رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      32

    • تعداد ارسال ها

      1,953


  2. Alen

    Alen

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      377


  3. هانیه پروین

    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      749


  4. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      136


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/05/2026 در همه بخش ها

  1. ... با نگاه سنگینی چشم‌هام رو باز کردم. با دیدن رائودین یکه خوردم، به دیوار تکیه داده بود. نگاهش یه چیزی داشت، نمی دونستم چیه ولی عجبب بود. لب‌هام تکون خورد و صدام خش‌دار بیرون اومد: - چیزی شده؟ نفسش رو بیرون داد و به پشت سرم خیره شد. ناخداگاه چرخیدم و من هم نگاه کردم. امپراتور تیوان با فاصله از من خوابیده بود. برگشتم به رائودین نگاه کنم ولی نبود. اخم کردم و دست روی پیشونیم گذاشتم. تیوان با چشم‌های بسته پرسید: - خوب خوابیدی؟ تا بینی زیر پتو رفتم و گفتم: - بله، ممنون. برگشت و لبخندی زد. - پری‌ها برای تو غذا درست کردن. فقط نگاهش کردم. آروم تو پیشونیم زد: - پاشو کوچولو باید غذا بخوری. اخم کردم و جنین‌وار تو خودم فرو رفتم و خفه زیر پتو جواب دادم: - من کوچولو نیستم. دیدم جواب نداد. از زیر پتو نگاهش کردم. خندید و با یه خیز از روی پتو بغلم کرد. - همیشه برای من کوچولو هستی. حس بدی از بغلش نگرفتم و به جاش لبخند زدم. دستم رو بالا اوردم و روی سرش گذاشتم و با روحش هم جوشی کردم‌. با اتصال ذهنش، اطلاعات درون روحم، کپی و کاشته شد. انگار که داشتم خودم تجربه‌اش می کردم. غم، سرگردونی، عشق، عشق به من، دوست صمیمی تریستان بودن، آرامش، راجب پری‌ها، قدرت‌هاش، زمان شکستنش... همه چی تو ذهنم پر شد و چشم‌هام سنگین شد. وقتی سرم پر از اطلاعات می‌شد از سنگینی زیاد مغزم خوابم می‌گرفت. چشم‌هام رو به سختی باز گذاشتم. خیلی خیلی خسته شده بودم. ولی چیز‌های مفیدی فهمیدم‌. مثل قانون آسمان، زبان پری‌ها، ورد پری‌ها، ورد‌های آسمانی... خیلی چیز‌ها یاد گرفته بودم. حتی راجب انگشتری که هدیه داد فهمیدم چطوری تو انبار انگشتر وسیله بذارم. روی تاجش دست کشیدم و به آرومی انگشت‌هام سر خورد و روی صورتش اومد. چشم‌هاش با نفس لرزون بسته شد. من خاطراتش با زن قبلیش هم دیدم. زندگیشون خیلی زندگی نبود، بخاطر سیاست ازدواج کرده بود. ولی در کل انگشت شمار با هم بودن مثلا هفت بار. وقتی آشالان بدنیا میاد دیگه با هم نبودن. در آخر روزی هم همسرش کشته میشه! زنش بهش اعتراف می‌کنه عاشق یکی دیگه بوده و چون امپراتور بوده می‌ترسیده نظر مخالف داشته باشه و دستور بده خودش و عشقش رو بکشن. اون روز تیوان ضربه بدی می‌خوره و با کسی تو رابطه نمیره. دستم لرزون به گونه‌اش رسید. چشم‌هام بسته شد و دوباره به خواب رفتم. ... با صدای داد و فریاد‌ها بیدار شدم و خسته و کوفته نگاهشون کردم. تریستان و تیوان داشتن داد و بی‌داد می‌کردن‌. خمار خواب به دعواشون گوش کردم. - تیوان داری دیونه‌ام می‌کنی، بزنم تو دهنت؟ بگو چکارش کردی یه کله تا الان خوابه؟ از چیزی ترسیده؟ تیوان کلافه گفت: - نه خودش گفت منو بیار پیش پری‌ها، بعد فکر کرد رائودین کسیه که گذاشتتش زیر درخت انسان‌ها، با همین حال خوابید بعد دوباره بیدار شد ولی انگار داشت خواب می‌دید ولی بنظرم هوشیار بود... چون تاج منو و با صورتم نوازش کرد خوابش رفت. تریستان نعره زنان گفت: - رائودین که نمی‌تونه از فانوسش ده دقیقه هم فاصله بگیره؟ تیوان کفری تو بازو تریستان زد: - حنجره پاره کردی، من کنارتم می‌شنوم. خسته و بی‌حال نشستم و گفتم: - مگه چقدر خواب بودم؟ جفتشون برگشتن و نگاهم کردن. تریستان نگاهم کرد و وسط پیشونیش رو خاروند. تیوان لبخند زد و گفت: - صبحه یه روز کامل رو خواب بودی. یک ساعت هم از مدرسه‌ات گذشته و مدیر مدرسه هم شخصاً دنبالت اومده. بلند شدم و تلو تلو خوردم. خواستم از تخت بیفتم تریستان بغلم کرد. سرم رو تو گردنش کردم و نالیدم: - میشه حمامم بدی؟ سرد جواب داد: - نه. پوفی کشیدم و هولش دادم. سمت حمام رفتم و خسته خودم رو کشوندم. به تریستان اعتماد داشتم. چون دیدم نگاهش رو، ذهنش رو ،حتی روحش رو دیدم. اون اصلا بجز خون من که دیونه‌اشه، کاری به چیزی و جایی نداره. لباس‌هام رو در اوردم و زیر دوش آب رفتم، دوش گرفتم. بعد حمام که کمی از خستگیم کم کرد بیرون اومدم. لباس مدرسه‌ام رو پوشیدم و با موهای خیس بیرون اومدم. تریستان نزدیکم شد و موهام رو با قدرتش خشک کرد و شونه زد. بعد هم کل موهای منو بافت و بست. صورتم رو تو قاب دست‌هاش گرفت. اخم‌هاش تو هم بود و گفت: - اگه حالت خوب نیست امروز مدرسه نرو. سر تکون دادم. - می‌خوام برم. تو سینه‌اش زدم و هولش دادم، کیفم رو پوشیدم. اومدم برم دست روی سینه‌اش گذاشت و گفت: - خودم می‌برمت. ایستادم و سر تکون دادم. تا بیام بفهمم چی‌شده مه سیاه دورم پیچید و وقتی مه از بین رفت و من تو دفتر مدیر ظاهر شدم. صدای ترسناک تریستان از پشت سرم شنیده شد. - تحویلت، این بار فقط فرصت میدم. مدیر وحشت زده به تریستان پشت سرم نگاه کرد. میکال و چندین معلم و استاد دیگه هم بود. مدیر ترسیده سر تکون داد: - حتما حتما اصلا نمی‌ذارم پشیمون بشید. تریستان سر منو بوسید و گفت: - مراقب خودت باش سرورم. سر تکون دادم و با مه سیاه غیبش زد. معذب به همه نگاه کردم.
    2 امتیاز
  2. پارت صد و دوازده _اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟ چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم : _من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟! با دو انگشت فکش و خاروند و گفت : _ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟ شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم : _باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست ! کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟ نگاهش کردم و گفتم : _باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم . نگاه مصممی بهم کرد و گفت : _خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم. معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت : _یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی . بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت! همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده ! باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد...
    2 امتیاز
  3. پارت صد و یازده به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید : _کی بود صدف ؟ _بهراد و نازی مامان با لحن متعجب گفت : _وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی ! نگاهی به مامان انداختم و گفتم : _غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه . بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت : _ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن. مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم : _بشینید که قسمت هیجانی فیلمه. فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن . به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد. گفتم : بفرمایید. در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟!
    2 امتیاز
  4. یه اسم به لیست اسمای موردعلاقه اضافه شد، گلاب🫠💖
    1 امتیاز
  5. هرچی آرون بیشعور و بی‌عرضه بود، این پوریا آقا و جنتلمنه😭❤️‍🔥
    1 امتیاز
  6. پارت دوم باغ گیلاس اکنون تنها به یک آبیاری مفصل نیاز داشت و پس از آن تا زمان میوه دادن کاری نداشت اما گلاب تقریبا هر روز همراه پدرش به باغ می‌رفت. عاشق اسفند و فروردين بود. همیشه دوست داشت یک شاخه‌ی پر شکوفه‌ی زیبا را در اتاقش داشته باشد و شکوفه که می‌دید بی‌اختیار دستش جلو می‌رفت. مادرش مدام سرزنشش می‌کرد و می‌گفت: - دسترنج پدرت رو هدر نده دختر. گلاب به یاد نداشت پدرش یک بار به او ایراد گرفته باشد. اصلا هر روز به باغ سر می‌زد تا دردانه دخترش سهمیه روزانه‌ی شکوفه‌اش را بچیند! وگرنه که تا نیمه‌ی فروردين کاری در باغ نداشت. اصل کار از نیمه‌ی فروردين شروع می‌شد که شکوفه‌ها جای خود را به میوه‌های کوچک و سبز رنگ می‌دادند شروع می‌شد تا زمان بزرگ شدن و سرخ شدن آن یاقوت های درخشان. - گلاب، گلاب دختر. گلاب با شنیدن صدای مادرش که قصد داشت آرام و بی جلب توجه او را صدا کند به سمت کلبه می‌رود و کنار پله ها می‌ایستد. - جانم مار جان. مادرش سینی چای را جلو می‌برد و با چشم و ابرو به جایی که پدرش ایستاده بود اشاره می‌کند. - این سینی چای رو ببر. گلاب رد نگاه مادرش را دنبال می‌کند. پدرش میان درختان ایستاده بود و با مردی تقریبا هم سن و سال خود صحبت می‌کرد. پسر جوانی هم کنار آن مرد ایستاده و سر به زیر گوش می‌داد. به نظر می‌رسید پدر و پسر باشند. از رخت و لباس‌هایشان معلوم بود که آنها نیز همچون گلاب و خانواده‌اش رعیتی ساده هستند. گلاب روسری‌اش را مرتب کرده و سینی را از دست مادر می‌گیرد. همانطور که مادرش به او یاد داده بود سرش را پایین می‌اندازد و با گام‌هایی کوتاه به آن سمت می‌رود. یک چشمش به سینی بود تا مبادا چای از لیوان های کمر باریک جهاز مادرش در سینی بریزد و یک چشمش به جلوی پاهایش بود مادرش در یک بشقاب گل سرخی چند کاکا هم گذاشته بود. وقتی نزدیک می‌شود پدرش او را می‌بیند و با "ببخشید"ی به سمت گلاب می‌شتابد و سینی چای را از او می‌گیرد. گلاب نیز از همان راهی که آمده باز می‌گردد. یک بشقاب از کاکا ی دست‌پخت مادرش هنوز روی ایوان بود. خود را به ایوان می‌رساند و یک قرص از آن شیرینی مورد علاقه‌اش را برمی‌دارد. مادرش در یک فنجان کمر باریک برایش چای می‌ریزد. گلاب نامحسوس به پدرش و آن دو مرد نگاه می‌کند و با صدایی آرام می‌پرسد: - مار جان این آقاهه کیه؟ مادرش فنجان چای را به همراه یک نعلبکی گل سرخی مقابلش می‌گذارد و پاسخ می‌دهد: - از آشناهای دوره، تو نمیشناسی. گلاب با لب‌هایی آویزان به مادرش نکاه می‌کند. این یعنی به او مربوط نمی‌شود و سوال دیگری نپرسد؟ بی‌خیال چرخ زدن در باغ می‌شود و همانجا خود را با شیرینی ها سرگرم می‌کند. جلوی آنها که نمی‌توانست بچرخد و بدود. همانطور کنار ایوان ایستاده بود، شیرینی می‌خورد و آنها را زیر نظر گرفته بود. - گلاب چیکار می‌کنی؟ با صدای مادرش نگاه از آنها می‌گیرد و به سمت ایوان سر می‌چرخاند. مادرش خود را نزدیک نرده‌های چوبی آبی رنگ کلبه می‌کشد و می‌گوید: - دختر زشته همینجوری زل زدی به مردم، بیا برو تو ببینم. گلاب نیز مثل او آرام پچ می‌زند: - مامان یه دقیقه وایسا ببینم چیکار میکنن. با این حرفش گویی آب جوش بر سر مادرش، گوهر خاتون ریخته اند که که بر پشت دست خود می‌کوبد و می‌گوید: - خاکِ می سر، تو از کی تا حالا انقدر سر خود شدی؟ دختر نوجوون وایمیسته به تماشای مرد غریبه؟ اونم وقتی که یه پسر جوون هم دارن؟ گلاب که اصلا چنین منظوری نداشت کلافه می‌گوید: - آخه مامان تماشای مرد غریبه چیه بابا می‌خوام ببینم با پدرم چیکار دارن. - گلاب! لحن اخطار گونه و آن چشمان سبز درشت شده مادرش چیزی جز "چشم" را پذیرا نبود. گلاب ناچار دامنش را کمی بلند می‌کند و از پله‌ها بالا می‌رود. نگاه غضبناک مادرش تا زمانی که وارد تنها اتاق کلبه شود و درب را ببندد همراهی‌اش می‌کند. اندکی میان درب و چهارچوب فاصله می‌گذارد تا از رفتن آنها باخبر شود و به سمت پشتی‌های قرمز کنار دیوار می‌رود. شیرینی کاکا در گلویش مانده و حالش گرفته بود. آنها آنقدر گرم صحبت بودند که متوجه نگاه او نشوند. اصلا مگر می‌شود مادرش از علت آمدن آنها اطلاع نداشته باشد؟ حتما یک چیزهایی می‌دانست اما چون باب میلش نبود نمی‌گفت.
    1 امتیاز
  7. پارت صد و پنجاه و ششم با چشم غره بهش گفتم: ـ معلومه که نه! مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی بنظر من که داری اشتباه می‌کنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی! نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟! ـ بعید می‌دونم باوان! من از بچگی ملیکا رو می‌شناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه! یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. ( ملیکا ) پدر و محکم بغل کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرمو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟! کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! گفتم: ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کله‌اش اینجا پیدا شده؟
    1 امتیاز
  8. پارت صد و پنجاه و پنجم پوریا منو بهش نشون داد و گفت: ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی می‌کنه! ملیکا یه تای ابروشو داد بالا و با تعجب به پوریا نگاه کرد و گفت: ـ آشناته؟! پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت: ـ آره! ملیکا هم برای اینکه جو و عوض کنه، با سردی دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوشبختم، منم ملیکام. منم دقیقا عین خودش باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت: ـ وای پوریا، سریع‌تر بریم ویلا...دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده! بعدشم از کنارم رد شد و رفت رو صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بی‌نهایت رو مغزم بود ولی مجبور بودم حرفی نزنم...تو ماشین یکسره از خاطرات دانشگاه و غربت بدون اینکه لحظه‌ای ساکت بشه، برای پوریا تعریف می‌کرد و پوریا هم با دقت به حرفاش گوش میداد. اصلا دلم نمی‌خواست اینقدر بهش بچسبه ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود...انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه...پوریا هم که اصلا نمی‌ذاشت حرفی به این خانوم بزنم...خیلی بهش اعتماد داشت و می‌گفت که با پدرش خیلی متفاوته. وقتی که رسیدیم ویلا، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد و اونو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت: ـ خب، نظرت عوض نشد؟!
    1 امتیاز
  9. ساندویچ بیست و نه🩸 بی‌حرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر می‌رسید و توی دستم بند نمی‌شد. - باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اون‌ور، یه‌وقت ناشی نباشی کار دستمون بدی! بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد. - واقعا حرفه‌ای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟ از گوشه‌چشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خون‌مُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید. - عجب پله‌هایی! کدوم دیوونه‌ای اینا رو ساخته؟ - من. سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت: - حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پله‌نَوَردی. چشم‌هام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم: - اومدنی ندیده بودیشون؟ - دوستای دیوونه‌تر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچ‌وقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدم‌ها آدرس خونه‌مون رو داشته باشن؛ چون به‌هر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان. وقتی به بالای راه‌پله می‌رسیم که بازرس عملا نفس‌نفس می‌زنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده. کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت: - بازش کردی! بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت: - چی شد؟ باز کردن من، توی برنامه‌هاتون نبود؟ زیرلب غر زد: - الاغ گیر آوردن!
    1 امتیاز
  10. ساندویچ بیست و هشت🩸 چشم‌هاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و می‌دید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بی‌شک از حال می‌رفت. میون سرفه‌هاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو می‌خوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده‌ رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت می‌بود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمی‌تونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم می‌دونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس می‌کردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم می‌خورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمی‌دونی کجا ایستادی. اگه ما خون‌‌آشام‌ها به آدما اعتماد می‌کردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. -‌ لااقل دستامو باز کن! توی چشم‌هاش نگاه کردم و دنبال ذره‌ای صداقت گشتم تا راحت‌تر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همه‌چیز تبدیل به فاجعه می‌شد! وقتی برخلاف میلم، دست‌هاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دست‌هاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اون‌ور!‌ دِ آخه اسباب‌بازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا می‌کنی.
    1 امتیاز
  11. سیگار میان دستانم می‌سوزد و دود میان لب‌هایم گم می‌شود. لعنتی… زمانی فکر می‌کردم همین چند پک می تواند مرا آرام کند، اما حالا حتی سیگار هم حریف آشوبِ دلم نیست. قلبم بی‌تو آشفته‌حال است؛ مثل خانه‌ای که چراغ‌هایش روشن مانده اما کسی در آن نیست. ثانیه‌ها کند راه می‌روند، دقیقه‌ها روی سینه‌ام می‌نشینند، و زمان… آه دلبرِ من زمان از وقتی تو رفته‌ای دیگر معنا ندارد. نه می‌گذرد، نه می‌ایستد، فقط مرا با خودش می‌کِشد. و من میان دود، میان خاطره، میان نبودنت گیر افتاده‌ام؛ بی‌آرامش، بی‌قرار، بی‌تو.
    1 امتیاز
  12. حال و روزم را ببین، بی‌تو دگر گفتنی نیست. نمازِ صبحم با بغض یکی‌ست. حرف‌هایم بوی شادی نمی‌دهند؛ مزه‌ی شیرین در دهانم تلخ‌تر از زهر است. می‌شود برگردی؟ یک‌بار بگذار باز موهایت را لمس کنم و میانش نفس بکشم.
    1 امتیاز
  13. با سوزش دستم رشته خاطراتم پاره شد. به چشم‌های آبیِ دکتر خیره شدم. فهمید دردم اومده دستم رو بوسید. - الان خوب میشه. جبهه گرفتم. - بچه نیستم. شونه بالا انداخت. - برای من هنوز همون بچه شیطون خراب‌کاری. سرم رو به بالا گیر داد تا راحت قطره‌ها بره. مامان هم سوپ به من داد و گفت: - خودم فردا جای تو میرم فروشگاه. این جوری بد قول هم نمیشی. چشم‌هام رو مالیدم‌. - نه خودم میرم. فردا هم مطمئنم خوبم. قاشق رو هول داد تو دهنم. جیغ زدم: - مامان! - درد. دکتر سرنگی تو سرمم خالی کرد. - لیا، آروم باش. دانژه فقط مسئولیت‌پذیزه. مامان تندتند سوپ تو دهنم گذاشت. - پس مریضیش چی؟ دکتر زهر خودش رو ریخت. - الان برای حرف زدن از مریضی مسخره‌ست. مامان متوجه حرف دکتر شد و دلخور نگاهش کرد. من هم به دکتر خیره شدم. - می‌خواید سر یه موضوع بی‌اهمیت بحث کنید؟ دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفت؛ اما صداش رو شنیدم. - شاید. چشم‌هام گشاد شد. مامان هم آخرین قاشق رو به خوردم داد‌. خواست بره دستش رو گرفتم. - مامان تو اجبارم نکردی. خودم تصمیم گرفتم؛ مطمئن باش. مامان پیشونیم رو بوسید. - نگران نباش، استراحت کن. رفتش رو در رو آروم بست. با نگرانی که دکتر مامانم رو دعوا نکنه خوابم رفت. ... با زنگ گوشیم، خسته پلک‌های سنگینم رو باز کردم. نمی‌خواستم برم؛ فروشگاه هم رکسانا به من سپرده. از روی تخت با اجبار پایین اومدم. در اتاقم آروم باز شد. مامان وقتی دید بیدارم لبخند زد. - پس می‌خوای بری؟ سرتکون دادم. لباس‌هام رو با یه شلوار جین مشکی و یه کاپشن چرم عوض کردم. مامان به صورتم اشاره کرد. - برو یه آب بزن. به سقف خیره شدم و دست روی چشم‌هام گذاشتم. فکر شستن صورتم و لرز بعدش، اخم به چهره‌ام آورد؛ اما مقاومت نکردم. رفتم دست و صورتم رو شستم. سرمام شد و خودم رو بغل کردم. کیف و وسایلم رو برداشتم گفتم: - دکتر رفت سرکار؟ آهی کشید. - آره رفت، دانژه کی می‌خوای پدر صداش کنی؟ دست‌های بی‌حس شده‌ام رو تو جیبم کردم و نفسم رو بیرون دادم. - من رفتم. از اتاق بیرون زدم. داد زد: - دانژه مگه آدرین رو قبول نداری؟ وسط پله‌ها ایستادم. حرفش خیلی زور می‌گفت. با گلو درد گفتم: - دارم، ولی پدر گفتن راحت نیست. دستم رو روی غبغبه‌ام فشار دادم بلکه درد مثل شیشه گلوم رو خش نده. صدای قدم‌های مامان پشت سرم شنیده شد. - چرا راحت نیست؟ پله رو برای نیفتادنم از سر ضعف گرفتم. - ما زمانی اسم پدر رو یاد می‌گیریم که تو شکم مادریم. پدر حس شدنیه نه صدا شدنی. مکث کردم. آروم‌تر ادامه دادم: - دکتر برای من به اندازه بابای خودم عزیزه و دوستش دارم. پس راحتی منو با یه اسم نگیر. دیگه منتظر حرفی نشدم. از خونه بیرون زدم. نگهبان ماشین منو روشن کرده بود و گفت: - خانم مادرتون درخواست کردن ماشین رو برای شما گرم کنم. بخار از میون لب‌هام بیرون زد. - ممنون. سوار ماشین گرم شدم. راه فروشگاه رو در پیش گرفتم. بارش کم‌تر بود؛ کارکنان داشتن برف‌روبی و نمک پاشی می‌کردن. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم. دکتر بود. - سلام دکتر؟ - سلام، حالت چطوره؟ ولوم آهنگ رو پایین اوردم. - از دیروز بهترم. صدای نازک زنی اومد. - آدرین، هستی؟ اخم کردم. کسی دکتر رو بجز مامانم آدرین صدا نمی‌کرد. مشکوک صداش زدم. - دکتر؟ صدای بوس ا‌ومد. فرمون رو به چپ چرخوندم و گوشه جاده رو ترمز زدم. دکتر جواب بوسش داد و گفت: - دانژه بعد زنگت می‌زنم. قطع کرد. جداً گوشی رو روی من قطع کرد؟ اون زن کی بود؟ گوشی رو تو دستم فشار دادم. حس بدی همه وجودم رو گرفت. سرم رو تکون دادم. - نه؛ دکتر همچین کاری نمی‌کنه. به گوشی خیره شدم. بهتره برم فروشگاه؛ بعد از زبون خودش بشنوم اون زن کی بوده.
    1 امتیاز
  14. 1 امتیاز
  15. تبریک میگم. فقط میشه بگین مال چه بخشی هستید؟
    1 امتیاز
  16. پارت صد و پنجاه و چهارم پوریا یهو پوزخند زد و گفت: ـ اولین باره که میبینم اینجور ساکتی! چیزی شده؟! با بی‌میلی گفتم: ـ نه! خب این خانوم پرنسس کی قراره برسه؟! چند ساعت دیگه باید منتظرش باشیم؟! پوریا نگام کرد و گفت: ـ چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری باوان؟ تو که نمی‌شناسیش! باور کن اون مثل پدرش نیست! خیلی دختر منطقیه!رفتار اجتماعیشم خیلی خوبه و من مطمئنم که میتونه دوستت باشه! پوریا نسبت بهش حس خوبی داشت و اینو از چشماش می‌شد فهمید اما انرژی آدما بهم دروغ نمی‌گفت و من مطمئن بودم که ازش خوشم نمیاد. تازه دلمم نمی‌خواست که پوریا بجز من با هیچ دختر دیگه‌ایی اینقدر صمیمی و با مهربونی برخورد کنه. همشم توی دلم به خودم می‌گفتم که شاید واقعا دختر خوبی باشه و مثل پدرش نباشه، شاید این‌بارم حق با پوریا باشه اما بازم نمی‌تونستم دل خودمو قانع کنم... بعد از یکساعت و نیم منتظر بودن جلوی در فرودگاه، بالاخره یه دختر مو فرفری قهوه‌ای رنگ با چشمای سبز دیدم که از دور با شادی داشت میومد سمت پوریا...چمدونش و وسط راه ول کرد و با سرعت پرید سمت پوریا و محکم بغلش کرد و پوریا هم متقابلاً همین کار و انجام داد...دختر بانمکی بود اما طبق همون چیزی که گفتم با اینکه دیدمش هم بازم ازش خوشم نیومد. از اینکه اینقدر به پوریا نگاه می‌کرد و چشماش برق میزد، دلم می‌خواست چشاشو از کاسه دربیارم! پوریا رو بهش گفت: ـ دکترای وکالتت و گرفتی بالاخره؟! خندید و گفت: ـ بالاخره موفق شدم پوریا! پوریا خندید و گفت: ـ آفرین؛ خیلی بهتر شد که برگشتی! تو یکسری از کارای شرکت واقعا به حضور وکیل شرکتمون احتیاج داشتیم! تا کمر خم شد و با لحن شوخی گفت: ـ اختیار دارین سرورم! پوریا از لحنش خندید و یهو نگاهش به من افتاد که همینجور دارم بهشون با یه لبخند مصنوعی نگاه می‌کنم.
    1 امتیاز
  17. پارت صد و پنجاه و سوم بعدش رو به من گفت: ـ هنوزم از احساساتت می‌نویسی دیگه؟! گفتم: ـ آره، اوایل فکر می‌کردم خیلی مسخرست اما واقعا باعث میشه آدم با احساساتی که بعضا اونو توی دل خودش خفه کرده، راحت تر مواجه بشه... با لبخند گفت: ـ خوشحالم که به این نتیجه رسیدی، پس به نوشتن ادامه بده باوان...تا جلسه بعدی بیشتر بابتش صحبت می‌کنیم. بلند شدم و بهش دست دادم و از اتاقش رفتم بیرون. پوریا طبق معمول بیرون منتظرم نشسته بود. با دیدن من مثل همیشه پرسید: ـ چطور گذشت؟! گفتم: ـ امروزم یکم دیگه حرف زدم و سبک‌تر شدم! لبخندی بهم زد و گفت: ـ خداروشکر... داشتیم می‌رفتیم پایین که تلفنش زنگ خورد و از اون روز دوباره زندگیم دچار تلاطم و شک شد. از حرفاش خیلی چیز زیادی نفهمیدم اما چند بار اسم ملیکا رو شنیدم! با اینکه ندیده بودمش اما حتی از اسمش هم انرژی خوبی دریافت نمی‌کردم و اصلا حس خوبی بهش نداشتم...وقتی پوریا قطع کرد رو بهش گفتم: ـ چی شده پوریا؟! کی بود؟! پوریا گفت: ـ دختر عمو مازیار برگشته و الان فرودگاهه! باید بریم دنبالش! به یکباره تمام انرژیم ریخت و تو کل مسیر ساکت شدم!
    1 امتیاز
  18. پارت اول روزهای آخر اسفند ماه بود و هوا بوی عید به خودش گرفته بود. شکوفه‌های صورتی و لطیف گیلاس از بین شاخ و برگ‌های درخت‌ها به روی گلاب لبخند می‌زدند و دلش را گرم می‌کردند. گلاب عاشق باغ گیلاس پدرش بود. هر وقت خبردار می‌شد پدرش تصمیم دارد به باغ سر بزنه آب دستش بود زمین می‌گذاشت و به دنبالش راه میوفتاد. مادرش روی پله‌های کلبه‌ی کوچیک سر باغ نشسته بود و از کارهای او حرص می‌خورد. هر بار به گلاب کلی سفارش می‌کرد که: - دتر جان، عزیزم، میوه‌ی دلم؛ بزرگ شدی. جلوی چهارتا آدم باید سنگین رنگین باشی مادر. اما این دختر تا چشمش به درخت ها می‌خورد از خود بی خود می‌شد. گلاب سرخوش بین درخت‌ها می‌چرخید، نسیم عیدانه هم پا به پایش میان درخت‌ها چرخ می‌زد و چین‌های دامن گلدار محلی گلاب را باز می‌کرد و شاخ و برگ درخت‌ها را تکان می‌داد. گلاب چشم‌هایش را می‌بندد و به نسیم خنک دم عید لبخند می‌زند. وقتی چشم باز می‌کند چیز کوچیک و صورتی مثل یک غنچه روی زمین به چشمش می‌آید. همانجایی که هست می‌ایستد تا مبادا گلی را زیر پا له کند‌. چشم‌هایش درست دیده بود. یک شکوفه‌ی صورتی و ناز بود که انگار باد آن را از مادرش جدا کرده بود. گلاب آرام شکوفه را از زمین برمی‌دارد و کف دستش می‌گذارد. به ظرافت شکوفه گیلاس نگاه می‌کند و در دل خدا را شکر می‌گوید که قبل از رد شدن از رویش آن ره دید و برداشت، وگرنه تا فردا غصه‌ی شکوفه ای که زیر پا گذاشته ولش نمی‌کرد‌‌. صورتش را جلو میبرد تا عطر گل را مهمان ریه‌اش کند اما این شکوفه هم مثل قبلی ها بویی نداشت. لبخند کجی تحویل گل می‌دهد و زیر لب زمزمه می‌کند: - شکوفه گیلاس به این خوشگلی باید عطر بهشت بده، یعنی چی که بو نداره؟ شونه‌ای بالا می‌اندازد و شکوفه در دست به گشت و گذارش ادامه میدهد. باغ را دور می‌زند و از جلوی کلبه رد می‌شود. مادرش که روی پله‌های ایوون کلبه نشسته بود با دیدن گلاب دستش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: - ای دختر چه خبرته؟ خب کندی همه‌ی گل‌ها رو که، گیلاس نموند به باغ. گلاب در جایش متوقف می‌شود. دستی به گل‌هایی که کنار روسری‌اش جا داده بود میکشد و لبش را به دندان می‌گیرد. احساس می‌کرد چند نفری که آن دور و اطراف بودند حالا به او نگاه می‌کردند. دست‌هایش را در هم قلاب میکند و پاسخ می‌دهد: - من فقط یکی دو تا رو کندم، باقی رو باد انداخت. من فقط برداشتم که زیر پا نره. مادرش تنها چشم غره‌ای نصیبش می‌کند و نگاهی حواله اش می‌کند که هزار معنا پشتش خوابیده است. گلاب خیلی ریز از زیر نگاه مادرش فرار میکند و سراغ پدرش می‌رود. پدرش با خنده به او نگاه می‌کند. از سر و رویش شکوفه‌ی گیلاس می‌بارید. - باز چیکار کردی صدای مادرت بلند شده؟ گلاب مشغول بازی با انگشت‌هایش می‌شود و ناز دخترانه‌اش را برای پدرش چاشنی صدایش می‌کند. - کی؟ من؟ من کاری نکردم. - آره بابا جان میدونم، مامانت با تو نبود اصلا. گلاب ریز می‌خندد. قصد گفتن چنین چیزی را نداشت اما خب...
    1 امتیاز
  19. پارت پنجاه و هشتم شاهین گفت: ـ پس یعنی ولش می‌کنیم؟! گفتم: ـ نه، نمی‌تونیم ولش کنیم؛ چون هنوز امکانش هست بره پیش پلیس و برامون دردسر درست کنه! اما این یه مدرکه تا به عمو ثابت کنم این دختر از هیچی خبر نداره. یکم خیالم راحت شده بود. این حس عذاب وجدانی که نسبت بهش داشتم، داشت خفه‌ام می‌کرد! البته نمی‌دونم اسم این حس عذاب وجدان بود یا چیزه دیگه! اما هر چی که بود، خودمو در قبالش خیلی مسئول احساس می‌کردم. حدود نیم ساعتی توی راه بودیم تا برسیم به سورتینگ. وسایل غیر نیاز شرکت و چیزایی که سفارش می‌دادیم رو اونجا نگهداری می‌کردیم و حتی توی اوج تابستون و گرما هم اونجا سرد بود، چه برسه به الان! وقتی پیاده شدیم، از شاهین خواستم تا سریع‌تر دزدگیرو بزنه و اونم گفت: ـ داداش دزدگیر من دست مش قربونه! آقا ازش خواست تا مراقبش باشه! با صدای بلند صداش زدم: ـ مش قربون... مش قربون، کجایی؟! با شلنگ توی دستش از پشت باغ اومد بیرون و با لهجه محلی گیلانی گفت: ـ اِ! آقا شما اومدین؟! رییس نگفت که شما قراره.. حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ سریع‌تر در سورتینگو باز کن!
    1 امتیاز
  20. پارت پنجاه و هفتم داشبورد و باز کردم و عکسا رو دیدم! چقدر تو عکسا چشماش خندون بود و از ته دل شاد بود اما کاش می‌فهمید درگیر دوست داشتن چه حرومزاده‌ای شده و وقتی باهاش بود، همزمان با دخترای دیگه هم لاس می‌زد. نمی‌دونم چرا از دیدن عکساشون، ناراحت می‌شدم! از اینکه تو عکسا آرون بغلش کرده، اعصابم خورد می‌شد! عکسا رو پرت کردم جلوی ماشین و دفترچه خاطرات و برداشتم. نمی‌دونم چقدر کارم درست بود! خوندن نوشته‌های حریم‌شخصی دیگران اصلا در شأن من نبود اما به خاطر اینکه یه سرنخی پیدا کنم تا بی‌گناهیش رو پیش عمو ثابت کنم، چاره دیگه‌ای نداشتم. صفحه اولش رو باز کردم، نوشته بود: ـ خدایا ممنونم که مرد به این خوبی رو تو مسیر زندگیم قرار دادی! یه زندگی با دلخوشی های کوچیک داریم که بی‌نهایت بهمون احساس خوشبختی میده. اونقدر مهربونه که جای محبت پدر و مادری که هیچ‌وقت نداشتم و برام پُر می‌کنه! فقط... فقط ای کاش مادرش هم منو به عنوان عروسشون قبول کنه تا بالاخره خوشبختیمون تکمیل بشه. امروز آرون مدیر فروش نمایشگاه خودرو شده بود و قراره با همدیگه بریم و این مراسم رو جشن بگیریم و بعدش بریم خونه مورد علاقمونو بخریم. امیدوارم آقای فراموشکار اینم مثل خیلی چیزای دیگه فراموش نکنه! گفتم: ـ این دختر... داره راست میگه! شاهین گفت: ـ چی داداش؟! گفتم: ـ باوان واقعا از چیزی خبر نداره! اونم گول زده. به تاریخ این نوشته نگاه کن! مال یک‌سال پیشه!
    1 امتیاز
  21. پارت پنجاه و ششم بعد از بیرون رفتن از در ویلا، شاهین بهم گفت: ـ داداش نمی‌دونم گفتن این موضوع چقدر درست باشه... نگاش کردم و گفتم: ـ باز چیشده؟! نکنه آرون پیدا شده؟! گفت: ـ نه داداش، خیلی دنبالش گشتیم اما فکر می‌کنم با پاسپورت جعلی به احتمال خیلی زیاد از کشور خارج شده! با عصبانیت زدم به داشبورد ماشین و گفتم: ـ گندش بزنن! اما شما بازم بگردین شاید یک درصد تو یه سوراخ موش قایم شده باشه! ـ چشم داداش، اما چیزی که من می‌خوام بگم راجب اون دخترست! گوشام تیز شد و رو بهش گفتم: ـ چیشده؟! گفت: ـ راستش زمانی که تو بیهوش بودی؛ من یه سر رفتم خونه‌ایی که با آرون توش زندگی می‌کردن. نامزد نقش یه شوهر خوب و براش بازی می‌کرد و هیچ چیز مشکوکی پیدا نکردم. جز یه دفترچه خاطرات که مال دخترست! و اینکه... گفتم: ـ چی؟! گفت: ـ داشتم میومدم بیرون، پست یه بسته بیرون واحدشون گذاشته بود، باز کردم...دیدم عکسای دونفرشونه! ـ عکسارو‌گرفتی؟ ـ تو داشبورده، هم دفترچه و هم عکسا!
    1 امتیاز
  22. پارت پنجاه و پنجم تو راه پایین اومدن از پله‌ها، شاهین با تعجب نگام کرد و اومد کنارم و گفت: ـ داداش داری چیکار می‌کنی؟! تازه بهوش اومدی، هنوز زحمت خوب نشده! با اون دستم که سالم بود، با عصبانیت یقه لباسشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و با حرص گفتم: ـ مگه قرار نبود از هر اتفاقی که تو این خونه میفته، من باخبر بشم؟! شاهین سرشو انداخت پایین و گفت: ـ اما داداش، آقا گفته بودن که... یقه لباسشو محکم تر کشیدم و دندونام و با حرص روی هم ساییدم و گفتم: ـ ببینم تو رفیق منی یا آدم عمو؟! شاهین گفت: ـ شرمنده داداش، ببخشید...دیگه تکرار نمیشه! مچ دستم و که ازش بس فشار داده بودم، خون مرده شده بود و باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ زود باش ماشینو بیار، باید بریم سمت سورتینگ! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ داداش با این دستت میخوای رانندگی کنی؟! گفتم: ـ نه تو رانندگی می‌کنی! بعدش راه افتادیم و رفتیم سمت حیاط و منتظر شدم تا شاهین ماشین و بیاره و بعد سوار شدم. راستش حالم خیلی خوب نبود و عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. باید بیشتر استراحت می‌کردم اما الان حال باوان برام مهم‌تر از حال خودم بود. با اینکه اون میخواست بهم شلیک کنه اما من اصلا دلم نمی‌خواست حتی یه مو از سرش کم بشه!
    1 امتیاز
  23. پارت پنجاه و چهارم برق از کله‌ام پرید...با استرس پرسیدم: ـ چی؟؟! سورتینگ کارخونه؟؟! اونم تو این سرما؟؟! عفت خانوم زد به پشت دستش و سعی کرد بغضشو قورت بده و گفت: ـ آره پسرم؛ تو این یکی دو روزی که بیهوش بودی، اون دختر همون جاست. آروم زیر لب گفتم: ـ عمو دیگه عقلشو از دست داده! آدم زنده رو دو روز میذارن تو اون یخبندون؟! بعدشم چطور بدون اینکه واقعیت ماجرا رو از من بپرسه، اینکار و کرد؟! وقتی به این چیزا فکر کردم، بیشتر از قبل عصبانی می‌شدم. خیلی براش نگران بودم...از اینکه اتفاقی براش نیفته! چشمای پر از ترسش، از جلوی صورتم کنار نمی‌رفت. سریع پتو رو از تنم زدم کنار و به سختی از جام بلند شدم. عفت خانوم سراسیمه جلوم وایستاد و گفت: ـ پوریا داری چیکار می‌کنی؟! گفتم: ـ نمی‌تونم بیشتر از این وقت تلف کنم! سریع از اتاق زدم بیرون و پالتوم و برداشتم و انداختم رو دوشم... از ته قلبم در حال دعا کردن براش بودم که سالم باشه! دو روز براش بدون غذا و آب و توی سرما گذشت...آخ عمو، من بهت چی بگم!!!
    1 امتیاز
  24. پارت پنجاه و سوم لیوان آب پرتقال و گرفت سمتم و گفت: ـ بخور پسرم تا یکم جون بگیری! با لبخند آب پرتقال و از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز و گفتم: ـ میخورم عفت خانوم ، فقط قبلش می‌خوام یه چیزی ازتون بپرسم! عفت خانوم با کنجکاوی نگام کرد و منم گفتم: ـ می‌خوام بدونم، عمو با باوان چیکار کرده؟ عفت خانوم گفت: ـ راستش...پوریا، اگه آقا مازیار بفهمه که من... برای اینکه خیالش و راحت منم، دستم و گذاشتم رو دستاش و حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ اصلا نگران نباش، نمی‌فهمه که تو به من چیزی گفتی! عفت خانوم که انگار از حرف و قول من خیالش راحت شده بود، با استرس گفت: ـ پسرم، اصلا جاش خوب نیست! منم نگران شدم و دوباره پرسیدم: ـ چرا؟! عفت خانوم گفت: ـ بعد اینکه نگهبانارو صدا زد، تا بیان و تو رو ببرن...یکی از بچها اینو گرفت و برد پیش آقا مازیار. یکم مکث کرد و ادامه داد: ـ بعدش نمی‌دونم تو اتاق بهش چی گفت که دختره به التماس افتاده بود، شاهین چند نفر دیگه رو مجبور کرد، دستاشو ببندن و دهنشو چسب بزنن، بعدشم اونو برد سورتینگ کارخونه.
    1 امتیاز
  25. پارت پنجاه و دوم نمی‌دونم چرا از اینکه منو ول نکرد و نرفت، خوشحال شده بودم! اما سعی کردم جلوی عمو، خیلی به روی خودم نیارم. رو به عمو گفتم: ـ دیدی عمو؟! اگه میخواست فرار کنه که دوباره نمیومد سمتم! بعد اینکه من بیهوش شدم، می‌تونست بره. عمو زل زد به چشمای من و می‌تونستم حدس بزنم که با حرفام، قانع نشده...ولی بلند شد و گفت: ـ فعلا یکم حالت بهتر بشه! بعدش راجبش حرف می‌زنیم! اما من استرس اینو داشتم که یه موقع عمو بترسونتش یا بلایی سرش بیاره! الآنم معلوم نبود که کجاست و وقتی یاد چهره ماتم زده عفت خانوم افتادم، مشخص بود...جای خوبی نیست. این کار و باید خودم حل می‌کردم. الان اصلا وقت استراحت کردن نبود. بعد اینکه عمو رفت بیرون، از تلفن رو میزی عسلی استفاده کردم و شماره آشپزخونه رو گرفتم...عفت خانوم خیلی سریع جواب داد: ـ جانم پوریا جان؟! چیزی میخوای؟ گفتم: ـ عفت خانوم، میشه بی‌زحمت یه لحظه بیاین اتاقم؟! ـ حتما، الان میام! بعد دو سه دقیقه عفت خانوم با یه سینی آب پرتقال اومد داخل اتاق. ازش خواستم تا بهم کمک کنه، بتونم رو تخت بشینم.
    1 امتیاز
  26. پارت چهل و نهم عفت خانوم رو به عمو گفت: ـ آقا بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟! عمو کنار تختم نشست و گفت: ـ دکتر کیارش کارشو خوب بلده! بعدشم بیمارستان اصلا نمیشه! چون گلوله خورده، کادر بیمارستان توجهش جلب میشه و پلیس خبر میکنن و از اونور باید ازش اظهارات بگیرن! بیمارستان نمیشه! عفت خانوم که بنظر قانع شده بود، دیگه چیزی نگفت. عمو رو به دکتر گفت: ـ دکتر از پسر ما خیلی خوب مراقبت کن! هر چی لازمه بگم بگم بچها بگیرن! پوریا تا دو روز دیگه باید سرپا بشه! دکتر عینکش و داد بالا و یه نگاهی به ورقه‌های تو دستش کرد و گفت: ـ فعلا چیز خاصی بجز مسکن و یسری ویتامین ها احتیاج نداره! تا سه روزم نباید بره حمام! هر شیش ساعت هم باید پانسمانش عوض بشه! عفت خانوم دستی به سرم کشید و با مهربونی گفت: ـ خودم با جون و دل برای پسرم انجام میدم! لبخندی بهش زدم و آروم گفتم: ـ اون...اون کجاست؟! عفت خانوم گوشش و نزدیک به دهنم کرد و گفت: ـ چی گفتی پسرم؟! با زبونم یکم لبم تر کردم و گفتم: ـ دختره...کجاست؟!
    1 امتیاز
  27. پارت چهل و هشتم دیگه وسطای باغ بود که ناامید شدم و یجورایی حس کردم، زمین زیرپاهام داره خالی میشه...رو زانوهام هم شدم و برای یه لحظه چشمام و بستم. همین لحظه صدای خش خش برگ رو حس کردم و سریع برگشتم عقب...کسی رو ندیدم! کفشم و درآوردم و از سمت راست آروم آروم به درختا نزدیک شدم....بالاخره پیداش کردم؛ پشت بوته‌هایی که به درخت چنار وصل بود، مخفی شده بود و با استرس به روبروش نگاه می‌کرد! نزدیکش که شدم، قبل از اینکه بخواد بجنبه...خودمو پرت کردم روش تا نتونه فرار کنه! با صدای بلند گفت: ـ تو...تو چطوری تونستی؟!...چجوری تونستی بیای منو پیدا کنی؟! دیگه نمی‌تونستم چشمام و باز نگه دارم! تا خواستم حرفی بزنم...چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** انگار بعد مدتها از به خواب عمیق بیدار شده بودم. سرم خیلی درد می‌کرد و تا رفتم خودمو تکون بدم، شونه ام بدجوری تیر کشید و یه آخ بلندی گفتم. کم کم چشمام باز شد و صداهای اطراف و شنیدم. عفت خانوم بالای سرم اسپند دود کرد و می‌گفت: ـ خداروشکر! آقا مازیار؛ بهوش اومد! همین لحظه عمو و دکتر کیارش که دکتر خانوادگیمون بود و بالای سر خودم دیدم. دکتر داخل چشمام با یه قلم نوری، اشعه زد و ازم پرسید: ـ پوریا حالت چطوره؟! آب دهنم و قورت دادم و آروم گفتم: ـ خوبم! خوبم...فقط...فقط سرم درد می‌کنه! دکتر همینجور که آمپول تو سرمم میزد، گفت: ـ اون بخاطر اثر داروهای بیهوشیه! کم کم خوب میشی!
    1 امتیاز
  28. پارت چهل و هفتم سریع دوییدیم و از پله ها رفتم پایین...یکی دو جا زمین هم خوردم! به نگهبانای دم در گفتم: ـ کجا رفت؟! اونا هم از خدا بی‌خبر، سریع بهم نگاه کردن و گفتن: ـ کی آقا؟! فهمیدم اصلا از در اصلی خارج نشده! سریع برگشتم داخل و عفت خانوم و صدا زدم و تا اومد پیشم؛ زد تو صورتش و گفت: ـ ای وای! خاک به سرم! چه اتفاقی برات افتاده پسرم؟! به زور سرپا وایستاده بودم و گفتم: ـ عفت خانوم؛ باوان...باوان از کجا رفت بیرون؟! تا عفت خانوم رفتم جواب بده، دیدم که در بالکن سالن اصلی نیمه بازه و فهمیدم از پشت باغ رفته بیرون! سریع از اونجا رفتم بیرون و صدای عفت خانوم و که نگرانم بود و داشت ازم می‌پرسید چی شده رو بی‌جواب گذاشتم. نمی‌تونست خیلی از اینجا دور شده باشه! باید هرچی زودتر پیداش می‌کردم! از دستش خیلی عصبانی بودم اما نمی‌تونستم بذارم این موضوع باعث عصبانیت بیشتر عمو بشه و اوضاع از اینی که هست خرابتر بشه. بعلاوه اینکه هنوزم به این دختر اعتماد نداشتم و حتی اگه یه درصد هم ولش می‌کردیم؛ خیلی امکان داشت بره و همه چیزو به پلیس لو بده! کاش می‌فهمید که عاشق آدم اشتباهی شده و اون آرون عوضی فقط قصدش، سواستفاده کردن از احساسات اون و سرگرم کردن ما بوده! همه جا رو گشتم و با صدای بلند صداش می‌زدم. بجز صدای پای خودم هیچ صدای دیگه‌ایی نمی‌شنیدم!
    1 امتیاز
  29. پارت چهل و ششم وقتی افتادم، صداشو شنیدم که جیغ کشید و دستشو گذاشت قسمت چپ شونه‌ام که تیر خورد! اما بازم خودشو عقب کشید! خیلی مردد بود بین ول کردن من و رفتن...همون‌جوری که نفسم داشت می‌رفت، رو بهش گفتم: ـ بیا اینجا! تا دید میتونم صحبت کنم، تصمیم گرفت فرار کنه! طولی نکشید که بچها اومدن بالا و یکیشون با دیدن من هُل شد و گفت: ـ داداش چی‌شده؟! یا ابوالفضل!!! کی باهات اینکارو کرده! با چشمم بهش اشاره کردم تا کمکم کنه بلند شم! نصف قالی روی زمین خونی شده بود...پسره مدام سوال جوابم می‌کرد اما من تنها دغدغه ام این بود باوان و پیدا کنم و ندارم فرار کنه، تا اوضاع از این که هست بدتر بشه! عرق از سر و روم می‌بارید! بدون کوچیکترین ریعکشنی، کراوات دور گردن نگهبان و باز کردم و رو بهش گفتم: ـ سریع زخمم...زخممو ببند! پسره از ترس اینکه من طوریم بشه، سراسیمه گفت: ـ آقا اجازه بدین اول ببرمتون...! با همون قدر نیرویی که تو بدنم باقی مونده بود، حرفشو قطع کردم و یقه لباسشو کشیدم سمتم و گفتم: ـ کاری که بهت گفتم و بکن! بجنب. از منم خیلی حساب می‌برد و نمی‌تونست مخالفت کنه! سریع با کراواتش زخمم و بست که بیشتر از این خونریزی نکنم
    1 امتیاز
  30. پارت چهل و پنجم بعد یه سکوت طولانی و تموم شدن حرفاش، جواب اون چشمای منتظرش و دادم و گفتم: ـ من یکبار به اون پسره احمق اعتماد کردم و پیگیر شکی که بهش کردم نشدم و الان اینجور رکب خوردم، دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم...شرمنده. بعدش داشتم می‌رفتم از اتاقش بیرون و همینکه از کنارش رد شدم، تو یه حرکت، اسلحه رو از پشت کمرم درآورد و با همون لرزش دست گرفت سمتم و گفت: ـ جلو نیا! مشخص بود اصلا اینکاره نیست! بنابراین آرامش خودمو حفظ کردم و همینجور رفتم جلو گفتم: ـ بزن دیگه! دختر خوب اینو بفهم...نمی‌تونی از اینجا خلاص بشی...الآنم منتظر چی هستی!! بزن دیگه همینجور می‌رفت عقب و اشک می‌ریخت و با صدای بلند گفت: ـ بهت میگم جلوتر نیا! بخدا میزنم... دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمتش و با اصرار خواستم تا اسلحه رو ازش بگیرم...اونم با تمام قوا جلوی من وایستاد و مقاومت می‌کرد و تو همین گیر و دار یهو اسلحه شلیک شد! برای یه لحظه نگاهمون تو هم قفل شد. تمام وجودم می‌سوخت و چشمام داشت سیاهی می‌رفت...نتونستم طاقت بیارم و افتادم رو زمین.
    1 امتیاز
  31. پارت چهل و چهارم بهم نگاه کرد و اونم آروم شد و با حالت خواهش رو به من گفت: ـ بابا، بخدا دارم راست میگم...من اصلا نمی‌دونم آرون کجاست! اصلا نمی‌دونم راجب چی داری حرف میزنی! آرون چیکار کرده که باعث شده شما اینقدر عصبانی باشین؟! آدم کشته؟! گفتم: ـ نه ولی خیانت تو امانت کرده! سر هممون و کلاه گذاشته! گفت: ـ من مطمئنم یه دلیل منطقی داره! تو دلم گفتم این دختر چقدر خوش خیاله! دختر جون اون پسره احمق تو رو توی لباس عروسی پیچوند و رفت و تو هنوز مثل ساده‌ها داری ازش دفاع می‌کنی؟! همینجور تو چشمام زل زده بود و گفت: ـ دارم جدی میگم؛ ببین بذارین من برم...بخدا به هیچکس هیچ حرفی نمی‌زنم! اصلا نمیگم شمارو دیدم! همینجور تو سکوت به حرفاش گوش میدادم! خیلی سعی داشت قانعم کنه! انگار از صورت من حدس زد که حرفش و قبول میکنم چون مشتاق تر گفت: ـ اصلا یه شماره‌ایی چیزی بهم بدین! هر وقت برگشت من خودم بهتون میگم بیاد پیشتون! هیچوقت زیر قولم نمیزنم
    1 امتیاز
  32. پارت چهل و دوم پتو رو از روش کشیدم و گفتم: ـ باتوام!!! اونم با عصبانیت نیم خیز شد و گفت: ـ رمز گوشیمو چرا باید بهت بدم؟ میخوای چیکار کنی؟ گوشی رو گرفتم سمتش و به زور انگشت اشارشو گذاشتم رو اثر انگشت...با عصبانیت محکم زد به شونه ام و گفت: ـ خیلی آدم وحشی هستی! منم اگه جای آرون بودم از دستتون فرار می‌کردم! این جملش باعث شد خیلی کُفری بشم...محکم صورتش و گرفتم و تو فاصله یک میلیمتری از صورتش با حرص گفتم: ـ بار آخرت باشه از اون عوضی پیش من دفاع می‌کنی! با تموم قدرتش، صورتش و از بین دستام کشید بیرون....جای انگشتام، روی گونه‌هاش مونده بود. دیگه چیزی نگفتم و به صفحه گوشیش نگاه کردم. بک گراند گوشیش عکس خودش و آرون دست تو دست هم بود. همین لحظه یه نفری هم بهش پیام داده بود که: ـ باوان عکساتون آماده شده، تایمی که با آرون قراره بیاین برای انتخاب عکس و بهم بگین؛ تا عکساتون و ادیت کنم. همینجور جلوی روش راه می‌رفتم و گوشیش دستم بود تا بتونم چیزی پیدا کنم...رفتم تو پیامک ها، صفحه مجازیش. بجز قربون صدقه‌هاشون و لاو ترکوندن، هیچ چیزه دیگه‌ایی ندیدم و تا جایی که متوجه شدم این بود رشته زبان می‌خونه و برای بچها مقاله می‌نویسه و خودش هم توی موسسه، مدرس زبانه. یه چیزی که توجهم و جلب کرد این بود که اصلا توی گالری گوشیش عکس با خانوادش نبود.
    1 امتیاز
  33. پارت چهل و یکم عفت خانوم گفت: ـ بخاطرش خیلی ناراحت شدم! دختره رنگش مثل گچ سفید شده بود. براش غذا هم بردم، اصلا چیزی نخورده! دستی به شونه‌اش زدم و گفتم: ـ نگران نباش! سعی می‌کنم ازش محافظت کنم چون تو قانون زندگی من هم کشتن یه دختر قفله! عفت خانوم که انگار خیالش راحت شده بود! لبخندی بهم زد و از پله ها رفت پایین. قبل از اینکه برم طلافروشی‌، خواستم برم بهش سر بزنم. نمی‌دونم چرا اینقدر قیافش و چشماش ته ذهنم مثل یه نور سوسو میزد! منی که دور قلبم حصار کشیده بودم و تا الان هیچ دختری اینقدر ذهنم و به خودش مشغول نکرده بود، یه دختر جسور با چشمای پررو چرا ذهنم و اینقدر درگیر‌کرده؟! اونم تو شرایطی که جفتمون چشم دیدن همو نداریم و اون عاشق آرونه هنوز. از این فکر دوباره اعصابم خورد شد و با عصبانیت رفتم سمت اتاق. کلید انداختم و درو باز کردم. دیدم خیلی آروم روی تخت دراز کشیده و خیره به روبروئه. موهاش کاملا خیس بود و یه تیشرت نارنجی تنش کرده بود. سریعا نگاهم رو ازش برداشتم، اونم یه نیم نگاه بهم کرد و بعدش پشتشو بهم کرد تا منو نبینه! رفتم کنار تخت وایستادم و گفتم: ـ رمز گوشیتو بزن! اصلا هیچ عکس العملی نشون نداد. این اهمیت ندادنش، بیشتر عصبانیم می‌کرد چون تا به حال هیچ‌کس باهام اینجوری رفتار نمی‌کرد، همه ازم اطاعت می‌کردن و حرفم دوتا نمی‌شد!
    1 امتیاز
  34. پارت چهلم عفت خانوم کلید و گرفت سمتم و با ناراحتی گفت: ـ بیا پسرم اینم کلید اتاقش! کلید و ازش گرفتم و با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چرا اینقدر ناراحتی؟! گفت: ـ چمیدونم مادر! دلم براش کباب شد...با لباس عروس با این وضعیت آوردیش اینجا! تمام تصورش از کسی که فکر می‌کرد همسرشه بهم خورده اما بازم از نگاهاش معلومه که نگرانشه! پرسیدم: ـ چیزی بهت گفت؟! عفت خانوم گفت: ـ نه چیزی که به من نگفت اما من وقتی گفتم چندین بار آرون و اینجا دیدم! یهو ساکت شد...خیلی دلم براش سوخت. پوریا؟ ـ جانم؟؟ ـ ولش میکنین مگه نه؟! یه هوفی کردم و دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم: ـ نمی‌دونم عفت خانوم! والا دفاع های بی‌جهتش از اون عوضی و سکوتش باعث شده دست من جلوی عمو بسته بمونه و نتونم چیزی بگم!
    1 امتیاز
  35. پارت سی و نهم از تو جیبم گوشیش و درآمردم و رو به عمو گفتم: ـ عمو ببین! گوشیش دست منه. می‌خوام پیامهاش با آرون و چک کنم، بلکه بتونم یه سرنخی پیدا کنم! عمو یکم فکر کرد و جلوم قدم زد و گفت: ـ بد فکریم نیست! یکم خوشحال شدم...دوباره گفت: ـ ولی پوریا این دختر به هیچ عنوان نباید از جلوی چشم ما دور بشه! در هر صورت باید خیال منو نسبت بهش راحت کنی! گفتم: ـ نگران نباش عمو! بعدش عمو بهم گفت: ـ راستی پوریا! امروز برو اون زرگری و ببین اون قطعه طلاهایی که سفارش دادم رسیده یا نه! با یادآوری این قضیه، کله‌ام دود کرد. من حتی این موضوعم به آرون سپرده بودم و بهش گفتم که بره پیش این طلا فروش و سفارش بده! خدا لعنتت کنه! امیدوارم سر این قضیه رکب نخورده باشم! همینجور تو فکر بودم که عمو گفت: ـ منتظر چی هستی پسرم؟! برو دیگه! سریع گفتم: ـ با اجازه! نفس عمیقی کشیدم و توی دلم گفتم: ـ وای بحالت آرون، اگه سر این قضیه هم منو پیچونده باشی! وای به حالت! داشتم می‌رفتم پایین که عفت خانوم و دیدم.
    1 امتیاز
  36. پارت سی و هفتم بعدش سریع رفتم پایین. تو حیاط با صدای بلند شاهین رو صدا زدم و اونم با سرعت اومد پیشم و گفتم: ـ نتیجه چی شد؟! شاهین گفت: ـ آقا دختره داره راست میگه فکر‌ کنم. با گفتن این جمله، من یه نفس راحت کشیدم و بهش اشاره کردم تا به حرفاش ادامه بده. شاهین گفت: ـ گوشیش که توی آرایشگاه جا گذاشته بود رو رفتیم برداشتیم. یکمم صاحب سالن رو تهدید کردیم و اونم گفت که باوان خیلی منتظر بود تا آرون بیاد دنبالش اما نیومد... گفتم: ـ گوشیش دست توئه؟ سرش رو تکون داد و از تو جیب کتش، گوشی رو درآورد و داد دستم. باید پیام‌هاش با آرون و می‌خوندم تا بلکه بتونم یه سرنخی از اون حیوون پیدا کنم و یه جوری عمو رو راضی کنم تا این دختر زنده بمونه. نمی‌دونم حس دلسوزی بود یا چیز دیگه، اما اصلا دلم نمی‌خواست براش اتفاقی بیوفته! دلیلش رو خودمم نمی‌دونستم... حس می‌کردم اگه چیزیش بشه، واقعا نمی‌تونم خودمو ببخشم. آرون حتی سر ما هم کلاه گذاشته بود، از کجا معلوم که به این دختر هم کلی دروغ نگفته باشه؟! از اون هفت خط، هر چیزی برمی‌اومد. باید ته‌وتوی این قضیه رو درمی‌آوردم.
    1 امتیاز
  37. پارت سی و ششم خیلی ترسیده بود و مهدی با اسلحش بیشتر اونو ترسونده بود. چشمای مغروری داشت و نمی‌دونم ته‌‌دلم چرا بهم می‌گفت که دروغ نمیگه، اما من نمی‌خواستم این‌بار هم خام حرفای دلم بشم، چون به قدر کافی از اعتمادم به آرون ضربه خورده بودم. ازش اسم و فامیلیشو پرسیدم و از بچه‌ها خواستم تا زمانی که برسیم پیش عمو راجبش تحقیق کنن. براش نگران بودم، چون در هر صورت عاقبت این دختر خوب تموم نمی‌شد و حتی اگه واقعا هم از چیزی خبر نداشت و راست می‌گفت، به خاطر اینکه ریسکش رو به جون نخریم و فردا پس فردایی پیش پلیس نره، عمو مازیار حتما حکم مرگش رو می‌داد. برای من هیچ چیز سخت تر از این نبود که بخوام یه دخترو بکشم! درسته که منم ازش خوشم نمی‌اومد، خصوصا وقتی از اون آرون عوضی پیش من دفاع می‌کرد و من می‌دونستم که اون حرومزاده، چه تحفه‌ایه! اما واقعیتش این بود که دلم نمی‌خواست براش اتفاقی بیفته. من حتی بیشتر از خودش برای جونش استرس داشتم و دلم می‌خواست واقعا راست بگه و از آرون خبری نداشته باشه تا بتونم عمو رو قانع کنم که کاری باهاش نداشته باشیم. وقتی بردمش پیش عمو مازیار و عمو از عمه‌ آرون بهش گفت، خیلی تعجب کرد و گفت که آرون با مادرش که اسمش ناهیده زندگی می‌کنه. عمو اونقدر عصبانی بود و خنده‌های دردناک می‌کرد که نتونستم بیشتر از این، باوان رو توی اون اتاق نگه دارم و به عفت خانوم گفتم تا کمکش کنه لباسایی که فرستادم بچه‌ها براش بخرن رو با اون لباس عروس عوض کنه و یه دوش بگیره. سپردم بهش که کلید اتاقش رو هم حتما بده به من تا یه موقع به سرش نزنه که از اینجا فرار کنه!
    1 امتیاز
  38. پارت سی و پنجم این باعث شد که برامون گرون تموم بشه! چند روز بعد، ساعت پنج صبح، شاهین با عجله باهام تماس گرفت که گاوصندوق خونه و کیسه شمش‌ها خالی شده و عمو فشارش رفته بالا، به علاوه اینکه اسکناس‌هایی که دیروز از واسطه تحویل گرفته بود هم به دستمون نرسوند! کار از کار گذشته بود. خیلی دنبالش گشتیم اما پیداش نکردیم. آدرس خونه‌ای هم که به ما داده بود و گفته بود عمه‌اش اونجا زندگی می‌کنه هم رفتیم ولی صابخونه‌اش گفته بود که طبقه بالاش الان یک‌سال هست که به کسی اجاره نداده. عکس چندتا از دخترایی که شاهین ازش گرفته بود رو پیدا کردم و در به در دنبال همشون گشتم. متأسفانه نتونستم رد هیچ کدومشون رو پیدا کنم، جز همون دختری که می‌گفت قراره باهاش ازدواج کنه. اونم چون عکسی که شاهین ازشون گرفته بود، جلوی در یکی از موسسه زبان های معروف شهر بود... با تهدید مدیر مجموعه، کلی اطلاعات ازش گرفتم و بهم گفت که امروز عروسیشونه و دختره برای چند روز مرخصی گرفته. دیگه به یقین رسیده بود حتما این دختر هم باهاش همدسته و ازش خبر داره. نکته جالبی این بود که وقتی قیافه دختره رو دیدم، برام خیلی آشنا بود. وقتی جلوی در آرایشگاه منتظر شدم تا بیاد و گروگانش بگیریم، یادم اومد که دو روز پیش وقتی داشتم از راه شرکت برمی‌گشتم، تو یه خیابون فرعی نزدیک بود بزنم بهش. توی چشماش یه جسارت خاصی بود و به نظر لجباز می‌اومد. یادمه انتظار داشت که ازش عذرخواهی کنم اما من لجبازتر از خودش بودم! خندم گرفته بود! دنیا واقعا چقدر کوچیک بود. کی فکرش رو می‌کرد دختری که اینجوری جلو پام سبز شده، نامزد آرون از آب دراومده باشه. حتما اینم دستش با اون عوضی تو یه کاسه بود. اما یه چیزی این وسط غلط بود! ساعت تقریبا دو بعدازظهر با وضع آشفته‌ای با لباس عروس از آرایشگاه زد بیرون! انگار خبر بدی گرفته بود! تا نصف راه با ماشین دنبالش رفتیم و از مهدی خواستم بگیرتش و بیارتش تو ماشین. اصلا دلم نمی‌خواست باهاش اینجوری رفتار کنم اما تقصیر خودش و شوهر کلاهبرداری بود که سر همه ما رو شیره مالیدن... ولی وقتی گرفتیمش، دختره کپ کرده بود! انگار واقعا از چیزی خبر نداشت و به گفته خودش، آرون اونم تو آرایشگاه کاشته بود و دنبالش نرفته بود.
    1 امتیاز
  39. پارت سی و چهارم در حال فکر کردن بودم و وقتی آرون دید که جوابشو نمی‌دم با صدای بلندتری گفت: ـ داداش باتوام! کجا غرق شدی؟! چشم غره ایی بهش دادم که لبخندشو جمع کرد و در جواب حرفش فقط گفتم: ـ تو چیزایی که بهت ربطی نداره دخالت نکن! گفت: ـ باشه داداش...ولی این دختره اهل زندگیه! و خیلی قشنگ منو دوست داره! نمیتونم از دستش بدم، با بقیه دخترا هم صرفا بابت جاست فرندیه دیگه! حالم از طرز حرف زدنش داشت بهم میخورد! از اینکه اینقدر احساس آدما براش بی‌ارزش بود و اونا رو بازیچه دست خودشون می‌کرد! گفتم: ـ خیلی خب بسته! دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم! اونم دیگه چیزی نگفت و اون روز رفتیم دنبال عمو...عمو بعد از سوار شدنش به ماشین راجب یه کیسه شمش حرف میزد که قرار بود با مبلغ هنگفتی اونارو با روسها مبادله کنه و در ازاش اسکناس تقلبی بگیره. جلوی آرون چیزی نگفت اما وقتی پیاده شدیم ازم خواست تا اون کیسه‌ها رو یجای خیلی مهم و جایی که هیچکس جز من و خودش ندونه ، پنهون کنم. منم جایی جز گاوصندوق خونه به ذهنم نرسید! چند هفته‌ایی گذشت...آرون مراسم ازدواجش با همون دختره که می‌گفت اهل زندگیه رو بهانه کرد و بازم کم میومد سرکار. تا اینکه عمو بهش سپرد از طلا فروشی سر خیابون امیرکبیر یه قطعه طلای ناب سفارش بده و وقتی آماده شد، برامون بیاره. خلاصه که اون روزا هم من و هم عمو خیلی درگیر کار بودیم و از اونجایی که دیدیم از آرون هم خطایی سر نزده و شَکَم بیخودی بوده، پیگیرش نشدیم.
    1 امتیاز
  40. پارت سی و سوم اما متأسفانه کارم خیلی زود بود و بعضی جاها مجبور بودم، زودتر برگردم اما به شاهین سپرده بودم که دقیقه به دقیقشو ازش عکس بگیره و بهم گزارش بده. طبق گفته‌ی شاهین، جالب اینجا بود که بعد از نمایشگاهش، سوار ماشین لاکچری دخترای بالا شهر می‌شد و می‌رفتن سمت حاشیه شهر. خداییش تا به همین الانشم اگه مدرک ازش نداشتم، به هیچ عنوان باورم نمی‌شد یه پسر در این حد می‌تونه پست فطرت باشه! بعدشم چه جوری می‌تونست هر روز با یه دختر قرار بذاره؟! واقعا به نظرم دلش شبیه به گاراج بود! یه جاهایی فکر کنم بود برد از اینکه داره تعقیب میشه و دوباره بدون اینکه به روی خودش بیاره، مثل قبل برگشت سرکارش با ما و به وظیفش عمل کرد. یهروز که عمو از چین برگشته بود و باهم داشتیم می‌رفتیم فرودگاه دنبالش، توی ماشین گوشیش زنگ خورد. اسم روی گوشیش رو خوندم: قلب سفیدم! وقتی گوشی رو برداشت، دیدم با چه اداهایی داره با دختره حرف می‌زنه و دروغ میگه که نمایشگاهه و سرش شلوغه... بعد از قطع کردنش بهش گفتم: ـ ببینم تو خسته نمیشی از این همه دروغ گفتن؟! خندید و گفت: ـ داداش چقدر سخت می‌گیری! دخترا رو باید همین جوری رامشون کرد. بهش چشم غره‌ای دادم که گفت: ـ داداش تو چرا توی زندگیت هیچ جنس مونثی نیست؟! اتفاقا تو خسته نشدی از این همه سینگل بودن! تو دلم گفتم: من هیچ‌وقت عشق واقعی از کسی دریافت نکردم که بخوام به یه آدم ابرازش کنم، دنیای مافیا منو زود مرد کرد. تو سن هجده سالگی یه آدم کشتم و نزدیک به ده سال رفتم زندان! تمام این چیزا و بی‌رحم بودن انسان‌ها پوستم رو کلفت کرد تا دور خودم و قلبم یه حصار بکشم و به قول عمو نذارم که عشق باعث ضعفم بشه! اطراف خودمم عشقی ندیدم! عمو با زنش هم که مدام در حال دعوا کردن بودن و بعد یه مدت، زنش بهش خیانت کرد... این شد که تمام میلم نسبت به عشق و علاقمند شدن به یه دختر رو از دست داده بودم.
    1 امتیاز
  41. پارت سی و دوم عمو مازیار برای من حکم پدر نداشته‌ام و داشت. وقتی من بچه بودم و کنار سطل آشغال خیابونشون رهام کرده بودن، منو پیدا کرد. به گردنم خیلی حق داشت و از بچگی تا به امروز دست راستشم و کنارشم و کارها رو با همدیگه انجام میدیم. یه دختر داشت به اسم ملیکا که وکیل شرکتمون هم می‌شد و بعنوان یه دوست و خواهر، خیلی آدم خوبی بود. زن عمو مازیار وقتی من بچه بودم، با یه مرده که عشق سابقش بود، فرار کردن آلمان ولی عمو اونارو پیدا رو کرد و مرده رو کشت و زنشم با دیدن این حالت عمو مازیار شوکه شد و عقلشو از دست داد. مثل اینکه تو یکی از بیمارستان های آلمان بستری بود و هر از گاهی ملیکا به خاطر وجدانش می‌رفت و بهش سر می‌زد اما بابت داستانی که پدرش براش تعریف کرده بود، اونم دل خوشی از مادرش نداشت. تو دنیای مافیای امروز، فامیلی عمو مازیار و در کنارش اسم من کافی بود تا همه بترسن و یه جورایی عقب بکشن. علاوه بر شرکت که قانونی بود و قطعات داخلی خودرو تولید می‌کردیم، تو کار قمار و وارد کردن اسکناس های تقلبی به کشور هم بودیم و عمو بعضاً از طریق دوستاش الماس و شمش های غیرقانونی هم می‌گرفت و با کله‌گنده‌های کشورهای دیگه، خرید و فروش می‌کرد. خلاصه که از فردای اون روز بعد تحقیق کردن ما، آرون با ما مشغول به کار شد و الحق که کارشو درست انجام می‌داد. هر چیزی که راجب خودش گفته بود، درست بود. با عمه‌اش تو یه خونه معمولی زندگی می‌کرد و هراز گاهی هم می‌رفت دانشگاه. حدود دو سال پیش ما بعنوان واسطه کار کرد و پول خیلی بهش مزه داد، رفت یه نمایشگاه اتومبیل به نام خودش گرفت و به ظاهر اونجا مشغول به کار شد. اما بعضاً از اطراف می‌شنیدم که اونجا هم زیر میزی، هروئین بسته بندی می‌کنن و به خورد ملت میدن. کم‌کم جواب دادناش به من کمتر شد و نسبت به کارا بی مسئولیت شده بود. مشخص بود که پولی که از طریق مواد مخدر به دست میاره، بیشتر از پولیه که ما بهش به عنوان سود میدیم. عمو مازیار از همون اول نسبت به رفتاراش شک داشت اما من قانع نشدم و پشت کارای آرون دراومدم ولی اخیرا منم نسبت به کاراش مشکوک شدم. مثلا دلارایی که دستمون می‌رسید ، نصفش کم بود. یا وقتی می‌خواست بره بار رو تحویل بگیره، خیلی تاخیر داشت. یکی از بچه‌ها هم بهم گوشزد کرد که باید حواسمون رو بهش جمع کنیم. باید مدرک جمع می‌کردیم، چون در عین حال که خیلی مظلوم نما بود، بی‌نهایت آدم زرنگ و اهل حرف زدن بود و کم نمی‌آورد. آروم آروم همراه با یکی از دستیارم شاهین، شروع کردیم به تعقیب کردنش...
    1 امتیاز
  42. پارت سی و یکم رو بهش گفتم: ـ عمو یه مسئله‌ایی هست! با نگام کرد و گفت: ـ چی شده پسرم؟! گفتم: ـ امروز یه پسره اومده بود کافه، چند روز پیشم اومده بود اما راش ندادن ولی امروز خیلی اصرار داشت...پسره خیلی لنگ پول بود، بازی رو باخت...بعدش من فکر کردم اگه شما هم صلاح میدونین، جای امیرعلی که پلیس دستگیرش کرد، این بره و اسکناس ها رو تحویل بگیره! به قیافشم اینکارا نمیخوره و بنظرم اصلا بهش مشکوک نمیشن! عمو خندید و گفت: ـ اگه از نظر تو خوبه و برای اینکار مناسبه من حرفی ندارم، فقط اینکه قبلش راجب خودش و زندگیش خیلی خوب تحقیق کنین! یه موقع جاسوسی چیزی نباشه! بلند شدم و گفتم: ـ حتما عمو! داشتم می‌رفتم که رو بهم گفت: ـ پوریا؟ برگشتم سمتش که گفت: ـ از امیرعلی مطمئنی دیگه؟! حرفی نزنه ازمون؟ گفتم: ـ خیالت راحت عمو؛ یه آشنا دارم تو زندان حواسش بهش هست و هم اینکه تو ملاقاتی که باهاش داشتم، گفتم از خانوادش حمایت می‌کنم اگه حرفی نزنه و اونم قبول کرد! عمو نفس راحتی کشید و گفت: ـ خوبه پس! بهش لبخندی زدم و رفتم پایین.
    1 امتیاز
  43. پارت سی‌ام گفتم: ـ باید برای ما کار کنی! یسری اسکناس های تقلبی هر ماه وارد ایران میشه و اونا رو باید خیلی نامحسوس از واسطه توی فرودگاه تحویل بگیری! همینجور با دقت به حرفام گوش میداد...ادامه دادم و گفتم: ـ نصف شود اون پول هم مال خودت میشه! با ذوق گفت: ـ واقعا؟! خندیدم و گفتم: ـ واقعا...اما کار آسونی نیست! باید خیلی مراقب باشی. اگه پلیس بفهمه، به هیچ عنوان نمی‌تونی ما رو قاطی کنی و باید خودت گردن بگیری! به راحتی گفت: ـ اصلا حل شده بدون آقا پوریا! خیلی ازت ممنونم...قبوله. از کی باید شروع کنم؟ خندیدم و گفتم: ـ امروز و باید صبر کنی تا با عمو درمیون بذارم و اگه رضایت داد! یه سفته میاری برامون و کار رو شروع می‌کنی! بازم با خوشحالی تشکر کرد و باهام خداحافظی کرد و از کافه خارج شد...پسر عجیبی بنظر می‌رسید و اصلا بهش نمی‌خورد که اهل خلاف باشه اما به راحتی هم قبول کرد که باهامون کار کنه و اون روز فهمیدم که نباید از رو ظاهر آدما گول باطنشون و بخوریم! وقتی رسیدم ویلا، پولی که از قمار برده بودم و گذاشتم جلوی عمو مازیار و گفتم: ـ اینم سهم امروز عمو با غرور بهم نگاه کرد و گفت: ـ مثل همیشه سربلندم کردی!
    1 امتیاز
  44. پارت بیست و نهم اعتماد بنفسش زیادی بود اما همون‌طور که گفتم در مقابل بازی ما کم آورد و باخت...بعد تموم شدن بهش گفتم: ـ خب آقا آرون، میبینم که بازی کردنت توی سایت خیلی به دردت نخورد! با ناراحتی سرشو انداخت پایین و گفت: ـ باید چیکار کنم؟! بنظر میومد که خیلی به این پول احتیاج داره. ازش پرسیدم: ـ با پول این بازی میخواستی چیکار‌کنی؟! گفت: ـ الان دو ماهه که اجاره خونه عمه‌امو ندادم. بعلاوه اینکه شهریه دانشگامم هست... رو به یکی از گارسونای کافه گفتم: ـ یه چایی برام بیار! اونم سرشو تکون داد و رفت...دوباره یه سیگار روشن کردم و گفتم: ـ میتونم کاری کنم، بیشتر از پول این بازی گیرت بیاد! یهو انگار شاخکاش تیز شد و خیلی خوشحال شد و گفت: ـ چه کاری؟!
    1 امتیاز
  45. پارت بیست و هشتم عفت خانوم بعد اینکه کمکم کرد لباسمو بپوشم، رو تنم پتو کشید و رفت بیرون و درو بست...دلم می‌خواست تمام اینا بعد اینکه چشمام و باز کردم تموم شده باشه... *** ( پوریا ) امروز رفتیم کافه خودمون و قرار شد طبق معمول قمار بازی کنیم. وقتی وارد کافه شدم، یکی از گارسونا اومد پیشم و گفت: ـ آقا پوریا، اون پسره که دیروز راش ندیدیم، بازم اومده دم در و کلی شلوغ بازی راه انداخته که بیاد بازی کنه! کتمو درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ بگو بیاد داخل، ببینم کیه! رفتم پشت میز نشستم و سیگارم و درآوردم. بچها کم و بیش اومده بودن و پشت میز نشستن. پسره اومد داخل و یه نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم: ـ تو کی هستی دیگه؟! اصرارت برای بازی چیه؟ اومد روبروم نشست و گفت: ـ اسمم آروَنه. من تعریف شمارو خیلی شنیدم آقا پوریا...راستش به پول بازی احتیاج دارم...تو سایتای شرط بندی هم چند دور بازی کردم، بازیمم بد نیست! خندیدم و گفتم: ـ پسر خوب، جایی که اومدی فقط ورودیش پنج تومنه! حالا بازی رو حساب نمی‌کنم! اینجا اعضا ثابتن. با حالت خواهش گفت: ـ فقط همین یبار! لطفاً! بهش نمی‌خورد اصلا که اهل این داستانا باشه، خیلی بچه مثبت میزد. با این حساب مظلومیت چهرش طوری بود که دلم براش سوخت و چون اون روز رضا برای بازی نیومده بود و یه صندلی خالی بود، قبول کردم اما رو بهش گفتم: ـ ولی یه شرطی دارم! با خوشحالی گفت: ـ هر چی بگین، قبوله! ته مونده سیگار و انداختم تو جا سیگاری و گفتم: ـ اینجا مثل سایتایی که باهاش بازی کردی نیستن و بچها خیلی حرفه‌این! اگه ببازی، هر کاری که گفتم باید انجام بدی! با خوشحالی گفت: ـ با کمال میل!
    1 امتیاز
  46. در جنگ، حتی واژه‌ها هم زخم برداشتند. نه می‌شود نوشت، نه می‌شود سکوت کرد.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...