رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. آتناملازاده

    آتناملازاده

    عضو ویژه


    • امتیاز

      15

    • تعداد ارسال ها

      186


  2. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      2,070


  3. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      856


  4. Mahdieh Taheri

    Mahdieh Taheri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      416


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/03/2026 در پست ها

  1. ساندویچ نود و نه🍷 نگاهم ناغافل به مردمک‌های درخشان کلارا افتاد. سرم رو برگردوندم و برای اولین بار، در نگاه کارکن‌هایی که سال‌ها در کنارشون صبح رو به شب می‌رسوندم، عمیق شدم. واضح بود که ستاره دنباله‌دار امید، توی اون مردمک‌ها جا خوش کرده. به نیک نگاه کردم و سرم رو تکون دادم. آرنج گابریل رو به سمت برگه هدایت کردم. انگشت‌هاش به ورقه چنگ انداخت و صدای پاره شدن اون برگه برای من، عین سرود آزادی بود. همزمان با بلند شدن جیغ کارکن‌ها، گابریل رو رها کردم و اون قبل از اینکه جلوی در به طور کامل خوابش ببره، گفت: - رستوران بلادبورن از امروز به طور رسمی، مجاز به ادامه فعالیته. - منظورش امشبه دیگه؟ گابریل از هوش رفت و جواب میلی رو نداد. ویل فرصت‌طلبانه، نیک رو در آغوش گرفت و با صدای بلند و اغراق‌آمیز همیشگی، شروع به گریه کرد: - می‌دونستم، می‌دونستم موفق می‌شیم! کلارا چشمکی به من زد و گفت: - پس ویل‌شِف چی میشه؟ ویل خیلی جدی برای کلارا گوشه چشمی باریک کرد و گفت: - نمی‌دونم داری درباره چی حرف می‌زنی. همگی خندیدیم، حتی من. بله، حتی من هم خندیدم. کلارا سرش رو به بازوم تکیه داد و نجوای آرومش، بین خنده‌های بلند جمعیت گم شد: - مطمئنم الان داره تماشات می‌کنه. همه چیز رویایی به نظر می‌رسید، در حالی‌که کابوسی بزرگ به کمین نشسته بود. جغد بال زد و روی شونه راستم فرود اومد، کلارا اخم کرد. بدون درنگ، کلید طلایی رنگ رو از جیبم بیرون آوردم و توی قفلِ در جا دادم. اون لحظه، شبیه بچه‌ای می‌موندم که خوراکی محبوبش رو دزدیده بود و می‌خواست هر چه سریع‌تر، قبل از اینکه دست کسی به اون خوراکی برسه، مطمئن بشه که خوراکی مال خودش میشه. کلید توی قفل نشست اما صدای جیغ لاستیک‌ها بهش فرصت ندادن بچرخه. دستم روی کلید خشک شده بود و می‌تونستم قسم بخورم که همه سرها به سمت صدا برگشته بودن. چند لحظه بعد، رعدی خشمگین، آسمون لندن رو برای لحظه‌ای روشن کرد و چندثانیه بعد، صدای غرشش به زمین رسید. - برای استخدام پیشخدمت اینجایی؟ صدای آشنا و پر از تمسخرش، از پشت سر به ستون فقراتم برخورد کرد و کمرم رو لرزوند‌. جغد که حالا مطمئن شده بود پیامش رو گرفتم، بال‌هاش رو باز کرد و از روی شونه من بلند شد. - ولی من که هنوز آگهی ندادم. صدای خنده‌ها نشون داد تنها نیومده. کلید رو در آغوش قفلش رها کردم و به سمتش برگشتم.
    4 امتیاز
  2. نام رمان: کافه یاس نویسنده: مبینا کامرانی (آسوآدینه) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: مرسانا دختر صورتی‌مون مدیر یه کافه صورتیه که از مردها متنفرِ و عشق براش معنی نداره. تا اینکه یه مشتری مرموز با برگزاری یه کنفرانس‌کاری توی کافه اون، اولین جرقه بین‌شون زده میشه اما در این بین، پسر کافه‌چی که از قضا همکلاسی و شریک مرسانا خانوم قصه‌مون هست، از مرسانا خواستگاری می‌کنه. حالا باید دید کی نفرت رو از قلب مرسانا پاک می‌کنه؟ پسر کافه‌چی مون یا مشتری مرموز کافه یاس؟ مقدمــــه: دنیای زندگی من به ظاهر صورتیست ولی قلبم؟ نه قلبم را اگر بخواهم توصیف کنم استیکر قلب مشکی و سفید برازنده تر است. مشکی به نشانه ی دردها و غم هایی که مرا عزادار کرده اند. ولی سفید نه به معنای پاکی و صلح به نشانه ی یخ زدگی قلبم در برابر این حجم از ناعدالتی در دنیای صورتی رنگم! پس فقط ظاهر زندگی ام رنگین است ولی از درون همچون خانه ای قدمی و داغون ویرانم. ولی یک چیز را خوب یاد گرفتم ؛ آن هم قوی بودن در هر شرایطی ست. من اینجا میان آشیانه ی صورتی رنگم که پر از گل های یاس خوشبو ست محکم ایستاده ام و زندگی را جور دیگری قلم می زنم ؛ درست برخلاف جهت آب! پایان خوش🩷
    3 امتیاز
  3. ( چقد دارک شد، ) -چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونه‌ی خاله‌اش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشه‌ای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرف‌های ملکا شدیم.
    3 امتیاز
  4. پارت پنج - من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. پانیذ با حرص گفت: - حالا که می دونی دست از سرمون بردار - اما... - اما چی؟! حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. - مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. - عمه ما؟! ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. - پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. - چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ - انگار شما خبر ندارید! پدر بزرگ و مادر بزرگمون توی بچگی مادر من فوت می کنند. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: - ای وای! و روی زمین نشست. من پرسیدم: - مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ - چهارده. پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود.
    3 امتیاز
  5. ساندویچ نود و هشت🍷 پیکر رویائی که تا چند دقیقه قبل، تبدیل به آوار شده بود، دوباره به پا خاست. طولی نکشید که تاکسی زرد رنگ رو دیدم. چشمم رو در مقابل چراغ ماشین جمع کردم. کلارا بازوی من رو گرفت و بالا پرید: - اومد، اومد، اومد! کارکن‌ها به صورت پراکنده ایستاده بودن و منتظر بودن ببینن چه کسی از اون تاکسی، پیاده می‌شه. تنها پشیمونی که اون لحظه احساس کردم، صورت بی‌روح و خالی از آرایشم بود. برای جشن پیروزیم، نیاز به رژ سرخی داشتم که خنده‌هام رو در حافظه دشمنانم حک کنه. راننده‌ تاکسی پیاده شد. مردی با قد متوسط و کف سر تاس که شلوار پارچه‌ای و پیرهن رنگ و رو رفته‌ای پوشیده بود. اول با کمی حیرت ما رو نگاه کرد، شاید تا حالا جلوی این‌همه خون آشام نایستاده بود. کف سرش رو خارید و بعد، در پشت رو باز کرد. مردی که انگار تا اون لحظه به در تکیه کرده بود، از ماشین بیرون افتاد و عوق زد. نیک جلو اومد و پرسید: - اون احمق مسته؟! راننده‌تاکسی بدون فوت وقت، سوار ماشینش شد، دور زد و با نهایت سرعت از رستوران دور شد. حالا صدای عوق‌زدن مردی که باید گابریل می‌بود رو واضح‌تر می‌شنیدیم. به طرفش رفتم و وقتی بالای سرش رسیدم، پرسیدم: - می‌تونی بلند شی یا ترجیح میدی بِخَزی؟ انگشت اشارش رو بالا آورد و معدش رو از راه دهنش خالی کرد! صورتم رو مچاله کردم. کلارا بطری آبی به طرفش گرفت و گابریل آب رو روی صورتش خالی کرد. حالا بهتر می‌تونستم صورت کشیده و موهای فندقی رنگِ به‌هم ریخته‌ش رو ببینم. گره کراواتش شل شده و سه دکمه اول پیراهنش هم باز بود. ویل با صدایی که به خاطر گرفتن دماغش با دو انگشت، کلفت شده بود گفت: - این اصلا شبیه اون فرشته نجاتی نیست که منتطرش بودم. خم شد و جلوی صورتش بشکن زد. - زنده‌ای؟ اوه! چه بوی گندی هم میده! ویل رو از جلوم کنار زدم و شونه گابریل رو تکون دادم. چشم‌های نیمه‌بازش رو به من دوخت. سرش روی گردنش می‌رقصید و چیزی نمونده بود با صورت روی محتویات معدش بیوفته. - نیک بازوشو بگیر! باید تا جلوی در ببریمش. دستش رو روی شونه‌هام انداختم و به کمک نیک، سرپاش کردیم. کارکن‌ها از جلوی راهمون کنار رفتن و گابریل زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. - چی میگی زبون بُریده؟ نیک جواب داد: - از آلبوم جدید تیلور سوئیفته. جلوی در ایستادیم. ده‌ها چشم به دست‌های گابریل دوخته شده بود. فقط باید اون برگه پلمب رو از در می‌کَند. روح مادر توی اون رستوران منتطرم بود. فاصله بین من و بلادبورن، فقط یک برگه با قطری کمتر از یک میلی‌متر بود.
    3 امتیاز
  6. دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمی‌کرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمی‌کردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت -
    2 امتیاز
  7. بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپ‌های بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش می‌کردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشم‌های دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آینده‌م. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت.
    2 امتیاز
  8. نام رمان: به وقت لبخندِ ناخوانده نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: زنی که زندگیش را باخته به هوای فراموشی گذشته راهیه شهری می‌شود که تقدیرش با لبخند و اشک ناخوانده نوشته می شود مقدمه: « در سالی که زمان به جای حرکت، انباشته می‌شد، خانه خاطرات چهار غایب را در خود داشت. برای فرار از این سکوتِ سنگین، راهی شهری ناآشنا شد؛ شهری پرهیاهو که تنها پناهگاهِ زن بود. تصمیم گرفته بود تمام روزهایش را در کتاب‌ها غرق شود و گذشته را فراموش کند. اما درست زمانی که فکر می‌کردم توانسته‌ بر اندوهش غلبه کند، صدایی ناگهانی، حرکتی غیرمنتظره، تمام دیوارهای سکوتش را فرو ریخت. گویی پاییزِ این شهر، بی‌خبر، اولین بذرِ لبخندِ ناخوانده را در باغِ دلِ انجماد یافته‌‌اش کاشت.»
    1 امتیاز
  9. نام رمان: جاذبه‌ی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی، ترسناک، تراژدی خلاصه: سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی می‌شود. او در جست‌وجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمی‌آید؛ بازی‌ای تاریک که هر مرحله‌اش، او را بیشتر به مرز نفس‌های آخر نزدیک می‌کند. سارا تصمیم می‌گیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمی‌داند آنچه تجربه می‌کند حقیقت دارد یا ساخته‌ی ذهن خسته و پریشان خودش است. هشدار محتوا: این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازی‌های خطرناک است. مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمی‌شود. هدف از روایت داستان، آگاه‌سازی و هشدار دادن است و به هیچ‌وجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست.
    1 امتیاز
  10. نام دلنوشته: نیمه‌شب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همه‌ی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن
    1 امتیاز
  11. نام رمان: باوانِم نویسنده: محدثه اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دختر و پسری از طبار لیلی و مجنون، عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند... روزی از روز‌های عاشقی، که درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد، برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود؛ دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما... .
    1 امتیاز
  12. نام رمان: روناهی نویسنده: هاوین.ش | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر :معمایی ،اجتماعی خلاصه: در سرزمینی که سایه‌ها نام داشتند و حقیقت در سکوت نفس می‌کشید، نوری زاده شد که قرار نبود دیده شود؛ تنها احساس شود. هیچ‌کس نمی‌دانست روناهی یک نام است یا یک نشانه، یک نفر است یا وعده‌ای فراموش‌شده. اما هرجا که تاریکی ریشه دوانده بود، ردّی از او باقی مانده بود؛ نه به شکل امیدی آشکار، بلکه همچون پرسشی که آرام آرام ذهن را روشن می‌کرد. این رمان، روایت جست‌وجوی نوری است که شاید هرگز قرار نبود پیدا شود… یا شاید همیشه آن‌قدر نزدیک بوده که دیده نمی‌شد. پ.ن: روناهی در زبان کوردی به معنی روشنایی است روناهی از جایی آغاز شد که نور، جرأت تابیدن نداشت.
    1 امتیاز
  13. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
  14. 🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 "به نام او که همیشه مهربان است" #𝑷𝒂𝒓𝒕_1🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۱💖 کافه یاس🌸 به قلم:مبینا کامرانی✍🏻 روان نویس صورتی رنگم رو تو دستم تاب دادم و خیره به رفت و آمده آدم هایی شدم که هر کدوم برای خودشون داستانی داشتن. بعضی ها برای جشن و سوپرایز وارد کافه می شدن بعضی ها هم برای اتمام یه رابطه و یه سری هم تنهایی برای گذروندن اوقات فراغتشون و خوندن کتاب تو قسمت کتابخانه ی کافه. یه سری ها هم مرفه بی درد برای عکس گرفتن تو کافه ای که همه تعریفش رو می کردن ، با گذاشتن عکاسای رنگا رنگ تو پیج شون از کافه های مختلف و لاکچری شهر یه جوری بی درد بودنشون رو فریاد می زدن ولی به نظرم این جور آدما پر درد تر از اونایی هستن که شاید سالی یه بار می یان کافه، بگذریم.. یه سری ها هم تنها بودن ولی خندون تر از میزهایی بودن که پر بود از آدم هایی که دور هم جمع شدن. یه سری ها هم ته کافه که تاریک تره مشغول بازی مافیان و سر و صداشون سکوت کافه رو می شکست و شاید بخاطر همین اعتراض ها برای شکستن‌ سکوت کافه بود که تصمیم گرفتم با یه شیشه ی سر تا سر ضده صدا، قسمت تاریک و روشن کافه رو از هم جدا کنم. با تقه ای که به در خورد تکه ام رو از صندلی چرم صورتی کم رنگم گرفتم. با صدای بشاشی که از پیاده روی صبح تو کوچه پس کوچه های شیراز و استشمام بوی گل های بهارنارنج سرچشمه می گرفت گفتم: - جانم؟ کمی طول کشید تا در باز شد ولی کسی پشت در نبود! با تعلل از جام بلند شدم و با پاشنه های هفت سانتیم که حس قدرت رو به وجودم تزریق می کرد؛ تق تق به سمت دره اتاق قدم برداشتم. متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده، همه چیز تو یه آن رخ داد. مایع چسبناک سفید رنگ کل صورتم رو در بر گرفت و از بین سفیدی های حاکی در فضای اتاق می تونستم لب های خندون دوستام و کیک صورتی رنگ و فشفشه های رنگی روش رو ببینم. - سوپرایز هانی، تولدت هپی مپی باشه دختر صورتی من.
    1 امتیاز
  15. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
  16. پارت صد و سی و پنجم لبخند محوی زدم و گفتم : _واقعا بهراد هم دم خوبیه ، وقتی ساحل رو از دست دادیم ، این بهراد بود که کمکم کرد حالم بهتر بشه و بتونم به زندگی برگردم ! چهره متاثری به خودش گرفت و گفت : _متاسفم ! اگه اذیت نمیشی میتونم بپرسم چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟! قطره اشکی که از گوشه چشمم می خواست بیوفته رو با انگشت گرفتم و گفتم : _درست نمیدونیم ،ساحل تو دانشگاه ساپینزا رم پزشکی میخوند ،یک روز از اینترپل با پدرم تماس گرفتن و گفتن ساحل کشته شده ، بعد از اون هم پدر کارآگاه استخدام کرد هنوز دلیل قتلش مشخص نشده ! اروین نگران بهم نگاه می کرد دستی به صورتم کشیدم ، متوجه نشدم کی این اشک ها سرازیر شدن ، با عذر خواهی بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دو مشت اب به صورتم زدم و وقتی کمی به خودم اومدم ، پیش اروین برگشتم ، غذا ها رو اورده بودن ، اروین نگران گفت : _ببخشید نمی خواستم اذیت بشی ، حالت خوبه؟! لبخند بی جونی زدم و گفتم : _مشکلی نیست ، اگه موافقی شروع به خوردن کنیم که خیلی گشنمه!
    1 امتیاز
  17. پارت صد و سی و چهار تو طول سه ساعت پرواز ، حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد ، اروین کمی کلافه به نظر میومد ، تو چشم هاش می خوندم که می خواد چیزی بگه ولی تردید داره ، این حالات رو یک بار دیگه هم ازش دیده بودم ، وقتی هواپیما تو استانبول فرود اومد ، پیاده شدیم ، تا پرواز بعدی یک ساعت و نیم وقت داشتیم ، می خواستم برم رو صندلی بشینم که اروین بازوم رو گرفت و گفت : _گشنت نیست؟! من خیلی گشنمه ، بیا بریم یک چیزی بخوریم ! به تایید سر تکون دادم و به سمت کافه داخل فرودگاه رفتیم ، اونجا متوجه شدم که اروین به زبان ترکی هم تسلط داره ، بعد اینکه برای جفتمون سفارش غذا داد ، روبه من که سرم رو به دو انگشتم تکیه داده بودم و بهش نگاه می کردم گفت : _چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟! دستام رو روی میز به هم قفل کردم و خودم رو روی میز کمی خم کردم و گفتم : _نمیدونستم ترکی استانبولی هم بلدی! خندید و گفت : _به خاطر پروژه های شرکت به زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارم . لبام و به جمع کردم و ابروهام و بالا انداختم و گفتم : _صحیح ! خندید و گفت : _تا حالا کسی بهت گفته چهره بامزه ای داری ؟ مثل خمیر میمونه ! به هر شکلی درمیاد ! خندیدم و گفتم : _اره ، بهراد به دفعات بهم گفته ! +چه قدر خوبه که یک عمو هم سن و سال خودت داری ، واقعا به رابطه اتون قبطه می خورم! خیلی وقت ها دوست دارم یک رفیق و هم دل مثل بهراد داشتم ، قدر رابطه‌ای که دارید رو بدون!
    1 امتیاز
  18. سلام عزیزم خداقوت عکس جلد رمانتون رو میشه بفرستید لطفا
    1 امتیاز
  19. بسم الله الرحمن الرحیم این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه یکی ژانر یکی خلاصه یکی مقدمه بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده ببینیم چی در میاد نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره
    1 امتیاز
  20. پارت دویست و چهل و دوم شاهین گفت: ـ داداش چیزایی که میگی خیلی قشنگه اما یه چیز و فراموش کردی! بعد یکم مکث گفت: ـ آقا مازیار! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ می‌دونم باهاشون چیکار کنم! نگران نباش؛ دیگه نمی‌ذارم به من کسایی که دوستشون دارم، نزدیک بشن. شاهین پرسید: ـ راستی اون...اون پسره آرون... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ شلیک کردم بهش! شاهین گفت: ـ زودتر از اینا حقش بود که بمیره! پسره‌ی احمق. رو به شاهین گفتم: ـ من شارژ گوشیم تموم شده؛ بی‌زحمت یه پاور بانک برام بیار... ـ باشه داداش! ـ و اینکه اون آشغال و یجای دور دفنش کن و قبل دفن کردن، با گوشیت چندتا عکس ازش بگیر. شاهین سرشو تکون داد و رفت تو ماشین تا پاور و بیاره و منم رفتم تو بخش و منتظر شدم تا باوانم و بیارن...خبر نداشت ولی تو همون مزرعه دوست داشتنی که یبار با همدیگه رفته بودیم، یه خونه خریدم به این امید اینکه شاید یه روز با همدیگه بریم اونجا زندگیمونو از نو شروع کنیم و قسمت واسه این روزا بوده. بعد اینکه دفتر زندگیم و با مازیار و دخترش بستم، واسه همیشه میرم سراغ قلب و زندگی خودم.
    1 امتیاز
  21. #بیست و یکمین متن نیمه‌شب متنی در داستایوفسکی خوندم که توجهم و جلب کرد: - اگر او توانسته مرا فراموش کند، من هم می‌توانم! + می‌بینی، هنوز دوستش داری! - از کجا معلوم؟ + هنوز می‌خواهی کار هایی را بکنی که او کرده...! چهاردهم بهمن 12:12
    1 امتیاز
  22. پارت دویست و چهل و یکم جملم تموم نشده بود که بالاخره دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون...با استرس رفتم پیشش و بهش گفتم: ـ توروخدا به من بگین زندست! خواهش می‌کنم... دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ خیلی خون از دست داد اما خوش شانس بود چون به موقع رسوندینش بیمارستان و تونستیم قبل از اینکه گلوله به ارگان های اصلیش آسیب بزنه، درش بیارم. عفت خانوم با صدای بلند گفت: ـ خدایا صدهزار مرتبه شکرت! دعاهام مستجاب شد! همینجور که اشک شادی می‌ریختم گفتم: ـ کی میتونم ببینمش؟؟! دکتر گفت: ـ چند دقیقه دیگه میارنش تو بخش! شاهین و بغل کردم و گفتم: ـ اگه چیزیش می‌شد، من میمردم! بخاطر من پرید جلوی اون گلوله!! شاهین دستی زد به پشتم و گفت: ـ خداروشکر که خطر از بیخ گوشمون رد شد داداش! گفتم: ـ بهم گفت چقدر دوسم داره شاهین، همینکه چشماشو باز کنه، منم عشقم و بهش اعتراف می‌کنم. شاهین لبخندش محو شد و با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چیشده؟
    1 امتیاز
  23. #بیستمین متن نیمه‌شب تو فکر می‌کنی مردای بزرگتر ازت، بیشتر می‌فهمن و درکت می‌کنن. اما واقعیت اینه که اونا درک و منطقشون در حد پسرای بیست ساله هم نیست. شاید همشون نه ولی قریب به نود درصدشون، این مدلین. چهاردهم بهمن 11:11
    1 امتیاز
  24. #پارت دو... *** چشمانم به صفحه‌ی لپ‌تاپ دوخته شده بود و انگشتانم بی‌هدف روی کیبورد می‌لغزید. این روزها خستگی مثل سایه‌ای سمج دنبالم می‌آمد؛ آن‌قدر سنگین که حتی نوشتن هم برایم جان‌کَن شده بود. دلم چیزی می‌خواست که از نو زنده‌ام کند، که دوباره با شور و تمرکز بنویسم؛ اما هیچ‌چیز نبود. زندگی، خودش به‌اندازه‌ی کافی خسته‌کننده است. در فکر جمله‌ای بودم که شاید آغاز داستان تازه‌ام شود که ناگهان صدای نوتیفیکیشن گوشی، سکوت اتاق را درهم شکست. گوشی روی میز، کنار لپ‌تاپ افتاده بود. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. پیام از مهسا بود. گوشی را میان انگشتانم گرفتم و بازش کردم. - چطوری سارا؟ چرا خبری نیست ازت؟! لبخندی بی‌حوصله گوشه‌ی لبم نشست و با اکراه تایپ کردم: - سلام عزیزم، بد نیستم. تو چطوری؟ می‌دونی که، سرگرم کارامم و اصلاً حوصله ندارم. ارسال را زدم و به صندلی تکیه دادم. گوشی هنوز در دستم بود. مهسا در حال تایپ بود. چند ثانیه بعد پیامش آمد: - هعی، من‌که اصلاً خوب نیستم. و بلافاصله پیام بعدی: - آره عزیزم، می‌دونم سرت شلوغه، ولی هر از گاهی یه پیام بده که نگران نشم خب. از مهربانی‌اش لبخندی نرم روی لبم نشست. تنها کسی بود که همیشه کنارم مانده بود؛ حتی وقتی خودم کنار خودم نبودم. - چیشده که خوب نیستی؟! چند لحظه بعد نوشت: - وای نگم اصلاً! دیشب یکی تو شهربازی مشهد جلوی همه خودکشی کرده! با دیدن کلمه‌ی خودکشی ناخودآگاه صاف نشستم. - خودکشی؟! چرا؟! - دقیق نمی‌دونم، ولی یه سری شایعه‌ست. می‌گن بازی آنلاین می‌کرده و همون باعثش شده. انگار بازی یه‌جورایی تسخیر شده! من که باور نمی‌کنم، ولی همچین چیزایی شنیدم. چشم‌هایم بازتر شد. بازیِ تسخیرشده؟ چه حرف مضحکی! - چقدر خنده‌داره! شاید مشکل خانوادگی داشته، منم کم به خودکشی فکر نکردم. اسم بازیه چی بوده؟ - گام مرگ! به اسم خیره ماندم. حس غریبی زیر پوستم دوید؛ انگار چیزی درونم یخ زد. زیر لب زمزمه کردم: - گام مرگ! در همان لحظه، صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق آمد. از جا پریدم. با ترس سرم را برگرداندم. خانه تاریک بود و نور فقط تا نیمه‌ی اتاق پیش می‌رفت. گلوی خشک‌شده‌ام را قورت دادم و با نور گوشی به سمت در رفتم. کلید برق را زدم؛ اتاق روشن شد. وارد پذیرایی شدم؛ بخشی روشن، بخشی هنوز غرق در سایه. قدم اول را که برداشتم، دوباره صدای افتادن چیزی آمد. قلبم تند و بی‌امان به سینه‌ام می‌کوبید. صدا از آشپزخانه بود. با احتیاط نزدیک شدم و کلید برق آشپزخانه را زدم. نور سفید، دیوارها را بیرون کشید. از پشت اپن خم شدم. دیگ ماکارونیِ ظهر روی زمین افتاده بود. رشته‌ها مثل مارهایی بی‌جان روی کاشی‌ها پخش شده بودند. دستم را محکم روی پیشانی گذاشتم و آهی کشیدم. وارد آشپزخانه شدم که ناگهان چیزی تکان خورد. یک گربه‌ی مشکی. جیغ بلندی کشیدم و روی زمین افتادم. گربه با چشم‌های زرد و خیره نگاهم می‌کرد. لحظه‌ای بعد دهانش را باز کرد و با صدایی وحشتناک میو کشید، بعد پرید روی اپن و از پنجره بیرون رفت. صدایش هنوز در گوشم می‌پیچید. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. نفس‌هایم بریده‌ بریده بالا می‌آمد و قلبم هنوز آرام نمی‌گرفت. چند لحظه طول کشید تا جرئت کردم بلند شوم. رفتم پنجره را بستم و زیر لب غر زدم: - دیگه غلط می‌کنم یادم بره پنجره رو نبندم. بعد از تمیز کردن آشپزخانه، دوباره به اتاق برگشتم. گوشی را برداشتم و با دیدن تعداد پیام‌های مهسا، نفس بلندی بیرون دادم.
    1 امتیاز
  25. #هجدهمین متن نیمه‌شب آرزو تو سریال از سرنوشت یه جمله‌ی خیلی قشنگ گفت: ما هممون قبل از اینکه به این دنیا بیایم، نقشمون تعیین شدست... الآنم اومدیم تا همون نقش‌ها رو بازی کنیم. پس خودتو بابت کاری که انجام دادی، سرزنش نکن! اون کار توی سرنوشتت بوده! 00:00 چهاردهم بهمن
    1 امتیاز
  26. - اون موقع ماها قم زندگی می‌کردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خورده‌ی کس دیگه‌ایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچه‌ی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو.
    1 امتیاز
  27. #هفدهمین متن نیمه‌شب روزا دیدن پروانه سفید و قاصدک و شبا دیدن ماه کامل و گوش کردن به پادکست صدای بارون، خوشحالم می‌کنه... 10:10 سیزدهم بهمن
    1 امتیاز
  28. #شانزدهمین متن نیمه شب فکر کن می‌خوابی تا ذهنت آروم شه ولی به محض باز کردن چشمات با سردرد از خواب بیدار میشی! 9:09 سیزدهم بهمن
    1 امتیاز
  29. #پنجمین متن نیمه شب وقتی ازم میپرسن چرا عصبیم و میگم نمیدونم! دلیلش این نیست که نمیدونم دلیلش اینه که... صدتا چیز کوچیک که به نظرت چرت میرسن روی هم جمع شدن و تهش شده عصبانیت من حالا بیام این صدتا رو تعریف کنم و تقدم و تأخر بچینم که تهش تازه بفهمنت یا نفهمنت! همون فکر کنن دیوونه ایی چیزی هستم راحت تره! 22:22 پنجم بهمن ‌
    1 امتیاز
  30. خودمم اسمش رو انتخاب می کنم ** در پناه باران ** یکی ژانر انتخاب کنه
    1 امتیاز
  31. پارت صدو بیست و هفتم چند دقیقه که گذشت مامان و بابا هم اومدن و اراد و اروین به کل کل افسانه ایشون پایان دادن . مامان وقتی نشست رو بهم گفت : _اا خرید کردی مبارکت باشه عزیزم ، چی خریدی ؟! شروع کردم به توضیح دادن و این که وقتی برگشتیم ویلا حتما باید ببینیشون و .... بلاخره بعد بیست دقیقه بهراد و نازی هم هر کدوم با ده تا پاکت بزرگ اومدن ! تا نشستن گفتم : _تریلی خبر کنم ؟! بهراد خندید و گفت : _نه همون وانت جوابه ! خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن غذا ، موقع شام اروین که سمت راستم نشسته بود حسابی هوام رو داشت و بدون اینکه در خواست کنم ، هر چی لازم داشتم دم دستم میذاشت ! و این از چشم مامان که دست چپم نشسته بود دور نموند ، چون دیدم خیلی ریز داره میخنده ! در هر صورت این کار اروین شوق وصف نشدنی تو دلم انداخت و باعث شد، بسیار بسیار اون شام بهم بچسبه ! وقتی برگشتیم ، بعد کمی گپ زدن ، همه جمع و جور کردن که برن بخوابن ، من که بعد از ظهر چرت زده بودم هر کاری کردم خوابم نبرد، به همین خاطر از تخت بلند شدم و تصمیم گرفتم برم تو باغ و از فضا استفاده کنم ، چند روز دیگه برمیگشتم و دلم برای اب و هوای ایران تنگ میشد ! نیم ساعتی بود تو آلاچیق نشسته بودم و به خاطراتم با ساحل و احساساتم راجع به اروین فکر می کردم ، که صدای ضعیف گیتاری به گوشم خورد ، دور و اطراف رو نگاه کردم ، تو تاریکی شب چیزی پیدا نبود از جا بلند شدم و سمت صدا حرکت کردم ، صدا از انتهای باغ میومد ، یکم که راه رفتم ، متوجه یک نور ضعیف شدم ، حالا غیر صدای گیتار صدای ضعیف یک شخص هم به گوشم میرسید که آهنگی رو می خوند ، هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد و اون صدا متعلق به کسی نبود جز آروین ! چه با احساس می خوند ، پشت درختی ایستادم و گوش دادم : لطفا به بند اول سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود از بخل زنگ خانه ی من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شود در میزنی که وارد تنهاییم شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت در بدر شود این بچه لاک پشت نگون بخت سالهاست از تخم در می آید و سوی تو میدود اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دمر شود نه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشیم یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود گفتم ورم شوم ورمی در درون تو تا هی بزرگتر بشوم تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم
    1 امتیاز
  32. #سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر می‌کردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر می‌رسه که اونا بازنده های بزرگتری‌اند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن
    1 امتیاز
  33. # دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش می‌کنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمی‌کنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمی‌کنم. 22:22 دوم بهمن
    1 امتیاز
  34. پارت صدو بیست و شش با چشمای درشت شده گفت : _چی؟! همون موقع اسانسور رسید همین جور که سوار میشدم گفتم : _هیچی بابا ، سوار شو ، بریم. سوار شد ، چند بار لباش تکون خورد حرفی بزنه ولی انگار دو دل بود ، شاید هم نمیدونست چه جوری بیانش کنه ! اسانسور متوقف شد ، پیاده شدیم ، رستوران هم فضای سرپوشیده داشت و هم چون طبقه بالا مجموعه بود ، فضای باز یا به اصطلاح روف گاردن داشت . هر دو به اطراف نگاه کردیم تا ببینیم کسی اومده یا نه! همین جور که سرم رو میگردوندم ، اراد و عمو آرمان و مهلا جون رو دیدم ، اراد با دیدنم دست تکون داد ، لبخندی زدم و به اروین گفتم : _بیا بریم ، بیرون نشستن. نگاهم رو دنبال کرد که به مامانش اینا رسید و دنبالم راه افتاد ، وقتی رسیدیم ، سلامی کردم و نشستم . اراد با ابرو به پاکت های تو دستم اشاره کرد و گفت : _مثل اینکه خرید بالا بوده !! خندیدم و گفتم: _آره، مغازه طرف رو بار زدم اومدم! مهلا جون گفت : _به خوشی استفاده کنی عزیزم . لبخندی زدم و تشکر کردم ،اراد نگاهی به پاکت بغل دست آروین کرد و شیطون گفت : _جدیدا لباس زنونه میپوشی داداش؟! اروین یکی زد به بازوش و با خنده گفت : _نه ، خوشم اومد ، گفتم برای تو بخرم! اراد با لحن بامزه دخترونه ای گفت : _ای وای اروین جون راضی به زحمتت نبودم ، مرسی عشقم ! بعد هم یورش برد پاکت رو بگیره ، که اروین نمیذاشت حتی یک سانت بهش نزدیک بشه ! عمو آرمان و مهلا جون هم که انگار این رفتار ها براشون عادی بود می خندیدن و به اون دوتا نگاه می کردن .
    1 امتیاز
  35. پارت صدو بیست و پنجم مصرانه پرسیدم: _نظرت رو نگفتیااا ، بهم میاد ؟! _عالیه ، من برم بیرون یکم هوا بخورم . یک جوری این کلمات رو تند پشت هم گفت که انگار بعدش قراره پرت بشه تو دره!! بعد هم سریع رفت ، لبخندی زدم و بعد پرو یکی دو تا دیگه از لباس ها از پرو بیرون اومدم ، همونجور که فکر می کردم اروین تو فروشگاه نبود ، لباس ها رو حساب کردم و بیرون اومدم و با چشم دنبال اروین گشتم ، پشت شیشه های بلند پاساژ ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ، دستش یک پاکت بود ، که لوگوی همین فروشگاه روش خورده بود ! جلو رفتم و گفتم : _مثل اینکه توام خرید داشتی؟! سمتم برگشت و با دست آزادش دستی به سرش کشید و گفت : _اره ، برای مامان یک چیزی خریدم . اهانی گفتم و چون تقریبا دو ساعت شده بود ، به سمت رستوران به راه افتادیم ، دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر موندیم ، اروین زیادی ساکت شده بود ، دوست داشتم به حرفش بیارم پس پرسیدم : _کی برمیگردی؟! حواس پرت گفت : _کجا ؟!! خندیدم و گفتم : _خونه آق شجاع!!
    1 امتیاز
  36. پارت شیش اما عبدالله محلش نداد و با غلامرضا که گریه می‌کرد از خونه بیرون رفت و خودش رو به خونه مادرش رسوند و در زد. مادرش در رو باز کرد و بچه رو که از شدت گریه سرخ شده بود و چهره کبود شده عبدالله رو دید. - یا خدا چی شده؟! عبدالله نخواست چیزی از زندگی زناشویی‌شون به مادرش بگه چون مطمئن بود که مادرش اینکار آنا رو گناه کبیره می‌دونه. - حال آنا یکم بد شده نتونسته به بچه برسه، بچه ترسیده. مادر بزرگ همینطور که نوه رو بغل می‌کرد گفت: - مطمئنی؟! - بله. شما این رو بگیرید من برم به آنا برسم. - بذار من هم بیام. عبدالله سریع گفت: - نمی‌خواد، یکم بچه دور بمونه بهتره. - چش شده زنت؟! - نمی‌دونم، انگار جن‌زده شده. فعلا نیان تا خبر بدم. مادر دلش برای عروسش سوخت. - ننه توی شهر غریبه، بذار بیام هوادارش باشم. - تا شب اگه حالش بهتر نشد میگم ننه. بعد خداحافظی کرد و رفت و مادرش رو با دلشوره تنها گذاشت. به خونه که رسید صدای در زدن آنا نمی‌اومد اما صدای گریه‌ش از پشت در می‌اومد. دلش طاقت نیاورد و در رو باز کرد. آنا از پشت در بلند شد و ترسیده به عبدالله نگاه کرد. عبدالله به سردی درحالی که نگاهش نمی کرد گفت: - بهتره دیگه تکرار نشه اگه نه می فرستمت همون خونه بابات، اون هم بدون بچه ت. و خودش به داخل خونه رفت. اون روزهای بد هم گذشت و وضعشون بهتر شد و عبدالله چندتا سفارش خوب گرفت و حالا گاهی با غلامرضا که دیگه پیش خودشون زندگی می‌کرد به لب همون رودی که اول ازدواج باهم رفته بودن می‌رفتن و هم بچه لذت می‌برد و هم ناهار جیگر میزدن. مادر شوهر هم هیچ‌وقت نفهمید اون روز چه اتفاقی افتاد. زندگی دوباره روی خودش رو به آنا نشون داد. وضع مالی‌شون با همون سرعتی که به سمت بد شدن رفته بود به سمت خوب شدن رفت. آنا کم‌کم به وضع مالی خوبشون مغرور شد و حتی یادش رفت که توی شرایط بد کی کنارش بوده و می‌خواست که با اغراق نشون بده اون وضع فقط توهم بوده و مدام درحال خرید پارچه و دادن پارچه به خیاط بود و با همسایه‌ها رفت و آمد می‌کرد و مدام از خریدهای جدید برای خونه‌ش می‌گفت. اون موقع یک خرازی وجود داشت که گاهی اسباب‌بازی برای بچه‌ها از تهرون می‌آورد. هرچند که کمتر کسی بود که برای بچه‌ش اسباب‌بازی بخره و معمولا روی دستش باد می‌کرد اما آنا به محض اومدن اسباب‌بازی جدید اون رو می‌خرید اما نه برای بازی بچه‌ش بلکه برای اینکه وقتی خونه همسایه‌ها میرن اون رو بذاره جلوی بچه‌ش تا همه ببینند پولش رو خرج چه چیزهایی می‌کنه و انقدر پول مازاد داره که حتی برای بچه‌ش خرج می‌کنه. گاهی حتی مادرشوهرش می‌گفت: - عبدالله با اینهمه خرج تو مشکل نداره؟ - نه آقا عبدالله خودش میگه روزهای سختی داشتی تا می‌تونی خرج کن. البته در واقعیت عبدالله این رو نمی‌گفت و تقریبا هر یک ریال رو آنا که دیگه در مقابل غرغرهای شوهرش آب‌دیده شده بود بزور ازش می‌گرفت. عبدالله متوجه افاده‌های زنش نبود و داستان اینکه آنا خونه یکی از اقوام دعوت بود و ناهار عدس پلو داشتن و آنا گفته بود: - من اینجور چیزها نمی خورم من فقط گوشت و جیگر می خورم. هم نشنیده بود.
    1 امتیاز
  37. پارت هفتم تا رفتم از جام بلند شم و بغلش کنم، پام گرفت و یه آخ بلندی گفتم...آرون با نگرانی نگام کرد و گفت: ـ اینجوری نمیشه! باید بریم دکتر. گفتم: ـ نه بخدا چیز خیلی مهمی نیست! تا یکی دو روز دیگه خوب میشه! آرون بهم چشمکی زد و گفت: ـ مطمئنی تا آخر هفته که قراره ازدواج کنیم، خوب میشه؟! اون رقص تانگویی که مدنظرت بود، پای سالم میخواد... خندیدم و گفتم: ـ نگران نباش، زودی خوب میشه! بعدش رفتم سمت آشپزخونه و غذا رو روی میز چیدم و آرون با گوشیش اومد سمتم و گفت: ـ راستی باوان ، نوبت آتلیه هم گرفتم! با ذوق گفتم: ـ پیش محسن خودمون؟! گفت: ـ آره، تازه هم آتلیشو افتتاح کرده و برای ما هم که جزو رفیقاشیم مطمئنا یه تخفیف تپل درنظر میگیره!
    1 امتیاز
  38. پارت پنجم خیلی ذوق داشتم و وقتی رسیدم به مغازه، خانوم کمالی با اون لهجه قشنگ بهم سلام کرد و گفت: ـ سلام خانوم حمیدی، خوب هستین؟! سفارشتون رسید! با خوشحالی گفتم: ـ بله اتفاقا همسرم بهم اطلاع داده! از زیر ویترین جعبه‌ها رو درآورد و برام باز کرد...حلقه رو از داخلش درآوردم و گفتم: ـ خیلی ممنونم، عین همون چیزی که میخواستم شده! خانوم کمالی گفت: ـ خواهش می‌کنم، اتفاقا یه هفته پیش هم آقا آرون اومدن اینجا و یکی از سرویس‌های نیم ست ما رو سفارش دادن! خیلی خوشحال شدم! خانوم کمالی گفت: ـ برای تولدتونه؟! یکمم تعجب کردم اما بازم خوشحال شدم چون حدس زدم میخواد سوپرایزم کنه. آخه تولد من سه ماهه دیگه بود...لبخند زدم و گفتم: ـ نه تولدم که الان نیست! احتمالا برای جشنمون میخواد سوپرایزم کنه! خانوم کمالی هم مثل من با خوشحالی گفت: ـ خیلیم خوش سلیقه‌ان؛ چشم نخورین ایشالا! تشکری کردم و با گرفتن حلقه‌های از مغازه خارج شدم. به اسنپ زنگ زدم چون از این منطقه تا میدون امام حسین که خونمون بود، خیلی راه بودش و چند دور باید تاکسی می‌گرفتم و خیلی خسته شده بودم. این خونه هفتاد متریمون و خیلی دوست داشتم و با جون و دل براش وسیله خریدم چون پولش دسترنج زحمات کارای منو آرون بود. یه حساب مشترک داشتیم و با حقوقمون و بدون کمک خانوادش، تونستیم تو اون منطقه یه خونه نقلی برای خودمون اجاره کنیم.
    1 امتیاز
  39. پارت سه آنا تصمیم گرفت بیشتر حالت خانم خونه بگیره. اول متوجه شد که خونه خیلی نامرتبه. این نامرتبی ربطی به لوازم خونه نداشت. حتی وقتی همه جا از تمیزی برق میزد خونه خیلی نامرتب بود. اون خونه زود فهمید این بخاطر مهندسی خونه ست. اون همیشه بزرگ فکر می کرد و می تونست عمق یک مسئله رو بفهمه. به عبدالله گفت. عبدالله اول گفت: - یعنی میگی چیکار کنیم؟ من پول ندارم ها. آنا از اینکه عبدالله همه چیز رو اول به پول ربط میده ناراحت شد و گفت: - اصلا از اون لحاظ نخواستم. - خیلی خوب، ناراحت نشو! بگو چی می‌خوای؟ چند دقیقه بعد باهم به جون حیاط افتادن. اول همه برگ‌هایی که روی زمین افتاده بود رو جمع کردن و توی تنور انداختن و سوزوندند. بعد همین بلا رو سر علف‌های هرز و خارها آوردن. آنا دوتا چای ریخت و دوتا تخم مرغ گذاشت آورد روی بهارخواب خوردن. عبدالله همینطور که لیوان چای دستش بود با نگاهی تحسین آمیز به حیاط خیره شد. - چه تصمیم خوبی گرفتی! - هنوز خیلی مونده! عبدالله که حالا با انگیزه از زیباسازی خونه بود باغچه رو شخم زد و آنا با آبپاش حیاط رو آب و جارو کرد. بعد باهم سرامیک‌های دور باغچه رو تمیز کردن و عبدالله شاخه‌های شکسته رو زد و آنا تنور رو که کلی کپه خاکستر داشت تمیز کرد و خاکسترها رو توی گونی ریخت و عبدالله بیرون گذاشت. حالا حیاط رنگ و بویی گرفته بود و وقتش بود که آنا میخ خودش رو بکوبه. - چه باغچه بزرگی داره اینجا، حیفه که توش هیچی نباشه! همین کلمه رو گفت و بست کرد. فردا شب عبدالله با سه نهال و دو بوته گل به خونه اومد. آنا از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید. - خونه خیلی قشنگ شد دستت درد نکنه! عبدالله لبحند کوچیکی زد و با وجود حرصی که هنوز سر از دست دادن پولش داشت فکر کرد شاید خوشحالی آنا ارزشش رو داشته باشه. - به لطف کدبانویی تو انقدر قشنگ شد! و آنا با این حرف به اوج آسمون رفت. آنا دوست داشت داخل خونه رو هم تمیز کنه اما عبدالله از ترس اینکه اینجا هم خرج برنداره نذاشت. همون دوران عبدالله یک تجارتی انجام داد اما شریک‌هاش توسط اون مرد رو به رو خریداری شدند و عبدالله گول خورد و به سبک خیلی بدی در این تجارت شکست خورد و خسارت زیادی بهش وارد شد. آنا حتی از شغل عبدالله خبر نداشت و برای خودش خانمی می‌کرد. با زن‌های همسایه دوست شده بود و ظهرها جلوی در خونه می‌نشستن و باهم صحبت می‌کردن. زن‌های همسایه ازش پرسیدن: - تو توی این سن با مرد به این بزرگی ازدواج کردی راضی هستی یا نه؟ - چی بگم والا! نه راستش خیلی راضی نیستم اما چیکار میشه کرد؟ این هم سرنوشت من بوده. البته از زندگیم راضی‌ام اما اخلاقات یک مرد با این سن یکم خاصه. زن‌ها نگاهی باهم رد و بدل کردن و یکی‌شون گفت: - می‌دونستی عبدالله قبل از تو زن داشته؟ رنگ از چهره آنا پرید. - زن داشته؟ - زن رسمی نه... یعنی ما نمی‌دونیم. اما غیر رسمی داشته. شوهر خودم براش جور کرده. یک دختر دوبار به خونه‌ش اومده. کلی هم پول و هدیه بهش داده. آنا سکوت کرد. یکی دیگه از خانم‌های جمع که حال اون رو بد دید چشم غره‌ای به زن قبلی رفت و بعد گفت: - ای بابا مرد دیگه نیاز داره گاهی به زنی! مجردم بوده اون موقع! آنا سعی کرد خودش رو جمع کنه و با اینکه این خبر ناراحتش کرد اما بنظرش خیلی طبیعی می‌اومد پس تصمیم گرفت جلوی عبدالله به روی خودش نیاره که می‌دونه. اما وقتی که عبدالله اومد و سعی داشت باهاش شوخی کنه اون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و چیزی که شنیده بود رو گفت. عبدالله اول جا خورد بعد با تندی گفت: - حالا که چی؟ آنا روش رو گرفت و با بغض و آروم گفت: - هیچی! عبدالله دلش سوخت و به سمتش رفت و خواست توی بغلش بگیره. - عزیزم، تو اصلا نباید بخاطر اون زن‌ها ناراحت بشی. اون‌ها اصلا با تو قابل مقایسه نیستن. تو نجیبی! آنا به خودش جرات داد و گفت: - تو چی؟ عبدالله خشکش زد و دست‌هایی که برای در آغوش گرفتن آنا رفته بود توی هوا خشک شد. - منظورت چیه؟ آنا با دست خیلی آروم عبدالله رو کنار زد. - برو کنار، دوست ندارم تنی که به تن یکی دیگه خورده به منم بخوره. عبدالله اول گیج شد و بعد به خودش اومد و چنان سیلی محکمی توی گوش آنا زد که تمام سر و صورت آنا درد گرفت و دستش رو روی صورتش گذاشت و وقتی از بهت خارج شد زیر گریه زد. عبدالله بلند شد و سرش فریاد زد: - بی‌لیاقت! و بیرون رفت. آنا با گریه رفت بچه‌ش رو که از صدای فریاد پدرش از خواب پریده بود و گریه می‌کرد بغل کرد و هر دو گریه کردن. عبدالله شب برگشت. مستقیم پرسید: - خانم شام چی داریم؟ بعد هم بچه رو بغل کرد و بوسید. آنا با ناراحتی نگاهش کرد. سرخی صورتش رفته بود اما دلش هنوز آتیش بود. عبدالله جعبه‌ای مقابلش گذاشت. از همون جعبه‌ها که فروشنده خریدهات رو داخلش می‌ذاشت. یک جعبه کارتونی. - این برای توی! آنا جعبه رو گرفت اما باز نکرد و روش رو گرفت. - آنا، دختر جان! بازش کن دلم رو نشکن! آنا جواب نداد. - دختر من سن و سال ناز کشیدن رو ندارم. آنا می‌خواست بگه: ولی خوب سن و سال کتک زدن رو داری اما نگفت. چون می‌ترسید عبدالله این رو هم به عنوان حاضر جوابی حساب کنه و دوباره کتکش بزنه. - باز کن دیگه. آنا با توجه به غریزه فهمید که اگه اینطور گفتن عبدالله رو گوش نکنه ممکن حرکت بعدی فحش یا حتی کتک باشه پس جعبه رو باز کرد. یک آویز ساعت استیل. خوبه حداقل متوجه شده بود که ساعت گردنی زنش آویزش خراب شده. - چیزی نمی‌خوای بگی؟ متوجه منظورش شد اما اصلا به دلش نبود که تشکر کنه. عبدالله کلافه شد.
    1 امتیاز
  40. پارت دو اون‌ها اخم کردن و کلافه گفتن: - به تو چه که کجا میره؟ زن رو چه به اینکه درباره کارهای مرد بپرسه! و اون هم لب بسته بود. عید نوروز پیش خانواده شوهرش بود. خیلی بهش خوش‌گذشت اما دوست داشت این روز رو پیش خانواده خودش باشه. به همسرش گفت: - میشه یک سفر پیش خانواده‌م بریم؟ سی و دو هفته از ازدواج اون‌ها می‌گذشت و هنوز خانواده‌ش رو ندیده بود. عبدالله دلش برای این دختر بچه سوخت و گفت: - البته که میریم. اما اتفاقی افتاد که خانواده عبدالله سفر کردن رو برای آنا مناسب ندونستن. اون اتفاق هم بارداری آنا بود. وقتی که از حالات آنا خانواده حدس زدن که باردار هست اون فقط مدت طولانی شوکه و رنگ پریده بود. در اصل خوشحالی اون رو به این حال رسونده بود چون مدت حدودا زیادی از اقدامشون به بارداری می‌گذشت و هنوز خبری نشده بود. عبدالله خیلی ذوق کرد. - چه پسری به ما بدی خانم! - از کجا معلوم پسره؟ - می‌دونم، پسره. آنا متوجه شده بود عبدالله یکم خسیس هست و کمتر برای خونه خرج می کنه اما فکر می کرد حالا که باردار شده برای بچه خوب خرج می کنه اما اون هنوز مواد غذایی رو کم می گرفت و به خدمتکاری که مادر عبدالله برای کمک فرستاده بود می گفت که جز یک وعده در هفته گوشت، هر نوع گوشتی درست نکنه، این نوع آشپزی برای اون زن هم خیلی سخت بود. حتی عبدالله میوه نمی خرید. اما از لحاظ محبت گفتاری و رفتاری برای آنا کم نمی‌ذاشت. آنا هم غرق در عشق بود و به عبدالله می‌گفت: تو دقيقا همان يک نفري هستي كه دلم ميخواهد... پا به پايش پير شوم 🫶🏻♥️🫂• اون‌ها با هوا تاریکی روی بهارخواب می‌رفتن و بقیه روزشون رو اونجا با نسیم خنک و امواج نور ماه ادامه می‌دادن. عبدالله به چشم های آنا زل میزد و براش می خوند: این نگاهِ شوخِ تـو، دیـوانـه میسازد مرا رقصِ این چشمانِ تو پروانه میسازد مرا اینقَدَر شوخی مکن، تـو با دلِ دیوانه ام مستیِ چشم و لبت مستانه میسازد مرا با همه این ها خساست عبدالله و دوری از خانواده آنا رو خیلی اذیت می کرد ماه شیشم بود که خانواده ش با سیسمونی اومدن. آنا از خوشحالی روی پاش بند نبود. عبدالله هم خوشحال بود. - خوب شد شما اومدید آنا خیلی دلتنگ بود. وقتی خانواده آنا اینجا بودن عبدالله انقدر خرج می کرد که اگه آنا قبلش رو نمی دید فکر می کرد که آدم ولخرجی هم هست. خیلی دوست داشت که خانواده ش برای زایمان بمونند اما اون ها فقط یازده روز موند و بعد دوباره رفتن. اینبار دوری حتی از قبل هم سخت تر بود. هرجوری بود آنا تحمل کرد تا زمانی که وقت زایمانش رسید. همه نگران بودن خانواده شوهرش به اونجا اومدن و قابله هم منتظر بود. وقتی اومدن و به عبدالله خبر دادن: - مبارک باشه، پسردار شدید! صورت عبدالله از خوشحالی درخشید. اون هم مثل همه مردهای اون دوره عاشق فرزند پسر و اسم و رسمش بود. همه با ذوق تبریک گفتن. مادر عبدالله از همه خوشحال تر بود چون بالاخره پسرش توی این سن بالا صاحب فرزند شده بود. همه داخل رفتن. عبدالله بچه رو بغل گرفت. آنا با اینکه بیحال بود لبخند زد. از اینکه شوهرش رو اینطور خوشحال می بینه احساس سربلندی کرد. عبدالله دم گوش بچه اذون گفت و تکرار کرد: - اسم غلام رضا ست. اسم تو غلام رضا ست. همه صلوات فرستادن. بعد از دنیا اومدن غلام چند روزی دور آنا و بچه بودن و بعد تنهاشون گذاشتن. آنا به چهره پسرش نگاه می‌کرد. احساسی بهش نداشت. از اون حالت ترسید. به بچه می‌رسید اما احساس خوبی بهش نداشت. دیگه حتی شوهرش و خونه و زندگیش رو دوست نداشت و بهونه‌گیر خانواده‌ش شده بود. اون روزها کسی درباره افسردگی بعد از بارداری چیزی نمی دونست و همین باعث میشد که آنا عذاب وجدان بیشتری داشته باشه و دیگران هم بخاطر رفتارش بیشتر سرزنشش کنند. روزی او یک جنگجو است، روزی دیگر یک آشفته و شکسته بیشتر روزها،کمی از هر دو است، اما هر روز او اینجاست ایستاده، می‌جنگد، تلاش می‌کند او من هستم. اما بالاخره این دوران هم با همه سختی هاش گذشت و آنا به زندگی عادی برگشت و دوباره شروع به کار کرد و خونه همیشه تمیز و غذا آماده بود و بچه هم بنظر نمی‌اومد که یک مادر بی‌تجربه داشته باشه، مخصوصا اینکه خیلی زود وزن اضاف کرد و توی اون دوران بچه هرچی وزنش بیشتر بود سالم‌تر بنظر می‌اومد. خانواده شوهرش دیگه به بهانه بچه مدام به اونجا سر میزدن. وقتی اون ها می اومدن خونه پر از بوی دود قیلیون میشد و آنا مجبور بود بچه رو روی بالکن ببره. اون ها مدام بی اجازه به لوازم خونه اون دست میزدن و اونور و اونور می رفتن. اون ها مدام درحال صحبت بودن و به سکوت هیچ اعتقادی نداشتن و خونه همیشه پر سر و صدا بود و بچه با اینکه بخاطر اون نوع شکل معاشرتش اجتماعی تر شده بود اما سر و صدای زیاد باعث عصبی تر شدنش نسبت به نوزادهای دیگه شده بود اما وقتی آنا این رو به عبدالله می گفت عبدالله بهش می خندید و می گفت: - خدا شفات بده دختر!
    1 امتیاز
  41. پارت پنجم کمرم رو نوازش کرد و گفت:ما هم دلتنگت میشیم، ولی یکم خود دار باش ، مامان و بابات گناه دارن؛ همین جوری به خاطر گذشته نگرانن، نذار نگران تر بشن و غصه دارت؛ هر موقع هر مشکلی پیش اومد برات من هستم کافی زنگ بزنی تا کمکت کنم؛لازم باشه حتی بلیط میگیرم میام پیشت باشه مروارید خانوم؟ کلمه اخرش رو با خنده گفت.لبخند کم رنگی زدم و با مشت به بازو ماهیچه ایش زدم ولی بیش تر دست خودم درد گرفت و کشیده گفتم :بهرررااد.صدای خندش بلند شد و گفت:وقتی زورت نمیرسه چرا الکی مشت میزنی؟! که دستت در بگیره ؟؟ گفتم:می خواستم ،یه جوری میزدم دردت بگیره دلم نیومد . با خنده گفت:باش تسلیم خانوم ورزشکار. در انتهای حرفش چشمک زد، خنده ای کردم.جلوش ایستادم با کنجکاوی نگاهم کرد یک دفعه دستم و دور کمرش گرفتم و رفتم تو بغلش و گفتم :دلم برات خیلی تنگ میشه . تا اینو گفتم قطره اشکی از چشمم سرازیر شد.بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون اومدم و اشکام رو پاک کردم و گفتم:حالا هوا برت نداره ها هنوز مشتاق اذیت کردنت هستم.خندیه بلندی کرد گفت:حالا شدی وروجک خودمون. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:راستی نازیم امشب میاد. با ظاهر مثلا بی تفاوت گفت:به من چه خوش اومده.گفتم:پستونک دارم یا گوش .یقه کتش رو مرتب کرد و یه دستش رو به سینش و دست دیگش هم به صورت انکارد شدش گرفت و متفکرانه نگاه کرد و گفت:الان که با دقت نگاه می کنم هر دو رو داری . جیغی کشیدم و به طرفش دوییدم .بهرادد به طرف در دویید و بیرون رفت تو سالن با اون کفشای پاشنه دار به طرز ضایعی میدوییدم و میگفتم:وایسا بهراد وایسا میگم، مگه دستم بهت نرسه. کل پله هارو دوییدیم و یه چند باری نزدیک بود بیفتم به سالن که رسیدم همه با چشمای گرد بهم نگاه می کردن چند نفر اومده بودن ولی از بس تو فکر کندن کله بهراد بودم متوجه نشدم کیا هستن عین موش و گربه دنبال هم بودیم، که یه دست از پشت من رو گرفت ؛منم می گفتم: ولم کن به این نشون بدم کی پستونک داره.با این حرفم یهو سکوت حاکم شد و بعد همه حاضرین ،از جمله بهراد زدن زیر خنده.تازه متوجه جو شدم مثلا خجالت کشیدم سرم و چند ثانیه انداختم پایین، بعد بلند کردم ببینم جلوی چه کسایی سوتی دادم.خب خدا رو شکر خانواده عمو بهروز و خانواده خاله سیمین بودن .با دیدن خودی بودن جمع لبخند دندون نمایی زدم و سلام کردم و متوجه شدم این فرد که بهراد و نجات داد و من رو گرفت، هنوز ولم نکرده تکونی خوردم که دستش رو از دور کمرم باز کرد. برگشتم شخص مذکور رو ببینم و با دیدنش کمی اخمام رفت تو هم ،سینا پسر خاله سیمین دو سالی ازم بزرگ تر بود .با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت :سلام بانو احوالات . اومدم بگم خبر مرگت بیاد خوبم بعد دیدم ضایع است لبخند کجکی زدم گفتم :ممنون. بعد پشتم رو بهش کردم و به طرف عمو بهروز ،خاله سیمین و زن عمو رفتم ؛ بعد احوال پرسی روبوسی رفتم سمت عمو محسن شوهر خاله سیمین .دوسش داشتم مرد مهربون و محترمی بود به خاطر همین عمو صداش می کردم مونده بودم خاله به این گلی عمومحسن به این اقایی این سینا چرا این مدلیه ؟؟ پسره هیز حراف پررو . عمو محسن با دیدنم لبخندی زد .جلوش وایستادم و گفتم:خوبی عمو چه خبرا یادی از ما نمی کنی ؟؟ دستش رو روی سرم کشید و گفت:ما همیشه یاد شماییم صدف خانوم گل ،شما خوب باشی منم خوبم. همین جور مشغول گپ زدن بودم که سارا خواهر سینا که ۱۷سال داشت جلو اومد و دستم کشید و به باباش گفت: با اجازه من این خانوم و قرض بگیرم پدر جان . من رو کشون کشون به سمت بارانا و گندم دخترای عمو بهروز برد بارانا ۱۷و گندم یک سال بزرگ تر از من بودیعنی ۲۱سالش بود .با رسیدن به جمعشون گندم من رو گرفت تو بغلش و گفت: دلم تنگ شده بود برات. از بغلش بیرون اومدم و گفتم :وا خوبه دیروز همو دیدیم ،تازه من صاحب دارما من رو زرت زرت بغل می کنی . گندم گفت :اون که صد البته یکی تو صاحب داری یکی من . جفتی زدیم زیر خنده. اخه نه من اهل دوستی بودم نه گندم هر پیشنهادیم میشد سریع رد می کردیم .باراناو سارا گرم حرف زدن راجع به کافه ای شده بودن که قبلا باهم رفتن . کم کم مهمونا میومدن و من مامان برای خوش امد گویی سمتشون میرفتیم. دایی سامان و منیژه جون زندایی گرام بنده اخرین نفرایی بودن که اومدن .بعد احوال پرسی چشمم به عمه معصومه افتاد که داشت با غصه چیزی رو برا مامان تعریف می کرد به سمتشون رفتم هرچی نزدیک میشدم صداشون واضح تر می شد .عمه:میبینی سهیلا جان این همه بهشون برس و تر و خشکشون کن بزرگشون کن اخرش تو روی من وایستاده می گه یا این دختر و به عنوان همسرم میپزیری یا من میرم. مامان:غصه نخور معصومه جون جوان هستن توام زیادی بهش سخت می گیری، برو ببین شاید دختر خوبی باشه، داری اشتباه می کنی ؛برو یه فرصت به خودت و اون دوتا بده اگه صلاح ندونستی برای ماهان دلیل بیار و جلوش و بگیر. با رسیدن من عمه اشکاش رو پاک کردو لبخند نیمه جونی زد و مکالمشون قطع شد؛ فکر کنم شدم همون خر مگس معرکه.دستمو دور شونه عمه انداختم و گفتم:خب خب خب ببین کی اومده عمه جون می گفتی گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم،افتخار دادید.
    1 امتیاز
  42. بسم الله الرحمن الرحیم آنا خوشحال بود. حالا که داشت کنار مرد زندگیش قدم میزد حس خوبی داشت. یکجورایی مرد دیگه‌ای توی زندگیش نبود. تعداد بچه‌هاشون زیاد بود و عمه‌ش که همسرش مُرده بود اون رو پیش خودش برده بود تا بزرگ کنه. البته از این مسئله ناراحت نبود. چون عمه اون رو حسابی لوس می‌کرد و خیلی بهش می‌رسید. از طرفی زندگی توی یزد خیلی لذت‌بخش‌تر از زندگی توی روستایی در اردبیل بود. خونه عمه بزرگ بود و تنها ساکن اون خونه هم آنا با دو خدمتکار. خانواده‌ش گاهی به اونجا می‌اومدن یا گاهی اون رو به روستا می‌بردن. که معمولا هر سال سه بار می‌دیدشون و کنار هم بودن. اما حالا ازدواج کرده بود و با شوهرش داشت توی شهرستان آبدانان در استان ایلام، که آن موقع روستا بود، قدم میزد. روستا جدیدش محل سکونتش رو هم دوست داشت. به بزرگی یزد نبود اما آب و هواش به بدنش می‌ساخت. این چهل و دو روزی که از ازدواجش گذشته بود خوب با روستا آشنا شده بود. این شهر برعکس شهر خودشون چشمه‌های فراوان داشت و می‌تونست که مدت‌ها کنار چشمه بزرگی بشینه و از محیط لذت ببره. همسرش ازش می‌پرسید: - چه محو این آب‌ها میشی. - تو یزد نبودی که بفهمی چی میگم. با اینکه مردم روستا لر و کُرد بودن اما همسرش عبدالله فارس بود که سال‌های جوانی پدرش برای تجارت به این شهر اومده بود و موندگار شده بودند. با همه این‌ها عبدالله کردی می‌دونست، از بچگی یاد گرفته بود و توی شهر کردی حرف میزد اما توی خونه همه فارسی حرف میزدن و آنا راحت بود. - بریم؟ - بریم. به سمت روستا رفتن. مردم روستا عمدتا لباس لری و کردی داشتن اما آنا مانتو بلند و یاسی رنگی با روسری تیره پوشیده بود. باهم به کبابی رفتن. آنا یکم معذب بود. تا حالا جایی نشسته بود که اینهمه کرد نشسته باشند و جلوی اون‌ها غذا بخوره. اونجا عبدالله بسته‌ای که خریده بود و به آنا نشون نداده بود رو روی میز گذاشت. - این برای توی! آنا با ذوق بسته رو باز کرد. با دیدن لباس کردی رنگی رنگی خندید. - مرسی! - دوستش داری؟ - خیلی! و به صورت همسرش لبخند زد. آنا هفده سالش بود و عبدالله سی سال داشت. وقتی کباب رو خوردن عبدالله به جایی بردش. آنا با ذوق به مردی نگاه کرد که از توی یخچال کوچیک همراهش چیزی در می‌آورد. - برای خانم یخ در بهشت بزنید. چند ثانیه بعد مرد لیوان قرمز رنگی که داخلش پر یخ بود رو جلوی آنا گرفت. آنا به عبدالله نگاه کرد. عبدالله با چشم اشاره کرد بگیر. آنا گرفت و یک قلپ خورد. کمی مکث کرد بعد با نهایت لذت گفت: - خوشمزه‌ست! عبدالله لبخند زد. باهم به خونه برگشتن. - برو لباست رو امتحان کن. آنا لباسش رو امتحان و اومد و جلوی شوهرش عشوه اومد و اون هم با لذت نگاهش می کرد. بعد با همسرش به دیدن خانواده شوهرش رفت. پدر شوهرس که تاجر بود دو زن داشت که عبدالله پسر همسر اول بود. همسر اول فقط دو پسر داشت که عبدالله پسر کوچیکش و عزیز پنج خواهرش بود. همسر دوم هم سه پسر داشت. آنا خانواده شوهرش رو دوست داشت. شوهرش رو هم همینطور. با همه این‌ها از شوهرش ممنون بود که با وجود مخالفت خانواده همسرش برای اون خونه مجزا گرفت و به خونه مشترک با مادر شوهر نبردش. شب وقتی از خانه مادر شوهرش پای پیاده به خانه بر می‌گشتن عبدالله گفت: - تو سواد داری؟ - نه. - دوست داری سواد قرآنی داشته باشی؟ آنا اول تعجب کرد و بعد متعجب پرسید: - میشه؟! - چرا که نه، حق تو اینه که به عنوان مسلمان حداقل قرآن بتونی بخونی. چشم‌های آنا برق زد. فردا خود عبدالله به ملا مکتب سر زد و راضیش کرد که برای درس دادن به آنا هر دو روز چند ساعت شبانه به خونه اون‌ها بیاد. زندگی بنظر زیبا بود اما آنا متوجه چیز عجیبی شده بود. بعضی شب‌ها عیدالله آنا رو پیش خانواده‌ش می‌ذاشت و بیرون می‌رفت و تا صبح نمی‌اومد. آنا از خانواده شوهرش می‌پرسید: - آقا عبدالله کجا میره؟
    1 امتیاز
  43. دستش را به سمتِ دکمه‌ای که روی میز قرار داشت برد و آن را فشرد. سیاهی‌ای که سرتاسرِ پنجره را پوشانده بود، کنار رفت و نورِ مزاحم با شتاب به داخل هجوم آورد؛ البته ثانیه‌ای کوتاه برای ماندنش فرصت داشت. اخمی از پرنور بودنِ اتاق بر چهره‌اش نشست. چندی طول نکشید که محافظ‌های همیشگی دوباره خورشید را بیرون راندند و سرما را به ارمغان آوردند. نگاهش بر ساعتش بود و هنوز آن اخم پابرجا مانده بود. تقه‌ای به در خورد. دکمه‌ای دیگر را فشرد و در، بر روی زیر‌دستش گشوده شد. ـ رئیس، همون‌طور که دستور داده بودید، عمرها رو خریدیم. صدایش زمخت بود؛ به قدِ ریزه‌میزه‌اش نمی‌خورد. او سری تکان داد. ـ خوبه. کجاست؟ صدایش سرد بود. اریاز لرزی به تنش افتاد. قدری به عقب رفت تا به گرما نزدیک‌تر شود، اما مگر در این اتاق گرما جایی داشت؟ اگر هم بیرون می‌رفت، بی‌احترامی محسوب می‌شد و باید سرش را زده می‌دانست. شرش را پایین انداخت. - فرستادم بیارنش. پس از اتمامِ حرفش، صدایِ دادی از بیرون به گوش رسید، و اریاز در دل شکر کرد که سرورش نسبت به صدا حساس نیست؛ اتفاقاً شنیدنِ داد و فریاد را دوست داشت... آن هم بسیار. ـ- ولم کن، مرتیکه! دیگه رئیست چی می‌خواد؟ موعدِ دادنِ عمرم نرسیده! همان دخترکِ اعصاب‌خُردکن بود.
    1 امتیاز
  44. ☘️درود خدمت نویسندگان عزیز☘️ 💢از آنکه انجمن ما را برای انتشار آثار خود انتخاب کرده اید نهایت تشکر را داریم. 💢 تایپ رمان در انجمن نودهشتیا شرایطی دارد که از شما تقاضا می کنیم آن ها را رعایت فرمایید. در غیر این صورت مجبور هستیم آثار شما را حذف یا محدود کنیم. از نوشتن صحنه های مسهجن، شیطان پرستی، تبلیغ ادیان و هر چیزی که موجب می شود خلاف قوانین کشور باشد بپرهیزید. در غیر این صورت با شما برخورد خواهد شد. برای نوشتن رمان ابتدا تاپیک رمان را در تالار مربوطه زده و پس از ارسال پست تایید توسط مدیر پارت گذاری را شروع کنید. برای زدن تاپیک لطفا عنوان رمان، خلاصه، ژانر و نام نویسنده را درج کنید. برای نگارش رمان لطفا از اسامی مستعار استفاده نفرمایید. حتما در هنگام ایجاد تاپیک برچسب برای رمان بزنید. کمک می کند تا بازدید بیشتری بگیرد. لطفا پارت ها را بلند بنویسید. نرمال یک پارت در سیستم 60 خط و در گوشی 40 خط است. با گذشت از 30 پارت، می توانید برای اثر خود درخواست نقد بدهید. پس از نقد نیز می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر بدهید. لطفا با اتمام اثر حتما در تاپیک مربوطه درخواست بدهید تا مدیران به آن رسیدگی کنند. با تشکر
    1 امتیاز
  45. سلام و درود به کاربران نودهشتیا ❤️❤️ وقتی 10 پارت از رمان‌تون رو گذاشتید، می‌تونید درخواست ناظر بدید ناظر به شما در بهبود کیفیت و نگارش رمانتون کمک خواهد کرد توجه: تنها رمان‌ها شامل ناظر میشن، نه داستان کوتاه❌ 1. اول باید روی علامت + بالای صفحه بزنید عزیزان: 2. طبق تصویر پایین «موضوع» رو انتخاب کنید 3. سپس روی «درخواست ناظر رمان» کلیک بفرمایید 4. حالا در قسمت «عنوان» بنویسید: درخواست ناظر برای رمان ... | ... کاربر انجمن نودهشتیا (جای خالی اول، اسم رمان رو بنویسید و جای خالی دوم، اسم خودتون رو بنویسید) سپس در کادر «محتوای موضوع» لینک رمانتون رو ارسال کنید، چطوری؟! ساده هست! اول وارد تاپیک رمانتون بشید، روی اون سه نقطه‌ای که توی عکس مشخص شده بزنید اشتراک گذاری رو انتخاب کنید لینک رمانتون اینجاست! باید کپی کنید و توی تاپیک درخواست ناظر پِیست paste بفرمایید. دیگه تمومه! تاپیکِ درخواست ناظر رو «ارسال» کنید و منتظر بمونید تا مدیر بخش در اولین فرصت برای رمان شما یک ناظر حرفه‌ای در نظر بگیره. اگر سوال یا مشکلی هست، همین الان به مدیران پیام بدید.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...