رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

bhreh_rah

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    49
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط bhreh_rah

  1. «سه سال بعد، ایران» ماجرای قتل آن مرد، همان‌قدر که ناگهانی اتفاق افتاده بود، به همان سرعت هم به پایان رسید و به فراموشی سپرده شد. البته نه اینکه کسی آن را به یاد آورده باشد تا بعد فراموشش کند. چون پدر، همراه چند نفر از دوستان بانفوذش، خیلی زود تمام ردِ خون و نشانه‌های آن شب را از بین بردند. و کسی چیزی ندیده بود؛ جز مادر! او هم بعد از برملا شدن راز پنهانش، سکوت را انتخاب کرده بود. پدر از کاری که فرزندش انجام داده بود، هم ترسیده بود و هم به او افتخار می‌کرد. اینکه بچه‌ای با آن جثه‌ی کوچک توانسته بود از خودش دفاع کند و در همان سن کم، جان انسانی را بگیرد، اما چیزی که ذهنش را درگیر و نگران کرده بود، این بود که او بدون اینکه حتی او بداند دقیقاً چه کرده است، دست به چنین کاری زده بود. این موضوع جای فکر داشت. نه می‌توانست او را نزد روان‌شناس ببرد؛ چون ممکن بود راز خانواده فاش شود، و نه جرئت داشت فرزندش را به حال خودش رها کند؛ برای آینده‌ی او نقشه‌های دیگری در سر داشت. سه سال از آن ماجرا گذشته بود. فرزندِ کوچک حالا پا به دنیای نوجوانی گذاشته بود. عجیب اینکه آن قتل، برخلاف انتظار، هیچ آسیبی به روحیه‌اش نزده بود؛ بلکه انگار بخشی از وجودش را بیدار کرده بود. پیش از آن، درون‌گرا، خجالتی و گوشه‌گیر بود. به سختی با آدم‌ها معاشرت می‌کرد و شاید در طول یک ماه، بیشتر از چند جمله حرف نمی‌زد؛ اما حالا نیروی تازه‌ای در وجودش متولد شده بود. انگار با مرگ آن مرد، روح او هم در وجود این نوجوان دمیده شده بود. دیگر کسی نمی‌توانست ساکتش کند. از طرز صحبت کردنش سیاست می‌بارید؛ همان سیاستی که پدر همیشه آرزو داشت در همسرش ببیند، اما حالا آن را در فرزندش پیدا کرده بود. سیاستِ راضی نگه داشتن پدر. پدری که برای خانواده‌اش هر کاری می‌کرد؛ حتی پنهان کردن یک قتل. در عوض، تنها چیزی که می‌خواست، احترام و ارزشی بود که احساس می‌کرد از همسرش نگرفته، اما حالا آن را در رفتار فرزندش پیدا کرده بود. بعد از آن ماجرا، پدر، مادر را طلاق داد؛ اما برای اینکه این اتفاق روی فرزندشان تأثیر بیشتری نگذارد و راز خانواده هم بیرون درز نکند، تصمیم گرفتند همه‌چیز را پنهان نگه دارند. مادر، با وجود طلاق، همچنان در همان خانه زندگی می‌کرد؛ خانه‌ای که دیگر هیچ شباهتی به گذشته نداشت. پدر دیگر او را کتک نمی‌زد. حتی رفتارش آرام‌تر شده بود. نه کاری به کارش داشت، نه سراغش می‌رفت. دلیل طلاق هم روشن بود؛ دیگر نمی‌توانست زنی را لمس کند که به‌ زعم خودش، آن‌قدر راحت در آغوش مردان دیگر بوده است. اما مادر، نه توانسته بود مثل پدر همه‌چیز را پشت سر بگذارد، نه مثل فرزندش با آن کنار بیاید. او آن شب را دیده بود.آن برق وحشتناک را در چشم‌های هیولایی که خودش به دنیا آورده بود، با تمام وجود دیده بود. نمی‌توانست باور کند چنین موجودی از وجود خودش متولد شده باشد. موجودی که بدون کوچک‌ترین تردید، بدون ذره‌ای احساس، سر انسانی را از بیخ بریده بود؛ چنان بی‌رحمانه که انگار نه با یک انسان، بلکه با تکه‌ای گوشت بی‌جان روبه‌رو بوده است. بعد از طلاق، از روی ترس در همان خانه ماند؛ البته جایی هم برای رفتن نداشت. پدر دیگر کاری به کارش نداشت. آزاد بود، کتک نمی‌خورد، تحقیر نمی‌شد. با خودش فکر می‌کرد مگر همیشه همین را نمی‌خواست؟ پس چرا حالا از بی‌توجهی مردش بیشتر از مشت‌هایش زخم می‌خورد؟ یاد روزهای اول ازدواجشان افتاد، روزهایی که عاشق هم بودند.تا قبل از به دنیا آمدن آن هیولا، همه‌چیز خوب بود. بعد از آمدن او، انگار زندگی‌شان نفرین شد. مردش دیگر آن مرد عاشق سابق نبود. در ذهن مادر، این بچه نحسی را با خودش آورده بود؛ و حالا هم تمام توجه مردش فقط به او بود. با این حال، هنوز هم از همسرش متنفر نبود. عجیب بود؛ مردی که دست‌هایش به خون آلوده بود، هنوز هم قلبش را می‌لرزاند و نگاهش را می‌دزدید. اما رفتارش با فرزندش کاملاً عوض شده بود. تمام لباس‌های صورتی‌اش را جلوی چشم او آتش زد. دیگر گل‌های رز صورتی را قبول نمی‌کرد. اجازه نمی‌داد حتی به او نزدیک شود. نه در آغوشش می‌گرفت، نه موهایش را نوازش می‌کرد، نه می‌گذاشت دستش به او بخورد. انگار کودکش دیگر فرزندش نبود؛ تکه‌ای آشغال بود که فقط باید تحملش می‌کرد. او درد می‌کشید، سه سالی بود که خنده‌ی مادرش را ندیده بود. دیگر آواز نمی‌خواند، صبحانه‌های رنگارنگ درست نمی‌کرد و با بوسه برای مدرسه بیدارش نمی‌کرد.مادر، فقط جسمی متحرک بود که در خانه نفس می‌کشید. زندگی همین است؛ گاهی حتی عشقِ یک مادر را هم به پایان می‌رساند؛ همان‌طور که روزی فرزند عنکبوت، در گرسنگی، عنکبوت مادر را می‌خورد. شاید آدم‌ها هم، وقتی از درون گرسنه‌ی عشق می‌شوند، دست به کارهایی بزنند که هیچ‌کس باورش نمی‌کند، عشق پدیده‌‌ی عجیبی است، می‌تواند هم بکش هم زنده کند!
  2. امروز پارت بزارم؟

  3. این چند وقت خیلی درگیربوددددممم و افسرده البتههه، ولیییی دیگه از بند خودم آزاد شدم ووو قرار از هفته آینده طرح ناتمام پارت گذاری بشه🥹🎀

    1. عسل

      عسل

      سلام عزیزم خوش برگشتی

    2. bhreh_rah

      bhreh_rah

      مرسی عزیزممم

  4. متاسفانه‌جنگگگ شد قطع بودیم الانم اومدم که باز نمیشه
  5. سلام عزیزان نه خیلی، چون کادر بسته شده، دونات صورتی ها هم دیده نمیشه، فونت اسم رمان خوبه رنگش با پس زمینه لباس کارکتر مرد خیلی شبیه! اسم و فامیلم عالیه هم فونتش هم مکانش
  6. میشه متن یک‌جوری روی نقشه بزنید که خیلی دیده نشه نقشه
  7. میدونیی فصل دوم رو اختصاصص دادم به  زندگی قاتللل؟

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      نویسنده سایکویی هستی🤣🤣

    2. bhreh_rah

      bhreh_rah

      🤣🤣🤣🤣🤣مرسیییی

  8. سلام و خداقوت خدمت شما، خوشحالم که از رمان بسیاااار بسیاررر‌ خوشتون اومده، ای بابا ای بابا از دست این قاتل حالا یک‌خبر بدم؟ فصل دوم کلا درمورد قاتلهههههههه خودم خیلی از ایدم خوشم اومد امیدوارم خوب پیادش کنم🥲🤣 احسنت به این حس خوانندگیتون اره قرار این مکانها هم یک نشان خیلی خوبی باشه، ان شاءالله درست پیش ببرممم یهو جا‌خالی ندم خیلی ممنون از اینکه خوندین و منت گذاشتین، امیدوارم لایق وقت شما باشه
  9. فصل دوم-«تقصیر او نبود» «مکانی روی همین زمین، شاید ایران» «این فصل کاملاً متعلق به قاتلِ دونات صورتی است.» نباید هیچ‌کدام از جنبه‌های اتفاقی که زندگی‌ات را از هم می‌پاشد دوست داشت؛ اما او این‌گونه نبود. توانسته بود با تمام آن اتفاق‌هایی که تقصیر او نبود کنار بیاید، ولی هرگز نتوانسته بود از آن‌ها نجات پیدا کند. در گردابی که برایش ساخته بودند، به فجیع‌ترین شکل دست‌وپا می‌زد. تلاش می‌کرد خودش را بیرون بکشد، اما دیگر دیر شده بود. کارهایی کرده بود که دیگر شاملِ «برای هر کاری دیر نیست» نمی‌شد. پا در مسیری گذاشته بود که پشت سر نداشت؛ راه رفت داشت، اما برگشت نه، حتی دوربرگردانی هم وجود نداشت؛ خودش این را خوب می‌دانست. و عجیب آن‌که با این حقیقت کنار آمده بود. آن‌قدر آرام و بی‌تلاطم کنار آمده بود که جان دادن آدم‌ها مقابل چشمانش، چیزی شبیه روییدن یک گل یا شاید چیدن یک گل شده بود. اگر بگویم همه‌چیز از کودکی‌اش شروع شد، اغراق نکرده‌ام.علم روان‌شناسی هم می‌گوید تروماهای کودکی، رفتارهای بزرگسالی را شکل می‌دهند.زندگی‌ای که در کودکی داشت، آینده‌اش را مثل ساختمانی کج بنا کرده بود. از وقتی چشم باز کرد، پدرش، مادرش را کتک می‌زند. و مادرش، برای دریافت ذره‌ای عشق، در آغوش مردانی جز همسرش پناه می‌گرفت. برای او، خشونت چیز عجیبی نبود. آن‌قدر عادی شده بود که وقتی خودش مادرش را می‌زد و باعث می‌شد پدرش هم دو برابر خشمگین شود و مادرش را بزند، حس عجیبی از سرزندگی در رگ‌هایش می‌دوید. با این حال، شب‌ها از باغچه‌ی همسایه گل‌های رز صورتی می‌چید‌ و کنار تخت مادرش می‌گذاشت.صبح‌ها، وقتی مادر گل‌ها را می‌دید، انگار روح تازه‌ای در بدنش دمیده می‌شد. خانه را آب‌ و جارو می‌کرد، غذا می‌پخت، بوسه‌ای روی صورت او می‌زد و زیباترین پیراهن صورتی‌اش را می‌پوشید. اما با آمدن پدر، تمام آن صورتی‌ها به رنگ خون درمی‌آمد.پدر از محل کار عصبی برمی‌گشت. چون جرئت اعتراض بیرون از خانه را نداشت، تمام خشمش را در خانه خالی می‌کرد. از نگاه او، پدرش مردی حسود و ستمگر بود؛ با این حال، بیشتر از هرکس دیگری می‌پرستیدش. چون پدر دنبال عشق‌های دروغین نبود مانند مادرش، اگر محبتی نشان می‌داد، واقعی بود؛فقط شکلش ویرانگر بود. در ذهن او، باز هم همه چی تقصیر آن دو نفر نبود. تقصیر سرنوشت بود که مادرش را سر راه پدرش قرار داده بود. آن روز هم که مادرش غرق خون و کبودی بود. او دوباره گل رز صورتی چید و میان موهایش کاشت. صبح، باز همه‌چیز صورتی به نظر می‌رسید. چند روزی که پدر سفر کاری بود، خانه بوی گل می‌داد.گاهی آرزو می‌کرد پدر هرگز برنگردد.گاهی هم فکر می‌کرد اگر مادرش نباشد، شاید پدرش کمتر دنبال دعوا بگردد.ذهنش پر از تضاد بود. صورتی و قرمز.عشق و خون. روزی در اتاقش مشغول بازی با چاقوها و تیزبرهایی بود که پدر از سفرهایش برایش آورده بود که ناگهان صدایی وحشتناک از پایین خانه آمد. تنها بود. پدر در سفر بود و مادر با دوستانش بیرون مشغول خاله زنک بازی. یکی از چاقوها را برداشت؛ دسته‌ای آبی داشت و روی تیغه‌اش کلمات ناخوانایی حک شده بود؛ در دستان تپلش جا گرفت و با شتاب از پله‌ها پایین دوید. با صحنه‌ای روبه‌رو شد که نفسش را برید. چاقو از دستش افتاد. اشک از صورت سفیدش مثل آبشار روی پاهای برهنه‌اش می‌ریخت. مادر روی زمین افتاده بود. مردی غریبه، درشت‌هیکل، موهایش را کشیده بود و نفس‌های سنگینش روی گردن او می‌نشست. دنیا سیاه شد. هاله‌ای از سیاهی و سرخی جلوی چشمانش پیچید؛ ورگه‌هایی صورتی میان آن‌ها می‌دوید. تنها نقطه‌ی واضح، همان مرد بود.مثل مرکز یک دارت.یک هدف. بعد از آن، دیگر چیزی نفهمید. نه ثانیه‌ها را، نه جیغ‌های مادرش را، نه خون پاشیده‌شده روی صورتش را. و وقتی به خودش آمد، مردی که سه برابر او جثه داشت، سر نداشت.
  10. حرف تند رضاخان باعث شد راننده، بی‌هیچ فکر قبلی، ماشین را ناگهانی کنار خیابان بکشد. به‌سرعت پیاده شد، درِ عقب را باز کرد و کنار قربان ایستاد. رضاخان از تصمیم لحظه‌ایِ قربان جا خورده بود؛اما او با چهره‌ای کاملاً جدی و صلابت‌بار، بی‌توجه به مدل و درجه‌های روی لباس رضاخان، یقه‌اش را چنگ زد و به سمت خودش کشید.با چشم‌های سبز و یخ‌زده‌اش خیره در چشم‌های رضاخان گفت: ـ اینو به‌عنوان داییش دارم میگم، رضاخان، دست از سرِ بهار بردار. تو و اون خواهرزاده‌ات برای خواهرزادم زندگی نذاشتین. گره انگشتانش دور یقه محکم‌تر شد؛ آن‌قدر که پیراهن رضاخان چین و چروک‌های برداشت. خشم در چشمان قربان می‌دوید و سرخیِ رگ‌ها، صورتش را خشک و هولناک کرده بود. آن‌چنان که حتی رضاخان هم جرأت اعتراض نداشت. در عمق نگاه قربان، دیگر نه راننده‌ای دیده می‌شد و نه فرمانده‌ای معنی داشت؛ انگار از مقام و پست چندین سال‌‌اش عبور کرده بود. آمده بود تمام سکوت و عقده‌ی انباشته‌شده‌ی سالیان را در همان چند ثانیه خالی کند؛ انگار در آن لحظه فقط یک چیز اهمیت داشت: بهار. ـ خواهرم رو به کشتن دادین، به‌خاطر بهار هیچی نگفتم. صداش کمی پایین آمد، اما بازهم بُرنده بود و دل را به خراش می‌انداخت. ـ اگه یه تار مو از سرِ بهار کم بشه، رضا، دودمانت رو به باد میدم. چشم‌های رضاخان برای یک ثانیه لرزید. اگر لرزش از روی ترس بود، چندان هم دور از انتظار نبود.قربان از همان روزهای قبل از ازدواج با تهمینه، همیشه کنار رضاخان بود. رضاخان تهمینه را از به سبب همین نزدیکیش با قربان شناخته بود و بی‌اختیار یک دل نه صدا دل عاشقش شده بود. قربان از ابتدا هم با این وصلت مخالف بود؛ نه از سر بی‌اعتمادی، بلکه انگار تهِ دلش می‌دانست رضاخان قرار است چه مصیبت‌هایی به بار بیاورد. مرگ خواهرش برای قربان بهایی سنگین داشت. اگر بهار نبود، بی‌هیچ تردیدی رضاخان را زنده‌زنده کنار تهمینه دفن می‌کرد.اما از آن‌جا که رضاخان در دل بهار عزیز بود، از خون‌خواهی گذشت. این‌بار اما دیگر اجازه نمی‌داد خواهرزاده‌اش قربانی خودخواهی رضاخان و بی‌عرضگیِ آیان شود.پس از سکوتی سنگین، قربان یقه‌ی رضاخان را رها کرد، به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به بیرون دوخت. رضاخان هم لباسش را مرتب کرد و بی‌آنکه حرفی بزند، همان‌طور خیره به بیرون ماند.ایستادن در بزرگراه ممنوع بود، اما هیچ‌کدام اهمیتی ندادند. آسمان شب ابری بود؛ نور ماه مثل چراغی کم‌جان که سوسو می‌زد، بزرگراه را گاهی روشن و گاهی محو می‌کرد. ابرها مردد بودند؛ نمی‌دانستند ماه را بپوشانند یا اجازه دهند شب مهتابی بماند. هوا خفه‌کننده بود؛ نه بوی باران می‌آمد، نه رطوبتی در فضا بود. شاید این خفگی، بیشتر از آسمان، از هوای سنگین میان دو دوستِ سی‌ساله می‌آمد. ـ تو می‌دونستی بهار کجاست؟ قربان نفس عمیقی کشید، سرش را به پشتی صندلی سپرد و چشم‌های به خون‌نشسته‌اش را بست. همان لحظه، دسته‌ای ابر جلوی ماه را گرفتند و شبِ تابستانیِ رشت در مه فرو رفت. صدای پوزخند رضاخان مثل وزنه‌ای سنگین روی قلب قربان نشست، اما نادیده‌اش گرفت. همان‌طور که بی‌مقدمه ماشین را نگه داشته بود، بی‌هیچ حرفی هم به صندلی راننده برگشت و در لاک خودش فرو رفت.پوزخند دوم رضاخان دیگر کنایه‌آمیز نبود؛ تلخ بود، لبریز از رنج و دل‌آزردگی.کسی که فکر می‌کرد هم‌راز و هم‌کفه‌ی اوست، سال‌ها بود کینه‌اش را در دل نگه داشته؛ حتی اگر لازم می‌شد، از او چیزی پنهان می‌کرد. زندگی گاهی بی‌رحمانه تلخ می‌شود؛ تلخی‌اش می‌خزد لابه‌لای زخم‌های کهنه، آن‌ها را دوباره باز می‌کند. چیزهایی را یادت می‌آورد که خیال می‌کردی فقط ردّی از آن‌ها مانده؛ اما این رسم ناجوانمردانه‌ی اقبال است؛ مثل شیری در کمین، که درست در لحظه‌ی مناسب، به طعمه‌اش حمله می‌کند.
  11. آیان به صفحه‌ی گوشی‌اش زل زده بود و توییت را موشکافانه کنکاش می‌کرد. بلافاصله بعد از خواندنش، موضوع را به بچه‌های اطلاعات سپرده بود تا منشأ دقیق پست را دربیاورند. یعنی ممکن بود این توییت به بهار ربط داشته باشد؟ نگاهش روی عکس مردی مکث کرد که نامش «راگا» بود. دیدن یک پسر جوان، آن هم بعد از این‌همه سال—حتی بعد از وقتی که بهار دیگر همسرش نبود—چیزی در وجود آیان را به جوش می‌آورد. بی‌اختیار سری تکان داد؛ عصبی نگاهش را از روی عکس پسری با چشم‌های آبی برداشت که موهایش کمی رنگ‌باخته و متمایل به خرمایی بود و بلند، نامرتب روی گردن چاقش ریخته بود. قدش در عکس نه آن‌قدر بلند بود که به چشم بیاید، نه آن‌قدر کوتاه که محو شود؛ درست همان‌قدر که اعصاب آدم را خط بیندازد.آیان درست وقتی می‌خواست صفحه‌ی گوشی را ببندد، پیامی از ستاد برایش آمد. «موقعیت مکانی توییت: کشور اندونزی، شهر باندونگ، انستیتوی فناوری توییت‌شده توسط: راگا گانی، استاد آن دانشگاه تاریخ: ۱۳ آگوست ۲۰۲۴، ساعت ۵ عصر» ضمیمه‌ی پیام، عکسی هم ارسال شده بود؛ عکسی گروهی با چندین نفر.آیان هنگام دانلود تصویر، در دلش هر دعایی که بلد بود را مرور کرد؛ فقط یک چیز را دلش نمی‌خواست، این که بهار در آن عکس نباشد، اما با باز شدن تصویر، نفسش در سینه حبس شد.اولین کسی که درست وسط جمعیت ایستاده بود و ناخودآگاه نگاه را می‌دزدید، بهار بود. آیان بلافاصله انگشتش را روی صورت او در تصویر کشید. بهار می‌خندید؛ خنده‌ای که صورتش را روشن‌تر، زنده‌تر و شاداب‌تر از آن چیزی کرده بود که آیان در خاطر داشت. با خودش فکر کرد بعد از مرگ مادرش‌و مادر بهار‌چقدر گذشته بود که دیگر این خنده را از او ندیده بود؟چیزی سنگین، مثل ترک خوردنِ یک دیوار قدیمی، در جانش افتاد.تردیدی عمیق؛ میان احساساتش و وظیفه‌ی کاری‌اش. وظیفه حکم می‌کرد به‌خاطر قطعه‌ای که سازنده‌اش بهار بود، او را احضار کند؛ به‌عنوان یکی از مظنونین. اما احساساتش سد راه می‌شد. سه سال بود عشق کودکی‌اش را این‌قدر سرحال ندیده بود. حتی تصویر خنده‌اش در ذهن آیان، مدت‌ها بود رنگ باخته بود؛ اگر رضاخان جای او بود، چه می‌کرد؟ همان ساعتی که عکس به آیان رسیده بود، تصویر عیناً برای رضاخان هم ارسال شده بود.او هم، درست مثل آیان، محو خنده‌ی دخترش مانده بود؛ خنده‌ای که خودش، سه سال تمام، از صورت بهار دزدیده بود.دستی روی تصویر کشید. چشم‌های دورنگ بهار با هتروکرومیا که یک چشمش رنگ چشم‌های مادرش را داشت و دیگری رنگ چشم‌های خودش را؛ یکی سبز، دیگری عسلی. موهای خرمایی‌اش طبق معمول آزادانه با موج‌های درشت روی شانه‌هایش ریخته بود، و وقتی می‌خندید، نه‌تنها چشم‌هایش ریز می‌شد، بلکه آن چاله‌ی کوچکِ پایین لبش هم خودنمایی می‌کرد؛اما رضاخان شبیه خواهرزاده‌اش نبود.او به خودخواهی شهرت داشت؛ مردی که جز خودش، به کسی اهمیت نمی‌داد.برای او چندان مهم نبود که دخترش آن‌سوی دنیا در آرامش ایستاده و می‌خندد. اهمیتی نداشت که دخترش توانسته با مرگ مادرش و عمه‌اش کنار بیاید، دوباره زندگی کند، حتی لبخند بزند.این‌ها در قاموس رضاخان ارزشی نداشت.او دیکتاتوری بود که اعتقاد داشت آدم باید تا آخرین قطره‌ی خونش کنار خانواده‌اش بماند، برای آن‌ها جان بدهد، و حتی شادی را فقط در همان چارچوب بجوید. هر عشقی بیرون از آغوش خانواده، از نظر او پوچ و گذرا بود.پس بی‌هیچ درنگی، با لحنی سرد و آمرانه رو به راننده‌اش دستور داد: ـ به بچه‌ها بگو برش گردونن. راننده که از زمان تولد بهار تا همان لحظه کنار این خانواده بود، از آینه نگاهی مردد به اخم‌های درهم رضاخان انداخت که نگاهش به بیرونِ پنجره دوخته شده بود. آرام پرسید: ـ قربان، خودتون که می‌دونید بهارخانم! رضاخان اجازه نداد جمله‌اش تمام شود. می‌دانست راننده چه می‌خواهد بگوید.دخترش را خوب می‌شناخت؛ خودش او را مثل یک سرباز بار آورده بود. می‌دانست به این راحتی‌ها به دام نمی‌افتد.برای همین با صدایی که هیچ نشانی از محبت پدرانه در آن یافت نمی‌شد، فریاد زد: ـ نیاز شد، دست و پاشو بکشین و بیارینش! فقط بیارینش.
  12. حواسممم‌نبود، پس دو سه تا پارت دیگه رو میزارم‌دوباره همینجا پیام بدم؟
  13. سلام خداقوت https://forum.98ia.net/topic/1069-رمان-طرح-ناتمام-بهاره-رهداریامور-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-27392
  14. فقط به عشق خودت پارت جدید گذاشتم

  15. آیان گوشی‌اش را قفل کرد و با بی‌رمقی درون جیبش گذاشت. چیز تازه‌ای نبود.از ابتدای پرونده تا همین حالا، همیشه همین بوده؛ مردمی که لم‌داده روی مبل‌های خانه‌شان، راحت و قضاوت‌گرانه درباره‌ی پرونده‌ای نظر می‌دهند که از بیرون شاید ساده به نظر برسد، اما آن‌هایی که در دلش گیر افتاده‌اند، خوب می‌دانند این پرونده فقط وقتشان را نمی‌گیرد؛ کم‌کم عمر، زندگی و حتی روحشان را هم دارد می‌بلعد.آیان رو به احمدی که مضطرب به نظر می‌رسید و مدام با گوشی‌اش ور می‌رفت، گفت: _ من چیز غیرمعمولی ندیدم احمدی. همیشه از این موارد هست. چون تازه به ما ملحق شدی، این‌طوری فکر می‌کنی. دستی روی شانه‌ی سرباز کشید و خواست از کنارش رد شود که احمدی مانعش شد. _ اما قربان! _ به این چیزا عادت کن. حرف رو حرفم نیار. _ ولی شما باید اینو ببینید، این توییت ایرانی نیست، و خیلی هم به اون قطعه مربوطه! با شنیدن «قطعه»، حواس آیان دوچندان شد. گوشی را از دست احمدی گرفت و به توییتی که به انگلیسی نوشته شده بود خیره ماند. این، تازه بود. « اندونزی، باندونگ، ۱۳ آگوست ۲۰۲۴» در را محکم از سر عصبانیت کوبید و با تمام نیرو پاهایش را به زمین کوفت. دندان‌هایش از حرص به هم فشرده می‌شد. چند قدم که از در فاصله گرفت، دوباره برگشت و بی‌صدا مشت‌هایش را به سمت در حواله کرد؛ اما در همان لحظه باز شد. چشم‌های آبیِ سرشار از شادی به او دوخته شد و با ابروهای بالا انداخته گفت: _ دیگه شناختمت شاگرد، دستت برام رو شده! بهار که مشت‌هایش مثل شاخه‌ای خشک در هوا مانده بود، با لطافت دست‌هایش را پایین آورد؛ اما عصبانیت هنوز در وجودش می‌جوشید. در حرکتی ناگهانی، کیف دستی کوچکش که با استایل سفید و آبی‌اش ست بود را به سمت او پرتاب کرد.استاد که در چارچوب در ایستاده بود، سریع واکنش نشان داد، کیف را قاپید و نالید: _ خیلی دیگه وقیح شدی، شاگرد! بهار چشم‌غره‌ای به راگا رفت و با لهجه‌ی محلی غلیظی که کار هر خارجی‌ای نبود، غر زد: _ بابا راگا! گفتم از این کارا نکن، خوشم نمیاد. دوست ندارم مرکز توجه باشم. _ قدر استعدادی که داری رو چرا نمی‌فهمی بچه؟ _ این استعداد نیست، عذابه! بهار برگشت، کیفش را از دست استادش گرفت. لحنی که آخرین جمله را با آن گفت، خیلی تلخ بود، راگا متوجه آن شد، سال‌ها بود که راگا دیگه استادش محسوب نمی‌شدند، و حالا تنها دوست و خانواده‌ی او در این کشور غریب بود. راگا خوب می‌دانست چرا شاگردِ فوق‌ باهوشش از ثبت اختراعاتش می‌ترسد و چرا نمی‌خواهد هوشش را در معرض عموم بگذارد؛ اما منطقش اجازه نمی‌داد چنین استعدادی هدر برود. راگا دست‌هایش را روی سینه قفل کرد و پرسید: _ یعنی الان اون توییت رو پاک کنم؟ _ امکانش هست؟ _ نه! و پشت به بهار کرد، در اتاقش را بست.بهار که از این همه گستاخی به ستوه آمده بود، لگدی به در زد، اما با شنیدن قدم‌های راگا پا به فرار گذاشت و آنجا نماند؛ چون مرگش حتمی بود! بهار نگرانی و دلسوزی راگا را خوب حس می‌کرد. بعد از آن استعدادی که به‌نظر خودش عذاب بود، دومین ویژگی آزاردهنده‌اش همین بود که احساسات دیگران را به‌راحتی درک می‌کرد. می‌دانست نیت راگا کمک به بیرون آمدنش از لاک غیر‌اجتماعیش است، اما همچنان نگران لو رفتن محل زندگی امنش بود.سرش را تکان داد تا افکارش را پس بزند.با خودش گفت: اندونزی کجا، ایران کجا، یک توییتِ دیگه، چرا انقدر سخت می‌گیری؟ مگه قراره چی بشه؟ خیلی بعیدِ کسی از ایران این رو ببینه؛ اما برخلاف تصور بهار، ویوی توییت راگا از یک میلیون گذشت و سروصدای زیادی به پا کرد، نه فقط به‌خاطر عملکرد قطعه، بلکه به این دلیل که ″سازنده‌اش یک دختر ایرانی بود″. قطعه‌ای الکتروآکوستیکی*، مبتنی بر تشدید صوتی فعال و شبکه‌ی حسگرهای انسانی؛ که در شرایط بحرانی مثل زلزله، آتش‌سوزی یا فضاهای پرتراکم، توسط سامانه‌ای مرکزی فعال می‌شد. این سیستم حضور انسان‌های زنده و اجساد را تشخیص می‌داد و با پخش صدا به شناسایی مکان آن‌ها کمک می‌کرد. حتی بدون دستگاه جانبی، صدای افراد گرفتار را دریافت و پخش می‌کرد؛ درست مثل یک بلندگو، اما ویژگی منحصربه‌فردش نه فقط عملکرد، بلکه ساختارش بود؛به‌راحتی خاموش نمی‌شد، با قطع برق یا عدم ارتباط با سامانه‌ی مرکزی از کار نمی‌افتاد، و حتی صدایش دو برابر می‌شد. و همین‌جا بود که همه‌چیز خطرناک می‌شد.چون این قطعه، شباهتی نگران‌کننده به همان قطعه‌ای داشت که در شکم آخرین قربانی قاتل دونات صورتی پیدا شده بود. --------- *این قطعه کاملا خیالی است و‌ وجود خارجی ندارد.
  16. دل تنگ رمان طرح ناتمام شدید یا نه🥲

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      عه تو یادت هست یه رمانم داری😒

    2. bhreh_rah

      bhreh_rah

      😣💔💔💔ببشیددددددددد

  17. سلام عزیزمممم، خوبی؟ ببخشیدد دیر به دیر میزارم درگیررررر کنکورر ارشدمممم سعی میکنم زود به زود بزارم 😬🥲 قربونت برمم لطف داری حالا آش دهن سوزیمم نیست همین عاشق‌جنایی شدبرام‌کافیه💚💚💚💚 قاتل دونات صورتی روانیه😂🥲💚 آرش کراش خودمه اصلا نمیتونی تصورکنی وقتییی مثل تصوراتم شد عکس چقد جیغ جیغ کردم😂
×
×
  • اضافه کردن...