهمیدیم باید تشکر کنیم.ممنون بانو بابت زحمات بی پایان شما. دستمال آشپزخونه رو به سمتش پرت کردم که تو هوا گرفت و ابرویی بالا انداخت.با غرور انگار که کاپ طلا تو مسابقه گرفته گفت: - حال کردی رو هوا زدم ؟ کجا میری ؛ بودی حالا؟1 امتیاز
-
پارت چهل و هشتم درد بدی توی مرکز سرم پیچیده بود؛ عوضی انگار از سنگ بود. دستهای لرزونم رو مشت کرده و توی آینه به خودم خیره شدم. پسر داخل آینه چقدر غریبه بود، مخصوصاً بعد از نمایشی که به راه انداخت. ولی واقعاً من بودم؟ اگه من این قدرت رو داشتم پس چرا مرتیکهی بی عفت رو نزدم؟ - «منم باورم نمیشه کسیو کتک زده باشی، آخه همیشه صدای کتک خوردنتو میشنیدم تو خواب.» - یعنی تو صدای کتک خوردن و عربده زدنمو میشنیدی و بازم خودتو به خواب میزدی؟ - «هوم! تازه یه چیزی بگم عصبی نمیشی؟» صورتم رو آب زدم تا بلکه حرارتش و تزلزل بدنم رو تحت کنترل دربیارم. - نه بگو. - «اوم! همیشه صدای غرغر کردن و گریه کردنتم میشنیدم ولی مثل لالایی بود برام.» داد زدم. - چی؟ - «ها؟ چی که چی؟ میگم الان بری بیرون دیکتاتور لت و پارت نمیکنه؟» صدای عقل دستپاچه بود. عوضی داشت بعد از حرف سابقش من رو پیچ میداد. لودگی عقل رو به درک گرفتم و بیخیال مخاطبش قرار دادم. - عقل کاش یه راهی بود من تورو زجر میدادم. یک آن گویی انگشتی ناخونتیز از داخل جمجمهم توی چشمِ چپم فرو رفت. - آی! - «هه هه! فعلاً که دست من بازه.» پس از نثار کردن «عوضی» به عقلِ کثافت، از دستشویی خارج شدم. دیکتاتور روی زمین پهن شده و بی صدا درد میکشید. به سمت لپلپ که پشت چاکرا و درصد سنگر گرفته بود، گام برداشتم. اسمش رو فرا خوندم. - لپلپ؟ یک آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش گرفت. با صدایی بغضآلود بینِ هق زدنش نالید. - هق.. دستت بشکنه وارونک هق.. - «تشکر میکنه ها، گفتم شاید خنگی نفهمیدی.» عقل عوضی! دلم میخواست بدن داشت، انگشتهام رو دور گردنش حلقه میکردم و بعد بر اثر فشار و خفگی توسط صاحبش، من به درک واصل میشد. بی توجه به عقل دستم رو روی کمر لپ لپ گذاشتم و لالاییوار بین دو کتفش رو نوازش کردم. - طبق شناختی که ازت داشتم احتمال اون کار از تو منفی ۲۰ درصد بود اما... اما تو غوغا به پا کردی. اولین بار بود که توی تنِ صدای درصد رگههای پررنگ از هیجان به گوش میرسید. چاکرا دستش رو روی شونهم گذاشت و مفتخرانه زمزمه کرد. - مادرجان دستت بشکنه! دیکتاتور همیشه ماهارو اذیت میکرد، مخصوصاً لپلپو.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت چهل و هفتم ضربهی عوضیانهش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل. منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذرهای فکر به عواقبش، با دستهایی مشت شده به سمت لپلپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشکهاش داشت غرق میشد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم میکرد، غریدم. - چه غلطی میکنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامتتر بود. من کی جرعتدار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این میتونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان میگیره میخورتت.» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشمهای هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر میرسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسهی سینهم رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشمهام بیرون زد. خشمناک و از لای دندونهای روی هم قفل شدهم غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز، خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم کلهم رو بین پاهاش، روی حساسترین نقطهی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربدهی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدا دار روی لب نشاندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لبهایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپلپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهنهایی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همهی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمیشد.1 امتیاز
-
پارت چهل و پنجم اشک توی چشمهام خشکید. و درصد که با لبخندی با وضوح ۵ درصد، روی گوشهی چپِ لبش نگاهم میکرد. هم من و هم عقل توی سکوتِ سرچشمه گرفته از شوک غرق بودیم که دریچهی روی درِ فلزی قرمز رنگ سلول گشوده شد. زندانبان قابلمهی بزرگ و سیاه رنگی رو روی زمین نهاد و پس از اون در رو بست. - «بالاخره غذا! ساناز نبینم مثل سه روز گذشته کنیا!» درصد حینی که به سمت قابلمه میرفت، من رو مخاطب قرار داد. - طبق آمار اگه امروز هم پرخور... به زبون تو رژیمت رو حفظ کنی احتمال اینکه دیرو... یعنی فردا رو ببینی فقط ۵ درصده. با چشمهایی بیرون زده از کاسهشون، بهت من رو زده بود. - «داره زمینی حرف میزنه؟ وای ساناز چقد این بشر باهوشه!» مفتخرانه لبهام رو روی هم فشردم و به کمک چاکرا و لپلپ شتافتم تا سفره رو پهن کنیم. - اه اه امروز غذا آبگوشته! - «فکر کنم منظور چاکرا به به باشه!» سرم رو به سمت شونهم چرخوندم و بدون اینکه تکونی به لبهام بدم، زیر لب زمزمه کردم. - چقد تو زرنگی عقل خنگول، خودم فهمیدم! صدای جیغ کشیدهی عقل، لبخند پررنگی رو روی چهرهم منگنه زد. همگی دور هم، دور تا دور سفره جای گرفتیم و نشستیم. این اولین باری بود که بعد از سه روز، با همسلولیها هم سفره میشدم. چرا که روزهای پیش، لپلپ غذام رو تا سه گوشهی دیوار، به نزدم میآورد. چاکرا یه دستش رو روی در قابلمه گذاشت و حینی که اون رو برمیداشت، با لحنی صمیمی رو به هر سهی ما گفت: - الهی کوفتتون شه! و من که نتونستم قهقههم رو مهار کنم. بی توجه به اخمهای چاکرا، تعجبِ لپلپ و تبسم ۲ درصدی درصد ریز میخندیدم. - «منظورش نوش جان بود گمونم!» چاکرا در قابلمه رو برداشت و بالاخره از آبگوشت نیمز رونمایی کرد. خدایا، کجای محتوای داخل اون قابلمه آبگوشت بود؟ خنده روی صورتم ماسید. ـ «مواد لازم: آب، گوشت. دستور پخت: ابتدا گوشت رو داخلِ آب میجوشونیم و سپس همهش رو بر میداریم. خروجی: آب جوشیده شده با لایهای روغن شناور روی سطحش.» با اکراه به آبگوشت چشم دوخته بودم. حق با عقل بود چرا که فقط آبِ داغِ روغنی محتوای این غذا رو تشکیل میداد. و گویا فقط زمانی تیکه گوشتی توی این آب بوده و حالا فقط خاطراتش، روغن، باقی بود. - کجای این آبگوشته؟ چاکرا کاسهی من رو با ملاقهی داخلِ دستش پر از روغنآب کرد. - وا مادرجان! آبِ گوشته دیگه! انتظار گوشت داری؟ - «منظورش پدرجانه. میگم ساناز آبگوشتشون انگار بنده خدا گاوه یا گوسفنده اومده با آب داغ دوش گرفته رفته.» از توصیفات عقل خندهم گرفت اما حین مهارش با انزجار سری تکون دادم و به درصد که کنارم نشسته بود چشم دوختم. و درصد که تیکه نونی رو از توی سفره برداشت و برای کاسهی من تلیت کرد. - «عوضی هی داره جنتلمن بازی درمیاره و با این کارش منم.. منم.. هیچی اصلاً اه!» و در سکوت که غذا سرو شد. لاقل آبگوشت مزهی بهتری نسبت به زهرمار مزهی قرمه سبزیهاشون داشت؛ چرا که محتواش عملاً آبروغن جوشیده و نون تلیت شده بود. پس از غذا لپلپ حینی که کثیفی دور دهنش رو میزدود با غمی معصومانه نالید. - یکم دیگه دیکتاتور از انفرادی برمیگرده! سپس لب برچید و با گریهای نمایشی به موهای فرفریش چنگ زد. - دیکتاتور؟1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت چهل و سوم درصد چند ثانیهای نگاه غیرقابل نفوذش رو روی نقطه به نقطهی چهرهم چرخوند. سپس طی حرکتی بسیار غیر منتظره، دست راستش رو به سمت صورتم آورد. - طبق آمار و مشاهدات؛ برنامهی اولم پاک کردن اشکای روی صورتته. و انگشت شستش که به آرامی و با آرامش روی گونههام نشست. عوضی داشت اشک پاک میکرد یا نوازش؟ و قلب لعنتی که دوباره از جایگاهش، قفسهی سینه، به گلوم گریخته بود و اونجا نبض میزد. اما درصد خیلی خنثی بود، بدون اینکه خم به ابروهاش بیاد داشت خیسی گونههام رو میگرفت. - «بابا این بهت به عنوان پسر نگاه میکنه تو داری اشتباه مونولوگ میگی و جور دیگهای برداشت میکنی زنیکه!» توی مغزم عقل رو به رگبار گلولههای دشنام بستم تا حواسم رو از درصد نگیره. سپس لبخندی محو روی صورتم نقاشی کردم و به چهرهی درصد خیره شدم. با دیدن ابروهاش یاد شعری افتادم. زیر لب شعر رو زمزمه کردم. - خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است/ که خرابات دلم در پی او آباد است - «ساناز! ساناز! زنیکهی بی آبرو! قهوهخور! فلان تو فلان شده..» به گمونم درصد زمزمهم رو شنید، چون صورت خنثاش هالهای از تعجب رو به خودش گرفت. من هم بی توجه به صدای عقل که من رو به رگبار رکیکهای ناپسند بسته بود، چشمکی هوالهی درصد کرده و ادادمه دادم. - خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود/ صید را زنده گرفتن هنر صیاد است. و بالاخره لبخند دو طرفهی درصد. هر دو گوشهی لبهاش بالا رفتن و یه تبسم با وضوح ۲۰ درصدی توی قابِ خوشِ ریشهاش شکل گرفت. آخ که چه لبهایی داشت؛ گوشتالو و صورتی، شدیداً سیر کن.. - «ساناز آشغال خفه شو حالمو بد کردی، عق!» داشت خندهم میگرفت؛ عجب بی ظرفیت بودم. البته بی ظرفیتی که شانس نداشت. قسم به خدایی که مدام تیم بدبختکُنش رو به سراغم میفرسته اگه درصد رو توی زمین ملاقات کرده بودم الان دوتا بچه داشتیم، البته اگه واقعاً پسر بود! یک آن پنچر شدم، انگار داغ دلم دوباره تازه شده بود! احتمال اینکه اون پسر باشه ۵۰ درصده، خدایا نه! صدای پوزخند عقل توی مغزم پیچید. با لحنی حرصناک جملهش رو عربده زد. - «فکر کردی چرا خودمو جرواجر میکنم؟ برای اینکه یکم محتاط باشی هول بدبخت! تو این شرایط تنها قوزِ بالای قوز میتونه شکست عشقی باشه احمق!» حق داشت. باید کمی به قول عقل احتیاط میکردم. پس گلوم رو صاف کردم، خودم رو از مغزم پس گرفتم و به دنیایی که درصدِ عزیز توش وجود داشت فروختم. عقل عربده زد. - « درصدِ عزیز؟ همین الان گفتی به حرفم گوش میدی! اصلا چی شد یهو اینطوری شد؟ تا نیم ساعت پیش که خبری از این احساساتت نبود مودیِ افسارِ گریختهیِ بی ظرفیتِ هولِ لمس» کاش عقل خفه میشد، چون گویا درصد عزیز داشت لب از روی لب برمیداشت تا چیزی بگه. - خب طبق اصول و قوانین علم آمار تو باید چیزایی که برات اتفاق افتاده رو تعریف کنی، البته از جزئیات قبل از بیماریت بپرهیز. و عقل که از شدت حرص داشت دندونهاش رو روی هم میسابید، چون نسبت بهش بی اهمیت بودم. اما به قول خودش من مودی بودم؛ شاید دو دقیقهی دیگه، دیگه خبری از این ذهنیت برای درصد نبود.1 امتیاز
-
پارت چهل و دوم چاکرا پلک روی پلک گذاشت و صداش پس از نفس عمیقش توی سلول پیچید. - چاکرای تاج قفل شو که این دنیا معنویت نمیخواهد. نفس عمیقی دیگهای کشید و ادامه داد. - چاکرای چشم سوم قفل شو تا خرافات سیستم این دنیا را ببینم. دوباره دم گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد. - چاکرای گلو قفل شو تا چیزی که این دنیا میخواهد را بگویم. و نفس عمیق دیگر. - چاکرای قلب قفل شو که این دنیا سنگدل میپسندد. جوشش اشک رو توی چشمهام حس کردم. - چاکرای شبکهی خورشیدی قفل شو تا من چیزی که این دنیا میخواهد را انجام دهم. لبهام رو روی هم فشردم تا اشکهام روی صورتم نریزن. - چاکرای خاجی قفل شو تا منحرفی نیمز پسند باشم. چاکرا گلوش رو صاف کرد تا صداش نلرزه. - چاکرای ریشه قفل شو تا شاید من وجود نداشته باشم. خیسی چشمهام رو با انگشت خشک کردم. - «برای همین انگشت وسط نشون میده؟ تا خدا با قفل کردن چاکراهاش تنبیهش کنه؟» قطع به یقین عقل داشت درست تحلیل میکرد. چاکرا شبیه به آدمهای خارج از زندان نبود، یعنی هیچ یک از این همسلولیها شبیه به آدمیزادنماهای خارج از زندان نبودن. حس میکردم زندانِ نیمز پر از آدمهای خوب زمینیه. - «میدونستی داری گریه میکنی؟» بهت زده چشمهام رو زدودم. و نگاه درصد که روی چهرهی خیسم قفل بود. - چرا داری میخندی؟ - «این دیگه حتماً اینه؛ چرا داری گریه میکنی؟» لبهام رو روی هم فشردم و به سمتش چرخیدم. - توی کد نویسی من به این کار میگن گریه. ابروهاش بالا پریدن. از کنار پاش دفترچهای برداشت و گشودش. سپس توی یکی از صفحات چیزی نوشت. - «وارونک، ینی زاناس، منظورم سانازه! میگم من دیدم چیزی بنویسه ولی خودکارش جوهر نداشت، تو چی؟» درصد که صورت جمع شده از تعجبم رو دید، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی لبهاش نشوند. - من همه چیز رو توی ذهنم ثبت میکنم و احتمال اینکه چیزی رو فراموش کنم ۰ درصده. - «چقد از خود راضیه، ولی مغزش رو ستایش میکنم.» همه چیز رو به درک سپردم و بیخیالِ هر چیزی بحث رو تغییر دادم. - خب جناب درصد برنامهت برای شناخت من چیه؟1 امتیاز
-
پارت چهل و یکم دو انگشت اشارهم رو روی شقیقههام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه میشدم! روانم داشت ساییده میشد! دلم میخواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم. - «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!» بی توجه به جیغجیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خستهم رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم میکرد. - میشه تو زبون من رو یاد بگیری؟ - «چی؟! ساناز زده به سرت؟ خدایا جیغ!» و درصد که دستش رو روی چونهش گذاشته بود، پی در پی انگشت روی ریشهاش میکشید و موشکافانه نگاهم میکرد. نمیخواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه میخواستم این دنیا من رو بشناسه! نمیخواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه میخواستم همسلولیهام زبان من رو یاد بگیرن! - بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسیت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی یاد بگیرم. - «ها؟» خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبختکُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟ - «میگم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش میتپه، هاهاها!» فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبختکُنش استخدام کرده بود. عوضی همهش به من تیکه مینداخت. لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که برخاست و روی نقطهی مرکزی سلول نشست، جملهم توی دهنم اسیر ماند. خدایا نه! باز هم این پیرمرد میخواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهرهای شبیه به زال. این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن میکرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش. - «یعنی چی؟ یعنی میخواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟» حینی که چهار زانو، کنار درصد جای میگرفتم سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنجهاش رو تا کرده و دستهاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشتهاش که همه بسته بودن جز انگشتهای وسطش. -« این انگشت وسط بی ادبی زمین نیست مگه؟» و دوباره سر تکون دادن من برای تایید.1 امتیاز
-
پارت چهلم لپلپ مدام دست به ریشهای نداشتهش میکشید و تاب به سیبیلهای نداشتهش میداد. از حرکاتش داشت خندهم میگرفت. نگاهم رو به درصد دوختم، پارچهای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهرهی ریشدارش که با حجاب، شدیداً مضحک به نظر میرسید، لبهام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم. با صدایی که رگههایی از خندهی سرکوب شده توش موج میزد گفتم: - دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره! درصد لبهاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید. - یک، دو، سه؛ پایان! - «چی؟ پایان یعنی شروع؟» حینی که شونه بالا مینداختم، گوشهی لبهام رو به نشونهی ندونستن به پایین مایل کردم. بعد از شنیدن پایان، لپلپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت: - بدرود! افتخار دژمنی نمیدین؟ - «درود؟ افتخار دوستی نمیدین؟» چشمهام از جملات لپلپ و ترجمههای عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپلپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد. - بدرود! چرا که بله! من درصد هستم. - «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟» عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه میکرد. - منم لپل... اه زَرحال ژدم وارونک! - «منم لپل.. اه خسته شدم وارونک؟» با دهنی نیمه باز به لپلپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی از پنج دقیقه هم از لحظهی آغاز نگذشته بود. - «اه میدونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمیتونه زیاد کمکون کنه.» اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟ - «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچههای اینجا عادتای دیگهای دارن.» شونهای بالا انداختم. لپلپ خودش رو روی زمین سر داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیهم رو مورد هدف قرار داد. - با توجه به گفتهی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک میکنم. آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپلپ عوضی! اما دلم نمیاومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع میشد. - با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد. - «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیمسوز شدم زنیکه!»1 امتیاز
-
سلام عزیزم من گرافیستتم، لطفا عکس موردنظرتو دوباره بفرس باز نمیکنه قبلی.1 امتیاز
-
پارت سی و نهم و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد. - چیکار میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمکهای لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم. - اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. حتم دارم الانم مثل اون لحظهی من دلت میخواد اونجوری واکنش نشون بدی! برخلاف تصورم، لبخندی روی لبش نشست؛ لبخندی که وضوحش تنها ۱۵ درصد بود. دستهاش رو بالا آورد و انگشتهاش رو دور مچهام حلقه زد. سپس با آرامش دستهام رو به رها کردن یقهش دعوت کرد. و پس از اون از شونههام گرفت و من رو روی زمین نشوند. و در طول همهی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض میزد. - «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!» لحن عقل گول زننده بود، انگار میخواست من رو گمراه کنه. - «نه! وقتی میگم از استرسه بگو چشم!» اما از نظر من هیچ هم از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی میکردم. صدای عقل به افکارم قیچی زد. - «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره. غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده.» من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟ با خوردن سلقمه از سوی لپلپ به خودم اومدم. - وارونک درصد با توئه ها! لبهام رو روی فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم. - خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپلپ توی نمایش شرکت میکنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشردهتری رو برات ارائه میکنم. صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جملهی درصد به گوشم رسید. - «ساناز تنها کسی که میتونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.» روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپلپ چرخوندم. - لپ لپ تو نقش زن رو داری. نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپلپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم. - درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی میکنی. تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میون باشه.1 امتیاز
-
*** آرتین امپراتور عصبی از کاری که کرده بود، بیحواس سایورا رو با خودش به اتاق برد. آشالان پادشاه آسمان خیره نگاهم کرد و پرسید: - پسر شاه عناصری؟ تایید کردم و گفتم: - بله درسته. ابرو بالا انداخت. - شبیه پدرت نیستی، خیلی زیبایی؟! اخم کردم. خواستم بگم چه بهتر به اون عوضی ظاهرم نرفته ولی سکوت کردم. امپراتور کلافه اومد و روی مبل نشست. اخمکرده گفت: - من حالا یادم نبود آشالان؛ تو چی، حواست نبود بگی؟ آشالان هول کرد و جواب داد: - خیلی یهویی شد اومدنت من هم یادم رفت. امپراتور به من نگاه کرد. ترسیدم بگه تو یادت نبود؟ واقعیتش من هم یادم رفته بود، آخه یه جوری سایورا زیر گوش ایزدی که می خواست بکشتش زد که من جاش سکته کردم. ولی واقعا خندهام میگیره! چرا سایورا رو فکر کردن وامپگاد هستش؟ اونها گوشهای تیز و بلند ندارند، بالهاشون چرمیه، درسته بدنهاشون جواهر داره ولی مثل سایورا نیست، تازه شاخ هم دارند. هیچ چیزی هم نمیتونند بخورند، بجز حیات آسمان و زمین. من با چشمهام دیدم سایورا غذا میخوره. حتی خودم تو دهنش میوه میگذاشتم. از همه اینها بگذرم اولین بار بود یه ایزد میدیدم. خیلی قدرتمند بودن. وای اون مرد عقابی از همه ترسناک تر بود. یادش میافتادم چهار ستون بدنم میلرزید. حتی ایزدها هم بهش احترام گذاشتن. سرم رو بالا اوردم و به آشالان که رفت خیره شدم. حدود یک ساعته تو سکوت نشستم و سایورا هم سه ساعته بیهوشه. هوفی کشیدم که محافظی جلو اومد گفت: - امپراتور بزرگ، پادشاه عناصر همراه همسرشون تشریف اوردن. خشکم زد و از ترس تو خودم جمع شدم. به پلهها نگاه کردم شاید که سایورا بیاد. دستهام و سر انگشتهام یخ زد. امپراتور بی حوصله گفت: - ملکه بیهوشه اومدنشون بیفایدهست، ردشون کن برن. سرباز چشمی گفت و خواست بره صدای قدمهایی اومد. به پلهها نگاه کردم که سایورا رنگ پریده تکیه به تریستان محافظش داده بود. داشت به آرومی پایین میاومد که لبهاش تکون خورد: - بگو بیان. امپراتور به خدمه اشاره زد که خدمه دواندوان رفت یه پارچه زیبا درون سینی رو اورد روی مبل پهن کرد. سایورا با کمک تریستان نشست و اشاره کرد کنارش بشینم. از ترس بدنم بیحس شده بود. به سختی بلند شدم. بغض گلوم رو فشار داد، سرم داشت از استرس و وحشت میلرزید. صدای فریادهام، التماسهام و دردهام تو گوشم هی میپیچید. تلو تلو خوردم و خودم رو کنار سایورا انداختم. دستهای گرمش رو روی دستهای یخزدم گذاشت. ولی ذهن من روی کارهای بابام بود. بستنم به تخت با زنجیرهای ضد جادو که نخوام آسیبی بزنم. بدنم لرزید و چشمهام رو محکم بستم. با صدای قدمهای پاهاش که دیگه از هزار کیلومتری هم میشناختم ترسوندم. خیلی ترسوندم. دست سایورا رو بیاراده با دستهای لرزونم فشردم. امپراتور عجیب نگاهم کرد. مطمئنم رنگم مثل گچ پریده بود. نمیخواستم آبروم بره، نمیخواستم کسی بفهمه من دستمالی شده پدر مادرمم. بغضم رو قورت دادم، نمیدونم چرا به سایورا اعتماد کردم شاید چون مطمئنم منو از این لجن بیرون میکشه. قلبم با درد میزد و نفسهام سخت میرفت میاومد. با ورودِ کامل پدرم خواستم بلند بشم احترام بذارم ولی سایورا نگداشت. ترسیده به چشمهای بابام نگاه کردم. با دیدن من که پیشونی بند روی پیشونیم بود. مات شد. نگاهش پدرانه نبود و کثیف بود. دستم روی دکمه پیرهنم رفت که بسته بودم، تا انقدر نشان روی سینهام تو دید نباشه. مادرم با دیدنم لبخندش بزرگ شد. بغضم تلختر گلوم رو فشرد. بابام به همه احترام گذاشت. نیمنگاهی شاهانه به همهجا انداخت و نشست. تریستان با غرور برای سایورا نوشیدنی ریخت و دستش داد: - ملکه من یکم بنوشید. سایورا بدون گرفتن لیوان از دست تریستان یه جرعه نوشیدنی خورد و خونسرد گفت: - پادشاه عناصر، ذهین درخشان؟ بابا خوشحال چشمهاش درخشید: - درست گفتید ذهین درخشان هستم. سایورا پا رو پا انداخت و چشم ریز کرد برای پدرم و پرسید: - سربازهای شما گفتن آرتین رو برای خودم کردم؟ پدرم اخم کرد. جدی شد که من یه دور مرگ رو تجربه کردم. - بله گفتن، میخوام دلیل حرف شما رو در حضور امپراتور و پادشاهان بدونم. دستهای سردم رو روی لبهام گذاشتم. دستهام می لرزید. سایورا لبخند دلروبا زد که پدرم تو جاش خشکش زد. مادرم از حسادت نزدیک بود منفجر بشه. سایورا طناز پرسید: - ذهین خان؟ آرتین دیگه ولیعهد نیست، اون برای منه، درخواست دارم تا مدارک آرتینم رو بیاری و مهم تر از اون قصر رو که آرتین اونجا به دنیا اومده رو آتیش بزنید. میخوام تولدش کنار من باشه. جا خوردم؛ به صورت سایورا نگاه کردم. یعنی چی؟! اون قصر ابااجدادی ما هستش فقط بازسازی میشه ولی خرابش کسی نمیکنه! مادرم جیغ زد: - این امکان نداره! من پسرم رو از سر راه نیوردم، حق نداری پسر... سایورا دستش رو بالا اورد. - یک سنگ حیات معادل خرید پنج قصر همراه سربازانش؟ پدرم شوکه شد و به من نگاه کرد. چشمهاش ناباور درخشید و گفت: - پسر عزیزم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. سایورا لبخندی زد. به من خیره شد و به پدرم جواب داد: - تشکر بابت این حرف، من نمیخواستم پسر شما رو بخرم، خواستم از من راضی باشید. آرتینم از تمام ثروت دنیا با ارزشتره، حالا که دیدم شما چقدر شریف هستید. از حرف من ناراحت شدید من پیشنهادم رو پس میگیرم. بابا افتضاح تر از قبل شوکه شد. فکر نمیکرد سایورا انقدر سریع موضوع رو جدی بگیره. یک سنک حیات! باورم نمیشه. پدرم بلند شد و گفت: - با احترامی که نسبت به شما بزرگان دارم ولی من پسرم رو نمیدم. وحشت زده به سایورا خیره شدم که خونسرد بود. - میتونی ببرش ذهین خان! سایورا بلند شد. با قدمهای شمرده نزدیک پدرم رفت و چیزی در گوشش گفت. رنگ پدرم به یه آن پرید و چشمهاش از ترس لرزید. با خنده مصنوعی و ترسیده به همه نگاه کرد. گفت: - ملکه آسمانها شما خیلی شوخ هستید! سایورا نیشخند ترسناکی گوشه لبش نشست که من توجای خودم مات موندم. صداش گوش و سرم رو تکون داد: - میتونم جدی هم بشم. بابام خندید. خندهاش بوی ترس داشت! یعنی سایورا چی بهش گفته؟ حتی به من هم نگاه نمیکرد. با صدای لرزونی گفت: - مدارکش رو همراه دارم. هر جا بخواید هم امضا میزنم که تماما رضایت دارم. تریستان نزدیک شد. - قرار داد جادویی، با امضاش دیگه پسری به نام آرتین ندارید. بابا بازم نگاهم کرد. مامان جیغ زد: - یعنی چی؟ من راضی نیس... بابا غرش خشمگین کرد: - خاموش باش. گیج به همه و بعد به بابام خیره شدم. با دست لرزونش قرار داد رو گرفت، تند تند نگاه کرد و گفت: - میشه قصر رو نسوزونم؟ اون قصر برای اجداد منه؟ سایورا سرد جواب داد: - نمیخوام شاهدی باشه حتی غیر زنده که بگه آرتین متعلق به این جاست. بابام با تردید پرسید: - اون... اون یه سنگ حیات که گفتید؟ سایورا سرد تر جواب داد: - چون ناراحت شدید دیگه تکرارش نمیکنم. دستهام لرزون شد. بابام با خشم برگهها رو امضا کرد و مادرمم به سختی با تهدید پدرم امضا کرد. مدارکم تحویل سایورا داده شد. با... باورم نمیشه! بابام انقدر راحت رضایت داد؟ سایورا رو به تریستان کرد و گفت: - میدونی چکار کنی؟ برو و قصرعناصر رو خاکستر کن. تریستان مشت به سینه کوبید: - امر امر شماست ملکه من. پدرم مات پرسید: - مدارکم! اسنادم! این نمیشه؟! سایورا سرد گفت: - تریستان هنوز ایستادی؟ تریستان با سرعت دود شد. پدرم فریاد زد: - نه...! سایورا پوزخند زد و پچ زد: - مجازات شکستن حرمت بین پدر و پسره. من اجازه دادم پادشاه باشی، اجازه دادم آبروت نره ولی از نوع خودت رو بساز. به تو یه شانس دوباره میدم، فقط یک بار پاهات کج بره... تا ابد زنده زنده شکنجهات میکنم. بابام نابود شد و من هنوز مات بودم. سایورا ترسناک بود! به موقعهاش خیلی ترسناک بود. امپراتور تیوان نزدیکم شد و گفت: - بیا این برگهها رو امضا کن تا قانونی برای ملکه سایورا باشی. مات قلم رو گرفتم، دستم اونقدر بیحسِ بود، حتی یه خودکار رو درست تو دست نمیتونستم بگیرم. به خودم دل داری دادم، این امضا آزادیمه، امضا تکوندن لجن و کثافتها از روی منه، امضای گرفتن نگاه ناپاک پدر و مادرم روی منه... اشکم روی قرار داد افتاد و امضا کردم. یه امضای ساده ولی با کلی معنی. قطره اشک دومم ریخت. خوشحال، غمگین نمیدونم کدومش ولی بودم. حس سبکی روی شونههام بود. با بغض و چشمهای پر از اشک به پدرم نگاه کردم که داشت خود خوری میکرد که دیگه قصری نداره، زندگی درستی نداره. همه جراتم رو جمع کردم و گفتم: - هیچ... هیچ وقت شما رو نمیبخشم جناب درخشان. همچنین شما خانم. مامانم با گریه جیغ زد. بابام مات نگاهم کرد. فکر کردم به خودش اومده که با غرش نفرینم کرد: - من همه وجودم رو برای تو گذاشتم، هرچی خواستی گرفتم ولی تو به خاک سیاه نشوندیم الهی خبر مرگت بیاد که بجز ظاهر زیبات هیچ ارزشی نداشتی. صدای شکستن خودم به وضوح تو گوشم پیچید. ناباور به گلهای روی میز خیره شدم. صدای سایورا تو سرم پیچید: - دیگه میتونید تشریف ببرید، بسلامت. سربازها اومدن و پدر و مادرم رو بیرون فرستادن. صداش هی تو گوشم زنگ خورد. خبر مرگت بیاد، خبر مرگت بیاد... هیچ ارزشی نداری، نداری، نداری، نداری! سایورا برگشت سمت من و بغلم کرد: - ارزش تو رو من تعیین می کنم. تو با ارزشترین یاقوت سرخی هستی که دیدم، از هزاران سنگ حیات با ارزش تری. دستهام دور کمرش تاب خورد و بدنم سبک شد. حرفها و نفرینها از سرم دور شد و بهجاش یه نقطه پر رنگ اومد و اون هم تعریف سایورا از من بود. یاقوت سرخ؟ تا الان کسی به من نگفته بود. لبخند زدم. سعی کردم گریه نکنم که یهوقت بگه یه سلاح روحی گرفتم مثل بچه زیر گریه میزنه. ازش فاصله گرفتم و معذب نشستم گفتم: - ممنون ملکه من. لبخند زد و سر تکون داد: - خواهش می کنم. امپراتور با اخم پرسید: - چرا قصر اجدادیش رو گفتی آتیش بزنه؟ آشالان هم تایید کرد و جواب داد: - درسته، این خیلی زیادی بود. سایورا اخم کرد و با قدمهای با وقار سمت پنجره رفت گفت: - خیلی حرفها بهتره باز نشه، کسی نیستم از مقامم استفاده کنم زور بگم پس لطفا از این موضوع کوتاه بیای... نمیخواستم وجهه سایورا خراب بشه برای همین یه چیزی گفتم تا خودشون تا آخرش رو برن. - پدرم به من هرشب و هرشب تعرض میکرد و مادرمم دست کمی از اون نداشت. فضا یخ کرد و سر امپراتور مات سمت من چرخید. شوکه خیره چشمهام شد و آشالان دست مشت شدهاش به پاهاش خورد و نعره زد: - ننگ بهش! امپراتور مات لبهاش از هم باز شد و لب زد: - از کی؟ دستهام رو تو هم گره زدم و جواب دادم: - از وقتی عقلم کار کرد؛ تونستم راه برم و بفهمم. بیشتر خشکش زد و لب زد: - پسرم، تو باید میاومدی به من میگفتی این همه درد نکشی؟! سر به منفی تکون دادم: - من چند بار نامه کمک فرستادم ولی پدرم فهمید، کتک خوردم و حبس شدم. بجز قصر هم نمیتونستم پا بیرون بذارم. پارسال همه مدرسه میرفتن و من نه، دلم میخواست مدرسه بیام ولی گفت از کجا معلوم مدرسه بری و بگی بابام چقدر دوستم داره؟ بغض کردم و سرم رو فشار دادم. ادامه دادم: - می گفت کارش درسته، برای دوست داشتنه، اگه کسی بفهمه ممکنه دلش بخواد. امسال دیگه التماس مامانم و بابام رو کردم گفتم به هیچکسی نمیگم، قصدمم بود نگم ولی انگار خدا دوستم داشت که سایورا فهمید من هم نگذاشتم شانسی که گیرم اومده از دست بره. امپراتور تیوان دستش مشت شد و غرش کرد: - این مرد و زن باید سنگسار بشن! با ورود دو زن سایورا اخم کرد و گفت: - من دیگه میرم، آرتین پاشو بریم. بلند شدم. خواستم دنبالش برم که زنی به سایورا گفت: - سایه ما قصر رو سنگین کرد؟ سایورا تلخ نگاهشون کرد و لبخند محو زد: - بهتره با فکرهای بیمورد باعث تشنج جو نشید من صنمی ندارم که حضور شما باعث سبک یا سنگینی بشه. دهنم باز موند و جفت زن ها چشمهاشون گرد شد. یه جور با ادبی نیش میزد. امپراتور بیتفاوت به اون دو زن گفت: - سایورا، امشب پیش من باش. زن چشم سبزی که شباهت کمی به تریستان داشت غرش کرد: - یکی از پسرام کم نبود برات که تاسیانمم گرفتی؟ سایورا لبخندی به امپراتور زد: - تشکر باید برم، وگرنه توسط دو نفر با افکارشون خورده میشم. امپراتور و آشالان قهقهه زدن و من هم لبخند زدم. چقدر راحت حرف میزد! جواب زن هم داد: - اگه بچه دیگه داری بگو تا اون هم حمایت کنم. زن سرخ شد و سایورا دست منو گرفت. نور طلایی دورتا دورم چرخید و نتونستم هیچی ببینم. همین که نور از بین رفت، خودم رو وسط یه غار خیلی زیبا با موزیک آب دیدم! انگار یکی زد پس گردنم انقدر که این غار زیبا و عجیب بود! یه غار سیاه با طراحیهای درخشان! سقف پر از بلور کریستالی، بیشتر دقت که کردم فهمیدم پر از سنگ حیات بود! درخشان و رنگهای متفاوت. سبز، آبی، قرمز، سفید، طلایی! نور سنگها باعث شده بود غار روشن بمونه، یه روشنی عجیب. سایورا قدمهای آروم برداشت و گفت: - این غار محل آرامشه منه، امیدوارم آرامش تو هم این جا پیدا بشه. شگفت زده همه جا رو نگاه کردم. کیف مدرسهام رو محکمتر گرفتم. من همین الان توش آرامش گرفتم تا مغز و استخونم آرامش گرفت. صداش پیچید: - این جا حمام داره و با یه خونه هیچ فرقی نداره. لطفا توی تالاب نرو میتونی بری ببینیش ولی درون آبش نرو. شگفت زده روی طرحهای دیوار دست کشیدم و سر تکون دادم. - نمیرم. رسیدیم به تصویر سایورا و شوکه شدم! سایورا خیلی زیبا با چهار بال طلایی نورانی و شاخهای بلند روی سرش... تصویرش... اون رو دیوار بود! سایورا خندید و گفت: - آه این... آره من شاخ دارم. میتونی تو واقعیت هم ببینی چون من تو خونهام به همین شکل میگردم. برگشتم نگاهش کردم. چهار بال طلایی با لکههای سیاه که بلندیش روی زمین رسیده بود. به سرش خیره شدم دو شاخ بلند سیاه، با رنگهای طلایی که روی نوکش خیلی طلایی بود. نمیدونم چی بگم خیلی زیبا یا خیلی ترسناک؟! سرخ شد و بالهاش رو دور خودش جمع کرد. - ترسناکم؟ شیفتهاش شدم؟! ترسناک چیه! خب دروغم نگم واقعا ترسناکه ولی یه ترسناک ناشناخته وگرنه زیباست، چون ذهنم آشنا نیست ترسناک دیده میشه. از فکرهای گیجم بیرون اومدم و لب زدم: - نه نیستی! ولی واقعا وامپگادی؟ بالهاش رو کنار زد. با تردید تایید کرد: - آره وامپگادم... بازم نمیدونم. صدایی از پشت سر اومد: - دیر اومدی سایورا؟ منتظرت بودم. با دیدن همون مرد عقابی که اسمش آکیلا بود وحشت کردم. سایورا هم شوکه نگاهش کرد و گفت: - آکیلا کی اومدی؟ به غار تکیه داد: - همین الان. آکیلا به من نگاه کرد و ادامه داد: - سلاح قشنگی داری، ولی انگار نمیدونه و نمیدونی چه سلاحی میتونه باشه! لبخند ترسیده زدم و جواب دادم: - نمیدونم... اگه میشه یادم بدید. خندید و دستی تو موهاش کرد. - تریستان میتونه یادت بده چون اون اژدهای عوضی خیلی حالیشه. تریستان؟! از اون اژدهای ترسناک یاد بگیرم! با ورود شخصی نگاهم سر خورد. پسری مو خاکستری با چشمهای طوسی_آبی که صورت محکمی داشت و یه شاخ سیاه روی سرش بود. به سایورا احترام گذاشت و گفت: - ملکه خوش اومدید، جناب آکیلا شما هم همینطور. سایورا خیره به آکیلا به من اشاره زد و جواب داد: - یونا، آرتین رو به اتاقش ببر چیزی نیاز داشت فعلا رسیدگی کن تا با این جا آشنا بشه. یونا چشم گفت. همراهش قدم برداشتم و کیفم رو روی شونهام درست کردم. لبخند زد و گفت: - سلاح ملکه هستی؟ تایید کردم و خندید: - چه سلاح زیبایی! اگه به اربابم بگی یادت میده، البته به کسی آموزش نمیده ولی چون شما سلاح ملکه سایورا هستی حتما یادت میده. یونا حرف میزد اما من تو خودم فرو رفته بودم. یعنی میتونم با این همه قدرتی که این جا موج میزنه برای سایورا مفید باشم؟ لعنتی باید قوی بشم، سایورا منو از جهنم بیرون کشید، حداقل باید براش مفید باشم. سمت یه حفره اشاره کرد: - اتاقت، این جا اتاقها در نداره بجز اتاق ملکه که پرده داره میتونی راحت پیداش کنی. بعنی چی؟ خب در نظر میگیرم چون غاره در نداره. با تردید وارد حفره شدم. همین که پا درونش گذاشتم و فضای کلی اتاق رو دیدم حیرت زده شدم. چقدر زیبا بود! یه دایره که روش تخت من بود با پارچههای قرمز و یه حجله حریر سرخ! آینه قدی و یه رگال بزرگ کشو دار که پر از لباس به سایز من بود. روی زمین طرحهای آبی و قرمز داشت. یونا لبخند زد و گفت: - چطوره؟ اتاقت رو دوست داری؟ لبخند ناباور زدم و خندیدم: - رویایی! یونا به یه حفره تو اتاقم اشاره کرد و گفت: - سرویس بهداشتی این جاست. عاشق اتاقم شدم! با لذت و کنجکاوی همهجا رو کاویدم جوری که همه اتفاقات لحظهای غیب شدن. یونا به یه یخچال کوچیک اشاره کرد و گفت: - تنقلات اینجاست، برای ملکه غذا درست میکنم پس از الان بیشترش میکنم. با لبخند تشکر کردم. از اتاق بیرون رفتش که با سرعت پریدم تو حمام. خیلی راحت بودم. عاشق و دیونه اتاقم شدم.1 امتیاز
-
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #پارت_۶💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 - هیس زشته می شنوه. عقب گرد کردم به سمت سالن کافه که آران هم همراهم شد. با دیدن وسایلش که از رو میزه جلوی صندوق به میزه انتهایی سالن انتقال داده بودفهمیدم میزه رزوی رو پیدا کرده خداروشکر. با دستش به آران اشاره کرد و گفت: - آقا پسر من تزیین رو میز رو دوست ندارم. من تم خاکستری صورتی می خواستم. آران با تعجب گفت: - خانوم محترم انتخابی نیست. شما میزو برای تولد رزرو کردید. ما هم تو پکیج تولدمون که مخصوص متولدین فروردین و اردیبهشته بادکنک آرایی با شمع و گلبرگ داریم.حالا رنگش شانسی برای شما شده سرخابی. برخلاف چند دقیقه پیش دستش رو میز کوبید و عصبی گفت: - من نمی دونم شانسی بوده یا چی! همین الان این مسخره ها رو از رو میز جمع کنید خودم وسیله آوردم تزیین می کنم.فقط حواسم هست آخره سر از مبلغ کل یه چیزی کم کنم. - زیادی داری دور بر می داری دختر خانوم.یه میز رزرو کردی خونه ی بابات نیست که ارد ناشتا میدی؟ اخطار آمیز گفتم: - آران! عصبی سری تکون داد و رفت.خیلی ریلکس رو صندلی نشستم و گفتم: - عزیزم می تونی بری صندوق شماره کارت بدی بیعانه ای هم که دادی بچه ها بزنن به کارتت. من اصلا از تنش خوشم نمیاد.دلیلی هم نمی بینم که حق رو بدم به شما به هر حال بخاطر اینکه معطل شدید عذر می خوام. با چشمایی که چیزی نمونده بود بباره گفت: - ببخشید من منظوری نداشتم یه لحظه عصبی شدم.الان مهمونام تو راهن کجا می تونم با این وقت کم و ترافیک جا پیدا کنم؟ راستش تولده خودم نیست می خوام برادرزاده ام رو سوپرایز کنم. می خواستم همه چیز اونطوری باشه که اون دوست داره. سری تکون دادم و سلماز رو صدا زدم. - جانم؟ اشاره ای به میز کردم و گفتم: - سلماز جان بی زحمت کار خانوم رو راه بنداز.1 امتیاز
-
شوکه شدم! چرا ایزدان همش دنبال من هستن؟ خب برن دنبال یه نور دیگه بگردن. تیوان مات و مبهوت جواب داد: - این بده! سایورا باهاشون نرو مقامت کن. حق ندارند به تو چیزی رو اجبار کنند. مگه میشه کسی جلو ایزدان مقاومت کنه؟ نفسهام به شمار افتاد و وحشت جونم رو گرفت. تریستان داره باهاشون مبارزه میکنه. آرتین چشمهاش گشاد شد و لب زد: - ایزد؟! واقعا ایزد! تایید کردم و سرم رو فشار دادم. رو زمین بودم آسمانیها اومدن، روی آسمانم ایزدها برای اومدنم اومدن، برم پیش ایزدها کیها میان؟ آشینا: بکشمشون؟ اومدن داخل من و دنبال تو میگردن. خشکم زد و بلند شدم گفتم: - نه، دست نگه دار بذار اول حرف بزنیم. امپراتور گیج پرسید: - با کی حرف میزنی؟ دستی رو صورتم کشیدم و نمیدونستم چی جواب امپراتور تیوان رو بدم. با صدای برخورده شمشیرها در کالسکه در حال پرواز رو باز کردم. باد شدید به صورتم خورد و از دور یه اژدهای بزرگ و عظیم رو دیدم که بدنش خونی بود! دو تا ایزد داشتن با تریستان مبارزه میکردن! یه چیزی وحشتناک تو وجودم غرش کرد. کسی حق نداره تریستان رو این جوری آسیب بزنه! کسی حق نداره. از خشم زیاد ناخنهام تو کف دستم فرو رفت. جواهراتم نوارانی شد. ایزدان حضورم رو انگار حس کردن و سر هاشون سمت من چرخید. دست از مبارزه با تریستان کشیدن. کالسکه روی زمین فرود اومد و با خشم عجیبی بیرون اومدم. باد موهام رو به بازی گرفت، بیاهمیت و خشمگین به ایزدها نگاه کردم. یکیشون زن بود. یه زن مو بلند خاکستری با چشمهای آبی بالهایی خاکستری روشن که روی پیشونیش مهره درخشان بود. نفسهای کشدار و عمیق کشیدم و به دومی خیره شدم. یه مرد مو بلند قهوهای با چشمهای دو رنگ طلایی و آبی بالهاش هم سفید بود. رو به روشون قرار گرفتم و به تریستان خیره شدم. نتونستم تحمل کنم و از وسط دو ایزد رد شدم و رو به روی اژدهای بزرگ و عظیم ایستادم. تیغه بالهاش رو به زمین کوبید و سرش رو پایین اورد. دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. تنها چیزی که حس میکردم. خشم، خشم، خشم بود. انگار یکی داشت از درون آتیشم میزد. یکی از ایزدها دهن باز کرد حرفی بزنه غرشی کردم که خودم باورم نشد. - خفه شو. برگشتم و تو چشمهاش خیره شدم. دستم رو سمت غار دراز کردم و دونه دونه انگشتهام رو جمع کردم. مردی مو نقرهای از غار با مشت شدن دستم بیرون پرت شد. چهار بال سفید داشت و بهش میاومد قدرتش از این دوتا بیشتر باشه. مشتم رو برعکس کردم و سرد لبزدم: - به درونم بیا. غار نورانی شد و آشینا از خوشحالی جیغ بلند کشید و تمام غار به گردههای نورانی رنگ و رنگ تبدیل شد و با قدرت وارد قلبم شد. زیر پاهای ایزدان خالی شد و سریع بال زدن. نفسهای وحشتناک کشیدم و با صدای غریب پرسیدم: - چه چیزی شما رو به سمت غار من هدایت کرده؟ مرد مو نقرهای چهار بال پرواز کرد سمت من اومد. ناباور به جواهراتم خیره شد و لب زد: - چقدر شبیه وارانشا هستی! خشمم به سرعت از بین رفت. با گفتن این اسم انگار یکی بدنم رو محکم تکون داد و لب زدم: - وا... وارانشا؟ دورم ناباور چرخید و دست روی دهنش گذاشت. - وای من! فقط شاخهات و بالهات کمه وگرنه یه نسخه کپی ولی شبیه دختر اون میشدی! نکنه خواهرشی یا اوم... بچش؟! نه نه نه امکان نداره بچهاش باشی اون مرد مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. خودش گفت و خودش هم ناباور خندید. موجی هیجان، بغض عجیب، خشم دوباره ولی این بار فرق میکرد. این اسم کاری به وجودم کرد میخواستم جیغ بزنم. یقه لباس ایزد چهار بال رو گرفتم و جیغ زدم: - وارانشا کیه؟ خشکش زد و به پیشونی و جواهراتم نگاه کرد و لب زد: - وارانشا؟ اون ایزد مطلق وامپگادها هستش، کسی که به برتری و شکوه والا رسیده. تنها وامپگادی که کسی قادر نیست بکشتش. آشینا: پس حرفم درست بود، تو یه وامپگادی فقط نه معمولی یه ایزد وامپگادی باورم نمیشه خیلی ترسناکه! وقتی یه وامپگاد معمولی میتونه تو یه چشم به هم زدن دهها ایزد رو بکشه یه ایزد وامپگادی چکار میکنه! تو شکمم یه چیزی مچاله شد و گلوم تنگ شد. من... من واقعا هیولام؟! به آسمان نگاه کردم و لب زدم: - ایزد وامپگادها! ایزد چهار بال دستم رو از روی یقهاش کنار زد و پوزخند زد: - متاسفانه ایزد وامپگادها به همراه الههنور نیارا جنگی سخت بینشون افتاد و وارانشا به همراه الهه نور مرد. تو بوی یه وامپگاد نمیدی بوی نور میدی؛ فقط ظاهرت و قیافت شبیه وارانشا هستش. شکمم رو فشار دادم و با درد به ایزد چهار بال خیره شدم. تصویر وقتی فلوت میزدم و اون دوتا رو برهنه تو بغل هم دیدم یادم اومد. اون رنگ نگاه تو چشمهاشون! چرا باید با هم بجنگن و هم دیگه رو بکشن؟ سرم پایین افتاد که شمشیری درخشان زیر گردنم قرار گرفت. گیج سرم رو بالا اوردم که یه ایزد جدیدِ مو سفید درخشان و چشمهای طلایی با نفرت نگاهم کرد. - نیارا خواهر من بود؛ کسی به شکل تو، یه وامپگاد کثیف اونو کشت. میکشمت قبل این که بال و پر بگیری حروم زاده. قلبم تو دهنم اومد. نه از ترس، از نفرت تو چشمهاش! ایزد چهار بال نقرهای داد زد: - نیهاد؟ حق نداری بکشیش این یه دستوره. مرد مو سفید که فهمیدم اسمش نیهاده نعره زد: - این یه وامپگاده به جواهراتش نگاه کن. میخوای باز دنیا رو به کام مرگ ببری دنیل؟ الان بچه وامپگاده همین که اون روی خودش رو نشون بده دنیا به کام مرگ میره مثل خواهرم، باید بکشمش. دنیل همون ایزد چهار بال نقرهای تیز به نیهاد خیره شد و گفت: - تمامش کن. نیهاد شمشیر رو محکمتر روی گردن من فشار داد که تاسیان تبدیل به مار شد و روی شمشیر چنبره زد و هیس ترسناکی کرد. نیهاد خشمگین تاسیان رو پرت کرد و غرش کرد: - من نکشم ایزدان و الهگان دیگه متوجه بشن این موجود مکروه یه وامپگاده میکشنش. مات به تاسیانی که پرت کرد نگاه کردم. تریستان تبدیل شده به آدم با قدمهای محکم و سرد جلو اومد و گفت: - میتونی ثابت کنی ملکه من یه وامپگاده؟ فقط از جواهراتش میگی؟ بدن تریستان لرزید و روی بدنش جواهرتی زیبا شکل گرفت و گفت: - پس من هم یه وامپگادم یا اژدهای تاریکی؟ نیهاد شوکه عقب رفت و ناباور به تریستان خیره شد. من هم شوکه شدم. باورم نمیشه! تریستان بدنش این جوری پر از جواهرات زیبا با نگینهایی که نور سلطنتی میزدن بود. صدای بال زدن اومد. یه فضای سنگین، یه حضور وحشتناک! یه عقاب سفید غولپیکر! کنار من فرود اومد و بال و پرش خیلی ترسناک تو بدنش رفت و تبدیل به... به... آکیلا شد. ایزدان به آکیلا احترام گذاشتن و آکیلا سرد گفت: - تریستان عقب بکش. تریستان سرد تایید کرد و دستبند روی دستم شد. تاسیان هم انگشتر روی دست من. آکیلا نیم نگاهی به من انداخت. استخونهام به لرزه افتاد و گفت: - چی شده این جوری به جون هم افتادید؟ دنیل نگاهی به من کرد و بعد آکیلا جواب داد: - چیزی نیست که بخواد آکیلای بزرگ رو نگران کنه، اومدیم فرد منتخب رو ببریم تا جایگاه ایزد نور رو بگیره. دنیل کلافه دست تو موهاش کرد. دید آکیلا جواب نمیده و تیز فقط داره نگاهش میکنه. هول کرد و جواب داد: - خیلی... خیلی شبیه وارانشا هستش. نیهاد میگه وامپگاده واقعا درسته؟ آکیلا نگاهم کرد و به ایزدان گفت: - امور دنیا دست شماست؟ کسی گفته برای صحت یه شباهت شمشیر زیر گردن کسی بذارید؟ نیهاد غرش کرد: - آکیلاخان، شما ببینید کپی وارانشاست. قلبم مثل بچه میزد. تنها یه صدا تو گوشم میپیچید: «سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.» یعنی جا بزنم؟ عقب بکشم یا جلو برم؟ به دستهام نگاه کردم و جلو رفتم و دروغی گفتم که خودم توش موندم. - من سایورا هستم، فرزند پرنسس آرزو و ایزد تاریکی من... من ایزد نور و تاریکی هستم. دستهام رو از هم بازکردم. چهار بالهای طلاییم رو بیرون دادم و تو یه دستم نور و تو یه دستم تاریکی رو احضار کردم. با بغض جواب دادم. - زمانی که منو به همراه مادرم میخواستن آتیش بزنند یکی منو نجات داد، بزرگم کرد تو همین دنیا زیر همین سقف من بزرگ شدم. چطور تا حالا این شخص وارانشا وار نبودم ولی حالا هستم؟ آکیلا از دروغم چشمهاش قهقهه زد. لبهام رو فشار دادم و به همه که شوکه بودن خیره شدم و گفتم: - من وامپگاد نیستم، غذای من چیزیه که شماها میخورید. مگه نه یه وامپگاد فقط پرتو، نور، هستی و کیهان رو میخوره؟ پس چرا من نمیخورم؟ چون شبیه اون مردی که میگید هستم باید کشته بشم؟ کسایی رو دیدم که شبیه هم هستن ولی از یه خون و یه نژاد نیستن باید بمیرند؟ آکیلا دستی تو موهای سفیدش کرد و به من اشاره زد: - شنیدید؟ یه دختر بچه رو بخاطر کار اشتباه ایزد تاریکی شکوندید. دنیل مات لب زد: - تو... تو ایزد تاریکی هستی؟ با بغض سر تکون دادم. فلوتم رو در اوردم و گفتم: - من برای اثباتش میتونم فلوت مادرم پرنسس آرزو هم نشون بدم. نیهاد نعره زد: - دروغه، تو حتما نسبتی با وارانشا داری. برای این که همجوشی کنم، نزدیکش شدم. جوری زدم زیر گوشش دلم براش سوخت. سه ثانیه دستم رو نگه داشتم. نفسم حبس شد و تمام احساساتش واردم شد. روحم با روحش هم جوشی کرد. هر دردش دردم شد، هر خندهاش خندام شد. شوکه شدم تو وجودش، غم، یه عالمه غم، خشم، هزار و خورده غصه، درد بود. تونستم ببینم وارانشا رو همونی بود که تو زمان فلوت زدن ازش یه رویا دیدم. نیارا رو دیدم چه زن شادی بود. چشمهام خسته بسته شد، حالم بد و خواب آلود شدم. خسته به صورت متعجبش نگاه کردم و گفتم: - میدونم دلت خواهرت رو میخواد ولی با کشتن من بر میگرده؟ اگه وارانشا اشتباه کرد، ایزد تاریکی هم اشتباه کرد با پرنسس آرزو بود؛ من هم باید مثل تو برم ایزد تاریکی رو بکشم چون اون کاری کرد، مادرم و کل سانتروها خودکشی کنند؟ دستش رو صورتش اومد. به نگاههای متعجب توجه نکردم. عمیق تو چشمهام خیره شد. آهی کشیدم و عقب رفتم. یهو تلخ گفت: - باشه پس اگه واقعا یه وامپگاد نیستی نباید به خون من هم میلی داشته باشی. هرچقدر خودت رو پنهان کرده باشی هیولای درونت رو نمیتونی پنهان کنی. رگ دستش رو زد و خون طلایش قطره قطره چکه کرد. جلو رفتم و با اخم خیره به خونش گفتم: - دلت میخواد یه بار دیگه زیر گوشت بزنم؟ دستش رو تو دستم گرفتم و با قدرت درمانگری خوبش کردم. حیرت زده لب زد: - امکان نداره! آکیلا منو عقب کشید و گفت: - از این جا برید. دنیل بازوی نیهاد شوکه که به دست خوب شدهاش نگاه میکرد کشید و جواب داد: - آکیلاخان، بذارید سایورا جانشین ایزد نور بشه. آکیلا اشاره زد که برن. نه حرفی نه چیزی. دنیل کلافه نزدیکم شد و چیزی سمتم گرفت: - لطفا قبولش کن، من هیچ دشمنی نه به تو دارم نه حتی وارانشا منو وارانشا دوستهای هم بودیم. هرکسیش که میخوای باشی مطمئنم اون مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. اما تو... ایزد نور به تو نیاز داریم قبل از فرو ریختن این جهان کمکمون کن تولدها همه داره از جنس تاریکی میشه و نور از این دنیا کم رنگ. به قطب نما نگاه کردم. بیحال و با سر گیج از خواب ازش گرفتم. - بیام که باز بخاطر یه شباهت منو بکشید یا بگید من وامپگادم. داشتم سقوط میکردم بیفتم امپراتور تیوان منو گرفت. دنیل مات شد و لب زد: - تیوان! زندهای؟ امپراتور تیوان با اخم سردی جواب داد: - زندم؛ و میبینی من الهه نور رو تو بغلم گرفتم اگه وامپگاد بود من نابود میشدم این طور نیست؟ نیهاد خشک و متحیر سر تکون داد. نزدیکم شد و با بغض سرش رو خم کرد. - ببخش گفتم وامپگادی، هیچ وامپگادی نمیتونه کنار امپراتور آسمان بایسته یا بخواد بغلش کنه. خسته و دلخور از خودم بخاطر دروغم چشم گرفتم و سرم رو تو سینه تیوان فرو کردم گفتم: - از این جا برید. تیوان موهام رو نوازش کرد. منو با خودش و آرتین به قصر خودش با یه سرمای ملایم انتقال داد. تا سرما رفت ما هم تو قصر امپراتور بودیم. آشالان پسر تیوان شوکه پرسید: - بابا چی شده؟ امپراتور منو روی مبل دراز کش کرد که مبل خاکستر شد. با مخ روی زمین خوردم. از درد نالیدم و فقط صدای شوکه تیوان رو شنیدم. - ای وای... یادم رفت نباید بذارمش روی وسایل مادی. میخواستم از خنده بترکم ولی چشمهام بسته شد و از هوش رفتم.1 امتیاز
-
#چهل و هفتمین متن نیمه شب اینقدر تصویر ذهنی که ازت ساختم، قشنگه که وقتی حجمه زیادی از مشکلات بهم وارد میشه تنها کسی که دلم میخواد بپرم بغلش، تویی! کاش یه ذره هم شده واقعیتت به تصویرذهنیم، شبیه بود! 10:10 بیست و دوم بهمن1 امتیاز
-
#چهل و هشتمین نیمه شب آدمها مدل سوگواریشون با هم متفاوته؛ کسی چه میدونه؟ شاید اونی که هر شب کافه و رستورانه، از اونی که یه ماهه زیر پتو گریه میکنه حالش بدتره. 21:21 بیست و یکم بهمن1 امتیاز
-
#چهل و هفتمین متن نیمه شب خیلی ناراحت کنندست دنیا اونقدر بزرگه که کسی رو که دلت میخواد فقط یکبار ببینیش، اونقدر بینتون فاصله باشه که نه بتونی ببینیش و نه صداشو بشنوی! از یه طرف دیگه هم دنیا اونقدر کوچیکه که کسی رو پشت سرت رها کردی و دلت نمیخواد حتی یکبار دیگه هم مسیرتون اتفاقی بهم بخوره رو مدام ببینی! 10:10 بیست و یکم بهمن1 امتیاز
-
*** سایورا خوابم میاومد خــــداااا، همش خستم با دعوا از خواب بیدار شدم. امپراتور تیوان انقدر اذیتم کرد و من داد و بیداد کردم تا خواب از سرم پرید. حالا هم پشت در کلاسم و دیر رسیدم، استرس گرفتم. میدونستم میکال کلاس درس رو با آشنا بودن ما قاطی نمیکنه. در رو آروم باز کردم که میکال بدون توقف درس اشاره کرد بشینم. خوشحال شدم و بدون خراب شدن نظم کلاس سمت صندلیم رفتم نشستم. همه استرسم پوچ هوا شد. یهو میکال پرسید: - خانم سانترو شما که خوب به درست گوش میدیدی بگو ببینم عدد چهل و نه رادیکالش چه عددی هست؟ دهنم باز موند و به چشمهای میکال خیره شدم. ببین چطور داره منو میترکونه! میخواد ضایعم کنه تا دیگه دیر نیام. لبخند زدم و گفتم: - استاد میشه هفت. خندید و آروم جواب داد: - درسته، ولی دیگه دیر نیا. سر تکون دادم: - چشم. روشا جلوی دهنش رو گرفت نخندم. تا آخر زنگ ریاضیها رو گفت و تکالیف تا زمان مرگمون داد. دو صفحه فقط باید حل می کردیم. وسایلم رو تو کیفم گذاشتم. روشا پرید جلوی منو و لودگی کرد: - ملکه من، قدم رنجه کردید؛ منت بر سر ما نهادید. لبخند دندون نماد زدم و گفتم: - آه... بگذار بگویم فرزندم که دیدگانم با تو روشن گردید. خندید و گازی به شکلاتش زد. نادین از پشت میزش بیرون اومد، مشتش رو سمت من گرفت. مشتم رو به مشتش زدم و بلند شدم. یه کش و قوس اومدم و خمیازه کشیدم. چند نفر تو کلاس اومدن، اسم آرتین رو صدا کردن و لودگی در اوردن، آرتین هم بیشتر از اونها در اورد. صورتش ولی خسته بود انگار نخوابیده. خواستم برم، دَم کلاس سه تا شنل پوش ظاهر شدن! سر همه کلاس سمتشون چرخید. شمشیرهای بلند تو دستش ظاهر شد. گیج نگاهشون کردم؛ چی هستن! قلبم تند تند زد و ناباور به بچههای کلاس نگاه کردم و بعد باز به شنل پوشها. با حس شمشیر که منو نشونه گرفته، دهنم باز موند. تاسیان از غیب به شکل مار ظاهر شد و تو دست من به شکل یه شمشیر بزرگ سیاه با جواهرات آبی شکل گرفت. با سرعت ضربه شمشیر شنل پوش رو گرفتم و لگدی تو سینهاش زدم. روشا و نادین هم ماهرانه حمله کردن. مگه این مدرسه بی در و پیکره انقدر راحت ورود و خروج میکنند؟ روشا با ضربه بدی به دیوار خورد! شوکه شدم و خشم عجیبی تو وجودم جوشوخروش کرد. چشمهام درخشان شد و به شنل پوشها حمله کردم. با شمشیرم ضربههای سنگین زدم. ولی اونها هم شمشیر زن خوبی بودن. تاسیان نمیگذاشت ضربهها دستم و مچ دستم رو خسته یا بلرزونه، خیلی سبک و نرم میشد باهاش مبارزه کرد. با اومدن مدیر و میکال شنل پوشها دورشون درخشان شد و تو زمین داشتن فرو میرفتن. من هم انقدر بی رحم بودم که سر یکیشون رو با سرعت بالایی قطع کردم. نگذاشتم از دستم در بره و با سر بریده همجوشی کردم. اطلاعات مثل باد تو سرم ریختن. کشتار، کشتار، کشتار سه شنل پوش یاغی و جادوگر هستن که با کشتار خرج خودشون و زندگیشون و در میارن. اومدم بیشتر چک کنم ولی نبود دیگه! فقط فرمان یکی مثل همیشه بدون صورت فرمان داده منو بکشن. بدنم لرزید و عقب رفتم. قدرتم فروکش کرد و تازه فهمیدم یکی رو من کشتم! ذهنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کرد. لرزیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم. من چکار کردم؟ من... من آدم کشتم! چشمهام گشاد شد. صدای جیغ دخترا و حیرت پسرا ترسم رو بیشتر کرده بود. روشا شونهام رو گرفت و گفت: - چی شده سایورا؟ لبهام ترسیده لرزید: - ی... یکی رو کشتم! میکال کنار سر رفت، توی صورت سر جا مونده نگاه کرد. خندید و با تحسین گفت: - آفرین دختر! خوب زدی ناکارش کردی. نفسهای بلند بلند کشیدم و یهو یه چیزی زیر دلم زد. با سرعت بلند شدم و دویدم. کنار سطل رفتم، هرچی خورده و نخوره بالا اوردم. لرزون زانو زدم و سرم رو گرفتم. روشا نگران پشت کمرم زد و گفت: - آروم باش سایورا، اومده بودن تو رو بکشن اصلا لایق نیستن بخوای حال خودت رو دربارهاشون بد کنی. چه بخواد ذهنت رو درگیر کنی! نفسهای سنگین کشیدم. نادین آب سمت من گرفت و یه آب به صورتم زد. آرتین با لودگی گفت: - بابا نه به اولش مثل یه الهه جنگیدی نه به الان حالت بده؟ تو اول میکشی بعد فکر میکنی؟ سرم رو فشار دادم و گیج بلند شدم. به دستهای لرزونم خیره شدم. انگار ذهنم اسلحه مرگ من شده بود. هی میگفت تو کشتی، تو کشتی، یه نفر رو کشتی. خودم رو بغل کردم و نالیدم. یهو چرخیده شدم و تو بغل امپراتور فرو رفتم. سر منو تو سینهاش فشار داد و زمزمه کرد: - آروم باش. پیرهنش رو تو مشتم چنگ زدم و با صدایی که برای خودم غریب به گوش میرسید نالیدم: - من... من کشتم! من یه نفر رو کشتم تیوان. حرف تریستان تو گوشم اومد. زنگ خورد! روز اولی که با تریستان آشنا شدم تو ذهنش فقط کشتن بود. « اون روز گفتم: - نه فقط کشتن راه حل همه چی نیست. الان میفهمم الان واضح حرفش رو تو بارون فهمیدم. - کشتن راه حل نیست؟ باورهای یه ذهن پاک! بالاخره میفهمی روزی باید بکشی تا کشته نشی.» چشمهام رو محکم بستم. همین شد من برای نجات جون خودم و بقیه کشتم. یکی رو واقعا کشتم. بغل تیوان حتی نتونست آرومم کنه. با صدای سرد تریستان شوکه شدم و ترسیدم: - سرورم فقط همین؟ گیج و ترسیده نگاهش کردم. به انگشترم تاسیان اشاره کرد و با اخم جواب داد: - انتظار داشتم هر سه رو بکشی فقط یکی؟ اگه دومی پشتت ظاهر میشد چی؟ اگه زیر پاهات قرار میگرفتن چی؟ تن صداش بالا رفت و لگدی زیر سر کوبید و جوری سر مثل توپ به دیوار خورد که دهنم باز موند. نعره خشمگین زد: - از امروز بیشتر باید تمرین کنی، خودم شخصا آموزشت دادم انتظار داشتم حداقل سه نفر رو راحت بتونی بکشی. تاسیان ظاهر شد و شوکه گفت: - تریستان آروم باش من ردشون رو گرفتم. تیوان با غرش گفت: - بس کن تریستان، از یه دختر بچه چه انتظار داری؟ صدای دعواشون تو گوشم پیچید و پیچید. چیزی که تو گلوم بود سنگینتر شد. تریستان ترسناک نگاهم کرد و غرش کرد: - ملکه آسمان و نوره، آخرین نسل از سانتروها. امروز دوتا ایزد اومدن دنبالش تا باخودشون ملکه منو ببرند. برای اینکه جایگاه خدایان اون بالای کوفتی ایزد نور نداریم، نظم جهان هزار و خوردهای ساله با مرگ بانو نیارا به هم ریخته. الان برای گردن زدن یکی این جوری کز کرده؟ از تریستان بیشتر از گشتن یکی ترسیدم. دستهام یخ کرد و زبونم یه تیکه چوب شد. تیوان هم غرش کرد: - که چی؟ این باعث نمیشه انقدر سخت بگیری. دارن سر من دعوا میکنند. به دیوار که خون سر بریده مثل رنگ پخش شده بود و سر تو دیوار فرو رفته بود خیره شدم. بغ کردم، من نمیخوام بیرحم باشم. ولی از تریستان الان بیشتر میترسم. به تریستان که چشمهاش درنده و وحشی بود نگاه کردم. از همیشه داشت ترسناکتر و وحشیانهتر میشد. قدمهای لرزونم رو سمتش برداشتم. بدون هیچ فکر اضافه دیگهای با همه ترسم محکم بغلش کردم و سرم رو تو سینهاش فرو کردم. تریستان برای من مثل حامی میمونه نمیخوام از من دل سرد بشه. مثل یه پدر، مثل دختری که نمیخواد پدرش ازش ناامید بشه. نفسش رو کفری بیرون داد. سرش رو روی موهام گذاشت و نفس کشید. خشمگین غرش کرد تو موهام. - گندش بزنند! آرومتر ولی هنوز ترسناک زمزمه کرد: - همین که سالمی خوبه. سرم رو بالا گرفتم و تو چشمهاش که یکم نرم شده بود نگاه کردم. از من فاصله گرفت و سمت سری که تو دیوار کوبیده بودش رفت برش داشت و سرد گفت: - بریم تاسیان. تاسیان لبخندی به من زد و همراه تریستان رفت. تیوان شونه منو فشار داد و گفت: - بریم خونه؟ با بغض سر به منفی تکون دادم: - میخوام مدرسه بمونم، تریستان عصبیه. صورتم رو نوازش کرد و گفت: - مراقب خودت باش. سر تکون دادم که جلو چشمم ناپدید شد. مدیر کریثامن نزدیک من اومد گفت: - خیالت راحت زمین هم پوشش محافظتی میزنم که جادوگری از زمین هم نفوذ نکنه. سر تکون دادم و تشکر کردم. پشت صندلیم نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. امروز تریستان اسم همون زنی که وقتی داشتم فلوت میزدم تو رویام دیدم رو اورد. ایزد نور، ایزد نور نیست و دنیا داره ترک بر میداره. سرم رو فشار دادم و تصویر اون مرد که کپی من بود تو ذهنم جود گرفت. کیه؟ پدرمه؟ نیارا مادرمه؟ ولی آشینا گفت هزار و خورده ساله که نیارا مرده. کلاس تو سکوت سنگینی فرو رفته بود. یا من همه چی رو سنگین میدیدم؟ بغضم رو قورت دادم. رو نداشتم به بقیه نگاه کنم. زندگیم داره پر از دردسر میشه. کاش تو روستا بودم کنار بابا، بابا هنوز زنده بود و برای من داستان میخوند. بغضم سنگینتر شد. دستهای لرزونم رو روی لبهام گذاشتم. تو روستا کارم یادگرفتن طبابت بود و با گیاهها همش سر کار داشتم. هر صبح بوی شلتوک روحت رو جلا میداد. ته گلوم یه هق خورد ولی اشکم در نیومد. فقط بغض داشت جون منو میگرفت. با اومدن استاد با تأخیر، همه باز واکنش نداد و تو سکوت بودن. استاد گارسیا هم کلافه درس رو شروع کرد و میخواست ما رو از جو به وجود اومده در بیاره. با نگاه سنگین کسی سرم رو بالا اوردم. چشم تو چشم آرتین شدم. نه لبخند زد و نه حتی رو گرفت. خیره تو چشمهای هم موندیم که صداش تو ذهنم پیچ و تاب خورد: - زنگ تفریح میخوام با تو تنها باشم. لعنتی اینو چطور بهش بگم؟ چرا هنوز نمیتونم از قدرت تماس ذهنی استفاده کنم؟ تلخ جواب دادم: - دارم میشنوم. جوری شوکه تکون خورد که همه کلاس بهش نگاه کردن. استاد گارسیا با اخم پرسید: - چیزی شده آرتین؟ آرتین هول کرده خندید: - نه یه لحظه چرت گرفتم شرمنده داشتید میگفتید گیاههای دونه مرواریدی... استاد گارسیا اخم کرد و ادامه داد. آرتین تو ذهنش شوکه گفت: - واقعا میشنوی؟ تایید کردم. تو ذهنش خندید و لب زد: - میخوام زنگ تفریح تنها باشیم. گوشه دفتر تصویر مرد جادوگری که سرش رو قطع کرده بودم کشیدم و جواب دادم: - همین الان بگو. پوفی کشید: - نمیتونم میریم بیرون بعد. تلخ جواب دادم: - هرجور راحتی. صداش تو سرم پیچید: - وقتی میجنگیدی تو دلبرو شده بودی. مدادم دستم، تو نقطه ایستاد! گیج نگاهش کردم. استاد غرش کرد: - دارید ذهنی حرف میزنید؟ سرم رو بالا اوردم و به استاد گارسیا خیره شدم. شوکه شد. تلخ گفتم: - نه، ما هنوز آموزش ارتباط با ذهن رو یاد نگرفتیم. یک سال هم نشده بلوغ خودمون رو تجربه کردیم پس هنوز به جادو آشنا نیستیم. زنگ خورد و بلند شدم؛ دفتر رو تو کیفم انداختم و خسته از کلاس بیرون زدم. استاد هنوز خشکش زده بود! آرتین کنار من قرار گرفت. به اتاقک مخصوصم اشاره زدم. روشا و نادین با فاصله پشتم اومدن. وارد اتاقک شدم و روی مبل شزلون سرخ_طلایی نشستم. آرتین هم روی مبل سفید نشست. به صورت روشا نگاه کردم. درد داشت، یاد اون موقعه که شنل پوش به دیوار کوبیدش افتادم. احتمالا کوفتگی باشه، روشا یه گرگینهست و با یه کوبیدن تو دیوار چیزیش نمیشه. آرتین دستی به گردنش کشید. انگار نمیدونست از کجا و چطوری حرف بزنه سخت گفت: - من میدونم کی داره برای تو این موجودات رو میفرسته بکشنت. خم شدم و ناباور نگاهش کردم. قلبم جوری زد انگار تو گوشمه و لب زدم: - می... میدونی؟! تایید کرد و دستی روی پیشونیش کشید گفت: - اون فرد یه اجنه هستش، من ولیعهد عناصر هستم. میتونم رد پای اجنه رو روی روح کسی که تسخیر میشه حس کنم. همه کسایی که اومدن تو رو بکشن فقط فرمان داشتن ولی؛ خودشون یادشون نمیاومد. تو چشمهام خیره شد. با اخم حقیقت رو تو چشمهام کوبید. - وقتی هم سر یکی از شنل پوشها رو زدی، اون دوتا به خودشون اومدن، دیدم گیج بودن و انگار نمیدونستن چطور امدن. اجنهها ذهن رو تسخیر میکنند. بلند شد و کلافه پوفی کشید. نمیتونستم تکون بخورم. این جوری که بده! بیگناه کشته میشن. البته اجنه روحهایی که کمی سیاه و یا سیاه شده رو میتونه تسخیر کنه. صدای آرتین تو گوشم پیچید و گفت: - از این به بعد اگه میتونی ورد ضد تسخیر شدگی رو بخون، یا با نور تو قلب یا پیشونیشون بزن. میتونی پشت گردن هم بزنی چون اجنه از این سه نقطه میتونه تسخیر کنه. نادین شوکه شد و گفت: - تو از کجا میدونی و انقدر مطمئنی؟ دستی روی لبم گذاشتم. آرتین جواب نادین رو داد: - چون مادرم دورگه جن و پریزاده. بخاطر همجوشی که قبلا کرده بودم میدونستم مادرش چیه، اما این مهم نیست ما یه قدم جلو برداشتیم. الان میدونیم کسی که میخواد منو بکشه یه اجنه هستش. سوال این جاست؛ چرا میخواد منو بکشه؟ پا رو پا انداختم و چشمهام رو بستم گفتم: - ممنون راجع این موضوع گفتی آرتین، این جوری میفهمم باید دنبال چه کسی باشیم. آرتین یه موز برداشت پوست گرفت. - همکلاسی هستیم، بتونم کمک کنم خوشحالم میکنه. لبخند محو زدم. کاش من هم میتونستم کمکش کنم. یهو آروم پرسید: - چرا دیشب گفتی میخوای از من ساز یاد بگیری؟ اوه! الان چی بگم؟ دستی تو موهام کردم، باید یه چیزی بگم شک نکنه من راجعبه خانوادهاش میدونم. برای همین به روشا و نادین اشاره زدم و گفتم: - میخوام شخصی حرف بزنم. سر تکون دادن و از اتاقک شیشهای بیرون رفتن. تا مطمئن شدم کسی نمیشنوه، اخم کردم و جواب دادم: - من ملکه نور و آسمانم پدرت سایه سیاه داره و حس کردم از جانب پدرت مورد آزار و اذیت هستی. خواستم... نمیدونم خواستم یه کاری کنم تا تو دور تر بشی. شوکه شد ولی تو ظاهرش نشون نداد. خندید، غمگین و تلخ! تو چشمهام نگاه کرد. بدون انکار پرسید: - اگه این جوری باشه چه کمکی میتونی به من بکنی؟ خودم رو کمی جلو کشیدم و جواب دادم: - هر جور تو بخوای، چون من نمیتونم بدون مدرک حرفی بزنم یا کاری کنم. بلند شد، ترسیده و رنگ پریده به اطراف نگاه کرد. کنار من نشست و گفت: - منو از قصر بیرون بیار، تو ملکه آسمانی و امپراتور به تو گوش میده پادشاهان به تو گوش میدن. من... منو از اون قصر لعنتی بیرون بکش. دستم رو روی دستش گذاشتم و لب زدم: - کمکم کن چطور بیرون بیارمت؟ من میتونم به قصر شما بیام. نمیخوام پدرت رو حساس کنم. سر تکون داد و با بغض نجوا کرد: - راست میگی، نمیشه سرسری کاری کرد. از بغضش جا خوردم. انقدر تو فشار بود که حتی حرف های من هم انکار نکرد. دستم رو فشار داد و تو چشمهام نگاه کرد. - شبها اذیتم میکنه، روزها همش خودم رو تو کوچه خیابون میندازم. دیشب درد بدی کشیدم، سه بار جون دادم. دست روی سرش گذاشتم و همجوشی کردم. تمام احساساتش رو با گوشت و خونم احساس کردم. درد، درد، درد، نفرت، زجه، التماس، وحشت، وحشت، بیخوابی، تا صبح سیگار کشیدن، صبح با مادرش دعوا کردن. و... پدرش! پیشنهادش! این که آرتین منو سمت خودش بکشونه چون من نفوذ بالایی دارم. دستم مشت شد. سعی کردم آروم باشم آسمون به هرج و مرج کشیده نشه. نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - به پدرت بگو به من نزدیک شدی، بگو به تو پیشنهاد دادم... چشمهام رو بستم، چه پیشنهادی بگم؟ لعنتی از خشم زیاد هیچی تو ذهنم نبود. دستم رو فشار داد و لب زد: - بگم پیشنهاد دادی محافظت باشم، چون امروز تهدید شدی؟ تو چشمهاش خیره شدم و متعجب گفتم: - تو ولیعهدی؟! لبخند غمگین زد: - تو هم ملکه بزرگ هستی، نه یه ملکه معمولی یه ولیعهد میتونه مگه نه؟ چطور پادشاهان و حتی امپراتور از تو محافظت میکنند؟ نفسم رو خسته بیرون دادم و دستم رو از تو دستش بیرون اوردم. بلند شدم و تو اتاقک کلافه راه رفتم. آشینا آروم تو ذهنم گفت: - من یه پیشنهاد میدم خواستی قبول کن خواستی نه. شوکه شدم و تو ذهنم جواب دادم: - میشنوم. آشینا: آرتین رو شمشیر روحی خودت کن، چون آرتین ولیعهد عناصر هستی همچنین خاصه و رگ پریزادهای اصیل رو داره. این جوری هیچ وقت برای پدرش نیست. من حاضرم برای تو آرتین رو از پدرش بخرم. تکون سختی برداشتم و لب زدم: - آرتین سلاح روحی من بشه! انگار آرتین شنید. چون فریاد زد و با سرعت بالایی نزدیکم شد. - چی گفتی؟ مات تو چشمهاش خیره شدم و لب زدم: - سلاح روحی من میشی؟ رنگش پرید. لبهاش باز و بست شد و چشمهاش براق از اشک، با عجله بغلم کرد و شونهام خیس شد. - آره میشم، ولی... ولی تو حاضری یه سلاح دست مالی شده به دست پدر و مادرش رو داشته باشی؟ سرم رو روی شونههاش گذاشتم و زنگ خورد. - آره، سلاحم شو آرتین بذار کاملا از قصر بیرون بکشمت. بدنش داغ کرد و کمی از من فاصله گرفت به چشمهام خیره شد. به دستم اشاره زد و سرخ شده گفت: - همین الان این کار رو کن، لطفا. آشینا: برای این که صلاح روحی تو بشه هرچی میگم تکرار کن. شوکه با سر تکون دادم. زبونی روی لبم کشیدم و کلماتی که آشینا گفت رو تکرار کردم. - تیم کا سان هو یورام تیاروم اربوس وی هیستیا. آشینا: انگشت رو گاز بگیر و یه قطره خون تقدیمش کن. انگشتم رو گاز گرفتم، خون سرخم به آرومی مثل شبنم جمع شد و سمت لبهای آرتین گرفتم. احترامی به من گذاشت. اشکهاش از روی مژههای سرخش سر خورد و افتاد. قلبم آتیش گرفت. دستم رو گرفت و پیرهنش رو کنار زد روی قلبش ضرب در زد! آشینا شوکه نعره زد: - نه! اون همه خودش رو برای تو داد! این دیوونگیه! دیگه برگشت نداره! اگه روزی بخواد سلاح تو نباشه دیگه نمیتونه طلسم رو بشکنه چون میمیره و تا ابد یه فلز میشه. بدن آرتین آتیش گرفت و بغلم کرد. - من همه وجودم رو به تو دادم سایورا... مراقبم باش. نمیدونم از حرفش یا از قدرتش، بدنم لرزید و تو رگهام داغ شد! نه اونقدر که اذیت بشم شبیه سرم زدن بودن اما به جای خنکی تو رگهام داغی حس میشد. آرتین هم کاملا آتیش گرفته بود و من اصلا نمیسوختم، فقط یه گرمای لذت بخش روی پوستم حس میشد. نفس عمیق کشیدم و لب زدم: - دیونهای! آتیش بدنش فروکش کرد.یه چیز درخشان روی پیشونیش شروع کرد شکل گرفتن شوکه شدم. من دیدم روی پیشونی آرتین یه جواهر سرخ ظاهر شده! چشمهای نمدارش با اون جواهر درخشان، چقدر زیبا... روی سینهاش هم یه هلال ماه حک شده بود. خندید و از من فاصله گرفت. - بریم دیرمون شد. به سینهاش و پیشونیش اشاره کردم. از اتاقک شیشهای خودش رو نگاه کرد و قهقهه شادی زد: - پس سلاح یکی بودن این جوریه؟ یا برای تو فقط این جوریه؟ لبخند زدم و شونه بالا انداختم. چون من سر در نمیاوردم. آشینا خندید: فقط برای تو اینجوریه اصلا من مطمئن نبودم یه آدم زنده رو بشه سلاح کرد یه تیر تو تاریکی زدم. دیده بودم سلاح روح داره ولی ندیده بودم یه فرد زنده سلاح بشه یه سلاح کاملا زنده. استخون بدنم لرزید و این حرف آشینا رو با آرتین در میون نگذاشتم و از اتاق هنگ کرده بیرون اومدم. خشمگین تو ذهنم نعره زدم: - پس چرا گفتی؟ اگه اتفاقی براش میافتاد؟ آشینا قهقهه زد و جواب داد: - نه بابا هیچیش نمیشد! من فقط یه آزمون گرفتم چون دیدم تاسیان و تریستان رو محافظ روحت کردی—گفتم ببینم می تونی یه زنده هم سلاح کنی که دیدم بــــــلــه؛ تونستی. چون یه وامپگاد میتونه از این غلطها کنه. صد در صد مطمئنم یه ریشه وامپگادی داری. دیگه بدون شک دارم میگم. از کنار روشا و نادین گذشتم. حالم دست خودم نبود! مهر تایید آشینا روی من خورد من وامپگادم نه کامل یه رگ وامپگاد دارم! راه میرفتم، صداهای ناباور روشا و نادین با دیدن آرتین رو میشنیدم، اما ذهنم تو مدار نبود. دست روی قلبم گذاشتم. وامپگاد؟ اون هیولا... من؟! پدر و مادرم کی بودن؟ اونها کی بودن خدا؟ وارد کلاس شدم و روی صندلی مثل جنازه متحرک نشستم. پشت بندم آرتین، روشا و نادین اومدن. همه با دیدن آرتین جیغ زدن و ضعف کردن از زیباییش که زیباتر از زیباییها شده بود. فقط یه جواهر سرخ روی پیشونیش بود و یه ماه روی سینهاش اما همین انگار یه دنیا تغییرش داده بود. نتونستم خوشحالی کنم. نتونستم چون همه فکرم و ذکرم اصل و نسبم بود. سرم رو فشار دادم و استاد گالیکاس وارد کلاس شد و غرش کرد: - چخبره؟ کلاس رو گذاشتید رو سرتون؟ فقط یه بار از شما تعریف کردم. وقتی چشمش به آرتین خورد شوکه شد و گفت: - آرتین؟ چرا به خودت جواهر وصل کردی؟ ما اجازه نداریم کسی به خودش جواهر وصل کنه زود باش در بیار. سعی کردم یکم از فکرهام فاصله بگیرم. با شنیدن صدام خودم وحشت کردم. سرد و سوزان به استاد گالیکاس جواب دادم: - من این اجازه رو میدم جواهر تقدیمی من روی پیشونی ولیعهد عناصر باشه، اعتراضی وجود داره؟ استاد گالیکاس خشکش زد و سری به" نه" تکون داد. چشمهام رو بستم و لب زدم: - خوبه، کلاس رو شروع کنید لطفا. تایید کرد و همه مودب و منظم نشستن. راجع چاکراها از ما پرسید تا ببینه جا افتاده بودیم درونش یا نه وقتی دید همه جا افتادن شروع کرد ادامه درس رو داد. فکر من دنبال چراها بود. نمیدونم چه زمان می خوام متوجهاش بشم. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم یه موجود وحشتناک شدم! پشت پنجره خیره به من بود. آشینا: نترس، تو قدرت آرتین رو داری و الان قادری نادیدنیها رو ببینی، آرتین همیشه اینچیزها رو دیده و براش عادیه، اما تو تازه میخوای با این موجودات آشنا بشی؛ پس آروم باش عزیزم. به موجود عجیب پشمالو با دندونهای ترسناک که خیره من بود چشم دوختم و تو ذهنم گفتم: - این چیه؟1 امتیاز
-
*** آرتین به اتاقم که همه چیز تمام بود خیره شدم. الان ساعت سهی شبه فردا صبح مدرسه دارم، حتی خوابم نمیره. بدنم از کار اون مردک کثافت درد میکرد. حتی لیاقت نداره بهش پدر بگم، کدوم پدری با بچهاش... آهی کشیدم و بغضم رو قورت دادم. دست روی سرم گذاشتم. زندگی من عالی بود، همه چی داشتم. اتاق عالی، وسایلی ناب، هرچی بخوام برای من میخرن اما پدر مادر خوب ندارم من یه ولیعهدم که پدر مادر خوبی گیر من نیومده. چون یه پسر خوشگل گیرشون اومده جوگیر شدن و همه جوره با من و بدنم ور میرن. وقتی هم نعره میزنم این کار رو نکنند. میگن تو بچهمایی، گندشون بزنه. بیست سالمه، فقط بیست سالمه. موهای نم دارم رو تو مشتم گرفتم. لعنتی چرا خوابم نمیره؟ دستی روی صورتم کشیدم. از تو کشاب سیگارم رو بیرون اوردم، یه نخ روی لبم گذاشتم و کام عمیق و آرومی زدم. با صدا دود رو بیرون فرستادم. چرا امروز سایورا داشت بهونه میاورد به من نزدیک بشه؟ حس میکردم از اون دخترا نیست، اما خیلی عجیب شده بود. وقتی پدرم رو دید خشمگین شد ولی در ظاهر لبخند کنترل شده میزد. نمیخواستم به قصر ما بیاد نمیخواستم یه وقت پدر مادرم کاری کنند و کسی بفهمه من چقدر به دست پدر و مادرم به لجن کشیده شدم. نمیخواستم کسی متوجه بشه پشت زندگی شاهانه ما و زندگی ولیعهد من، پر از لحظات سیاه و نفرت انگیزه. سیگارم رو کفری پک زدم. دختره با نمکی بود، اقرار نباشه خوشگل بود من فقط نگران بودم چرا خانوادهاش انقدر بهش جواهر آویزون کردن؟ چون این جوری خیلی عروسکیتر، دست نیافتیتر، همچنین زیباتر شده بود. یکم عصبیم میکرد ظاهرش، فکر کنم نمیدونه دنیا چقدر می تونه بیرحم باشه. رفتارش یه طنازی خاصی داشت، شاید... فقط شاید اولین دختری باشه که دلم نمیاد زیاد سر به سرش بذارم. حتی با این که بهش طعنه میزدم خودش هم همراه بقیه میخندید. از یاد آوریش خندیدم. لعنت بهت دختر... وقتی رو پاهام نشسته بود چون صندلیها رو خاکستر میکرد. چی بگم خیلی سبک، انگار پر روی پاهام بود. هیچی داغونم نکرد، جز اون اشک تو چشمهاش که لیوان تو دستش خاکستر شد. نه فقط من، کل کلاس متوجه شدن چقدر خودش اذیته حتی دشمنهاش تو کلاس هم رام بغضش شدن. دستی تو موهام کشیدم و به ساعت نگاه کردم. شش صبح بود! کی شش شد؟ بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. تا بیرون اومدم مادرم رو با لباس افتضاحی دیدم. اخم کردم. حوصلهاش رو نداشتم. سرد گفتم: - برو بیرون. لبخند زد و پرسید: - چقدر سیگار کشیدی عزیزم؟! برای خودم شراب ریختم و تلختر از زهر جواب دادم: - فضولیش به تو نیومده. اخم کرد و دلخور پرسید: - آرتین، من مادرتم این جوری حرف نزن قلبم میشکنه! به رفتار مار صفتش نگاه کردم. زبونش هر بیگانهای رو رام میکرد و بعد نیش میزد. بلند شد و دست دور کمرم انداخت و ترقوهام رو بوسید. - نمیخوای صبحم رو انرژی بدی؟ محتوای درون لیوانم رو سر کشیدم و گفتم: - میخوام برم مدرسه، حال ندارم دیشب نخوابیدم. با گوشه رکابیم بازی کرد. - آرتین بد شدی؟ گفتی ذهین رو راضی کنم بری مدرسه منو... دست روی دهنش گذاشتم. بغض گلوم رو داشت پاره می کرد و خسته گفتم: - از خودت حرف در نیار، گفتم هرکاری بگی میکنم فقط راضیش کن برم. تو کلاس ما همه نوزده ساله هستن فقط منم که بیست سالمه، از کی یه بچه باید از پدر و مادرش خواهش کنه برای مدرسه رفتن؟ کدوم پدر و مادری بدن و ظاهر بچهاش رو می خواد؟ اخم کرد و فاصله گرفت، پرخاش کرد. - اومدم کنارت انرژی بگیرم صبحم رو خراب کردی آرتین، نه ماه تو شکمم نگهت داشتم، کلی عذاب سر تو کشیدم. حق ندارم تو رو بخوام؟ نفسهام به شمار افتاد. چقدر می تونه پست باشه؟ چقدر میتونه رذل باشه. نفهمیدم چطوری شیشه شراب رو برداشتم و زمین کوبیدم که به صد تکه نامساوی تقسیم؛ نعره پر از بغض و نفرت زدم: - لعنت به روزی که تو شکم تو متولد شدم، لعنت به روزی که به دنیام اوردی، لعنت به من که خدا هم منو نمیبره پیشش. ترسیده جیغ زد و روی تخت افتاد. پیرهن و کیفم رو روی میز چنگ زدم و از روی تخت بالا رفتم و پریدم از اتاقم بیرون زدم. پدرم منو دید و شوکه نگاهم کرد. - چی شده اول صبحی؟ ترسیدم، وحشت کل بدنم رو گرفت و عقب رفتم: - هی... هیچی! به ساعتش نگاه کرد و گفت: - یکم زود نمیری؟ دهنم تکون خورد ولی صدام در نیومد. لبخند زد و جلو اومد صورتم رو نوازش کرد: - درد داری؟ دیشب اذیت شدی؟ بغضم داشت بیرون میزد. آره درد داشتم، خیلی هم داشتم ولی درد قلبم بیشتر از خودم بود. لبهام لرزید و خفه گفتم: - با... بابا میخوام برم مدرسه. منو به خودش چسبوند و بغلم کرد. دستهاش روی بدنم فشار داده میشد. دوست نداشتم اصلا نداشتم ناپاک بود، پدرانه نبود. صداش تو گوشم پیچید: - به ملکه سایورا نزدیک شو، خام خودت بکنش؛ دیدم چطور گلوش پیش تو گیر کرده. همونجوری روی پاهات بنشونش میفهمی آرتین؟ داشتن ملکه سمت ما یعنی داشتن همهی شاه و ملکهها تو مشتمون. لرزیدم و ازش خواستم فاصله بگیرم، ولی ولم نکرد. داغ، پر حرارت ولی من... من پر از نفرت، پر از دلزدگی. ازش سریع فاصله گرفتم. پیرهنم رو با بغض پوشیدم و نفسهای عمیق با چشمهای تار از اشک کشیدم. کیفم رو روی شونهام انداختم و دویدم. دویدم برای چند ساعت رهایی مدرسه برای من حکم زندگی تو جهنم داشت.1 امتیاز
-
#پارت بیست و شش... سیگرون از خستگی و ناامیدی سرش را به دیوار کوبید و گفت: - سالهاست ما را زیر نظر داشته، از زمانی که از اردوگاه فرار کردیم او همه چیز را دیده. گردا با صدای آرام اما پر اضطراب گفت: - خب اریک چه گفت؟ سیگرون: دستور تحقیق داد، آلدریک میآید تا از آیوار اعتراف بگیرد و بعد نوبت من است. فریدا هنوز درک نمیکرد گفت: - خب که چه؟ یک دزد است! حرفش را چه کسی باور میکند؟ تو بانوی فاتحی! تو فرماندهی ارشدِ ارتشی! گردا به آرامی مقابل آتش نشست. صدایش، برخلاف همیشه، آهسته و سنگین بود گفت: - فریدا؛ ندیدی؟ نمیدانی قانون برای ما چه میگوید؟ وقتی گیجی فریدل را دید، به نگاهش را به شعلههای آتش دوخت و نفسی از سر حسرت کشید و گفت: - یک ترال، در چشم قانون، مالک تن خویش نیست، حق حمل سلاح را ندارد، مگر آنکه اربابش، یا پادشاه به او اجازه دهد؛ حق فرماندهی ندارد، و هرگز، هرگز حق ندارد هویت و ریشهٔ خویش را پنهان کند و خود را چیزی جز خدمتکار یا برده جا بزند. سیگرون از دیوار جدا شد و در وسط اتاق، شکننده و تنها ایستاد و گفت: - اگر این اتهام ثابت شود اول مرا از همهی مقامهایم خلع میکنند، تمام افتخاراتم، تمام احترامی که با خون به دست آوردهام را از من میگیرند. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - سپس، به جرم فریب حکومت و تاج و تخت مجازات میشوم؛ شاید اعدام، شاید شکنجه و سپس تبعید با چنان بیآبرویی که حتی گرگهای جنگل هم لاشهام را نخورند. فریدا دستهایش را به هم فشرد و بی خیال گفت: - اما این دیوانگی است! تو این سرزمین را نجات دادی! تو... گردا سرش را برگرداند و نگاه تلخی به فریدا انداخت فریدا اولین بار بود که در آن چشمان شجاع، ترس را میدید. گردا گفت: - فریدا! قانون به پیروزیهای گذشته نگاه نمیکند،به خونی نگاه میکند که در رگهایت جاری است، من! من و سیگرون مثال این قانون هستیم. فریدا سردرگم سر تکان داد. او از بچگی در اردوگاه بود و بی خبر از این قوانين خفقان آور. سیگرون روی زمین، روبهروی گردا نشست. صدایش نجواگونه بود گفت: - وقتی ما برای اولین بار به این دهکده بازگشتیم، با آن سکههایی که آوردیم و آن داستان ساختگی؛ مردم سیگرون را باور کردند، اما گردا! پدر گردا را میشناختند، میخواستند او را مجازات کنند یا به خدمتکاری یکی از اشراف بدهند. گردا با یادآوری قدیم، چهرهاش را در هم کشید و گفت: - اسمم به عنوان برده ثبت شد و اشراف برای خرید من صف کشیده بودند، من چارهای نداشتم، پس نقشی را انتخاب کردم که از آن مهلکه نجات پیدا کنم، گفتم من محافظ سیگرون هستم، محافظی که بی سلاح بود محافظی که فقط یک جفت چشم و گوش است، آنها پذیرفتند، چون فکر کردند این خفتِ بیشتری است. فریدا پرسید: - پس چگونه اکنون شمشیر میکشی؟ چگونه تا اینجا همراه او آمدهای؟ گردا لبخندی کمرنگ زد، لبخندی پر از غرور و اندوه و گفت: - در نخستین نبرد درهی فاکسِر که سیگرون پیشتاز جناح چپ بود بخاطر جراحت از اسب افتاد و محاصره شد، یک سرباز آنگلوساکسون شمشیرش را برای ضربهی نهایی بالا برد. گردا مشتهایش را گره کرد و گفت: - من با یک نیزهی شکسته که از شکم سربازی بیرون کشیدم، خودم را بین آنها انداختم، شاه اریک آن صحنه را از دور دید، پس از آن پیروزی، او خودش فرمان داد که به من شمشیر بدهند، اما این تمام ماجرا نبود، مقام من هیچگاه بالاتر از همان محافظ نرفت، من هنوز در اسناد رسمی، یک ترالِ دارای امتیاز ویژه هستم، نه یک جنگجوی آزاد.1 امتیاز
-
#پارت بیست و پنج... سیگرون نفسش در سینه حبس شده و بود و تمام تنش یخ زده بود ولی خودش را جمع و جور کرد و گفت: - قربان این شرم آور است که حرفهای این شیاد را... اریک حرفش را قطع کرد و گفت: - اگر راست باشد یعنی من تمام این سالها فریب خوردهام، یعنی یک ترال ارتش مرا فرماندهی کرده. به آیوار نگاه کرد و گفت: - و اگر دروغ باشد یعنی یک دزد بی ارزش جرأت کرده پایش را از گلیمش دراز کند و سلطنت مرا به تمسخر بگیرد. مجدد نگاه سردش را به سیگرون دوخت و گفت: - میبینی این فقط درمورد تو نیست و اقتدار مرا زیر سوال برده، حالا به تو فرصت میدهم تا ثابت کنی که این شیاد دروغ میگوید و اگر موفق نشوی... اریک سکوت کرد، ولی جملهی ناتمامش از هر تهدیدی خطرناک تر بود. سیگرون زانو زد و گفت: - قربان من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم ولی چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدند و میتوانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم. اریک: نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون: نام پدر من بِن بود بن ولوا، او تاجر بود ما ساکن دانلاو بودیم از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسونها افتاد ما از این شهر به آن شهر میرفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش میکردیم تا روزیی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همین جا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس میگفت و گردا هم تکرار میکرد اقبال با سیگرون یار بود و با آن همه سکه که آورده بود همه باورش کردند ولی گردا نتوانست خودش را بالا بکشد چرا؟... یکی از دوستان پدرش تا نام پدر گردا را فهمید گفت که آن را میشناسد و با تحقیق و پرس و جو همه فهمیدند که گردا ترال است نه کارلس، از آن پس خود را محافظ و خدمتکار سیگرون معرفی کرد تا از شهر اخراجش نکنند اریک گفت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده ولی برای اطمینان بیشتر باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم، امیدوارم همانند سابق صداقت داشته باشی واگرنه خودت قوانين را خوب میدانی. سیگرون که از عاقبتش میترسید سکوت کرد. اریک مجدد اعلام کرد: - آلدریک اِستونکِرست را خبر کنید باید از آیوار سلینگر و بعد از سیگرون ولوا اعتراف بگیرد. هارالد که تا ان موقع ساکت بود گفت: - عمو جان شما حرفهای آن دزد را قبول کردید! اریک لی اهمیت به حرف هارالد گفت: - از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون بعد از احترام گذاشتن از قصر خارج شد و با عجله از میدان شهر گذشت و نفسنفسزنان وارد خانه شد، در را پشت سرش با صدایی بلند بست و به آن تکیه داد. سینهاش تند و نامنظم بالا و پایین میرفت، رنگ از چهرهاش پریده بود چشمهایش گرد و پر از وحشت به نظر میرسید. گردا و فریدا که کنار آتش لم داده بودند، یکباره به پا خاستند. گردا گفت: - سیگرون! بالاخره برگشتی! ما... سیگرون با حرکت دستش سخن گردا را قطع کرد. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام بگیرد، اما صدایش همچنان لرزان بود گفت: - همه چیز؛ همه چیز تمام شد، او میداند. سکوتی سنگین فضا را پر کرد. فریدا با احتیاط پرسید: - چه کسی؟ و چه چیزی را؟ سیگرون چشمانش را بر هم فشرد، گویی درد شدیدی را تحمل میکرد گفت: - آیوار، آیوار سلینگر، او ما را میشناسد، گذشتهمان را به اریک و درباریان گفت. گردا بیاختیار یک قدم به عقب رفت، گویی ضربهای خورده بود. رنگش پرید و گفت: - نه؛ نه، این غیرممکن است، آخر چطور؟1 امتیاز
-
#پارت بیست و چهار... هارالد با خشم پلک زد، گیجی و تعجب در چشمانش به خشم تبدیل شده بود گفت: - مسئولتش با من است، تصمیم من این است که یا همین الان زبان در دهان بچرخانی و حرفت را بزنی یا در میدان شهر زبانت را از دهانت بیرون بکشم، این اراجیف چیست؟ آیوار بی اهمیت به هارالد گفت: - تصميمتان چیست بانو؟ سیگرون: یاوه گویی را تمام کن، تو به دستور شاه اریک بزرگ دستگیری. آیوار: اراجیف نیست حقیقت است. سیگرون: مزخرف است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز، امیدوارم قبل از طلوع آفتاب گردنش را بزنند. هارالد با بی رحمی تمام دستان بسته شدهی آیوار را گرفت و کشید حتی برایش مهم نبود که آیوار زمین میخورد یا توان راه رفتن ندارد، وقتی نزدیک اسب شدند. دستانش را به ترکبند زین بست و خودش سوار اسب و دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون دستش را گرفت و با یک جهش روی اسب نشست و بعد حرکت کردند و آیوار پشت سرشان با عجله میرفت و تلوتلو میخورد و گاهی زمین میافتاد و چند متری کشیده میشد وقبل از اینکه کامل بلند شود مجدد میافتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد که گفت: - کمی یواش تر برو. ولی هارالد اهمیتی نداد و از دروازههای شهر گذشتند و به راهش ادامه داد تا جلوی قصر رسید و سربازان با دیدن هارالد، در را باز کرد و آنها وارد شدند و بعد از تحویل دادن اسبش، دستان آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند، اریک منتظرشان بود هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک گفت: - اینجا چه خبر است هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شدند هارالد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده، توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک جلوی آیوار روی یک زانو نشست و موهای آیوار را گرفت و بالا کشید وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک گفت: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیف هستی، چطور به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار با نیشخند گفت: - مردم من؟ آنها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آنها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و گفت: - این آشغال را به زندان بیندازید تا خودم به حسابش برسم. سربازان، آیوار زخمی را به زندان بردند آیوار فریاد زد : - احمقها او به همه دروغ گفته، او فریبتان داده. اریک با تعجب و خشم برگشت و گفت: - بایستید. سربازان ایستادند سکوت مرگ بار تالار قصر را فرا گرفت سیگرون صدای تپش قلبش را به وضوح میشنید. اریک نزدیک رفت و گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟ آیوار با چشمان پر از کینه و لبخندی شرارت آمیز به سیگرون نگاه کرد و گفت: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. سپس رو به اریک گفت: - سوالی از شما دارم، بانوی فاتحتان، از کدام خاندان کارلس است؟ پدرش کیست؟ از کدام خطه آمده؟ همه به سیگرون نگاه میکردند آیوار گفت: - جواب نمیدهد، چون دروغهایش را فراموش کرده، در زمان اسارت، کودکانی را میدیدم که مهم نبود ترال هستند یا کارلس، به سختی کار میکردند در این بین انگار ترالها زیرک بودند و راحت فرار کردند و خود را به عنوان کارلس در دربار پادشاهی جای دادند. همه با شگفتی به سیگرون نگاه میکردند اریک آن دو تیغ برنده را به سیگرون دوخت و گفت: - سیگرون ولوا!1 امتیاز
-
پارت ششم من اون موقع برای کسایی که میجنگیدن غذا درست میکردم. از خونه بیرون رفتم و به سمت مغازه ستکو رفتم؛ اونجا فقط مغازه نبود اونجا یک اتاق کوچیک داشت و من از اقای ریفل صاحب مغازه خواهش کردم که بزاره من توی اون اتاق اشپزی کنم و اون مخالفتی نکرد. در مغازه رو باز کردم و گفتم ـ سلام اقای ریفل اقای ریفل نگاهم کرد و لبخند زد و گفت ـ سلام مرکل دستم رو شستم و اقای ریفل گفت ـ شنیدی توی روزنامه صبحگاهی چی نوشته؟ ـ نه چی نوشته اقای ریفل روزنامه رو برداشت و خوند ـ جنگ سن دیگو با مکزیک همچنان ادامه دارد، ادوین ام کپس(شهردار) گفته است که ـ هیچ کشوری با شهری جنگ نمیکند و مکزیک با سن دیگو در جنگ است ما همه سعی و تلاش خود را میکنیم که تجهیزات مناسب برای این شهر بفرستیم به زودی این جنگ تمام میشود. آقای ریفل روزنامه رو گذاشت روی میز و گفت ـ شاید هم جنگ ادامه داشته باشه گفتم ـ شاید به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود من باید تا ساعت سه غذا رو درست کنم و به پدرم بدم و ببره برای سربازها از آقای ریفل پرسیدم ـ بنظرتون چی درست کنم؟ ـ خوراک لوبیا با نون تازه ـ فکر خوبیه به سمت آشپزخونه رفتم و همه موارد لازم رو از یخچال برداشتم. حدود ساعت دو و نیم که زیر گاز رو خاموش کردم و پارچه ای برداشتم و نان های تکه شده و خوراک لوبیا را داخل ان گذاشتم و به اقای ریفل گفتم ـ من میرم اینا رو به پدرم بدم خدافظ. ـ باشه خدافظ. پدرم همیشه بهم میگفت که اگه کاریش داشتم یا میخواستم بهش غذا ها رو بدم برم ساحل سونار یا اگه اونجا پیداش نکردم برم دریا آلمادو روی پل چوبی منتظرش باشم. فکر کردم و گفتم اول برم دریای آلمادو اگه پدرم اونجا نبود بعد برم ساحل سونار برای همین به سمت دریای المادو قدم برداشتم.1 امتیاز
-
پارت پنجم من با یک سینی چایی وارد اتاق شدم و جیمز رو به کرد و گفت ـ خیلی خوب زخم مداوا میکنی. من به پدرم نگاه کردم و بعد به جیمز و گفتم ـ مچکرم و بعد از اتاق بیرون رفتم. جین نگاهی به من کرد و گفت ـ مگه جیمز یکی از مقام بالاهای مکزیک نبود چجوری تمام این مدت اونا نیومدن دنبال جیمز؟ ـ کیا نیومدن؟ ـ مکزیک یا ـ اگه ادامشو تعریف کنم میفهمی خب بقیه شو فردا میگم. جین سریع گفت ـ نه مامان باید تعریف کنی ـ اره مامان بزرگ باید تعریف کنی. ـ باشه فقط یکم. ـ تو پرسیدی چرا نیومدن دنبال جیمز الان به جواب میرسی. من بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم صدای در بلند شد پدرم از اتاق بیرون اومد و در رو باز کرد دو سرباز به همراه اسلحه جلوی در بودن همون موقع جیمز از اتاق بیرون اومد و جلوی در رفت و گفت ـ کاریشون نداشته باشید اونا به من کمک کردن. و بعد به من نگاه کرد وگفت ـ این خانم جوان بیشتر به من کمک کرد. سرم رو پایین انداختم. جیمز از خانه به همراه دو سرباز بیرون رفت و گفت ـ ممنون اقای.... ببخشید فامیلیتون چی بود؟ ـ دیکنز ـ آهان بله دیکنز، اقای دیکنز مچکرم و از شما هم مچکرم خانم دیکنز. و بعد در رو بست و رفت. پدرم گفت ـ خدارو شکر برامون دردسر نشود ولی پسر خوبی بود، خب من میرم بهشون خبر بدم آتشبس شد. ـ بابا ما فقط به اون کمک کردیم نگفت که کاری میکنه اتش بس شه. ـ مرکل اونا نمیتونن وقتی بهشون کمک کردیم هنوز با ما جنگ داشته باشن. ـ باشه، منم میرم خرید. پدرم کلاهشو برداشت و از خانه بیرون زد من هم موهام رو درست کردم و بیرون از خانه رفتم.1 امتیاز