به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/10/2026 در همه بخش ها
-
3 امتیاز
-
میشه روی این بزنی؟ بالاخره chatgbt بعد از خراب کردن رنگ لباس جزییات دیگه رو انجام داد رنگ فونتش هم اگه بخش نرده ها و تاریکی میخوای بزنی قرمز کن اگه توی بخش قرمز میخوای بزنی بنفش و مشکی فکر کنم خوب باشه2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
حرف تند رضاخان باعث شد راننده، بیهیچ فکر قبلی، ماشین را ناگهانی کنار خیابان بکشد. بهسرعت پیاده شد، درِ عقب را باز کرد و کنار قربان ایستاد. رضاخان از تصمیم لحظهایِ قربان جا خورده بود؛اما او با چهرهای کاملاً جدی و صلابتبار، بیتوجه به مدل و درجههای روی لباس رضاخان، یقهاش را چنگ زد و به سمت خودش کشید.با چشمهای سبز و یخزدهاش خیره در چشمهای رضاخان گفت: ـ اینو بهعنوان داییش دارم میگم، رضاخان، دست از سرِ بهار بردار. تو و اون خواهرزادهات برای خواهرزادم زندگی نذاشتین. گره انگشتانش دور یقه محکمتر شد؛ آنقدر که پیراهن رضاخان چین و چروکهای برداشت. خشم در چشمان قربان میدوید و سرخیِ رگها، صورتش را خشک و هولناک کرده بود. آنچنان که حتی رضاخان هم جرأت اعتراض نداشت. در عمق نگاه قربان، دیگر نه رانندهای دیده میشد و نه فرماندهای معنی داشت؛ انگار از مقام و پست چندین سالاش عبور کرده بود. آمده بود تمام سکوت و عقدهی انباشتهشدهی سالیان را در همان چند ثانیه خالی کند؛ انگار در آن لحظه فقط یک چیز اهمیت داشت: بهار. ـ خواهرم رو به کشتن دادین، بهخاطر بهار هیچی نگفت. صداش کمی پایین آمد، اما بازهم بُرنده بود و دل را به خراش میانداخت. ـ اگه یه تار مو از سرِ بهار کم بشه، رضا، دودمانت رو به باد میدم. چشمهای رضاخان برای یک ثانیه لرزید. اگر لرزش از روی ترس بود، چندان هم دور از انتظار نبود.قربان از همان روزهای قبل از ازدواج با تهمینه، همیشه کنار رضاخان بود. رضاخان تهمینه را از به سبب همین نزدیکیش با قربان شناخته بود و بیاختیار یک دل نه صدا دل عاشقش شده بود. قربان از ابتدا هم با این وصلت مخالف بود؛ نه از سر بیاعتمادی، بلکه انگار تهِ دلش میدانست رضاخان قرار است چه مصیبتهایی به بار بیاورد. مرگ خواهرش برای قربان بهایی سنگین داشت. اگر بهار نبود، بیهیچ تردیدی رضاخان را زندهزنده کنار تهمینه دفن میکرد.اما از آنجا که رضاخان در دل بهار عزیز بود، از خونخواهی گذشت. اینبار اما دیگر اجازه نمیداد خواهرزادهاش قربانی خودخواهی رضاخان و بیعرضگیِ آیان شود.پس از سکوتی سنگین، قربان یقهی رضاخان را رها کرد، به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به بیرون دوخت. رضاخان هم لباسش را مرتب کرد و بیآنکه حرفی بزند، همانطور خیره به بیرون ماند.ایستادن در بزرگراه ممنوع بود، اما هیچکدام اهمیتی ندادند. آسمان شب ابری بود؛ نور ماه مثل چراغی کمجان که سوسو میزد، بزرگراه را گاهی روشن و گاهی محو میکرد. ابرها مردد بودند؛ نمیدانستند ماه را بپوشانند یا اجازه دهند شب مهتابی بماند. هوا خفهکننده بود؛ نه بوی باران میآمد، نه رطوبتی در فضا بود. شاید این خفگی، بیشتر از آسمان، از هوای سنگین میان دو دوستِ سیساله میآمد. ـ تو میدونستی بهار کجاست؟ قربان نفس عمیقی کشید، سرش را به پشتی صندلی سپرد و چشمهای به خوننشستهاش را بست. همان لحظه، دستهای ابر جلوی ماه را گرفتند و شبِ تابستانیِ رشت در مه فرو رفت. صدای پوزخند رضاخان مثل وزنهای سنگین روی قلب قربان نشست، اما نادیدهاش گرفت. همانطور که بیمقدمه ماشین را نگه داشته بود، بیهیچ حرفی هم به صندلی راننده برگشت و در لاک خودش فرو رفت.پوزخند دوم رضاخان دیگر کنایهآمیز نبود؛ تلخ بود، لبریز از رنج و دلآزردگی.کسی که فکر میکرد همراز و همکفهی اوست، سالها بود کینهاش را در دل نگه داشته؛ حتی اگر لازم میشد، از او چیزی پنهان میکرد. زندگی گاهی بیرحمانه تلخ میشود؛ تلخیاش میخزد لابهلای زخمهای کهنه، آنها را دوباره باز میکند. چیزهایی را یادت میآورد که خیال میکردی فقط ردّی از آنها مانده؛ اما این رسم ناجوانمردانهی اقبال است؛ مثل شیری در کمین، که درست در لحظهی مناسب، به طعمهاش حمله میکند.2 امتیاز
-
آیان به صفحهی گوشیاش زل زده بود و توییت را موشکافانه کنکاش میکرد. بلافاصله بعد از خواندنش، موضوع را به بچههای اطلاعات سپرده بود تا منشأ دقیق پست را دربیاورند. یعنی ممکن بود این توییت به بهار ربط داشته باشد؟ نگاهش روی عکس مردی مکث کرد که نامش «راگا» بود. دیدن یک پسر جوان، آن هم بعد از اینهمه سال—حتی بعد از وقتی که بهار دیگر همسرش نبود—چیزی در وجود آیان را به جوش میآورد. بیاختیار سری تکان داد؛ عصبی نگاهش را از روی عکس پسری با چشمهای آبی برداشت که موهایش کمی رنگباخته و متمایل به خرمایی بود و بلند، نامرتب روی گردن چاقش ریخته بود. قدش در عکس نه آنقدر بلند بود که به چشم بیاید، نه آنقدر کوتاه که محو شود؛ درست همانقدر که اعصاب آدم را خط بیندازد.آیان درست وقتی میخواست صفحهی گوشی را ببندد، پیامی از ستاد برایش آمد. «موقعیت مکانی توییت: کشور اندونزی، شهر باندونگ، انستیتوی فناوری توییتشده توسط: راگا گانی، استاد آن دانشگاه تاریخ: ۱۳ آگوست ۲۰۲۴، ساعت ۵ عصر» ضمیمهی پیام، عکسی هم ارسال شده بود؛ عکسی گروهی با چندین نفر.آیان هنگام دانلود تصویر، در دلش هر دعایی که بلد بود را مرور کرد؛ فقط یک چیز را دلش نمیخواست، این که بهار در آن عکس نباشد، اما با باز شدن تصویر، نفسش در سینه حبس شد.اولین کسی که درست وسط جمعیت ایستاده بود و ناخودآگاه نگاه را میدزدید، بهار بود. آیان بلافاصله انگشتش را روی صورت او در تصویر کشید. بهار میخندید؛ خندهای که صورتش را روشنتر، زندهتر و شادابتر از آن چیزی کرده بود که آیان در خاطر داشت. با خودش فکر کرد بعد از مرگ مادرشو مادر بهارچقدر گذشته بود که دیگر این خنده را از او ندیده بود؟چیزی سنگین، مثل ترک خوردنِ یک دیوار قدیمی، در جانش افتاد.تردیدی عمیق؛ میان احساساتش و وظیفهی کاریاش. وظیفه حکم میکرد بهخاطر قطعهای که سازندهاش بهار بود، او را احضار کند؛ بهعنوان یکی از مظنونین. اما احساساتش سد راه میشد. سه سال بود عشق کودکیاش را اینقدر سرحال ندیده بود. حتی تصویر خندهاش در ذهن آیان، مدتها بود رنگ باخته بود؛ اگر رضاخان جای او بود، چه میکرد؟ همان ساعتی که عکس به آیان رسیده بود، تصویر عیناً برای رضاخان هم ارسال شده بود.او هم، درست مثل آیان، محو خندهی دخترش مانده بود؛ خندهای که خودش، سه سال تمام، از صورت بهار دزدیده بود.دستی روی تصویر کشید. چشمهای دورنگ بهار با هتروکرومیا که یک چشمش رنگ چشمهای مادرش را داشت و دیگری رنگ چشمهای خودش را؛ یکی سبز، دیگری عسلی. موهای خرماییاش طبق معمول آزادانه با موجهای درشت روی شانههایش ریخته بود، و وقتی میخندید، نهتنها چشمهایش ریز میشد، بلکه آن چالهی کوچکِ پایین لبش هم خودنمایی میکرد؛اما رضاخان شبیه خواهرزادهاش نبود.او به خودخواهی شهرت داشت؛ مردی که جز خودش، به کسی اهمیت نمیداد.برای او چندان مهم نبود که دخترش آنسوی دنیا در آرامش ایستاده و میخندد. اهمیتی نداشت که دخترش توانسته با مرگ مادرش و عمهاش کنار بیاید، دوباره زندگی کند، حتی لبخند بزند.اینها در قاموس رضاخان ارزشی نداشت.او دیکتاتوری بود که اعتقاد داشت آدم باید تا آخرین قطرهی خونش کنار خانوادهاش بماند، برای آنها جان بدهد، و حتی شادی را فقط در همان چارچوب بجوید. هر عشقی بیرون از آغوش خانواده، از نظر او پوچ و گذرا بود.پس بیهیچ درنگی، با لحنی سرد و آمرانه رو به رانندهاش دستور داد: ـ به بچهها بگو برش گردونن. راننده که از زمان تولد بهار تا همان لحظه کنار این خانواده بود، از آینه نگاهی مردد به اخمهای درهم رضاخان انداخت که نگاهش به بیرونِ پنجره دوخته شده بود. آرام پرسید: ـ قربان، خودتون که میدونید بهارخانم! رضاخان اجازه نداد جملهاش تمام شود. میدانست راننده چه میخواهد بگوید.دخترش را خوب میشناخت؛ خودش او را مثل یک سرباز بار آورده بود. میدانست به این راحتیها به دام نمیافتد.برای همین با صدایی که هیچ نشانی از محبت پدرانه در آن یافت نمیشد، فریاد زد: ـ نیاز شد، دست و پاشو بکشین و بیارینش! فقط بیارینش.2 امتیاز
-
آیان گوشیاش را قفل کرد و با بیرمقی درون جیبش گذاشت. چیز تازهای نبود.از ابتدای پرونده تا همین حالا، همیشه همین بوده؛ مردمی که لمداده روی مبلهای خانهشان، راحت و قضاوتگرانه دربارهی پروندهای نظر میدهند که از بیرون شاید ساده به نظر برسد، اما آنهایی که در دلش گیر افتادهاند، خوب میدانند این پرونده فقط وقتشان را نمیگیرد؛ کمکم عمر، زندگی و حتی روحشان را هم دارد میبلعد.آیان رو به احمدی که مضطرب به نظر میرسید و مدام با گوشیاش ور میرفت، گفت: _ من چیز غیرمعمولی ندیدم احمدی. همیشه از این موارد هست. چون تازه به ما ملحق شدی، اینطوری فکر میکنی. دستی روی شانهی سرباز کشید و خواست از کنارش رد شود که احمدی مانعش شد. _ اما قربان! _ به این چیزا عادت کن. حرف رو حرفم نیار. _ ولی شما باید اینو ببینید، این توییت ایرانی نیست، و خیلی هم به اون قطعه مربوطه! با شنیدن «قطعه»، حواس آیان دوچندان شد. گوشی را از دست احمدی گرفت و به توییتی که به انگلیسی نوشته شده بود خیره ماند. این، تازه بود. « اندونزی، باندونگ، ۱۳ آگوست ۲۰۲۴» در را محکم از سر عصبانیت کوبید و با تمام نیرو پاهایش را به زمین کوفت. دندانهایش از حرص به هم فشرده میشد. چند قدم که از در فاصله گرفت، دوباره برگشت و بیصدا مشتهایش را به سمت در حواله کرد؛ اما در همان لحظه باز شد. چشمهای آبیِ سرشار از شادی به او دوخته شد و با ابروهای بالا انداخته گفت: _ دیگه شناختمت شاگرد، دستت برام رو شده! بهار که مشتهایش مثل شاخهای خشک در هوا مانده بود، با لطافت دستهایش را پایین آورد؛ اما عصبانیت هنوز در وجودش میجوشید. در حرکتی ناگهانی، کیف دستی کوچکش که با استایل سفید و آبیاش ست بود را به سمت او پرتاب کرد.استاد که در چارچوب در ایستاده بود، سریع واکنش نشان داد، کیف را قاپید و نالید: _ خیلی دیگه وقیح شدی، شاگرد! بهار چشمغرهای به راگا رفت و با لهجهی محلی غلیظی که کار هر خارجیای نبود، غر زد: _ بابا راگا! گفتم از این کارا نکن، خوشم نمیاد. دوست ندارم مرکز توجه باشم. _ قدر استعدادی که داری رو چرا نمیفهمی بچه؟ _ این استعداد نیست، عذابه! بهار برگشت، کیفش را از دست استادش گرفت. لحنی که آخرین جمله را با آن گفت، خیلی تلخ بود، راگا متوجه آن شد، سالها بود که راگا دیگه استادش محسوب نمیشدند، و حالا تنها دوست و خانوادهی او در این کشور غریب بود. راگا خوب میدانست چرا شاگردِ فوق باهوشش از ثبت اختراعاتش میترسد و چرا نمیخواهد هوشش را در معرض عموم بگذارد؛ اما منطقش اجازه نمیداد چنین استعدادی هدر برود. راگا دستهایش را روی سینه قفل کرد و پرسید: _ یعنی الان اون توییت رو پاک کنم؟ _ امکانش هست؟ _ نه! و پشت به بهار کرد، در اتاقش را بست.بهار که از این همه گستاخی به ستوه آمده بود، لگدی به در زد، اما با شنیدن قدمهای راگا پا به فرار گذاشت و آنجا نماند؛ چون مرگش حتمی بود! بهار نگرانی و دلسوزی راگا را خوب حس میکرد. بعد از آن استعدادی که بهنظر خودش عذاب بود، دومین ویژگی آزاردهندهاش همین بود که احساسات دیگران را بهراحتی درک میکرد. میدانست نیت راگا کمک به بیرون آمدنش از لاک غیراجتماعیش است، اما همچنان نگران لو رفتن محل زندگی امنش بود.سرش را تکان داد تا افکارش را پس بزند.با خودش گفت: اندونزی کجا، ایران کجا، یک توییتِ دیگه، چرا انقدر سخت میگیری؟ مگه قراره چی بشه؟ خیلی بعیدِ کسی از ایران این رو ببینه؛ اما برخلاف تصور بهار، ویوی توییت راگا از یک میلیون گذشت و سروصدای زیادی به پا کرد، نه فقط بهخاطر عملکرد قطعه، بلکه به این دلیل که ″سازندهاش یک دختر ایرانی بود″. قطعهای الکتروآکوستیکی*، مبتنی بر تشدید صوتی فعال و شبکهی حسگرهای انسانی؛ که در شرایط بحرانی مثل زلزله، آتشسوزی یا فضاهای پرتراکم، توسط سامانهای مرکزی فعال میشد. این سیستم حضور انسانهای زنده و اجساد را تشخیص میداد و با پخش صدا به شناسایی مکان آنها کمک میکرد. حتی بدون دستگاه جانبی، صدای افراد گرفتار را دریافت و پخش میکرد؛ درست مثل یک بلندگو، اما ویژگی منحصربهفردش نه فقط عملکرد، بلکه ساختارش بود؛بهراحتی خاموش نمیشد، با قطع برق یا عدم ارتباط با سامانهی مرکزی از کار نمیافتاد، و حتی صدایش دو برابر میشد. و همینجا بود که همهچیز خطرناک میشد.چون این قطعه، شباهتی نگرانکننده به همان قطعهای داشت که در شکم آخرین قربانی قاتل دونات صورتی پیدا شده بود. --------- *این قطعه کاملا خیالی است و وجود خارجی ندارد.2 امتیاز
-
نام رمان: ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه! نویسنده: هانیه پروین | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، گوتیک خلاصه رمان: رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجرهی دویست ساله از خدمت به جامعه خونآشامی داره. دولت انگلستان اونها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت! حالا که نوهی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیهی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینهها در سایه لبخند میزنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار میگیره...1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
ساندویچ صد و هشت بازرس بلافاصله متوجه اشتباهش شد؛ چرا که نارسیس داشت به سمت خونه برمیگشت. برخاست و چنگی به موهاش زد که زیر آفتاب، تبدار شده بود. اون دختر در نظرش، شبیه بچهای بود که تازه زبون باز کرده. باید هرطور که شده، این مکالمه رو ادامه میداد. آب دهنش رو قورت داد و بلند گفت: - پشیمون نیستم. نارسیس نایستاد و به دور شدن از بازرس ادامه داد. بازرس بلندتر فریاد زد: - از کاری که کردم پشیمون نیستم. گنجشک کف دستش جیکجیک میکرد و نارسیس تنها چند قدم با خونه فاصله داشت. بازرس با چهره درهم و فک منقبضشده، آروم نجوا کرد: - اون حرومزاده... مادرمو ازم گرفت. بازرس اطمینان داشت صداش اونقدری ضعیف بود که باد کلماتش رو در هوا پخش کنه و به گوش نارسیس نرسونه، اما نارسیس ایستاد. بازرس با قدمهای بلند به طرفش رفت. هیچ عجلهای برای رسیدن بهش نداشت و ترجیح میداد این راز رو با خودش به گور ببره، اما اگه این کار میتونست نارسیس رو به حرف بیاره، باید انجامش میداد. از نارسیس عبور کرد و با قامت خمیده، روی پلههای منتهی به خونه نشست. انگشت سبابهش رو پشت سر گنجشک کشید. حواسش نبود دندونهاش طوری بههم قفل شده که همه واژهها پشتش گیر افتادن. چشمهاش میسوخت وقتی با صدای گرفته گفت: - آرزوم بود یه بسکتبالیست بزرگ بشم، همه اتاقم پوسترای مایکل جردن بود. یه شب که از تمرین برگشتم خونه، دیدم آروم روی تخت خوابیده. نفسهای بازرس، بلند و تند شده بود. انگار جاشون عوض شده بود که لحظهای به نارسیس نگاه نمیکرد اما نارسیس، از بند مشکلات خودش رها شده بود تا به همبندیش سرکشی کنه. - اینقدر آروم خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم. خوشحال بودم که برای اولین بار، منتظر من نمونده و استراحت کرده. ساییدگی دندانهای بازرس، از گوش تیز نارسیس دور نموند. صورتش طوری بود انگار کوه اورست رو به دوش می کشید، در حالیکه تنها بارِ روی اون شونهها، بار خاطرات گذشته بود. - همیشه صبح بیدار میشد تا صبونه رو باهم بخوریم، اونروز بیدار نشد نارسیس. به اینجای ماجرا که رسید، قطره اشکی که بارها پسش زده بود، از ضعفش استفاده کرد و فرو افتاد. بازرس صورتش رو به طرف دیگهای چرخوند. حتی گنجشک هم بال زخمیش رو فراموش کرده بود و بازرس رو تماشا میکرد. با صدای دو رگهای که متفاوت از صدای مهربون همیشگیش بود، ادامه داد: - بازم نفهمیدم، منِ احمق نفهمیدم چی به سرش اومده. رفتم سر تمرین... در واقع بازرس اون روز بابت اینکه مادرش خواب مونده بود و میتونست صبحونه رو بپیچونه، هیجانزده بود؛ اما این رو به نارسیس نگفت. - کل روز دلم آشوب بود. همیشه در طول تمرین بهم زنگ میزد ولی اون روز هیچ تماسی نداشتم. تمرینو خراب کردم و برگشتم خونه... خدای من! نارسیس آب دهنش رو قورت داد. بازرس با چشمهای سرخ و ابروهای درهم، به روبرو چشم دوخته بود؛ انگار جنازه مادرش، درست همونجا بود. - آمبولانس اومد و گفت یک روزه که مُرده. کالبدشکاف دلیل مرگ رو خودکشی با قرص اعلام کرد، ولی فقط این نبود.1 امتیاز
-
خب چی بگم از رمانت؟ اولا که قلمت خیلی خوب بود خیلی دوست داشتم، یعنی قشنگ حس که دلت میخواسته رو به مخاطب القا کرده بودی ها! و خب موضوع؟ اصلا نگم که خود قاتل من رو بیشتر جذب کرده تا بقیهاینکه انقدر روانی طور داره میره جلو روخوشم اومدع✌🏻 خیلی دوست دارم بدونم پشت این قتلهای عجیب غریب با بریدن دست و فلان و اون دونات صورتی چیه، امیدوارم دلیل خاصی پشتش داشته باشی دختر ها، ویک چیز دیگه فهمیدم تغییرمکانه از اونجایی که نقشه ایران رو همیشه نگاه میکنم چرا حسمیکنم حتی مکانها هم قرار یک پیام داشته باشه؟؟؟؟ خلاصه ادامه بده و واقعا حیفش که ادامه ندی، خداقوت1 امتیاز
-
نام رمان: طرح ناتمام نام نویسنده: بهاره رهدار(یامور) ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه ••خلاصه•• وقتی قتلها فقط قتل نیستند، نشانهها یکی پس از دیگری تکرار میشوند، و هیچ آرامشی در الگویی از این مرگها یافت نمیشود. قاتلی در سایهها حرکت میکند، با ساعتی در دست و نقشهای که تنها خودش از آن خبر دارد؛پنج جسد، پنج شهر، پنج ساعت متفاوت، اما انگاری این پایان ماجرا نیست! جسدهایی با نشانِ دونات صورتی، کابوس رسانهها شدهاند و توییتر زیر هشتگ "قاتل دونات صورتی" در التهاب میسوزد.این بازی بیقانون قاتل را فقط ذهنی خسته، اما نترس و بینقص میتواند تاب بیاورد؛ ذهنی که مرز وهم و واقعیت را میشناسد.آیان باید پیش از آنکه خیلی دیر شود، طرحناتمام را بخواند و به پایان برساند، اما آیا میتواند؟ یا در بازی قاتل سرگردان میماند؟ *** « شاید بخشی از این داستان برحسب واقعیت باشد!» «هرگونه شباهت به اسامی افراد، رخدادهای واقعی و مکانهای نام برده شده تصادفی است!» ✨صفحه نقد رمان✨1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
با سایه ش خوب شد به نظرم قابل دید هستش1 امتیاز
-
#چهل و ششمین متن نیمهشب تو هرگز نمیتونی بینقص باشی! تنها کاری که میتونی انجام بدی، اینه که هرروز خودت رو ارتقاء بدی و سعی کنی بهترین خودت باشی. چارلز بوکفسکی یجا میگه؛ ما برای ادامه دادن هیچکسی را نداریم جز خودمان... شاید غم انگیز باشه، ولی در انتها همه یه روز با تمام وجود این واقعیت رو درک میکنن... پس هی خودتو سرزنش نکن هی خودتو آزار نده، لطفا با خودت مهربون باش. 9:09 بیست و یکم بهمن1 امتیاز
-
پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیمها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر میکردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان یه زنگ تفریح میذاشتن، اینجا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز دوتا امتحان برامون برنامه ریزی میکردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین دو تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد میکردن، اینجا از این خبرها نبود. اینجا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو میرفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشمهایی بی فروغ و لباسهایی که به جای چشمهام میگریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباسهام خیس میشد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگهای ریز و درشت به نظر میرسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازهی تنفس میدادن و نه اجازهی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان میشد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دستهام رو به چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشهی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویسهای کثافتزایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل میخندیدم و چشمهام برق میزد. تابلوی زنان و مردان هم کم از اون نداشت؛ روی تابلویی که شکلک سیبیل داشت «خواهران» نوشته شده بود و روی تابلویی که شکلک لبهای قرمز داشت «برادران». قبل از ورودم انقدر شرایطم اضطراری بود که متوجه هیچ سه نشده بودم. به قدری قهقهه زدم که چشمهام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویسهای کثافتزایی واقعاً بینظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر میرسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزاییکهاش برق میزدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اونجا حضور داشت من بودم با اون حادثهی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کرهی زمین هم سرویسهای بهداشتیش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهرهای اخمآلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زنندهم رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمیگردیم کلانتری؟ - نچ، میریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ میشد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟1 امتیاز
-
با سایه قشنگ در نمیاد این کار: این با سایه است: این نه: الان چطور؟1 امتیاز
-
پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.1 امتیاز
-
#چهل و سومین متن نیمه شب خیلی دلم میخواد این افسانه واقعی باشه: وقتی نتونی فکر کسی رو از ذهنت بیرون کنی؛ یعنی تو هم تو فکر اون آدم هستی... 21:21 بیستم بهمن1 امتیاز
-
پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج میشدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیهش رو چه باید میکردم؟ صورتم داشت ذوب میشد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازهی رها شدن از دست ادرار رو بهم میداد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش میدادم؟ باید مینشستم یا میایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیدهها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیهم، لعنت به زنیکهی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مردتیکهی عفتگیر، لعنت به مرتیکهی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکهی بازجو، لعنت به سرسرهی عمل، لعنت به مرتیکهی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همهی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم، کردم. طبق شنیدههام هدفگیری توی این کار مهم بود اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و یددار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم میچکید. درسته! از روی موهام میچکید و از روی پیشونیم، ابروهام، پلکهام، چشمهام، مژههام، گونههام، بینیم، لبهام و چونهم جاری میشد و قطرهقطره روی پیراهنم میریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تمام توان و قوای وجودم ازت تشکر میکنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردنهای اون تیم بدبختکُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تکتکشون رو میشکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها با شیلنگ دستشویی دوش گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها لباسهام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباسهای خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.1 امتیاز
-
ربطی نداره خوش اخلاق باشی یا ید اخلاق! درسته مسنترا اعتقاد دارن پول نمیمونه یا توی قبر با طرف نمیره، اخلاق خوب سکنات و رفتار های درست توی ذهن آدما میمونه اما خب توی ذهن این جماعت خیلی زنده ها جایی ندارن یه برسه به مرده ها! مگر اینکه سودی از اون آدم برسه! چه مرده چه زنده نه؟ میدونی اگر میخوای توی ذهن مردم باشی باید چیکار کنی؟ انتقام بگیر نباید خوبی های طرف تورو لال کنه تا اگر بلایی سرت آورد یاد خوبی هاش بیوفتی! نه خیییر هر بدی میتونه هزاران خوبی قبل از خودش رو سیاه کنه بشوره و با خودش ببره. انتقام بگرید بجنگید کینهای باشید عقدهای بشید بزنید این مردمو این زندگی رو پاره کنید بشکافید برید جلو! اینجوری ذهن بقیه میمونید حداقل به عنوان یک قویِ نوعی، در ذهنها جاوید خواهیدبود! اما هرچه شدید هر چه بودید حسود نباشید. یادداشتهایپراکندهازسودایبیعملخانمشاید1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
هخامنشیان یه ضرب المثل دارن که میگه: درختی که در حال سقوطه صدا داره. اون درختی که داره رشد میکنه هیچ صدایی نمیده. پس اگر دیدی کسی زیادی شلوغش میکنه بدون داره سقوط میکنه1 امتیاز
-
۶۵سانت مو رو کوتاه کردم تا خاطراتت که از تار تار موهام آویزون شدن رو از زندگیم پاک کنم اما یه حقیقتی رو یادم رفته بود آقای دالره اینکه تو توی مغزم حک شدی...!1 امتیاز
-
و اما نصیحت امشب توحق نداری پشیمون بشی از راهی که انتخاب کردی تو نمیتونی برگردی پشت سرتو ببینی و این فرق تو با بقیه است1 امتیاز
-
ـ سرگرد تمدنی؟ با این صدا، توجه آیان و رضاخان هردو به سمت سرباز کمسن و تازهکار برگشت. صورت رنگپریدهی پسرک نشان از اضطراب داشت، اما با صدایی استوار گفت: ـ ایشون سرلشکر فانی از ارتش هستن، قربان. گلولهای که به جسد اصابت کرده، از کالیبریه که حدود یک ماه پیش از انبار ارتش سرقت شده. آیان دستانش را در جیب فرو برد و با لحنی جدی پرسید: ـ ارتش به کجا رسیده که از تجهیزات نظامیش دزدی میشه؟ رضاخان نگاهی سرد به او انداخت. ـ ستوان! قبل از اینکه آیان چیزی بگوید، همان سرباز با شتاب وسط حرف رضا خان پرید: ـ ایشون سرگرد هستن، قربان. ـ هر زهرماری که هست، وسط حرفم نپر، سرباز! سرباز با وحشت پایش را کوبید، سلام نظامی داد و سکوت کرد. آیان لبخند محوی زد، به چشمهای رضاخان مستقیم نگاه نمیکرد، چون دلایل خودش را داشت، اما همین تا حالا هم روی پاهایش ایستاده بود، شاهکاری بیش نبود. ـ تغییری نکردید رضاخان، هنوز با پایینتر از خودتون مشکل دارید. سرباز که شنید آیان سرلشکر را با اسم کوچک صدا میزند، نزدیک بود چشمهایش از حدقه بیرون بزند. پس اوضاع را طوری دید که سریع سلامی دیگر داد و از محل دور شد. رضاخان نفسی عمیق کشید، جلو آمد و درست روبهروی آیان ایستاد. چشمان تیرهاش در نگاه آیان گره خورد. لحنی تهدیدآمیز اما کنترلشده در صدایش جاری بود: ـ در موقعیتی نیستی، ستوان، که بخوای ارتش رو زیر سؤال ببری. این پرونده به حوزهی کاری شما ربطی نداره. دزدی از ارتش، به ارتش مربوطه. آیان نفسی عمیق کشید و بلافاصله جواب نداد.رضاخان عمداً واژهی «ستوان» را تکرار کرد تا اعصابش را تحریک کند، اما آیان دیگر مردی نبود که با یک جمله برآشفته شود. دو سال تعقیب قاتل دونات صورتی، زخمِ صبرش را عمیق کرده بود. رضاخان وقتی واکنشی ندید، ادامه داد: ـ برای کالیبر اینجا نیستم، برای اون دستگاه اومدم. چشمهای آیان از بالای سر رضاخان به سمت پنجره رفت، جایی که آرش و تیمش در حال بررسی بودند.بعد برگشت و مستقیم در چشمان سبز رضاخان خیره شد. ضربان قلبش بالا رفت. چشمان او، همان رنگ سبز آشنایی را داشتند؛ همان رنگی که روزی در چشمان بهار میدید. انگشتانش در جیبهایش فشرده شد، دندانهایش را روی هم سایید. هنوز نمیدانست چرا با دیدن رنگ چشمان او، دلش آنطور میلرزد، و بهم میریزد. ـ با توأم، ستوان. ـ انگار خبرها زودتر از ما به ارتش میرسه! رضاخان کت خاکی سبزش را که همیشه در موقعیتهای جدی و رسمی برتن داشت را روی شانهاش صاف کرد و گفت: ـ ما گوش زیاد اینور اونور داریم، خبر زود میرسه. ـ شما که اینهمه گوش دارید، چطور از انبارتون دزدی شده و هنوز نفهمیدید کی دزدیده؟ اخمهای رضاخان در هم رفت. از لحن تند، حاضر و جوابی آیان خوشش نیامد، اما میدانست بیراه هم نمیگوید. بااینحال، چیزی درونش را قلقلک میداد؛ این پرونده، این دستگاه، و نامی که نمیخواست دوباره شنیده شود بخصوص در این پرونده قتل؛ «دخترش» بود!1 امتیاز
-
«زمان حال، رشت، ایران» صدای چلیکچلیک دوربین از جسد پسر جوانی که با گلولهی کالیبر وسط ساختمان افتاده بود، اجازه نمیداد آیان خاطرهی تلخ چند سال پیشِ مربوط به این دستگاه سیاه و کوچک را که باعث فروریختن کل ساختمان بر سرشان شده بود را درست به یاد بیاورد. تمام اعضای حاضر در ساختمان در یک بخش جمع شده و بازجویی میشدند، چون طبق دستور آیان، تا اطلاع ثانوی کسی حق خروج نداشت. این وضعیت عادی نبود. یک نفر با شلیک تکتیرانداز کشته شده بود و آیان مطمئن بود که این قتل هم کار قاتل دونات صورتی است، تا همدستش گیر نیفتاد، هرچه آدم کمتر، رازش در امانتر! تا همین شش ماه پیش، شاید هم یک سال، آیان باور داشت قاتل فقط یک نفر است، اما این جسد چیز دیگری میگفت. نفسی عمیق کشید، اما هنوز به بازدم نرسیده بود که نفس در سینهاش حبس شد؛ چون مردی را دید که دو سال از زمان طلاقش دیگر چهرهاش را ندیده بود: رضاخان، داییاش و پدرزن سابقش. از جا برخاست و سلام نظامی داد، اما رضاخان بدون کوچکترین توجهی از کنارش گذشت؛ انگار آیان روحی بود که فقط از کنار جسمها عبور میکند.رضاخان بالای سر جسد ایستاد، نگاهی دقیق به پیکر پسر انداخت، از بالا به چهرهی نگهبان قلابی زل زده بود، چیزی نگفت. آیان ریزبین شد؛ چهرهی رضاخان مثل آینهای بود که حضورِ خاموشِ بهار را یادش میانداخت؛ گرمایی که دو سال است از او گرفته شده بود. رضاخان تغییر کرده بود، موهای شقیقهاش بیشتر سفید و ابهت همیشگیاش در قامتش فرو ریخته بود، و خطوط خستگی مثل سایهای روی صورتش نشسته بودند. آیان میدانست چرا آمده، با اینکه این پرونده ربطی به ارتش نداشت. احتمالاً کالیبر از انبار تسلیحات ارتش دزدیده شده بود. ـ سلام، خاندایی. صدای آرزو هنوز از گریههای طولانی، گرفته بود با دیدن رضاخان در آنجا، تعجب در نگاهش موج میزد و چشمهایش بین آیان و رضاخان میچرخید.رضاخان بالاخره از جسد چشم برداشت و به او خیره شد. چند ثانیهای بیکلام میانشان گذشت؛ بعد شانههای رضاخان لرزید و بدون حرف، تنها خواهرزادهی دخترش را در آغوش کشید.آرزو اما رمقی برای پاسخ نداشت. دستانش بیحرکت کنار بدنش مانده بود. رضاخان چیزی در گوشش زمزمه کرد، چیزی که آیان را کنجکاو کرد، میخواست بشنود، اما صدای آژیر آمبولانس و ماشینهای پلیس اجازه نداد.آرزو از آغوش او بیرون آمد و کنار آیان ایستاد. آیان بیصدا پرسید: ـ خوبی؟ او فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد و آرام گفت: ـ بهتر برم پیش آرش. آیان نیز «باشه»ی آرام در پاسخ گفت و آرزو از میان آنها بدون نگاه کرد به جسد به سمت ساختمان رفت.آرش بالای سر جسد زن باردار کار میکرد و سعید سعی داشت با گفتوگو با شاهدان، سرنخی از ذهنشان بیرون بکشد.1 امتیاز
-
صدای تپش تند قلب آیان و نفسهای سنگینش، برای بهار دلنشینترین آوا بود؛ نوایی که قلب و مغزش را به آرامش دعوت میکرد و تمام آن آدمها و مجلس را از یادش میبرد؛اما این آرامش خیلی دوام نیاورد، همچون حبابی با صدای خشن و تند سرلشکر ترکید و از بین رفت. ـ فکرنکنم اینجا وقت این کارها باشه! رضا خان دست به سینه با اخمهای درهم به دختر و دامادش نگاه میکرد، بهار نفسی عمیق کشید و خواست از آیان فاصله بگیرد، اما خواهرزادهی سرلشکر، قصد چنین کاری نداشت. جلوی چشمان داییاش، همسرش را محکمتر در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد: ـ میدونی تا وقتی منو داری، نه لازم از کسی بترسی، نه از کسی حساب ببری. کمی فاصله گرفت تا بتواند در چشمهای دو رنگ بهار، آن اختلال هتروکرومیای* عجیب، خیره شود. سبز و قهوهای در کنار هم هیچ احساس خاصی را نشان نمیدادند، اما آیان خوب میدانست تمام وجود بهار از حضور پدرش میلرزد و نمیخواهد بین او و داییاش درگیری پیش بیاید؛ برای اطمینان خاطر دادن به بهار پیشونیش را بوسید، دستهایش را از دور کمر او برداشت و دستانش را محکم در هم گرفت. چشمانش از نگاه به بهار پر شد، اما مخاطبش رضاخان بود، پس سعی کرد صدایش آرام و کنترلشده باشد: ـ فکر نکنم کار اشتباهی کرده باشیم، مگه نه قربان؟ چشمانش را از بهار گرفت و به داییاش دوخت. دیگر در عمق چشمانش خبری از آن احساس آرامشِ چند ثانیهی پیش نبود؛ حالا فقط خشم نهفتهی دیده میشد، چون حوصلهی درگیری در مراسم ختم مادر و زنداییاش را نداشت، خشمش را خیلی بروز نداد! سرلشکر با دیدن چشمان به خون نشستهی آیان دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما بهار پیشدستی کرد. دستانش را از میان دستان آیان بیرون کشید، جلو رفت و بازوی پدرش را گرفت. سعی کرد لبخند بزند، اما لبهایش تکان نخورد. تنها صدای خفهای بعد از سه روز سکوت از گلویش بیرون آمد: ـ میدونم چرا اومدین دنبالم، قربان. بریم تا به مهمونای جدید عرض ادب کنم. رضاخان بازویش را از دست دخترش بیرون کشید. چشمانش مثل گرگ درندهای به آیان دوخته شد، اما باز هم مخاطب بهار بود: ـ یادت باشه، سرباز، قبل از اینکه دختر من و همسر ستوان باشی، سرباز منی و من مافوقت! بهار صاف ایستاد، با اینکه قلبش فشرده شده بود و شقیقههای ضربان داشت، اما محکم پاسخ داد: ـ بله قربان، یادم هست و میمونه. رضاخان قدمی جلو آمد، فاصلهی کم بین خودش و دختر را کم کرد. چشمان سبزش، اجزای صورت دخترش را یکییکی از نظر گذراند: چشمان کوچک و خسته، پوست رنگپریده، لبها و بینی ظریف، و خالی کوچک در سمت راست صورتش که به آن چهرهای خاص همراه با چشمهای دورنگش میداد. هنگامی که شروع به صحبت کردن کرد، آنقدر نزدیک بود که بوی نفسش، تند و سنگین، به صورت بهار خورد و او بیاختیار چشمانش را بست. ـ ولی انگار گاهی یادت میره سرباز. حرفش تمام نشده بود که ناگهان نیرویی قدرتمند او را عقب راند، آیان خودش را بیدرنگ میان رضاخان و بهار قرار داد و گفت: ـ قربان، بهتره بیشتر از این مهموناتون رو منتظر نزارین! رضاخان لحظهای مهبوت ماند، بعد کت سبزخاکی پر از ستاره و درجهاش را صاف کرد، چانهاش را بالا گرفت، بدون هشدار، خیلی غیرمنتظر و دور از انتظار مشتی به صورت آیان زد. بهار جیغ کشید، به سمت آیان گام برداشت. او کمی تعادلش را از دست داد و تلو خورد، اما بهار بهموقع بازویش را گرفت تا نیفتد. ـ قربان، معلومه چیکار میکنید؟ اون آیانِ، پسر خواهرتونه! رضاخان بدون ذرهای پشیمانی و بدون ذرهی توجه به نگرانی در چشم دخترش بازوی او را محکم گرفت و به سمت مجلس کشاند. بهار سعی کرد خودش را آزاد کند، اما نتوانست. آیان بلافاصله واکنش نشان داد، بازوی دیگر بهار را گرفت تا مانع بردنش شود. خون دهانش را تف کرد و با لحنی خشدار هشدار داد: ـ قربان، بهتره نذارین منم اون روی سگم رو نشون بدم، وگرنه اون موقع پدرزن و مافوق و درجه، هیچکدوم برام معنایی نخواهد داشت! رضاخان پوزخندی زد و چیزی نگفت، نزدیکتر شد، طوری که فقط بهار صدایش را بشنود و در گوشش زمزمهی کرد که باعث شد دخترش با رضایت خودش همراهش شود؛ تا شوهرش را از خشم بیپروا پدرش در امان نگه دارد. با بغض توی گلویش که بخاطر تلخی ادکلن رضاخان تحریک شده بود، فقط به آیان گفت که بیخیال این ماجرا شود و به او پشت کرد، هر دو را تنها گذاشت! تمام مراسم، درست طبق برنامهی رضاخان پیش رفت. او از عزاداری همسرش استفاده کرد تا دخترش را به جمع معرفی کند، ذرهای اهمیت نداد که بهار با ذهنی خالی در مجلس نشست و روحش همانجای مانده که پدرش در گوشش زمزمه کرده بود: «نذار به شوهرت بگم کی باعث مرگ مادرش شده»1 امتیاز
-
ساندویچ شماره سه🩸 برای لحظهای ایستادم و برای ادای احترام به بازرس، انگشت وسطم رو بالا بردم. این دولت کوفتی فقط روی برگه ما رو قبول کرده بود، وگرنه کدوم رستورانی هر دو هفته بازرسی میشد! در ماشینم رو کوبیدم و استارت زدم. حین رانندگی، کفشهای پاشنهبلندم رو درآوردم و روی صندلی شاگرد انداختم. ماهِ کامل، بزرگتر از همیشه وسط آسمون میدرخشید. - کلارا... کلارا... امیدوارم زنده بمونی تا خودم اون جسم بدردنخورتو بسوزونم! فاصله زیادی با صخره نارا نداشتم؛ این اسمی بود که کلارا روش گذاشته بود، ترکیبی از اول و آخر اسممون. وقتی بهش خیانت شد، وقتی مادرم مُرد، یا هر اتفاق نحس دیگهای توی زندگیمون افتاد، به اون صخره رفتیم و از ته دل جیغ زدیم. به هر دلیل مسخرهای، هربار هم دوباره به زندگیهامون برگشتیم و هیچوقت خودمون رو از اون بالا پرت نکردیم... لااقل تا امشب. از ماشین پیاده شدم و به بالای صخره رسیدم. خدای من! داشت بطری رو به طرف دهنش میبرد. به طرفش دویدم و سیلی محکمی روی صورتش نشوندم. بطری از دستش افتاد و از صخره سقوط کرد. - زده به سرت؟ شونههاش رو تکون دادم. - میفهمی داری چی کار میکنی؟ ارزششو داره؟ به خاطر یه آدمیزاد؟! چهرهاش که از درد جمع شد، متوجه شدم با نهایت توانم شونههاش رو فشار دادم. رهاش کردم، پشت بهش ایستادم و دستم رو به سرم گرفتم تا به هیجاناتم تسلط پیدا کنم. تا اون لحظه، متوجه تپشهای دیوونهوار قلبم نشده بودم. با چهره آرومتری مقابلش نشستم. زانوهاش رو بغل گرفته بود و ریمل سی و شش پوندیش روی صورتش ردهای زشت و زنندهای به جا گذاشته بود، ردهایی که فریاد میزدن این دختر به کمک نیاز داره. دستش رو گرفتم. چشمهای کهرباییش، براقتر از ماه به نظر میرسید. - من... من فقط... من خیلی احمقم نارسیس؟ ابروهام درهم گره خورد. - نیستی. انگار تموم اون پریشونحالیش، آرامش قبل از طوفان بود؛ چون ناگهان با صدای بلندی زد زیر گریه و قبل از اینکه بفهمم دقیقا چرا باید به کت چرم هشت هزار پوندیم گند بزنه، خودش رو توی بغلم انداخت. - متیو باهام تموم کرد. خرگوش وحشی که مقابلم بود، اجازه نداد به اندازه کافی درباره خبر کلارا ناراحت بشم. ادامه داد: - میخواستم باهاش فرار کنم نارسیس، میخواستم بهش بگم چقدر دوستش دارم... خیلی بیشتر از جونم. احتمالا قلبم وقتی اینها رو شنید، کمی فشرده شد. حتی دلم خواست کلارا رو از بالای صخره هُل بدهم، اما دستهام رو مشت کردم. - گوشیمو روشن کردم و دیدم تموم شده! رابطهای که من حاضر بودم سرش همه چیزمو ببازم، دوساعت قبلش با یه پیام مسخره تموم شده بود. نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم. - این دلیل نمیشه آبمقدس بخوری.1 امتیاز
-
ساندویچ شماره دو🩸 در دفتر بیهوا باز شد و ویل از پشت اون، گردن کشید. - بین تو و کلارا چه اتفاقی افتاد؟ چشم غره رفتم. - چیزی نشده، کلارا بیخودی شلوغش میکنه. عینک مربعی شکلش رو جابهجا کرد. نگاه لرزونش مدام بین من و جورج جابهجا میشد. - وای ویل! به خاطر مسیح! از یه جوجهتیغی کوچیک اینقدر میترسی؟ سیبک گلوش بالا و پایین شد. موهاش که انگار هفت روزِ هفته به جریان الکتریسیته وصل بود، لرزیدن. نفس عمیقی کشیدم. - ویل، کاری داشتی؟ سرش رو تکون داد. اون ویلیامه، سرآشپز فراموشکار و ترسوی بلادبورن که وقتی بحث آشپزی وسط باشه، جادو میکنه. - منوی جدید رو آماده کردم، باید تاییدش کنی. - معطل چی هستی؟ بدش من! با چشمهای وحشتزده به جورج نگاه کرد. جلو رفتم و منو رو از دستش بیرون کشیدم. - خب، بذار ببینم اینجا چی داریم: جگر لهشده در لخته، رودهپیچ خونابهای، لاشهی دودی، سوپ مغز جوشان، گوشتکوب خونچکیده... نگاهم به ویل افتاد که همچنان از پشت در به من نگاه میکرد. - چیز دیگهایم هست که بخوای بهم بگی؟ لبهاش رو جمع کرد، کمی فکر کرد و بشکن زد. - آها! میخواستم بگم کلارا بطری ممنوعه رو با خودش بُرد. چشمهام درشت شد. - الان باید اینو بهم بگی؟! صورتش رو جمع کرد، برام قیافه گرفت و گفت: - من اونی نیستم که کلارا رو به گریه انداخت. هُلش دادم و از دفتر بیرون زدم. دختره احمق! کت و کیفم رو برداشتم، باید دنبالش میرفتم. پلهها رو به سرعت نور پایین رفتم و با تنه به حسابدار بدتیپمون، از سالن اصلی رستوران گذشتم. آخه کی الان رنگ دستمالش رو با جورابش ست میکنه؟ یکی از پیشخدمتها وسط رستوران جلوی راهم سبز شد. پیشونیش از قطرات عرق، برق میزد و لبخند زورکیای، دهن باریکش رو قاب کرده بود. با مِنمن گفت: - عذر میخوام ولی باید بهتون بگم... - برو به جهنم! پیشخدمت رو به کناری هُل دادم که به یکی از میزها خورد و آستین سفید مشتری، توی کاسه سوپش فرو رفت. داشتم از در بیرون میرفتم که پیشخدمت با همه توانش داد زد: - بازرس اینجاست!1 امتیاز
-
ساندویچ شماره یک🩸 میخواستم شب آرومی داشته باشم، ولی وقتی کلاغ از پنجره پرید توی دفترم، فهمیدم امشب قراره خون ریخته بشه. اینجا نشسته بود، چنگالهاش درست روی شونه سمت راستم بود که زخمش هنوز تیر میکشید. این کلاغ نشونه بود، نشونه اتفاقهای شوم. برای همین هم اینقدر دوستش داشتم! سرش رو نوازش کردم و گفتم: - اوه! پسر خوب. و بلافاصله یکی از پَرهای سیاهش رو کندم. - اوپس! متاسفم، لازمش دارم. قلمپر رو آغشته به جوهر قرمز کردم و شروع به امضای برگههای جلوم. کلارا دماغش رو چین داد و همینطور که برگهها رو یکییکی جلوم میذاشت، گفت: - میدونی که چیزی به اسم خودکار اختراع شده نارسیس؟ دستم رو مقابل صورتم بالا بردم و از دیدن برق ناخنهای ده سانتیم، غرق لذت شدم. - به این ناخنهای تیز و بینقص نگاه کن! باید برای فرو رفتن توی کاسه چشم یه آدمیزاد کافی باشه، نه؟ کلارا برگهها رو از جلوم برداشت و طرهای از موهای کوتاه و لختش رو دور انگشتش چرخوند؛ این کاری بود که هفت هزاربار در روز انجام میداد، پیچوندن موهاش دور انگشتش و تبلیغ خودکارها! یه نگاه سرسری به ناخنهام انداخت که روز گذشته، دو ساعتِ تموم زمان بُرده بود تا روشون لاک قرمز بزنم. - فقط باید کوتاهشون کنی. - اوه! بذار بهت بگم باید چیکار کنم... از پشت میزم بلند شدم تا همقدش بشم. - تنها کاری که لازمه بکنم اینه که نذارم کارکنای رستوران، تحت هیچ شرایطی، عاشق یه آدمیزاد بشن! روی میز خم شدم و نگاه افسار گریختهم رو به مردمکهای لرزون کلارا دوختم. اگه میخواست من رو دور بزنه، باید درست و حسابی این کار رو انجام میداد. کلاغ از روی شونه من بلند شد و توی قاب پنجره نشست، از این مکالمه خوشش نیومده بود. آروم گفتم: - موافق نیستی؟ لب باریک و سرخش رو به دندون نیشش کشید. سرش رو پایین انداخت و لب زد: - من فقط... - تو فقط از قوانین سرپیچی کردی! گوشهاش رو با دست پوشوند و برگههای امضا شده، کف زمین پخش شدن. - داد... نزن! دست به کمر شدم و ابرو بالا انداختم. - کافیه یکبار دیگه با متیو ملاقات کنی کلارا... - داری تهدیدم میکنی؟! من دوست توام نارسیس، این هیچ معنایی برات نداره؟ شونهام رو بالا انداختم، جوجهتیغی بانمکم رو از زمین برداشتم و شکمش رو قلقلک دادم. - چون دوستمی، اون کودن داره به زندگی بیارزشش ادامه میده. کلارا بازوم رو کشید و با صدای لرزون، التماس کرد: - با متیو کاری نداشته باش... خواهش میکنم. از اینکه در مقابلم اینقدر درمونده بشه، اون هم به خاطر یه آدمیزاد، متنفر بودم! گلوش رو گرفتم و اون رو محکم به دیوار چسبوندم. لبخندِ نیشنمایی بهش زدم: - من که کاری باهاش ندارم، ولی حیوونای گرسنه زیادی رو میشناسم که بهش علاقمندن کلارا. گفتی کجا کار میکنه؟ توی باغوحش، درسته؟ با صدای بلند گریه کرد. - دیگه... هیچوقت... نمیبینمش. با هقهق از دفترم بیرون زد. به سمت کلاغ برگشتم که عجیب نگاهم میکرد. بهش پرخاش کردم: - چیه؟! اینم تقصیر منه؟ - قارقار! شقیقهام رو مالش دادم. - هوف!1 امتیاز
-
«دو سال پیش، فروردین ۱۴۰۱، تهران» بهار به ناکجاآباد زل زده بود. رفتوآمد آدمها، همهمهی عرض تسلیتها، دستهایی که روی شانهاش مینشستند و او را ترحم وارانه در آغوش میکشیدند، برایش هیچ معنایی نداشت. اشکهایش نمیریخت، اما درونش غوغایی بود؛ چون کسی درونش در سینهاش میخراشید و خود را به در و دیوار میکوبید تا جای خالی اشکها را پر کند. پدرش پیش از آمدن به مجلس بارها گوشزد کرده بود: «تو دختر یک سرلشکر ارتشی. قرار نیست اشک و زاری راه بیندازی باید سر بالا و محکم باشی، چون همه چشم به تو دارن.» این جمله در ذهنش همچون پتکی مدام تکرار میشد. او میدانست در این خانهی قدیمیِ باغ پدربزرگ، در میان صندلیهای چوبی چیدهشده در حیاط، کوچکترین دلسوزی دیده نمیشود، اما ریزترین خطایش دیده میشد و این از دید پدرش، یعنی لکهای بر نام و جایگاهش. بهار با خود فکر کرد: بقیه چطور؟ آیا آیان هم همین حال را دارد؟ او هم زنی را از دست داده که برایش همهچیز بود؛ همان زنی که برای بهار چیزی بیش از عمه بود، همدم، پناه، و مادر دومش. اما هیچکس از آیان نمیخواست «سرباز» باشد، هیچکس او را وادار نکرده بود با بغض در گلویش، به جای گریستن، قامت راست کند. نگاهش در جمعیت دنبال او میگشت. صندلیها را وارسی کرد، اما ردّی از آیان نبود. انگار نبودنش بیشتر از حضور دیگران، قلبش را فشار میداد. بیاختیار از جا برخاست. مثل رباتی خاموش، قدمهای حسابشده برمیداشت، و بیتوجه به کسانی که در مسیر با چشمانی بیروح و جملات تسلیت دارشان از کنارشان میگذشت. در چشمش آنها، همهشان هالههای سیاهی بودند که چیزی جز سنگینی و انجماد در فضا نمیپراکندند. او باید قوی جلوه میکرد، نه برای خودش، بلکه برای نگاه سخت پدرش که هر لغزشش را چون گناهی نابخشودنی میدید. در ذهن بهار، این درجهدارها چیزی جز سنگهای بیاحساس نبودند؛ سنگهایی که از دختری سوگوار، دختری که هم مادر و هم بهترین رفیقش را در یک روز از دست داده، انتظار وقار داشتند. حتی امروز، حتی در دل خاکستریترین روز عمرش، حق نداشت اشتباه کند. در میان این هالههای تاریک، ناگهان رنگی دیگر دید. در میان آن جمع تیره، تنها یک هاله سرخ میدرخشید. نگاهش که نزدیکتر شد، فهمید آن سرخی تنها از یک نفر میتواند باشد، تنها مرد زنده در قلبش! پاهایش بیآنکه بفهمد چطور، او را به سمت آیان کشاند. هر قدمش صدای پرخاشگر درونش را آرامتر میکرد. آن فرد وحشی و زخم خوردهای در سینهاش، آن ضجهها و صداهای در گوشش، یکبهیک در سکوت فرو میرفتند. و وقتی درست مقابلش رسید، وقتی نگاهش در نگاه غمآلود او گره خورد، همهچیز از کار افتاد؛ زمان، صدا، نفس. آیان چیزی نگفت. فقط نگاهش را به بهار دوخت، نگاهی که انگار چیزی میگفت که بهار برای اولین بار نمیفهمید، اما وقتی او را در آغوش گرفت، احساس کرد تمام فریادهای درونی خودش و نگاه نامفهوم آیان خاموش شدند. نه اشک، نه کلام؛ فقط یک آرامش موقت، مثل آبی که روی آتش ریخته باشند. برای لحظهای کوتاه، پدر، درجهها، آدمهای سنگدل و همهی هالههای سیاه محو شدند. فقط او و آیان بودند، و قلبهایی که در سکوت همدیگر را در آغوش گرفته بودند.1 امتیاز
-
آرزو با اینکه پر از تردیدهایی بود که او را میخکوب کرده بودند، بالاخره عزمش را جزم کرد. با تمام توان در را باز کرد و بیتوجه به صدای جیغها و چشمهای کنجکاوی که روی او زوم شده بودند همراه پرسشهای بیپایانشان، به سمت خروجی دوید؛ به طرف اتاق نگهبانی که کنترل بیمارستان در دست او بود. مسیر پیش رویش هزارتویی انسانی بود. میان آدمها میلغزید و میدوید؛ چنان سبک و بیوزن که گویی پاهایش زمین را لمس نمیکردند، انگار در حال پرواز بود. وقتی به اتاق کنترل رسید، بدون توجه به نگهبان شیفت صبح، با دستهای لرزان و پرشتاب کلیدهای کوچک را یکییکی خاموش میکرد. نگهبان که از صدای جیغهای وحشتناک پخششده در محوطه شوکه شده بود، حتی توان پرسوجو نداشت، چه رسد به اینکه بفهمد دکتر دقیقاً چه میکند و چرا به جان تابلو برق افتاده است. هر بار که آرزو کلیدی را خاموش میکرد، صداها اما خاموش شدنی نبودند، صبرش به سر آمد. هوا گرم و سنگین بود، لباسهایش به تنش میچسبیدند و صدای ممتد جیغها او را به یاد خاطرهای میانداخت که گمان میکرد سالهاست دفن کرده است. لحظهی عصبی شد، و با همهی انگشتانش یکجا به سراغ کلیدها رفت و آنها را خاموش کرد. ناگهان سکوت، مثل پردهای خوش رنگ و سیما، بر محوطه فرود آمد. آرزو نفس عمیقی از ته دل کشید و سرش را روی تابلو برق گذاشت. این ثانیههای نفسگیر برایش تازگی نداشتند؛ اما باز هم تحملش را نداشت، چون یک بار دیگر کافی بود تا همهچیز از هم بپاشد. زانوهایش توان ایستادن را از دست دادن و به زمین افتاد. – دکتر! صدای پر از ترس نگهبان تازهوارد، توجهش را جلب کرد. سرش را اندکی بالا آورد تا چهرهی او را ببیند؛ غریبهای بود که تا کنون او را ندیده بود، برای همین با صدایی گرفته و خفه البته پر از تعجب پرسید: – تازه واردی؟ نگهبان چیزی نگفت. سکوتش سنگین بود. آرزو از جا برخاست کمی نزدیکش شد در چشمهای مشکیش زل زد و گوشزد کرد: – تاحالا ندیدمت، تازه استخدام شدی؟ ولی فکرنکنم! خودش سوال پرسید و جواب داد، اما مرد هم در جوابش لب باز کرد. لحنش خشک و جدی بود و از اینکه آرزو او را مواخذه میکرد هیچخوشش نیامده بود: – شما همه رو توی این بیمارستان میشناسید؟ پرسش او بیش از حد جسورانه بود. آرزو از جوابی که گرفت کلافه شد، با کمی تندی پاسخ داد: – این بیمارستان پدرمه. فکر میکنم تا حدی حق داشته باشم و بدونم کارمنداش کیان. واقعیت این بود که آرزو، به خاطر روحیهی اجتماعیاش، تقریباً همهی کارکنان بیمارستان را میشناخت؛ حتی کارگر سادهای که کف زمین را تی میکشید. بارها از روی کنجکاوی به دفتر پدرش سر زده و پروندههای پرسنل را ورق زده بود. حالا مطمئن بود که این مرد ناشناس جایی در فهرست کارکنان نداشت. اما هنوز فرصت واکنش پیدا نکرده بود که نگهبان غریبه ناگهان او را هل داد و به سمت در خروجی دوید. آرزو تعادلش را از دست داد، به تابلو برق کوبیده شد و همراه درِ پلاستیکی نیمهکنده به زمین افتاد. درد شدیدی در کتفش پیچید و نفسش بند آمد. با وجود درد و تار شدن دیدش بخاطر اشک، دوباره برخاست و به سمت در دوید. در دلش به خودش گفت: «کتفت آسیب دیده، ولی پاهات سالمه که دختر. تو اسطورهی واکنشهای سریعی بابا.» همین جمله کافی بود تا ارادهاش را جمع کند و به مرد برسد. اما درست همان لحظه، همهچیز تغییر کرد. مرد ریزجثهای که با تمام توان میدوید، ناگهان در جا میخکوب شد. آرزو تنها گرمای مایعی را روی صورتش حس کرد، و ثانیهای بعد جسد بیجان مرد جلوی پایش همچون فرشی قرمز پهن شد؛فرشی که تنها شباهتش با فرش واقعی، رنگ سرخ خون بود. وسط پیشانی مرد سوراخی به اندازه یازده یا شاید دوازده میلیمتر دیده میشد. آرزو که تجربهی کافی داشت، بیدرنگ فهمید: این کار یک کالیبر سنگین است. پاشیدگی پشت جمجمه و دهانهی وسیع زخم چیزی جز این را فریاد نمیزد. همهچیز چنان سریع رخ داده بود که حتی حوضچهی خون زیر پایش فرصت نکرد ذهنش را هشدار دهد. – چرا همهچی شبیه اون زمانه؟ نه، این حالت را نمیشد شوک نامید، چون اولینبار نبود که چنین صحنهای میدید. حتی دژاوو هم نبود، چون پیشتر یک بار تجربهاش کرده بود. پس باید چه نامی میگذاشت روی این تکرار دردناک؟ باز هم مایعی گرم روی صورتش لغزید. اما این بار خون نبود؛ اشک بود. اشکهایی که بیاختیار سرازیر شدند و او را به عقب پرتاب کردند، به خاطرهی دو سال پیش. به شبی که خالهاش را درست به همین شکل از دست داد: مادر آیان.1 امتیاز
-
جیغها به فریادهای دوگانه تبدیل شده بودند. صدای زنی و سپس، صدایی مردانه، نه، نه مرد. چیزی میان صدای انسان و شیشه، مثل ترکیب نفس و فلز. ـ جنازه بعدی هنوز نفس میکشه سرگرد. اگر پیداش کنی، شاید بتونی نجاتش بدی، این کادوی تولد من به تو! این صدا در فضای راهرو پیچید. از بلندگوهای پیجر نبود، از دل همان جیغها آمده بود. نه کسی دیده میشد، نه دستگاهی روشن شده بود.همه از اتاقها بیرون آمدند، پرستارها، دکترها، حتی نگهبان طبقه. چشمهایشان هراسان، گوشهایشان گرفته، اما قدمهایشان آرام و کنجکاوانه بود. سعید قدمی برداشت، چون اتاق پیجر خیلی با آنها فاصله نداشت، آرزو را از جلوی در اتاق خالی از سکنه کنار زد و گفت: ـ همینجا بمون تکون نخور. و شجاعتش را جمع کرد وارد اتاقی که از آن پرت شده بود، شود، اما آرزو با صورت رنگ پریده و نگاه مصمم، سریعتر واکنش نشان داد، دستگیرهی در را گرفت، فشار داد و با سرعت وارد همان اتاق شد. جایی که آیان و آرش، هنوز آنجا بودند.او تا لحظهی آخر در چهارچوب درب مکثی کرد، اما بالاخره خودش را به داخل اتاق کشاند و داد زد: - چخبره اینجا؟ چرا صداهای عجیب و غریب از زمین و آسمون شنیده میشه؟ خفهش کنید! هنوز چند قدم برنداشته بود که با دیدن صحنه پیش رویش خشکش زد. نور سفید و سوزان سیالتیک سقفی همهجا را مثل اتاقهای تشریح فیلمهای ترسناک روشن کرده بود. آیان و آرش هر دو تا آرنج در شکم زنی بیجان مشغول گشتن چیزی بودند؛ مایعی سبز رنگی از اطراف برش جراحی که مشخص بود آرش آن را ایجاد کرده، به بیرون نشت میکرد. انگار آنها دنبال چیزی بودند، چیزی که از بیرون دیدناش وحشتناک بود.همان لحظه صدای جیغی خفناکتر از بلندگوهای سقف چنان در فضا پیچید که همه چیز را بلعید. از راهرو فقط صدا شنیده میشد، اما حالا اینجا، صدا انگار از دل دیوارها بیرون میآمد، از زیر زمین، از در و پنجره. آرش، عرقریزان و عصبانی، با شنیدن صدای آرزو متوجه او شده بود، داد زد: ـ برو سمت اتاق پیجینگ! ببین اونجا چخبره! آرزو قدمی جلو آمد، در حالی که هنوز چشم از صحنه شکم باز زن برنداشته بود، با صدای بلندتری گفت: ـ الان اونجا بودم، هیچکس اونجا نیست که این بلندگوها رو روشن کنه! آرش بیاختیار با صورتی گرفته، نگاهش بین شکم زن و آیانی که سخت درگیر بود چرخید و فریاد کشید: ـ پس این صدا چجوری وصل شده و داره پخش میشه؟ همان لحظه نور اتاق سو سو زد، برق لحظهای قطع شد، و وقتی برگشت صدای جیغها دو برابر بلندتر شد. شیشهها از شدت ارتعاش به لرزه افتاده بودند، و صدای ملتمسانهای از بلندگو پخش شد، اینبار نه جیغ، بلکه التماسی از ته جان: ـ نه، نه، خواهش میکنم، حداقل به بچهم رحم کن، اشتباه از من بودش، نه! نه آخری که با داد و فریاد گفته شد، بین صدای بعدی که رباتگونه، سرد و بیاحساس، با تحریف دیجیتالی بود، گم شد: ـ اینجا جنگلِ، تر و خشک باهم میسوزن! آیان ناگهان از جستوجو دست کشید، دستانش در شکم زن لرزید، چشمهایش گرد شد. چیزی را بیرون کشید، یک دستگاه سیاه رنگ، به اندازهی کف دست، شبیه اسپیکر، اما متفاوتتر. اینبار رنگ از صورت آیان پرید، لبهایش لرزید، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد و دستپاچه نالید: ـ نه! و بعد با فریادی از دل دلشکستگی، داد زد: ـ آرزو برو برق رو قطع کن! آرزو که هنوز میلرزید، عقب رفت و دودلی سراغش آمد. برق همین حالا قطع و وصل شده بود و صدا با برگشت برق، شدیدتر از قبل شده بود. آیا قطع دوباره برق، همه چیز را خاموش میکرد؟ یا این بار بدتر از قبل میشد؟شیشهها ترک برداشتند، صدای جیغ از فضا بیرون زد، دیگر حتی ایستادن هم اینجا سخت بود!1 امتیاز
-
سعید برای لحظهای حس کرد دارد نفس راحتتری میکشد. خواست چیزی بگوید، دهان باز کرد، اما ذهنش؛ ذهنش پرتاب شد به هفت سال قبل، به محوطهی دانشگاه علوم پزشکی، همانجا که برای اولین بار، صدای بلند خندهی دختری از نیمکت کناری باعث شد او از کتاب «آسیبشناسی سلولی» دل بکند. آرزو، پرانرژیترین دختر دانشگاه بود. با موهای خرمایی که همیشه نیمی از صورتش را میپوشاند، و صدایش گاهی بلندتر از هر مکالمهای به گوش میرسید؛ عادت داشت با نان لواش لای غذای رزرو دانشگاه ساندویچ درست کند، وسط سکوت کتابخانه خمیازه بکشد و بعد در چشمان همه بخندد. سعید؟ او درست نقطه مقابل آرزو بود. همیشه با یک لیوان چای تلخ پشت ستون سمت چپ سلف مینشست، با هندزفریهایی که شاید صدا پخش نمیکردند، فقط برای بریدن از دنیا در عالم خود غرق میشد. جزوههایش بوی تمیزی میداد، خطکش کنارش همیشه صاف و گوشیاش همیشه سایلنت بود. بارها شده بود آرزو از دور برایش دست تکان بدهد و او فقط با سر، خفیف، پاسخ بدهد. اما یک روز، آرزو وسط راهرو اصلی، جلوی چشم همه، با اعتماد به نفسی که فقط خودش داشت، روی صندلی چرخداری نشست که مخصوص حمل تجهیزات بود. با صدای بلند گفت: «بچهها، اورژانسِ! یکی باید من رو برسونه اتاق عمل!» همه خندیدند. سعید مثل همیشه از دور نگاه میکرد، بیصدا، بیحس. وقتی صندلی چرخدار از کنترل آرزو خارج شد و با سرعت به سمت پلهها رفت، تنها کسی که پیش از بقیه حرکت کرد، او بود. آرام اما قاطع، از گوشهای پرید و دستهی صندلی را گرفت. لحظهای مکث، سکوت و بعد صدای خندهی آرزو: «نجاتم دادی دکتر بیصدا!» و جملهی آخرآرزو که باعث شد آنها سالها رفاقت کنن: «تو آدمی هستی که بیصدا، سروصدا راه میندازهی ها کلک.» لبخندی کمرنگ به لب سعید آمد. حالا هم همان آرزو روبهرویش ایستاده بود، با همان سرزندگی لعنتی که بلد بود از مرگ، خنده بیرون بکشد؛ خواست چیزی بگوید که ناگهان، صدای جیغی تیز و نفس بُر از انتهای راهرو بلند شد؛ جیغی زنانه، دریده، انگار از گلویی پاره شده بیرون زده باشد.هر دو با هم صاف ایستادند، اما بعد آن صدای تکان دهنده ناگهان سکوتی سنگین همه چیز را گرفت و بعد فریادها دوباره اوجگرفتند؛ صدا از اتاق کالبدشکافی میآمد، اما برای سعید و آرزو بخاطر بلندی صدا این مشخص نبود. جیغ ادامه پیدا کرد، تودرتو، با فریادهایی که معلوم نبود نفر اول دارد فریاد میزند یا کسی دیگر هم به او پیوسته. لحظهای بعد نور لامپهای مهتابی راهرو شروع به چشمک زدن کرد. ـ این دیگه چیه؟! آرزو زمزمه کرد، اما صدایش میلرزید. دستی بر گوشهایش گذاشت، چشمهایش گشاد شد، ولی به سرعت واکنش نشان داد به سمت پیجر ساختمان دوید، با این که ساختمان کالبدشکافی بود، اما پیجر برای پخش چندتا موسیقی روزانه استفاده میشد!1 امتیاز
-
آیان بهخاطر تصمیم ناگهانی که گرفته بود، پوزخند تلخی زد، سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. سکوت سنگینی بینشان نشست. فقط گاهی صدای نوکزدن کفش سعید از بیرون اتاق، ضعیف شنیده میشد. ـ خب پس تا تیمت میان و کارای قانونی رو شروع میکنین، من برم کلانتری محل کشف جسد و برگردم. هرچی شد، اول منو خبر کن! آرش خمیازهای کشید، چپچپ نگاهش کرد و به سمت در رفت. اما ناگهان ایستاد. برگشت و با تعجب پرسید: ـ تو از اول میدونستی جسد کجا پیدا شده، بعد اینجا واسه من نقش بازی میکردی؟ پیش از آنکه آیان پاسخی بدهد، صدایی از دل سکوت، فضای اتاق را درید؛ صدایی خفه، عجیب، مثل فریاد کسی که از ته چاه صدایش را بیرون میکشد: ـ یک، یک، دو...سه. هر دو مرد میخکوب شدند. در اتاق جز آیان و آرش کسی نبود. سعید هم بیرون بود. پس ممکن نبود صدایش اینجا پخش شده باشد. آیان به آرش نگاه کرد؛ رنگ از صورت دکتر پریده بود. او هم چیزی نگفته بود. پس آن صدا از کجا آمده بود؟ «بیرون اتاق» ساعت از ده صبح گذشته بود و خورشید با بیرحمی تمام نور داغش را مستقیم بر ساختمان بتنی بیمارستان میکوبید. رطوبت نشسته بر دیوارها، بوی کپک زدهی گچ و الکل را در هوا پخش کرده بود. محوطه، جایی بین زیستن و مردن، زیر نور آفتاب چروک خورده بود. از پنجرههای بلند و خاک گرفته، کورسوی روشنی به درون راهرو نفوذ میکرد، اما آنقدر ضعیف بود که تنها رد سایههای درهم ریختهی پرستاران و پزشکان را نشان میداد؛ گویی این ساختمان نه محل درمان، که هزارتویی به ناکجاست. سعید به دیوار تکیه داده بود، قامتش کمی خمیده، نگاهش خیره به کفپوشهای چرک مرده و رفت وآمد بیوقفهی آدمهایی با روپوش سفید بود. چیزی در نگاه آنها او را به هم میریخت؛ نوعی بیتفاوتی سرد، شبیه ماشینهایی که سالهاست بدون روغن کار میکنند. حس میکرد خودش را در چهرهی بیرنگشان گم کرده، دستهایش را مشت کرد، با کفش اسپرت نایک سفیدش که برق میزد بیهدف به سنگی فرضی ضربه میزد. در مغزش صداهایی زمزمه میکردند، سرزنشهایی تلخ که مثل زخمی کهنه مدام تیر میکشیدند. فقط دو دقیقه گذشت که صدایی آشنا او را از دل تاریکی بیرون کشید. ـ سلام تراپیست جنایی از این ورا؟ سعید سرش را بالا آورد، ابروهایگره خوردهاش از هم باز شد. ـ آرزو! دختری با روپوش سفید و چشمان کهرباییاش جلو آمد که چیزی در چهرهاش همانند همیشه برق میزد؛ شادابیای که انگار در این فضای پُر از مرگ، فقط به او تعلق داشت. با لبخند شیطنت آمیزی که چال گونهاش را عمیقتر میکرد، نوک کفشش را به پای سعید زد و گفت: ـ خب سلام نکردن که خوب نیست آقای دکتر! حداقل آدم رو میبینی یک سر تکون بده، به خصوص که باید در برابر خانمها ادب به خرج بدی ها، اینها رو که من نباید هی بهت یادآوری کنم ! سعید با نیم لبخندی کمرنگ شانه بالا انداخت. ـ سلام! چه انرژی داری دختر سر صبح تو این جهنم دره. آرزو لبخندی زد، از آن تبسمهایی که انگار حریف سختترین شب را برده باشد. ـ محض اطلاعات بهشت از دل جهنم ساخته شده سعید جان، اوه، حالا مگه اینجا کجا هست که قیافهت یک جوریه که آدم دلش میخواد لنگر بندازه کشتیات رو نجات بده!1 امتیاز
-
«جنازهی اول، ساعت یک شب، زیر پل طبیعت تهران، بهمن ۱۴۰۱» «دومین جنازه، دو بعدازظهر، اطراف کرج، آذر ۱۴۰۲» «سومین، سه صبح، بازار نادری اهواز، خرداد ۱۴۰۳» «چهارمی، چهار صبح، گرگان، مرداد ۱۴۰۳؛ همین زنی که حالا روی تخت فلزیِ سرد و بیروح، خاموش افتاده بود.» آیان زیر لب زمزمه کرد: ـ ترتیب زمانی داره، ولی نه شب و روزش مشخصه، نه مکانش قابل پیشبینی! ذهنش به شدت درگیر بود. او داشت سعی میکرد پازل هزار تکهی این پرونده را کنار هم بچیند، اما هر تکه بهجای آنکه چیزی را کامل کند، سؤال تازهای پیش رویش میگذاشت. تکههایی که بیش از آنکه جواب دهند، بیشتر آزارش میدادند. نفسی عمیق کشید. قفسهی سینهاش بهسرعت بالا رفت، اما با آرامی پایین آمد. چشمهایش را بست؛ در ذهنش ساعتها، شهرها و جنازهها را ردیف کرد، تلاش کرد الگویی از دل این آشفتهبازار بیرون بکشد، اما فقط بیشتر در آن فرو رفت؛ در سردرگمی، در بینظمی، در خشمِ بیصدا. قاتل دونات صورتی همهی قواعد را زیر پا گذاشته بود. او نمیگذاشت آیان پیشبینی کند قربانی بعدی کی و کجا ظاهر خواهد شد؛ یکبار شب، یکبار روز، یکبار پایتخت، یکبار بازار جنوب، و حالا جسدی وسط گرگان. سرگرد دوباره آهی کشید، دستی به صورتش کشید و پارچهی سفید را آرام روی جسد کشید. اما وقتی برجستگی محل دهان زن روی پارچه نقش بست، آنهم به خاطر دستی که از آرنج قطع شده بود، بلافاصله بیاختیار پارچه را تا ناف پایین آورد و با صدایی عصبی گفت: ـ اگه سعید اینو میدید، بیشک باز بالا میآورد. دستهایش را با آن دفترچهای که هنوز در بین انگشتانش بود، در جیب فرو برد و کنار تخت فلزی نشست. تختی که سطحش پر از سوراخهای ریز برای تخلیهی خون و آلودگی بود؛ زبر، سرد و بیجان. ـ آرش! قبل از اینکه غر بزنی، یه چیز میگم. برای یک بار هم شده، بلند شو انجامش بده، چون به نظرم این جسد حرف برای زدن، زیاد داره! آرش، که نیمهخواب و نیمهبیدار بود، غرغرکنان فحشهایی زیر لب نثار آیان کرد. آیان با بقیه مثل فرماندهای سختگیر رفتار میکرد، حتی آرش که رفیق چندساله و پسرخالهاش بود، به همین دلیل او را کمکم به مرز انفجار رسانده بود. اما او اینبار، آرامشش را حفظ کرد، سرش را دوباره روی میز گذاشت و با صدای خوابآلودش نالید: ـ چی؟ آیان از فرصت استفاده کرد، بیدرنگ و با لحنی کاملاً جدی و مطمئن گفت: ـ قبل اینکه تیمت بیان، شکم مادر رو باز کن! آرش ناگهان سرش را بالا آورد. چشمهای کهرباییاش چند ثانیه در چشمهای مشکی آیان زل زد؛ میخواست مطمئن شود که این اطمینان در لحنش جدیست، چون سابقه نداشت این رفیق سرسختش حتی یکبار قانون را زیر پا بگذارد؛ یعنی آنقدر تحت فشار بود. ************** قاعدهی قاتل دونات صورتی(در دفتر یادداشت آیان): 1. تمام مقتولها او زن هستند و سن و سال خاصی برای آنها قائل نیست! 2. نشان کار او یک دونات با تزیین شکلات صورتی و پیراهن تابستانی سورمهای رنگ است! 3. تاکنون دلیل متفاوت بودن مکان اجساد مشخص نشده! 4. تاکنون دلیل اینکه چرا اجساد ساعت پیدا شدنشان با شماره آنها یکی است، مشخص نشده( مثال: جسد شماره یک ساعت یک شب، جسد شماره دو ساعت دو بعدازظهر پیدا شدند.)1 امتیاز
-
آیان آن زمان در دایرهٔ جنایی تازه کار بود، اما به دلیل سرعت و دقتش در کارها باعث شد خیلی زود پرونده به او سپرده شود، اما او هرگز فکر نمیکرد که این قاتل، با همین شیوهها، دو سال تمام با او بازی کند و زندگیش را به آسانی از او بگیرد! زنانی در سن و سالهای مختلف، لباسهای سورمهای، دوناتهای صورتی، نشانگذاریهایی که بیشتر به معما شباهت داشت تا به قتل. آیان دوباره به جسد نگاهی کرد. مژههایش یکی یکی به هم میخورد، و زیر لب زمزمه کرد: _ توجه کردی آرش؟ این حرو*مزاده تنها کسیه که تونسته غیر از شیوهی قتل، با نظم لعنتی و حال به همزنش، روی اعصاب من رژه بره؟ آرش که در حال چرت زدن بود، با صدایی گرفته فقط «ها»یی کشدار گفت، اما آیان بی توجه به او ادامه داد، چون دیگر برای خودش، نه دکتر حرف میزد. _ نمیفهمم چی نصیبش میشه از اینکه ساعتها رو دقیق، با شماره مقتول هماهنگ کنه و به ترتیب تو مکانهای عجیب و غیرقابل پیشبینی رهاکنه، یک نظم مشمئزکننده که انگار داره یک جدول حل میکنه، نه اینکه آدم میکشه! آیان به صفحهی یادداشتهایش خیره شده بود؛ همانهایی که با خودکار آبی، مرتب و با وسواس زیاد، ساعت و مکانِ قربانیها را ثبت کرده بود. مثل آیینی قدیمی، همیشه قبل از هر چیز، دفترچهاش را از جیب بغلِ کتش بیرون میکشید. جلد چرمی مشکی و کهنهای داشت با گوشههایی ساییدهشده که نشان از سالها همراهی میداد. صفحاتش بوی کاغذ مرطوب و اندکی نم گرفته میدادند؛ بویی که آیان را به دالانهای خاطره و فشار ذهنیاش میبرد. با انگشت شست، صفحات را یکییکی ورق زد تا رسید به صفحهای که بالای آن، با دستخطی درشت و نستعلیق نوشته شده بود: «قتلهای دونات صورتی». این توصیفات حالا مثل طلسمی قدیمی مقابل چشمانش قرار گرفته بودند؛ طلسمی که هرچقدر بیشتر به آن نگاه میکرد، بیشتر از معنا فاصله میگرفت و نامفهموم تر میشد. پازل ازهمپاشیدهای بود که نه کنار هم مینشست، نه به چیزی ختم میشد. تنها چیزی که برایش باقی میماند، حس وجود یک «نظم پنهان» بود یا شاید هم فقط دیوانگی محض یک ذهن بیمار؟1 امتیاز
-
آیان در این افکار بود که آرش با پاهایش صندلیاش را هل داد تا به او نزدیکتر شود. هنوز حرفی به زبان نیاورده بود، اما از نگاه و لبخند گوشه لبش معلوم بود که میخواست چیزی نیمهتمسخرآمیز بپرسد: - تو واقعاً مسئول این پروندهای جناب سرگرد؟ آیان منتظر نماند، از جایش بدون هیچ کلمهای برخاست، به سمت جنازه رفت، پارچه را به آرامی و تا انتها کنار زد. برای لحظهای ایستاد و فقط تماشا کرد؛و حالا، در میان سیاهی چشمهایش، اندک ترحمی دیده میشد. نه برای مقتول، بلکه برای حقیقتی که با تأخیر در آغوشش افتاده بود. _ آرش، به نظرت بچهش دختره یا پسر؟ دکتر صندلیاش را یک دور کامل چرخاند، پاسخی نداد. چون واقعاً چیزی بیشتر از آیان نمیدانست. تنها منتظر بود، تا تیمش بیاید و آن سؤال را پاسخ دهد. چهارمین جنازه! چهارمین لباس سورمهای بلند، بدون آستین، با دکمههای سفید تا ناف و دامنی گشاد و چیندار؛ چهارمین دونات صورتی، چهارمین دستانی بریده! آرش پوفی کشید. از روی صندلی بلند شد، عینکش را از روی بینی برداشت و چشمهای بیخواب و قرمزش را با انگشتانش کمی فشاری داد و نالید: _ به نظر تو قاتل زنِ یا مرد؟ آیان آرام برگشت. فقط نگاهی انداخت؛ سنگین و تلخ، ولی جوابدار. دکتر عینکش را دوباره به چشم زد، شانههایش را بالا انداخت و طعنهی به زبان نیاوردهی آیان را جواب داد: _ پس چرا از من میپرسی بچه دختره یا پسر؟ _ تو همیشه زودتر از ما یه چیزایی میفهمی. آرش دوباره نشست. آرنجش را به میز تکیه داد، سرش را در کف دستش گذاشت و بی رمق گفت: _ از تعریفت خوشم اومد، اما بزار منم ازت تعریف کنم رفتی یک لول بالاتر، چون خودت سوال میپرسی و خودتم جواب میدی. سرگرد بیصدا نگاهی تند زد، نه برای لحن آرش، بلکه از شدت فکرهایی که دیگر توی ذهنش جا نمیشد، اما ناگهان یک دستش را از جیب بیرون آورد، رفت سمت آرش و به رسم قدم گوشش را با تمام قدرت پیچاند. دکتر ناخودآگاه صاف نشست، ابروهایش از درد درهم رفت و خواب از چشمانش پرید. _ آیان ولم کن، باشه! غلط کردم، دیگه ازت تعریف نمیکنم بی جنبه! آیان برای لحظهای با دیدن دست و پا زدن آرش مثل قدیمها از دنیای پرونده بیرون آمد، برای لحظهای، حرصها و سؤالهای بی پاسخ، جایشان را به یک مکث کوتاهی دادند؛ تا اینکه چشمانش دوباره روی جسد افتاد، و لبخند به همین سرعت ناپیدا و محو شد. درونش کشیده شد به گذشته، به همان شب دو سال پیش، حوالی ساعت دو! تماسی که گفت جسدی در اطراف پل طبیعت پیدا شده، با وضعیتی وحشتناک، آن شب هوا بارانی بود، آیانبهخوبی به یاد دارد که بوی جنازه با بوی باران چگونه در هم تلقی شده بود!1 امتیاز
-
آیان فکش را فشرد، انگشتهایش را مشت و دوباره باز کرد. انگار میان انبوهی از خشم، صبر و اضطراب معلق بود، دوباره روی صندلیاش چرخید. آرامتر شده بود، اما چیزی هنوز توی ذهنش قل میخورد. – چی شد که توی دو ساعت جابهجاش کردین؟ چرا صبر نکردین تا من برسم؟ میدونم که وضع جنازه بد بود، البته بد واژهی خوبی نیست بهتر بگم افتضاح، اما بازهم نباید قبل از دوازده ساعت جابهجاش میکردین! اگر دکتر مانعش نمیشد، آیان باز هم سوالپیچش میکرد وحتی میپرسید آن بالا دستی که آرش از دستورهایش اطاعت کرده بود، کیبوده که مستقیم با خود سرگرد هماهنگ نکرده؟اصلا چرا او آخرین نفری بود که باید با خبر میشد آن هم از سمت خود قاتل نه افراد دخیل در پرونده؟ همین او را به شدت کفری کرده بود؛ آرش سریع جلوی این افکار و پرسشها را گرفت و گفت: – اوی، جناب! اینجا اتاق بازجویی نیست. منم مجرم نیستم که ازم بازجویی میکنی، مگه نمیدونی جنازه رو کجا پیدا کردن؟ آیان، دقیق و خیره، چشمهایش را ریز کرد. سرش رو کمی چرخاند سمت راست، و انگشتهای اشاره و شستش را روی لبهایش آورد. آرش فهمید، آیان هنوز خبر نداشت که قاتل، مقتولش رو درست جلوی کلانتری در دل شلوغی کاشته بود! آیان پوزخندی بی صدا در اعماق ذهنش زد، چون با جرقهای که در ذهنش روشن شد، فهمید این بار دستور انتقال سریع جسد از کجا آمده، و نادیده گرفتن او به عنوان افسر پرونده از گور چه کسی بلند شده، اما بازهم نمیتوانست ربط دهد چرا اون قاضی دغل باز انقدر سریع دستور جابهجایی داده؛ شاید به دلیل وضع نابسمان جسد، اما صدای درون مغز آیان نظر دیگری داشت و میگفت هر آنچه که هست ربطی اصلا به جسد ندارد. اما این لحظه مسئله این نبود، مسئله چیز دیگری بود، آن هم تماس از سمت خودِ قاتل؛ معنی این کار را متوجه نمیشد! این، یک پیغام بود یا یک دعوتِ پنهان که در دل خون و دونات شکلات صورتی پیچیده شده بود. اصلا چرا برای قاتل اهمیت داشت که آیان نباید دیرتر از همه باخبر شود؟ در مغز مریض این روانی چه میگذشت؟ اینبار، آیان میخواست تمام تمرکزش را بگذارد روی همین نکته، حالا وقت تسویه حساب با آن مردک حق به جناب نبود، نه هنوز! فعلا باید فهمیده میشد چرا این تماس مستقیماً با او گرفته شده ، و چرا قاتل روی این جسد حساسیت خاصی به خرج داده؟1 امتیاز
-
دکتر روپوش خونیاش را با یک حرکت، به رختآویز کنار سعید انداخت. سعید دیگر طاقت ایستادن نداشت، چهارزانو روی زمین نشسته بود و سرش را با دو دست به دام انداخته بود؛تنش ریز میلرزید، و مثل نوار ضعیف ضبطشدهای از ترس، عقب و جلو میرفت. شلوار لی مشکیاش خاک گرفته بود و پیراهن سفیدش، از یقه تا دکمهها بههم ریخته و نامرتب شده بود. چشمهایش را بست و نفسهای عمیق کشید، اما هنوز هرچند ثانیه یکبار، اوق میزد، همان اوقی که نه از ته معده، که از سمت مغز میآمد، حق داشت این صحنه چیز کمی نبود که آدم به دیدنش عادت داشته باشد! دکتر آهی کشید، خم شد تا دستی نوازشگر بر پشتش بکشد؛ اما درست در همان لحظه، دستی بزرگ، با رگهایی برجسته و انگشتانی گره خورده، یقهی سعید را قاپید و با یک حرکت به بیرون از اتاق پرتش کرد. آیان با قدمی سنگین در را بست، صدای بسته شدن در چنان سهمگین بود که سقف لرزید. بلافاصله بازگشت، به دکتر خیره شد، با نگاهی که انگار میخواست از لایههای چشم عبور کند و ذهن را بخواند. دکتر ساکت و چشمهای کهرباییاش قرمز و خسته بود، اما نه آن خستگی برای آیان اهمیت داشت، نه وضعیت بهمریختهی سعید، چون تنها چیزی که ذهنش را درگیر کرده، یافتن قاتلیست بیوقفه و بیرحم؛ کسی که بیامان قربانی میگیرد و او را در تلهای بیاساس اسیر کرده است. آیان فاصله را با گامهایی سنگین، اما سنجیده طی کرد. نه مثل دویدن، بلکه شبیه به حرکت آونگی که آرام، اما بیرحم پیش میآید. تا جایی آمد که نفسهایش با نفسهای دکتر یکی شد. سکوتشان، لحظهای بلندتر از هر فریادی بود. آرش سرش را کمی پایین گرفت، شاید برای فرو خوردن کلمهای، یا شاید برای حفظ آرامش، بعد آهسته لب زد: – میدونم، حق داری عصبانی باشی. ولی بدون من اختیاری از خودم ندارم، وقتی دستور از بالا داده میشه، میدونی کاری جز اطاعت کردن از دستم برنمیاد. آیان با تعجب نفسش را بیرون داد، اما به روی خودش نیاورد؛ کمی عقب رفت و لبهایش را روی هم فشرد. هیچ چیز نمیگفت، اما چشمانش بلندترین سؤال دنیا بودند، آرش که بازی چشمهای آیان را خوب بلد بود، فهمید هنوز خیلی چیزها را نمیداند؛ نشست روی صندلی فلزی بیپشتی، کنار میز طویلی که شیشههای آزمایشگاهی، تیغهای جراحی، و سوزنهای تشریح منظم چیده شده بودند. – خب، از کجا بگم؟ اکستروژن جنین بعد از مرگ، زمانی اتفاق میافته که مادر میمیره و جنین هنوز داخل رحمه. بعد از مرگ، بدن شروع میکنه به تجزیه بافتها و گازهایی تولید میکنه که طبیعتا از بدن خارج میشن، حالا چون جنین هنوز تو رحم مادره، اگه مانعی نباشه، مثل فشاری روی واژن، جنین توسط همین گازها اینجوری میاد بیرون یعنی گاهی تا نیمه، و حتی گاهی کامل هم خارج میشه! آیان ساکت نشست. نگاهش به جنازهای بود که روی میز دراز کشیده، و دستی کبود از دهانش بیرون زده بود. پوست اطراف دهان، شکافته شده و کبودیها از نای تا ترقوه ادامه داشتند. آرش نیمرخ آیان را نگاه کرد؛ چشمهای درشت و زیرچشمیاش، جای بخیه روی لپش را آنالیز کرد، و وقتی نگاهشان در هم گره خورد، آرش ادامه داد: – این اتفاق نادره، ولی ثبت شده*. بعضی وقتها، جنین کامل میاد بیرون، مثل تولد، اما نه برای زندگی، برای نموندن تو رحم مادر! آیان چانهاش را خاراند، بعد دو دستش را برد پشت گردنش، روی صندلی چرخدار لم داد، و به سمت چپ و راست حرکتهای ریزی انجام داد؛ همین که دهان باز کرد برای سوال، آرش سریع پیشدستی کرد و با لحنی تند گفت: – نه، نه آیان! نری جای بپرسی که موقع زایمان به قتل رسیده یا نه، بهت میخندن جناب سرگرد! *********** *تولد در تابوت که به آن اکستروژن(خارج شدن) جنین پس از مرگ نیز می گویند، پدیده نادری است که در آن جنین دو تا سه روز پس از مرگ از بدن زن باردار مرده خارج می شود.در این موارد بعد از مرگ مادر و جنین و شروع فرایند تجزیه با ایجاد گازهای مختلف ناشی از فرایند تجزیه فشار داخل شکم جسد بالا رفته و در صورتی که تدفین در تابوت یا سردابه باشد و فشار مستقیم خاک روی بدن وجود نداشته باشد، میتواند منجر به خروج کامل و یا ناقص جنین از کانال تولد شود، این اتفاق در سال هزار و پانصد و پنجاه یک برای اولین بار گزارش شده است و با وجود نادر بودن آن در کاوش های باستان شناسی نیز مواردی از آلمان،انگلستان و ایتالیای قرون وسطی گزارش شده است.1 امتیاز
-
آیان از جثهی کوچک کارآموز چشم برنداشت و به چهارچوب درب تکیه داد، تمام فضا را با حضور سنگین خود پر کرد. تنها یک تار مو فاصله بین ابروهایش بود و چشمان مشکی و زاغش به کارآموز دوخته شده بود. نگاهش چون پتکی بر سر کارآموز فرود میآمد، به طوری که اگر نگاهش میتوانست فلز را ذوب کند، این کار را انجام میداد. کارآموز، با دلی پر از ترس و اضطراب، نگاهش را به فرد سوم این جمع دوخت. دکتر، مردی با موهای جوگندمی که پشت سرش محکم بسته بود، بیاعتنا به نگاههای کارآموز، توجهش را به جنازه روی میز فلزی جلب کرده بود. _ به جای مردهها، به زندهها هم توجه کنی بد نیست دکی جون! صدای اعتراض سرگرد، دکتر را از نگاه کردن به جنازهای که در دهانش یک دست از آرنج فرو رفته بود، بیرون کشید. خون خشکشده اطراف دهان مقتول، لکههایی از زخم و وحشت ایجاد کرده بود. دکتر عینک گردش را که روی بینی عقابیاش جا به جا شده بود، مرتب کرد و با لحن سرد و بیاحساس جواب دلیل عصبانیت او را داد: _ آیان، رفیق، میدونم الان مشکلت چیه، اما میخوام یه چیزی نشونت بدم که باعث بشه دلیل سرپیچی از دستورات رو کاملا کمک فراموش کنی. آیان، که دیگر هیچ چیزی جز خشم نمیدید، از چهارچوب در به سمت دکتر یورش برد. دستهایش روی سینه قفل شده بود و ابروهایش در هم گره خورده بودند. _ مردک! من بهت تایید کردم که جسدها رو قبل از رسیدن من، از صحنه جرم جابهجا نکنی... آیان جملهاش را نیمهکاره رها کرد، چون دکتر پارچهی سفید روی جنازه را به آرامی کنار زد و توجهاش به آن جلب شد. او وقتی جسد را دید، همانطور که انتظار میرفت، بدن زن در حال فریاد و درد، به طرز وحشتناکی به نمایش گذاشته شده بود. دو دست بریده از آرنج، یکی در دهان فرو رفته و دیگری در حال دعا، با دونات شکلات صورتی در کف آن که روی سینهاش قرار داشت. این تصویر، مثل همیشه، تهوعآور بود، اما این بار فرقی میکرد! کارآموز، که جرأت نداشت از درب سالن جلوتر بیاید، بلافاصله با دیدن این صحنه، معدهاش به هم ریخت و محتویاتش را بالا آورد. صداهای وحشتناک در سالن، گویا هیچوقت تمام نمیشد. سیاوش و دکتر همزمان به کارآموز نگاه کردند، که در کنار سطل آشغال، جوشاندهی معدهاش را بیرون میریخت. _ طفلی سعید! حق میدم بهت، این چیزی نیست که با دیدنش شوکه نشی. لحن دکتر دیگر نه ناامید، بلکه از نفرت و کینه پر شده بود. نگاهش به جنازه افتاد و به دقت، جنینی که سرش از رحم مادر بیرون زده بود را بررسی کرد. پردههای آمنیوتیک* دور جنین به خاطر اکسیژن خشک شده بود، و همچون پلاستیک سوخته به نظر میرسید. سر جنین که از شکم مادر بیرون زده بود، کاملا ترسناک و غیرطبیعی دیده میشد. دکتر نفس عمیقی کشید، پارچه را دوباره روی بدن مادر انداخت و از کنار جنازه گذشت؛ روپوش سفیدش را که لکههای خون قدیمی روی آن باقی مانده بود، درآورد و با صدای بم و خستهای توضیح داد: _ این رو بهش میگن اکستروژن جنین بعد از مرگ، یا به اصطلاح تولد در مرگ! ************ *پرده آمنیوتیک(آمنیون): یک غشتی نازک فاقد عروق است که درونیترین لایه غشای جنینی است که در طول دوره بارداری جنین را احاطه کرده و در محافظت و پرورش جنین نقش داد.1 امتیاز
-
فصل یک - «الکتروآکوستیکی» «ایران، گرگان تابستان سال ۱۴۰۳، ساعت هفت صبح» چهرهاش، که به شکلی زشت درهم رفته بود، مانند یک نقشهای پر از ترک و شکاف روی صورتش به چشم میآمد. خطوط ترسناکی که زیر پوستش نمایان بود، نشان میداد که زمان در این مرد تنها، فقط بیرحمی به جا گذاشته. قدمهایش تند و سنگین، مثل پتک بر زمین فرود میآمد، و کارآموزش با تمام توان، سعی داشت که او را دنبال کند. دستهای مشت کردهاش در جیب کت لی، هر لحظه آماده بودند که صورت دکتر را در اتاق کالبدشکافی خرد کنند. عصبانیتش، فضا را سنگین کرده بود؛ و انگار این راهروی طولانی با سرامیکهای سفید که از بالا نور مصنوعی کمجان و سوسو زنندهای به آن میتابید، هیچ وقت قصد به پایان رسیدن نداشت! همه چیز در این راهرو طوری بود که انگار در هیچکجا جز این ساختمان، دنیای دیگری وجود ندارد. بوی مواد ضدعفونیکننده، رطوبت ناشی از تهویهی نامناسب، و آن بوی فلزی ماندگار خون که در هر گوشه به چشم میخورد، هوای این مکان را غمگینتر از هر زمان دیگری کرده بود. آیان به مقصدش رسید، بدون اینکه دستهایش را از جیبهایش در بیاورد، با پا درب اتاق را باز کرد. درب با صدای بلندی به دیوار برخورد کرد و نوشتۀ «ورود به سالن تشریح» به رنگ آبی پررنگ درون کادر فلزی را پوشاند. نگاهش به کارآموز افتاد که با نفسهای بریده، بعد از مشقت فراوان، بالاخره به او رسید. آیان با نگاه سنگینی که به او انداخت، کارآموز ترس را در دلش فرو برد، و کاری که او در آن لحظه انجام داد، چیزی جز جمع و جور کردن خود و تلاش برای دور کردن ترس از قلبش نبود. سرگرد، با جثهی عظیم و چهارشانهاش، مثل یک دیوار فولادی در برابر کارآموزی که با قدی کوتاهتر از او گویی در برابر یک کوه ایستاده بود، به نظر میرسید. پیشانی کشیدهی کارآموز، عرق کرده بود و سعی میکرد با دستهای ظریفش آنها را پاک کند، اما رطوبت هوای داخل ساختمان، خونپاشیده شدنهای بیپایان، و این فضای سرد و غیرانسانی، چیزی جز دلهره برایش باقی نمیگذاشت. قرار بود دوباره جسدی مثل قبلیها را ببیند، اما انگار اینبار تفاوتی داشت، چون چیزی در هوا سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.1 امتیاز
-
••مقدمه•• مرگ همیشه آغاز نیست؛ گاهی امتدادیست از یک امضای سرد، برای بقا. جسدهایی که با نظمی بیمارگونه و بیرحم، در شهرهای دور و نزدیک ردیف میشوند، دونات صورتیای که روی سینهی بریدهی زنها جا خوش میکند، مثل تمسخری کودکانه از یک جنون خونخوار است؛و چهرهای که پشت سکوت و عقربهها پنهان مانده، بهنظرتان اینها نشانهی چیست؟هر آنچه که باشد، دیگر این فقط یک پرونده نیست. این، طرحیست ناتمام که مرگ، آن را با دستان قطعشده، با لبهای دوختهشده، و با نگاهی که دیگر هرگز پلک نمیزند، کامل میکند.آیان، مردی برخاسته از زخمها، حالا میان جنازههایی به صف شده، دنبال منطق میگردد.اما کدام منطق؟وقتی قاتل با قوانین خودش، با لذت خودش، و با امضایی که از دل هیچ انسان عاقلی برنمیآید، میکشد و جان میگیرد؟چگونه میتوان او را فهمید؟ و سؤال همینجاست: اگر نقشهای که با خون رسم میشود، مقصدی نداشته باشد و فقط منتظر کسی باشد که با پای خودش وارد آن شود، آیا مطمئنی که راه رفتنِ او، از همین حالا شروع نشده؟شروعی از دل یک عشق قدیمی از سرگرد؟شاید نفر بعدی، همان کسی باشد که هرگز نباید انتخاب میشد.1 امتیاز
-
آیان به رضاخان زل زده بود که بیحرکت در افکار عمیقش غرق شده بود. واقعاً او برای دستگاهی که اختراعِ بهار بود اینجا آمده؟ دنبال چه بود دقیقاً؟ اینکه اسم دخترش در پروندهی قتلی که این روزها در کشور سر زبانها افتاده آورده نشود؟ یا اینکه با بردن اسم دخترش شهرت خودش لکهدار نشود؟ آیان به این پرسشها پوزخندی زد، بعد از بیست و اندی سال زندگی کردن با داییاش نیازی به بالا و پایین کردن جوابها نبود؛ معلوم بود برای چی اینجاست. ـ رضاخان! رضاخان از سفر در افکارش بیرون آمد، نفسی عمیق کشید و با آرامش بیرون داد. با لحنی که نه تهدیدآمیز بود و نه هشداردهنده، انگار فقط یک پدر درمانده است که خواهشی میکرد، رو به آیان گفت: ـ من اینجا نیستم که دستگاه رو بگیرم یا اینکه سرپوشی روی اسم دخترم بزارم. این جملهاش دروغ بود؛ این را هم آیان فهمید، هم خود رضاخان که مکثی کرد بعد حرفش را ادامه داد؛ در اصل واقعاً اینجا آمده بود که اسمی از دخترش برده نشود. اما بازهم میان دروغهایش رنگی از واقعیتِ پدرانه به چشم میخورد که برای آیان تازگی داشت. ـ فقط اینجام که بگم با استعلام گرفتن از این دستگاه به دنبال سازندهاش میگردین. از اونجایی که سازندهش ایران نیست، چون اگه بود تا حالا پیداش کرده بودم. در کل میخوام بگم اگه سازندش رو پیدا کردین، از جا و مکانش به من خبر بدین! بهار سربازی حرفهای بود؛ زیر دست رضاخان بزرگ شده بود، پس دور از انتظار نبود که دور از چشم پدر بانفوذش جایی برای زندگی انتخاب کرده باشد که پیدا کردنش سخت باشد؛ پنهان شدن را خوب بلد بود.آیان جوابی نداد؛ چون جوابی برای گفتن نداشت و اصلاً درک نمیکرد چرا رضاخان شخصاً آمده بود. کسی که اینقدر زود از دستگاه باخبر شده، بیشک با اعلامیه یا احضار سازنده، از آن اطلاعات هم مطلع میشد. خواهرزاده و دایی بدون کلمهی دیگری از هم جدا شدند و رضاخان به سمت در خروجی راهی شد. ساعتهای زیادی از امروز گذشته بود؛ آیان حتی متوجه نشده بود خورشید دیگر در اواسط آسمان نیست و نور اطراف کم شده است. خورشید سه ساعتی میشد که غروب کرده، جایی خود را به پرتوهای مه سپرده بود و ماه بدون دعوت به آسمان آمده بود. ابرها در آسمان میرقصیدند، نسیم ملایمی میوزید و بوی رطوبت هوا و درختان بهارنارنج همراه با بوی حوضچهی خون اطرافِ نگهبان قلابی، به مشام همه میرسید که وجهِ خوبی نداشت. همان سرباز رنگپریده که استوار و محکم صحبت کرده بود دوباره آمد، اما اینبار رنگپریدهتر از قبل بود و حتی نای صحبت کردن هم نداشت. ـ چیشده احمدی؟ احمدی اینپا و آنپا کرد؛ در آخر با لکنتی که سعی داشت کنترلش کند، جواب داد: ـ قربان، اوضاعِ سوشالمدیا اصلاً خوب نیست! دستهای آیان از درون جیبهایش آزاد شد و دنبال گوشیش گشت. وقتی احمدی میگفت اوضاعِ سوشالمدیا خوب نیست، یعنی از افتضاح فراتر است؛ چون دنبالکنندههای پرولق قاتلِ دونات صورتی باز به اطلاعاتی دست یافتهاند که نباید آنقدر زود در اختیارشان قرار میگرفت. آنقدر که این استاکرها از جزییات پرونده خبر داشتند و زود منتشرش میکردند، حتی خودِ افبیآی هم اگر این پرونده را به دست میگرفت، به این سرعت به اطلاعات نمیرسید. آیان اولین برنامهای که باز کرد، توییتر بود (ایکس فعلی). بیشتر توییتها دربارهی جسد امروز بود که جلوی کلانتری و در برابر چشمِ پلیس پیدا شده بود. توییت اول: تنها کسی که تونست ثابت کنه پلیسهای این مملکت فقط میخورن و عرضه ندارن، همین قاتل دونات صورتی بود. توییت دوم: فکر کن یک قتل انجام بدی، راحت و آسوده، بدون اینکه حتی فکر کنی گیر بیفتی، بیای جلو چشمِ یک مشت پلیس سبکمغز، مقتول ول کنی و بری. توییت سوم: این چندمین مقتول این قاتله؟ چندتای دیگه باید مقتول داشته باشی؟ چقد دیگه باید ول بچرخه و نتونن بگیرنش؟ توییت چهارم: چرا کسی نمیگرده ببینه این قاتل، دوناتصورتیش از کجا میخره؟ خیلی خوشمزه به نظر میرسه، دلم خواست! آیان با دیدن توییتها پوزخندی زد؛ اما با خواندن توییتِ آخر، پوزخندش تبدیل به خندهی عصبی شد. فکر کن آدمی کشته شده، قاتل میان همین مردم بچرخه، و تو فقط به اون دونات صورتی روی جسدها فکر کنی،چون خوش مزه به نظر بیاد وحتی فکرنکنی شاید مقتول بعدی خودِ قاتل باشی!0 امتیاز