به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/08/2026 در همه بخش ها
-
نام رمان: تراشه عشق نویسنده: نوا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اکشن، عاشقانه، تخیلی، هیجانی، سیاسی خلاصه: هزار سال از امروز گذشته است؛ جهانی که میشناختیم دیگر وجود ندارد. مرزها جابهجا شدهاند، نامها و زبانها تغییر کردهاند، و کشورها حالا با قوانین و تکنولوژیهایی اداره میشوند که ذهن امروز ما توان تصورش را ندارد. در این میان، سایرون سرآمد همه است: کشوری با پیشرفت بینظیر در تکنولوژی و هوش مصنوعی و منابع طبیعی که حتی قدرتمندترین ارتشها هم آرزوی دست یافتن به آن را دارند. در سوی دیگر، آترین کشوری نظامی و قدرتمند است اما مردمی نسبتاً فقیر دارد. سالها تلاش کرده با توافق یا مذاکره کشورش را حفظ کند، اما وقتی صلح نتیجه نمیدهد، تهدید به جنگ را تنها گزینه میبیند. سایرون، با توان محدود نظامی اما پر از فناوری هوشمند، میداند تسلیم شدن به آترین به قیمت نابودی تمام دستاوردهایش تمام میشود. پس از سالها، پروندهای ممنوعه و قدیمی را فعال میکند: نسل تراشهها؛ تنها موجوداتی که میتوانند جلوی آترین بایستند. اما مشکل اینجاست که آنها دشمن دیرینه دولت هستند و همیشه پشت مردم میایستند. در این میان، یک فرمانده ارتش سرکش وجود دارد که برخلاف نسل تراشهها، جزو آنها نیست و مخالف هرگونه همکاری با آنهاست. تصمیمات او تهدیدی بزرگ ایجاد میکند و جرقه جنگ را روشن میکند: دزدیدن دختر رئیس جمهور آترین، اقدامی که میتواند تعادل جهان را به هم بریزد. قدرت واقعی در دست کسانی است که در سکوت و پشت پرده عمل میکنند؛ کسانی که میتوانند مسیر تاریخ را تغییر دهند، اما آیا خواهند توانست کنترل این آشوب و تهدید جنگ را به دست بگیرند؟4 امتیاز
-
ساندویچ صد و دو (راوی: سوم شخص) نمیدونست برای چندمین باره که داره شماره میگیره، اما اینطور بهنظر میرسید که اگه لحظهای این کار رو انجام نده، میمیره. طره خیسی از موهاش رو دور انگشتش پیچید و دوباره تلفنهمراهش رو به گوشش چسبوند. - میشه اینقدر پاتو نکوبی؟ دارم لوگو طراحی میکنم و این کارت، تمرکزمو از بین میبره. کلارا دستمال مرطوبش رو محکم روی صورتش کشید تا سیاهی زیرچشمش رو که تا انتهای گونهش کشیده شده بود، پاک کنه. اینقدر محکم این کار رو انجام داد که صورتش قرمز شد. دوباره شماره گرفت و در همین حین، از ویل پرسید: - لوگوی چی؟ ویل تبلتش رو بالا گرفت تا کلارا که پشت نشسته بود، بتونه صفحه نمایشش رو ببینه. انگار کلارا منتظر همین جرقه کوچیک بود تا منفجر بشه: - ویلشِف؟! شوخیت گرفته؟ ویلیام شونههای استخوانیش رو بالا انداخت و گفت: - شرمنده، ولی من قبضهایی دارم که باید بپردازم. نمیتونم مثل دوست عزیزت برم و یه گوشه قایم بشم. هر لحظه ممکن بود از گوشهای کلارا آتیش بلند بشه، یا ناگهان دهنش رو باز کنه و کلهی ویل رو ببلعه؛ اون لحظه حس میکرد واقعا میتونه این کارها رو انجام بده. - چطور میتونی بگی قایم شده؟ تو تمام این مدت با ما بودی، نارسیس از هیچ کاری برای پس گرفتن بلادبورن دریغ نکرد. تو... تو چطور میتونی در نبودش اینقدر بیرحمانه دربارش حرف بزنی؟ تُن صدای کلارا با اشکهای داغش پایین اومد. نیک که تا اون لحظه جز رانندگی، کاری دیگهای انجام نمیداد، شیشه ماشین رو پایین کشید تا هوای تازه بهش برسه. پرسید: - واقعا نمیدونی کجا ممکنه رفته باشه؟ ساعتهاست که داریم میگردیم کلارا. کلارا گوشی رو روی صندلی ماشین پرت کرد و صورتش رو با دستهاش پوشوند. شونههاش شروع به لرزیدن کرد و هقهق خفه گریههاش، عمق درموندگیش رو نشون میداد. دماغش رو بالا کشید و گفت: - نمیدونم، نمیدونم. خونهش رفتیم، صخرا نارا و حتی خونه من رو هم گشتیم. اینجوری نیست که نارسیس به جز رستوران، اصلا جایی رو داشته باشه که بره. جمله آخرش، شدت گریهش رو تشدید کرد. حالا حتی ویلیام هم تبلتش رو خاموش کرده بود و غمگین به نظر میرسید. لباس و بدن هر سهشون از بارون شب گذشته، خیس بود. کلارا با خشم، پیرهنش رو درآورد، اون رو مچاله کرد و گوشه ماشین انداخت. احساس لزج و چسبندگی لباسهاش، آزارش میداد. این باعث شد دوباره به نارسیس فکر کنه، اینکه خیسی لباس و به خصوص شلوارش، چقدر براش دیوونهکنندهست. عاجزانه نالید: - خدای من! تو کجایی نارسیس... تو کجایی؟4 امتیاز
-
در حال آماده شدن میفرستمش تا فردا3 امتیاز
-
ساندویچ صد و سه نارسیس جوابش رو نداد؛ چرا که اون لحظه، صدها مایل با کلارا فاصله داشت. با صورت رنگپریده و لبهای ترکیده، به ارواح شباهت بیشتری داشت تا یک خونآشام. دختر بلوندی، تلوتلو خوران از کنارش رد شد. باید زود به خونه میرسید؛ چرا که به نظر مادرش، برای هر روز پارتیکردن، زیادی بچه بود. لحظهای ایستاد و مجدد به نارسیس نگاه کرد. با خودش گفت: - خوابنما شده؟ قامت تکیده نارسیس، سیاهی شب رو میشکافت و جلو میرفت. ماشین رو کمی دورتر رها کرده بود و اگه کسی اون رو میدزدید، بیشک اعتراض نمیکرد. مقابل دری که رنگ زرد کرهایش، بهش دهنکجی میکرد ایستاد. خودش هم نمیدونست چرا اونجا بود، اما این تنها چیزی نبود که نمیدونست. نارسیس حتی نمیدونست کیه. تمام اون چیزی که هویتش رو باهاش تعریف میکرد، الان متعلق به دیگری بود؛ یعنی رستورانش. دقیقههای طولانی مقابل خونه خشکش زده بود. ساعتها رانندگی، نارسیس رو به جایی کشونده بود که خودش هم انتظارش رو نداشت. لباسهاش نم داشت و پوست تنش سفید و سرد بود؛ درست شبیه یک جسد. صدای تلویزیون رو میشنید و بوی پیتزای بلند شده از خونه رو حس میکرد اما در نمیزد. انگار دستهاش رو توی بلادبورن جا گذاشته بود که اینچنین ناتوان به نظر میرسید. ناگهان در به روش باز شد. بازرس با پیژامه راهراه و کیسه زباله توی دستش، خشکش زد! تلویزیون هنوز داشت سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس جمهور وقت امریکا رو پخش میکرد. - گربه وحشی؟! نارسیس نگاه تهی و سردش رو ذرهای جابهجا نکرد. علاوه بر دستهاش، صداش رو هم از دست داده بود.3 امتیاز
-
#چهلمین متن نیمه شب دلیل اینکه خیلی از آدما به چیزایی که میخوان نمیرسن؛ ناشکری و نمک نشناسیه! وگرنه تو برای یه چیز کوچیک تو زندگیت، نه فقط گفتاری بلکه از صمیم قلب خداتو شکر کن ، ببین چجوری دو برابر برمیگردونه به زندگیت... 22:22 نوزدهم بهمن2 امتیاز
-
پارت هفتم قلم رو برداشتم و با لبخند شروع به نوشتن کردم: تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید ... همینجور صورت زیباش جلوی چهرم میومد و بیشتر راجبش مینوشتم. تا اینکه تمام شد و آخر سر هم اسمم و نوشتم...باید این نامه رو میرسونم دست سبزعلی تا بهش برسونه! دلم میخواست سریعتر اونو بخونه. نمیتونستم تا شنبه صبر کنم. اما باید میذاشتم که مهمانها میرسیدن و خانوم جان( نامادریم ) مشغول کار میشد تا بتونم از خونه بیرون برم، وگرنه هزارتا کار سرم میریزه تا نتونم از خونه خارج شم... ساعت تقریبا هفت بود که دوستای کشاورز بابام اومدن و خانوم جان هم خیلی سخت مشغول پذیرایی و چایی بردن و میوه بردن شد. این لابلا از منم کمک میخواست و منم بدون کوچیک ترین حرفی، کمکش میکردم. موقع سفره گذاشتن، سر شام رفتم توی آشپزخونه و رو به خانوم جان گفتم: ـ خانوم جان من میرم پایین کفشهای مهمونا رو مرتب کنم. خانوم جان که مشغول آب کشیدن ظرفا بود گفت: ـ باشه؛ فقط محمد داری میای بالا، قبلش از تو انباری ذغال برای قلیون بیار! گفتم: ـ باشه حتما. بعدش با سرعت از خونه خارج شدم و رفتم سمت خونه سبزعلی و با پرتاب کردن چند سنگ به شیشه اتاقش، بهش فهموندم که پایین ایستادم.2 امتیاز
-
پارت بیستم آپامه خواهر اماتا متفکر رو به شوهرش گفت : _میتونیم ، کمی اون طرف تر که نزدیک تره به اشباح ، آتش درست کنیم اونجا هم تو دیدم نیستیم ، هم فاصله ای نداریم با اشباح ، اگه ابدوس درست بگه اینجوری هرج و مرج میشه و اشباح هم مجبور میشن ، محاصره رو باز کنن ، فقط باید سریع عمل کنیم و از بینشون رد بشیم ! همه با سر تایید کردیم و ریز ریز به همون سمت رفتیم ، از لایه زیری دامنم تکه پارچه ای رو پاره کردم و سمت اماتا که داشت پارچه ها رو روی هم میذاشت گرفتم ، ایرج خان و ابدوس و بوژان حواسشون به دور و بر بود که اشباح متوجه ما نشن ، بلاخره به هر سختی بود ،آتش رو درست کردیم! وقتی پارچه ها آتش گرفتن ، شروع کردیم سر و صدا کردن ، اشباح متوجه آتش شدن و طبق پیش بینی محاصره شکسته شد و همه به هول و ولا افتادن، تو این بین ما هم اروم اروم بدون جلب توجه از بین جمعیت رد میشدیم، بلاخره از جمعیت بیرون اومدیم و به سمت راه خروجی روستا و دور از چشم اشباح دوییدیم ؛ایرج خان برای دفاع از خودمون چند تکه چوب رو اتش زد که در صورت نیاز ازش استفاده کنیم ، تازه داشتیم دور میشدیم که صدای جیغ آدورینا باعث شد بایستیم ، وقتی سمتش برگشتم دیدم ، دستش تو دست یکی از اشباح اسیره ،ابدوس و بوژان دو چوب آتش گرفته رو سمتش گرفتن که ، شبح با لحن و صدای عجیب ، ولی به زبان ما گفت : _برگردید ، وگرنه این دختر قربانی میشه . اپامه با گریه به زمین افتاد اسم دخترش رو صدا میزد ، ایرج خان هم شکه و عصبی به شبح خیره شده بود ، همه شکه بودیم و نمیدونستیم باید چه کار کنیم، تو فکر بودم که یهو بازوم به شدت کشیده شد ، یکی از اشباح بازوم رو گرفته بود و من رو به عقب کشید ، نگاهی به دستش که از زیر شنل بیرون زده بود انداختم ، یک دود سیاه بود که به شکل دست دراومده بود ، با بر خورد دستش بازوم یخ کرده بود و سرما به استخوان هام نفوز کرده بود ، ترسیده بودم ، اون شبح که ادورینا رو گرفته بود گفت : _تسلیم شید ، وگرنه این دو دختر رو جلوی چشم هاتون میکشم . سردی چیزی رو دور گردنم حس کردم ، شبح دو دستم رو از پشت گرفت بود و دست دیگش رو روی گردنم گذاشت ، فشاری حس نمیکردم ولی حس یخزدگی داشتم پوستم گز گز می کرد .2 امتیاز
-
پارت ششم قبل رفتن به خونه، رفتم نونوایی و از شانسم امروز خلوت بود و حدود پنج تا نون بربری گرفتم و به سمت خونه رفتم...اما قبل از اینکه وارد خونه بشم، پشیمون شدم و درو بستم و رفتم سمت کوچمون تا بتونم خونه زهره رو ببینم و از دور حسش کنم. رسیدم سر کوچه اما واقعیتش این بود که نمیدونستم کدوم خونست اما دستم و روی قلبم گذاشتم و چشمام و برای لحظهایی بستم تا بتونم از حس شهودم کمک بگیرم...حسم میگفت بین اون خونهها...خونهایی که سقفش دیواری آجری رنگ بود و تراسش به سمت خیابون بود، خونشونه و همین حین دیدم با یه روسری گلگلی و دامن از همون مدل با بافتنی توی دستش اومده و روی تراس نشسته...خواستم براش دست تکون بدم و صداش بزنم اما آدمایی که تو کوچه در حال رفت و آمد بودن، مانعم شدن...شاید اونقدری که باید هنوز جسور نشده بودم و بعلاوه اینکه میترسیدم خبر به گوش برادر یا پدرش برسه و برای زهره گرون تموم شه! اصلا دلم نمیخواست حتی به ناراحتیه چشماش فکر کنم. بنابراین از همین فاصله دستم و روی قلبم گذاشتم و زیر لب با ذوق گفتم: ـ همین که از همینجا میتونم نگات کنم، برام کافیه... دوباره برگشتم سمت خونه و در و باز کردم و رفتم بالا...سمیرا خانوم در حال آشپزی توی آشپزخونه بود و با سروصدای در، بلند پرسید: ـ تو اومدی محمد؟ بلند گفتم: ـ آره منم... روسریشو دور گردنش بست و گفت: ـ نون خریدی؟! نون ها رو دادم دستش و بدون حرف راه افتادم سمت اتاقم...سریع به پشتی اتاقم تکیه دادم تا شعری که با شنیدن اسم زهره به یادم اومد و براش بنویسم.2 امتیاز
-
پارت هفدهم کمی با لبهای غنچه شده و اخمهای در هم رفته، بر و برِ نگاهش رو بهم دوخت. - آهان منظورت شارلاتانه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. پس شارلاتان همون وکیل بود. حینی که سرم رو تکون میدادم با جدیت گفتم: - هوم شارلاتان میخوام. اون هم دست به سینه شد و پوزخندی زد. - ولی تو مجاز به داشتنش نیستی. خدایا فکر کنم غلط کردم که گفتم به جای استرس خشمگینم، چون دوباره واکنشهای هیستریکوارم خودشون رو نشون دادن. از پریدن پلک چپم گرفته تا میلم برای مکیدن شستم. دستهام روی رون پاهام مشت کردم. - چ.. را اون وقت؟ مگه این کوچیک ترین حق همه تو این سیستم نیست؟ بسیار تلاش بر این داشتم تا لرزش صدام رو بگیرم، ولی تا حدودی بی فایده بود. مرتیکه لبهاش رو جلو داد و با میمک صورتی که شبیه اردک شده بود، جواب رو توی روحیهم کوبید. - تو جزو شهروندان به حساب نمیای. همجنسای تو میتونن بین آزادی پوشش و حقوق شهروندی یکی رو انتخاب کنن و با توجه به وضعیت پوششت حین دستیگری، هوم تو شهروند حساب نمیشی! دهنم باز مونده بود و به خدا قسم قفسهی سینهم میلرزید. تشویق که عجب آزادی پوششی بود! بیشتر شبیه انتخاب به نظر نمیاومد؟ اون هم نه یه انتخاب ساده، بلکه یه دو گزینهای که یکی از گزینههاش هیچوقت مورد گزینش شدن توسط افراد قرار نمیگرفت. و عجب سیستمی که اینها داشتن! قطع به یقین یه نابغه این قانون رو نوشته بود، نابغهای که از فعالان زمینهی زنستیزی محض به شمار میاومد. و آخرین امیدم که جلوی چشمها و گوشهام به شکلی فجیع کشته شد. نفس کشیدن طاقت فرسا بود چرا که استرس و خشم و غم توی مغزم قایم موشک بازی میکردن و شنیدن سر و صداشون توی بدنم آزار دهنده بود. و من تنها اینکار ازم بر میاومد که پارچهی زبر شلوارم رو بین دستهای مذکرانهم مشت کنم و تحت فشار قرار بدم. و چقدر حس میکردم قدرتم زیاد شده، اما چه فایده؟ این زور و بازوی مردونه میتونست از من توی این دنیای لعنتی محافظت کنه؟ - امضاش کن! صدای تو دماغیش من رو از افکارم جدا کرد. به صفحهی تبلت که مقابلم، روی میز قرار گرفته شده بود، خیره شدم.2 امتیاز
-
پارت پانزدهم - د بشین دختر جون! با شنیدن کلمات توی صداش بیشتر توی آینه غرق شدم. یه پسر توی آینه بود، شبیه عکسهایی که با اسنپ چت میگرفتم؛ با فیلترهای تبدیل صورت زنونه به مردونه. یا شبیه به عکسهایی که هوش مصنوعی با کلی حرص خوردن و پرامپت فرستادن برام ویرایش میکرد، البته گاهی وقتها جوری عکسها رو دستکاری میکرد که صاحب دست و پاهای اضافی میشدم. حالا که پوستهی دخترونهی صورتم کنار رفته و چهرهای پسرونه جاش رو گرفته بود، دختر خطاب میشدم؟ این جماعت احمق همه چیز رو برعکس و وارونه میکردن. خدایا انگار اینجا واقعاً کرهی زمین نبود! و با خشونت پرتاب شدنم روی صندلی توسط مرتیکهی ناجی، ارتباطم با آینه و افکارم رو قطع کرد. ابروهام رو توی هم بردم و زیر لب انواع و اقسام فحشهای ساختهی ذهنم رو نثارش کردم. کشوی میز رو گشود و از داخلش کاوری شفاف و پلاستیکی، قیچی و شونهی مخصوص اصلاح رو بیرون آورد. کاور رو دورم بست. موهام رو شونه زد و قیچی رو به سمتش برد. قلبم خیلی آروم میزد و ذهنم خالی از فکر بود؛ مثل اینکه از ته دل و ذهنم بوی غم میاومد. - گیریم که جنسیتم رو برگردوندین، موهام چی؟ با بی خیالی محض و لحنی پر از هیچی جوابم رو داد. - نگران نباش، با خوردن یه معجون ویژه و مالیدنش به کف سرت در عرض چند دقیقه موهات بلند میشن. حیرت جای ناراحتی رو گرفت. - مع.. معجون؟ با لحن سابقش ادامه داد. - اوهوم معجون. از ترکیب استفراغ معده و رودهی نوزاد تازه بدنیا اومده با آب استخون پاهای چپ کفتار. در هم رفتگی و جمع شدگی صورتم رو دیدم. معدهی خالیم اسیدش رو به سمت نایم شلیک کرد. عق زدم؛ آخه استفراغ معده و رودهی نوزاد یا آب استخون کفتار چه کمکی میتونه به رشد موهام بکنه؟ تصور خوردن یا حتی مالیدنش به کف سرم کاری میکرد که همین الان قیچی رو ازش بگیرم و توی رگِ گردنم فروش کنم. با صدایی که در تلاش بود عق زدن صاحبش رو کنترل کنه، نالیدم. - بنظرم زمان معجون بهتریه، با اینکه عملکردش طولانی مدته ولی حداقل عوارض جانبیش صفره. توی آینه شونه بالا انداختنش رو دیدم. - خود دانی! خرافات، مردم رو شست و شوی ذهنی میداد یا آدمها، در پی منفعتشون این چیزها رو به خورد مغز آدمیزاد میدادن؟ دنیای عجیبی بود، اینجا توی یه سطح دیگه بود و کاملا با دنیای من فرق میکرد؛ کرهی زمین کجا و باور به خرافات و دعانویسی کجا! و قیچ گفتن قیچی که موهای بلندم رو به قتل رسوند. بغض کرده به حرکات فرز مرتیکه چشم دوختم. موهام تا چند دقیقهی گذشته تا زیر کمرم بود و حالا چی؟ مرتیکهی ناجینما ازم فاصله گرفته بود و با لبهایی که گوشههاش از شدت رضایتش به پایین خم شده بودن، به موهای پسرونهم نگاه میکرد. حالا دیگه هیچ فرقی با یه پسر معمولی نداشتم؛ اما درونم چی؟ مغزم چی؟ قلبم چی؟ خاطراتم چی؟ اونها هم میتونستن طلسم بشن؟ چرا زن بودن همه جا خطرناک بود؟ چرا برای حفظ زندگی و عفتم باید تن به تغییر جنسیت میدادم؟ چرا به جای اینکه امنیت زندانهاشون رو بالا ببرن یا هوی و هوس مجرمهای منحرف رو کنترل کنن، قربانیها رو حذف کردن؟2 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: داستان طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه رمان: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستانهایی رقم زد... مقدمه: نمیتوان از تو گذشت، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفسهایم. نمیگویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم. نمیگویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز میمانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا میگذارم. نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپشهای این قلب نیست، به عشق بودن تو است. چشمهایم از این انتظار خسته نمیشود. میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.1 امتیاز
-
نام رمان: نفس در سایهی مهراب ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن! اما سایهها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهیها و نقشهها… همه به هم گره خوردهاند. و هیچچیز آنطور که به نظر دخترک میرسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا. دخترک باید از دست چه کسی فرار میکرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم میخورد؟ رازها و نقشهها، عشق و انتقام… همه در سایهها پنهان شدهاند بلاخره سر باز میکند! سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه میباشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت میشود داخل متن گفته شدهاست. گالری رمان "نفس در سایـــهی مهـــراب"1 امتیاز
-
پارت دهم بعد اینکه خانوم جان برای پر کردن لیوان چای پدر به آشپزخونه رفت، سرمو بردم جلو و خواستم همون حرف همیشگی رو بزنم که پدر با چشماش جوری که خانوم جان متوجه نشه، تایید و بهم داد...خانوم جان موقع برگشت از آشپزخونه با پوزخند رو بهم گفت: ـ باز چه شکم دردی داری محمد؟ تا من خواستم حرفی بزنم، پدر پیش دستی کرد و گفت: ـ هیچی بابا؛ یکبار بهش کار سپردم...میگه درسام زیاده و زود باید برگردم. خانوم جان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ـ حالا یکی ندونه فکر میکنه میخوای ملا بشی محمد!! یه لب از استکان چایی شو خورد و زد روی پام و گفت: ـ کار بکن پسرجون! درس و شعر نوشتن برات نون و آب نمیشه! بازم بدون اینکه بهش حرفی بزنم از سرجام بلند شدم و بعد گفتن : خدا برکت بده. از خونه اومدم بیرون و رفتم سمت طویله... چیزی که به بابا میخواستم بگم و اون نذاشت تا خانوم جان بفهمه، این بود که قبل چرا بردن گوسفندا، مثل همیشه برم سر خاک مادرم. احتیاج داشتم این روزا بیشتر باهاش حرف بزنم و از درد دلم بگم. حس میکنم تنها کسی که درکم میکرد اون بود...چوب و گرفتم دستم و گوسفندا رو راهی کردم...قبرستون دقیقا پشت تپه بود و میتونستم زمانی که گوسفندا در حال چرا هستن، برم سر خاک. از در خونه که اومدم بیرون، چشمم به سر کوچه و خونه زهره افتاد.1 امتیاز
-
پارت بیست و یک انجماد رو تو قسمت گردنم حس می کردم ، نگاه نگران خانواده ام رویه گردنم بود ، لحظات آخر تکون خوردن چیزی رو در درونم حس کردم و اخرین چیزی که دیدم ، نگاه بهت زده بقیه بود ! پلک های خشک شدم رو به زحمت باز کردم ، سرما و نور باعث شد ، دوباره ببندمشون و بهم فشارشون بدم ، با صدای خش دار و بم گفتم : _مامان صدای اشنایی رو شنیدم که گفت : _بوژان ، آدو بهوش اومد !! صدای پا و حضور چند نفر رو دورم حس کردم ، پلک هام رو اروم باز کردم و اولین چیزی که دیدم چهره نگران و خسته و ژولیده بوژان بود ! با دیدنش گفتم : _بوژان ، چرا اینشکلی شدی ؟! مامان کجاست ؟! اشک تو چشم های بوژان جمع شد و گفت : _من خوبم آمی ، دو روزه خوابی ! دیگه نگرانت شده بودیم . به سختی خودم رو بالا کشیدم ، روی یک گاری بودم ، نگاهی به اطراف انداختم ، توی یک جاده ناشناس بودیم ، آبدوس و آدورینا هم بغل گاری نگران به من نگاه می کردن ، با تعجب گفتم : _دو روزه خوابم !! چرا هیچی یادم نمیاد ! مامان و مادر جون و بقیه کجان ؟! همگی نگران بهم خیره شده بودن و لام تا کام حرف نمیزدن ، پا های خشک شدم و روی زمین گذاشتم ، تعادلم رو از دست دادم که آبدوس سریع قبل اینکه روی زمین بیوفتم ، زیر بغلم رو گرفت ، بلند تر گفتم : _با شما هام ؟! چرا حرف نمیزنید ؟! بقیه کجان ! به گریه افتاده بودم ، ابدوس گفت : _نگران نباش ، برات تعریف می کنیم ، اول بیا بریم دم آتش گرم بشی ، بعد صحبت می کنیم!1 امتیاز
-
پارت بیست و یکم توی معنویت غرق بودم که یک آن در باز شد، چند سرباز از چهارچوب فلزی گذر کردن و وارد شدن. هر کدوم از اونها به سمت یه بازداشتی رفت و بهش دستبند زد. و اون جوری که به نظر میرسید گویا نفر آخر من بودم! خدایا همین الان داشتم مینالیدم، حداقل بعد از دو ساعت اون تیم رو سراغم میفرستادی! و بله! آخرین سرباز به سمت من اومد و دستهام دوباره توی بندِ دستبند اسیر شدن. آب دهنم رو قورت دادم که تکون خوردن سیبک گلوم به بالا و پایین حس شد، اصلاً دوستش نداشتم. - ک.. کجا داریم میریم؟ سرباز با جدیت جوابم رو داد. - دادگاه. آخه به این زودی؟ بابا کمی صبر، کمی تأمل، آخه تا به کی این میزان عجولیت؟ فکر کنم لعنتیها حتی اجازه نداده بودن یک ثانیه از ثبت پرندهم بگذره، حالا اگه قاتل بودم سُر و مُر و گُنده داشتم توی شهر قدم میزدم. و دوباره من بودم که کشونکشون کشیده شدم. سرباز قدمهای بلند برمیداشت و من عملاً پشت سرش میدوئیدم. حتی تغییر جنسیت هم کمکی به قد و قدمهای من نکرده بود، در مقایسه با مذکرهای دیگه من تنها یه جوجهپسر به نظر میرسیدم. از کلانتری خارج شدیم. ماه توی آسمون میدرخشید. با دیدن ظلمتِ شب پاهام سست شدن. کدوم مکان دولتیای الان بازه که دادگستری باز باشه؟ صدام لرزید. - این وقت شب باید بریم دادگاه؟ سرباز ترمز کرد و ایستاد. و من که پشتش بودم، با ترمز ناگهانیش، صورتم با کمرش تصادف کرد. چرخید و اخمالود خیرهم شد. - روز به این دل انگیزیه، اشکال کار کجاست؟ صورتم توی هم و گوشهی چپ لبم به نشانهی تعجب بالا رفت. نگاهم رو به تاریکی شب و ماهِ کامل و درخشان دوختم. کجای این مهتاب شبیه روز بود؟ نکنه اینها روزها میخوابیدن و شبها کار میکردن؟ خدایا نه، خدایا من رو همین الان به جهنمت ببر! خدایا قسم به خودت که جهنم بهتر از دنیای این وارون زدههاست. سرباز به راهش ادامه داد و من هم پشت سرش به راه افتادم. سرباز و من به اتفاق سربازها و بازداشتیهای دیگه سوار بر اتوبوس قرمز و صد البته بدشگونِ کلانتری شدیم و احتمالاً مسیر دادگاه رو به پیش گرفتیم. قطعم به یقین رسیده بود و یقینم به قطع که من دیوونه شده بودم، وگرنه مگه آدم عاقل از روی جنون به قاه قاه خندیدن میافته؟ و تا دادگاه خندیدم چون اشکی برای ریختن نداشتم. و بالاخره به مکانِ معلوم رسیدیم. ابتدا سربازها پیاده شدن و سپس ما به ترتیب و پشت سر هم از اتوبوس خارج شدیم. نگاهم به نوشتهی روی ساختمان مدنظر افتاد، «مجتمع قضایی رِهشِوب» . ساختمان توی نگاه من دندون و دهن در آورد و پوزخندِ خونینی به لب زد. دقیقا مثل کوسهای که منتظر بود انسانی به اقیانوس بره تا درسته بِدَرَتِش. از اینها گذشته، آیا این دنیای وارونه منظورش از رِهشِوب همون بوشهر ما بود، نبود؟1 امتیاز
-
پارت نهم بعدش گفتم: ـ من برم که الان خانوم جان صداش درمیاد! خداحافظ. و با حالت دو رفتم تو خونه و تا رفتم سمت انباری، خانوم جان درو باز کرد و گفت: ـ طالب هیچ معلومه کجایی؟؟! بجنب پدرت اینا میخوان بساط قلیون آماده باشه! سریع جعبه ها رو کنار دادم و گفتم: ـ دارم میام خانوم جان! بعدش ذغال هارو روی قلیون مشغول چاق کردن شدم. تو حین کار هم مدام به زهره فکر میکردم و احساسش. به اینکه وقتی نامه به دستش رسید، چه حالتی پیدا میکنه! دست خودم نبود، مدام دلم میخواست پیشم باشه و با همدیگه حرف بزنیم... دلم برای چشماش و مدل نگاه کردنش واقعا تنگ میشد. بعد اینکه بساط قلیون رو برای بابا با دوستاش بردم، رفتم بالا تو اتاق و مشغول قرآن خواندن شدم. دلم میخواست منم مثل ملا میرزا بتونم یه روزی قاری قرآن بشم و هم اینکه دعا کنم که زهره بالاخره مال من بشه و مانع ها یکی یکی از سر راهمون برداشته بشه و مهم تر از هر چیزی، جنگ بین چلاوی ها و آملی ها با رسیدن منو زهره به هم تموم بشه... نمیدونم تا ساعت چند مشغول قرآن خواندن بودم اما وقتی سرمو بلند کردم، سپیده دم شده بود. اصلا خواب به چشمم نیومد و گفتم قبل از اینکه خانوم جان برای خریدن نون بیدارم کنه، خودم بلند شم و برم نون بخرم. موقع صبحانه خوردن، بابا بهم گفت: ـ طالب، امروز برای چرای گوسفندا باید بهم کمک کنی! من دیشب نتونستم بخوابم، کمرم گرفته. همینطور که قند میذاشتم تو دهنم گفتم: ـ چشم پدر!1 امتیاز
-
پارت هشتم سبزعلی بعد چند دقیقه اومد پایین و با لحن تندی گفت: ـ چه خبرته طالب؟؟! مگه من معشوقتم که اینجوری صدام میزنی! سریع از تو جیب لباسم، نامه رو درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ خیلی سریع باید اینو به دست زهره برسونی سبزعلی! سبزعلی به نامه توی دستم نگاه کرد و گفت: ـ طالب بیخیال شو توروخدا! آوازهاش تو محل بپیچه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ کاری که بهت میگم و بکن سبزعلی! نمیتونی بهم کمک کنی؟! سبزعلی یکم فکر کرد و گفت: ـ چی بهت بگم که عاقل نمیشی! لبخندی زدم و گفتم: ـ دلمو بدجور بهش باختم! سبزعلی سرشو به دو طرف تکون داد و گفت: ـ چی بگم والا! خدا بخیر بگذرونه! نامه رو از دستم گرفت و داشت میرفت داخل خونه که گفتم: ـ وایستا! ـ باز چیه؟؟ گفتم: ـ چجوری میخوای به دستش برسونی؟ یه موقع برات دردسر درست نشه!! گفت: ـ نگران نباش! خواهرم زهرا، بعدازظهرا میره پیشش و با همدیگه خیاطی میکنن و زهره بهش بافتنی یاد میده! میدم بهش که به دست زهره برسونه! با ذوق گفتم: ـ حرف نداری!1 امتیاز
-
https://cdn.imgurl.ir/uploads/z01600_file_00000000fabc71fda695743169d825b5.png1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
#سی و نهمین متن نیمهشب مود : خودت + آرزوهات + خنده هات + کتاب خواندن + نوشتن احساسات+ موزیک گوش دادن با هندزفری+ حرف زدن با خدا+ کافی خوردن + گذاشتن پای برهنه تو آب دریا + عود سیب ترش یا وانیل روشن کردن + نگاه کردن به ماه هر چیز یا هر کس دیگهایی تو ذهنت موند، چرته... خط بزن و برای خودت لحظه های خوش بساز. 11:11 نوزدهم بهمن1 امتیاز
-
#سی و هشتمین متن نیمهشب هر اشتباهی که توی زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین کاری بوده که میتونستی تو اون لحظه انجام بدی! هر انتخابی که توی زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین تصمیمی بوده که اون لحظه میتونستی انتخابش کنی! و هر حسی که داشتی؛ به احتمال زیاد قوی ترین چیزی بوده که قلبت بهش باور داشته! پس لطفا حسرت هیچی رو تو گذشته نخور! تو اون لحظه بهترین خودت بودی. خوده بیتجربهی گذشتت و قضاوت نکن! 10:10 نوزدهم بهمن1 امتیاز
-
نام رمان: جاذبهی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: اجتماعی، روانشناختی، ترسناک، تراژدی خلاصه: سارا، نویسندهای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی میشود. او در جستوجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمیآید؛ بازیای تاریک که هر مرحلهاش، او را بیشتر به مرز نفسهای آخر نزدیک میکند. سارا تصمیم میگیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمیداند آنچه تجربه میکند حقیقت دارد یا ساختهی ذهن خسته و پریشان خودش است. هشدار محتوا: این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازیهای خطرناک است. مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمیشود. هدف از روایت داستان، آگاهسازی و هشدار دادن است و به هیچوجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست.1 امتیاز
-
#سی و هفتمین متن نیمه شب ولی بنظرم سخت تر از کسی که دچار دوست داشتن یه طرفه شده؛ وضعیت اونیه که میدونه طرف مقابل باهاش حال نمیکنه و نمیخواد باهاش حرف بزنه... با این حال بازم از ذهنش بیرون نمیره و توی تمام سختیا، خوشیها، غم و غصهها ، خواب و رویا، اولین کسی که تصویرش تو ذهنش میاد، اون آدمه! واقعا دردناکه:))) 23:23 هجدهم بهمن1 امتیاز
-
پارت نوزدهم جرعت نداشتم به هیچکدوم از بازداشتیها نزدیک بشم چه رسد به شروع گفتگو؛ انگار تهدید به اعدام شدن و امضا کردنش کارساز بود. وگرنه در عرض کمتر از یک دقیقه ریز و بوم این دنیای نفرین شده رو عریان میکردم، چرا که اجتماعی بودم و وراج. بیخیالِ افکار زانوهام رو تا حد ممکن به شکمم فشردم، درد گرسنگی دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. حس میکردم معدهم به ستون فقراتم چسبیده و با دندونهای تیز کوسهایش اعضای داخلی شکمم رو میخوره. با باز شدن در نگاهم به سمتش چرخید. سربازی که کمی پیشتر زمان غذا رو اعلام کرده بود، کیسهی غذا به دست از چهارچوب در گذر کرد و اونها رو زمین گذاشت. از داخلش ظرفی سفید و یکبار مصرف و بطری سفید رنگی که دوغ به نظر میرسید بیرون آورد و به یکی از بازداشتیها تقدیمش کرد. و بعد به صورت دایرهای وار و منظم مشغول پخش کردن مابقیش شد. بوی غذا داشت سر مستم میکرد و من طبق شانس خوبم آخرین نفرِ گیرنده بودم! ولی بالآخره نوبت من هر رسید. محترمانه غذا رو از دستش چنگ زدم و روی زمین گذاشتم. چشمهام رو بستم و حینی که تنفس بوی خوشِ غذای مورد علاقهم رو به ریههام هدیه میدادم، ظرف رو باز کردم. تبسمی عمیق روی لبهام نقاشی شد. پلک از روی پلک برداشتم و نگاهم رو به غذا دوختم. لبخند روی لبم ماسید، مثل شیری که تاریخ انقضاش گذشته باشه. با بهت به صحنهی روبروم خیره شدم. چه خبر بود؟ این دیگه چه کوفتی بود که داخل ظرف ریخته بودن؟ انبوهی از سبزیهای پخته شده که کل ظرف رو پر کرده بودن، لوبیاهایی که اگه سرشماریشون میکردم به دهتا هم نمیرسید و کلی تیکه گوشت نیمپز. و البته ناگفته نماند کمی برنج گوشهی ظرف؛ دقیقاً اندازهی مشت بچهی خردسالِ زیر ده سال! یعنی اینها به جای اینکه برنج رو با خورشت بخورن، خورشت رو با برنج میخوردن؟ این به کنار، اصلاً کجای این زهرماری شبیه قرمهسبزی بود؟ اشتیاقم و اشتهام در کسری از ثانیه به ناکجاآباد کوچ کردن و نگاه پر از غمِ بی انتهام، روی محتوای ظرف قفل شد. بغضم انقدری توی گلوم بزرگ شده بود که احساس میکردم تا قفسهی سینهم هم رفته. این دنیای لعنتی حتی غذاهاش هم عجیب الپخت بودن. اما با معدهی بیچارهم چه میکردم؟ یعنی واقعاً مجبور بودم این هنر ناشاهکار آشپز رو به خورد سه قورباغهی داخل معدهم بدم؟ با لبهایی آویزان قاشق رو به سمت ظرف بردم. حاضرم قسم بخورم با هر قاشق، محتوا توی دهنم بزرگ میشد. این اصطلاحی بود که ترکها ازش استفاده میکردن و به این معنا بود که غذا مزهی مدفوع میده و به زور و با انزجار میتونی ببلعیش. هر قاشق رو با بیزاری و به کمک یه جرعه از دوغ میجوئیدم و قورت میدادم. هرچند دوغ هم عادی نبود، دوغشون به جای نمکی بودن، شیرین بود حتی از شیرینتر از مربا. رسماً جنون من رو زده بود، چون از آغاز غذا خوردن تا پایان یافتنش، اشکهام از لای مژههام روی گونهم میچکیدن و توی ظرف غذا فرود میاومدن. من همه چیز لعنتی این دنیا رو تحمل کرده بودم؛ از در معرض بی عفتی قرار گرفتنم تا زندانی شدنم بابت قربانی بودنم، از کتک خوردنم از بازجو تا وارونه شدن تمام مشخصاتم، از تست لعنتی روانشناسیشون تا دریچه و تغییر جنسیتم و حتی کوتاه شدن گیسهای عزیزم! ولی، اما، با این حال، لیکن، ولیکن غذا رو دیگه نمیتونستم. بعد از این دیگه ظرفیتم پر شده و داشت لبریز میشد.1 امتیاز
-
پارت پنجم رو به سبزعلی پرسیدم: ـ تو میدونی خونش کجاست؟ سبزعلی آهی کشید و گفت: ـ بیخیال شو طالب! اون دختر و بهت نمیدن! میانه راه وایستادم و با ناراحتی نگاش کردم و گفتم: ـ آخه چرا؟! سبزعلی گفت: ـ اون دختر محمود چلاویه! خونشون دقیقا پشت کوچه شماست. ناراحت شدم اما ناامید نشدم و گفتم: ـ من شانس خودمو امتحان میکنم. چشماش از ذهنم بیرون نمیره... سبزعلی بهم نگاهی کرد...رسیدیم به اون دو راهی که مسیر خونه هامون و از هم جدا میکرد و گفت: ـ من که هر چی بگم تو حرف خودتو میزنی طالب! بهرحال وظیفه من بود که بهت هشدار بدم! چیزی نگفتم و باهاش خداحافظی کردم...عشق به زهره چشمام و کور و گوشام و کرد کرده بود وگرنه سبزعلی داشت حرف درستی میزد...چون از مدتها قبل یعنی از زمان بچگی من تا الان یه گارد خیلی بزرگ و محکمی بین دو طایفه آملی ها و چلاوی ها بود و تو این مدتی که یجورایی بین دو طایفه جنگ بود، خیلی ها از هم گذشتن...برادر از برادر...زن و شوهر. هیچوقت نشده بود که یک چلاوی و آملی تو یک مجلس بشینن و اون مجلس تا آخر به خوبی و خوشی پیش بره. سر آخر یک دعوایی پیش میومد! اما من واقعا نمیخواستم به این چیزا فکر کنم، برای من، مهم زهره بود و نه هیچ چیزه دیگه! شاید عشق من و زهره به این دعوا پیروز میشد و همه چیز در نهایت به خیر و خوشی تموم میشد! از کجا معلوم؟!1 امتیاز
-
پارت چهارم گفتم: ـ مثلا من وقتی اسمتُ شنیدم، شعر خیلی قشنگی به ذهنم اومد. دستش و گذاشت زیر گونهاش و گفت: ـ خیلی مایلم تا بشنوم! تا خواستم حرفی بزنم، سبزعلی از پنجره کلاس سرش و آورد داخل و گفت: ـ طالب بیا دیگه! زیر پاهام علف سبز شد. منو زهره جفتمون که تو فکر فرو رفته بودیم، با شنیدن صدای سبزعلی یکه خوردیم... دفترهام و توی دستم گرفتم و گفتم: ـ فرصت نشد ولی حتما به دستتون میرسونم که بخونیدش! با لبخند سرش و تکون داد و گفت: ـ خوشحال میشم. ممنونم ازتون. و سری به نشانه ادب تکون دادم و کفشام و پوشیدن و رفتم پیش سبزعلی. سبزعلی زنجیری رو دور دست خودش میچرخند و به دیوار مکتب خونه تکیه داده بود و با دیدن من به حالت شاکی گفت: ـ بابا طالب! دو ساعت داری چیکار میکنی تو کلاس؟! ملا میرزا هم که سر کلاس نبود. اما من فقط فکر و ذکرش پیش لبخند و چشمای زهره بود. حالت صورتم از نگاه سبزعلی دور نموند...با بازوش زد به پشتم که از فکر درومدم و گفتم: ـ چته؟! سبزعلی پوزخندی زد و گفت: ـ تو چته؟؟ چرا تو عالم هپروتی؟؟ ببینم طالب، نکنه موضوع اون دخترست؟1 امتیاز
-
پارت نوزدهم مامان متفکر گفت : _تا سرشون گرمه چک کردن بقیه روستا هست باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم ! اماتا کلافه گفت : _نمیبینیشون ! معلوم نیست چه موجودی هستن ، اخه چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! ابدوس گفت : _با آتش، اون سری دیدم که از آتش بدشون میاد ! اماتا باز غر زد : _یه چیزی میگید برا خودتون ، الان این وسط ، بین این همه جمعیت ، چوب و چخماق از کجا گیر بیاریم ! اصلا گیرم که گیر اوردیم ؛ چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! مادر جون گفت : _انقدر ایه یاس نخون دخترم ، بلاخره باید کاری کنیم ! اماتا عاصی نگاهی به جمع انداخت و چیزی نگفت، بین جمعیت نگاه می کردم ، همه غصه دار و ترسیده بودن ، از پیر و جوان گرفته تا بچه و زن و مرد همه ترسیده بودن ، یهو بین جمعیت نگاهم به دو سنگ چخماق افتاد ، انگار خدا باهامون یار بود ! خم شدم و به سختی از لای جمعیت سنگ ها رو برداشتم و سمت مامان گرفتم و گفتم : _اینا ها ! پیدا کردم ؛ سنگ چخماق ! چشم های ایرج پدر ابدوس برق زد و گفت : _آفرین دخترم ، به جای چوب هم از پارچه لباس استفاده می کنیم ، فقط باید نقشه بکشیم که چه جوری حواسشون رو پرت کنیم!1 امتیاز
-
پارت هجدهم اشباحی که ما رو گرفته بودن ، به سمت جمعیت که وسط میدون زانو زده بودن و یک عده اشباح دیگه محاصره اشون کرده بودن هُل دادن ، تو بین جمعیت خانواده اماتا و ابدوس رو پیدا کردیم ، مامان و اماتا تا هم رو دیدن ، هم دیگه رو بغل کردن و به گریه افتادن ، کنار اماتا زنی نشسته بود که شباهت زیادی به اماتا داشت ؛بغل مردی با قد بلند گریه می کرد ،حدس زدم مامان ابدوس و ادورینا باشه و اون مرد هم پدرشون هست . ابدوس در حالی که ادورینا رو به اغوش کشیده بود با غم بهم نگاه کرد ، اشکام بی مهابا میریختن ، بوژان بهت زده بغلم زانو زده بود ، به مادر جون که نگاه کردم قلبم هری ریخت! لباش سفید شده بود و مردمک چشمش دو دو میزد ، حالش خوب نبود ، خودم رو سمتش کشیدم و گفتم : _مادر جون ! مادرجون ! حالتون خوبه صدام رو میشنوین؟! مامان با صدای من به سمتمون برگشت و سراسیمه طرف دیگه مادر جون جا گرفت ، اماتا که بطری دستش بود سمتمون گرفت و گفت : _یکم بهش اب بدین شاید بهتر بشه ! سری تکون دادم و بطری رو جلوی دهنش گذاشتم ، یکم که از اب خورد کمی حالش جا اومد ، شخصی که فکر می کردم بابای ابدوس هست ، اروم گفت : _این طوری نمیشه ، باید سعی کنیم از بینشون فرار کنیم ! اماتا رو به مرد گفت : _یه چیزی میگی ها ایرج ، نگاهی به دور و اطراف بنداز ! محاصرمون کردن ! زنی که فکر کنم خواهر اماتا بود رو به اماتا گفت : _خواهر ، نمیتونیم دست رو دست بزاریم که ، حداقل باید بچه هامون رو فراری بدیم ! اماتا ناراحت به زن نگاه کرد و گفت : _ میدونم آپا ، منم نگرانم ولی کاری نمیتونیم بکنیم !1 امتیاز
-
پارت سوم بعد که اومدم سرجام نشستم، ملا گفت: ـ بقیه بحثا راجب متن بچها و میذاریم شنبه؛ فعلا خسته نباشید! اینو گفت و کلاهش و گذاشت رو میز و از کلاس بیرون رفت. بعد بیرون رفتنش هم بچها تک تک کلاس و ترک کردن اما من لفتش میدادم که تمامی حرکات اون دختر و زیرنظر داشته باشم و بتوانم تو ذهنم حکش کنم تا شبا راحتتر بهش فکر کنم. تو حین جمع کردن وسایلم دیدم که از سرجاش بلند شد و اومد و تو یک قدمی من نشست. از حرکتش یکم جا خوردم اما از ته دلم ذوق زده بودم و با لبخندی که از چشمام داشت بیرون میزد، جوابشو دادم...اونم با لبخند گفت: ـ چجوری اینقدر متنایی که مینویسین قشنگه؟ از چی الهام میگیرین؟ با عشق چند ثانیه به چشماش خیره شدم و گفتم: ـ میتونم اسمتونو بپرسم؟! گونههاش سرخ شد و گفت: ـ زهره! گفتم: ـ چه اسم قشنگی! راستشو بخواین من وقتی به زیباییها و قشنگی های اطرافم نگاه میکنم و بهشون فکر میکنم، جملات به صورت بداهه توی ذهنم جاری میشه و سعی میکنم که اون جملات رو بدون هیچ تفسیری رو کاغذ بیارم. با حرف زدن من سرشو به حالت تایید تکون میداد. ادامه دادم و گفتم: ـ و خب میدونین دیگه هر چیزی هم که از دل آدم بیرون بیاد، به دل همه هم میشینه! گفت: ـ چقدر جالب! تابحال اینجوری بهش نگاه نکردم.1 امتیاز
-
پارت هفدهم کتاب رو برداشتم تا داخل کیفی که مامان برام دوخته بود بزارم لحظه اخر ، تصمیم گرفتم گردنبند روی کتاب رو به گردن بندازم ، بعد برداشتن گردنبند کتاب رو داخل کیف گذاشتم ، داخل صندقم رو نگاه کردم چشمم به خنجر پدر افتاد ،خنجری کوچک با سنگ های آبی و سفید به روی دسته و قلاف اش ، خنجر رو هم داخل کیف گذاشتم و به سمت مامان و مادر جون برگشتم ، با کمک بوژان وسایل رو داخل گاری گذاشتیم ، هیچ کس حرف نمیزد ، فکرشون درگیر بود شام رو تو سکوت خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . نیمه های شب با احساس سرمای شدید و سر و صدای مامان و مادر جون بیدار شدم ، با دیدن صحنه رو به روم شوکه شده بودم ، اشباح تاریکی با همون شمایلی که ابدوس برام گفته بود تو خونه در حال پرواز بودن ، با دیدنشون ترس به دلم افتاد ، صداهای عجیبی از خودشون درمیاوردن ، صداشون به گونه ای بود که انگار چندین جادوگر داشتن ورد میخوندن ؛ به خودم که اومدم توسط یکیشون رو زمین کشیده شدم ، لحظه اخر قبل اینکه از کیفم دور بشم کیف رو به چنگ گرفتم ، نگاهی به مامان و مادر جون کردم که با تمام قدرت داشتن مقاومت می کردن ، بوژان هم هر چی فحش و ناسزا بلد بود به زبون میآورد ، کشون کشون ما رو از خونه بیرون آوردن و به سمت مرکز روستا می کشوندن ، زمین ها زیر پاشون یخ میبست و هوا به شدت سرد شده بود ، کم کم اطراف رو داشت مه میگرفت، از ترس و سرما به خودم میلرزیدم ، به مرکز روستا که رسیدیم ، دیدیم بقیه مردم هم تو همین وضعیت هستن ، اوضاع بهم ریخته ای بود ، هوا سرد بود ، گاری ها شکسته شده بودن ، دبه ها ی چوبی روی زمین پخش و پلا بودن ، بچه ها و زن ها گریه می کردن ، مردهایی که هنوز به دام نیوفتاده بودن داشتن مقاومت می کردن1 امتیاز
-
پارت دوم بعد اون، منم کفشمو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول رفتم و سرجام نشستم. همونجوری که کتابام و مقابلم قرار میدادم، تمام حرکاتش و زیرنظر داشتم...همیشه روبروی من مینشست. تکلیفی که کلا بهمون داده بود یه شعر در وصف دورهمی تو شب یلدا بود و بچها یک به یک جلو میرفتن و مطالبی که نوشته بودن و میخوندن اما من تمام حواسم به اون بود...حتی اسمش رو هم نمیدونستم. خیلی دلم میخواست بدونم از دختر کدوم طایفست و یکم هم شده به چشمش بیام تا اینکه استاد اسمم و صدا زد و من از تو فکر درومدم. ملا میرزا گفت: ـ محمد طالب، بیا جلو و متنی که نوشتی رو بخون. ورقهامو از لای دفترم بیرون آوردم و گفتم: ـ چشم. ملا میرزا بنظرم کرد بیبدیل و متواضعی بود و دانش خیلی زیاد توی همه زمینهها داشت و تا الان من هر چی یاد گرفتم، زیر سایه اون بوده. قاری قرآن بود و تو یاد دادن درس به بچها، بینهایت صبور بود. که همین صبر و متانتش اونو پیش شاگردانش متمایز کرده بود. رفتم جلو و یه چندتا سرفه کردم و شروع به خواندن کردم: من از میان واژههای زلال « دوستی » را برگزیدهام، آن جا که برف های تنهایی آب می شوند در صدای تابستانی یک دوست. خوشبختی همین در کنار هم بودن هاست. همین دوست داشتن هاست خوشبختی همین لحظه های ماست. همین ثانیه هایی ست که در شتاب زندگی گم شان کرده ایم. زندگی زیباست وقتی باهم باشیم. بعد تموم شدن متن یه نیم نگاه به اون دختر و بعد به ملا کردم. وقتی لبخند ملا میرزا رو دیدم، خیالم راحت شد و عرق پیشونیم و پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم...ملامیرزا گفت: ـ عالی بود طالب مثل همیشه!1 امتیاز
-
پارت شانزدهم چشم از پسر داخل آینه برداشتم؛ با اینکه جذاب به نظر میرسید و شبیه شخصیتهای وبتونی بود به هیچ عنوان دوست داشتنی نبود، چون اون من نبودم. اون صرفاً طلسمی بود برای حذف من و مثل این بنظر میرسید، «پروژهی موفق؛ ما مشکل را از بین بردیم!» که مشکل زن بودن بود! صدای تقه زدن مرتیکه به در، من رو از افکار خشمگین و غمگینم پس گرفت. کنار در ایستاده بود و با چشم و ابرو دستورِ اطاعت کردنم ازش رو میداد. ایستادم. نگاه آخر رو به خودِ غریبه شدهم انداختم و با دستهایی مشت شده به سمت در رفتم. در رو باز کرد. با بهت به صحنهی روبرو خیره شدم، آسانسور بود. آخه آسانسور چرا باید در چوبی داشته باشه؟ چرا امنیت این جا وجود خارجی نداشت؟ اگه کابین پایین نبود و کسی ندیده به سمتش قدم برمیداشت، قطعاً سقط میشد. وارد کابین شدیم و مرتیکه از بین دو دکمه که جهت بالا و پایین رو نشون میدادن، پایینی رو فشرد. و اما در کمال تعجب آسانسور به سمت بالا حرکت کرد! اینها مهندسهاشون هم سندروم وارونگی داشتن؟ دیگه از مرز جنون گذشته بودم، دیگه سلامت روان برای من بی معنا بود. - چرا پایینو زدی؟ متعجب توی آینهی آسانسور خیرهم شد. - چون داریم میریم پایین دیگه. دهنم باز موند. کاش خدا توی نوع جهنمِ پس از زندگیِ من کمی تجدید نظر میکرد؛ این دنیا برای من غیرقابل تحمل بود! پفی کشیدم و چشمهام رو بستم. ناخونهای کوتاهم رو به کف دستم میفشردم و سعی بر کنترل خودم داشتم. چیزی که همیشه باورش داشتم این بود که هر انسان برای احساساتش ظرفیت مختص خودش رو داره و اگه فراتر از اون چیزی رو حس کنه، احساسش به خشم تبدیل میشه. و این دقیقا منِ الان بود؛ دیگه غم و استرس جای خودشون رو به خشم داده بودن. با کشیده شدن آستینم، پلک از روی پلک برداشتم. و نور کور کننده بود که به چشمهام حمله ور شد. اینجا همون اتاق بازجویی بود، نبود؟ هر چه بیشتر کنکاش میکردم، بیشتر شبیه همونجا میشد. مخصوصاً با وجود مرتیکهی بازجو و وحشی. با دیدنش چشم غرهای رفتم ولی اون لبخندی نامعلوم الجنس روی صورتش نشوند. مرتیکهی ناجی یا شاید هم سلمونی بعد از سپردنم به مرتیکهی بازجو سوار بر آسانسور به پایین رفت یا به قول خودش بالا. بازجو با دستش به صندلی اشاره کرد. به سمت صندلی رفتم و نشستم. دست به سینه و با اخم بهش خیره شدم. - انگار اخلاقتم با جنسیتت عوض شده! دندونهام رو روی هم ساییدم و چشم ریز کردم. - من وکیل میخوام! صورتش حالتی به خودش گرفت که داد میزد «هان؟ نفهمیدم!» پس مطمئن شدم باید توضیح بدم چون مثل هر چیز دیگهای ممکن بود وارونه باشه. - میخوام تحت دفاعیه قرار بگیرم!1 امتیاز
-
پارت چهاردهم قطرات سبکی پی در پی به صورتم شلیک میشدن و پشت بندش ضربات سیلیوار دستی روی صورتم فرود میاومدن. حینی که مینالیدم تکونی به بدنم دادم. فکر کنم باز هم دوستم به خونهمون اومده بود و داشت از خواب بیخوابم میکرد. و به کارش ادامه داد. - اه صدبار گفتم بی خبر نیا! یک آن سیخ توی جام نشستم و چشمهام رو گشودم. صدام دخترونه نبود! از گلوم داشت صدای پسرونه پخش میشد! با چشمهای ریز شده به اطرافم خیره شدم؛ درسته، من اینجا بودم و اون شخص کرم ریزنده دوستم نبود بلکه ناجی بود که داشت سعی میکرد من رو از غش بیرون بکشه. شونههام افتادن و حالت صورتم مثل چهرهی بغضآلود یاکریم شد. و چقدر نگاه بی احساس و بیخیال ناجی روی نِروم هاکی بازی میکرد. - طبیعیه، گفتم که عادت میکنی! دندونهام رو روی هم فشردم و انگشتهام رو مشت کردم. کاش میتونستم عاطفی بودن رو کنار بزنم و یه مشت جانانه به صورت همهشون بکوبم. ناجی ایستاد. دست خیسش رو با روپوش سفید پزشکیش خشک کرد و به سمت راهروی نحس رفت. لیوانی دستش نبود پس احتمالاً با آب استخر بیدارم کرده بود. و حالا سوال اینه آب استخر تصفیه میشد یا شامل اون مایع اسیدی مثانهم که توی سرسره اتفاق افتاد هم میشد؟ با انزجار و چهرهای جمع شده، با آستین دستم صورتم رو ساییدم. - پاشو بیا دنبالم! پفی کشیدم. زانو راست کردم، ایستادم و به سمتش قدم برداشتم. احساس ضعف و بیحالی داشتم. وارد راهرو شدم. اون هم پشت سرم قدم برمیداشت. و بالاخره مسیر سرد و نامبارک راهرو توی سکوت طی شد. خروجی هم مثل هر دو مکان قبلی بی رنگ و تقریبا فاقد وسیله بود؛ فقط یه در قرمز وجود داشت که توی چشم میزد. البته یه صندلی سفید، یه میز آرایشی تک کشویی سفید و یه آینهی بزرگ هم جزو اتاق بودن. - بشین. و منی که میترسیدم به سمت آینه برم. ابداً دلم نمیخواست شاهد تغییرات باشم. آخه تا الان هم خودم رو به در نفهمی زده بودم؛ دقیقا مثل آدمی که خودخواسته مغز خر رو به کاسهی سرش پیوند زده باشه. دلم نمیخواست به دستهای نیمه مردونه که رگهای برجسته روشون خودنمایی میکرد دقت کنم، یا حتی دلم نمیخواست همهش سیبک گلوم رو لمس کنم، یا اینکه خوشم نمیاومد به مدل رونهای جدید و ساق پاهای مذکرانهم بپردازم، همچنین دلم نمیخواست متوجه نبود برجستگیهای روی قفسهی سینهم بشم و به جاش برجستگی رو جای دیگهای حس کنم. موفق شده بودم، نشده بودم؟ الان و حالا هم دلم نمیخواست صورتم رو ببینم. ولی کی این همه قدم رو تا جلوی آینه برداشته بودم؟ مغز لعنتی بهم خیانت کرده بود! این پسرهی داخل آینه من بودم؟ طلسم قدرتمند بود، انگار که یه «منِ جدید» آفریده بودن! وگرنه این همه تغییرات توی یه دنیای عادی، توی کمتر از یه ساعت ممکن بود؟1 امتیاز
-
پارت سیزدهم باید بیدار میشدم پس عربده زدن رو کافی دونستم! چشمهام رو بستم، سپس دستم رو به سمت صورتم بردم و سیلی محکمی روش خوابوندم. دوباره چشم باز کردم، اما چیزی نسبت به یک دقیقهی پیش تغییر نکرده بود. و دوباره جیغها و عربدههام که گوشهای خودم رو هم میخراشید، چه رسد به بیچارهها؛ ناجی و عوامل! البته چرا بیچارهها ناجی و عوامل؟ مگه خودِ اون پدر ایکسها این بلا رو سرم نیاورده بودن؟ بی حال و وا رفته به تغییرات بدنیم خیره شدم تا بلکه فرجی شامل حال و وضعیتم بشه؛ ولی زهی خیال باطل! بعد از گذشت مدتی فکر کنم عادت کردم. این مزیت ایرانی بودن بود؛ ما همیشه خیلی سریع انعطاف پیدا میکردیم و سازگارِ موقعیت میشدیم! لباسهای دیگه رو هم در آوردم و بعد از بازرسی بدنم، فرم بنفش زندانی رو تنم کرد. و حین پوشیدن قفسهی سینهی تخت، دست و پاهای مذکرانه و اون لعنتیها بهم پوزخند میزدن. آهی کشیدم و دقتم رو به پیراهن دکمهای پرداختم. چیزی که پشت پیراهن خودش رو نمایی میکرد این بود؛ ENTP. نتیجهی تست MBTIم بود، مطمئنم! با اینکه نمیدونم چجوری ولی تغییر جنسیت صورت گرفته بود و آبی بود که نمیشد جمعش کرد. از رختکن خارج شدم. هم عصبی بودم، هم کنجکاو. هم غمگین بودم و هم هیجان داشتم. هر چی نباشه یکی از فانتزیهام به واقعیت پیوسته بود هرچند توی شرایطی اجباری! - خب الان باید موهاتو کوتاه کنیم. با شنیدن صداش چرخیدم، توی چند اینچی من قرار داشت. - کی عمل ش... با شنیدن صدایی که از گلوم خارج شد، منجمد شدم. این صدای من نبود، بود؟ با اینکه هنوز هم مثل قبل آهنگین به گوش میرسید، ولی به هیچ عنوان صدای ساناز نبود. دست راستم رو به سمت گلوم بردم، با نوک انگشتهام سیلیوار روش ضربه زدم و در همون حین مدام تلاش بر صاف کردن صدام، کردم. - کی عمل شدم؟ بی فایده بود، خوش آوا بود و کمی بم. پس باید مثل همه چی، این رو هم قبول میکردم! صدای ناجی به گوشم رسید. - داخل سرسره، چند دقیقهی پیش! با حیرت به صورتش چشم دوختم، توی اون بدبختی صورت خندهدار ناجی رو کجای دلم میذاشتم؟ وسط سرش خالی بود، که عادیه! اما گوشهاش قرینه نبودن، یکی پایینتر بود و این باعث میشد عینکش روی صورتش کج قرار بگیره. لبخند محوی روی صورتم نشست. و من چقدر احمق بودم که توی این وضعیت دنبال لطیفه میگشتم، ایرانی بس کن! سرم رو برای کشتن افکار مسخرهم تکون دادم. - پس چطور هیچ بخیهای ندارم؟ اخمهاش رو توی هم گره زد، همین باعث شد عینکش روی قوز بینیش به سمت پایین حرکت کنه. متعجب و حیران گفت: - یه جوری حرف میزنی انگار از یه دنیای دیگهای؟ مگه نمیدونی تو کرهی نیمز دانش و تکونولوژی بر پایهی خرافات و دعانویسیه؟ زانوهام سست شدن. بهتر از این نمیشد! خدایا من رو به دریا برگردون و همونجا غرقم کن. - م.. منطورت چیه؟ رباتوارانه ادامه داد. - یعنی همهی جراحیای نیمز با طلسم و جادو و جمبل انجام میشن. یعنی من طلسم شده بودم؟ دیگه بیشتر از این طاقت شنیدن خزعبلات مزخرف رو نداشتم پس اجازه دادم چشمهام بسته شن و با بدن غریبهم روی زمین سقوط کنم.1 امتیاز
-
پارت اول صدای ضبط شدهای که شماره پنج و چهار را صدا زد، مرد مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلیهای فلزی درون بانک از کنار دختر بچهای زیبا و دوست داشتنی بلند شد به سمت میز سوگل رفت، روی چرخچرخ داری نشسته دستانش را روی میز گذاشت و از درخواست کرد کاری که میخواهد را انجام دهد. بعد از انجام کار بررسی، احساس گرسنگی زیادی کرد، تصمیم گرفت به آشپزخانه نقلی بانک برود. از جایش که بلند شد، سونیا صدایش زد و آهسته پرسید: - کجا میری؟ - گرسنم شده ناجور، میرم ببینم توی آشپزخونه چیزی پیدا می کنم بخورم یا نه؟ صدای تلفن میز سونیا که بلند شد نگاهش کرده و سپس پاسخ سوگل را داد: -آها. برو پیدا شد که هیچ، نشد، من فقط شکلات دارم. دست بر شانه سونیا نهاده و لبخند زد. - شکلات رو که خودمم، حالا برم یه نگاهی بندازم. به آشپزخانه رفت در مسیر رسیدن به آن، از کنار آقا محمود، آبدارچی بانک که سینی پر از استکانهای چای را به سمت میز کارمندان حمل می کرد، گذشت. وارد آشپزخانه شده درون چند کمدی که در سمت چپ آن قرار داشت، جست و جو کرد، اما چیزی که باب دلش باشد را نیافت. چند بسته قهوه کاپوچینو، یک بسته چای کیسهای، یک بسته بیسکوییت هم بود که از قضا سوگل طمعش را دوست نداشت. به گاز صفحهای روبه رویش خیره گشته، فکرش از خوراکی به سوی مردی کشیده شد که امروز کمی از زمان آمدنش گذشته بود، قلبش به تاپ تاپ افتاده آرزو کرد زودتر بیاید تا ببیندش. سر میش که برگشت، سونیا لبانش را بخاطر قیافه پوکر سوگل به قوس لبخند دعوت پرسید: - چیزی پیدا شد؟ سر بالا پراند، حینی که روی صندلیش مینشست گفت: - نچ. خم شد و از پایین پایش کیفِ کوچک مشکی رنگش را برداشت و روی پایش گذاشت، زیپش را باز کرد شکلاتی از داخلش درآورد و توی دهانش قرار داد. امروز بانک نسبت به روزهای دیگر هفته کمی شلوغ تر بود، در دارایی از چشمه ها به مکان هایی برای ورود و خروج افراد باز می شود، برای نشستن به مهمانان مراجعه می کنند و در سالن های بانک تعبیه شده بودند، و ناچارا نشسته بودند، صدای ضبط شده بانویی خوش صدا هر زمانی که در فضا را مزیّن ساخته یک فرد را می زد. امروز بالاخره بعد از روزها فکر کردن به این نتیجه رسید که باید پا جلو بگذارد، آخرش که چه؟! قبل از وارد شدن به بانک، دستی به ماشین مشکیاش کشیده شده درون صفحهی تمیز کردن گوشی چهره ریش دارش را نظاره کرد. قدمی جلو گذاشته شده در کنار مردی هم سن و سال خودش از میان لبههای در گذشت. دیده از ناخن شکستهاش گرفته به منیتور که نه نگاهش به مردی در مقابلش کشیده شد، مردی با چشمهایی که آرامشش از سیاهی شب بیشتر بود! مرد هر روز سر ساعت معینی به بانکی و کاری بانکی را به دست سوگل به انجام میرساند، حتی اگر باجههای دیگر خالی میشد او بازم هم منتظر میماند تا این دختر کارش را انجام دهد. سوگل با دیدن او مانند این مدت ناخواسته قلبش به تاپ تاپ افتاده و عرقی سرد از سر استرس بر پیشانیش نقش بست. با خود گفت: «بازم آمد! عجب حوصلهای داره، هرروز میاد اینجا کلی تو صف معطل میشه! آخه چه دلیلی داره؟» میدانست ممکن است به خاطر او بیاید، شک کرده بود، اما نمی خواست دلش رویا پردازی کند و یک موقع ذوقش بخورد! از آن سو قلبش به او تشر زد، می خواست یا نمی خواست دلش رویا بافته بود! انتظار کشیدنش این را نشان میداد. «اشکال یکم توی صف بشینه، اینجوری قلب مضطربم آروم میگیره، ولی احساس میکنم به همین زمان کوتاه هم راضیه.» با فکر بعدی تیری دیگر به قلبش نشست. « اما چرا باید با دیدنش قلبم اروم بگیره؟» چشمانش را ساعتهای روی هم گذاشت تا فکرهایش را دور براند. شکلات تهمانده را داد و رو به غریبهترین آشنایش که حالا در مقابلش نشسته بود، با تمانینه پرسید: - چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟ مرد نگاه مشتاقش را به سوگل و سپس به دو سویش که در یک طرف خانمی کار می کند برای باز کردن حساب بانکی بوده و در طرف دیگر مردی امضا پرونده برای ضامن شدن انداخته است. دوباره شب چشمانش را قفل دیده دریا سوگل کرده، گفت: - ؟میشه چند دقیقه از وقتتون رو به من بدید. قلبش گواه خبر خوب داد، متعجب پرسید: - برای چی؟! لبخند زیبای مرد باعث شد چال گونه های زیبا و دندان های ردیف و سفید رنگش نمایان شود. سر پایین انداخت و شرمسار گفت: - این جا نمیتونم بگم، من بیرون، جلوی در بانک منتظرتون میمونم. فقط پونزده دقیقه بیایید و به حرفهای من گوش کنید. بعد از کمی مکث که بخاطر جلب توجه به صدای آقا محمود که چای برای سوگل آورد، بود، به چشمان بادامی دختر رو به رویش زل زد و ادامه داد: - التماس دعا. قبل از آن سوگل پاسخ بگوید از بلند شده و خیره به او پس از زمان خیلی کوتاهی آنجا را ترک کرد. چشمان سوگل در حال تعقیب فرد بود که زنی میانسال پشت سرش راه گرفت، سوگل ناخواسته کمی در جایش جابه جا شد تا بازهم او را ببیند، کت اسپرت سورمهای که به تن داشت به زیبایی روی اندام خوشهیکلش نشسته بود و به شلوار مشکیش نما میرساند همچنین میرساند. «اینی چی میخوام بگه؟ اما من که کاری نکردم! از کجا فهمیده به علاقه دارم؟» انگار که خاکشان یک برداشت شده باشد، سوگل خیلی زود به دل بسته و حال با خود فکر می کنم اگر به میلاد مهمی ندهد و به بیرون نرود ممکن است ناراحت شود. در هر حال همیشه دیگران از احساس خود برایش مهمتر بودند! هنوز مراجعه کننده جای آن مرد قدبلند را نگرفته بود. از روی صندلیاش برخواست، سونیا نگاه از اربابرجوعش گرفته است در حالی که دستش را در هوا و سرش را هم بر گردن تکان میداد. - کجا میری؟ دستش را کنار لبش گذاشته وشیطنت بار و با صدای آرام ادامه داد: - نکنه پیش بنیامین جون؟ سوگل ابروهایش را در هم قفل کرده گفت: - آره همون جا میرم، بعدشم مگه هزار بار نگفتم تو فضای بانک اینجوری حرف نزن؟! سونیا ابرویی بالا انداخت و بدون اینکه در لحن سخنش تغیری ایجاد کند گفت: - اوه! یادم نبود که جنابعالی از ... در این جا با سر اشاره ای به سمت اتاق بنیامین که در پشت سرش قرار داشت کرد و ادامه داد: اوشون بدت میاد. صورتش از فکر به آقای رئیس یا همان بنیامینخان مچاله شد. آری! اگر از بنیامین دلزده بود، کلاً از کسانی که پاپیچش می کردند و به حرکاتی می رسیدند که دوست نداشتند بدل شود آنها را انجام دهند و بنیامین نسخه کامل از چنین انسانی بود. با اخم روبه سونیا کرده، ضربه ای به بازوی او زد و گفت: - به کارت برس! مانتوی سرمهایش را که با نوار مغزیهای قرمز رنگ تزیین کرد، کمی مرتب بود و به سمت محل مورد نظر افتاد. صدای پاشنهای کفشهایش سکوت نهچندان زیاد بانک را برهم میزد. هر قدمی که جلوتر میگذاشت نگاهش را از روی همکاران آقا و خانمش میگذراند. به اتاقی که صاحب رئیس از عطر خوشبوش بود، با انگشت وسطش تقههای بهدر شیشهای زد و بعد از «بفرمایید» وارد شد. صدای «سلامش» باعث شد بنیامین سرش را بلند کند و با لبخند دندانی به چهره دخترک زل بزند، اما سوگل بدون حتی لبخندی کوچک بر لبهایش بکارد جلو رفته و گفت: - جناب رئیس؟! - جانم؟ جانم کشیدهای که نثارش شد اخم کرد. این نیز یکی دیگر از عکس العملهایی بود که حس تنفر سوگل را نسبت به بنیامین بیشتر میکرد. - میشه ربع ساعت برم بیرون؟ باید کاری رو انجام بدم؟ بلند شده قدم به سوی سوگل نهاد، لبخندش را از سر گرفته و گوشهخارجی ابرویش را خاراند، گفت: - من که بارها گفتم سوگل خانوم نیازی به اجازه ندارد!1 امتیاز
-
پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
#پارت یک... آخرین سیگار را با فندکش روشن کرد، سرش را بالا گرفت و خیره به آسمان تیره شد. نورهای رنگی چرخوفلک به چشمهایش برخورد میکرد. با هر پُکی که میزد، بیشتر لذت میبرد؛ نه به خاطر دود آن، بلکه به خاطر درد و غمی که در سینه داشت. تمام تلاشش را میکرد تا از آخرین سیگارش بهترین استفاده را بکند. سیگارش همانند خودش شعلهور شده و در حرص و ناراحتی شریک شده بود. صدای جیغ و خندهی آدمها در شهربازی اعصابش را به هم ریخته بود. نمیتوانست صدای اطراف را تحمل کند. از شلوغی نفرت داشت و حالش را بد میکرد. سیگار در دست لرزانش را با حرص میکشید. در چرخوفلک بزرگ مشهد تنها نشسته بود. به یاد کودکیاش برای آخرین بار سوار شده بود؛ خاطرات کودکیاش زنده شده بود و حسرت روزهایی را میخورد که کنار خانوادهاش شاد بود، روزهایی که معنای غم را نمیدانست. چشمهایش را بست و روی هم فشار داد. دست خالیاش را در جیب شلوارش فرو برد؛ از سرما میلرزید، لباس گرم نپوشیده بود. این اواخر اهمیتی به حال خودش نمیداد. صداهای اطراف شدیدتر اعصابش را خرد میکرد. با عصبانیت دستش را از جیب بیرون آورد، دستی از حرص بر موهایش کشید و با اعصاب داغان غرید: - خفه شید دیگه! صدایش بین باقی صداها گم شد و به گوش هیچکس نرسید. چرخش به زمین رسیده بود. تهماندهی سیگارش را رها کرد، بر پاهایش ایستاد و به آسمان نگریست. با صدای بلندی گفت: - من دیگه دارم آزاد میشم! هر کسی که در صف بود، با دیدن او و شنیدن جملهاش خندید. نمیدانستند منظورش از آزاد شدن چه بود. درد بدی در سرش پیچید و حلقهی اشکی در چشمهایش نشست. - تموم این سالها تنها بودم، کسی رو نداشتم. من یه پسر بدبخت بودم همیشه. اشک از گونههایش سرازیر میشد. در میان تمام ترسی که داشت، یک شادی عجیب هم در وجودش بود؛ شادی از اینکه راهش را پیدا کرده و آخرین لحظاتش را در چرخوفلک میگذراند، همان چرخوفلکی که عاشقش بود. میخواست زندگیاش را همانجا تمام کند. آخرین نفسهایش را میکشید. یک حسرت بزرگ در دلش مانده بود؛ اینکه نتوانست به خواستههایش برسد، همان آرزوهایی که همیشه در دل داشت و هیچوقت محقق نشد. دستش را وارد جیبش کرد، گوشیاش را بیرون آورد و روشن کرد. وارد دوربین شد، همانجا عکسی از خودش گرفت و در اینستاگرام منتشر کرد. زیر آن نوشت: - خداحافظ زندگی. به بالاترین نقطه رسیده بود. نفس عمیقی کشید و به جلو رفت. به پایین نگریست. ترس داشت اما انتخابش را کرده بود. پاهایش میلرزید و اشک پیاپی از چشمهایش میریخت. در افکار خودش غرق شده بود و فقط مرگ را میدید. دستهایش را تا حد امکان باز کرد و خود را مثل پروانهای رها کرد. قهقهه زد، قهقههای از غم و شادی. بین آسمان و زمین معلق بود. در همان حال، تمام خاطرات زندگیاش خوب و بد به سراغش آمدند. نگاهش بر زمینی بود که به سویش سقوط میکرد؛ اما چیزی جز سیاهی و حسرتهای باقیمانده نمیدید. باد محکمی به سر و صورتش میخورد. اشک از چشمش جدا شد و در باد گم شد. صدایی نمیشنید جز صدای آرزوهای بر باد رفته. در آن لحظهها، داد و فریاد و جیغ آدمهای شهربازی تا آخر دنیا کشیده شده بود. با برخورد سرش به سکو، خون مثل آبشار از سرش روی آدمهای صف ایستاده پاشید. درد وحشتناکی در تمام بدنش پیچید؛ خورد شدن استخوانهایش را حس میکرد. سنگین و بیجان روی زمین افتاد. هیچکس پیش از برخورد نتوانسته بود کاری بکند. صدای چکچک خون از سر و صورتش روی زمین، در سر همه میکوبید. سرش آغشته به خون شده بود و وضع صورتش آدم را میترساند. قسمتی از سرش بهخاطر برخورد با تیزی سکو شکافته بود و خون همچون آبشار بیرون میزد. صدای گریهی یک بچهی پنجساله قلب آدم را میلرزاند. آخرین تصویری که دید، خون بود دست لرزان خودش و پاهای مردم آن شهر. صدای آژیر آمبولانس و پلیس رسید. مردم در تعجب و وحشت خشکشان زده بود. همانجا ایستاده بودند و پسر غرق در خون را تماشا میکردند. مأموران تلاش میکردند مردم را از شهربازی خارج کنند تا بیشتر نترسند.1 امتیاز
-
نام رمان: وقتی ما به هم میرسیم نویسنده: ملی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، ازدواجاجباری خلاصه رمان: دختری که پدرش اون رو در بازی قمار به یک مرد پولدار میبازه و دختر زن سوم اون مرد میشه؛ اما بعد از اشنا شدن با پسر بزرگ اون مرد اتفاقاتی میوفته که عاشق هم میشن ...1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
ساندویچ شماره یک🩸 میخواستم شب آرومی داشته باشم، ولی وقتی کلاغ از پنجره پرید توی دفترم، فهمیدم امشب قراره خون ریخته بشه. اینجا نشسته بود، چنگالهاش درست روی شونه سمت راستم بود که زخمش هنوز تیر میکشید. این کلاغ نشونه بود، نشونه اتفاقهای شوم. برای همین هم اینقدر دوستش داشتم! سرش رو نوازش کردم و گفتم: - اوه! پسر خوب. و بلافاصله یکی از پَرهای سیاهش رو کندم. - اوپس! متاسفم، لازمش دارم. قلمپر رو آغشته به جوهر قرمز کردم و شروع به امضای برگههای جلوم. کلارا دماغش رو چین داد و همینطور که برگهها رو یکییکی جلوم میذاشت، گفت: - میدونی که چیزی به اسم خودکار اختراع شده نارسیس؟ دستم رو مقابل صورتم بالا بردم و از دیدن برق ناخنهای ده سانتیم، غرق لذت شدم. - به این ناخنهای تیز و بینقص نگاه کن! باید برای فرو رفتن توی کاسه چشم یه آدمیزاد کافی باشه، نه؟ کلارا برگهها رو از جلوم برداشت و طرهای از موهای کوتاه و لختش رو دور انگشتش چرخوند؛ این کاری بود که هفت هزاربار در روز انجام میداد، پیچوندن موهاش دور انگشتش و تبلیغ خودکارها! یه نگاه سرسری به ناخنهام انداخت که روز گذشته، دو ساعتِ تموم زمان بُرده بود تا روشون لاک قرمز بزنم. - فقط باید کوتاهشون کنی. - اوه! بذار بهت بگم باید چیکار کنم... از پشت میزم بلند شدم تا همقدش بشم. - تنها کاری که لازمه بکنم اینه که نذارم کارکنای رستوران، تحت هیچ شرایطی، عاشق یه آدمیزاد بشن! روی میز خم شدم و نگاه افسار گریختهم رو به مردمکهای لرزون کلارا دوختم. اگه میخواست من رو دور بزنه، باید درست و حسابی این کار رو انجام میداد. کلاغ از روی شونه من بلند شد و توی قاب پنجره نشست، از این مکالمه خوشش نیومده بود. آروم گفتم: - موافق نیستی؟ لب باریک و سرخش رو به دندون نیشش کشید. سرش رو پایین انداخت و لب زد: - من فقط... - تو فقط از قوانین سرپیچی کردی! گوشهاش رو با دست پوشوند و برگههای امضا شده، کف زمین پخش شدن. - داد... نزن! دست به کمر شدم و ابرو بالا انداختم. - کافیه یکبار دیگه با متیو ملاقات کنی کلارا... - داری تهدیدم میکنی؟! من دوست توام نارسیس، این هیچ معنایی برات نداره؟ شونهام رو بالا انداختم، جوجهتیغی بانمکم رو از زمین برداشتم و شکمش رو قلقلک دادم. - چون دوستمی، اون کودن داره به زندگی بیارزشش ادامه میده. کلارا بازوم رو کشید و با صدای لرزون، التماس کرد: - با متیو کاری نداشته باش... خواهش میکنم. از اینکه در مقابلم اینقدر درمونده بشه، اون هم به خاطر یه آدمیزاد، متنفر بودم! گلوش رو گرفتم و اون رو محکم به دیوار چسبوندم. لبخندِ نیشنمایی بهش زدم: - من که کاری باهاش ندارم، ولی حیوونای گرسنه زیادی رو میشناسم که بهش علاقمندن کلارا. گفتی کجا کار میکنه؟ توی باغوحش، درسته؟ با صدای بلند گریه کرد. - دیگه... هیچوقت... نمیبینمش. با هقهق از دفترم بیرون زد. به سمت کلاغ برگشتم که عجیب نگاهم میکرد. بهش پرخاش کردم: - چیه؟! اینم تقصیر منه؟ - قارقار! شقیقهام رو مالش دادم. - هوف!1 امتیاز
-
پارت بیستم غذا رو به اتمام رسوندم؛ تنها برای زنده موندن، همین! بلافاصله بطری نیمه پر دوغ رو داخل ظرف انداختم و در ظرف رو بستم. هیچ دلم نمیخواست نگاهم به ریخت کریحش بیافته، دوغ زهرمار مزه! روی زمین دراز کشیدم، به همه پشت کردم و به سمت دیوار چرخیدم. سرم رو روی بازوی چپم گذاشتم و چشمهام رو بستم. دلم میخواست انقدر گریه کنم تا خوابم ببره. من قصدم از فرار این بود که یه زندگی عادی داشته باشم؛ دقیقا مثل آدمهای عادی سرتاسر جهان، اما انگار روزگار قرار نبود بر وفق مرادم پیش بره. و روزگار لعنت شدهای که کتاب سرنوشت من رو فقط با یه رنگ مینوشت؛ سیاهترینِ سیاهان. آیا من قدرت این رو داشتم که با روزگار بجنگم و خودم داستانِ زندگیم رو پیش ببرم یا نه؟ بعید به نظر میرسید. انقدر به چشمهام اجازهی باریدن دادم که در آخر از شدت چشم درد و سردرد از هوش رفتم. با شنیدن صدای گریه از داخل اتاق به سمتش رفتم. در رو گشودم و وارد اتاق شدم. توی تاریکی به در تکیه زدم و به منبع صدا خیره ماندم. اون من بود؛ من بود که داشت زار میزد. با قفسهی سینهای که سنگین شده بود در سکوت نظارهگر من بودم. اون دختر و این صحنه هر شبِ من بود، قبل از فرار! من، پردهی اتاقش رو کنار زده بود و به ماه نگاه میکرد. اشک میریخت و به خدایی که بهش ایمان داشت غر میزد. آهی کشیدم. بدبختی منِ الان قوز بالای قوز شده بود و نمیتونستم جلو برم و منِ قدیمم رو به آرامش دعوت کنم یا تریپ همدلی بردارم. پس به دخترک بیچاره، به منِ سابق پشت کردم و زمزمهی زیر لبم رو فقط خودم شنیدم. - منِ الان بیچاره تر از تو شده ساناز! سپس در رو گشودم و از اتاق خارج شدم. و در بسته شد و چشمهای من باز شدند. حتی توی خواب هم آرامش نداشتم. دستی به صورت خیسم کشیدم، قطرات مزخرف اشک رو زدودم و غرولند کنان توی جام نشستم. من اگر نخوام خواب ببینم باید چه شخصی رو ملاقات کنم؟ خدایا لاقل تیم بدبختکُنت رو به خوابم نبر. اصلا خدایا تو بگو چرا اینکار رو باهام میکنی؟ مگه مال مردم رو دزدیدم یا پول مردم رو اختلاس کردم؟ مگه ضعیف رو کتک زدم یا بندهت رو کشتم؟ خدایا چرا من لایق نور نیستم؟ چرا همیشه من رو توی تاریکی رها میکنی؟ خدایا نکنه بخاطر فروختن کلیهست؟ قول میدم یکی بهترش رو به پهلوم پیوند میزنم. ولی خدایا تو حتی قبل از اون هم دستت رو به سمتم نگرفتی. من فقط پیرو نور بودم و نور میخواستم، همین! یقین داشتم دعا برای آدمهای ضعیف ساخته شده و من فقط به این دلیل به خدا مینالیدم که چرا تلاشهام رو هر بار با موانعش به شکست تبدیل میکنه. دلم میخواست بدونم چه خیری توی این شکستهای پی در پی وجود داره.0 امتیاز
-
ساندویچ صد و یک اون ساعت مچی بیخود، هنوز به مچ دستم چسبیده بود؛ سنگینیش رو حس میکردم. اینقدر سنگین که نمیتونستم دستم رو بالا بیارم و عقربههای کوفتیش رو ببینم. ادموند این کار رو به جای من انجام داد. دست چپش رو بالا آورد و با دیدن صفحه ساعت، پوزخندش رو توی مردمک چشمم فرو کرد. گفت: - دقیقا بیست و هشت... عذر میخوام، الان شد بیست و نه. بیست و نه دقیقه از نیمهشب گذشته. زانوهام میل عجیبی به خم شدن و زمین خوردن داشتن، حتی ضربات بارون هم به نظرم شدید و دردناک میاومد. چندبار پلک زدم، متاسفانه هیچ کابوسی در کار نبود. - نارسیس! دلم میخواست به کلارا بگم دستم رو بگیره، دلم میخواست بهش بگم که هر لحظه ممکنه سقوط کنم، فریادی توی گلوم حبس شده بود که داشت زخمیش میکرد. - باهات موافقم نارسیس، به نظر من هم دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده. از سر راهم برو کنار! تنه محکمی که ادموند بهم زد، سوت پایان این بازی بود. من باختم. من رستوران و مادر و سباستین رو در ازای هیچ باختم و حالا باید با دست خالی از سر این میز قمار بلند میشدم. - بابت کلید ممنون برادرزاده عزیزم. چشمهای لرزانم رو بالا آوردم. انگار اون کلید، خنجری بود که ادموند داشت در زخم من میچرخوند. صدای تیکِ باز شدن در، توی گوشم پیچید. لیندا از بالای شونهش، به پشت سر و جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد. دستش رو توی هوای تکون داد و گفت: - بیا تو بهت حوله بدم. چه خوب که مادر نیست و اینها رو نمیبینه. ادموند لبخند دلفریبش رو به لیندا عرضه کرد و اونها وارد رستوران شدن. حتی اون دو نگهبان درشتی که مقابل در ایستاده بودن، از من به بلادبورن نزدیکتر به نظر میرسیدن. دستم رو روی قفسهسینهم گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم، ادموند ریههام رو از جا کَنده و با خودش برده بود.0 امتیاز