به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/14/2026 در همه بخش ها
-
نام رمان: منتقم شیطان نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: پلیسی، جنایی، معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: در ارتباط با قتلهای سریالیِ اتفاق افتاده در شهر، پای سرگرد محمدامین جاوید به پروندهای عجیب و پر از رمز و راز باز میشود. سرگردی که خود هم زخم دیدهی روزگار است و در جستجوی قاتلی است که شاید انعکاسی از تاریکیهای درون خود او باشد. او قدم در این راه پرخطر میگذارد به امید ریشهکن کردن ظلم و فساد، اما آیا موفق میشود یا تعهدات شخصی و سایه سنگین گذشته او را به بیراهه میکشاند؟ مقدمه: فرشتهی مرگ سایه به سایه پیش میآمد. در کوچههای خیس و تاریک شهر، جایی که سکوت سنگینتر از هر فریادی بود، شیطان در کمینگاه منتظر نشسته و تماشاچی این بازی بود تا ببیند چه کسی در آخر برندهی این بازی خونین میشود. این بازی یک قربانی میخواست و مرگ تنها پایان این بازی بود؛ مرگی که شاید با خود زندگی میآورد. اما مرگِ چه کسی و چه چیزی؟! در میان جدال حق و باطل، فرشتهی مرگ بر شانههای چه کسی مینشست؟6 امتیاز
-
به آخرای سال که نزدیک میشیم همش به این فکر میکنم که: "من امسال چیکار کردم؟" یکم که دقیق تر میشم کمالگرایی و خودکوچک بینی دست به دست هم میدن و به اینجا میرسم که: "اصلا کاری کردم؟" جواب "بله" هست؛نه تنها برای من بلکه برای همه ما...! همه ی مایی که با کمالگرایی میجنگیم همه ی مایی که درگیر شوآف های گاه و بی گاه فضای مجازی شدیم و باعث شد مدام درحال مقایسه خودمون با بقیه باشیم... بقیه ای که نمیدونیم حتی یک قدم هم میتونن با کفش ما راه برن یا نه؟ هرروزخدا یک هدیه ست...هر روز ارزشمنده و منم قراره هرروز یک دستاورد پیدا کنم و به اشتراک بزارم تا سال دیگه اینموقع بجای فکر کردن به "امسال دستاوردی داشتم یا نه؟" یک لیست طولانی داشته باشم که به مرور پر شده.3 امتیاز
-
پارت دوم خانه هنوز بوی عطر تلخ خسرو را میداد. بویی که به پردهها، مبلها و حتی دیوارها چسبیده بود؛ انگار خانه هنوز قبول نکرده صاحبش رفته است. داریوش روی تخت نشست و سرش را در مشت گرفت. پیش از همه، او بود که نمیخواست رفتن خسرو را بپذیرد، همین دو روز پیش بود که داشتند سر سفره بگو بخند میکردند و حال، او رفته بود و کل سلطنتی که به زحمت بنا کرده بودند را برای سامیار بی ارزش گذاشته بود. داریوش هرچه سعی میکرد از خسرو بابت انتخابش خرده نگیرد، اما چیزی درون قلبش شکسته بود. فکر نمیکرد که روزی، برادرزاده عیاشش را به اویی که جانش را فدای خسرو میکرد ترجیح دهد! چندباری دست روی صورتش کشید و تلاش میکرد خودش را جمع و جور کند، او قوی بودن در هر شرایطی را از خود خسرو یاد گرفته بود. وقتی داریوش از اتاقش بیرون آمد، صدای خنده ای آشنا از سالن اصلی شنید. خندهای که برای خانه ای که هنوز خاک قبر مالکش خشک نشده بود، زیادی راحت بود . سامیار وسط سالن ایستاده بود. کت مشکی اش را درآورده و روی دسته مبل انداخته بود. یکی از خدمه ها با سینی چای روبهرویش ایستاده بود و دستش کمی میلرزید. ـ از فردا این اتاق میشه دفتر کارم. اشاره مستقیمش به اتاق زیر پله ها، که اتاق کار خسرو بود میزد. ـ آقا ولی… این اتاق همیشه... سامیار حرفش را برید. ـ همیشه برای آقای سورش بود که بالاسر کار باشه. الان من زنده ام. درضمن فامیلم سورشه! داریوش قدم های آرامی برداشت و مقابلش ایستاد. نه خیلی نزدیک، نه دور. خشمش را قورت داد و خطابش گرفت: ـ حداقل حرمت سه روز عزا رو نگه دار سامیار! سامیار نیمرخ خندید: ـ مدیریت، تقویم عزا نمیشناسه. داریوش نگاه کوتاهی به اتاق خسرو انداخت. باز هم خودش را مقابل لبخند مزهک گوشه لب سامیار کنترل کرد و گفت: ـ ولی احترام می شناسه. چند نفر از اعضای باند که هنوز در خانه مانده بودند، بیصدا جدال آنها را تماشا می کردند. هیچکس وسط نمی آمد. همه منتظر بودند ببینند کدام یک عقب میکشد. سامیار قدمی جلوتر آمد. درست سینه به سینه داریوش! قدش مقابل او کوتاه دیده میشد اما چشم در چشم های سیاه او خیره کرد و با تمخسر گفت: ـ وصیت رو شنیدی. عنوان رسمی با منه. یعنی همه چیز با منه! مال منه! داریوش بدون تغییر لحن گفت: ـ عنوان رسمیت خیلی چیزا بت میده جز لیاقت. لبخند از گوشه لب سامیار افتاد، اما سریع جمعش کرد. ـ ناراحتیت طبیعیه پسر ... عمو. باید خیلی سخت باشه وقتی بعد اینهمه تلاش آخرش تماشاچی بمونی. داریوش مکثی کرد. چشمهایش برای لحظهای برق زد. کم مانده بود دست هایش یقه سامیار را سفت بچسبد و چند مشت گوشه لب او بکوبد. اما او حرمت میشناخت، حرمت پدر مرده اش را حفظ کرد. سکوت سنگین شد. سامیار نفسش را آهسته بیرون داد. سکوت داریوش، حس قدرتی به او داد تا باز هم نطق کند: ـ از امروز، این خونه تحت مدیریت منه. اگر موندنی هستی، با هماهنگی من می مونی. داریوش نگاه آخر را به سالن انداخت. به مبل خسرو. به قاب عکسی که هنوز روی دیوار بود. ـ من هیچ وقت ای برای موندن توی خونم، اجازه نگرفتم. و بدون انتظار برای جواب او از کنار سامیار رد شد. نیم نگاهی به دیگر اعضای باند که مشاجره آنها را با لذت تماشا میکردند انداخت و سمت خروجی قدم تند کرد. درِ بزرگ خانه را با شدت باز کرد. هوای مرطوب دم ظهر به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید، اما سنگینی سینهاش سبک نشد. قدم بلندی برداشت. و درست همان لحظه، با چیزی برخورد کرد. نه… با کسی! چمدانی از دست دختر رها شد و با صدای خفه ای روی زمین افتاد. زیپ نیمه بازش دهان باز کرد و چند تکه لباس و یک جعبه کوچک مخملی بیرون افتاد. داریوش جسم کوچیکی را دید که در سرش پایین و رد وسایل پخش شده را دنبال میکرد. بی حوصله گفت: ـ حواستون کجاست؟ دختر خم شد تا وسایلش را جمع کند. صدایش آرام بود، اما خسته. ـ فکر کنم مسیر ورودو با خروج اضطراری رو اشتباه گرفتین! داریوش خواست رد شود که چشمش به جعبه افتاد. درش باز شده بود. گردنبندی قدیمی با پلاک کوچکی از آن بیرون افتاده بود. پلاکی که رویش نقش تاج ظریفی حک شده بود. لحظهای مکث کرد. آشنا بود... دختر قبل از او گردنبند را برداشت و در جعبه گذاشت. سر بلند کرد. چشمهایش… آشنا بود. اما ذهن داریوش همکاری نکرد. دختر خیره خیره نگاهش می کرد. نه با شرم، نه با ضعف. انگار داشت در نگاه داریوش، سال ها را مرور می کرد. بی مقدمه و بدون آشنایی دادن او را خطاب گرفت: ـ مراسم تموم شد؟ داریوش ابرو درهم کشید. ـ برای بعضیا آره. تیکه اش به سامیار بود. دخترک اما منظورش را نفهمید. باد ملایمی موهای دختر را تکان داد. داریوش نگاهش را از او گرفت و گفت: ـ اگر برای تسلیت اومدین، دیر رسیدین. دختر چمدان را صاف کرد. باز هم چیزی نگفت و از کنارش رد شد. داریوش چند قدم رفت. ایستاد. بیدلیل برگشت نگاه کرد. گلبهار، مقابل در خانه خسرو مکث کرده بود. انگار سال ها پیش همینجا ایستاده بود. همان حیاط. همان در. داشت خاطرات کودکی اش را مرور میکرد و دلش آشوب از مرگ پدر بود. پدری که بیشتر از او، برای داریوش پدری کرده بود و گلبهار، حتی آخرین باری که چهره پدرش را قبل از مرگ سیر تماشا کرده بود را به خاطر نمی آورد. او هم برگشت و نگاهی به داریوش انداخت. او را از چشم های سیاه و ابرو های پهنش شناخته بود. پسری که روزی دستش را گرفته بود تا از پلههای همین خانه نیفتد. همان داریوشی که پس از آمدنش به خانه شان، مقابل همه از گلبهار دفاع میکرد. اما داریوش، درگیر شکستن خودش بود و هنوز متوجه نشده بود کسی که سهام و آینده باند تاج در نامش پنهان شده، همین حالا از کنارش عبور کرده است. حتی چهره گلبهار را به خاطر نیاورده بودو به قدری اعصابش از سامیار مخدوش بود که علت حضور آن دختر را نپرسید. رشته نگاهشان را قطع و با گذر از حیاط باغ مانند خانه خسرو، کلید به ماشینش انداخت و به جاده زد.3 امتیاز
-
پارت سی و چهارم سه روز از ورودم به سلول گذشته بود. سلولی که اتاقش مربعی و بزرگ بود و زمینی چوبی و دیوارهایی به رنگ سبز داشت. البته به عنوان ضمیمه؛ دیوارها سبز خالص نبودن و روی هر دیوار چندین گرگ وجود داشت که هر کدوم با وحشیگری به نحوی یه گوسفند بیچاره رو دریده بودن. و خونریزی گوسفندها که توی هنرِ هنرمند به چشم میخورد هربار من رو از ترس میلرزوند. قطع به یقین داستان این دکوراسیون و این طراحیهای روی دیوار به شعارِ سر درِ زندان ربط صد درصدی داشت. توی این سه روز نحس حتی یکبار هم دستشویی نرفته بودم. حتی از اسم سرویس بهداشتی هم میترسیدم چه رسد به اقدام برای دیدن دوبارهش. مردم از ارتفاع و اقیانوس و نمیدونم از تاریکی هراس داشتن و من از دستشویی و دستشویی کردن. حتی توی تروما داشتن و فوبیا هم خدا و تیم بدبختکُنش بهم رحم نکرده بودن. جوری قضیهی اون لحظهی کذایی توی فرودگاه، توی سرویس بهداشتی روی روحیهم تأثیر منفی گذاشته بود که توی این سه روز، در کل سه جرعه آب نوشیده و ۹ دونه لوبیا خورده بودم. توی این سه روز پس از لحظهی معارفه با هیچکس حرفی نزده بودم چون میدونستم هنوز هم با ادبیات وارونهی این کرهی لعنتی کنار نیومدهم. و می دونستم جمله سازیهام با زبان زمینی، به دشمن تراشی ختم میشه. حتی نمیتونستم برای مشکلم از کسی درخواست کمک کنم، چون جنسیتم لو میرفت و اعدام میشدم. و حالا پشت به همه، توی جای همیشگیم، مقابل سه گوشهی دیوار نشسته بودم و دست راستم رو لرزون روی دست چپم گرفته بودم. و دست راستی که چاقویی تیز و برندهای رو لای انگشتهاش فشرده بود! و بله قصدم خودکشی بود! چون دیگه تحمل گرسنگی و تشنگی رو نداشتم. چون الان روده و مثانهم دیگه کِشِش و گنجایش نگه داشتن مایعات و جامدات دفعی رو نداشتن. چون رژیم گرفتن که برای دوری از دستشویی رفتن بود هم با شکست مواجه شده بود، حتی با اینکه فقط و فقط ۳ جرعه آب و ۹ دونه لوبیا خورده بودم! بغضم شکست و قطرات اشکِ چشمهام روی دست چپم فرود اومدن. من فقط دو گزینه داشتم؛ یا رفتن به دستشویی یا مردن. دستشویی رفتن حقیرانه بود و مردن برای دستشویی نرفتن حقیرانهتر. اشک میریختم و بی صدا عربده میزدم. با عزمی جزم شده و جزمی عزم شده، بالاخره جرعتم رو به خرج دادم. اما درست لحظهای که چاقو رو روی دستم میفشردم صدای خمیازهای کشیده و بلند توی مغزم پیچید. سرم رو چرخوندم و اطراف رو بررسی کردم اما هیچ شخصی کنارم نبود. شاید لحظات آخری دیوانه هم شده بودم و توهم هم میزدم. ـ «داری چیکار میکنی؟» اشکهام بند اومدن و نفسهام توی سینه حبس شدن. صدای من بود؛ صدایِ سابقِ من! صدای من بود؛ صدای دخترانهی من! صدای من بود؛ داشت بین دو نمیکرههای مغزم پژواک میشد! با بهت زمزمه کردم. - ت.. ت.. ت.. تو کی هستی؟ صدای جیغش گوشهام رو خراشید. - «من عقلتم احمق!»3 امتیاز
-
پارت سی و سوم دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپلُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟ دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشتهاش رو به آرومی فشردم. نمیدونم چرا دلم نمیخواست معصومیت چهرهش رو ضایع کنم. اون هم کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشمهاشون چیز بدی به دیده نمیرسید. - احتمال زنده شدنت با توجه به ضربهای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش. با شنیدن صدا و معارفهی خوش ریش، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم قهقهه میزدم. نگاهم به چشمهای منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش میزدم لب از روی لب برداشتم. - من هم از دیدنتون خوشحالم. یک آن چهرهی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشمهاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود. باید این وضعیت رو جمع میکردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ سالهم به سایش میرفت. - م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونهس. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید. و لپلپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهرهی معصومش طرح زد. - یعنی باید وارونک صدات کنیم؟ به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشونهی تأیید تکان دادم. با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش ریش بود یا همان درصد! دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسیم میکرد. تای ابروش رو بالا داد. - تو واقعا بیماری روانی داری؟ سرم رو به نشونهی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. یک آن روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسهی سینهم گرفت. و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند میزد که قفسهی سینهی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد میداد. با نفسهایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم دست به ریش داشت به عدد روی پیراهنم نگاه میکرد. - ۶۲ هُم.. ۲۶ هُم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون میدن. خندهم گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگیای روی پیشونیش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال میدونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم، پخش زمین شد.3 امتیاز
-
پارت سی و هفتم تا اون لحظه به دنیای وارون و آدمهای وارون زدهی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل میشدم. - «قبول کن بدون من چیزی کم بود.» - بند دو: وقتی دارم مونولوگ میگم سکوت کن. صدای عقل قطع شد، هرچند قلبم با اون حرفم رنجید. چارهی دیگهای نداشتم، من باید مونولوگ میگفتم تا مغزم فرمان به انجام میداد. و بعد از سه روز که بالاخره تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولیها خیره شدم. هر سه توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن. - «فکر کنم فکر میکنن دیوونهای.» حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر سه نفرشون غیرطبیعی به نظر میرسید. - «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!» آب دهنم رو قورت دادم و با قدمهایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویسهای بهداشتی رفتم. و توقفهای چند لحظهایم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش میکشید. به قدری که لهجهش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود. - «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!» و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر میکردم جز وارد شدن. - عقل! میگم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایدهی بدی هم به نظ... با صدای عربدهی عقل توی ذهنم، جملهم به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید. - «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، میخوای جا بزنی؟ برو و جیش کن.» حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمیشد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت میمردم اما چنین جملهای نمیشنیدم. باید به این وضعیت لعنتی پایان میدادم. پس دستهام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم. با دیدن شیلنگ اخمهام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من میتونستم. من با همه چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه. این لحظات توی سرویس سختترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با هایهای گریه و عربدههای بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم! - «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوستپوست شدن.» انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دستهام رو میشستم توی آینه به چشمهای گود افتادهم زل زدم که ای کاش نمیزدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. درسته، اون یه سوسک قهوهای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود. شیر آب رو بستم و دستهام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغ کشان از دستشویی خارج شدم. - «چی شد؟ چرا جیغ میزنی؟»2 امتیاز
-
پارت سی و ششم عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کمکم داشت خندهم میگرفت چرا که از بحث و جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو میبردم. - « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟» ناخودآگاه پوزخندی، گوشهی چپِ لبهام رو به گونهم منگنه زد. - مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم میزد ولی وقتی حرفشو گوش میکردم کتک میخوردم. صدای خندهی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسهی سرم پیچید. - «نه واقعاً میخوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.» تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تمام بشه؟ - چجوری؟ - «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار میشم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوم! بعدش بعد از شناخت این وارونهآباد ممکن میشه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوهای.» - اگه از امتحانم بگذری لطف میکنم اجازه میدم کمکم کنی! صدای «چ» گفتن پر از بهتش رو شنیدم. - «تا دو دیقهی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع میگم مایبیبی هم خوبهها! میخوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟» حینی که از روی حرص لبهام رو مثل ماهی باز و بسته میکردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم. و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید. - «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!» لبخندی کج و پیروزمندانه روی لبهام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوهی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟ و دوباره صدای جیغناکش! - «من ابداً نوکرت نمیشم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.» دستی به چونهم کشیدم. توافق؟ شاید میتونست بینمون برقرار شه. - بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست. و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج میزد. - «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه چون مثانهت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر میشه.»2 امتیاز
-
پارت سی و پنجم به سکسکه افتاده بودم. و لبهایی که بدون اجازهی منِ صاحبنظر، بهت زده زمزمه کردن. - هع.. نمیفهمم.. هع.. چی میگی! و به گفتهی خودش، عقل، که دوباره با صدای عزیزِ سابقم لحن جیغناکش رو به کار برد. - «اگه میفهمیدی که من بودی زنیکهی مرتیکه شدهی احمق.» زنیکهی مرتیکه شدهی احمق؟ اون واقعاً عقل بود؟ اگه عقل بود چرا انقدر فحاشی میکرد؟ بی ادب عوضی به من انگ احمق بودن زد. روی پیشونیم اخم طرح زدم. - تا الان کدوم دَرَکی هع.. سیر میکردی، برگرد همون جا! هع ری! و صدای خندهی جیغناکش که پر از خشم بود. آخ که با صدای سابق قشنگم داشت گوشهام رو میخراشید عوضی! - «آخه زنیکهی مرتیکه شدهی احمق تو اگه از من استفاده میکردی که انقد گرد و خاک نمیگرفتم، هرچی خودمو میتکونم بازم پر از خاکم. اصن خودت بگو توی ۲۱ سال زندگیت شد یبار از منِ عقل استفاده کنی؟» چشمهام رو توی کاسه به سمت بالا بردم و حینی که لب زیرینم رو میگزیدم، به فکر فرو رفتم. حقیقتاً حق با اون بود، وگرنه الان توی این نقطه قرار نداشتم. اما باز هم حق نداشت به من توهین کنه، حالا میخواست عقل باشه یا قلب! - «بیا تحویل بگیر! خودتم میدونی بین فکر کردن و تصمیم گرفتنت فقط ۳۰ ثانیه توقفه.» یک آن خیمازهای طولانی کشید و خسته ادامه داد. - «اه، این مغزت منو عاصی کرده میگه معده و روده رو داری آزار میدی. اصلاً این چاقو چیه تو دستت؟» آب دهنم رو قورت دادم. اون، به گفتهی خودش عقل اما از نظر من صدای فحاش مغزم، توی ذهنم شخصیتِ ترسناکی به نظر میاومد اما من همچنان مصمم و بی صدا لب زدم. - هع.. میخوام بمیرم! و دوباره صدای جیغش که بین نیمکرههای مغزم پژواک شد. از تیزی صدا چشمهام رو بستم و پلکهام رو محکم به هم فشردم. - «چرا میخوای بمیری؟ چون یه بار رو صورتت ادرار کردی؟» بین بغض و سکسکه خندهم گرفت. وای که چقدر حقیرانه بود. خودم رو کنترل کرده و به جای قهقهه آهی کشیدم. عوضی داشت با صدای سابقم پا روی آبروی من، اون هم بینِ اعضای بدنم میذاشت. - «اصلا بر فرض مثال خودکشی کردی و مردی، بگو خب!» با چشمهایی ریز شده به دیوار خیره شدم، انگار که عقل مقابلم نشسته باشه. - هع.. خب؟ - «خب زنیکهی مرتیکه شدهی احمق اگه روی اعلامیهت نوشتن مرگ بر اثر خودکشی و علتشو هم ضمیمه کردن چی؟» بلند و بالا حینی کشیدم. و از ترس و تصور اون لحظه سکسکهم بند اومد. - «پاشو دختر خوب، پاشو برو دستشویی بعدشم بشین غذاتو بخور. تو که منو بیدار نکردی، تهش خودم بیدار شدم اومدم به دادت برسم.» دست به سینه نشستم و مثل کودکی خردسال با لجبازی لب برچیدم. و صورتم رو از چهرهی ساختهی ذهنم از عقل، که مقابلم نشسته بود دزدیدم. - نوموخام! میخوام بمیرم! به تو هم ربطی نداره اصن! - «ببین ۲۱ سال نخوابیدم تو این کلهی گنجیشکی تو که تهش بخاطر دسشویی بمیرم، پامیشی یا تو بدنت علیهت شورش کنم؟» چاقویی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم. - نوچ! جیغناک خشمش رو غرید. - « پامیشی یا یکار کنم چشمات بیفتن تو کاسهی دستات؟» - ناع!2 امتیاز
-
در اولین فرصت ویراستاری خواهد شد.2 امتیاز
-
پارت سوم گلبهار، با چمدانی سنگین و خسته، وارد شد و قدمهایش را آهسته روی کف پوش های براق کف سالن گذاشت. خدمه ای برای خوشامد گویی به او نزدیک شد اما گلبهار چنان بغضی گلویش را پر کرده بود که دستش را به نشانه سکوت برای آنها بالا برد و چمدان را همانجا رها کرد. دیوار های خانه، لوستر آویزان از سقف و راه پله های طرح مرمر گوشه سالن... همه یاد کودکی اش را میداد و پیش از آن، عطر آن خانه که تداعی کننده پدرش بود. آرام آرام سمت اتاق زیر پله راه افتاد. همان در قهوه ای چوبی با ابهت... همان دستگیره ای که تنها به روی گلبهار و داریوش باز میشد... دیده اش از اشک کور بود. در را گشود و وارد شد. پردههای بلند اتاق پدرش هنوز تاب لرزش باد عصر را داشتند، و نور کم رنگ خورشید از پنجرههای بزرگ روی خاکستر خاطرهها میافتاد. همه چیز همانجا بود؛ میز کار، عکس های قدیمی، و بوی پدرش که هنوز در هوا موج میزد. صندلی چرمی پدرش، با قامتی مشابه به او، توسط سامیار اشغال شده بود. سامیار ضمن دیدن گلبهار سراسیمه از صندلی برخواست. هول شده بود، انتظار دیدن او را در آن حالت و آن لحظه نداشت... میدانست که قرار بود برای تشیع جنازه خسرو خودش را برساند و حتی هماهنگ کرده بود عصر همان روز برای گلبهار بلیط برگشت را رزرو کنند. سامیار خجول از حالت رو به رویشان لب به سلام گشود: - سلام... خوش، خوش اومدی دختر عمو. گلبهار بدون مکث خودش را به او چسباند، دست هایش را دور شانه های سامیار حلقه کرد با صدایی که از زور بغض بریده بریده شده بود گفت: ـ بابام… من دلم براش تنگ شده… نرسیدم... برای آخرین بار ندیدمش... و در همان آغوش، گریهاش فوران کرد. سامیار کمی عقب کشید، لحظهای جا خورد اما بعد به آرامی دستهایش را دور گلبهار حلقه کرد. گویی حضور گلبهار، حتی بدون شناخت کامل، لحظه ای برای او آرام بخش بود. گلبهار سرش را به شانه او تکیه داد، دخترک ساده از فرنگ برگشته که گمان میکرد سامیار، همان پسرعموی بی دست و پای دماغوی کودکی هایشان است و غمش را با او شریک شد. گلبهار دقایقی بعد تر خودش را از آغوش سامیار جدا کرد و چند قدم از او دور شد. حینی که دست بر چشمانش میکشید تا خشک شوند، با بغض سامیار را خطاب گرفت: - ببخشید... یه لحظه اونجا رو صندلی بابا دیدمت... یه لحظه حس کردم اونی خواستم بغلت کنم... سامیار که متاثر از اشک ها و بغض گلبهار شده بود، سریع دست و پایش را جمع کرد و نگاهش را پایین انداخت: - نه بابا این چه حرفیه... حق داشتی! خوش اومدی بازم... فکر کنم اتاقتو آماده کردن، میخوای راهنماییت کنم که استراحت کنی؟ یا میخوای بمونی رفع دلتنگی... دلربا میان حرفش پرید و گفت: - نه نه... میرم خودم اتاقم. پشت به سامیار بلفور اتاق را ترک کرد. بیشتر ماندن در آنجا برایش شکنجه بود. دیدن میز و صندلی و حتی خودکاری که روزی میان انگشتان پدرش چرخیده بود، حالش را بد میکرد. مسیر اتاقش را بلد بود. به همان اتاق کوچک طبقه دوم پر کشید و دیدن اتاق کودکی هایش، با همان وسایل دست نخورده و کهنه، داغ دلش را تازه کرد و هق هقش را از سر گرفت. *** داریوش، در همان لحظه، پشت ماشینش در سکوت قبرستان نشسته بود. دستهایش را روی فرمان فشرده و نگاهش روی خاک تازه قبر خسرو خشک شده بود. شیشه را پایین داد. باد سردی روی صورتش خورد و یاد حرفهای سامیار و وصیتنامه پدر، بغضش را دوباره فشار داد. ـ چرا بابا؟ چرا من نه؟ چرا اون بی همه چیز... اشک ها، بی خبر، روی گونه اش جاری شد. او همیشه به خود گفته بود که باید قوی باشد، اما حالا… در سکوت و تنهایی میتوانست برای پدرش سوگواری کند. با پشت دست قطره اشک گوشه چشمش را خشک کرد و خطاب به خسرو ادامه داد: - من الان با نبودت کنار بیام یا با خاطراتت که دست اون حرومزاده حروم میشه؟ بشینم پا به پاش ببینم چطور زحمتای کل عمرتو پوچ میکنه؟! آخه من چجور ساکت باشم وقتی میخواد هنوز غمت سرد نشده رو صندلیت جا خوش کنه؟ صدای تماس تلفنش او را هوشیار کرد. آرش کمالی! چند نفس عمیق کشید که خش صدایش، غرور مردانه اش را به تاراج نبرد. تماس را وصل کرد و منتظر صحبت آرش ماند: ـ داریوش… کجایی خوبی؟ - خوبم. چیزی شده؟ - میتونی یه سر بیای دفترم؟ داریوش دستش را برای دیدن ساعت بالا آورد. داشت نزدیک به غروب میشد. ـ الان؟ ـ بله، مهمه. داریوش نگاهی به قبر انداخت، نفس عمیقی کشید و گفت: ـ باشه. میام الان. ماشین را روشن کرد و روانه دفتر کمالی شد، اما ذهنش هنوز هم آرام و قرار نداشت و خنجری روی غرورش نشسته بود که داشت جانش را میگرفت.2 امتیاز
-
پارت سی و دوم با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونههام منتقل میشد و بازمیگشت، توی جام نشستم. گردنم تیر میکشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش میدادم، پلک از روی پلک برداشتم. هر چه تاری دیدم از بین میرفت، اطراف واضحتر میشد. و دو جفت چشم توی قابهای پیر و جوان که منتظر به من زل زده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. - چه بد که بعد یه شب کامل بالآخره مرده! به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. همان جفت چشمهای جوان بود؛ پسرهی عوضی با اون لحن زدنش که شبیه احمقها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر میکرد. البته شاید هم ادبیات وارونی بود، در هر صورت مهم نیست. اخم آلود خودم رو روی زمین تختهای و قهوهی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشهی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جای گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دستهام رو دور زانوهام حلقه کردم. زندانیها هم که دیدن اهمیتی به هیچکدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن. با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمکهام، چشمهام روی شخصی آشنا قفل شد. خوش ریش؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من! گره اخمهام باز شدن. خوش ریش با تای ابرویی بالا رفته نگاهم میکرد. هنوز هم چشمهاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. یعنی بقیهی افراد اینجا هم میتونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اونها هم مثل من قربانی بودن؟ که حضور من در این سلول این رو ثابت میکرد، اونها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانهی این وارونهآباد کرد، پس باید با عجولیت میجنگیدم. یک آن هر دوئه اونها جلوم نشستن. خوش ریش هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اونها پیوست. هر دو روی چهرههاشون لبخندی به پهنای صورتهاشون بود، جز خوش ریش که خنثی نگاهم میکرد. آب دهنم رو قورت دادم. و شوک بعدی، پیرمردی که شبیه افراد عرفانی بود، اون هم لب از روی لب برداشت. - من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود. چشمهام دیگه گنجایش اون همه کلمهی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهرهش از همگی معصومتر به نظر میرسید لب از روی لب برداشت. - قصدم دوزتی نیزت و میخوام دژمنت باژم. عم لقبم.. هم.. لُپ لُپه.2 امتیاز
-
پارت سی و یکم و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده میشن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش میگیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم. و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیلهی نقلیهای قدم برمیداشتیم. و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همهی زندانیها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصرهشون کرده بود. و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش ریش بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچگونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش میرسید و کمر پهنش تنها منظرهی قابل دید برای چشمهای من بود. بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوارهایی نیمه بلند و قرمزی داشت. با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم. من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده و مینگریستم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمیرسید. چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند، چرا که برهها دریده میشوند، زندان نارهِت مکانی برای اصلاح برهها و پرورش گرگ» بود. اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشتهم ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سربازها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون میبردن. عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیکتر میشدم. ابتدا پس از باز کردن دستبند داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشتهای نداشتهی بدنم شد، بقچهی جدیدی توی بغلم انداختن. بقچهای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شمارهی زندانی بود که روی سینهی چپم هک شده بود. عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم میتونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تموم وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم میداد. حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دستهام پوزخندش رو خفه میکردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمیدونمها بود رو به دست گرفتم. با چشمهایی ریز شده، موشکافانه به چمدون مینگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم. گرفتار چنین درگیریهای ذهنیای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشمهام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن!2 امتیاز
-
پارت سیام با حس اینکه قلبم از توی قفسهی سینهم به گلوم کوچ کرده، هراسان چشمهام رو گشودم. حس میکردم بدنم داره از خودم خارج میشه. بعد از چند لحظه متوجه شدم هواپیما در حال فروده. گردنم به قدری خشک شده بود که نمیتونستم تکونش بدم؛ دقیقاً مثل یه تیکه چوب بی جان. - آی گردنم! وای! چشمهام رو توی حدقه چرخوندم و یک آن با نگاه غیرقابل نفوذ خوش ریش چشم تو چشم شدم. نگاهم توی نگاه پر از دشنامش قفل و سرم روی شونهی پهنش بود. حالا فهمیدم چرا نگاهش پر از فحشه. لب گزیدم و تلاش بر بالا بردن سرم کردم، ولیکن نشد؛ گردنم خشک بود و تلاش بی فایده. احتمالاً چند ساعت توی اون حالت لعنتی مونده بود. آب دهنم رو قورت داده و دستهای بستهم رو به سمت سرم بردم. از موهای کوتاه شدهم گرفتم و گردنم رو راست کردم. صدای فریادِ خفه شده توی گلوم آزاد شد. بی صدا عربده میزدم و تلاش بر این داشتم گردن خشک و خفتهم رو با ماساژ بیدار کنم، اما با دستهای بستهم چنین چیزی ممکن نبود. پس اجازه دادم گلوم بی صدا به فریاد زدنش ادامه بده و چشمهام بگرین. گردنم روی شونهی سمتِ چپم سقوط کرده بود و من که از درد مدام دولا و راست میشدم! توی درد غرق بودم که ناگهان دستهایی گرم روی گردنم نشستن. و دستهایی فروتن که گردنم رو به باد ماساژ گرفتن! اشکهام بند اومدن و بغضی از مهربانی ناجی توی گلوم ریشه زد. و مسیر دستها که به خوش ریش ختم میشد. باورم نمیشد که اون در حال کمک رسانی دوباره به من باشه. تا اینجا شخصیتش مخالف حالات صورتش به نظر میرسید. با اینکه توی چشمهاش مهری نداشت اما یقیناً وجودش پر از مهربونی بود. لبخندی دردناک روی صورتم شکل گرفت؛ اون، خوش ریش، واقعاً آدم خوش قلبی بود. تا وقتی که هواپیما کاملاً از حرکت بی حرکت شد گردنم رو ماساژ داد. و دردی که کاملاً از بین رفت! حینی که کمربند دورم رو باز میکردم، گردنم رو یکبار به سمت شونهی راستم و یکبار به سمت شونهی چپم مایل کردم. و صدای تقِ شکستن دردِ استخونهای گردنم که روحم رو پرانرژی کرد. خوش ریش ایستاد تا مثل بقیه از هواپیما خارج شه. گوشهی پیراهنش رو گرفتم تا بایسته. متوقف شد و به سمتم چرخید. از پایین هم خوش چهره بود. ماسکم رو پایین کشیدم و لبخندی روی لبهام نشوندم. - میدونم که اگه سپاسگذار باشم ممکنه با درصد بازی بخوای خودت رو دلیل قرار بدی ولی خب سپاس! گوشهی چپِ لبش کمی بالا رفت؛ شبیه لبخند بود، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی. - دستت بشکنهای نیازی نیست، اولین باره که منطقم به حسم پیروز شد و به کسی کمک کردم. از داخلِ گلوی پر بغضم، قهقهه خودش رو به بیرون شلیک کرد. شنیدنِ تشکرِ وارونه از دهن مردی مثل اون، حقیقتاً خیلی بامزه بود.2 امتیاز
-
پارت بیست و نهم - سپاس که به فکرم بودین! با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیهم کوبید. - لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و.. لبهاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد. - و استفادهی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند. و من که با دهنی نیمه باز و چهرهای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیمرخش قفل بود. و آب لعنتی بینیم که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم. - هیپوترمی چیه؟ پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیرهش شدم. چند ثانیهای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد. - هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجهی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی، کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق میده. و دوباره منِ بهت زده و پلک زدنهای از روی تعجبم با دهنی نیمه باز. احساسم به من میگفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمیآوردم که کجا دیدمش. چشمهام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینیم رو میجوئیدم، موشکافانه به نیمرخ خوش ریش خیره نگریستم. نگاهم روی نقطهای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم. پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چتجیبیتی و یا حتی دیپسیک! دقیقا مثل اونها حرف میزد. جوری که انگار کرهی زمین از روی خوش ریش اونها رو ساخته بود. این بشری که روبروی من نشسته بود شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه میرفتم، چون عملاً تمام کارهای درسیم رو هوشهای مصنوعی انجام میدادن، نه من! زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده، خشکرفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود! چند دقیقه که گذشت سرم حسابی سنگینی میکرد و روی گردنم راست نمیایستاد. چشمهام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم. و لحظهی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونهی خوش ریش فرود اومد.2 امتیاز
-
پارت بیست و هشتم مثل گلهی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان میشن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش میگیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمیخورد. کل صندلیهای هواپیما توسط زندانیهایی با لباسهای زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباسهای سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیفها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همون زندانی خوش ریش. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکتهی غیرقابل تحمل بوی زنندهی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباسهاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتادهم هم به مشامم میرسید. با لپهایی باد شده که از بابت زندانی کردن عقهام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونهی خوش ریش قرار بگیره. از گردنش رایحهی خوشبویی میاومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لبهام طرح زد. - چیکار میکنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو میداد که صاحبش شخصی اتوکشیده و فوق خشکرفتار باشه. حینی که بینیم رو بالا میکشیدم با چشمهایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیشتر سرمستِ خواب میشدم، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشمهام داشت بسته میشد که عوضی شونهش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینیم بود که هر ثانیه به بیرون فواره میزد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینیم درگیر بودم که با صدای خوش ریش به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دستهای بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بستهی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود و توی دست دیگهش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دستهاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشکرفتار، ظالم ولی مهربان؟ به نظر میرسید شخصیت دو قطبیای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر دو رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر میکردم.2 امتیاز
-
پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمهی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دههای میشه که زندانای ناریا تعطیل شدن. و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمیخوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکهی وارونه با این ادبیات وارون زدهتر از خودش داشت روی مخم رژه میرفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانیش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینهای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو میپاییدم و قدم جای قدمهای سرباز میذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانیهای دیگه رسیدیم. همگی با چشمهایی ریز شده لباسهام رو برانداز میکردن، باید هم بهت میزدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده میکنه، جز من؟ زندانیها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانیای که لباسش همرنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهرهی خوش ریش و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له میکردم. البته وعدههام باد هوا بودن وگرنه بیعفتگر رو تا قصد کشت کتک میزدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمیشد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویهی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچهی خیس شلوارم بهش نزدیکتر بشه. اون هم لنگهای بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیکترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچوقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافیهای بچگانه میخواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشمهام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من میسوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری میشد، هوا سردتر میشد و من دست کمی از مجسمههای یخی نداشتم. با اون لباسهای خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندونهام پی در پی به هم میخوردن. و کمکم آب بینیم هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخهای بینیم میکشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت میکردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر اینها بود.2 امتیاز
-
پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیمها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر میکردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان یه زنگ تفریح میذاشتن، اینجا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز دوتا امتحان برامون برنامه ریزی میکردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین دو تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد میکردن، اینجا از این خبرها نبود. اینجا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو میرفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشمهایی بی فروغ و لباسهایی که به جای چشمهام میگریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباسهام خیس میشد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگهای ریز و درشت به نظر میرسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازهی تنفس میدادن و نه اجازهی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان میشد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دستهام رو به چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشهی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویسهای کثافتزایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل میخندیدم و چشمهام برق میزد. به قدری قهقهه زدم که چشمهام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویسهای کثافتزایی واقعاً بینظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر میرسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزاییکهاش برق میزدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اونجا حضور داشت من بودم با اون حادثهی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کرهی زمین هم سرویسهای بهداشتیش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهرهای اخمآلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زنندهم رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمیگردیم کلانتری؟ - نچ، میریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ میشد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟2 امتیاز
-
پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج میشدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیهش رو چه باید میکردم؟ صورتم داشت ذوب میشد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازهی رها شدن از دست ادرار رو بهم میداد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش میدادم؟ باید مینشستم یا میایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیدهها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیهم، لعنت به زنیکهی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مرتیکهی عفتگیر، لعنت به مرتیکهی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکهی بازجو، لعنت به سرسرهی عمل، لعنت به مرتیکهی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همهی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم، کردم. طبق شنیدههام هدفگیری توی این کار مهم بود اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و یددار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم میچکید. درسته! از روی موهام میچکید و از روی پیشونیم، ابروهام، پلکهام، چشمهام، مژههام، گونههام، بینیم، لبهام و چونهم جاری میشد و قطرهقطره روی پیراهنم میریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تمام توان و قوای وجودم ازت تشکر میکنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردنهای اون تیم بدبختکُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تکتکشون رو میشکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها با شیلنگ دستشویی دوش گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها لباسهام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباسهای خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.2 امتیاز
-
پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق میشدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لبهام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکهچکه چشمهام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشههای خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبختکُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر میدادم تا جلوی این لعنتیها رو بگیرم و تو با صدای قطرههای بارون بدنم رو تحریک به بیرونروی کردی و همهی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لبهام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرندهی نگاهم گرفتم. از توی چشمهام آتیش بیرون میزد و اگه این شیشهی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همهشون رو بخار میکردن. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنههای عاشقانه رقم میزدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنهی رمانتیک میساختم. فقط معشوقهی من آبروی من بود و نمیخواستم اون رو به شل شدگی مثانه و رودهم ببازم. البته من هم همیشه شیفتهی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ میخوندم و میرقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم میداد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دستهای بستهم دست سرباز رو گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم میکرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاققد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش میتاختم. با تمام سرعت گام پشت گام میذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شدهش با کفتارها میرفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط میدوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر میرسید، رسیدیم. سرباز خیلی فرز دستهام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشتهاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینهش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ میمالیدن. با دیدن من توی آینه چشمهاشون توی کاسه گرد شد و جیغهای کر کنندشون گوشهام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اونها که با دیدنم رژش رو تا روی چونهش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقبگرد کردم و از سرویس خارج شدم.2 امتیاز
-
پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفتهی خودشون عدالت عالیشون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمیدونمآباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و رودهی پر رو کجای دلم میذاشتم؟ هیچ دلم نمیخواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ میشدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفهی این سیستم زنستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربههاشون با جنسیتهاشون آشنا میشن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال صلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سلاحش کنن، مثل بیعفت کردن مردم! خودم رو منقبض و لپهام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجهای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانهم و نه رودهم، هیچکدوم دیگه بیشتر از اون نمیتونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقبتر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشمهایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت میکرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمیاومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه میرسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لبهای کبود شده از فشارم نشوندم و چشمهای خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی میشد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم میکرد لعنتیها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم میفشردم که کمکم داشت استخون درد به سراغم میدوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه میکردم. باید به نحوی روده و مثانهم رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات میکردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه میکردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ میشد، دستهای بستهم به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دلشکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بیعدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!2 امتیاز
-
پارت بیست و دوم من حکم چی رو داشتم؟ چرا هر شخص به من میرسید مثل گاری من رو میکشید؟ قسم به خدا که دوباره زنده شدنم بعد از سقط شدنم توی دریا، نوعی فنا بود؛ فنایی ادامه دار که هر لحظه بیشتر از پیشتر توش زجه میزدم. بعد از عبور از ایست بازرسی و گشته شدن، رسماً وارد سالن اصلی شدیم. و حین گشتن که نامردها به گوشهام هم رحم نکردن و انگشت داخلشون کردن، چه رسد به بخشهای خصوصی بدنم که در رابطه با اونها سکوت اراده میکنم! انگار مثلاً میخواستم اسلحه رو توی کجای بدنم فرو کرده و حملش کنم که چنین رفتاری داشتن عوضیها! خیلی دلم میخواست همه جا رو زیر نظر بگیرم و فضای اونجا رو توی مغزم ثبت کنم، اما غیرممکن بود. چون نگاهم روی ساعت غول پیکرِ نصب شده روی دیوار مقابلم، قفل بود. و پناه بر خدا که عقربهی ثانیه شمار، پادساعتگرد میچرخید یعنی خلاف جهت نرمالِ کرهی زمین! چشمهام رو بستم و دوباره گشودم ولی همچنان حرکتش پادساعتگرد بود. با نگاهی پر از بهت و دهنی نیمهباز خندیدم. شاید هم داشتم مینالیدم و از خنده خواهش کرده بودم تا جای احساسات دیگه رو بگیره. هر لحظه نفس کشیدن توی این دنیا پر از شگفتی بود، حداقل برای من! تا به کی قرار بود توی این دنیا اسیر باشم؟ این دنیا کی میخواست برای من عادی بشه؟ البته به نظرم نمیتونست چنین قصدی داشته باشه. این دنیا هدف شومش سکته دادن من بود، غیر این غیرممکن بود! - د راه بیفت. صدای سرباز و بعد کشیده شدنم توسط صاحب صدا، من رو از مغزم گرفت و به دنیا پرتاب کرد. مقابل دری ایستادیم، سرباز در رو گشود و من رو با احتیاط فراوان به داخل هل داد. بعد از من وارد اتاق شد. بازوم رو بین دستش گرفت و من رو به سمت چپ هدایت کرد. سپس دستش رو روی شونهم گذاشت و با فشار آوردن، من رو روی صندلی نشوند. خودش هم روی صندلی کناریم جا گرفت. با لبها و صورتی جمع شده میزان بیزاریم رو بهش نشون دادم و حینی که چشم غره میرفتم ازش روی برگردوندم. توی اتاق محاکمه بودیم. میزی روبروم وجود داشت که فقط توی سریالها دیده بودم، آخه نه که هر سال پنج بار دزدی میکردم برای همین با جایگاه قاضی آشنایی دیرینه داشتم. اینجا هم مثل کلانتری از دکوراسیون قرمز بهره برده بودن، انگار داشتن ثابت میکردن که سیستمِ قانون توی این دنیا خونخواره. هیچکس هم جز من و سرباز توی اتاق نبود. همین که این فکر از سرم گذشت دری که روی دیوار سمت چپ قرار داشت، گشوده شد. مردی با لباس سرتاسر سیاه از توی چهارچوب گذشت و به سمت جایگاه پا تند کرد. پس ایشون قاضی بودن! صورتش شبیه عروسک خرسی بچگیهام بود، انقدر پشم وز و به رنگ زاغ روی سر و صورتش داشت که فقط نوک بینیش دیده میشد. نرسیده چکش رو از روی میز برداشت و روی جایی که نمیدیدمش، کوبید. - پروندهی بیست بیسته شیش، قربانی دازا زاناس. طبق شواهد، متهم به فرار از دست مجرمِ بیعفتگر، آسیب رسیدن وی در حین فرار و در کما بودن وی میباشد و با استناد از مادهی ۲۱ قانون نیمز، قربانی به دو سال حبس محکوم میشود. سپس چکش رو سرجای اولش قرار داد و رفت! به همین سادگی! مطمئنم نشیمنگاهش حتی روی صندلی هم قرار نگرفته بود. و ۲ سال حبس برای بیگناه بودن و قربانی بودن. پلک چپم بیقراری میکرد و میپرید. دهنم نیمه باز بود و چشمهای درشت شدهم روی جای خالی قاضی ثابت مونده بودن.2 امتیاز
-
پارت بیست و یکم توی معنویت غرق بودم که یک آن در باز شد، چند سرباز از چهارچوب فلزی گذر کردن و وارد شدن. هر کدوم از اونها به سمت یه بازداشتی رفت و بهش دستبند زد. و اون جوری که به نظر میرسید گویا نفر آخر من بودم! خدایا همین الان داشتم مینالیدم، حداقل بعد از دو ساعت اون تیم رو سراغم میفرستادی! و بله! آخرین سرباز به سمت من اومد و دستهام دوباره توی بندِ دستبند اسیر شدن. آب دهنم رو قورت دادم که تکون خوردن سیبک گلوم به بالا و پایین حس شد، اصلاً دوستش نداشتم. - ک.. کجا داریم میریم؟ سرباز با جدیت جوابم رو داد. - دادگاه. آخه به این زودی؟ بابا کمی صبر، کمی تأمل، آخه تا به کی این میزان عجولیت؟ فکر کنم لعنتیها حتی اجازه نداده بودن یک ثانیه از ثبت پرندهم بگذره، حالا اگه قاتل بودم سُر و مُر و گُنده داشتم توی شهر قدم میزدم. و دوباره من بودم که کشونکشون کشیده شدم. سرباز قدمهای بلند برمیداشت و من عملاً پشت سرش میدوئیدم. حتی تغییر جنسیت هم کمکی به قد و قدمهای من نکرده بود، در مقایسه با مذکرهای دیگه من تنها یه جوجهپسر به نظر میرسیدم. از کلانتری خارج شدیم. ماه توی آسمون میدرخشید. با دیدن ظلمتِ شب پاهام سست شدن. کدوم مکان دولتیای الان بازه که دادگستری باز باشه؟ صدام لرزید. - این وقت شب باید بریم دادگاه؟ سرباز ترمز کرد و ایستاد. و من که پشتش بودم، با ترمز ناگهانیش، صورتم با کمرش تصادف کرد. چرخید و اخمالود خیرهم شد. - روز به این دل انگیزیه، اشکال کار کجاست؟ صورتم توی هم و گوشهی چپ لبم به نشانهی تعجب بالا رفت. نگاهم رو به تاریکی شب و ماهِ کامل و درخشان دوختم. کجای این مهتاب شبیه روز بود؟ نکنه اینها روزها میخوابیدن و شبها کار میکردن؟ خدایا نه، خدایا من رو همین الان به جهنمت ببر! خدایا قسم به خودت که جهنم بهتر از دنیای این وارون زدههاست. سرباز به راهش ادامه داد و من هم پشت سرش به راه افتادم. سرباز و من به اتفاق سربازها و بازداشتیهای دیگه سوار بر اتوبوس قرمز و صد البته بدشگونِ کلانتری شدیم و احتمالاً مسیر دادگاه رو به پیش گرفتیم. قطعم به یقین رسیده بود و یقینم به قطع که من دیوونه شده بودم، وگرنه مگه آدم عاقل از روی جنون به قاه قاه خندیدن میافته؟ و تا دادگاه خندیدم چون اشکی برای ریختن نداشتم. و بالاخره به مکانِ معلوم رسیدیم. ابتدا سربازها پیاده شدن و سپس ما به ترتیب و پشت سر هم از اتوبوس خارج شدیم. نگاهم به نوشتهی روی ساختمان مدنظر افتاد، «مجتمع قضایی رِهشِوب» . ساختمان توی نگاه من دندون و دهن در آورد و پوزخندِ خونینی به لب زد. دقیقا مثل کوسهای که منتظر بود انسانی به اقیانوس بره تا درسته بِدَرَتِش. از اینها گذشته، آیا این دنیای وارونه منظورش از رِهشِوب همون بوشهر ما بود، نبود؟2 امتیاز
-
پارت بیستم غذا رو به اتمام رسوندم؛ تنها برای زنده موندن، همین! بلافاصله بطری نیمه پر دوغ رو داخل ظرف انداختم و در ظرف رو بستم. هیچ دلم نمیخواست نگاهم به ریخت کریحش بیافته، دوغ زهرمار مزه! روی زمین دراز کشیدم، به همه پشت کردم و به سمت دیوار چرخیدم. سرم رو روی بازوی چپم گذاشتم و چشمهام رو بستم. دلم میخواست انقدر گریه کنم تا خوابم ببره. من قصدم از فرار این بود که یه زندگی عادی داشته باشم؛ دقیقا مثل آدمهای عادی سرتاسر جهان، اما انگار روزگار قرار نبود بر وفق مرادم پیش بره. و روزگار لعنت شدهای که کتاب سرنوشت من رو فقط با یه رنگ مینوشت؛ سیاهترینِ سیاهان. آیا من قدرت این رو داشتم که با روزگار بجنگم و خودم داستانِ زندگیم رو پیش ببرم یا نه؟ بعید به نظر میرسید. انقدر به چشمهام اجازهی باریدن دادم که در آخر از شدت چشم درد و سردرد از هوش رفتم. با شنیدن صدای گریه از داخل اتاق به سمتش رفتم. در رو گشودم و وارد اتاق شدم. توی تاریکی به در تکیه زدم و به منبع صدا خیره موندم. اون من بود؛ من بود که داشت زار میزد. با قفسهی سینهای که سنگین شده بود در سکوت نظارهگر من بودم. اون دختر و این صحنه هر شبِ من بود، قبل از فرار! من، پردهی اتاقش رو کنار زده بود و به ماه نگاه میکرد. اشک میریخت و به خدایی که بهش ایمان داشت غر میزد. آهی کشیدم. بدبختی منِ الان قوز بالای قوز شده بود و نمیتونستم جلو برم و منِ قدیمم رو به آرامش دعوت کنم یا تریپ همدلی بردارم. پس به دخترک بیچاره، به منِ سابق پشت کردم و زمزمهی زیر لبم رو فقط خودم شنیدم. - منِ الان بیچاره تر از تو شده ساناز! سپس در رو گشودم و از اتاق خارج شدم. و در بسته شد و چشمهای من باز شدن. حتی توی خواب هم آرامش نداشتم. دستی به صورت خیسم کشیدم، قطرات مزخرف اشک رو زدودم و غرولند کنان توی جام نشستم. من اگر نخوام خواب ببینم باید چه شخصی رو ملاقات کنم؟ خدایا لاقل تیم بدبختکُنت رو به خوابم نبر. اصلا خدایا تو بگو چرا اینکار رو باهام میکنی؟ مگه مال مردم رو دزدیدم یا پول مردم رو اختلاس کردم؟ مگه ضعیف رو کتک زدم یا بندهت رو کشتم؟ خدایا چرا من لایق نور نیستم؟ چرا همیشه من رو توی تاریکی رها میکنی؟ خدایا نکنه بخاطر فروختن کلیهست؟ قول میدم یکی بهترش رو به پهلوم پیوند میزنم. ولی خدایا تو حتی قبل از اون هم دستت رو به سمتم نگرفتی. من فقط پیرو نور بودم و نور میخواستم، همین! یقین داشتم دعا برای آدمهای ضعیف ساخته شده و من فقط به این دلیل به خدا مینالیدم که چرا تلاشهام رو هر بار با موانعش به شکست تبدیل میکنه. دلم میخواست بدونم چه خیری توی این شکستهای پی در پی وجود داره.2 امتیاز
-
پارت نوزدهم جرعت نداشتم به هیچکدوم از بازداشتیها نزدیک بشم چه رسد به شروع گفتگو؛ انگار تهدید به اعدام شدن و امضا کردنش کارساز بود. وگرنه در عرض کمتر از یک دقیقه ریز و بوم این دنیای نفرین شده رو عریان میکردم، چرا که اجتماعی بودم و وراج. بیخیالِ افکار زانوهام رو تا حد ممکن به شکمم فشردم، درد گرسنگی دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. حس میکردم معدهم به ستون فقراتم چسبیده و با دندونهای تیز کوسهایش اعضای داخلی شکمم رو میخوره. با باز شدن در نگاهم به سمتش چرخید. سربازی که کمی پیشتر زمان غذا رو اعلام کرده بود، کیسهی غذا به دست از چهارچوب در گذر کرد و اونها رو زمین گذاشت. از داخلش ظرفی سفید و یکبار مصرف و بطری سفید رنگی که دوغ به نظر میرسید بیرون آورد و به یکی از بازداشتیها تقدیمش کرد. و بعد به صورت دایرهای وار و منظم مشغول پخش کردن مابقیش شد. بوی غذا داشت سر مستم میکرد و من طبق شانس خوبم آخرین نفرِ گیرنده بودم! ولی بالآخره نوبت من هر رسید. محترمانه غذا رو از دستش چنگ زدم و روی زمین گذاشتم. چشمهام رو بستم و حینی که تنفس بوی خوشِ غذای مورد علاقهم رو به ریههام هدیه میدادم، ظرف رو باز کردم. تبسمی عمیق روی لبهام نقاشی شد. پلک از روی پلک برداشتم و نگاهم رو به غذا دوختم. لبخند روی لبم ماسید، مثل شیری که تاریخ انقضاش گذشته باشه. با بهت به صحنهی روبروم خیره شدم. چه خبر بود؟ این دیگه چه کوفتی بود که داخل ظرف ریخته بودن؟ انبوهی از سبزیهای پخته شده که کل ظرف رو پر کرده بودن، لوبیاهایی که اگه سرشماریشون میکردم به دهتا هم نمیرسید و کلی تیکه گوشت نیمپز. و البته ناگفته نماند کمی برنج گوشهی ظرف؛ دقیقاً اندازهی مشت بچهی خردسالِ زیر ده سال! یعنی اینها به جای اینکه برنج رو با خورشت بخورن، خورشت رو با برنج میخوردن؟ این به کنار، اصلاً کجای این زهرماری شبیه قرمهسبزی بود؟ اشتیاقم و اشتهام در کسری از ثانیه به ناکجاآباد کوچ کردن و نگاه پر از غمِ بی انتهام، روی محتوای ظرف قفل شد. بغضم انقدری توی گلوم بزرگ شده بود که احساس میکردم تا قفسهی سینهم هم رفته. این دنیای لعنتی حتی غذاهاش هم عجیب الپخت بودن. اما با معدهی بیچارهم چه میکردم؟ یعنی واقعاً مجبور بودم این هنر ناشاهکار آشپز رو به خورد سه قورباغهی داخل معدهم بدم؟ با لبهایی آویزون قاشق رو به سمت ظرف بردم. حاضرم قسم بخورم با هر قاشق، محتوا توی دهنم بزرگ میشد. این اصطلاحی بود که ترکها ازش استفاده میکردن و به این معنا بود که غذا مزهی مدفوع میده و به زور و با انزجار میتونی ببلعیش. هر قاشق رو با بیزاری و به کمک یه جرعه از دوغ میجوئیدم و قورت میدادم. هرچند دوغ هم عادی نبود، دوغشون به جای نمکی بودن، شیرین بود حتی شیرینتر از مربا. رسماً جنون من رو زده بود، چون از آغاز غذا خوردن تا پایان یافتنش، اشکهام از لای مژههام روی گونههام میچکیدن و سپس توی ظرف غذا فرود میاومدن. من همه چیز لعنتی این دنیا رو تحمل کرده بودم؛ از در معرض بی عفتی قرار گرفتنم تا زندانی شدنم بابت قربانی بودنم، از کتک خوردنم از بازجو تا وارونه شدن تمام مشخصاتم، از تست لعنتی روانشناسیشون تا دریچه و تغییر جنسیت و حتی کوتاه شدن گیسهای عزیزم! ولی، اما، با این حال، لیکن، ولیکن غذا رو دیگه نمیتونستم. بعد از این دیگه ظرفیتم پر شده و داشت لبریز میشد.2 امتیاز
-
پارت هجدهم «قرارداد عدم افشای جنسیت و مشخصات مرتبط» این جمله با فونت درشت و سیاه روی صفحهی تبلت خودش رو مینمایید. - از این به بعد حق نداری در رابطه با جنسیت و اسمت با بازداشتیا و زندانیا صحبت کنی، در غیر این صورت.. انگشتش رو دوبار به سمت چپ کشید و دو صفحه ورق خورد. - در غیر این صورت اعدام! با دیدن اسم اعدام و بک گراند خونین که پر از اسلحه، طناب دار، آمپول و از این قبیل ابزارها بود آب دهنم رو قورت دادم. - اینو هم بدون که دیوارای بازداشتگاه و زندان موش داره پس خودتو به کشتن نده، فهمیدی؟ حینی که «فهمیدی» رو به زبون آورد هر دو دستش رو روی میز کوبید. از ترس توی جام پریدم و با حرکتهای پی در پی سرم فهمم رو اثبات کردم. و مرتیکه دوباره یه صفحه ورق زد تا محل امضا پدیدار شد. و لعنت که از روی اجبار این رو هم امضا زدم! با صدای تودماغیش کلمهی «سرباز» رو عربده زد و این باعث شد صداش دورگه و خروسی به گوش برسه. بلافاصله در باز شد و سربازی توی چهارچوبِ در قرار گرفت. - ببرش بازداشتگاه. سرباز مشکی پوش اطاعت کرد و به سمتم گام برداشت. بازوم رو گرفت و من رو کشونکشون دنبال خودش کشوند. از اتاق بازجویی خارج شدیم و توی راهروی نحس قرار گرفتیم. چقدر زندگی در عرض چند ساعت و توسط این راهروی بدیمن تغییر کرده بود! منِ در حال ورود به راهرو کجا و منِ در حال خروج کجا! یک پا مرد شده بودم برای خودم؛ مرد! لبهام کش اومدن و لبخند روی صورتم طرح خورد، البته مطمئن نیستم جنسش از غم بود یا از غم! در هر صورت گزینهی غیر تکراریای وجود نداشت. بنده هیچ چارهای جز این احساسات منفی نداشتم. ولی از قدرت به درک و به جهنم گرفتنم بهره بودم و حواسم رو از وضعیت عاطفی و روانیم گرفتم. وضعیت جسمانیم در خطر بود، در حدی که بدنم از گرسنگی و تشنگی در حالت خودخوری و حمله به آذوقههای انبار شدهی مخفی قرار گرفته بود. - گشنمه! تشنمه! غذا! آب! سرباز با لحنی آروم پاسخ داد. - چند دقیقهی دیگه وقت ناهاره. سرم رو تکون دادم و در سکوت به مکانی نامعلوم کشیده شدم. و عاقبت مقابل دربی فلزی ایستادم. سرباز قفل در رو گشود و من رو به داخل راهنمایی کرد. حداقل این کمی آدم حسابیتر از قبلیها بود؛ خدا واقعاً خیرش بده، البته نه از اون خیرهایی که به من داد، منظورم مثلاً این دنیا و حوادث غیرمنطقی درونش بود. به فضای اتاق چشم دوختم، دیوارها و کف همه به رنگ قرمز خونین بودن و چند نفر مثل من داخل اتاق حضور داشتن؛ همه هم مرد! ولی آیا واقعا مذکر بودن؟ به قطع یقین برخیهاشون مذکرنمای تغییر یافته بودن، دقیقاً مثل من. به ظاهرشون چشم دوختم، فرمهاشون شبیه لباسهای من بود اما توی چهار رنگ مختلف؛ آبی، سبز، زرد و بنفشِ همرنگ لباس من. با چشمهایی ریز شده شروع به تحلیل کردم، خیلی شبیه به رنگهای شخصیتی MBTI به نظر میرسیدن و انگار واقعاً هم بر همون اساس برنامه ریزی شده بودن. متاسف از وضعیت موجود آهی کشیدم. این دنیا رو نمیشد درک کرد! نزدیکترین گوشه به در رو انتخاب کردم و نشستم. زانوهام رو به شکمم چسبوندم و دستهام رو دورشون حلقه کردم.2 امتیاز
-
پارت هفدهم کمی با لبهای غنچه شده و اخمهای در هم رفته، بر و برِ نگاهش رو بهم دوخت. - آهان منظورت شارلاتانه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. پس شارلاتان همون وکیل بود. حینی که سرم رو تکون میدادم با جدیت گفتم: - هوم شارلاتان میخوام. اون هم دست به سینه شد و پوزخندی زد. - ولی تو مجاز به داشتنش نیستی. خدایا فکر کنم غلط کردم که گفتم به جای استرس خشمگینم، چون دوباره واکنشهای هیستریکوارم خودشون رو نشون دادن. از پریدن پلک چپم گرفته تا میلم برای مکیدن شستم. دستهام روی رون پاهام مشت کردم. - چ.. را اون وقت؟ مگه این کوچیک ترین حق همه تو این سیستم نیست؟ بسیار تلاش بر این داشتم تا لرزش صدام رو بگیرم، ولی تا حدودی بی فایده بود. مرتیکه لبهاش رو جلو داد و با میمک صورتی که شبیه اردک شده بود، جواب رو توی روحیهم کوبید. - تو جزو شهروندان به حساب نمیای. همجنسای تو میتونن بین آزادی پوشش و حقوق شهروندی یکی رو انتخاب کنن و با توجه به وضعیت پوششت حین دستیگری، هوم تو شهروند حساب نمیشی! دهنم باز مونده بود و به خدا قسم قفسهی سینهم میلرزید. تشویق که عجب آزادی پوششی بود! بیشتر شبیه انتخاب به نظر نمیاومد؟ اون هم نه یه انتخاب ساده، بلکه یه دو گزینهای که یکی از گزینههاش هیچوقت مورد گزینش شدن توسط افراد قرار نمیگرفت. و عجب سیستمی که اینها داشتن! قطع به یقین یه نابغه این قانون رو نوشته بود، نابغهای که از فعالان زمینهی زنستیزی محض به شمار میاومد. و آخرین امیدم که جلوی چشمها و گوشهام به شکلی فجیع کشته شد. نفس کشیدن طاقت فرسا بود چرا که استرس و خشم و غم توی مغزم قایم موشک بازی میکردن و شنیدن سر و صداشون توی بدنم آزار دهنده بود. و من تنها اینکار ازم بر میاومد که پارچهی زبر شلوارم رو بین دستهای مذکرانهم مشت کنم و تحت فشار قرار بدم. و چقدر حس میکردم قدرتم زیاد شده، اما چه فایده؟ این زور و بازوی مردونه میتونست از من توی این دنیای لعنتی محافظت کنه؟ - امضاش کن! صدای تو دماغیش من رو از افکارم جدا کرد. به صفحهی تبلت که مقابلم، روی میز قرار گرفته شده بود، خیره شدم.2 امتیاز
-
پارت شانزدهم چشم از پسر داخل آینه برداشتم؛ با اینکه جذاب به نظر میرسید و شبیه شخصیتهای وبتونی بود به هیچ عنوان دوست داشتنی نبود، چون اون من نبودم. اون صرفاً طلسمی بود برای حذف من و مثل این بنظر میرسید، «پروژهی موفق؛ ما مشکل را از بین بردیم!» که مشکل زن بودن بود! صدای تقه زدن مرتیکه به در، من رو از افکار خشمگین و غمگینم پس گرفت. کنار در ایستاده بود و با چشم و ابرو دستورِ اطاعت کردنم ازش رو میداد. ایستادم. نگاه آخر رو به خودِ غریبه شدهم انداختم و با دستهایی مشت شده به سمت در رفتم. در رو باز کرد. با بهت به صحنهی روبرو خیره شدم، آسانسور بود. آخه آسانسور چرا باید در چوبی داشته باشه؟ چرا امنیت این جا وجود خارجی نداشت؟ اگه کابین پایین نبود و کسی ندیده به سمتش قدم برمیداشت، قطعاً سقط میشد. وارد کابین شدیم و مرتیکه از بین دو دکمه که جهت بالا و پایین رو نشون میدادن، پایینی رو فشرد. و اما در کمال تعجب آسانسور به سمت بالا حرکت کرد! اینها مهندسهاشون هم سندروم وارونگی داشتن؟ دیگه از مرز جنون گذشته بودم، دیگه سلامت روان برای من بی معنا بود. - چرا پایینو زدی؟ متعجب توی آینهی آسانسور خیرهم شد. - چون داریم میریم پایین دیگه. دهنم باز موند. کاش خدا توی نوع جهنمِ پس از زندگیِ من کمی تجدید نظر میکرد؛ این دنیا برای من غیرقابل تحمل بود! پوفی کشیدم و چشمهام رو بستم. ناخونهای کوتاهم رو به کف دستم میفشردم و سعی بر کنترل خودم داشتم. چیزی که همیشه باورش داشتم این بود که هر انسان برای احساساتش ظرفیت مختص خودش رو داره و اگه فراتر از اون چیزی رو حس کنه، احساسش به خشم تبدیل میشه. و این دقیقا منِ الان بود؛ دیگه غم و استرس جای خودشون رو به خشم داده بودن. با کشیده شدن آستینم، پلک از روی پلک برداشتم. و نور کور کننده بود که به چشمهام حمله ور شد. اینجا همون اتاق بازجویی بود، نبود؟ هر چه بیشتر کنکاش میکردم، بیشتر شبیه همونجا میشد. مخصوصاً با وجود مرتیکهی بازجو و وحشی. با دیدنش چشم غرهای رفتم ولی اون لبخندی نامعلوم الجنس روی صورتش نشوند. مرتیکهی ناجی یا شاید هم سلمونی بعد از سپردنم به مرتیکهی بازجو سوار بر آسانسور به پایین رفت یا به قول خودش بالا. بازجو با دستش به صندلی اشاره کرد. به سمت صندلی رفتم و نشستم. دست به سینه و با اخم بهش خیره شدم. - انگار اخلاقتم با جنسیتت عوض شده! دندونهام رو روی هم ساییدم و چشم ریز کردم. - من وکیل میخوام! صورتش حالتی به خودش گرفت که داد میزد «هان؟ نفهمیدم!» پس مطمئن شدم باید توضیح بدم چون مثل هر چیز دیگهای ممکن بود وارونه باشه. - میخوام تحت دفاعیه قرار بگیرم!2 امتیاز
-
پارت پانزدهم - د بشین دختر جون! با شنیدن کلمات توی صداش بیشتر توی آینه غرق شدم. یه پسر توی آینه بود، شبیه عکسهایی که با اسنپ چت میگرفتم؛ با فیلترهای تبدیل صورت زنونه به مردونه. یا شبیه به عکسهایی که هوش مصنوعی با کلی حرص خوردن و پرامپت فرستادن برام ویرایش میکرد، البته گاهی وقتها جوری عکسها رو دستکاری میکرد که صاحب دست و پاهای اضافی میشدم. حالا که پوستهی دخترونهی صورتم کنار رفته و چهرهای پسرونه جاش رو گرفته بود، دختر خطاب میشدم؟ این جماعت احمق همه چیز رو برعکس و وارونه میکردن. خدایا انگار اینجا واقعاً کرهی زمین نبود! و با خشونت پرتاب شدنم روی صندلی توسط مرتیکهی ناجی، ارتباطم با آینه و افکارم رو قطع کرد. ابروهام رو توی هم بردم و زیر لب انواع و اقسام فحشهای ساختهی ذهنم رو نثارش کردم. کشوی میز رو گشود و از داخلش کاوری شفاف و پلاستیکی، قیچی و شونهی مخصوص اصلاح رو بیرون آورد. کاور رو دورم بست. موهام رو شونه زد و قیچی رو به سمتش برد. قلبم خیلی آروم میزد و ذهنم خالی از فکر بود؛ مثل اینکه از ته دل و ذهنم بوی غم میاومد. - گیریم که جنسیتم رو برگردوندین، موهام چی؟ با بی خیالی محض و لحنی پر از هیچی جوابم رو داد. - نگران نباش، با خوردن یه معجون ویژه و مالیدنش به کف سرت در عرض چند دقیقه موهات بلند میشن. حیرت جای ناراحتی رو گرفت. - مع.. معجون؟ با لحن سابقش ادامه داد. - اوهوم معجون. از ترکیب استفراغ معده و رودهی نوزاد تازه بدنیا اومده با آب استخون پاهای چپ کفتار. در هم رفتگی و جمع شدگی صورتم رو دیدم. معدهی خالیم اسیدش رو به سمت نایم شلیک کرد. عق زدم؛ آخه استفراغ معده و رودهی نوزاد یا آب استخون کفتار چه کمکی میتونه به رشد موهام بکنه؟ تصور خوردن یا حتی مالیدنش به کف سرم کاری میکرد که همین الان قیچی رو ازش بگیرم و توی رگِ گردنم فروش کنم. با صدایی که در تلاش بود عق زدن صاحبش رو کنترل کنه، نالیدم. - بنظرم زمان معجون بهتریه، با اینکه عملکردش طولانی مدته ولی حداقل عوارض جانبیش صفره. توی آینه شونه بالا انداختنش رو دیدم. - خود دانی! خرافات، مردم رو شست و شوی ذهنی میداد یا آدمها، در پی منفعتشون این چیزها رو به خورد مغز آدمیزاد میدادن؟ دنیای عجیبی بود، اینجا توی یه سطح دیگه بود و کاملا با دنیای من فرق میکرد؛ کرهی زمین کجا و باور به خرافات و دعانویسی کجا! و قیچ گفتن قیچی که موهای بلندم رو به قتل رسوند. بغض کرده به حرکات فرز مرتیکه چشم دوختم. موهام تا چند دقیقهی گذشته تا زیر کمرم بود و حالا چی؟ مرتیکهی ناجینما ازم فاصله گرفته بود و با لبهایی که گوشههاش از شدت رضایتش به پایین خم شده بودن، به موهای پسرونهم نگاه میکرد. حالا دیگه هیچ فرقی با یه پسر معمولی نداشتم؛ اما درونم چی؟ مغزم چی؟ قلبم چی؟ خاطراتم چی؟ اونها هم میتونستن طلسم بشن؟ چرا زن بودن همه جا خطرناک بود؟ چرا برای حفظ زندگی و عفتم باید تن به تغییر جنسیت میدادم؟ چرا به جای اینکه امنیت زندانهاشون رو بالا ببرن یا هوی و هوس مجرمهای منحرف رو کنترل کنن، قربانیها رو حذف کردن؟2 امتیاز
-
پارت چهاردهم قطرات سبکی پی در پی به صورتم شلیک میشدن و پشت بندش ضربات سیلیوار دستی روی صورتم فرود میاومدن. حینی که مینالیدم تکونی به بدنم دادم. فکر کنم باز هم دوستم به خونهمون اومده بود و داشت از خواب بیخوابم میکرد. و به کارش ادامه داد. - اه صدبار گفتم بی خبر نیا! یک آن سیخ توی جام نشستم و چشمهام رو گشودم. صدام دخترونه نبود! از گلوم داشت صدای پسرونه پخش میشد! با چشمهای ریز شده به اطرافم خیره شدم؛ درسته، من اینجا بودم و اون شخص کرم ریزنده دوستم نبود بلکه ناجی بود که داشت سعی میکرد من رو از غش بیرون بکشه. شونههام افتادن و حالت صورتم مثل چهرهی بغضآلود یاکریم شد. و چقدر نگاه بی احساس و بیخیال ناجی روی نِروم هاکی بازی میکرد. - طبیعیه، گفتم که عادت میکنی! دندونهام رو روی هم فشردم و انگشتهام رو مشت کردم. کاش میتونستم عاطفی بودن رو کنار بزنم و یه مشت جانانه به صورت همهشون بکوبم. ناجی ایستاد. دست خیسش رو با روپوش سفید پزشکیش خشک کرد و به سمت راهروی نحس رفت. لیوانی دستش نبود پس احتمالاً با آب استخر بیدارم کرده بود. و حالا سوال اینه آب استخر تصفیه میشد یا شامل اون مایع اسیدی مثانهم که توی سرسره اتفاق افتاد هم میشد؟ با انزجار و چهرهای جمع شده، با آستین دستم صورتم رو ساییدم. - پاشو بیا دنبالم! پوفی کشیدم. زانو راست کردم، ایستادم و به سمتش قدم برداشتم. احساس ضعف و بیحالی داشتم. وارد راهرو شدم. اون هم پشت سرم قدم برمیداشت. و بالاخره مسیر سرد و نامبارک راهرو توی سکوت طی شد. خروجی هم مثل هر دو مکان قبلی بی رنگ و تقریبا فاقد وسیله بود؛ فقط یه در قرمز وجود داشت که توی چشم میزد. البته یه صندلی سفید، یه میز آرایشی تک کشویی سفید و یه آینهی بزرگ هم جزو اتاق بودن. - بشین. و منی که میترسیدم به سمت آینه برم. ابداً دلم نمیخواست شاهد تغییرات باشم. آخه تا الان هم خودم رو به در نفهمی زده بودم؛ دقیقا مثل آدمی که خودخواسته مغز خر رو به کاسهی سرش پیوند زده باشه. دلم نمیخواست به دستهای نیمه مردونه که رگهای تقریباً برجسته روشون خودنمایی میکرد دقت کنم، یا حتی دلم نمیخواست همهش سیبک گلوم رو لمس کنم، یا اینکه خوشم نمیاومد به مدل رونهای جدید و ساق پاهای مذکرانهم بپردازم، همچنین دلم نمیخواست متوجه نبود برجستگیهای روی قفسهی سینهم بشم و به جاش برجستگی رو جای دیگهای حس کنم. موفق شده بودم، نشده بودم؟ الان و حالا هم دلم نمیخواست صورتم رو ببینم. ولی کی این همه قدم رو تا جلوی آینه برداشته بودم؟ مغز لعنتی بهم خیانت کرده بود! این پسرهی داخل آینه من بودم؟ طلسم قدرتمند بود، انگار که یه «منِ جدید» آفریده بودن! وگرنه این همه تغییرات توی یه دنیای عادی، توی کمتر از یه ساعت ممکن بود؟2 امتیاز
-
پارت سیزدهم باید بیدار میشدم پس عربده زدن رو کافی دونستم! چشمهام رو بستم، سپس دستم رو به سمت صورتم بردم و سیلی محکمی روش خوابوندم. دوباره چشم باز کردم، اما چیزی نسبت به یک دقیقهی پیش تغییر نکرده بود. و دوباره جیغها و عربدههام که گوشهای خودم رو هم میخراشید، چه رسد به بیچارهها؛ ناجی و عوامل! البته چرا بیچارهها ناجی و عوامل؟ مگه خودِ اون پدر ایکسها این بلا رو سرم نیاورده بودن؟ بی حال و وا رفته به تغییرات بدنیم خیره شدم تا بلکه فرجی شامل حال و وضعیتم بشه؛ ولی زهی خیال باطل! بعد از گذشت مدتی فکر کنم عادت کردم. این مزیت ایرانی بودن بود؛ ما همیشه خیلی سریع انعطاف پیدا میکردیم و سازگارِ موقعیت میشدیم! لباسهای دیگه رو هم در آوردم و بعد از بازرسی بدنم، فرم بنفش زندانی رو تنم کرد. و حین پوشیدن قفسهی سینهی تخت، دست و پاهای مذکرانه و اون لعنتیها بهم پوزخند میزدن. آهی کشیدم و دقتم رو به پیراهن دکمهای پرداختم. چیزی که پشت پیراهن خودش رو نمایی میکرد این بود؛ ENTP. نتیجهی تست MBTIم بود، مطمئنم! با اینکه نمیدونم چجوری ولی تغییر جنسیت صورت گرفته بود و آبی بود که نمیشد جمعش کرد. از رختکن خارج شدم. هم عصبی بودم، هم کنجکاو. هم غمگین بودم و هم هیجان داشتم. هر چی نباشه یکی از فانتزیهام به واقعیت پیوسته بود هرچند توی شرایطی اجباری! - خب الان باید موهاتو کوتاه کنیم. با شنیدن صداش چرخیدم، توی چند اینچی من قرار داشت. - کی عمل ش... با شنیدن صدایی که از گلوم خارج شد، منجمد شدم. این صدای من نبود، بود؟ با اینکه هنوز هم مثل قبل آهنگین به گوش میرسید، ولی به هیچ عنوان صدای ساناز نبود. دست راستم رو به سمت گلوم بردم، با نوک انگشتهام سیلیوار روش ضربه زدم و در همون حین مدام تلاش بر صاف کردن صدام، کردم. - کی عمل شدم؟ بی فایده بود، خوش آوا بود و کمی بم. پس باید مثل همه چی، این رو هم قبول میکردم! صدای ناجی به گوشم رسید. - داخل سرسره، چند دقیقهی پیش! با حیرت به صورتش چشم دوختم، توی اون بدبختی صورت خندهدار ناجی رو کجای دلم میذاشتم؟ وسط سرش خالی بود، که عادیه! اما گوشهاش قرینه نبودن، یکی پایینتر بود و این باعث میشد عینکش روی صورتش کج قرار بگیره. لبخند محوی روی صورتم نشست. و من چقدر احمق بودم که توی این وضعیت دنبال لطیفه میگشتم، ایرانی بس کن! سرم رو برای کشتن افکار مسخرهم تکون دادم. - پس چطور هیچ بخیهای ندارم؟ اخمهاش رو توی هم گره زد، همین باعث شد عینکش روی قوز بینیش به سمت پایین حرکت کنه. متعجب و حیران گفت: - یه جوری حرف میزنی انگار از یه دنیای دیگهای؟ مگه نمیدونی تو کرهی نیمز دانش و تکونولوژی بر پایهی خرافات و دعانویسیه؟ زانوهام سست شدن. بهتر از این نمیشد! خدایا من رو به دریا برگردون و همونجا غرقم کن. - م.. منطورت چیه؟ رباتوارانه ادامه داد. - یعنی همهی جراحیای نیمز با طلسم و جادو و جمبل انجام میشن. یعنی من طلسم شده بودم؟ دیگه بیشتر از این طاقت شنیدن خزعبلات مزخرف رو نداشتم پس اجازه دادم چشمهام بسته شن و با بدن غریبهم روی زمین سقوط کنم.2 امتیاز
-
پارت دوزادهم با احساس خفگی که بخاطر حضورم توی محیطی خفقانآور بود، پلک از روی پلک برداشتم. به محض باز کردن چشمهام قطرات آب با وحشیگری وارد کاسهی چشمهام شدن. بنظر میرسید داخل آب معلق بوده باشم. با وجود اینکه شنا بلد بودم اما نمیتونستم دست و پا بزنم. یاد چاقو خوردن و غرق شدنم، دست و پاهام رو قفل میکرد، دقیقا مثل اون لحظهی کذایی توی دریا. یک آن دستی یقهم رو گرفت و به سمت بالا کشید. بدنم از آب بیرون اومد و روی پاهام ایستادم. مثل اکسیژن ندیدهها نفسنفس میزدم و تنم از سرما میلرزید. و ناجیم که با ابروهایی در هم رفته نظارهگرم بود. - باورم نمیشه کسی توی این عمق غرق بشه! سرم رو خم کردم و به پایین چشم دوختم؛ آب تا زیر زانوهام بود. صورتم کش اومد و زیر خنده زدم. و خندهای که از هزاران دقیقه گریه غمانگیز تر بود. من، شناگرِ سرعتی این قدر از آب میترسیدم؟ صدای ناجیم افکارم رو کشت. - بیا پایین برو لباسهاتو عوض کن. از آب خارج شدم. فضای اینجا هم سرد بود و سرتاسر سفید؛ مثل بوم نقاشی خالی از رنگ. سر چرخوندم و به پشتم نگاه انداختم. دریچهی روی دیوار و استخر کم عمق که انگار برای سقوط از سرسره ساخته شده بود، بهم با نهایت بی ادبی دهن کجی میکرد. در سکوت و صد البته با لرز و بقچهی لباس به بغل زده، به سمت جایی که راهنماییم میکرد رفتم. یه رختکن بود، جنبِ راهرویی که جفتش رو قبلا دیده بودم؛ همون راهروی لعنتی که من رو به اتاق بازجویی پیوند داد. نکنه این راهرو هم من رو به محل بدبختی بعدی منگنه بزنه؟ وارد رختکن شدم و بقچه رو گشودم؛ یه حوله، لباس زیر و یه دست لباس بنفش، البته که فرم زندان بود نه لباس مهمونی! حوله رو روی موهام انداختم. حینی که داشتم به عمل تغییر جنسیت پیش روم فکر میکردم شلوار و لباس زیرم رو همزمان پایین کشیدم. و چیزی که نباید وجود میداشت رو دیدم! با چشمهای از حدقه در اومده، ترسان خودم رو به دیوار رختکن کوبیدم. چسبیده به دیوار، روی زمین وا رفتم. و جیغهایی که از ته دل میکشیدم! چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه واقعا جنسیتم دستکاری شده بود؟ دستم رو به سمتشون بردم و تموم تلاشم رو برای کندنشون خرج کردم؛ اما نمیشد! لعنتیها بی هیچ بخیهای بهم چسبیده بودن. صدای ناجیم از پشت در به گوش رسید. صداش، جیغم رو خفه کرد. - اشکالی نداره زود عادت میکنی! ازش بابت دلداری شاهکارش ممنون بودم ولی به محض تموم شدن جملهش، عربده زدنم دوباره شروع شد. چشمهام رو بسته بودم تا فاجعههای وبال شده به بدنم رو نبینم، البته هر از گاهی با انداختن نیم نگاه بهشون حال خودم رو بدتر میکردم. این واقعیت نداشت، قطعا خواب بود! مطمئنم من هنوز توی سرسره بودم و این رویایی بیش نبود. قطع به یقین، شاید هم به قطع یقین این توهماتی بود که در طول بیهوشی میدیدم!2 امتیاز
-
پارت یازدهم حس یه آدم تشنج کرده رو داشتم. خدایا کاش من رو توی دریا کشته بودی، من راضی به این نجاتت نبودم ها! - زود باش زاناس، بیا! اسمم رو هم وارونه گفت، درست مثل نیمز و ناریا و پسر خطاب شدنم. انتظاری جز این نداشتم، هرچند چیز مهمتری برای پرداختن این وسط وجود داشت؛ تغییر جنسیت کوفتی! با چشمهایی تر، مظلومانه خیرهش شدم. پوفی کشید و به سمتم قدم برداشت؛ حتی راه رفتنش هم شبیه خروس بود، با هر قدم گردنش عقب و جلو میرفت. بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. نیشگونی از بازوم گرفت و با لحنی که شبیه غرزدنهای مامانم بود، سعی به جلبِ نظرم کرد. - دائمی نیست پسر جون، بعد از آزاد شدن دوباره به حالت اولت برمیگردی، اما خب هورمونهات طول میکشن تا به تغییرات عادت کنن. به به، عجب همدلی شاهکاری، حالا حتی بیشتر از قبل میترسیدم! کل وزنم رو روی پاهام انداخته بودم تا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل! من رو کشونکشون تا دریچه کشوند. و حالا جلوی دریچه قرار گرفته بودم، قتلگاه دخترانگی و زنانگیم! همیشه بابت آزادیهایی که توی کشورم به خاطر دختر بودن نداشتم، آرزوم پسر شدن بود! اما حالا که توی وضعیت وقوعش قرار داشتم، نمیخواستم! نگاهم بین صورت منتظر بازجو و دریچهی مهآلود توی گردش بود. و بغض کردم و لب برچیدم و شستم رو مکیدم. از کجا معلوم دروغ نمیگفت و میخواست من رو به روشهایی نوین بکشه؟ آهی سر دادم، برای من چه فرقی میکرد؟ من دیشب چاقو خورده بودم، من دیشب غرق شده بودم، من دیشب مرده بودم! بازوم رو با خشونت از حلقهی دستش بیرون آوردم. اشک سمج و سُر خوردهی روی گونهم رو با آستین دستم پاک کردم و میلهی داخل دریچه رو گرفتم. - مثل سرسرهست! و حقیقتاً جدا از صدای تودماغی و غیرقابل تحملش، چیزی جز حقیقت از دهنش خارج نشد، چون واقعاً هم شبیه ورودی سرسرههای موجهای آبی مشهد بود. وارد دریچه شدم و روی قسمت بدون شیب نشستم. و دستهای لرزونم که سفت میله رو چسبیده بودن و قصد رهایی نداشتن. - میله رو ول کن. نمیتونستم! نمیتونستم این کار رو بکنم، چون نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته! با نیشگونی که با ناخنهای بلندش از دستم گرفت ناخودآگاه حلقهی دستهام شل شدن. سپس در کسری از ثانیه ضربهی پاش رو روی کمرم حس کردم. و سر خوردم! گلوم به اندازهی دهانهی غار باز شده بود و جیغ میکشیدم. شیب خیلی تند بود، انقدری که میشد گفت در حال سقوطم یا توی سرسره سقوط آزادم! و مه که بوی عجیبی داشت، انگار بوی خواب میداد. خنک بود و یا شاید هم خیلی سرد چون بدنم روی ویبره بود. مه از دهن و سوراخهای بینیم وارد بدنم شد و توی سرم، لابهلای راه و جادههای مغزم پیچید. وقتی پلکهام سنگین شدن، چشمهام توانایی باز موندن ازشون صلب شد و دهنم برای جیغ کشیدن انرژی کم آورد؛ متوجه شدم که داروی بیهوشی بود. و هر چه بیشتر از طول سرسره طی میشد، میزان غلظت و اثر بخشی مه لعنتی بالاتر میرفت. و سرسرهای که تموم شدنی نبود، مثل سیاهی توی بختِ بد من! پس دیگه همه چیز رو به درک و به جهنم گرفتم و در سقوطِ این سرسری بازی، با بیخیالی از هوش رفتم.2 امتیاز
-
پارت دهم صورتم رو توی کاسهی دستهای بستهم فرو بردم. حقیقتاً فروپاشی روانی تنها کلمهای بود که میتونست در اون لحظه من رو توصیف کنه. لحظه به لحظهی بعد از بهوش اومدنم شوکبرانگیز بود. با ناخنهای نداشتهم به پیشونیم چنگ زدم و در امتداد خطی مستقیم تا چونهم رو خراشیدم. دندونهام رو روی هم ساییدم و با تشر شنیدن از مردک بازجونما شروع به انجام تست کردم. با هر سوال یه سلول از شدت تعجب توی بدنم دست به خودکشی میزد. برای هرکدوم پنج گزینه وجود داشت؛ کاملا مخالفم، کمی مخالفم، نظری ندارم، کمی موافقم، کاملا موافقم. سوالات زیاد بودن؛ یکی کاملا بُعد خوب انسان رو نشون میداد، یکی بُعد سیاه آدمیزاد رو. یکی در رابطه با گفتار نیک، پندار نیک، کردا نیک بود و یکیِ دیگه به بیعفتکردن، اختلاس و آدمکشی و هزار جور خلاف نابخشودنی اشاره میکرد. واقعاً حالت تهوع گرفته بودم اما مجبور بودم تا آخرش پیش برم. و بالاخره به اتمام رسید؛ اما بعد از جون به لب رسوندن من! با ته موندهی انرژیم، نوکِ انگشتِ اشارهیِ چپم رو به کار گرفته و تبلت رو روی میز به سمتش هل دادم. تبلت رو از روی میز چنگ زد و به دست گرفت. حینی که گوشهی راست سیبل چخماقیش رو تاب میداد، متاسف بهم زل زد. - نچ نچ نچ نچ نچ نچ نچ! الان فهمیدم بیماری روانیت از کجا سرچشمه گرفته رده بنفش! ابروهام رو توی هم گره دادم و بی حال خیرهش شدم. دیگه داشت میرفت روی مخم! نفس عمیقم رو به شکل پوفی طولانی بیرون دادم؛ باید خودم رو کنترل میکردم وگرنه میزدم له میشد. از جا بلند شد و به سمتم اومد. دستش رو داخل جیبش برد و کلیدی ازش بیرون کشید. و بالاخره مچ دستهام از حصار سرد دستبند نفسی آسوده کشیدن! سپس مسیری رو پیش گرفت، دستش رو روی دیوار گذاشت و چیزی نامشخص رو فشرد. دیوار شروع به تکون خوردن کرد. دو نقطه از دیوار به صورت عمودی و برخلاف هم، از هم فاصله گرفتن. و من که نگاهم با وحشت روی دریچهی دایرهای شکل قفل شده بود؛ یه دریچه با قطر زیاد و صد البته مه آلود. و سرمایی که به سمتم حمله ور شد و به تکتک سلولهام نفوذ کرد. آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو بالا آوردم. انگشت شستم رو داخل دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم. - پاشو بیا! با این جمله مطمئنم منجمد شدم. شستم از دهنم بیرون زد و دستم روی رون پام سقوط کرد. با نگاه ناباور و بی فروغم نالیدم. - اون چیه؟ اونجا کجاست؟ لبخند نامعلوم الجنسی روی صورت پیرش نشست. - اتاق عمل! ضربان قلبم در کسری از ثانیه بالای هزارتا رفت و تنم به رعشه افتاد. پلک چپم دوباره شروع به پریدن کرد. - عمل چی؟ - عمل تغییر جنسیت! قلبم دیگه نزد. من دیگه واقعا مردم! بخدا من مردم! با لحنی که سعی داشت به آرامش دعوتم کنه، ادامه داد. - همجنسهای تو همهش تو زندان در معرض بی عفت شدن قرار میگرفتن، برای همین دولت تصمیم گرفت که با تغییر جنسیت جلوی این فاجعه رو بگیره. این مردک عوضی داشت چه چیزی رو عرض میکرد؟ تغییر جنسیت؟ جلوگیری از فاجعه؟ بابا این که خودش فاجعه بود! توی قرن بیست و چندم تنها راهکاری که میتونستن پیشنهاد بدن گرفتن زنانگی از من بود؟ خدایا خودت بیا پایین و توی دهن این عوضیها بکوب!2 امتیاز
-
پارت نهم به منبع صدا چشم دوختم، همون پلیس جوان پشت سیستمی بود. به سمت بازجو اومد و دوتا برگه به سمتش گرفت؛ یکی فرم مشخصاتم بود و اون یکی رو نمیدونم! سپس بدون هیچ حرف اضافهای از اتاق خارج شد. بازجو مدام و پی در پی به من نگاه مینداخت و دوباره مشغول خوندن متون میشد. در آخر برگهها رو روی میز کوبید و کف دستهاش رو به هم چسبوند. چشمهای شدیداً درشتش رو ریز کرد و خیرهم شد. با لحنی که انگار داشت به بخشهای مغزم نفوذ میبرد، سر صحبت رو دوباره باز کرد. - میتونی مشخصات دنیایی که توش هستیم رو بدی؟ مثل کسانی که هیپنوتیزم شدن، رباتوارانه جوابش رو دادم. - کرهی زمین، ایران، جنوب کشور، کلانت... با ضربهی انگشتیای که به پیشونیم زد متوقف شدم. نامرد، انگار کیسه بوکس گیر آورده! بغض آلود و لب برچیده بهش چشم دوختم. و هر آن احتمال داشت بغضم بشکنه و عین بچهها زیر گریه بزنم. - اینجا کرهی نیمزه، من و تو هم الان توی کشور ناریا هستیم، توی یکی از شهرهای شمالی! دوربین مخفی بود؟ جملاتش قابل فهم بودن اما قابل درک و هضم، نه! همه چیز غریب بود، همه چیز عجیب بود. بر اثر زخم چاقو و غرق شدن مردن، بهتر بود! کلافه هر دو دستش رو روی میز کوبید و غرید. - فهمیدی؟ با مظلومیت فراوان و چونهای لرزون سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. دیگه نباید رو حرفشون حرف میزدم وگرنه هر بلایی ممکن بود سرم بیارن. اون سوی میز، کشویی رو باز کرد و تبلتی رو بیرون کشید. کمی باهاش ور رفت و سپس تبلت رو جلوم روی میز گذاشت. - بخون و امضاش کن. در سکوت مشغول خوندن شدم، واو به واو حرفهایی بود که جلوی مغازه به سرگرد زده بودم. تا خواستم دهن باز کنم و اعتراض؛ نگاهم به دستهای گندهش افتاد. اگه دوباره کتکم میزد چی؟ همین الانش هم فک و دندونهام درد میکردن. و من احمقی که امضا زدم؛ بدون فکر به عواقبش. دستش رو جلو آورد، از ترس صورتم رو عقب بردم ولی طی حرکتی، انگشتش رو روی تبلت کشید و صفحهی جدیدی باز شد. - سریع تست رو انجام بده. مبهوت به صفحه خیره شدم. «آزمون شخصیت شناسی MBTI، ویژهی سیستمهای بازجویی». خدایا چی داشتم میدیدم؟ خدایا دو چشم کافی نبود، باید هزارتا چشم میداشتم تا همگی از حدقه دربیان؛ آخه این حجم از تعجب و شوک زدگی رو نمیتونستم فقط با دو چشم نشون بدم. دیگه یه بوهایی به مشامم رسیده بود! دیگه مطمئن بودم یا دوربین مخفیه یا یه دنیای لعنت شدهی دیگهست! دیگه مطمئن بودم یا طعمهی ویدیوهای مثلاً طنز شدم یا یه دنیا به دنیا شده.2 امتیاز
-
پارت بیست و سوم مشوش از جام بلند شدم و گفتم: _یعنی چی ؟! باید بریم نجاتشون بدیم ! نمیتونیم همین جوری ولشون کنیم . بوژان و ادورینا با غصه بهم نگاه می کردن ، ابدوس بازوم رو گرفت و نگهم داشت و گفت : _اروم باش آمی ، الان دیگه کاری از دستمون برنمیاد ، ولی اگه دنبال نشانه ها بریم شاید بتونیم هم خانوادمون و هم بقیه رو نجات بدیم ! عصبانی به عقب هُلش دادم و گفتم : _اه همش میگید کتاب ، این داستان لعنتی چی توش هست که همش ازش حرف میزنید، این چه داستانیه که همه خانواده من رو ازم گرفته ! ابدوس جدی گفت : _اروم باش ، با عصبانیت چیزی درست نمیشه ، اگه ذره ای هم به این چیزا شک داشتم ، با دیدن قدرت تو و واکنش گردنبند مطمئن شدم ! کنجکاو پرسیدم : _مگه تو داستان رو میدونی ؟! سری تکون داد و دستش رو زیر یقه اش برد و گردنبندی مشابه گردنبند من ولی با سنگ قرمز بیرون اورد و گفت : _داستان آبا و اجدادی خودم رو اره میدونم ، ولی یک نگاه به کتاب شما انداختم ، انتهای داستان یکیه ولی تفاوت داستان ها در اینه که برای ما از زبان آتران اسطوره آتش گفته شده و سرگذشت آذرمیرا در زمان زندگی با آتران هست ! اهی کشیدم و نشستم و با فکری مغشوش گفتم : _اگه این چیزا فقط یک داستان باشه چی ؟! اگه فقط یک افسانه باشه ، اون وقت چی کار کنیم ؟! ابدوس مغموم نگاهم کرد و گفت : _مجبوریم بهش باور داشته باشیم آمیتیس! اگه امیدمون رو هم از دست بدیم دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم ، حد اقلش اینه که اگه شکست هم بخوریم ، میدونیم که تلاشمون رو کردیم و نشده! راست میگفت، حالا که مامان و مادرجون هم به دست گارد تاریکی افتادن ، چاره ای جز این نداشتیم ، باید به حرف بقیه اعتماد می کردم رو به بوژان گفتم : _کتاب رو برام بیار ، می خوام بخونم! بوژان بی هیچ حرفی سمت گاری رفت و کتاب رو برام اورد ، ادورینا رو بهم گفت : _ماهم دوست داریم بشنویم ، میشه بلند بخونیش ! سری تکون دادم و با لبخند کم جونی گفتم : _به شرطی که تو هم داستان خودتون رو برام بخونی!1 امتیاز
-
سرهنگ سری تکان داد و به آن مرد غریبه که سر به زیر انداخته بود نیم نگاهی انداخت. - ایشون سروان علی هاشمی هستن، مسؤول پروندهی قتلهای سریالیِ شمال شهر. همراه با لبخندی محو به جهت آشنایی برای مرد سری تکان دادم و مرد با وجود اخمی که همچنان به صورت داشت و نارضایتی و ناراحتیی که از چهرهاش میبارید در جوابم سر تکان داد. - به دلیل طولانی شدن پروسهی حَلِ این پرونده و کشیده شدن اون به دیگر نقاط شهر، کلانتری اون منطقه ترجیح داده که رسیدگیِ این پرونده رو به کلانتری ما انتقال بده. دوباره نگاهم را به مرد دوختم، پس آنهمه اخم و ناراحتیاش به این دلیل بود. البته که من حق را به او میدادم؛ خودم هم اگر چنین پروندهای را از دست میدادم حالی بهتر از او پیدا نمیکردم. سرهنگ نگاهش را یکبار دیگر بین من و حسین که از آن موقع تابهحال در سکوت به او خیره شده بود چرخاند. - من هم شما رو برای رسیدگی به این پرونده انتخاب کردم و امیدوارم که قبول کنید. لحظهای در سکوت سر به زیر انداختم. خبر قتلهای سریالی شمال شهر را پیش از این شنیده و چیزهایی را از پروندهاش میدانستم، اما مطمئناً حَلِ آن کار سادهای نبود که کلانتری همان منطقه پس از اینهمه مدت هنوز موفق به حل آن نشده بود. - من اگه سرگرد جاوید قبول کنه مشکلی ندارم. سر بلند کردم و به حسینی که منتظر و کنجکاو خیرهام شده بود نگاهی انداختم. خب من یک پلیس بودم و اطاعت از مافوق وظیفهام بود، اما چرا جناب سرهنگ من را برای این کار انتخاب کرده بود؟! منی که پس از مرگ یاسین دیگر نخواسته بودم پیگیر پروندههای قتل باشم؟! نگاه گیج و سردرگمم را به سرهنگ دوختم. سرپیچی از مافوقم را نمیخواستم، اما پیگیری پروندهی قتل هم من را به مرور خاطراتم وا میداشت و حالم را خراب میکرد. سرهنگ نگاهم را که دید رو به حسین و آقای هاشمی کرد و گفت: - میشه چند لحظه ما رو تنها بذارید؟ حسین و آقای هاشمی از روی صندلیهایشان برخاستند و از اتاق بیرون رفتند، پس از بیرون رفتنشان سرهنگ که تا آن لحظه با نگاهش آنها را دنبال میکرد رو سمت من برگرداند. - من فقط از تو یه جواب خواستم سرگرد جد، چرا اینطور سردرگم شدی؟! سرم را کلافه تکانی دادم؛ سردرگم شده بودم چون نه میخواستم این پرونده را قبول کنم و نه میتوانستم به سرهنگ نه بگویم. - جناب سرهنگ من… من خیلی وقته که از دایرهی جنایی بیرون اومدم، یعنی… سرهنگ دستش را به نشانهی سکوت بالا برد و خودش حرفم را ادامه داد: - میدونم بعد از اتفاقی که برای محمدیاسین افتاده برات سخته که دوباره با قتل و جنایت سر و کار داشته باشی، ولی به این هم فکر کن که تو با این کار هم میتونی جلوی کشته شدن تعداد زیادی آدم رو بگیری و هم کار ناتموم محمدیاسین رو تموم کنی.1 امتیاز
-
* هشدار: این رمان یک اثر ساختگی بوده و هیچ همانندی در دنیای حقیقی ندارد. اسامی و مکانهای انتخاب شده کاملاً تصادفی بوده و هرگونه شباهت اتفاقی میباشد. این اثر قصد توهین به هیچ شخص، شغل، مذهب و یا مرتبهای را ندارد. به نام خالق عشق قدمی عقب رفت و با پوزخند گوشهی لبش به شاهکار هنریاش خیره ماند. شاید از نظر خیلی از آدمها او دیوانه بود که دست به چنین کارهایی میزد، اما حس لذتی که او در آن لحظات تجربه میکرد را اگر دیگر آدمها هم میتوانستند تجربه کنند، بیشک حق را به او میدادند. با جان گرفتن تصاویری در پیش چشمانش و مرور افکاری در سرش، نگاه از زن نیمه برهنهی افتاده بر روی تخت گرفت و چشمانش را با دستان دستکش پوشش فشرد؛ حالا وقت مرور خاطراتش نبود. قصد فراموش کردن خاطراتش را نداشت، چون برای زنده ماندن و ادامهی راهی که در پیش گرفته بود به آن خاطرات نیاز داشت، اما حالایی که از گرفتن جانِ آن زن آرامش گرفته و حالش نسبتاً خوب بود مرور خاطراتش را نمیخواست. بیتوجه به افکار جولان دهنده در سرش قدمی به سمت میز آرایش لوکس اتاق برداشت و در همان حال خودنویس طلایی و زیبایش را از داخل جیب پالتوی قهوهای رنگش بیرون کشید. با مرد این خانه حرفهایی داشت، حرفهایی که حالا آنها را بر روی کاغذ سررسید نوشته بود. دوست داشت بداند مرد خانه پس از خواندن نامهاش چه حالی پیدا میکند؛ آیا باز هم از او شکایت میکرد یا ممنوندارش هم میشد؟! اما حیف که نمیتوانست بماند و تماشاگر ادامهی ماجرا باشد. امضای مخصوصش را در انتهای نوشتهاش زد، کاغذ را تا کرد و آن را کنار اسپریهای عطر گذاشت. ناراحتیای از بابت ادامهی ماجرا نداشت، چون در آخر خبر همهی اتفاقاتِ افتاده به گوشش میرسید. کارش را که تمام کرد بیآنکه بخواهد برگردد و به داخل اتاق نگاهی بیاندازد از اتاق خواب و سپس از خانه بیرون زد. *** محکم و استوار به سمت اتاق سرهنگ قدم برمیداشتم و برای افراد درجه پایینتر که از کنارم میگذشتند و برای احترام پا میکوباندند، سر تکان میدادم. نمیدانستم که سرهنگ چه کاری میتواند با من داشته باشد، اما از طرفی هم به خوبی میدانستم که موضوع باید بسیار مهم میبود که خود سرهنگ مرا به اتاقش احضار کرده بود. پشت در اتاق سرهنگ لحظهای ایستادم و با پشت انگشت اشاره، چند تقه بر در زدم. - بفرمایید. با شنیدن صدای سرهنگ در را باز کردم و با کمی تعلل وارد اتاق شدم؛ از دیدن حسین که گوشهای بر روی صندلی نشسته بود لحظهای جا خوردم. او دیگر اینجا چه میکرد؟! یعنی سرهنگ او را هم احضار کرده بود؟! اما چرا؟! قدمی پیش گذاشتم و برای سرهنگ که پشت میزش نشسته بود پاکوباندم. - راحت باش سرگرد. سرهنگ به صندلی آنطرف میزش که روبهروی آن یک مرد غریبهی کت و شلوارپوش و در کنار مرد حسین نشسته بود اشارهای کرد و ادامه داد: - بیا بشین. سری تکان دادم و با برداشتن قدمی روبهروی آن مرد غریبه بر روی صندلی چرمی نشستم. آن مرد را نمیشناختم و از دیدن او در اتاق سرهنگ و درحالیکه بسیار عصبانی و اخمآلود بود کمی تعجب کرده بودم، اما روال کار ما نظامیها این را ایجاب میکرد که بیشتر از صحبت کردن برای گرفتن جواب سؤالاتمان به صحبتهای دیگران گوش کنیم. - درخدمتم جناب سرهنگ.1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
پارت سی و ششم رو بهش گفتم: ـ ممنونم از اینکه چایی آوردی برام اما احتیاجی نبود فریبا خانوم گفتم که میل ندارم! یهو دیدم بی مقدمه شروع کرد به گریه کردن! جوری گریه میکرد که اگه کسی نمیدونست انگار یکی از نزدیکانش مرده بود! با دستش هم جلوی دهنش و داشت تا صداش سمت پذیرایی نره! سریع از پارچه روی میز یه لیوان آب براش ریختم و با استرس ازش پرسیدم: ـ چیزی شده؟؟ میخواین یکم بشینین؟! بدون توجه به حرفم همونجوری که گریه میکرد تو چشمام نگاه کرد و گفت: ـ آقا محمد بخدا منم نمیخوام اینجوری بشه اما منو مجبور میکنند! من تنها خواسته ام اینه که بذارن درس بخونم... یکم مکث کرد که ازش پرسیدم: ـ کی مجبورت میکنه؟! همونجوری که اشکاشو پاک میکرد گفت: ـ مادرم و خالم. بهم گفتن اگه شما هم راضی بشین و باهاتون ازدواج کنم، شما چون خودتون درست خوندن و دوست دارین، به منم اجازه میدین که درس بخونم! از گریههاش دلم درد گرفت! خیلی دلم به حالش سوخت. برام مثل یه خواهر کوچیک با ارزش بود و تابحال بخاطر خودم همیشه کوتاه اومدم اما اینبار بخاطر اشکای این دختر هم که شده کوتاه نمیام و اون روی منو خانوم جان بعد چند سال میبینه. میدونم باهاش چیکار کنم!! دستمالی سمتش تعارف کردم و گفتم: ـ لطفا اینقدر خودتو اذیت نکن! با چشمای عاجزانه نگام کرد و گفت: ـ من نمیتونم چیزی بگم ولی خواهش میکنم شما مانع بشین آقا محمد! بعدشم من...من میدونم که شما دلباخته دختر محمود چلاوی هستین یعنی کل محل میدونه! با اینکه این موضوع هم بهشون گفتم اما قانع نشدن و باز به زور میخوان منو شما رو بهم جفت کنند. من میدونم که شما هم راضی نیستین.1 امتیاز
-
پارت سی و چهارم سبزعلی دستی به چشمانش کشید و به دستم نگاه کرد و گفت: ـ این چیه؟! با ذوق بازش کردم و گفتم: ـ قشنگه نه؟؟ زهره خانوم برام بافته. سبزعلی نگاش کرد و گفت: ـ آره خیلی. بعد دوباره به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ خدایا کاش ما هم یه دخترخانومی مثل زهره خانوم داشتیم که اینقدر بهمون میرسید! از لحن دعاش خندم گرفت و گفتم: ـ نگران نباش؛ بذار من بهش برسم! بهت قول میدم که دختر خوب هم برای تو پیدا میکنم. سبزعلی خندید و گفت: ـ قول دادیا!! با تاکیدگفتم: ـ زیر قولمم نمیزنم؛ فقط دعا کن که زودتر دست و بالم جمع بشه و بهم دیگه برسیم! سبزعلی نفس عمیقی کشید و گفت: ـ با اینهمه تلاشی که تو میکنی طالب، امکان نداره که به عشقت نرسی! ناامید نباش. با تأیید حرفاش سرمو تکون دادم که گفت: ـ بجنب! گوسفندا رو جمع کن. دیر وقته باید برگردیم! ـ باشه. و با کمک هم گوسفندا رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت خونه. سر کوچه با سبزعلی خداحافظی کردم و وقتی داشتم وارد خونه میشدم دیدم که چراغ دم در روشنه! خیلی تعجب کردم!! اصولا زمانی چراغ دم در روشن بود که ما مهمون داشته باشیم! یعنی کی اومده بود؟؟1 امتیاز
-
پارت سی و سوم زهره بهم نزدیک تر شد و با لحن پر از امیدواری گفت: ـ من مطمئنم که تلاشمون نتیجه داره! ـ انشالا که داره! زهره بعدش سبد و از روی زمین برداشت و روبندش و گذاشت و گفت: ـ خب آقا محمد؛ حالا که دیدمتون خیالم راحت شد! من برم خونه دیگه داره دیر میشه. تا خواستم بره پریدم جلوش و گفتم: ـ لطفا بازم اگه تونستین خبر بدین تا همدیگه رو ببینیم؛ این روزا خیلی به شما و حرفاتون احتیاج دارم! دوباره گونههاش سرخ شد و گفت: ـ حتما، خدانگهدار... اونجا وایستادم و رفتنش و نگاه کردم تا جایی که کامل از دیدم محو شد! خورشید در حال غروب کردن بود و اشعهاش روی رود هراز منظره شگفت انگیزی رو بوجود آورده بود. امیدوارم بودم که یه روزی بدون ترس، دست زهره رو توی دستام بگیرم و باهم بیایم اینجا ماهیگیری و به غروب خورشید خیره بشیم! بعد از اونجا دوباره راه افتادم سمت دشت تا گله رو از پیش سبزعلی بگیرم و به سمت خونه برم. وقتی رسیدم دیدم که سبزعلی روی تخته سنگ خوابیده و با صدای بلند گفتم: ـ اگه این گوسفندا رو یکی ببره، تو حتی روحتم خبردار نمیشه که! سریع چشماشو باز کرد و گفت: ـ بابا طالب! چرا اینقدر جو میدی؟؟ یه ده دقیقست چشمام و رو هم گذاشتم! خندیدم و گفتم: ـ از خرو پفت مشخصه کاملا!!1 امتیاز
-
پارت سی و دوم نفس راحتی کشیدم. خنده هایش خوشحالم میکرد و تو اوج خستگی بهم انرژی میداد. دیدم که از داخل ساکش یه بافت سفید درآورد و با خجالت رو بهم گفت: ـ اینو برای شما بافتم! با ذوق بافت و از دستش گرفتم و گفتم: ـ چقدر قشنگه! واقعا هزار ماشالا! از هر دستتون یه هنر میباره! گونههاش سرخ شد و گفت: ـ خجالتی میدید آقا محمد! گفتم: ـ خیلی کار خوبی کردین! این روزا هوا تو دست سرده! واقعا بهش احتیاج داشتم. دستتون درد نکنه! ـ خواهش میکنم. ـ میگم زهره خانوم یه خواهش دیگه هم میتونم بکنم؟ زهره با کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت: ـ البته؛ بفرمایید... یکم این دست و اون دست کردم و گفتم: ـ این روزا که هوا داره سرد میشه؛ من کلاه پشمیم یه مقداریش پاره شده و تو گوشم باد میره! میخواستم بگم حالا که اینقدر خوب لباس میبافین، برای من یه کلاه هم... نذاشت جملمو تموم کنم و با شادی گفت: ـ حتما براتون درست میکنم...کار و بار چطور پیش میره؟؟ نگاش کردم و با یه تکه سنگ زیر پام بازی میکردم و گفتم: ـ هعی؛ با یاد شما میگذرونم و سختیا رو تحمل میکنم به امید روزی که بهم برسیم!1 امتیاز
-
پارت سی و یکم سبزعلی گفت: ـ خیره خیره! نگاش کردم و منتظر وایستادم تا بگه و بعد اینکه نفسش جا اومد، گفت: ـ طالب، رفته بودم بازار و بعدش زهره خانوم و دیدم و بهم گفت تا بهت بگم بری همون جای همیشگی چون یه چیزی هست که باید بهت بده! با تعجب پرسیدم: ـ چه چیزی؟! گفت: ـ نمیدونم. گفتم: ـ الان باید برم؟! ـ آره! ـ پس تو مواظب گوسفندا و سگ گله باش تا من برگردم. ـ باشه. و با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم سمت رود هراز تا زهره رو ببینم و این مدت هم واقعا دلم براش خیلی تنگ شده بود! از دور دیدمش و براش دست تکون دادم و قبل از سلام کردن گفتم: ـ چیزی شده زهره خانم؟! خندید و گفت: ـ سلام آقا محمد؛ نه آروم باشین!1 امتیاز
-
پارت سیام با اینکه فهمیدم بهرحال خانوم جان میخواد جلوی پام سنگ بندازه ولی بنظرم پر بیراه هم نمیگفت! اگه دستم پُر بود، پیش خانواده زهره سر بلندتر بودم! اما همینکه پدرم قبول کرده بود دیگه خانوم جان نمیتونست مخالفتی کنه! از فردا صبح بعد از مکتب خونه، راهیه صحرا و دشت شدم. شیر گاوها رو میدوشیدم و از شیرشون کره میگرفتم تا برم و شهر بفروشم. گله رو چرا میبردم و همراه پدرم میرفتم سمت مرتع و کشاورزی میکردم. پول خوبی هم تو این بین در میآوردم. تمام کتابها و قرآنم و همراه خودم داشتم و لابلا میخوندمشون و رو به طبیعت به یاد زهره شعر میخوندم و با کبوترا و اکثر حیوانات از احوال خودم و عشقی که به زهره داشتم حرف میزدم...حتی خودمم احساس میکردم که این عشق جانسوز داره کاری میکنه که من عقلم و از دست بدم! چقدر رسیدن به وصال یار، مقابلش این همه مانع بود! از زهره هم کم و بیش خبر داشتم و وقتی که بهش خبر دادم با پدرم صحبت کردم و با اصرار من مخالفتی نکرد، بینهایت خوشحال شد. بهش گفتم که بخاطر اینکه میرم سمت دشت و صحرا تا با دست پر بیام خاستگاریت، کمتر میتونم ببینمت و اونم مثل همیشه صبوری به خرج داد و هم به ابروش نیورد. یک روز که مثل همیشه گوسفندا رو به چرا برده بودم و در حال نی زدن بودم، صدای سبزعلی رو شنیدم که منو صدا میزد. بلند شدم و از بالای تپه براش دست تکون دادم و گفتم: ـ من اینجام سبزعلی! سبزعلی که منو دید، دویید سمتم و نفس نفس زنان گفت: ـ طالب برات یه خبر دارم! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ خیر باشه!1 امتیاز
-
پارت بیست و نهم تا خانوم جان رفت حرفی بزنه، پدرم دستش و به حالت سکوت برد بالا و خانوم جان هم حرفش و خورد. بعد همونجور که به من نگاه میکرد، گفت: ـ یعنی واقعا اینقدر خاطرشو میخوای؟! چشمام برق زد! بالاخره جسارتی که به خرج دادم، دل پدر و نرم کرده بود و با ذوق گفتم: ـ بله! بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنین! پدر بهم نگاه کرد و ادامه دادم و گفتم: ـ پدر من تصمیم خودم و گرفتم! حتی اگه رسوای عالم هم بشم و تمام در و همسایه راجبم حرف بزنن، برام مهم نیست؛ من این دختر و خیلی دوست دارم و حاضرم جونمو براش فدا کنم. خانوم جان رو به پدر گفت: ـ نمیخوای چیزی بگی؟! پدر به خانوم جان نگاه کرد و گفت: ـ وقتی اینقدر شیفته و دلباخته همدیگه هستن، کاری از دست کسی برنمیاد... بعدش به من نگاه کرد و گفت: ـ ولی طالب تمام مسئولیتش با خودته! محمود چلاوی خیلی آدم سرسختیه و یه پسر داره لنگه خودش! ممکنه کاری که میکنی جنگی که بین دو طایفه هست و بیشتر کنه اما اینو بدون من فقط به خواسته تو احترام میگذارم ولی تو این موضوع کوچیکترین دخالتی نمیکنم و همش به پای خودته پسرم. بازم همینکه رضایت داده بود و نقشههای خانوم جان نقش برآب شد، جای شمارش باقی بود و سریع گفتم: ـ تمام مسئولیتش و به دوش میگیرم و اصلا پا پس نمیکشم! خانوم جان که دید پدر هم قانع شده با لحن تقریبا آرومی گفت: ـ همینجور دست خالی که نمیشه رفت خواستگاری!! حداقل اینه که یه یکسال همراه پدرت به کشاورزی تو مراتع و چرا برو و یه مقدار پول تو دستات باشه تا جلوی خانوادشون شرمنده نشیم.1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم بعد هم من رو به سمت آتش هدایت کرد و روی تکه چوبی نشوند ، گرمای آتش حس خوبی بهم داد ، دستی به گلوم گذاشتم ، هنوز حس یخزدگی داشتم ، رو بهشون گفتم : _خب تعریف کنید دیگه ، چی شده؟! بوژان پرسید : _یعنی هیچی از اون شب یادت نمیاد؟! با ناراحتی گفتم : _ نه ، اخرین چیزی که یادم میاد، این بود که به دست یکی از اشباح تاریکی اسیر بودم و سعی داشت من رو بُکشه! آدورینا هم دستی به گلوش زد و با اشک گفت : _منم می خواستن بکشن ، تو نجاتمون دادی! با تعجب و بهت گفتم : _من؟! چه جوری ؟! ابدوس گفت : _ یعنی واقعا هیچ چی یادت نیست ؟! اخم کردم و گفتم : _نه هیچی یادم نیست ، شما ها هم که حرف نمیزنید دارم میمیرم از نگرانی! بوژان گفت : _ شبح که ما رو تهدید کرد ، سعی کرد که تو ادورینا رو منجمد کنه ، ولی تو لحظات آخر، گردنبندت نورانی شد و هوا طوفانی شد ، طوفان به قدری شدید بود که اشباح به عقب پرت شدن و ما هم هر کدوم جایی رو چسبیده بودیم که از زمین کنده نشیم ! رو هوا معلق بودی ، بعد چند دقیقه طوفان اروم شد و تو هم روی زمین افتادی و بیهوش شدی! با بهت بهشون نگاه می کردم ، گردنبند رو تو دستم گرفتم و پرسیدم : _خب بعدش چی شد؟؟پس مامان و مادر جون و بقیه کجان ؟! بوژان سر به زیر انداخت و ناراحت به آتش نگاه کرد و ابدوس ادامه داد: _با طوفانی که تو راه انداختی تونستیم ، فرار کنیم ، ولی تو بیهوش بودی و تعدادمون زیاد بود ، کمی که دور شدیم ، همه خسته بودن ، یک پناهگاه پیدا کردیم و توش جای گرفتیم و بنا شد ، من و بوژان و بابا نوبتی تا صبح پاسبانی بدیم ، هوا گرگ و میش بود که بابا همه رو بیدار کرد و گفت که حضور اشباح رو حس می کنه ، سریع خودمون رو جمع و جور کردیم و شروع کردیم دویدن ، ولی تعداد اشباح زیاد بود و سرعتشون از ما بیش تر ، بابا و بقیه مارو راهی کردن و خودشون موندن که اشباح رو سرگرم کنن ، تا ما بتونیم فرار کنیم و دنبال نشانه های کتاب بریم !1 امتیاز